www.shariaty.com

 

Connect me      English page

نجوم

    ا دبيات    

    تاريخ  

   فلسفه

پزشكي

درباره من     /    تماس با من    پشتيباني

روان شناسي  

   رايانه     

طبيعت و حيوانات  

علوم و فناوري

  گوناگون

نوشته ها       عكس      كارهاي صوتي  

كارهاي تصويري

داستانهاي كوتاه 

كتابخانه

   سخنان كوتاه

فرهنگ نامه

عكس

مجموعه هاي انتخابي

 فيلمهاي مستند علمي

مشاهده آگهي توليدات

 

 زندگي

 

غم  نامعقول است اما حاصل دانستن ،  و شادي  لازم  اما ناشي از جهل ، و  آرامش  مرز بين اين دوست    و هنر زندگي  .

و زندگي نيز   نه خوب است و نه بد ، فقط  چيزي است مبهم كه بايد آن را گذراند . اما بي آزار ديگران و به نحوي شايسته انسان بودنمان  .

 

شايد روزي دانش و فن آوري بشر در زمينه هاي مختلف از جمله ژنتيك ، نانو تكنولوژي و الكترونيك  و كامپيوتر ، تعريف زندگي  و مرگ را براي بشر تغيير دهد  . اما تا آن موقع  بازي ها و شاديها هاي  معصومانه و صادقانه دوران كودكي گرچه ناشي از جهل  مطلق به زندگي و راهي است كه در پيش روي است ، دوران آموزش هاي ابتدايي ،  لجاجتهاي دوران بلوغ ، شجاعت هاي توام با حماقت دوران جواني ،  انواع لذت هاي جسمي و رواني ، داشتن همسر ، فرزند ، خانه و خانواده ودوست ، و  بالاخره غم و درد و رنج  و در نهايت پيري و مرگ   ، همه و همه جزئي از زندگي ما را تشكيل ميدهند  و بجز موارد منفي چون درد و رنج و بيماري و ... ، فقدان هر يك  ويا  عبور نكردن  صحيح از هر دوران ،  زندگي ناقصي را نصيب ما خواهد كرد .  آيا ميشد  تعرف ديگري از  زندگي  نصيب ما ميشد ؟  نميدانم . به نظر من آرزوي دروني  همه انسانها  حتي اگربيان نيز نكنند . اين بوده و هست و خواهد بود كه زندگي شان چنين تعريف نميشد . به همين جهت نيز تمام تلاش انسان ها در جهت تغيير  اين عوامل در جهتي است كه مطلوب انسان ها باشد . و ما انسانها با وجود همه گله اي كه از زندگي داريم . از دست دادن آن را  دوست نداريم . وقتي عزيزانمان زندگي شان را از دست ميدهند  و  ما را ترك ميكنند  ، افسرده ميشويم و خود نيز مايل به از دست دادن آن نيستيم .  پس چاره اي نيز نداريم كه  تلاش كنيم تا آن را  بي آزار ديگران و به نحوي شايسته انسان بودنمان  ادامه داده  و به پايان برسانيم .

زماني كه پدر و مادر خود را از دست داده بودم  همسر يكي از دوستان نزديكم هميشه  به رو ان شاد همسر من ميگفت " خوش به حال  شما كه شوهرتان پدر و مادر ندارد ! "  بعدها عده اي به ما ميگفتند "خوش به حال شما كه بچه نداريد "  سپس عده اي كه با همسران خود مشكل داشتند به من ميگفتند خوش به حالت كه همسر نداري ، و خلاصه  هر كس  در هر شرايطي كه هست  چيزي را به عنوان خوش به حالت دارد كه به شما بگويد و شما هم براي آنكه به ديگري بگوييد .  اما همه اين افراد  و حتي خود ما  نميدانند  و نميدانيم كه   در واقع خوشا به حال آنان كه همه اينها و بسياري چيزهاي ديگر  را دارند   اما هنر نگاه داشتن آنها را نيز دارند  . در زندگي  مواردي وجود دارد كه عزيزان ما و يا اموال و امكانات ما بدون آنكه تقصير و كوتاهي متوجه ما باشد از دست ميروند و يا اساسا داراي مشكلاتي هستند كه يا تصحيح ناپذيرند و يا كاري از دست ما براي اصلاح آنها ساخته نيست و به عبارتي خارج از حيطه تاثير اراده  و امكانات ما هستند  .  اما در موارد زيادي نيز  مواهبي را كه ما به سادگي از دست ميدهيم ،  تنها ناشي از ضعف ماست در  نداشتن هنر زندگي  .  هنري كه گاه وقتي كسبش ميكنيم كه بسياري چيزها و از جمله كل زندگي مان را باخته ايم .  من نميخواهم  نوشته را طولاني و خسته كننده كنم و يا ادعاي داشتن انبوهي تجربه و درس را بكنم  اما يك درس را به خوبي در زندگي آموخته ام  كه ميتواند بسياري مشكلات را حل كند . و آن در يك كلمه بيشتر جاي ندارد .    گذشت  .    آري  گذشت .    اگر ميپذيريم كه زندگي خود ما  پر بوده از اشتباهات و خطاهايي فاحش كه بسياري را هيچكس جز خود ما نميداند .  پس ميتوانيم  خطا هاي ديگراني را كه دوستشان داريم را نيز  ناديده بگيريم  .  و گاه حتي در حاليكه كفه ترازوي حقيقت به نفع ما نيز متمايل است ، اگر برنده شدن مادر  و پدر و خواهر و برادر و دوست و همسر و همسايه  ، ميتواند در نهايت خود ما را نيز برنده مجدد  زندگي گرداند  ،بگذاريم تا ديگري برنده شود . چرا كه در نهايت برنده شدن او برنده شدن خود ماست .

 تذكر واجب :  بخشش در همه حال  و همواره اقدام پسنديده و معقولي نيست و مقصود من سو، استفاده از اين امر نيست .  و حتي در برخي مواقع عمل بسيار خطايي نيز ميباشد . بخشش حق ديگران حق ما نيست . همانطور كه بخشش حقوق  و احترام خودمان نيز  روا نميباشد .   لطفا حتما  اين فيلم كوتاه را هم  ببينيد .

 

زندگي  چون خودرويي  بسيار مجهز و  صفر كيلومتر و با مخزني پر از بنزين است كه  جهت عبور از معابري  سخت و  شوار  به كودكي نا آگاه و بي تجربه سپرده ميشود .  افسوس كه ما روزي رانندگي با آن را مي آموزيم  و به  هدف از داشتن اين خود رو  و مسيري را كه بايد طي كنيم  دست  ميابيم كه   ديگر چيزي از آن  و سوخت درونش برايمان باقي نمانده است . در اين زمان در حاليكه اتوموبيل  فرسوده و متلاشي خود را به گوشه جاده منتقل ميكنيم  گاه براي  آنها كه همچنان با خودروهاي سالم و پر از سوخت خود كور كورانه و ابلهانه  به اين سوي آن سوي ميروند ، دستي تكان ميدهيم تا شايد آنها را متوجه راهي كه بايد بروند بكنيم . افسوس كه همانطور كه خود ما  از تكان دادن دست ديگران چيزي نياموختيم ، آنها نيز تكان دادن دست ما را تنها دستاويز تمسخري ديگر ميكنند و بس 

 

مظفر شريعتي

فروردين  86

 

 

 

 

 

 

باز گشت به صفحه اصلي