www.shariaty.com

www.mozaffarshariaty.com

پایگاه علمی ، ادبی و فرهنگی مظفر شریعتی

 

 

 

 

 

سه نوشته در مورد ویژگی های زشت درصد زیادی از ما ایرانیان

 

 

دروغ     

 

 

          داريوش   پادشاه مقتدر  هخامنشي   در نيايش  معروف خود  از اهورامزدا ميخواهد كه  سرزمين ايران را از خشك سالي و دروغ محفوظ دارد .  از آنجا كه به هيچ وجه معقول نيست و ديده نشده است كه كسي براي چيزي دعا كند كه وجود نداشته باشد ! مثلا هيچگاه ما دعا نميكنيم كه خدا يا ما را از شر قورباغه هاي پرنده نجات بده . چرا كه مشكلي به نام قورباغه هاي پرنده برايمان وجود ندارد   كه براي رفعش دعا كنيم .   پس  ميتوان چنين برداشت كرد كه سرزمين ما از همان 2500 سال قبل نيز به آفت اين بلا دچار بوده است !

و افسوس كه اين ناپسند ترين و زشت ترين كار ممكن ، رايج ترين و عادي و بديهي ترين  پديده اي است كه ما  ایرانیان عزیز  ميشناسيم .

دروغ سرچشمه همه زشتي ها  و خطاهاي ممكن است . باور نداريد ، امتحان كنيد . براي گسترش نيكي ها ، فقط  و فقط كافي است تصميم بگيريم دروغ نگوييم . همه چيز خود به خود درست ميشود . تقريبا خطايي نيست كه بتوانيم انجام دهيم ، اگر نخواهيم آن را به دروغي بپوشانيم . قطعا این داستان معروف را شنیده اید که  فردي بود كه همه نوع عمل زشت و جنايت و دزدي را مرتكب ميشد  موافقت كرد تا  تنها يكي از كارهاي زشتش را ترك كند . و انتظار داشت كه فورا از او خواسته شود كه ديگر جنايت نكد . اما  از او خواسته شد  كه فقط دروغ گفتن را ترك كند . آن مرد خنده اش گرفت كه در انبوه آنهمه زشتي و پليدي و جنايت  تنها از او ميخواهند كه دروغ نگويد .  اما به هر حال  پذيرفت .  همان شب  او كه  تنها يكي از كارهاي زشتش  دزدي بود از خانه بيرون آمد تا مطابق معمول  به  دزدي بپردازد .  كنار ديوار  خانه اي  ايستاده بود كه يكي از او پرسيد اينجا چه ميخواهي ؟ ! و او كه قرار گذاشته بود  دروغ نگويد  مجبور شد  اين شغل شريف يعني دزدي  را كنار بگذارد . شبي ديگر  براي خوش گذراني ميخواست از منزل خارج شود كه همسرش پرسيد كجا ميروي ؟ ! و اوكه تعهد كرده بود دروغ نگويد باز   مجبور شد به خانه باز گردد . خلاصه هر كار خلافي كه قبلا انجام ميداد را فقط به واسطه اينكه عهد كرده بود دروغ نگويد  كنار گذاشت .

          يادم مي آيد مدتي قبل همسايه اي داشتيم كه مرد خوب و درستي بود .  او  در تمام مدت  ماه رمضان  در خانه ميماند  و به سر كار نميرفت .  يك بار از او علت اين كارش  را  پرسيدم . گفت  كار من در بازار فقط با دروغ ميگذرد ! و چون در اين يك ماه نميخواهم دروغ بگويم  ناچار سر كار نميروم .

 

راستي ما چطور ؟     همه ما  !    آيا ميتوانيم دروغ نگوييم  ؟ آيا تعارف هاي رايج ما ايرانيان كه به آن افتخار هم ميكنيم ! دروغ هايي بس  آشكار نيستند   .   

فقط يك بار  چند دقيقه به دروغ هايي كه  در طول روز ميگوييم  دقت كنيم   بسياري از آنها  بقدري برايمان  بديهي و  روزمره شده اند   كه  حتي  نميخواهيم و يا نميتوانيم  بپذيريم  كه دروغ  هستند ! و آنها را عادتهاي فرهنگي خوب خود نيز  ميدانيم !! ( بگو من نیستم ! ) و البته از اين عادتهاي فرهنگي  ما بسيار در كوله پشتي فرهنگي خود داريم .  یکی دیگر  از نمونه های بسیار زشت آنها فرهنگ  رشوه دادن ما میباشد . ما حتي  براي  اجابت آرزو ها و دعاهایمان  و  یا آمرزش  خود و مردگان خود نيز  رشوه میدهیم !  و میخواهیم همه چیز و همه کس و همه نیازهایمان را  بخریم  !  حتي مهمان نوازي ما و اينكه بهترين اتاق و لوازم و امكانات  خانه را براي مهمان در نظر ميگيريم نيز بيشتر  ريشه در ريا كاري ما دارد  تا مهماندوستي .  در سلام و عليك كردن و معاشرت  با مردم هم آنچه را كه در نظر ميگيريم   موقعيت اجتماعي آن فرد و منافعي است  كه ممكن است  از آن ناحيه متوجه ما شود  براي همين تا كمر جلوي صاحبان مقام و موقعيت  خم ميشويم  و در مقابل  با نهایت ظلم و ستم با زیر دستان خود رفتار میکنیم  .  باقي خصوصيات را خودتان  پيدا كنيد    البته كار آساني نيست   . و از آن هزار بار دشوارتر  تغيير  آنهاست   اگر باور نمیکنید   فقط  همين فردا  سعی کنید  دروغ نگویید!

 

 

دوستي تعريف ميكرد كه در يك كشور خارجي ( ايتاليا ) يك راهنما استخدام كرده بود تا او را در انجام كارهاي بازرگاني كمك كند .  روزي قرار بود ساعت 9 به ديدن فردي بروند . در راه به راهنماي خود ميگويد كه برويم اين مغازه  را ببينيم و بعد برويم .  راهنما تذكر ميدهد كه در اين صورت دير به قرار خواهند رسيد  اما او توجه نميكند .  و سرانجام  يك ساعت دير تر به قرار ميرسند . آن كسي كه منتظرشان بود علت تاخير را ميپرسد و دوست ايراني ما با حالتي حق به جانب ميگويد  ترافيك خيلي سنگين بود !  مرد راهنما كه در استخدام اين دوست ايراني ما نيز بوده و از او حقوق ميگيرد ، در اعتراض ميگويد "    نه   چرا دروغ ميگوييد  ما سر راه به يك مغازه رفتيم و خريد كرديم " .  دوست من تعريف ميكرد كه با اين حرف راهنما ،  غرق در خجالت ميشود و بعد به راهنما ميگويد  تو از من حقوق ميگيري  و عليه من حرف ميزني ؟   مرد راهنما ميگويد  "  شما دروغ گفتيد  و من براي دروغ گفتن از شما حقوق نميگيرم ".

 

اما افسوس كه  دروغ گفتن و دروغ شنيدن  براي ما بديهي ترين امري است كه ميشناسيم .

 

مظفر شريعتي

خرداد 85

 

ریا

 

 چند سال قبل دوستي ناديده در آمريكا كه از طريق اينترنت يكي از كارهاي صوتي مرا شنيده بود  يك اشكال در آن يافته بود و به من گوشزد كرد  .اين دوست عزيز ناديده من در ادبيات  دستي داشت و من ضمن تشكر برايش نوشتم كه اين كار را پس از تكميل و در مرحله  اول به تعدادي از دوستان و نزديكان دادم تا اگر اشكالي در آن  ديدند به من تذكر دهند . اما  به صورت كاملا تصادفي  و غير عمدي  سي دي كه من به اين دوستان داده بودم داراي  يك اشكال فني بود  كه صداي آن  چند دقيقه پس از شروع قطع ميشد .   فقط يكي از دوستان به من زنگ زد كه سي دي اشكال صدا دارد  و از ديگران    هیچگاه  خبري نشد . اين حادثه تصادفي مرا به فكر آزموني از دوستان  انداخت! . حدود سي عدد   سي دي خام ! را به عنوان كار دوم به همین  دوستان  آشنايان دادم كه نظر خودشان و اشكالات  آن را به من بگويند .  باز هم فقط همان يك دوست موضوع را متوجه شد  .و بقيه هنوز متوجه نشده اند كه آن  سي دي ها   خالي بودند  ! و  البته خيلي  از آنها نيز وقتي  كه سراغ نظرشان را گرفتم گفتند  خيلي زيبا بود !

امسال  نيز مناسبتي پيش آمد و در همين مورد با دوستي صحبت ميكردم و او نيز   داستان جالبي  را از وقايع دانشگاهش  در همين زمينه برايم تعريف كرد   كه نقلش خالي از درد ! نيست .

اين دوست من كه از اساتيد باز نشسته دانشگاه نيز ميباشد  چنين تعريف كرد كه  روزي  يك دانشجوي دوره دكتري  نسبت به  بررسي و به قول معروف نمره  تز دكترايش اعتراض و تقاضاي تجديد نظر ميكند .  اساتيد و مسئولان دانشگاه   مخالفت ميكنند و ميگويند كه  كار دقيق بوده و نظر قابل تغيير نيست .  دانشجوي  رند  كه عمدا كار را به اين مرحله رسانده بوده است در  يك مجمع عمومي  يقه استاد را ميگيرد كه نظرتان در باره صفحه فلان و فلان پايان نامه من  چيست ؟ وقتي در آن شرايط عمومي و حضور جمع  ، استاد مربوط مجبور ميشوند كه به اين صفحات مراجعه كنند متوجه ميشوند كه در آن صفحات جملاتی  . . . . . . نوشته شده است . سپس دانشجو به استادش  ميگويد صفحه  اول و پشت جلد  را هم  بلند و برای همه بخوانيد .  و جالب تر اینکه در پشت جلد سیاه دفترچه  پايان نامه نيز نوشته شده بود  تقديم به   ..!  

در اثر كار اين دانشجوي رند  معلوم شد كه آن استاد محترم !   آن دانشگاه  بسیار معتبر ایران !  حتي پايان نامه دانشجو را  نگاه هم نكرده بود .

بنابراين  به آن دوست ناديده و اين دوست  حاضر در صحنه و همه دوستان ديگر همدرد ، ميگويم كه متاسفانه  اين  از خصوصيات بسيار نازيباي ما ايراني هاست . كه  :

در ظاهر احساسي را بيان ميكنيم كه در عمق وجود خود ،  خلاف آن را داريم . نمیدانم چرا اما ظاهرا  اغلب نيز  نوعي احساس نازيباي دروني  ما را از انجام هر كار مثبتي براي ديگران حتي اگر تجربه و تخصصش را هم داشته باشيم ،  نه تنها دور ميكند كه  اگر بتوانيم و موقعيتي پيش بيايد پوست موزي هم در زير پاي دوست و همكار خود هم مي اندازيم . بخصوص اگر در زمينه مورد نظر  ميز و مقامي نيز داشته باشيم .  متاسفانه درصد قابل توجهي  از  ما ايراني ها  حتي اگر خود نيز فرد موفقي باشيم . چشم ديدن هر گونه موفقيتي را در ديگران نداريم . هر گونه تجربه مختصري از كار در هر محيطي  ، تجاري ، فني ، علمي ، ادبي ، فرهنگي ، سياسي  و.... داشته باشيد  قطعا متوجه شده ايد كه هيچكس نردبان ترقي را در ايران بيش از  چند پله نميتواند بالا برود  و در  واقع همان لحظه  اي كه  ديگران متوجه حضور و توانش در پيمودن  نردبان ترقي در هر مسيري شده باشند . روند  سقوطش آغاز ميشود . شايد به همين دليل هم هست كه سرزميني هفت هزار ساله داريم كه جز چند ستون سنگي تخت جمشيد  چيزي  از آن همه در دست نداريم .

( البته اين خصوصيات فقط مختص ما ايراني ها نيست  و این ویژه گی ها انسانی است .  اما من فكر ميكنم ما در داشتن اين همه خصوصيت نازيبا و در يك مجموعه ، رتبه بالايي در جهان داريم . و البته صفت ممتاز  و بي رقيب دروغ گفتن  را هم كه مطلقا نبايد در  سبد خصوصيات ما ايرانيان  ناديده گرفت)

ديگران از ما تصوراتي مثبت  دارند كه خود بهتر ميدانيم كه تا چه حد نادرست هستند .   و  ما نيز  از ديگران تصوراتي داريم كه درست نيستند .  و چون ما ايراني  ها براي هم نقش بازي ميكنيم  كسي از اين احساسات ما آگاه نميشود . 

 

در هر حال مقصود اينكه اگر در هر يك از نوشته ها و كارهاي صوتي و تصويري من اشكالي مشاهده كرديد ، بر من منت نهاده و به من اطلاع دهيد  . مگر آنکه بخواهید که آن خطا  موجب سقوط من گردد ! تا برطرف شدنش باعث ارتقای من .

مظفر شريعتي

فروردين 89

 

 

 

تغییر چهره و شخصیت   

 

دوستی داشتم  با سابقه شناخت  حدود  بیست  سال   . در مواردی  این دوست   حکم یک قهرمان را هم برای من  میداشت .  قهرمانی که آرزو میکردم کاش من هم میتوانستم  کمی مثل او باشم .   به او  فردین   میگفتیم  . جوانمردی  یکه بزن و حامی مظلومان .    وای به حال کارمند اداره یا بانک و درمانگاه و بیمارستانی که او  خطایی در  رفتار آنها میدید  . تا  کار را به  دادگاه  و یا اصلاح و عذر خواهی  نمیرساند    ولکن  ماجرا نبود .    همیشه  میگفتم  اگر  همه  مثل تو بودند  مملکت  بهشت  میشد .      بیش از  بیست سال  از این گونه بودن ها گذشت   تا  اینکه زد و دست سرنوشت  او را موقتا به جانشینی  مدیریت عامل  یک کارخانه تولید قطعات الکترونیکی رساند . ماجرا هم از این قرار بود که یکی از دوستان و بستگانش  به دلیل همین اعتمادی که به او داشت   در غیاب خودش در طول مسافرتی سه ماهه  او را به جانشینی خود در یک کارخانه تولیدی با حدود  یکصد نفر  کارگر و کارمند و مهندس و پزشک   منصوب کرد .   این  دوست قهرمان من هم،  از من برای نظارت بر  اجرای   یک امر فنی  در آن شرکت  دعوت کرد .  و بنابراین من هم  به این کارخانه تحت مدیریت موقت او  پیوستم . اما تنها سه روز کار در این شرکت تحت مدیریت این دوست قدیمی و قهرمان من باعث پایان دوستی بیست ساله ی ما و رسیدن من به یک حقیقت بسیار تلخ  نیز شد  ! "   اما  چرا ؟!

اولین روزی که در دفترش  بودم  و او در پشت میز مدیریت  .  کارگری  برای  درخواست وامش  آمده بود .   منشی  وارد اتاق شد  و موضوع را به او گفت .     پاسخ دوست قهرمان من  و مدیریت عامل جدید  این بود که   " بگویید  جلسه دارم  فردا  بیاید  !"    من    در حالیکه فنجا ن چای دستم بود  نگاهی  به چشمانش کرده   و لبخندی از روی تعجب زدم   .  گفت  " اگه فورا  بگم   بیا ن  تو  پر  رو  میشین   !  روز بعد در خط تولید بودم   که دیدم  لحیم کاران  بدون استفاده از دستگاه تهویه هوا و مکنده هایی که دود قلع حاصل از لحیم کاری را از میز کار و سالن  دور میکند   و در فضایی آکنده از دود قلع  مشغول به کار هستند . و سهمیه شیر روزانه که تنها عامل دفع این مواد سمی از بدنشان هست را هم ندارند   . فورا به دفتر مدیریت  یا همان دوست  قهرمانم   رفتم .  در ذهنم   فردین    را تجسم میکردم که به محض شنیدن این خبر  یک مشت به میز میزند و بلند شده و بلافاصله به داد کارگران میرسد . وارد دفترش شدم و  از او خواستم   چند دستگاه   تهویه هوا  و  فن های مکنده  که در انبار شرکت هم موجود بودند  را  در  این بخش  نصب کند    . و فورا  ترتیبی بدهد که روزی یک لیوان سهمیه  شیر  هم به آنها داده شود .   اما با کمال تعجب  او با خونسردی تمام  گفت .  نگران نباش  اینها کارگرن و به این چیزها  عادت دارن   چیزیشون نمیشه    پر رو شون نکن !       

               بگو  جلسه دارم   .   فردا  بیا    .   باید بررسی کنم  .   بودجه نداریم .     نمیشه   .  و  ......  

آری دوست قهرمان من فقط   در عرض چند روز  به  همان شخصیت و شخصیتهایی  تبدیل شده بود که  نزدیک 20 سال  قهرمان من در مبارزه با آنها بود .   به من نیز پیشنهاد مدیریت یکی از بخش ها را داد   اما من  ترجیح دادم  وقتی  میز مدیریت  از او که قهرمان من در حمایت از قانون و مظلومان  و محرومان بود  در چند روز چنین  موجودی میسازد ، به همراه از دست دادن رابطه  دوستی ام ،  از چنین میز هایی نیز  به شدت پرهیز کنم .   در آخرین دیدارم با او در دفترش  به او گفتم  " یادت هست که میگفتم  اگر  همه مثل تو بودند  مملکت بهشت میشد ؟ "  گفت  خوب ؟!  .  گفتم   "  ولی  در واقع  چون  همه ما  مثل  تو بوده و  هستیم   مملکت و  جهان  و تاریخمان  چنین   بوده و هست و احتمالا خواهد بود .  "  این را گفتم    و برای همیشه   از دفترش بیرون آمدم .  از آن تاریخ  چندین  سال میگذرد  . و او به یکی  از مدیران  موفق  آن کارخانه  تولیدی هم  تبدیل شده است . تا آنجا که شنیده ام  وضع مالی اش هم  بسیار تغییر کرده  است  .

 به راستی که    اغلب ما  انسانها چنین هستیم و  چون  به قدرت میرسیم   آن   کار دیگر  میکنیم .   این حقیقت تلخ و تاسف آور  را در سطوح مختلف نیز  تجربه کرده ام . و اکنون  با اطمینان میگویم که  همه مشکلات ما در هر زمینه و سطحی  تنها ناشی  از ویژه گی های اخلاقی   خود  ماست . و هیچ تفاوتی نمیکند که  مسئولان اداره  ساختمان ، محله ، روستا ، شهر و یا کشور ما  چه کسانی باشند  .  اگر  از  ما  باشند ،  هر کدام  از ما  .  آش  همین  آش  است و   کاسه  همین  کاسه  .  در ویدئوی  فرهنگ رانندگی  گفتم  که " اگر فردا صبح  فقط  رانندگان  همه اتوموبیلهای کشور ما را با رانندگان  یک کشور  دارای فرهنگ رانندگی  عوض کنند ،  خون از دماغ کسی  نخواهد آمد   حتی با همین  اتوموبیلهای  فرسوده و نا  ایمن و جاده های غیر استاندارد .  اما  اگر  بر عکس  اتوموبیلهای  همه ما ایرانیان را  تبدیل به   بنز  آخرین مدل کنند  در پایان همین یک روز   نسل  آدمیزاد از  سرزمینمان  ما  منقرض خواهد شد  .  همین اکنون من در ساختمانی زندگی میکنم که تنها دارای هشت واحد است  اما به شدت   مشکل مدیریت ساختمان و رفتار اجتماعی داریم .  سالها  قبل در مجتمع  هشت واحدی دیگری زندگی میکردم که  حاصل تعاونی مسکن  یک دانشگاه  معروف در تهران بود . و همه ساکنان آن هم  دارای بالاترین مدارک تحصیلی .    اگر مسائل و مشکلات آن ساختمان را برایتان باز گو  کنم  محال است که باور کنید !  

    به هر حال     اگر  میخواهیم  وضعمان درست شود     چاره ای نخواهیم داشت جز آنکه کار را از خودمان  آغاز کنیم . و   دست کم نیز یکی دو نسل  طول خواهد کشید   .  میگویند  از  سه نسل  پرسیدند که چرا از چراغ قرمز عبور نمیکنید .   پدر بزرگ  میگوید   چون  جریمه میشویم . جوان میگوید  چون  خطر ناک است  .  اما  کودک   با تعجب میگوید "   مگر  از چراغ قرمز  هم  میشود  عبور کرد ؟! "     در مجموعه جنگ سخن  نیز  این داستان را نقل کردم  که  :

روزی  پدری  فرزند خردسالش را به پارک میبرد  تا بازی کند  و خودش هم روزنامه بخواند . اما فرزندش  خیلی شلوغ میکند . پدر  یک صفحه از روزنامه اش را که  نقشه جغرافی  جهان روی آن چاپ شده بود را پاره پاره میکند و به همراه یک نوار چسب  به فرزندش میدهد و به او میگوید  اگر توانستی این  نقشه دنیا را درست کنی  برایت  جایزه میخرم .  فرزندش گوشه ای مینشید و  مشغول میشود و پدر هم با آسودگی خاطر که مدتی طولانی از دست مزاحمتهای  فرزندش آسوده خواهد بود  به خواندن  روزنامه اش میپردازد  که  ناگهان و  پس از مدت کوتاهی  فرزندش نقشه جهان را درست و سالم  به او تحویل میدهد .   پدر با تعجب بسیار از فرزندش میپرسد  "  مگر تو جغرافی بلدی ؟"  فرزندش میگوید "

 من نمیدانم  این جغرافی که میگویی چیست .  پشت این کاغذ  عکس یک آدم  بود    من  او را درست کردم    دنیای  تو هم  خود به خود  درست شد .   

 

بیایید ساختن را از خودمان شروع کنیم . از همین فردا . باور کنید اغلب ما حتی خود من آنقدر رفتار اجتماعی زشت زیادی در روز مرتکب میشویم که حتی هرگز متوجه انجام دادن آنها هم نمیشویم . چون به شدت به انجامشان عادت کرده ایم .

 اغلب  راننده ها یکطرفه بودن خیابانهای فرعی و کوچه ها را رعایت نمیکنند . بویژه در کوچه و محل خودشان . دوست عزیز  اینجا کوچه خودتان است . فقط هم چند متر ورود ممنوع میروید تا وارد منزلتان شوید میدانم . اما لطفا و به خاطر فردای بهتر آیندگانمان   از همین فردا این کار را نکنیم . اگر در اروپا یا آمریکا  و نه    اگر  در  دبی  بودیم   این کار  را میکردیم ؟!

همه دروغ میگویم   آری .    دروغ نگفتن  هم در محیطی که زندگی میکنیم  گاهی  بسیار سخت است  اما  میتوانیم   شروع  کنیم   به  تمرین  کمتر  دروغ  گفتن   .   از همین دروغ های ساده هم شروع کنیم .     همین دروغ هایی که  مثل  نقل و نبات   به هم میگوییم .   بگو  نیست  .    ترافیک  بود    و .....    سالهای  بسیار زیادی طول میکشد تا این درخت سبز شود و به عمر  خود ما هم نخواهد رسید  در زیر سایه این درخت نشستن  اما  نتیجه دادنش  قطعی است . دیگران نکاشتند و ما نداشتیم      ما بکاریم تا شاید دیگران داشته باشند .

 

در یکی از جنگ های سخن این داستان را نقل کرده ام :

سالها  پيش من در شرکت سوئدى ولوو  کار میکردم     اولين روزهايي كه در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمي‌داشت و به محل کار مي‌برد.  و من هم از اين فرصت استفاده ميكردم و از فرهنگ و تمدن كشور و مردم كشورم براي او صحبت ميكردم . ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه مي‌رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک مي‌کرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار مي‌آمدند. روز اول، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم" چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک مي‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟ " او در جواب گفت: براى اين که ما زود مي‌رسيم و وقت براى پياده‌رفتن داريم. اين جاها ي نزديك  را بايد براى کسانى بگذاريم که به دليلي  ديرتر به اينجا  مي‌رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تري  به در ورودى دارند تا بتوانند  به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نمي‌کني؟ "  از شدت شرم صورتم سرخ شد  و چيزي نگفتم !

  از مجموعه  جنگ  سخن

 

مظفر شریعتی

اردیبهشت 93

 

1-    چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید            گفتا ز که نالیم  که از ماست  که بر ماست           ناصر خسرو

 

 

 

1-      در صورت تمايل به آشنا شدن با برخي خصوصيات ديگر ما ايراني ها  و اگر طاقتش  را داريد   اين دو گزيده را هم بخوانيد :

 

گزيده اي از كتاب  جامعه شناسي خودماني  نوشته حسن نراقي چاپ نهم 1383  نشر اختران

 

گزيده اي از كتاب  خلقيات ما ايرانيان   نوشته  محمد علي جمال زاده

 

 

 

بازگشت  به صفحه اصلی