www.shariaty.com

Connect me      English page

نجوم

    ا دبيات    

    تاريخ  

   فلسفه

پزشكي

درباره من     /    تماس با من    پشتيباني

روان شناسي  

   رايانه     

طبيعت و حيوانات  

علوم و فناوري

  گوناگون

نوشته ها       عكس      كارهاي صوتي  

كارهاي تصويري

داستانهاي كوتاه 

كتابخانه

   سخنان كوتاه

فرهنگ نامه

عكس

مجموعه هاي انتخابي

 فيلمهاي مستند علمي

مشاهده آگهي توليدات

 

 

دوست جوان ناديده ام  ابتدا  سلام و سپس همدردي مرا بپذير

نوشته بودي كه 24 سال داري و مادر نازنيت را در اثر بيماري سرطان از دست داده اي  ونيز نوشته بودي از  تاثير عميق و تلخي كه اين حادثه بر تو گذاشته است و از اينكه احساس ميكني او هنوز تو را ترك نكرده است . و از اينكه با نوشته هاي من در مورد افسانه هم احساس هستي .

همانطور كه من در بخش مربوط به مادرم  نوشته ام مادر را هر وقت از دست بدهي زود است .  در مورد تو  كه با  توجه به سن خودت و مادر نازنينتان  اين   يك فاجعه است .   اما  در سايت من  علاوه بر همه سوختن هايم براي حادثه تلخ از دست دادن همسر نازنينم  ،كه با آنها هم احساس بودي ،  جمله اي نيز از شكسپير هست كه بويژه براي تو  در ابتداي جواني مفيد است  و آن اينكه :

اگر تمام شب را براي از دست دادن خورشيد اشک بريزی،لذت ديدن ستاره ها را هم از دست خواهي داد . شكسپير

دوست جوان و ناديده ام ، من هم تنها زندگي ميكنم و فرزندي نيز ندارم  .  شبي در عمق تنهايي ،نگاهم به تصوير افسانه بر ديوار افتاد  به سويش رفتم و در چشمانش خيره شدم .  بغضي عجيب در گلويم  جمع شده ، چشمانم از شدت فشار داشتند منفجر ميشدند    در سرم نيز فشارزيادي احساس كردم  . در اين حال ناگهان  به ياد آن شمع هاي خاموش افتادم و  احساس كردم همسرم بر سرم فرياد ميزند كه چه ميكني . 

فورا خودم را كنترل كردم  احساس غريبي به من ميگفت كه او را بشدت آزرده بودم و او در حاليكه كاري از دستش براي من بر نمي آمد نگران من بود  ( شمع هاي خاموش را بخوانيد )

پس از آن شب من كاملا آگاهانه و ارادي خودم را تحت كنترل در آوردم . و   ديگر  آ ن بغض ها بدانگونه به سراغم نيامدند  . اكنون حدود يك سال است كه به آرامشي  نسبي دست يافته ام  . نه اينكه فراموشش كرده باشم . هرگز كه همانطور كه در نوشته هايم بارها نوشته ام اگر در لحظات فرد در امور زندگي جاري ام باشم در لحظات زوج با او و خاطرات او هستم  .  اما اين ياد ها و خاطره ها  به جز در مواردي خاص  آسيب جسمي به من وارد نميسازد  . زيرا ديگر آگاهانه آنها را كنترل ميكنم  چرا كه ميدانم  خواست او نيز  چنين است . اغلب كه مشكلاتي برايم پيش مي آيد مانند گذشته اما در ذهن و خيالم با او صحبت و مشورت ميكنم  . يا به  قول خودش  كلي با او كل كل ميكنم  و خيلي وقتها هم نظرش را انجام ميدهم . يعني همان نظري كه ميدانم اگر ميبود ، ميداد . شايد كسي باور نكند اما ميدانم كه تو باور خواهي كرد  كه خيلي وقتها درست مانند زماني كه زنده بود  دقيقا و به موقع كمكهايش شامل حالم ميشوند .  به گونه اي كه عكسش را در آغوش گرفته و ميبوسم . البته گاه  قطرات اشك نيز بر گونه هايم جاري ميشوند   اما  اغلب تلاش ميكنم آن طور رفتار كنم كه دلم ميخواست اگر قضيه بر عكس بود و من رفته بودم  . ميخواستم كه او آنگونه عمل كند .

  پس  در مورد تو  هم وضعيت ميتواند  همينگونه باشد و يا بدان سو پيش بروي .   البته براي تو  هنوز خيلي زود است  زيرا تو هنوز در  مرحله شوك و بحران  حادثه قرار داري  و من باوجود آنكه دو برابر تو سن دارم  مرحله بحران را براي حدود سه سال تجربه كردم  . سه سال حتي  نميتوانستم  به  برخي جاهايي بروم كه قبلا با او ميرفتم . گرچه  قدم زدن در برخي مكانهايي نيز كه با او بودم برايم آرامش بخش بود  . مكانهايي مانند  اطراف خانه مادري اش كه  دو سال از بهترين سالهاي زندگي ام را در كنار مادر نازنين او  كه او نيز در زمان زندگي مشتركمان از دست رفت ، زندگي ميكرديم .  اما هرگز نتوانستم با مترو جايي بروم  و يك بار كه به ناچار از آن استفاده كردم  برايم بسيار عذاب آور بود . زيرا سالها هر شب با او با مترو به خانه مي آمديم  و يا من براي آوردنش به مترو ميرفتم .   اما  پس از حادثه اي كه برايت نوشتم و تغييري كه به اراده در وضعيت خودم ايجاد كردم   اين مشكلات نيز برايم حل شده  و يا تا حد بسياري ملايم شدند . حتي حدود يك ماه قبل به همراه دوستي به شمال سفر كردم  . سفري كه فكر نميكردم بتوانم دوباره  بروم . البته در تمام طول سفر در ذهنم با افسانه بودم  اما ديگر نه  با بغض و اشك . حتي اغلب خاطرات شاد آخرين سفرمان در اين جاده را براي دوستم تعريف ميكردم و  ميخنديديم .  مثلا موقعي كه من در حال رانندگي فيلمبرداري ميكردم و افسانه هم غر ميزد . فيلمي هم به ياد خاطرات جاده جالوس تهيه كردم .

آري دوست ناديده ام    ميدانم كه  اكنون تو چه حالي داري   اما  به ياد هم بياور كه مادرت  هم خيلي خيلي تو را  دوستت داشت و اگر هنوز او را در كنار خودت احساس ميكني ، پس  هنوز هم   دوستت دارد  و هنوز هم نگران توست . با اين تفاوت كه ديگر نميتواند در سرنوشت تو به صورت فيزيكي تاثير گذار باشد . اما  اگر او را هنوز ناظر خودت ميبيني و حس ميكني ،  پس به خاطر او هم كه شده  سعي كن  در زندگي هماني بشوي كه او آرزو داشت .  واز طرفي هم   به قول شكسپير  براي از دست دادن خورشيد ، آنقدر اشك نريزي كه از ديدن ستاره ها نيز محروم شوي  .

 اما چرا زندگي  چنين است را نميدانم و هيچ كس را هم  نميشناسم كه بداند  . و همانطور كه در مجموعه در فراق يار هم گفتم  ظاهرا  تا اطلاع ثانوي  همين هست كه هست  . و عجيب اينكه با همه سختي ها و بي رحمي هايي كه در حيات و زندگي وجود دارد ، همه ما  نيز نگران از دست دان آن هستيم و براي عزيزاني   كه آن را از دست داده اند  ،  از صميم قلب در اندوه قرار ميگيريم  . و عجيب ترين و پر قدرت ترين آرزوي همه ما انسانها  نيز عمر طولاني و حتي ابدي است . آرزويي كه شايد  علم و دانش در آينده نه دوري اگر  نه به صورت ابدي  كه جهان نيز پاياني دارد ،   اما  در حدي  بس طولاني تر از آنچه در تصور بيايد را محقق سازد  . امري كه در مسافرت هاي فضايي آينده  ، ركني اساسي خواهد داشت . .-  نوشته آيا  بشر مرگ خو را مهار خواهد كرد را بخوان -  و البته  در مجموعه در فراق يار گفته ام كه واي از روزي كه بشر مرگ را هم به تباهي بكشد . من گاهي با مشاهده دنياهاي مجازي رايانه اي و يا برنامه هايي كه بين جهان واقعي و مجازي نيز پلي برقرار ميكنند ، به اين مي انديشم كه آيا ما به صورت مجازي نيز ميتوانيم زندگي كنيم ؟! و آيا ممكن است كه عزيزان ما اكنون در زندگي اي مجازي با ما باشند ؟   . همانگونه كه من و تو با تمام وجود آنها را در كنار خود احساس ميكنيم .   برخي معتقد هستند كه همه اينها سرچشمه در آرزوهاي ما انسانها دارد با   نگاهي به عظمت جهان هستي  شايد  جايي و يا ارزشي  براي صحت  اين آرزوي ما وجود نداشته باشد .  نميدانم  اما ميدانم كه حتي فرضش نيز تاثير  روحي مثبتي بر ما دارد . پس  اگر احساسمان چنين ميگويد بايد احترام عزيزان از دست  رفته مان  را همچنان نگاه  داريم و به خواستهايشان وفادار  باشيم .

اما از اين بحث فلسفي بس عميق ميگذرم و باز به همين جهان پر رنج  حاضر بر ميگردم .   جهاني كه  همه محكوم به زيست در آنينم و همانطور كه گفتم شگفتا كه نگراني بزرگمان نيز  از دست دادن اين محكوميت است .  و داستاني از يك حادثه تلخ  اما  آشنا و تكراري اما در نزديك خودم را برايت نقل ميكنم  .

افسانه  ، دايي مهرباني   داشت كه سالها آرزوي بچه دار شدن مي داشت .  آنها در شهرستان خامنه زندگي ميكردند . پس از سالهاي زياد  صاحب پسري شدند   اما پسر خردسالش نها حدود  پنج  سال داشت   كه  به صورتي بسيار ناگهاني و سريع در عرض دو هفته  پدر ، يعني دايي افسانه  را از دست ميدهد  . در اين هنگام افسانه نيز در گير بيماري خود و مراحل شيمي درماني بود .  خاله افسانه ميخواست به ديدار افسانه بيايد اما در گير اين مسئله شد ه بود . حدود  سه ماه بعد فرصتي پيش آمد و توانست به همراه زن دايي افسانه و كودك خردسالشان  به تهران سفر كند  اما در ترمينال مسافري در هنگام پياده شدن از اتوبوس متوجه ميشود كه مادر آن كودك خردسال  نيز در حاليكه كودك در آغوشش خوابيده بود در  اثر سكته قلبي   جهان را ترك كرده است .   اينك آن فرزند  كه از حدود پنج  سالگي  پدر و مادرش را از دست داده  تحت تكفل خاله افسانه زندگي ميكند  و من گاهي به مناسبتهايي  برايش اسباب بازي ميفرستم  .اما  هر بار كه اين كار را ميكنم به ياد نيز  مي آورم كه  زندگي نسبت به او تا كنون چقدر  بي رحمانه عمل كرده است  . چرايش را همانطور كه گفتم  نميدانم    اما  ميدانم و ديده ام كه  انسانها  نيز بسيار  توانا هستند  و بايد كه توانا تر نيز بشوند آنقدر كه شايد روزي بر همه اين مشكلات چيره شوند . و بسيار ديده و شنيده ام كه انسانهايي كه دشواريهاي بيشتري را متحمل شده اند  به موفقيتهاي بزرگتري نيز دست يافته اند .  و بدينسان انتقامشان را از روزگار بي رحم گرفته اند  .  پس  تو دوست جوان من نيز  اگر مادر نازنينت را دوست داري و همچنان او را در كنار خودت احساس ميكني ، انتقامت را از روزگار با موفقيت خودت و شاد كردن روان  مادر نازنينت بگير  تا اگر او همچنان شاهد و در كنار تو باشد  به وجود تو و  تنها فرزندي كه از خود به يادگار گذاشته است  افتخار كند  . و بدان كه همواره بسيارند كساني كه در تقابل درد ها و رنج ها يمان ، با همه سنگيني  كه از رنج خود احساس ميكنيم  ، در مقابل درد و رنج آنها حداقل  جز سكوت   شايسته نيست كه كاري انجام دهيم و از  درد و رنج خود شكايت كنيم .  به ياد دارم سالها ي زيادي قبل روزي وزنه اي  به روي انگشت پاي من افتاد و ناخن پايم  تقريبا كنده  شد . به بيمارستان نزديك خانه رفتم و برگه اي براي اورژانس گرفته و در نوبت بودم .اما حوادثي كه در اورژانس اتفاق مي افتاد  كم كم  باعث شد كه من در نشان دادن درد و مشكل خودم كه شكستن ناخن پايم بود خجالت بكشم . كم كم شروع به قدم زدن در راهرو بيمارستان كردم و تابلو ها را ميخواندم و آهسته  آهسته از در بخش اورژانس خارج شده و به خانه بر گشتم و خودم ناخن پايم را پانسمان كرده و از آن گذشتم .  سعدي نيز در گلستان چنين مطلبي دارد كه  روزي از درد  فقر و بي كفشي شكايت ميكرده است  كه در راه شخصي را ميبيند كه پا نداشته است  و  درد خودش را فراموش ميكند .  جنگ شعر 2 -  من همانطور كه در مجموعه هاي در فراق يار هم گفتم  در شكر بر اينگونه موارد  ريشه هايي از خود خواهي نيز ميبينم كه آن را نميپسندم  و دوست دارم كه  همه خوب و درست زندگي كنند  و همه از همه امكانات لازم زندگي بر خوردار باشند  . اما همانطور كه گفتم  چگونه بودن اين روزگار دست من  و ما  نيست . اما چگونه بودن خودمان ، دست خودمان است .  در هر حال سخنم را كوتاه ميكنم  و اگر دوست داشتي ميتواني مباحث بيشتري را در مجموعه هاي در فراق يار و يا جنگ هاي سخن و شعر من بشنوي  و شايد برخي از آنها برايت مفيد باشند .

پس همانطور كه گفتم   تلاش كن تا با پيروزي و موفقيت خودت   انتقامت را از روزگاري كه مادرت را از تو گرفت بگيري  و لبخند را بر روان  نازنين مادرت  بنشاني

يروز باشي

شريعتي

آبان 88

 

                                                                                                                                                                                   باز گشت به صفحه اول