|
|
اتوموبيلي را كه در عكس مشاهده ميكنيد ، اتوموبيل بي پاركينگ اينجانب است كه سال گذشته در هنگام ساخت و ساز همسايه اينطرفي صدمه ديد و امسال منتظر طرف ديگرش است ! . |
متاسفانه
عكسي از كوچه
در 12 سال قبل
ندارم كه نشانتان
دهم اما همه
اين خانه هاي
شكوهمند جند
طبقه آن موقع
خانه هايي
ويلايي بودند
با
درختان پر
برگي كه
البته همان
موقع يكي از آنها
جايش را به
ساختمان بي
قواره 8 واحدي
ما داده بود . |
|
فقط وقت
استراحت بود و
تمام شد
!
يادم نمي آيد
اين سالها (
پانزده سال
گذشته ) جز يكي
دو مورد كوتاه
مطلبي را به
طنز نوشته
باشم . شايد
آنچه
در گيرش بودم
آنچنان جدي
بوده اند كه
نميبايست با
طنز با آنها
برخورد
ميشد . چرا كه
گاه بيان طنز
آميز برخي
رنجها و
خنديدن به
برخي مشكلات خود
مصيبيتي است
بزرگ ! در هر
حال
گاهي هم
اتفاقاتي رخ ميدهد
كه جز با طنز
نميتوان با آنها
بر خورد كرد و حوادث
امروز زندگي من
از آن جمله بودند .
حدود
دوازده سال
قبل وقتي به
اتفاق روانشاد همسر
نازنينم
افسانه
به دنبال
خريد خانه اي
بوديم
از آنجا كه ناگهان
پس از چند سال
ركود
قيمت خانه ها
شروع كرد به
افزايش
ناگهاني ، خانه اي كه
به صورت شفاهي
از همسايه
مان
قولنامه
كرده بوديم و حتي
تغييرات لازم
در آشپزخانه
را هم سفارش
داده بوديم مشمول
لغو قولنامه
با يك پوزش
شفاهي شد ! و ما
افتاديم به دنبال
خانه .
دو تا خط قرمز
روي نقشه تهران
كشيديم و در
محدوده مجاز
آن شروع كرديم
به دنبال خانه
گشتن
البته در اين
محدوده هم من دو
دايره قرمز ديگر
كشيدم و آن در
مجاورت منزل خواهر هايم
بود تا
خداي ناكرده
دور شدن از ناحيه
خانواده
افسانه كه چون
خانواده خودم
دوستشان
داشتم
و دارم – گرچه
پس از افسانه
ديگر
نديدمشان ! - مشكلي
در زندگي مان
ايجاد نكند .
خلاصه چند
هفته اي
صبح تا شام
كارمان دنبال
خانه گشتن بود
و خانه ها هم
هر روز
قيمتشان بالا
رفتن . تا آنكه
يك روز
افسانه به من
گفت
ديگر
امروز
تمامش
كنيم
و هر چي
كه بود
بگيريم . از
قضا در هنگام
اتخاذ همين
تصميم
در محدوده
يكي از دايره
هاي قرمز بوديم يعني محله
خواهرم
. چشممان به يك
بنگاهي
افتاد و نگاه
داشتيم و او
هم ما را به
خانه اي هدايت
كرد كه
با وجوديكه
دو شرط
اوليه ما
يعني انباري
بزرگ و
پاركينگ را
نداشت ( انباري
اش فقط جاي دو
تا كپسول گاز
بود و بس !)
اما از خانه
خوشمان آمد
بخصوص از كوچه
ساكت و دلباز
و پر از
درخت و با
خانه هاي
قديمي ويلايي در
طرفينش
. آن را
خريديم . اما
تقريبا هنوز كاملا
مستقر نشده
بوديم كه سر و
كله لودر ها و
بولدوزرها و كاميونهاي
مختلف پيدا
شد و تقريبا
تا امروز به
صورت مدام خانه
هاي كلنگي يك
واحدي قديم با
شايد
يك ماشين در
حياط و زير
شاخه هاي درخت
مو ،
جايشان را به خانه
هاي
چندين طبقه
ده واحدي و
بيشتري
داده اند كه هر واحد
آنها هم حداقل
دو اتوموبيل
شيك و مدرن
دارند
و در همين حد
هم جايي براي
ماشين در كوچه
باريك ما يافت
نميشود
چه رسد به
وقتي كه
مناسبتي هم در
كار باشد و
مهماناني هم
به اين خانه
ها رفت و آمد
داشته باشند
.و خلاصه
ديگر روي
آرامش و روزي
فاقد
بولدوزر و
كاميون را تا
حالا نديده ام
كه نديده ام . القصه
سال قبل
همسايه سمت چپ
ما
خانه كلنگي دو
واحدي اش را تخريب
كرد و
ساختماني ده
واحدي
ساخت و
البته در حين
خاكبرداري
ماشين مرا هم بي نصيب
نگذاشت و به
روي خودش هم
نياورد . و
البته اين جور
وقايع هم براي
من كه
عزيزترين
عزيزانم را در
بستر خاك ديده
ام
چيزي نيستند
كه به حسابشان
بياورم .
خلاصه
اسكلت بتوني
اش را بالا
برده بود كه
گويا
جنس بتون
مرغوب نبوده و
از آنجا كه
سازندگانش
ميخواستند
خود ساكن آن
شوند
دوباره با
چند بيل
مكانيكي پر سر
و صدا
به جان اعصاب
ساكنان كوچه
افتادند و آن را
تخريب كردند و
دوباره ساختند
. امسال
هم همسايه سمت
چپ ما دارد خانه
اش را
خراب ميكند تا
يك ساختمان ده
واحدي بجايش
بسازد ! و دو سه
روز است كه
بيلهاي
مكانيكي و
لودرها و
كاميونها دوباره سر و كله
شان پيدا شده
است . كه اين يعني
بايد لباس
پوشيده
آماده باشي
تا در صورتيكه
ساختمان
تكانهايش از
حدي بيشتر شد زود بپري
بيرون .البته
اگر ساختمان
ها مطابق
الگوهاي
مهندسي و حساب
و كتاب ساخته
شده باشند تخريب
ساختمان
مجاور تاثيري
بر آن نخواهد
داشت و ضربات
ناشي از
بيلهاي
مكانيكي و
لودر و ... گرچه
از نظر سر و
صدا آزار
دهنده
ميباشند اما هيچ تاثير
مخربي بر
ساختمان مجاور
نخواهد داشت اما اين
بدان شرط است كه
ساختمان شما
روي اصول
ساخته شده
باشد . اما چه كسي ميداند
يا
تضمين
ميكند
كه چه بتوني
در ساختمان
شما بكار رفته
و يا چه
نظارتي در
ساخت آن صورت
گرفته است !
وقتي كه
بتون
ستون هاي
ساختمان را
چند كارگر
افغاني با
استانبولي در
محل تهيه
ميكنند و هنوز
آب و ماسه و
سيمان مخلوط
نشده اند آنها
را در
ستونها
ميريزند و براي
تكان
دادن و مخلوط
شدن و
جا افتادن
آنها (
ويبره شدن ) از
ضربات چكش !
استفاده
ميشود
. بهتر
است
موقع
اينگونه عمليات
احتياط را
رعايت كرده و
ساختمان را
ترك كنيد . (1)
البته با فرض
اينكه
ساختمان ما
ساختمان محكمي
است و روي پاي
خودش استوار
است من از ترس فرو
ريختن
ساختمان نبود
كه ميخواستم
آنجا را ترك
كنم بلكه به
خاطر رفتار
زشتي كه
همسايه هاي
محترم
در جريان ماجراي
گاز با من
داشتند
ديگر برايم
مهم نيست كه
ساختمان
پايين بيايد
يا بالا برود فقط
ميخواهم من
درگير
نباشم
بنابراين
صبح زود و قتي از خانه براي رفع
اشكال
كامپيوتر يكي
از دوستان از
خانه خارج
شدم
خوشحال بودم
كه حداقل مدتي
از سر و صداي
آنها در امان
خواهم بود ساختمان
هم كه
انشاءالله گربه
است ( يعني بتنش درست
است ) با
آن دوست
ساعت ده صبح
قرار داشتم .
وقتي رسيدم به
منزلش هر چه
زنگ زدم
جواب نداد .
همسايه اي از
در خارج ميشد
، سراغشان را گرفتم
گفت
خانه نيستند
و مسافرت هستند
. تعجب كردم چون من
ديشب با آنها
قرار گذاشته
بودم
در هر حال
ياداشتي
گذاشتم و چند
دقيقه اي هم
در كوچه و در
جلوي خانه شان
قدم زدم و بعد
هم
برگشتم كه در
راه تلفن زد كه چرا نمي آيي
؟!
گفتم
شما چرا در
را باز نميكني
؟ گفت زنگ
نزدي كه !
خلاصه بر گشتم
و جالب اين
بود كه مرا از
پنجره اتاقش
هم ديده بود
كه دارم در
كوچه قدم ميزنم اما فكر
كرده بود من آمده
ام آن
حوالي را برسي
كنم شايد خانه اي بخرم !! گفتم آخر
خانم دكتر
عزيز
تو با من
ساعت ده
قرار
گذاشته اي كه
بيايم
كامپيوترت را
درست كنم ، مرا هم
از اين بالا
ديده اي
اما فكر كرده
اي دارم
قدم ميزنم و
دنبال خانه
براي خريد
ميگردم !!
ببينم
خانم دكتر فردا كه
براي خودت
مطبي زدي و بيماري
قرار شد در
ساعتي به
ملاقات تو
بيايد و دير
كرد اما او را
پشت در مطب
خودت ديدي كه
دارد
قدم ميزند ، خيال
خواهي كرد او براي
خريد ملكي به
ساختمان مطب
تو آمده و در را
باز نميكني ! در هر
حال نشستم پشت
كامپيوترش كه
ديدم
هنوز از
اطلاعات
كامپيوترش
كپي نگرفته و
تهيه كپي هم
خودش چند
ساعتي كار
دارد
بنابراين برگشتم
و عصر دوباره
آمدم و مشغول
كار شدم
تقريبا سه
ساعتي وقت صرف
شد و
كامپيوترش به وضع
اول باز گشت .
اما اينترنتش
قطع بود و
نميشد ضد
ويروس را به
روز كرد و چشمتان
روز بد نبيند
به محض اينكه فلش
ديسك خودش را
به كامپيوتر
زد
دوباره
كامپيوتر به
همان وضع اول
دچار شد . قرار
شد فردا
دوباره بروم و
روز از نو و
روزي از نو .
اما در خانه
عمليات تخريب
و خاكبرداري
ساختمان
مجاور شروع
شده بود و تكانهاي
خانه شديد تر
از حدي بود كه
بشود تحمل
كرد
لذا تصميم
گرفتم براي مصون بودن خود و
ماشينم
امشب را در
خانه خواهرم
كه مدتي است
در مسافرت
است
بگذرانم . يك
كتاب و
يك بخاري برقي
قديمي
برداشتم و با
چند تكه نان و
يك عدد سيب راهي
خانه خواهرم
شدم . شوفاژ
هاي خانه اش
بسته اند چون او در
مسافرت هست
لذا خانه
تقريبا هم
دماي فضاي
بيرون بود
يعني
يخ يخ
. بخاري
برقي را به برق
زدم ،يك فنجان
چاي داغ هم درست
كردم و مشغول
خواندن كتابي
شدم . يكي
دوساعت بعد هم
چون لباسي هم
با خودم
نياورده بودم
با همان لباسهاي
اتو كرده و
كاپشن
در زير پتو
هايي كه درست
مانند
اتاقهاي
خانه
يخ
زده
بودند
در كنار آن
بخاري برقي
خوابيدم و البته
حال بسيار
خوبي هم
داشتم
چون تقريبا از بعد
از دوران
كودكي و در
شهرستان كه بوديم خانه
سرد و زمستاني
را به اين صورت تجربه
نكرده بودم .
درست مانند آن
زمان ها كه در تنها
اتاق
گرم خانه از خواب
بيدار
ميشديم
و مادر با كتري
لعابي زرد
رنگي
كه از روي بخاري
علا ء الدين
بر داشته بود
در بيرون اتاق
و در ورودي
حياط يخ زده آب گرم
روي دستمان ميريخت
تا سر و
صورتمان را
بشوييم
و آماده
مدرسه شويم .
در هر حال در
خواب خوشي
بودم كه سر و
صدايي عجيب
مرا بيدار كرد
. صدايي شبيه
به همان لودر
ها و
كاميونها! با
تعجب
در حاليكه
سرم از شدت
سرما زير پتو
بود با
خود مي
انديشيدم كه
حتما دارم
خواب ميبينم چون من
الان در خانه
خواهرم
هستم و اينجا
كه ساخت و ساز
خبري نيست .
اما صدا شديدتر
و شديد تر
ميشد و كم كم
صداي آدمهايي
هم كه با هم
حرف ميزدند به
آن اضافه شد . به ناچار
بلند شدم و
آمدم پشت
پنجره ببينم
چه خبر است كه
ديدم يك لودر
بيلش را
انداخته زير
ماشين من و
دارد آن را
جابجا ميكند .
پريدم بيرون
از خانه و
ديدم كاميون و
لودري كه در
انتهاي كوچه
كار دارند براي
انجام كار خود
خواسته بودند
ماشين ها در
اين سوي كوچه
پارك نكنند و
من بيخبر از
همه جا ماشينم
را آنجا
گذاشته بودم .
چون ماشين
خواهرم در
پاركينگ خودش
بود و من
نميتوانستم ماشين
را داخل ببرم
و چون ماشين
من به خوابيدن
در كوچه هم
عادت دارد از
اين بابت نگراني
هم نداشتم .
خلاصه
توانستم به
زور
ماشينم را از
لودري كه داشت بلندش
ميكرد
پس بگيرم و
بگذارمش جاي
ديگر و بر
گردم و پس از
مدتي تحمل سر
و صدا دوباره
بخوابم . و
البته قبل از
اينكه بخواب
بروم اين
لطيفه را به
خاطر آوردم كه
سالهاي بسيار
قبل شنيده بودم
.
ميگويند
يك روز يكي را
بردند جهنم و
مامور جهنم به
او گفت برو و
گشتي بزن و
خودت مجازاتت
را انتخاب كن .
مرد ميرود و
گشتي در جهنم
ميزند . يك جا
ميبيند
يكي را
آويزان كرده اند
و دارند با
زنجير
گداخته
ميزنند . يك
جاي ديگر يكي را
انداخته اند
توي
ماهي تابه اي
پر از روغن
داغ و دارند
سرخ ميكنند و يك جا
هم يكي را به
سيخ كشيده و
دارند روي آتش
كباب ميكنند خلاصه
هر جا شكنجه
اي وحشتناك در
جريان بود !
اما ناگهان
ديد كه يكي در
ميان يك زمين
سرسبز و
در زير آفتاب
روي يك صندلي
نشسته و عينكي
دودي به چشم
زده و
دارد
روزنامه
ميخواند . فورا به
مامور زندان
خبر داد كه
اين مجازات را
انتخاب ميكند . مامور
جهنم هم آمد و
يك صندلي و يك
روزنامه و يك عينك
دودي به او
داد و گفت برو
و كنارش بنشين
. او هم
رفت و صندلي
اش را كنار آن
بابا گذاشت و
نشست روزنامه
اش را بخواند
كه هنوز
چند دقيقه اي
نگذشته بود
كه
صداي سوت
مامور جهنم
بلند شد .
در اين موقع
آن كسي كه روي
صندلي نشسته
بود و داشت
روزنامه
ميخواند
عينكش را برداشت
، روزنامه اش
را تا كرد و
آنها را
گذاشت روي
صندلي و رفت زير
زمين .
مرد
مانده بود كه
چه بكند و
موضوع چيست كه
مامور جهنم
گفت در
برابر هر يك
ميليون سالي
كه در زير
زمين و در
ميان كرمها ،
سوسكها
،مارها و عقربهاو
خلاصه
موجودات خوب و
بد
آنجا باشي پنج
دقيقه
ميتواني
بيايي بيرون روزنامه
بخواني . حالا
وقت استراحت
تمام شده و بايد يك
ميليون سال
بري اون زير . راستش ما هم وقتي
اين خانه را
توي اين كوچه
و توي اين شهر خريديم گويا در
همان
پنج دقيقه وقت استراحتش
بود . چون از
اون به بعد رفته ايم زير
زمين و ...
!
1-
. خيلي سال قبل
كه در گير
تكميل يك كار
ساختماني
نيمه تمام شده
بودم
به ناچار
مقداري
كتابهاي فني
ساختمان را
مطالعه كردم و
با چند تن از
دوستان مهندس
ساختمان هم
مشاوره هاي
زيادي داشتم و
ميخواستم كار
ي كاملا اصولي
و مهندسي
انجام دهم .
اما
حاصل آن
تجربه
اين شد كه به
قول يكي از همان
دوستان مهندس
ساختمان ، بي
خيال شدم چون در
اين صورت زير
كمتر سقفي
ميتواني
بخوابي . البته تا كنون
در خيلي
موارد
ديگر از جمله
مسائل پزشكي هم به اين
نتيجه
رسيده ام كه
بماند . همسر
نازنين از دست
رفته من
پرستار بود و
بنابراين در
زمينه مسائل
پرستاري مطالب
زيادي را از
او آموخته
بودم . مسائلي
كه وقتي او
بيمار بود و ما در گير بيمارستان
و امور درماني
، آرزو
ميكردم كه اي
كاش
نميدانستم . چون
وقتي بداني
بيشتر رنج
ميبري ! وقتي
بداني كه
آنژيوكت هاي
متصل شده به
بدن ( همان
سوزن هايي كه
به رگ ميزنند
اما سرش چيزي
نميزنند تا هر
وقت قرار
باشد
تزريقي صورت گيرد رگ فورا
و به آساني در
دسترس باشد ) به يك
قطره ناقابل
هپارين نياز
دارند تا لخته
در آنها ايجاد
نشود و
خداي ناكرده
كار دستت ندهد و
به زور اينكه
بيمار خودش پرستار
آي سيو
بوده است بتواني بخواهي
و يا بهتر است
بگويم
التماس كني
كه اين كار را
براي بيمارت انجام
دهند و بعد هم تا كمر
بروي زير منت
اينكه اين لطف
را در حق تو
كردند !
اگر چيزي در
اين مورد
نداني
خيلي راحت
تري ! ( با
پوزش از همه
كادر هاي
پزشكي خوب و
مهربان و درست كه كم
نيستند
و ما هم در
طول بيماري
افسانه از
بهترين سرويس
و خدمات آنها بهره
مند بوديم .
اما خود اين
عزيزان
بهتر
ميدانند كه
چه ميگويم .
ايران يكي از بهترين
كادرهاي
پزشكي و
جراحي
را دارد اما
خطراتي كه پس
از خروج از
اتاق عمل
بيماران ر ا
تهديد ميكند بسيار
جدي تر از
آنهايي است كه
در داخل اتاق
عمل او را
تهديد ميكند )
مظفر شريعتي
آذر 90
|
فيلمهاي
مستند علمي |