پني سلين

 

مرد جواني در روستايي دور افتاده زندگي ميكرد . او از اينكه هر چند يك بار  يكي از دوستان و نزديكان خود را  در اثر يك بيماري مرموز از دست ميداد به تنگ آمده بود .و روزي تصميم  گرفت تا براي يافتن راهي براي درمان  اين درد  راهي   شهر هاي بزرگتر شود . او اينك به يك جوينده  تبديل شده بود .

پس از سالها او شهري را يافت كه مردمانش در برابر اين بيماري مرموز  دارويي به نام پني سلين بكار ميبردند و آن بيماري به سادگي از بين ميرفت . او مقداري  از اين دارو را تهيه كرد و به سرعت به سوي روستاي خود بازگشت و در راه چهره شاد  دوستان و بستگان و اهالي روستايش را مجسم ميكرد كه با اين دارو به سادگي بر بيماري مرموز و كشنده  خود چيره ميشدند . اما وقتي كه به روستايش رسيد  با نهايت تعجب مشاهده كرد كه گويي كسي سخن هاي او را در مورد اين دارو نميشنود و يا درك نميكند .او اين دارو را به دوستان و  همسايه هاي خود كه خود يا  فرزندانشان  به آن بيماري مرموز مبتلا شده بودند  مي داد  . اما هيچكس از آن دارو استفاده نميكرد ! روزي  به  ملاقات دوستي كه  در اثر آن بيماري لحظات آخرين عمرش را طي ميكرد رفت ،  شيشه آن دارو را دست نخورده درست  در همان جايي مشاهده كرد كه مدتي قبل  به شوق نجات او از اين بيماري بدو داده بود .  

 

 مدتي گذشت و وقتي آن مرد متوجه شد كه  تقريبا هيچكس سخن هاي او را در مورد اين داروي جديد  نشنيده و يا نخواسته كه بشنود و يا شنيده و درك نكرده است تصميم گرفت كه آن روستا را ترك كند. شب هنگام و  در نيمه راه  رفتن به شهر ، كسي را ديد كه با فانوسي كوچك به  همان راه ميرود . كنجكاو شد و به سوي او رفت . فردي بود كه بشدت در آتش تب ميسوخت  اما براي نجات خود دست به تلاش زده بود  و به دنبال درمان ميگشت . مرد براي او از داروي پني سلين گفت . و شيشه دارو را به او داد . آن فرد نيز  يك جوينده بود . 

 

دارو را فقط جويندگان خواهند يافت  و سخن ها را فقط جويندگان خواهند شنيد .

مظفر شريعتي

شهريور 87

 

 

باز گشت به صفحه اصلي