از ماست که بر ماست !

 

دوستی داشتم  با سابقه شناخت  حدود  بیست  سال   . در مواردی  این دوست   حکم یک قهرمان را هم برای من  میداشت .  قهرمانی که آرزو میکردم کاش من هم میتوانستم  کمی مثل او باشم .   به او  فردین   میگفتیم  . جوانمردی  یکه بزن و حامی مظلومان .    وای به حال کارمند اداره یا بانک و درمانگاه و بیمارستانی که او  خطایی در  رفتار آنها میدید  . تا  کار را به  دادگاه  و یا اصلاح و عذر خواهی  نمیرساند    ولکن  ماجرا نبود .    همیشه  میگفتم  اگر  همه  مثل تو بودند  مملکت  بهشت  میشد .      بیش از  بیست سال  از این گونه بودن ها گذشت   تا  اینکه زد و دست سرنوشت  او را موقتا به جانشینی  مدیریت عامل  یک کارخانه تولید قطعات الکترونیکی رساند . ماجرا هم از این قرار بود که یکی از دوستان و بستگانش  به دلیل همین اعتمادی که به او داشت   در غیاب خودش در طول مسافرتی سه ماهه  او را به جانشینی خود در یک کارخانه تولیدی با حدود  یکصد نفر  کارگر و کارمند و مهندس و پزشک   منصوب کرد .   این  دوست قهرمان من هم،  از من برای نظارت بر  اجرای   یک امر فنی  در آن شرکت  دعوت کرد .  و بنابراین من هم  به این کارخانه تحت مدیریت موقت او  پیوستم . اما تنها سه روز کار در این شرکت تحت مدیریت این دوست قدیمی و قهرمان من باعث پایان دوستی بیست ساله ی ما و رسیدن من به یک حقیقت بسیار تلخ  نیز شد  ! "   اما  چرا ؟!

اولین روزی که در دفترش  بودم  و او در پشت میز مدیریت  .  کارگری  برای  درخواست وامش  آمده بود .   منشی  وارد اتاق شد  و موضوع را به او گفت .     پاسخ دوست قهرمان من  و مدیریت عامل جدید  این بود که   " بگویید  جلسه دارم  فردا  بیاید  !"    من    در حالیکه فنجا ن چای دستم بود  نگاهی  به چشمانش کرده   و لبخندی از روی تعجب زدم   .  گفت  " اگه فورا  بگم   بیا ن  تو  پر  رو  میشین   !  روز بعد در خط تولید بودم   که دیدم  لحیم کاران  بدون استفاده از دستگاه تهویه هوا و مکنده هایی که دود قلع حاصل از لحیم کاری را از میز کار و سالن  دور میکند   و در فضایی آکنده از دود قلع  مشغول به کار هستند . و سهمیه شیر روزانه که تنها عامل دفع این مواد سمی از بدنشان هست را هم ندارند   . فورا به دفتر مدیریت  یا همان دوست  قهرمانم   رفتم .  در ذهنم   فردین    را تجسم میکردم که به محض شنیدن این خبر  یک مشت به میز میزند و بلند شده و بلافاصله به داد کارگران میرسد . وارد دفترش شدم و  از او خواستم   چند دستگاه   تهویه هوا  و  فن های مکنده  که در انبار شرکت هم موجود بودند  را  در  این بخش  نصب کند    . و فورا  ترتیبی بدهد که روزی یک لیوان سهمیه  شیر  هم به آنها داده شود .   اما با کمال تعجب  او با خونسردی تمام  گفت .  نگران نباش  اینها کارگرن و به این چیزها  عادت دارن   چیزیشون نمیشه    پر رو شون نکن !       

               بگو  جلسه دارم   .   فردا  بیا    .   باید بررسی کنم  .   بودجه نداریم .     نمیشه   .  و  ......  

آری دوست قهرمان من فقط   در عرض چند روز  به  همان شخصیت و شخصیتهایی  تبدیل شده بود که  نزدیک 20 سال  قهرمان من در مبارزه با آنها بود .   به من نیز پیشنهاد مدیریت یکی از بخش ها را داد   اما من  ترجیح دادم  وقتی  میز مدیریت  از او که قهرمان من در حمایت از قانون و مظلومان  و محرومان بود  در چند روز چنین  موجودی میسازد ، به همراه از دست دادن رابطه  دوستی ام ،  از چنین میز هایی نیز  به شدت پرهیز کنم .   در آخرین دیدارم با او در دفترش  به او گفتم  " یادت هست که میگفتم  اگر  همه مثل تو بودند  مملکت بهشت میشد ؟ "  گفت  خوب ؟!  .  گفتم   "  ولی  در واقع  چون  همه ما  مثل  تو بوده و  هستیم   مملکت و  جهان  و تاریخمان  چنین   بوده و هست و احتمالا خواهد بود .  "  این را گفتم    و برای همیشه   از دفترش بیرون آمدم .  از آن تاریخ  چندین  سال میگذرد  . و او به یکی  از مدیران  موفق  آن کارخانه  تولیدی هم  تبدیل شده است . تا آنجا که شنیده ام  وضع مالی اش هم  بسیار تغییر کرده  است  .

 به راستی که    اغلب ما  انسانها چنین هستیم و  چون  به قدرت میرسیم   آن   کار دیگر  میکنیم .   این حقیقت تلخ و تاسف آور  را در سطوح مختلف نیز  تجربه کرده ام . و اکنون  با اطمینان میگویم که  همه مشکلات ما در هر زمینه و سطحی  تنها ناشی  از ویژه گی های اخلاقی   خود  ماست . و هیچ تفاوتی نمیکند که  مسئولان اداره  ساختمان ، محله ، روستا ، شهر و یا کشور ما  چه کسانی باشند  .  اگر  از  ما  باشند ،  هر کدام  از ما  .  آش  همین  آش  است و   کاسه  همین  کاسه  .  در ویدئوی  فرهنگ رانندگی  گفتم  که " اگر فردا صبح  فقط  رانندگان  همه اتوموبیلهای کشور ما را با رانندگان  یک کشور  دارای فرهنگ رانندگی  عوض کنند ،  خون از دماغ کسی  نخواهد آمد   حتی با همین  اتوموبیلهای  فرسوده و نا  ایمن و جاده های غیر استاندارد .  اما  اگر  بر عکس  اتوموبیلهای  همه ما ایرانیان را  تبدیل به   بنز  آخرین مدل کنند  در پایان همین یک روز   نسل  آدمیزاد از  سرزمینمان  ما  منقرض خواهد شد  .  همین اکنون من در ساختمانی زندگی میکنم که تنها دارای هشت واحد است  اما به شدت   مشکل مدیریت ساختمان و رفتار اجتماعی داریم .  سالها  قبل در مجتمع  هشت واحدی دیگری زندگی میکردم که  حاصل تعاونی مسکن  یک دانشگاه  معروف در تهران بود . و همه ساکنان آن هم  دارای بالاترین مدارک تحصیلی .    اگر مسائل و مشکلات آن ساختمان را برایتان باز گو  کنم  محال است که باور کنید !  

    به هر حال     اگر  میخواهیم  وضعمان درست شود     چاره ای نخواهیم داشت جز آنکه کار را از خودمان  آغاز کنیم . و   دست کم نیز یکی دو نسل  طول خواهد کشید   .  میگویند  از  سه نسل  پرسیدند که چرا از چراغ قرمز عبور نمیکنید .   پدر بزرگ  میگوید   چون  جریمه میشویم . جوان میگوید  چون  خطر ناک است  .  اما  کودک   با تعجب میگوید "   مگر  از چراغ قرمز  هم  میشود  عبور کرد ؟! "     در مجموعه جنگ سخن  نیز  این داستان را نقل کردم  که  :

روزی  پدری  فرزند خردسالش را به پارک میبرد  تا بازی کند  و خودش هم روزنامه بخواند . اما فرزندش  خیلی شلوغ میکند . پدر  یک صفحه از روزنامه اش را که  نقشه جغرافی  جهان روی آن چاپ شده بود را پاره پاره میکند و به همراه یک نوار چسب  به فرزندش میدهد و به او میگوید  اگر توانستی این  نقشه دنیا را درست کنی  برایت  جایزه میخرم .  فرزندش گوشه ای مینشید و  مشغول میشود و پدر هم با آسودگی خاطر که مدتی طولانی از دست مزاحمتهای  فرزندش آسوده خواهد بود  به خواندن  روزنامه اش میپردازد  که  ناگهان و  پس از مدت کوتاهی  فرزندش نقشه جهان را درست و سالم  به او تحویل میدهد .   پدر با تعجب بسیار از فرزندش میپرسد  "  مگر تو جغرافی بلدی ؟"  فرزندش میگوید "

 من نمیدانم  این جغرافی که میگویی چیست .  پشت این کاغذ  عکس یک آدم  بود    من  او را درست کردم    دنیای  تو هم  خود به خود  درست شد .   

 

بیایید ساختن را از خودمان شروع کنیم . از همین فردا . باور کنید اغلب ما حتی خود من آنقدر رفتار اجتماعی زشت زیادی در روز مرتکب میشویم که حتی هرگز متوجه انجام دادن آنها هم نمیشویم . چون به شدت به انجامشان عادت کرده ایم .

 اغلب  راننده ها یکطرفه بودن خیابانهای فرعی و کوچه ها را رعایت نمیکنند . بویژه در کوچه و محل خودشان . دوست عزیز  اینجا کوچه خودتان است . فقط هم چند متر ورود ممنوع میروید تا وارد منزلتان شوید میدانم . اما لطفا و به خاطر فردای بهتر آیندگانمان   از همین فردا این کار را نکنیم . اگر در اروپا یا آمریکا  و نه    اگر  در  دبی  بودیم   این کار  را میکردیم ؟!

همه دروغ میگویم   آری .    دروغ نگفتن  هم در محیطی که زندگی میکنیم  گاهی  بسیار سخت است  اما  میتوانیم   شروع  کنیم   به  تمرین  کمتر  دروغ  گفتن   .   از همین دروغ های ساده هم شروع کنیم .     همین دروغ هایی که  مثل  نقل و نبات   به هم میگوییم .   بگو  نیست  .    ترافیک  بود    و .....    سالهای  بسیار زیادی طول میکشد تا این درخت سبز شود و به عمر  خود ما هم نخواهد رسید  در زیر سایه این درخت نشستن  اما  نتیجه دادنش  قطعی است . دیگران نکاشتند و ما نداشتیم      ما بکاریم تا شاید دیگران داشته باشند .

 

در یکی از جنگ های سخن این داستان را نقل کرده ام :

سالها  پيش من در شرکت سوئدى ولوو  کار میکردم     اولين روزهايي كه در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمي‌داشت و به محل کار مي‌برد.  و من هم از اين فرصت استفاده ميكردم و از فرهنگ و تمدن كشور و مردم كشورم براي او صحبت ميكردم . ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه مي‌رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک مي‌کرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار مي‌آمدند. روز اول، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم" چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک مي‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟ " او در جواب گفت: براى اين که ما زود مي‌رسيم و وقت براى پياده‌رفتن داريم. اين جاها ي نزديك  را بايد براى کسانى بگذاريم که به دليلي  ديرتر به اينجا  مي‌رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تري  به در ورودى دارند تا بتوانند  به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نمي‌کني؟ "  از شدت شرم صورتم سرخ شد  و چيزي نگفتم !

  از مجموعه  جنگ  سخن

 

مظفر شریعتی

اردیبهشت 93

 

1-    چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید            گفتا ز که نالیم  که از ماست  که بر ماست           ناصر خسرو

 

 

 

بازگشت به صفحه اصلی