عشق های هورمونی       

حیات ما  سامانه ی  بسیار پیچیده ای است که بر خلاف قانون بی چون و چرای آنتروپی  با صرف انرژی تا مدتی حیات موجود زنده را حفظ میکند .  سامانه ای است شیمیایی که همه اعمال و رفتار ما در نهایت توسط فعل و انفعالات شیمیایی تعیین و  کنترل میشوند .  یکصد میلیارد سلولهای عصبی مغز که با همیاری  یکدیگر مرکز کنترل و فرماندهی کل بدن ما را تشکیل میدهند نیز با واکنش های شیمیایی فعالیت میکنند .  اما حتی در صورت مساعد بود شرایط حیات  خود موجود زنده ، طبیعت  برای بقای نسل  موجود زنده نیز باید تدبیری می اندیشید که آن نیز تولید مثل میباشد .  بنابراین اصلی ترین  هدف طبیعت بقای نسل موجود زنده میباشد و بیشترین و  قدرتمند ترین  نیروی حیاتی موجود در بدن یک موجود زنده از جمله انسان  نیزپس از حفظ حیات فردی ، به همین امر یعنی بقای نسل اختصاص داده است و قدرت فیزیکی و روحیه تهاجمی  جنس نر  را تضمینی  برای اینکه این عمل باید صورت بگیرد حتی به  جبر  و عدم تمایل جنس ماده ! عملی که در جهان حیوانات شاید قابل توجیه باشد اما در دنیای انسانی  تجاوزی غیر اخلاقی ، غیر انسانی و شرم آور به حساب  می آید  ویا باید چنین باشد که متاسفانه در برخی جوامع و فرهنگها چنین  نیست و جنس نر با برخورداری از قدرت فیزیکی و حتی عرفی و قانونی ، خود را محق میداند که هر زمان و هر گونه که مایل بود رفتار کند !!   در واقع تنها کاری که طبیعت از ما میخواهد این است که ابتدا حیات فردی خود را به هر قیمت حفظ کنیم و سپس  حیات نسل خود را ، به بقیه چیز ها هم  کاری ندارد !چرا که میداند در این صورت  در طول میلیونها و میلیاردها سال  ، بقیه اتفاقات   خود به خود رخ خواهند داد.چرا که تولید مثل جنسی ایجاد تنوع میکند و فرزندان در حالیکه شباهت کلی با والدین خود دارند ، دارای تفاوتهایی نیز با آنها میشوند . طبیعت نگران این نیست که من باهوش هستم یا نه ، چیزی درک ، کشف ، یا تغییری  ایجاد میکنم یا نه  . چرا که در میان انبوه  انسانها   حتما کسانی چنین خواهند کرد .  بنابراین طبیعت  فقط از ما میخواهد که  تکثیر شویم . تکثیری که خود تحت کنترل قوانین دیگری است تا  اجازه نابود شدن جهان را نیز ندهد  . ( اگر چنین نبود  تکثیرتنها  یک باکتری در عرض چند روز میتوانست همه سیاره زمین را ببلعد ! )  اما در مورد انسان وضعیت چنین نیست . چرا که  انسان دارای قدرت تفکر ، کنترل غرایز و  حتی کنترل تولید مثل خود میباشد .   اما  طبیعت چگونه اجرا شدن  این  اراده و فرمانش را در بین  ما  انسانها نیز  تضمین کرده است ؟  پاسخ  استفاده از همان مواد شیمیایی  است ! استفاده از  هورمون عشق !  ( هورمون ها موادی شیمیایی هستند که ازبرخی سلولها مانند سلولهای عصبی  یا  غدد بدن ترشح میشوند و میتوانند  در مقدار بسیار اندک تاثیر بسیار وسیعی بر اعمال یک بخش از بدن داشته باشند . این تاثیر ممکن است در محل دیگری از بدن رخ دهد و برای این امر آن بافت  باید دارای گیرنده های ویژه ای برای تشخیص و  جذب  آن هورمون از خون را  داشته باشند  . از جمله هورمون انسولین که بدون آن سلولهای بدن قادر به سوزاندن قند به عنوان منبع انرژی نخواهند بود حتی اگر در دریایی از قند غوطه ور باشند . در  فقدان این هورمون سلول های بدن در حالیکه در انبوهی از قند غوطه ور هستند  از گرسنگی خواهند مرد )

طبیعت برای آنکه ما را به سوی انجام  عمل و یا چیزی تشویق کرده  و یا از آن دور کند  توسط ترشح موادی شیمیایی در مغز به  ما پاداش داده و شادمان میکند  و یا ما را دچار اضطراب کرده و میترساند . از جمله این مواد دوپامین را میتوان نام برد . که باعث احساس سرخوشی انسان میشود . خوردن یک شیرینی باعث ترشح این ماده در مغز میشود و لذا ما احساس لذت میکنیم . چرا مغز این کار را میکند ؟  چون  شیرینی برای بقای ما ضرورت دارد . اما ما از مزه تلخ خوشمان نمی آید  زیرا مغز ما میداند که مواد تلخ موجود در طبیعت معمولا خطرناک هستند . بنابراین با این روش سعی در حفظ بقای ما میکند . ترشح آمفتامین نیز باعث ایجاد احساس خوشی و رضایت میشود . به همین دلیل مواد مخدر با ایجاد این حس در انسان  برای انسان جذاب مینمایند . اما اشکال اینجاست که بدن  برای جلو گیری از زیاده روی در احساس شادی و لذت  ، تعداد  گیرنده های دوپامین را کم میکند . درست مثل وقتی که شما به دلیل زیاد بودن ماهی تور خود را کوچک میکنید و یا به دلیل قوی بودن سیگنال  اندازه آنتن گیرنده را کوچک  میکنید . در این شرایط فرد معتاد برای آنکه به همان میزان احساس شادی و لذت قبلی برسد ناچار خواهد شد  میزان ماده مخدر را افزایش دهد که باز هم مغز در مقابل آن واکنش داده و تعداد گیرنده هایش را باز هم کمتر  میکند و بنابراین  فرد معتاد هر روز ناچار میشود میزان مصرف مواد خود را و یا قدرت آنها را افزایش دهد  که نتیجه مرگبار آن را برای فرد معتاد همه میدانیم .از طرف دیگر کاهش گیرنده های دو پامین باعث میشود سایر تحریکات خوش آیند دیگر  نیز نتوانند درک و جذب شده و باعث ایجاد احساس خوشی و لذت شوند . در نتیجه فرد معتاد در مقابل سایر خوشی ها و لذت های گذشته  مانند خوردن یک غذای خوشمزه  و یا احساسی عاطفی نیز واکنش نشان نمیدهد و بنابراین تنها راه تجربه لذت برای او  منحصر میشود در مصرف مواد مخدری که روز به روز نیز باید بر قدرت و میزان آنها بیفزاید .چرا که در غیاب آن چیزی جز درد و رنج تجربه نخواهد کرد و لذا  بدون کمک های تخصصی دارویی و اراده ای قوی  قادر به ترک اعتیاد خود نخواهد شد  . ( شاید طبیعت اینگونه میخواهد افراد تا این حد  احمق را از جمعیت  انسانها  حذف کند ! ) ( ضمنا ماهیت و چگونگی کار هورمونها بسیار پیچیده میباشد و هنوز به درستی مشخص نمیباشند )

به هر حال این مثالی بود از تاثیر یک هورمون در بدن .  اما اکنون  برویم سراغ هورمون عشق  در جنس خودمان  یعنی  انسان 

در پایان مرحله کودکی ی انسان و در مرز ورود به دوران بزرگ سالی و بلوغ ، مرحله ای چند ساله  وجود دارد که دوران بلوغ نامیده میشود . مرحله ای که درست شبیه به جلوه های ویژه سینمایی مربوط به  تغییر چهره ، حتی ترسناک میباشد .  بدن ناگهان در اثر فرامین صادر شده از مغز  شروع به تغییرات بسیار اساسی فیزیکی و روانی  میکند .  تقریبا هر روز فرد در خود با تغییری روبرو میشود  که گاه آثار اضطرابی شدیدی نیز بر او میگذارد . رفتار انسان در این دوره به حدی متشنج میشود که از این دوران به عنوان جنون نوجوانی  یاد میشود . فردی که چندی قبل والدین خود را به صورت مطلق ، حامی خود ، دانای به امور و توانا میدانست ، اینک والدینش را ابلهانی نادان و  ناتوان  بیش نمیداند که قادر به درک او نیستند . حال آنکه این والدین حتی اگر از نظر سرعت کار با دکمه های کامپیوتر و موبایل از فرزندان خود عقب باشند که باید هم باشند ، از نظر  گذراندن مراحل زندگی، نقش راهنما یی و هدایتشان ،  درست به مانند نقش کسانی  است که کوهنوردان را در مسیر رفتن به قله های بلند هدایت و راهنمایی میکنند بدون آنکه خود قرار باشد به آن قله ها دست یابند .( نه الزاما و در مورد همه والدین ! )  کوهنوردان جوان قدرتمندی که به یاری باربران کوه نورد دیگری لوازم صعود خود را به نزدیک قله ای رسانده اند ، هر گاه  از کنترل راهنمایان باتجربه خود  خارج شده اند  حتی در صورت صعود هرگز از آن باز نگشته اند . اساسا همه هنر انسان و عامل اصلی تمدن او ، جذب تجارب انسانهای گذشته است . اما در این دوران تحول چند ساله بلوغ ،  گویی انسان به موجود دیوانه  ی افسار گسیخته ای تبدیل میشود که تصور میکند یک  تنه و تنها قادر به فتح هر قله ای در جهان میباشد . به هر صورت پس از این   آشوب جسمی و روانی  انسان از  مرحله کودکی خارج و به مرحله بزرگسالی و  تولید مثل وارد میشود  . برای انجام این مرحله  ابتدا  باید ویژگی  های جسمی و جنسی فرد  آماده شوند ، سپس طبیعت باید کاری کند که موجود زنده هدفی جز نزدیک شدن  به جنس مخالف خود نیز  نداشته باشد چرا که پس از این نزدیکی بقیه کارها را طبیعت دوباره به صورت خودکار انجام خواهد داد  !  بنابراین طبیعت با استفاده از هورمونهایی از جمله تستوسترون و پروژسترون و برخی هورمون های دیگر این کار را با زیبایی و هنرمندی تمام و به سان یک شعبده باز ورزیده انجام میدهد . تستوسترون یا همان هورمون مردانه که در مردان باعث بروز صفات جنسی مردانه میشود از جمله ویژگی پرخاش جویانه و تهاجمی ( مورد نیاز برای دوران شکارچی گری انسان )  ، کاهش میابد و مرد را در مقابل جنس مخالفش آرام و سر به زیر میکند و در مقابل در زن میزان این هورمون  افزایش میابد شاید  تا او را در رسیدن به مردش پرخاش جو و مبارز کند  .  رایحه طبیعی بدن هر جنس بویژه بخش خارج شده از غدد لنفاوی  زیر بغل اولین واکنش های جذبی طبیعی  را در فواصل نزدیک بین دو جنس  ایجاد میکند .   سپس هر نگاه و اشاره و حرکتی میتواند موجب ترشح هورمونهای دیگری از جمله آدرنالین  و کورتیزول در بدن شود  که نتیجه آن افزایش ضربان قلب و احساس هیجان  میباشد .انجام حرکات پر خطر و نشان دهنده قدرت بدنی و یا مهارتهای حرکتی ( جنگی ! )   در مردان  و در  در حضور زنان ، ( به جا مانده از دوران شکارچی بودن انسان ) به جنس مخالف پیام میرساند که  آن  مرد از توانایی لازم برای حمایت از همسر و خانواده خود برخوردار میباشد چرا که همچنان بسیاری از جوامع بشری به مرحله تامین اجتماعی و حاکمیت  قانون پای نگذاشته اند ! در حیوانات نیز، نر با  به نمایش گذاشتن قدرت بدنی خود   این پیام را به ماده ها میرساند که در پناه او میتواند در مقابل خطر حمله سایر حیوانات و حتی نر های همنوع  محفوظ بمانند و  زن نیز با  لطافتها و ظرایف رفتاری اش ، به مرد پیام میرساند که از امکانات لازم برای بودن همسری مهربان و مادری فداکار تحت حمایت و سرپرستی  او ! برخوردار میباشد .   سپس در فواصل نزدیکتر ، شعر و موسیقی و عطر و ادکلان و فریبکاریها و نقش بازی کردنهای دیگر !  کار را تمام میکند و  سرانجام با رسیدن پیام موافقت از سوی جنس مخالف ، نوبت به ترشح هورمونهای دیگری از جمله آمفتامین ها در مغز میشود . ( درست مانند وقتی که یک شکلات خوشمزه میخورید ) و در نهایت  با  رسیدن به یار ،  ترشح دوپامین احساس آرامش را از بودن در کنار یار ایجاد میکند . و نتیجه طی شدن این مراحل فیزیکی و شیمیایی ، مطابق پیش فرض ها در انسان   چیزی نیست   جز تشکیل خانواده  و  برآورده شدن همان هدف اصلی طبیعت .( و البته نه الزاما ! )

 اما اینک با  دو پرسش بزرگ  روبرو میشویم . نخست آنکه آیا در این صورت احساس زیبای عشقی که ما به جنس مخالف خود داریم تنها یک سامانه فیزیکی و شیمیایی طراحی شده  هوشمندانه ای  بیش نیست که  تحت فرمان چند  ژن و توسط چند هورمون  و به منظوری مشخص انجام میشود و  نباید ارزشی برای آن قائل بود ؟ و یا میتواند  به یکی از   ارکان  انسانیت ما تبدیل شود . و دیگر آنکه در این صورت  تفاوت عشق انسانی با عشق هورمونی چه خواهد بود و ویژگی های هر یک از این عشق ها چیست ؟

در مورد پرسش اول به نظر میرسد درست همانگونه که ما بدون کالبد فیزیکی خود قادر به تشکیل زندگی و ساختن  شخصیت و خاطرات خود  نخواهیم بود ، عشق هورمونی نیز عامل بقای کالبد فیزیکی  نسل انسانها میباشد ]. دست کم تا کنون و تا اطلاع ثانوی  !! ( 1) [   اما همانطور که کالبد فیزیکی و بسیار پیشرفته و حیرت انگیز ما انسانها بدون بعد انسانی آن ، چه  بسا تنها لایق  نابودی و محو شدن از صحنه هستی باشد  ،  بدون عشق انسانی نیز پیوند دو انسان از جنس مخالف نیز چه بسا پدیده ای بیش از جفت گیری حیوانات دیگر موجود در آب و خاک این سیاره نباید تلقی گردد .

ابتدا تعریف عشق :

اساسا عشق، دست کم تا اطلاع ثانوی ! (1)  تنها در بین دو جنس مخالف و به همان دلایل فیزیکی ، شیمیایی و زیست شناسی  که بیان شد ( بقای نسل )  ایجاد شده و قابل تعریف میباشد . . تمامی اهداف و تاثیرات بعدی آن و بعد عاطفی باشکوهی که در نزد انسان میتواند پیدا کند ( و در حد بسیار کمتر در بین برخی حیوانات از جمله لک لک ها ) همه بر همان ستون جنسیت استوار میباشد . چرا که همه آنچه در یک عشق میجوییم و به دنبالش هستیم از داشتن همدم و همصحبت و یار و .....  همه و همه در ارتباط با جنس مخالف ما معنی میدهد و هیچیک را نمیتوانیم از بودن در کنار جنس موافق خود کسب کنیم . ( افراد همجنسگرا در واقع کالبد فیزیکی یک جنس را دارند در حالیکه نرم افزار ذهنی مغز آنها و واکنش های شیمیایی آن ، متعلق به  جنس دیگر میباشد . در واقع این افراد از نظر ذهنی مرادن یا زنانی هستند که در جسم غیر متجانسی  با آن قرار گرفته  و یا اسیر شده اند  )   عشق بین دو جنس مخالف عاملی است که باعث میشود دو نیمه وجودی انسان که هر یک علاوه بر داشتن سهم نیمی از کد های ژنتیکی وجود ما ،قابلیت ها و ویژگی های منحصر به فرد خود را نیز دارند ، به مانند دو دست ،  در راستای هدف واحدی عمل کرده  و بنیان خانواده را به عنوان اصلی ترین رکن جامعه بشری ( دست کم تا کنون ) ایجاد و  محفوظ دارند ( 1 ) .   دو دستی که در عین شباهت ، بر هم تطابق هندسی نداشته بلکه تصویر آینه ای یکدیگرند به نحوی که  برای رسیدن به بالاترین امکان  کار آیی  و عمل به وجود و همکاری  هر دو نیاز میباشد .در واقع  میتوان فرض کرد که طبیعت مرد و زن را  به عمد  با یک  پا خلق  کرده که اگرچه میتوانند مستقل به زندگی نیز  ادامه دهند ، اما باید لنگان لنگان  و با یک پای به قول بچه ها لی لی کنند . یا به قول کتاب مردان مریخی و زنان ونوسی، مردان و زنان  از دو سیاره مختلف  آمده اند ، اما ناچارند که در زمین با هم زندگی کنند و این پیوند را طبیعت با هورمونهای عشق عملی کرده است .  پس اساس عشق حتی باشکوه ترین انواع انسانی آن ابتدا با تاثیر هورمونهای جنسی و بین دو جنس مخالف و به ضرورت بقای نسل ایجاد میشود . اگر این هورمونها را در بدن انسان غیر فعال کنند ، احتمالا  هیچ زن و مردی تاب تحمل یکدیگر را نخواهند داشت چه رسد به اینکه زیر یک سقف و برای یک شخص سوم زندگی مشترکی تشکیل دهند ! )  بر این مبنا سایر احساساتی که همچنان با واژه عشق بیان میشوند از جمله عشق به هنر ، موسیقی ، کتاب  ، شغل و ... به  عقیده برخی ( دکتر فرهنگ هلاکویی ) نباید با واژه عشق بیان شوند و این واژه باید تنها برای عشق در  مفهوم جنسی آن و بین دو جنس مخالف در نظر گرفته شود .   اما به هر حال ، این عشق های اولیه هورمونی  که هنوز در زیر کنترل بخش انسانی وجود ما قرار نگرفته ، متحول و انسانی نشده اند  ، ویژگی هایی دارند که با ویژگی عشق های متحول شده انسانی بکلی متفاوت میباشد .   

عشق های هورمونی   ناگهانی و کوتاه مدت هستند . اولین تجارب برخورد با جنس مخالف هستند پس از دوران کودکی . میدانی که داستانی دیگر  در کار است اما اطلاعی هم از آن نداری ، فقط میخواهی تجربه اش کنی  و مثل  بزرگتر ها عمل کنی ، در حالیکه  هنوز بزرگ هم نشده ای . مسیر  عشق هورمونی  به سرعت  از تجربه صحبت و گفتگوی غیر کودکانه با جنس مخالف به  تجربه جنسی گرایش پیدا میکند ، حتی اگر آنرا انکار کنی و یا هدفت آخرین مراحل آن نیز  نباشد . اما طبیعت این روابط به گونه ای است که به سوی گام نهایی کشانده میشوند .   عاشق در این نوع ازعشق ، بویژه اگر از جنس مذکر باشد ، بجز  عبور از مرحله شهوانی ، نیازی به معشوق در خود نمیبیند .در حالیکه برای جنس مونث بیش از رابطه جنسی ، رابطه عاطفی و حمایتی  اهمیت دارد .  به هر روی ، در عشقهای هورمونی در صورت ممانعت معشوق از پاسخ مساعد و همکاری ، مدعی عشق ، از صدمه زدن به معشوق هیچ ابایی ندارد .  که این پدیده در مردان بیشتر و خشن تر و همچنین  فیزیکی تر بوده  و در زنان کمتر اما  سیاسی تر میباشد  ( در فقدان قدرت فیزیکی ، تدبیر همواره  قوی تر عمل میکند ).   به همین دلیل تهدید ،  از علائم  بارز عشقهای هورمونی است  . اگر نیایی و یا نشود و یا نگذارید که بشود ، تو را و یا خودم را  و یا هر دو و حتی همه چیز را از بین خواهم برد  !

در واقع عشق های هورمونی  به گفته مولانا در داستان مشهورش ، عشق های از پی رنگی هستند که جز به ننگ ختم نمیشوند .  احساساتی  هستند جنسی و عشق نما یا به عبارتی عشقهایی مجازی ، که این روزها به دلیل تسلط رسانه های تصویری وفناوریهای شگفت آور  صنعت  سینما ، هم  دامنه تاثیر بسیار وسیعی یافته اند  و هم به سنین بسیار پایین تر راه پیدا کرده اند . چگونه میتوان از یک نوجوان یا جوان انتظار داشت در زیر بمباران چهره ها و اندام نورپردازی و  فتوشاپ شده کامپیوتری و یا از زیر تیغ دهها جراح پلاستیک  و یا باشگاههای پرورش اندام گذشته ای که به سادگی از طریق  سریالهای تلویزیونی ،گوشی های تلفن همراه و رایانه هایی که به عنوان  تحقیقات  درسی ! در اختیار دارند ،در معرض دیدشان قرار میگیرد ، گرایشی به دختر یا پسر ساده فتوشاپ نشده و باشگاه بدن سازی ندیده  همسایه یا همکلاس درس و دانشگاه خود داشته باشد و چگونه از این دختران ساده فتو شاپ نشده و یا پسران معمولی فاقد  بازوها و شانه های  هورمونی و یا فاقد  اتوموبیلهای روباز زیبا و گرانقیمت تخت گازی !  که تمامی حرکات ، گفتار ، سلایق پوشاکی و غذایی و حتی نحوه برداشتن و بازکردن و خوردن نوشابه از یخچال منزلشان و حتی سلایق و رفتارهای جنسی آنها  نیز تحت تاثیردیده هایشان از سریالهای تلویزیونی و فیلمهای باپرده و بی پرده ! دیگر تعیین میشود ،  میتوان انتظار داشت  که تمام تلاش خود را صرف  هالیوودی کردن اندام خود و یا  بدست آوردن ثروت  مورد نیاز برای تهیه همه این ابزار از هر راه  ممکن  نکنند و یا  تلاش نکنند تا با مهاجرت به کشورهای دیگر ، زندگی هایی به سبک سریالهای تلویزیونی را تجربه  کنند  ؟!

عشق های هورمونی ،  کوتاه مدت  نیز هستند . چرا که درست مانند تاثیر مواد مخدر که قبلا اشاره شد .  تعداد گیرنده های دو پامین در مغز کاهش یافته و چون چیز دیگری در بین عاشق و معشوق برای تحریک مجدد و قوی تر  این گیرنده ها وجود ندارد ( همان روابط و نیازهای انسانی ) ، میزان این عشق نما ها  نیز هر روز  کمتر و کمتر میشود . و تنها راه ادامه ی احساس  لذت ، تعویض معشوق و یا  شریک جنسی  است و بس .

اما  عشق های انسانی ، که  بعد از بیست سالگی ظهور میکنند ، همانطور که بیان شد  اگرچه بر محور و ستون همین عشق های هورمونی و در ادامه آن میباشند ، اما عشقهایی متحول و انسانی شده هستند که  در اثر   قدرت کنترل مغز بر رفتار و غرایز، بعد از بیست سالگی ( نه الزاما ! )  و به  کندی  ظهور میکنند ،  اما احساساتی طولانی و ماندگار  هستند . البته  این عشق ها نیز اگرپس از دست کم یک سال ارتباط ، به تشکیل زندگی مسئولانه و  در زیر یک سقف منتهی نشوند ،تاثیر خود را حفظ نکرده و به مرور زمان  تضعیف و نابود میشوند ، چرا که هیچ انسانی بدون عیب و نقطه ضعف  و کامل نیست و نخواهد بود ، و طولانی تر شدن دوران عشق های انسانی نیز اگر منتهی به ازدواج و تشکیل خانواده و پذیرش مسئولیت  نشود،  کم کم با آشکار شدن نقاط  ضعف هر یک از طرفین در نظر دیگری ، و نیز حوادث و بازیهای  پیش بینی نشده روزگار،  به خاموش شدن  خواهند انجامید .  ( داستان ازدواج  مرا بخوانید )

   پس  با توجه به مطالبی که بیان شد ، اگرشما خواننده عزیز این مطلب ، در سنین بحران بلوغ و یا سنین بحران عشقهای جوانی هستید که من هم آنها را تجربه کرده ام ( بخوانید )  بد نیست اگر  به این چند نکته توجه کنید :

تا قبل از 18 و حتی  20 سالگی   هر عشقی که به آن گرفتار شدید  به احتمال نزدیک به یقین از نوع هورمونی است البته در درجات مختلف از نظر شدت  . بویژه اگر برای نرسیدن به معشوق  ،  او ، خود یا وابستگان را تهدید کنید !  این عشق شاید  احساس زیبایی در شما ایجاد کند ،  اما نباید  آنرا جدی بگیرید !، برایش سرمایه گذاری احساسی نکنید ، و اگر توانش را دارید ، فقط مدتی صبر کنید . نه خودتان را بکشید و نه پدر و مادرتان را ! فقط مدتی صبر کنید . دست کم تا تعیین تکلیف زندگی تان از نظر ادامه تحصیل یا کار .  چرا که  با تمام شدن بحران بلوغ و واکنشهای فیزیکی و  شیمیایی  آن ، بحران  عشق های هورمونی نیز به مانند یک سراب  و یا قطعه ای یخ در آفتاب تابستان به سرعت محو خواهد شد و  مجددا آرامش به شما روی خواهد آورد و میتوانید دوران بزرگسالی و عشق های باشکوه واقعی آن را تجربه کنید .حتی با همین عشق  هورمونی تان ، اما به صورت عشقی بالغ شده چون خود شما و معشوق  نیز .و این را هم بدانید که      احساسات شما در این دوران به همان روشنی توسط والدین شما درک میشود که شما احساسات کودکی که برای اولین بار به مدرسه رفته است را درک میکنید .  والدین شما ممکن است اطلاعات علمی به روز شما از یک رشته تخصصی و یا مهارت شما را در کار با موبایل و کامپیوتر نداشته باشند که نباید هم داشته باشند . حافظه کوتاه مدتشان کمرنگ و حواسشان پرت شده باشد . حتی شاید در زندگی خطاها و اشتباهات بزرگی هم کرده باشند . اما چون تجربه همه این اتفاقات را دارند و ضمنا تنها کسانی هستند که دشمن شما نیز  نیستند ، احتمالا در این موارد میتوانند بهترین راهنمای شما باشند ( نه الزاما )

اما عشق های انسانی که معمولا  بین 20 تا 24 سالگی و یا بعد از آن روی میدهند ،اغلب  واقعی و جدی هستند  . حتی ممکن است ادامه همان عشق هورمونی گذشته نیز باشند ،  اما اکنون دیگر ماهیتشان  فرق کرده است ،چرا که شما هم فرق کرده اید .  از علائم مهم واقعی بودن این عشق ها این است که چیزی که برای عاشق  اهمیت خواهد داشت  خوشحالی معشوق است و نه کامیابی خودش  .  تهدید و انتقام از  خودتان  و یا اطرافیان  و حتی رقیب  احتمالی ، کاملا بی معنی خواهد بود . چرا که نشان دهنده  خرد  انسانی شما نسبت به  معشوق ،  و نیز خود  شما و دیگران میباشد . در این صورت  اگرپس از حداقل  یک سال ارتباط نزدیک اما نه از نوع جنسی اش ، سایر موارد لازم  را هم در معشوق خود یافتید ، آستین ها را بالا بزنید و  ازدواج کنید  .   با زمان  هم بازی نکنید ، زیرا همانطور که گفتم  حوادث زمان قابل پیش بینی نیستند ( داستان ازدواج  مرا بخوانید ) و در اثر آشنایی های عمیق تر و برخورد با نقاط ضعفی که داشتنش برای هر انسانی طبیعی است ، احساسات شما تغییر میکنند ( البته اگر نقطه ضف جدی و بزرگی کشف کردید  مسئله فرق خواهد کرد ) با کاهش احساسات ، زمام امور به دست عقل و منطق  می افتد که با  بررسی احتمال  شکست و روی دادن حوادث ناخوشایند در آینده ، شما را از هم دور خواهد کرد .  در حالیکه زندگی نیاز به ریسک پذیری نیز دارد . اما باید که بپذیرید که دست یکدیگر را نیز در حوادث پیش بینی نشده رها نکنید  .( میگویند اگر تا چهل سالگی ازدواج نکنید  ، دیگر ازدواج نخواهید کرد چون این سن ،  سن کامل شدن عقل و منطق است ! ) داشتن  رابطه جنسی در مفهوم مشخص آن ، در  دوران نامزدی  امر  بسیار اشتباهی است . چرا که قدرت این نیروی عظیم را در پیوند  شما در زندگی آینده  سست میکند. از طرفی چون  پایه و اساس زندگی اجتماعی ما انسانها بر محوریت خانواده تشکیل شده است ، در صورتیکه بدون  ازدواج و تشکیل خانواده و تعهد و مسئولیتهای ناشی از آن ، ارضای جنسی و نیز تولید مثل ممکن و معمول گردد ، این ساختار بنیادی زندگی انسانها فرو خواهد ریخت که در پی آن هیچ کس سود نخواهد برد . انسان دارای مدت زمان رشد کودکی و نوجوانی بسار طولانی مدتی است ( دست کم  18 سال و چه بسا بسیار بیشتر  ) و در این دوران نیاز به مراقبت بسیار و همچنین آموزش های بسیار زیاد اولیه و کسب تجارب گذشتگان خود دارد { حتی اگر نادرست باشند  ( 2)} این فرایند دست کم برای  تعریفی که تا کنون و اکنون از زندگی انسانها داشته و داریم ،  تنها در پناهگاه امن خانواده میتواند در سلامت انجام گردد .   بنابراین سست شدن بنیاد خانواده در زندگی انسانها اثرات مطلوبی به ارمغان نخواهد آورد .

مظفر شریعتی

مرداد 95

 

1-    پیشرفتهای فنی بشر بویژه در زمینه زیست شناسی و ژنتیک ، افزایش جمعیت ، احتمال بحران زیست محیطی در زمین و یا  لزوم مهاجرت به فضا و یا اعماق دریا و زمین ! و در نهایت مهاجرت به سیارات دیگر و ... پیش بینی آینده بشر را دشوار ساخته است ! جنسیت  ونحوه  تولید مثل بشر  ممکن است در تنها چند دهه و یا  قرن دیگر  آنچنان دستخوش تغییر گردد که برای ذهن کنونی ما قابل درک نباشد .  بشر ممکن است در آینده ساختار ژنتیکی خود را دستخوش تغییر سازد و ما هیچ درکی نمیتوانیم از تصمیمی که انسانهای آینده دارای این توانایی  برای تغیر در خود ممکن است بگیرند  ، داشته باشیم  . اما انجام این تغییرنیز قطعی به نظر میرسد.    تنها تغییرات ریش و سبیل مردان و یا لباس مردان و زنان را در طول تاریخ در نظر بگیرید . حال تصور کنید  بشر بتواند با دستکاری ژنتیکی هر چه بخواهد با خود بکند ! آیا میتوانید تنها  تنوع وضعیت ظاهری بشر در دهه ها و قرن های  آینده  را تصور کنید ؟!  ویژگی های دیگر جسمی و روانی  زندگی آنها را  چطور ؟!!

بنابراین همه آنچه بیان شد را  تحت عنوان  تا کنون و تا اطلاع ثانوی بیان کردم  !   اما به هر حال ما در زمان خود زندگی میکنیم و باید با شرایط زمان خود سازگار بوده و در ارتباط با آنها عمل کنیم . در حال حاضر ما انسانها اکسیژن تنفس میکنیم و انرژی را در بدن خود به صورت شیمیایی و از قند ها بدست می آوریم .   ممکن است روزگاری انسان به ضرورت زمان و مکان در همین سیاره و یا سیارات دیگر  بخواهد و بتواند ماهیت این پدیده ها را تغییر دهد  . شناخت ما از قدرت علم و فناوری باعث میشود این مسئله را نفی نکنیم ،  اما امروز تنفس ما مبتنی بر  اکسیژن است و انرژی بدن ما نیز  از قند تامین میشود و  احتمال تغییرآن  در آینده ،  در نیاز امروز ما تغییری ایجاد نکرده و تغییر آن نیز جز مرگ برای ما نتیجه ای در بر  نخواهد داشت  .

 

انتقال تجارب و دانسته های گذشتگان به ما امر لازمی است . ممکن است این اطلاعات ناقص و حتی اشتباه باشند . اما ما باید قادر باشیم و یا با این قدرت  تربیت شویم که بتوانیم پس از آنکه به سن عقل و منطق رسیده و اطلاعات و تجارب لازم را کسب کردیم  ، خود محتوای کوله پشتی تحویل گرفته شده از والدین و نسل گذشته خود را با اطلاعات و توانایی های روز ،بازبینی و از نادرستیها تصفیه کنیم و به نسل بعدی تحول دهیم و آنها نیز به همین صورت و با همین روند  به نسلهای بعد تحویل دهند .