زندگي
غم
نامعقول است
اما حاصل
دانستن ، و شادي لازم اما
ناشي از جهل ،
و
آرامش
مرز بين اين
دوست و
هنر زندگي .
و
زندگي نيز نه خوب
است و نه بد ،
فقط
چيزي است
مبهم كه بايد
آن را گذراند .
اما بي آزار
ديگران و به
نحوي شايسته
انسان
بودنمان .
شايد
روزي دانش و
فن آوري بشر
در زمينه هاي
مختلف از جمله
ژنتيك ، نانو
تكنولوژي و
الكترونيك و
كامپيوتر ،
تعريف زندگي و مرگ را
براي بشر
تغيير دهد . اما تا
آن موقع
بازي ها و
شاديها هاي
معصومانه و
صادقانه
دوران كودكي گرچه
ناشي از جهل مطلق به
زندگي و راهي
است كه در پيش
روي است ،
دوران آموزش
هاي ابتدايي
،
لجاجتهاي
دوران بلوغ ،
شجاعت هاي توام
با حماقت
دوران جواني
،
انواع لذت
هاي جسمي و
رواني ، داشتن
همسر ، فرزند
، خانه و
خانواده
ودوست ، و
بالاخره غم و
درد و رنج و در نهايت
پيري و مرگ ، همه و
همه جزئي از
زندگي ما را
تشكيل
ميدهند
و بجز موارد
منفي چون درد
و رنج و
بيماري و ... ،
فقدان هر يك ويا عبور
نكردن
صحيح از هر
دوران ،
زندگي ناقصي
را نصيب ما
خواهد كرد . آيا
ميشد
تعرف ديگري از زندگي نصيب ما
ميشد ؟
نميدانم . به
نظر من آرزوي
دروني
همه انسانها حتي
اگربيان نيز
نكنند . اين
بوده و هست و
خواهد بود كه
زندگي شان
چنين تعريف نميشد
. به همين جهت
نيز تمام تلاش
انسان ها در
جهت تغيير اين
عوامل در جهتي
است كه مطلوب
انسان ها باشد
. و ما انسانها
با وجود همه
گله اي كه از
زندگي داريم .
از دست دادن
آن را
دوست نداريم
. وقتي عزيزانمان
زندگي شان را
از دست
ميدهند
و ما
را ترك
ميكنند
، افسرده ميشويم
و خود نيز
مايل به از
دست دادن آن
نيستيم .
پس چاره اي
نيز نداريم
كه
تلاش كنيم تا
آن را
بي آزار
ديگران و به
نحوي شايسته
انسان
بودنمان ادامه
داده و
به پايان
برسانيم .
زماني
كه پدر و مادر
خود را از دست
داده بودم همسر
يكي از دوستان
نزديكم هميشه به رو ان
شاد همسر من
ميگفت " خوش به
حال
شما كه
شوهرتان پدر و
مادر ندارد ! " بعدها
عده اي به ما
ميگفتند "خوش
به حال شما كه
بچه نداريد " سپس عده
اي كه با
همسران خود
مشكل داشتند
به من ميگفتند
خوش به حالت
كه همسر نداري
، و خلاصه هر كس در هر
شرايطي كه
هست
چيزي را به
عنوان خوش به
حالت دارد كه
به شما بگويد و
شما هم براي
آنكه به ديگري
بگوييد .
اما همه اين
افراد
و حتي خود ما
نميدانند و
نميدانيم كه در واقع
خوشا به حال
آنان كه همه
اينها و
بسياري
چيزهاي ديگر را
دارند
اما هنر نگاه
داشتن آنها را
نيز دارند . در
زندگي
مواردي وجود دارد
كه عزيزان ما
و يا اموال و
امكانات ما بدون
آنكه تقصير و
كوتاهي متوجه
ما باشد از
دست ميروند و
يا اساسا
داراي
مشكلاتي هستند
كه يا تصحيح
ناپذيرند و يا
كاري از دست
ما براي اصلاح
آنها ساخته
نيست و به
عبارتي خارج از
حيطه تاثير
اراده
و امكانات ما
هستند
. اما
در موارد
زيادي نيز مواهبي
را كه ما به
سادگي از دست
ميدهيم ، تنها
ناشي از ضعف
ماست در
نداشتن هنر
زندگي . هنري كه
گاه وقتي كسبش
ميكنيم كه
بسياري چيزها
و از جمله كل
زندگي مان را
باخته ايم . من
نميخواهم نوشته
را طولاني و خسته
كننده كنم و
يا ادعاي
داشتن انبوهي
تجربه و درس
را بكنم
اما يك درس
را به خوبي در زندگي
آموخته ام كه ميتواند
بسياري
مشكلات را حل
كند . و آن در يك
كلمه بيشتر
جاي ندارد . گذشت . آري گذشت . اگر ميپذيريم
كه زندگي خود
ما پر
بوده از اشتباهات
و خطاهايي
فاحش كه
بسياري را
هيچكس جز خود
ما نميداند . پس
ميتوانيم خطا هاي
ديگراني را كه
دوستشان
داريم را نيز ناديده
بگيريم
. و گاه
حتي در حاليكه
كفه ترازوي
حقيقت به نفع
ما نيز متمايل
است ، اگر
برنده شدن
مادر و
پدر و خواهر و
برادر و دوست
و همسر و
همسايه
، ميتواند در
نهايت خود ما
را نيز برنده
مجدد
زندگي
گرداند
،بگذاريم تا
ديگري برنده شود
. چرا كه در
نهايت برنده
شدن او برنده
شدن خود ماست .
تذكر
واجب :
بخشش در همه
حال و
همواره اقدام
پسنديده و
معقولي نيست و
مقصود من سو،
استفاده از
اين امر نيست . و حتي در
برخي مواقع
عمل بسيار
خطايي نيز
ميباشد . بخشش
حق ديگران حق
ما نيست .
همانطور كه
بخشش حقوق و
احترام خودمان
نيز
روا نميباشد .
لطفا
حتما اين
فيلم كوتاه
را هم
ببينيد .
زندگي
چون خودرويي
بسيار مجهز و
صفر كيلومتر و
با مخزني پر
از بنزين است
كه جهت عبور
از معابري
سخت و شوار
به كودكي نا
آگاه و بي
تجربه سپرده
ميشود . افسوس
كه ما روزي
رانندگي با آن
را مي آموزيم
و به هدف از
داشتن اين خود
رو و مسيري را
كه بايد طي
كنيم دست
ميابيم كه
ديگر چيزي از
آن و سوخت
درونش برايمان
باقي نمانده
است . در اين
زمان در حاليكه
اتوموبيل
فرسوده و
متلاشي خود را
به گوشه جاده
منتقل
ميكنيم گاه
براي آنها كه
همچنان با
خودروهاي
سالم و پر از
سوخت خود كور
كورانه و
ابلهانه به
اين سوي آن
سوي ميروند ،
دستي تكان
ميدهيم تا
شايد آنها را
متوجه راهي كه
بايد بروند
بكنيم . افسوس
كه همانطور كه
خود ما از
تكان دادن دست
ديگران چيزي
نياموختيم ،
آنها نيز تكان
دادن دست ما
را تنها دستاويز
تمسخري ديگر
ميكنند و بس
مظفر
شريعتي
فروردين 86