ف –
ش عزيز
يكي
از پديده هاي
دردناك زندگي
ما انسانها بخصوص وقتي از
نيمه
عمر زندگي نيز
عبور ميكنيم حجم انبوه پرسش
هاي بي
پاسخي است كه در ذهن
خود انبار
كرده ايم
.منظورم پرسش
هاي علمي و
فلسفي
نيستند بلكه
پرسش ها و
ابهاماتي كه در
رفتار
اطرافيان و جامعه
اي كه در آن
هستيم
برايمان ايجاد
شده و
متاسفانه
باوجود تلاش
بسيار
پاسخي براي
آنها نيافته ايم . اما
خوشبختانه گذشت
زمان به دلايل
مختلف
اين پرسش ها
و اهميت آنها
را كمرنگ
ميكند .
شايد از همه
مهمتر
خاصيت تسكيتي
است كه
در گذشت زمان
وجو دارد . اما
افزايش تجارب
ما در زندگي و
شناختي
دقيقتر كه از
خود و جهان
اطرافمان پيدا
ميكنيم
نقش كليدي
بعدي
را خواهد
داشت .
ما انسانها
موجودات بسيار
پيچيده و عجيب
و غريبي
هستيم
. معجوني
عجيب از
انواع
احساسات
مثبت و منفي و
چون
عشق ،
نفرت ، حسادت ،ترحم
، شقاوت و ... كه
اگر لجام
گسيخته زندگي
ما را در
كنترل نداشته
باشند كه
معمولا دارند
، در در
بهترين حالت در حيطه
كنترل منطق و
خردي
خواهند بود كه
خودش
گاه
چيزي جز نا
آگاهي
و جهل
كاملي
نميباشد كه لباس عقل و
خرد به تن
كرده است .
در مورد تو
قضاوت به
عهده
خودت
اما من وقتي رفتار و
تصميمات
خودم
را در مقاطع
مختلفي از
گذشته هاي
دور
باز بيني ميكنم .در
ميابم كه همانها
كه روزي
عين خرد و
حقيقت
مينمودند ،
خود جهل بودند ( در
فراق يار 1 )
بنابراين خيلي از
رفتار مردم و
دوستان و
آشنايان و
خلاصه هر كسي
كه حساسيتي به
او داري
تعجب نكن و اگر
ميتواني دلخور
هم نشو .
اولا
در مواردي
موضوع
ميتواند
كاملا
چيزي باشد كه
اگر بر آن آگاه
شوي
بكلي ديد و
نظرت عوض شود .
در جريان
ازدواجم با
افسانه در روز
خواستگاري
شيريني كه
برده بوديم
باز نكردند و
براي ما
نياوردند و
البته به
شوخي
يكي از
افراد
خانواده ام به من
گفت رفوزه
شدي و باز
نكردن
شيريني
يعني
نپسنديديم و
برويد پي
كارتان .
مدتها پس از
ازدواج
وقتي
موضوع
را با افسانه
مطرح كردم گفت كيكي كه
آورده بوديد
آنقدر كوچك
بود كه
نميتوانستيم
بياوريم و به
همه
نميرسيد و ما
هم متعجب شديم كه چرا اين
كار را كرده
بودي ! و
جالب اينكه من اساسا
كيك
نخريده
بودم و
آن جعبه در شيريني
فروشي
اشتباه شده
بود . ( جنگ
سخن شماره 6 ) و يا در جايي
ديگر در همان دوران
نامزدي
افسانه كتابي
گوچك به نام " تو
هماني
كه مي
انديشي
" به من هديه
داد . من نگاهي به
محتواي كتاب
كردم و
در واقع
در همان لحظه
تصميم قاطع
خودم را
براي
انتخاب
افسانه به
عنوان همسر
آينده
انجام دادم .
كشوي ميزم را
باز كرده و
كتاب را در آن
گذاشتم
و كادويي كه
براي او تهيه
كرده بودم را به او
دام . اما در
واقع از زاويه
ديد افسانه ، من
كتاب و
كادوي
او را بدون
توجه و
بدون احساس
به داخل كشو
پرتاب كرده
بودم و
او هم بحدي ناراحت
شده بود
كه
آنطور كه بعد
ها گفت حتي ميخواسته
است كه
كادوي مرا هم پرت
كنم
توي كشوي ميز.
بنابراين گاه وادث
اصلا آنگونه
نيستند كه به
نظر ميرسند و اگر
زاويه ديد خود
را تغيير
دهيم
حوادث
نيز تغيير ميكنند
. ( ويدئوي
بسيار زيبا
در اين مورد مدت يك
دقيقه . با
اشاره
راست و
انتخاب گزينه Save target as
فايل را
ذخيره و سپس
پخش كنيد )
به
عنوان مثالي
ديگر
من در زمان بيماري
نازنينم افسانه
از رفتار برخي
دوستان و آشنايان
بشدت تعجب و
حتي
دلگير بودم
.در فيلم ياد
بود چهلم
افسانه هم به صراحت
از آنها گله
كردم
كه در اين
شرايط سخت و
دردناك حتي
آمد و شد هاي
عادي
را هم با ما
قطع كردند در
حاليكه در آن
شرايط
ما و بويژه
افسانه به آن
راوبط بسيار
بيشتر
نياز داشتيم
. اما بعد ها
وقتي دانستم كه
سرطان
عامل مرگ
چندين تن از
اعضاي
خانواده برخي از
آن دوستان و
آشنايان بوده
است . توانستم
درك كنم كه موضوع
آنطور هم كه
من ميپنداشتم تنها
جنبه
كم معرفتي نداشته
است . در هر
صورت
توان
انسانها در
برخورد با
شرايط دشوار بسيار
متفاوت است . سي سال
قبل دختري كه
دوستش داشتم و
اولين عشق
زندگي ام بود ناگهان
مرا رها كرد
،در مدت دو
هفته
با ديگري آشنا شد
، ازدواج كرد و از
كشور خارج شد . چرايش پرسشي
بود كه ذهنم
همواره آرزو
داشت پاسخي
برايش بيابد . اما
اكنون پس از
گذشت سي سال پاسخ را
تنها در اين
مسئله ساده
ميدانم
كه او
مرا نخواست و
در زمان و
شرايطي كه هنوز
ميتوانست
انتخابش را
اصلاح كند آن
را
اصلاح كرد .
در واقع در آن
زمان
اين حس
خودخواهي من بود كه مايل
بود او
مرا انتخاب
كند .
اما او به
دليل آنچه يك
انسان
است
حق داشت كه
سرنوشت خودش را
آنگونه رقم
بزند كه مايل
بود .
ضمن آنكه
قطعا من هم
عيوبي داشتم
كه او ترجيح
داد از آنها
در زندگي اش اثري
نباشد . اينكه
او درست تصميم
گرفت و يا نه بر عهده
خود اوست اما آنچه كه
مهم است
اين است كه
حق اين تصميم گيري را داشت
. اما براي
من اين
حقيقتي
دردناك بود
كه دوست
نميداشتم
واقعيت داشته
باشد .
در پي از دست
دادن همسر
نازنينم
افسانه
خانواده او كه
بسيار هم
انسانهاي خوب
و مهرباني
بودند
و هيچ مشكل و
كدورتي هم با
هم نداشتيم
ارتباطشان
را من قطع كردند و در
واقع
من تنها
همسرم را از
دست ندادم بلكه
خانواده اي را از
دست دادم .
سالها با اين
پرسش
دست به گريبان
بودم
كه
چرا و
به كدامين گناه ؟ اما در واقع پاسخ آن
نيز بسيار
ساده است . به
هر دليل از
تفاوت اخلاق و
عقيده و
فرهنگ
گرفته
تا
دلخوري از
آنچه در فيلم
ياد بود
افسانه گفتم و يا هر
عامل و علت
مادي و معنوي
ديگري
، هر چه كه
باشد به
خواست
آنها
چنين شد . من
هم ميپذيرم و ديگر حتي
پرسشي هم
ندارم . روان
شاد مادرم
همواره ميگفت "
آنها را خوش است ما را
خوشتر
" به همين
سادگي .
مدتي قبل دوستي
بسيار قديمي
را در اينترنت
پيدا كردم . انتظار
داشتم او هم
چون من خوشحال
شود . اما
او هيچ علاقه
اي به
ارتباط مجدد
نداشت .
همين اتفاق
براي
چند تن ديگر از
دوستان و
همسايگان
وآشنايان قديمي هم در
همين
كوچه و
خيابان شهر دنياي واقعي و نه در دنياي مجازي افتاد و
آنها
هم علاقه اي به
تجديد و ادامه
آْشنايي نداشتند
. اما راستش ديگر نه
تعجب
ميكنم و نه
پرسشي دارم . آنها ممكن
است از آنچه كه من از
آنها به خاطر
دارم
به هر دليل گريزان
باشند . شايد در
زندگي بسيار
بالا رفته
باشند
و
شايد
هم بسيار
سقوط كرده
باشند و شايد
هم در
دنياي
معامله
و
معامله گري چيزي در من
نميبينند كه
تمايلي
در تجديد دوستي و رابطه داشته
باشند .
و سرانجام در
مواردي
هم
چيز هايي در
رفتار مردم ديده
ام كه
ساده ترين و
كامل ترين
پاسخ آنها در
اين بوده است
كه انجام
دهنده
آنها
بيمار ، ابله
و حتي ديوانه بوده
است و
هيچ ارتباطي هم به من
ندارد كه
بخواهم
ناراحت و يا
نگرانش باشم و دلم هم براي
آن
بيمار ،
ابله و
يا ديوانه
ميسوزد چرا كه آموخته ام كه من
بايد
زندگي
ام را
آنگونه كه خود مايل
هستم و
آموخته ام
بگذرانم . من در اين جهان
خانه اي
مادي
و معنوي دارم كه در ورود
به آن براي
هر كسي كه
دوستدار
همسايگي من
باشد
باز است . به
خانه كسي تجاوز
نميكنم و
در حد توانم نيز
جلوي
تجاوز
به
حقوقم
را ميگيرم .
در اين ميان مردم از
من چه تصوري دارند برايم
مهم نيست آنچه كه
اهميت
دارد
اين است كه من چه
تصوري
از خودم داشته
باشم . رفتار
من هم با آنها شايسته آنچيزي
است كه
مايل
هستم
خود باشم و نه
آنچه شايد
آنها
لايقش باشد .
بنابراين به نظر من تو هم خيلي دنبال اين
گونه پرسش هاي
اغلب
بي پاسخ نرو . در
قدم
اول
بنگر
كه
آيا خطايي
در رفتار خودت بوده يا نه چرا كه ما هم به دليل آنكه انسان هستيم قطعا خطا
كاريم
و سرشار از
اشتباه و
معمولا نيز
مايل نيستيم
اين را
بپذيريم و
البته نه هميشه و همه جا . بنابراين اول بايد
برسي كنيم كه آيا خطا در خود
ما
بوده
است
يا
نه و
آيا با
تغيير زاويه ديد ،
ممكن است نظرمان
عوض شود و يا
نه . كه البته دشوار
ترين كاري
است كه
ما آدمها
ميتوانيم انجام دهيم و
گام نخست ورود
به
انسانيت است
. اگر آري ،
به سادگي آن
را جبران
كنيم و
يا حداقل پوزش
بخواهيم .
پذيرفتند ،
چه بهتر ،
نيپذيرفتند
هم حق
خواهند داشت و ما هم درسي
ميگيريم براي آينده . گاه
نيز
افرادي كه
باعث رنجش
خاطر ما
ميشوند و ما نيز در
ذهن خود
هيچ دليلي براي آن
نميابيم دچار بيماريهاي شخصيتي
كاملا شناخته
شده اي
هستند
. بيماريهايي
چون عصبيت ها
،پرخاشجويي ها ، خو
شيفتگي
ها و حسادت ها ( براي
اطلاعات
بيشتر به بخش روانشناسي
مراجعه كنيد ) كه
متاسفانه در
سرزمين ما
بسيار نيز جدي
و فراگير
ميباشد .
بسياري را در
پيرامون خودت
ميشناسي كه همين حس
حسادت از استعداد
و تواني
كه در
انجام كاري داشته
اند ، آنها را
از محيط
مناسب
براي
رشدشان به
بيرون پرتاب كرده و
حتي خانه
نشينشان كرده
است ؟ آيا
چنين
افرادي بايد تمام
عمر خود را
سرزنش كرده و
يا مدام
به اين
بينديشند كه
چرا با آنها
چنين
رفتاري شده است .
حال آنكه پاسخ گرچه دردناك
است
اما
بسيار روشن و
در بيرون از مقصر
بودن آنها نهفته
است و آن
بيمار بودن ديگران
است و
نه خود ما .
مظفر
شريعتي
فروردين
90
|
درباره
من / تماس با
من نوشته
ها
ي من كارهاي
صوتي
كارهاي تصويري عكس
ها توليدات
پشتيباني Youtub |
|||||
|
صفحه ويژه افسانه |
|||||
|
بايگاني
(آرشيو ) |
|||||