دوست عزيز  جوان و ناديده ام كه در خارج از ايران   زندگي ميكني  .  خواندن مطالب به صورت فينگليش بسيار مشكل است و معمولا من توان خواندن بيش از يك خط آن را ندارم  اما به هر حال  به سختي مطالبتان را خواندم   . و به دليل مطالبي كه نوشته بودي دو بار هم خواندم .  اول از همه مشكل شما همانند يك سرماخوردگي ساده  ، با مراجعه به يك متخصص  برطرف ميشود  و سخن  و احساس شما در اين سن به سادگي قابل درك ميباشد  اما  متاسفانه  ناچارم به صراحت  نيز بگويم كه  آيا تصور نميكني   آنچه تو داري  عشق نيست  بلكه نوعي  حس خودخواهي و مالكيت است   بر هر چيزي كه دوست داشته باشي   حتي اگر آن چيز متعلق به ديگران باشد  ؟! . و آيا اين همان ويژه گي  همه برده داران و سلاطين و پادشاهان و خان ها و اربابها در طول تاريخ  نبوده است . آنها هم هر زني را كه ميديدند و خوششان مي آمد چون زمين و كالاهايي  تصور ميكردند  كه بايد تحت تملك آنها در آيد .حتي اگر آن زن عاشق همسر و فرزنداني از خود باشد . چه اهميت دارد  خواست انساني ديگر ؟   اين چه عشقي است كه  براي معشوق خود هيچ حقي قائل نشويم . جز تكليف واجب  او بر تمكين در برابر خواست و اراده  ملو كانه  ما ! تنها تفاوت بين ما با آن پادشاه و خان و برده دار اين است كه او اراده اش را با قدرت نظامي انجام ميداد و ما با روشهايي ديگر . او قطعا انجام ميدا و ما ممكن است نتوانيم .  اما وجه مشترك اصلي همان عدم توجه به خواست طرف مقابل ميباشد . و متاسفانه گاه اين خصوصيت نازيبا باعث شده است كه كساني كه ابتدا با ادعاي عشق بي حد به سراغ معشوق بيچاره رفته اند  وقتي در معشوق كششي نسبت به خود نيافته اند   صدمات جران ناپذيري نيز به او  وارد كرده اند !

 

اينكه كسي را كه به او احساسي پيدا كرده اي معلم  تو ميباشد كه  دوازده سال هم  از تو بزرگتر است  آنهم در شرايطي كه تو تنها 18 سال داري  آنقدر عجيب و  خطر ساز نيست  اما اينكه  نوشته بودي"  برايت مهم هم نيست كه او همسري داشته باشد !!!   "   بسيار جمله تلخ و خطرناكي است . دوست ناديده بسيار جوانم ، اگر فردي در آينده  نسبت به همسري كه با عشق با او ازدواج كردهاي و با عشق هم با او زندگي ميكني  چنين نظري داشته باشد  تو چه احساسي خواهي داشت  و نظرت در مورد او چه خواهد بود ؟      البته از نامه ات معلوم نبود كه آيا اين خانم همسر دارد يا نه    كه اميدوارم نداشته باشد .   شايد فرهنگ روابط بين دختران و پسران و حتي زنان و مردان در سرزميني كه تو زندگي ميكني متفاوت باشد  اما فرهنگ روابط انساني بين زن ومردي كه پيمان زندگي مشترك  بسته اند  و حرمتي كه ديگران بايد براي اين رابطه قائل باشند  در همه جهان يكي است .

ضمن اينكه  براي آنكه مفهوم اختلاف سني را هم درك كني  كه به هيچ روي هم  مطلب كم اهميتي هم نيست .  كافي است تصور كني كه تو معلم كلاس اول دبستان  هستي و  دختري هفت ساله  در  آن كلاس به تو احساس عشق كند . گرچه تو احساس او را درك ميكني و به آن  احترام ميگذاري اما تو چه وجه اشتراك و موضوعي براي گفتگو به عنوان يك زن و شوهر  با او خواهي داشت ؟  ضمن اينكه اين را هم بدان كه معلم اولين عشق بسياري از مردم ميباشد  بويژه در دبستان  چرا كه معمولا تمامي آنچه براي ما قابل احترام و ارزشمند ميباشد را دارا ميباشد .  اما وقتي تجربه زندگي ما بيشتر و بيشتر ميشود  كم كم در ميابيم كه گرچه عشق به همه انسانها  بسيار هم زيباست  اما عشقي كه بايد منتهي به ازدواج و تشكيل زندگي مشترك و خانواده گردد مقوله اي است جداگانه و بايد خصوصيات ويژه اي داشته باشد . اگر كمي صبر كني تو هم  اين را در خواهي يافت . 18 سالگي  تنها نقطه آغاز احساسات عاشقانه است .

بنابراين دوست عزيزم با توجه به آنكه نوشته بودي دو بار هم اقدام به خودكشي كرده  بودي  تصور ميكنم كه تو در شرايط خطر ناكي بسر ميبري و نياز به كمك هاي جدي و تخصصي داري . كه متاسفانه در شرايط سني تو تقريبا بعيد است كه به آن تن بدهي كه  اميدوارم عاقلانه تصميم بگيري و به يك كارشناس روانشناس يا مشاور خانواده مراجعه كني . مطمئن باش كه چون يك سرما خوردگي ساده مشكلت حل خواهد شد   .اما   چون مطالب سايت مرا خوانده اي من هم ميخواهم  از تو تقاضا كنم كه مجموعه از  زبان ديگران دو  كه 15 ساعت پرسش و پاسخ با دكتر هلاكويي است  و 10 ساعت آن از طريق اينترنت قابل مشاهده است را  با حوصله  كه متاسفانه آن هم با توجه به سني كه داري  از تو بعيد است ببيني  و مجموعه ده ساعته جنگ سخن مرا هم بشنوي ( به بخش توليدات سايت مراجعه كن )  اما سه  جمله از مجموعه  جنگ سخن را مايل هستم در اينجا برايت نقل كنم :

اگر ميداني كه در اين جهان كسي هست كه  با ديدنش رنگ رخسارت تغيير ميكند و صداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد    مهم نيست كه او مال تو باشد  مهم اين است كه فقط  او    باشد ،    زندگي كند و لذت ببرد 

و يا اين جمله در مجموعه شماره 8

 

عشق خيس شدن دو دلدار در زير باران نيست   عشق اين است كه من چترم را روي دلدارم بگيرم و او نبيند     و هرگز هم نداند  كه چرا در زير باران خيس نشد

اما چون نوشته بودي نگاهي به مطالب سايت من انداختي و به همين دليل با من تماس گرفتي  پس لطفا داستان ازدواج مرا هم در بخش افسانه و اشاره به عشق دوران جواني ام يعني در زماني كه مثل الان تو 18 سال داشتم  را هم بخوان   و اين هم  بخش از  مطلبي  را هم كه همين چندي  قبل در پاسخ به فردي نوشتم  :

برخي سوال ها هم  بمرور خاصيت سوال بودن خود را از دست ميدهند و ديگر آزارمان نميدهند . سي سال قبل همانطور كه در صفحه ويژه افسانه و  ماجراي ازدواجم با افسانه نوشتم  عاشق دختري شده بودم كه قرار بود ازدواج كنيم . اما درست در شب امتحان كنكور من ازدواج كرد و از كشور خارج شد . اين واقعه شايد دردناكترين واقعه زندگي ام در آن سالها بود و بزرگترين پرسش ذهنم كه چرا ؟  اما اكنون بقدري از فاصله بالايي اين ماجراي دوران جواني ام را نگاه ميكنم  كه اصل سوال هم برايم خنده آور ميباشد . چرا كه تصور ميكنم پاسخ آن بسيار ساده بود اما من در آن زمان شرايط دركش را نداشتم . او مرا نخواست  و  مناسب خودش و خواسته و نياز هايش نديد  و اتفاقا تصميم درست و عاقلانه اي هم گرفت  . به همين سادگي . بقيه اش ديگر مربوط به ذهن بيمار و عاشق من بود كه از اين واقعه  ساده و منطقي يك مرثيه ساخت و در سوگواري ابلهانه آن سالها عمر خود را تباه كرد .

توضيح كوتاه اينكه من هم  در 18 سالگي عاشق دختري شدم  البته  يك سال از خودم كوچكتر .  موضوع را با او مطرح كردم  پاسخ عمومي و رايجي كه همان مفهوم  "نه  ، برو و مزاحم نشو " را به من داد   يعني گفت " من فعلا ميخواهم درس بخوانم و قصد ازدواج ندارم ". اما نه دنيا براي من به آخر رسيد و نه كار احمقانه اي كردم .   اما  8 سال بعد ! يعني در 26 سالگي  سرانجام  توانستم نظر او را جلب كنم و يا حداقل آن زمان  اينطور فكر ميكردم !  اما به دلايلي پس از سه سال  نامزدي در شب امتحان كنكور من كه خودش هم مرا به آن تشويق كرده بود با يكي ازدواج كرد و رفت فرنگ !  روزي كه من خبر ازدواج او را شنيدم  نه خودم را كشتم  و نه به او توهين  كرده و صدمه اي زدم  و اتفاقا از تهران هم خارج شدم تا او با آسودگي جشن عروسي اش را برگزار كند .  من از او بسيار رنجيدم اما دو مطلب را  باور داشتم    . اول اينكه همين اتفاق و آنچه او انجام داد ،  يعني اينكه من در مورد او بر خطا بودم  و دوم اينكه او حق تصميم گيري در مورد سرنوشت خود را داشت و بنا به دلايلي تصميمش قابل درك هم بود . آنهم تصميم كسي كه مدعي عشق نسبت به او بودم  . باز هم من در پي  اين ماجرا  ديوانه نشدم  و پس از مدتي ( ده سال ! )  سر انجام    با  دختري ازدواج كردم كه  فرشته اي بود  كه  بهترين سالهاي  عمرم را نيز رقم زد  و متاسفانه  اين زندگي مشترك 8 سال بيشتر طول نكشيد و ارابه بي رحم  مرگ او را با خود برد و ما  را از هم جدا كرد   . و اكنون نيز سالهاست كه در  سوك از دست دادنش  نشسته ام . اما باز هم ديوانه نشدم و خودم را هم نكشتم   كه زندگي چنين است .  بنابراين  تو هم صبور باش و عاقلانه و انساني بينديش و عمل كن . كه در غير اينصورت حس مالكيت نازيبايي كه بر انسانها داري  ميتواند بسيار خطر ساز باشد .

 

و سرانجام اين جمله از مجموعه جنگ سخن كه :

پيچ پايان راه نيست ،  مگر آنكه تو نپيچي  

و عشق هم بايد آغاز زندگي تو باشد  آنهم در 18 سالگي .  پس اگر پايان آن را به تو نشان ميدهد  در عشق بودنش ترديد كن 

مظفر شريعتي

امرداد  90

( صحيح  نام مرداد  ،  امرداد است  و مرداد مفهومي مغاير دارد  اما متاسفانه رايج شده  و تلفظ آن هم بر زبان آسان تر است و لذا تغيير آن دشوار )

www.shariaty.com

 

~باز گشت به صفحه اول