دوست
نازنين و
همدرد
در
حاليكه
مراتب
همدردي خودم
را با شما
ابراز ميكنم به اين
نكته هم واقف
هستم كه شرايط
شما دهها بار دشوار
تر از شرايطي
است كه من
تجربه كردم .
شما فرزند ده
ساله اي
داريد
كه در حاليكه
حادثه
بسيار تلخ و
دردناك از دست
دادن پدر را
در اين سن كم
تجربه كرده
است
اميدش به
مادري است كه خود
در شرايط بس
دشواري قرار
گرفته است .
راستش
را بخواهيد با توجه
به زمان كوتاهي
كه از حادثه
ناگوار از دست
دادن همسرتان
ميگذرد
و اهميت
زيادي كه مسلط
شدن سريع شما بر
خودتان براي
فرزندتان
دارد
من راهي جز
مراجعه شما
به
افراد متخصص
وكارشناسان
سراغ ندارم . اما
مايل هستم چند
نكته را گوشزد
كنم كه شايد
برايتان مفيد
واقع شود .
اول از همه اين را
بدانيد كه در
واقع
تنها كسي كه
ميتواند به
شما كمك كند فقط و
فقط خود شما
هستيد و افراد
ديگر در
بهترين شرايط فقط
ميتوانند راه
درست را
به شما نشان
دهند .
اما رفتن در آن
راه با خود
شما خواهد بود
و بس . مثالي
برايتان بزنم
. من
اغلب براي راهپيمايي
به كوههاي
اطراف تهران
ميروم . ميگويم
راهپيمايي و
نه كوهنوردي چون
كوهنورد
نيستم و فقط
در مسير هاي
ساده قدم
ميزنم . اما
گاه مشاهده
ميكنم كه
كوهنورداني
در نقاطي خطر
ناك به دام
افتاده و در
معرض خطر سقوط
قرار گرفته
اند . اغلب در
اين موارد افرادي
كه از راه دور
و مكان امن ،
اينگونه
كوهنوردان
گرفتار
را مشاهده
ميكنند راه
درست
نجات و مسير
درست را
براي نجات
كوهنورد گرفتار
بهتر تشخيص
ميدهند . در
اينگونه
موارد
وقتي كه انسان
مشاهده ميكند
كوهنورد ي در مسير
اشتباهي
ميرود
مسير درست را
به او گوشزد
ميكند
اما اين فقط
خود كوهنورد
است كه در آن
شرايط
ميتواند خود را
نجات دهد و چه
بسا فرد هدايت
كننده و
راهنما خود به
هيچ روي توان لحظه اي
بودن در چنان
شرايطي را هم
نداشته باشد ( 1 ).
بنابراين
روانشناسان
، پزشكان و
كارشناساني كه به
آنها
مراجعه
ميكنيد
را هم از اين
زاويه ببينيد
و بدانيد كه
آنچه آنها نيز
ميگويند الزاما
صحيح نيست و
يا
شايد در مورد
شما صحيح
نباشد .
روانشناسي ،
فيزيك و رياضي و حتي
پزشكي نيست و
مطالبي كه يك
روانشناس به
شما ميگويد الزاما درست
نميباشند . ( مطلب بخش
روانشناسي
سايت را هم
بخوانيد )
دوم اينكه به نظر
من آنچه بسيار
بيش از دانش
روانشناسي
ميتواند به
شما كمك كند دانش نجوم ، كيهان
شناسي و زيست
شناسي
است !
ميدانم تعجب
ميكنيد
لذا اجازه
بدهيد توضيح
بيشتري
برايتان بدهم
.
اگر
فيلم شگفتيهاي
جهان هستي
مرا ببينيد با
ابعاد جهاني
كه در آن زندگي
ميكنيم
در حدي كه تا
كنون شناخته شده
است آشنا ميشويد
. و همچنين با
تعداد
تمدنهاي
هوشمند و موجودات
هوشمندي كه
ميتواند در
اين جهان وجود
داشته باشد . و
اينكه چه بسا
بسياري از اين
موجودات
بيايند و
بروند بدون
آنكه حتي از
وجود يكديگر
نيز با خبر
شوند .
همچنين در
فيلم حيات
نيز با ظهور و
تكامل حيات در
زمين آشنا
ميشويد
.
حياتي كه حداكثر
پنج ميليارد
سال ديگر به
دليل مرگ
خورشيد
بكلي در اين
سياره نابود
ميشود .
همسر
نازنين من پنج
سال است كه در
خاك خوابيده
است و همسر
نازنين شما
يكسال . اما
هزار سال ديگر
از همه من و ما
و وابستگانمان
همانقدر اثر
و ياد و خاطره باقي
خواهد ماند كه
از انسانهاي
هزار سال پيش اكنون و
در نزد ما وجود دارد
. و پنج
ميليارد سال و
پنجاه
ميليارد سال
ديگر ...!
به
نظر من صرفنظر
از هر گونه
باور و
اعتقادي كه به
آغاز و پايان
جهان داشته
باشيم ، و
صرفنظر از هر
گونه برداشتي
كه از مرگ داشته
باشيم . زندگي همه ما از تولد
آغاز و به مرگ
ختم ميشود .
آنچه در مورد
قبل و بعد از
زندگي گفته ميشود
درست باشد يا
نادرست ، مورد
بحث من نيست .
روزي شخصي كه
به تناسخ
اعتقاد داشت
به من گفت كه
او در زندگي
قبلي اش پزشك
بوده و در زندگي
قبل از آن... و در
زندگي آينده
اش هم يك ... خواهد
بود ( اينكه از
كجا اين را
دانسته بود
بماند ! )
از او پرسيدم
آيا از آن
زندگي و دوران
خاطره اي هم
بياد دارد ؟
گفت نه !
من هم به او
گفتم پس
اهميتي ندارد
! آنچه
مورد بحث من است خود
محدوده اين
زندگي است كه
اتفاقا همه
باور هاي
فلسفي و مذهبي قبل و
بعد از آن را –
زندگي را –
نتيجه آنچه در
همين مدت حيات
انجام ميدهيم
ميدانند . آن
بودايي معتقد
به تناسخ زندگي
بعدي خودش و
اينكه در چه
قالبي به آن
ادامه خواهد داد
را حاصل نحوه
زندگي اش در
همين حيات
امروزه اش ميداند
. و يك مسيحي يا
مسلمان نيز
وقايع
پس از مرگش
را وابسته به
رفتارش در همين
زندگي ميداند
. پس همه
در اينكه اين
زندگي و آنچه
در طي آن
اتفاق مي افتد
اهميت دارد ، ترديدي
نداريم
.
پس
آنچه كه
با نگاه به
زندگي از فراسوي
كهكشانها و
جهان هستي رخ
ميدهد اين است
كه انسان خيلي
به آنچه دارد
و يا از
دست ميدهد با
ديد تعجب نگاه
نميكند . جهان همواره
در حال تغيير
و تحول و
همچنين
احتمالا تكامل
بوده است . در
همين سياره
خودمان زمين نيز همه
چيز در حال تحول و تكامل
بوده و خواهد
بود . حتي
خصوصيات و
رفتار انسانها
گرچه به صورت
ضعيف و كند
اما در
حال تحول و
تكامل
ميباشد . ما
انسانها كه در
چند صد
و يا چند ده هزار
سال قبل چيزي
جز حيواني دو
پا
نبوديم و همانند
ساير
حيوانات كاري جز
شكار و زنده
ماندن
نميدانستيم
، اكنون
گرچه اندك و
ضعيف و نه در
همه جا ، اما
به سوي انسانيت
و انسان شدن
گامهايي بر
داشته ايم . پس
به قول دوستي
اگر آينده و
يا جهان ديگري
هم در كار
باشد ، وضع ما
و اوضاع آن
جهان بايد
بسيار بهتر از
اكنون و جهان
حاضر
باشد
.
اينك
شما و ميوه
زندگي تان ، هستيد
و نگاه دو
عزيز به شماست
. عزيزي از دست
رفته كه اينك تنها در
خاطره شما به
زندگي ادامه ميدهد و
شكوفه حقيقي
و جواني
كه
ثمره و ميوه
درخت زندگيان
است و
مسئوليت
ادامه رشد و
زندگي اش آنهم
در اين شرايط
حساس و دشوار
بر عهده شماست
.
شما
بخوبي
ميدانيد كه
هيچكس قادر
نخواهد بود درد
تنهايي و غم
از دست دادن عزيزي
بويژه همسر و
شريك زندگي را
درك كند ، مگر بدان
دچار شده باشد
. اما ميدانم
كه باور ميكنيد
كه من درك
ميكنم چه
ميگوييد و چه
ميكشيد
ضمن آنكه
اعتراف هم
ميكنم كه
شرايط شما بس
دشوار تر از
من است .
افرادي چون ما
در بهترين
حالت
اگر
در ثانيه هاي
فرد در زندگي
كنوني و
درگيري
هاي آن باشيم
، در ثانيه هاي
زوج در خاطرات
گذشته و يا
تلفيق آن با
حوادث فعلي
خواهيم بود و
عزيزمان
همواره در
ذهنمان زنده و
حاضر است . در سال
سوم از دست دادن
همسرم
شبي صحنه اي
از يك فيلم
مرا به ياد
خاطره اي از
او انداخت . در
جلوي عكسش
ايستادم و بغض
تمام گلويم را
گرفت . چشمانم
به شدت تحت فشار
قرار گرفتند و
حال سختي بر
من گذشت كه
ناگهان احساس
كردم افسانه
بر سرم فرياد
ميزند و از من
ميخواهد كه بر
خودم مسلط
باشم
درست
همانگونه كه
اگر واقعه بر
عكس اتفاق مي
افتاد من از
او انتظار
ميداشتم . به خود
آمدم و بر
خودم مسلط
شدم و
خوشبختانه تا
كنون اين تسلط
را حفظ كرده
ام . اينك
همچنان
با خاطرات او
زندگي ميكنم و
حتي دقيقا چون
گذشته در ذهنم
با او مشورت
ميكنم وبه
شكلي عجيب حتي
او به همان
صورت گذشته به
من كمك ميكند (
از اين گفته
ام بر داشت
خرافي نكنيد
اما واقعا گاه
درست مانند
اين است
كه او مشكلات
مرا همچنان
ميداند و
همچنان در
رفعشان كمكم
ميكند ) تصور
ميكنم شما هم
هر چه سريعتر
بايد از اين
مرحله بگذريد
و به عبارت
ديگر هر چه
سريعتر اين
فرياد
همسرتان را
بشنويد
كه " چه ميكني
؟ ! و مواظب
فرزندمان باش
– آن داستان
زيباي جنگ سخن
را كه بخاطر
داريد ؟ -
اما
در مورد پرسش
هاي بي جواب و
پرسش ها و
ابهاماتي كه
گاه هرگز پاسخ
آنها را در
نخواهيم يافت
. راستش
چيزي براي
گفتن ندارم .
اما زندگي
خاصيت عجيبي
دارد درست
مانند پوست تن
انسان !
پوست بدن
انسان خاصيتي
دارد كه پس از مدتي
به تحريك
دائمي وارد بر
آن بيتفاوت
ميشود و آن را
حس نميكند . به
همين دليل هم
هست كه لباس
پوشيدن ما را
ناراحت
نميكند
زيرا به فشار
وارد بر آن عادت
ميكنيم و ديگر
به آن فكر نميكنيم
مگر تغييري در
آن رخ دهد . برخي سوال
ها هم
بمرور خاصيت
سوال بودن خود
را از دست ميدهند
و ديگر
آزارمان
نميدهند . سي
سال قبل همانطور
كه در صفحه
ويژه افسانه
و
ماجراي
ازدواجم با
افسانه نوشتم عاشق
دختري شده
بودم كه قرار
بود ازدواج
كنيم . اما
درست در شب
امتحان كنكور
من ازدواج كرد
و از كشور
خارج شد . اين
واقعه شايد
دردناكترين
واقعه زندگي
ام در آن
سالها بود و
بزرگترين
پرسش ذهنم كه
چرا ؟
اما اكنون
بقدري از
فاصله بالايي
اين ماجراي
دوران جواني
ام را نگاه
ميكنم كه
اصل سوال هم
برايم خنده
آور ميباشد .
چرا كه تصور
ميكنم پاسخ آن
بسيار ساده
بود اما من در آن
زمان شرايط
دركش را
نداشتم . او
مرا نخواست و
مناسب خودش و
خواسته و نياز
هايش نديد و
اتفاقا تصميم
درست و
عاقلانه اي هم
گرفت .
به همين سادگي
. بقيه اش ديگر
مربوط به ذهن
بيمار و عاشق
من بود كه از
اين واقعه ساده و
منطقي يك
مرثيه ساخت و
در سوگواري
ابلهانه آن سالها
عمر خود را
تباه كرد . ( و البته
اين امر هيچ
تشابهي با
اينكه چرا پس
از افسانه
ديگر ازدواج
نكرده ام
ندارد . چرا
كه برخي مرا
به اين دليل ، به عمل
اشتباه
مشابهي متهم
ميكنند
. براي برخي از اين
افراد – و نه
همه -
اساسا عشق مفهومي
ندارد
. زن
چون .. يا
ماشيني است كه
براي مردش كار
ميكند و به او
انواع سرويس
ها را ميدهد و در
ازاي آن مرد
هم البته به
ناچار
بايد سرويس
هايي را هم به
آن ... يا
ماشين
بدهد .
غذا و جا و
پوشاكش را
فراهم كند
،اگر مريض شد دكترش
ببرد ( به شرط
اينكه هزينه
اش زياد نشود ! كه
صرفه نداشته
باشد ) ، محبتش
كند تا بهتر
كار كند و سرويس
بدهد و از اين
قبيل امور .
درست مثل
ماشينتان كه
بايد مراغب آب
و روغنش باشيد
،و به آن رسيدگي
هاي لازم را
بكنيد .
بديهي است در
چنين نگاهي به
زن و همسر، وقتي آن
بيچاره از كار
افتاد ، مريض
شد و يا مرد . به
سادگي
ميتواني و
بايد هم كه
ماشيني ديگر
بخري و حتي
چند تا داشته
باشي .
اما از نگاه
عشق ، همسري
كه با تمامي
وجودش تا بود
دوستت داشت و
خودش را وقف
زندگي مشتركش
كرده بود و ارابه
مرگ به
ناجوانمردي
او را با خود برد
ه است ،
آري چنين
همسري ديگر
جايگزيني
نخواهد داشت و
كالايي نيست
كه فراموشش
كني و ديگري
را جايگزينش
سازي . )
بنابراين معماي بسياري
از پرسش هاي
بي جواب
پس از گذشت
مدتي شايد
طولاني
و با توانايي
نگاه به آن از
زواياي ديگر ،
به خودي خود
حل ميشوند . و
آنها كه
همچنان باقي
ميمانند را هم
ميتوان
به حساب پيچيدگي
ها و
عظمت زندگي و
جهان و
شايد هم سادگي
، حماقت و
كوچكي
خود ما
گذاشت
و برخي
خصوصيات
نازيباي اغلب
آدميان از جمله
بخل و
حسادت
يا همان عدم
توان
تحمل موفقيت
و يا برتري
هاي
ديگران كه
متاسفانه
بويژه در ميان
ما ايراني ها سهم
بزرگي
در اين پرسش هاي
بي پاسخ دارد .
در فيلم
زيبايي كه در
مجموعه گزيده
هاي تصويري
بخشي از
آن را انتخاب
كرده ام
فردي كه براي
نجات غريق شدن
آموزش ميديد
از مربي
خود
پرسيد
وقتي تعدادي در
اطرافمان
دارند غرق
ميشوند و ما
نميتوانيم
همه را نجات
دهيم چه كنيم .
مربي گفت " آن
را كه ميتواني
نجات بدهي نجات
بده
بقيه را هم رها
كن . و در جاي
ديگري باز
همين كارآموز
از مربي اش
پرسيد كه تا
كنون چند تن
را نجات داده
اي و او پاسخ
داد 22 .
اين عدد براي
كار آموز گران
آمد چون شنيده
بود كه او صدها
تن را نجات
داده است . اما
مربي
سكوتي كرد و
گفت "
من 22
نفر را نتوانستم
نجات دهم . و من
فقط اين تعداد
را به خاطر
ميسپارم . حالا در
مورد پرسش هاي
بي جواب هم من
بر عكس دست كم
تلاش
ميكنم
تعداد
آنهايي كه
پاسخشان را
دريافته ام به خاطر
آورده و حداقل
از اين بابت
آرامشي كسب
كنم تا آنها
كه هنوز پاسخي
براي آنها
نيافته ام و
همچنان
ميتوانند
آسايش مرا سلب
كنند .
در
هر صورت
اميدوارم به
سرعت بتوانيد
بر خود مسلط
شويد
كه فرزندخرد
سالتان
به اين امر
نياز دارد و
شما بايد كه بتوانيد الگو و
قهرمان آينده
زندگي او باشيد
.
پيروز
باشيد
مظفر
شريعتي
تير
ماه 90
1- همسر
نازنين من در
مواجهه با
بيماري خطرناكي
كه بدان
گرفتار شده
بود بسيار بسيار
نيرومند و
نستوه بود . از
همان لحظه اي
كه در
بيمارستان
ميلاد تهران و
در روز اول
فروردين ما را
از بيمارستان
در آن شرايط
دشوار مرخص
كردند !! و
گفتند بعد از
تعطيلات دو
هفته اي !
برويد بخش آنكولوژي
من كه با اين
واژه آشنايي
نداشتم كاغذ و
مدادي در
آوردم تا آن
را يادداشت كنم كه
افسانه كه خود
پرستار بود
دستم را گرفت و
گفت من ميدانم
كجاست !
و در مبارزه
با بيماري اش
، تا
روزي كه قرار
شد تحت شيمي
درماني و
راديو تراپي
قرار گيرد و
تا روزي كه
ديگر تاب و
توانش تمام شد
همچنان يك
قهرمان باقي
ماند .
قهرماناني
بود كه گاه
تنها در
فيلمها انسان
ميبيند . و
براستي كه
مشاهده اينگونه حوادث
براي ديگران
نيز درست مانند
تماشاي يك
فيلم پر از
خطر و هيجان
از روي صندلي
راحت
سينما يا
خانه ميباشد .
فقط كافي است
صحنه عوض شود
تا انسان عظمت
كار آنها كه در
صحنه واقعي بازي
ميكنند را درك
كند .
براي درك حال
يك بيمار
مبتلا به
سرطان فقط
كافي است لحظه
اي حال خود را
وقتي پزشك
به
جواب آزمايش
پزشكي شما در
ارتباط با
دردي كه در ناحيه
اي از بدن
احساس كرده
ايد
نگاه ميكند بياد
آوريد . يك
نگاه يا سخن
آن پزشك
ميتواند
زندگي شما را
در هم بپيچد
آنگونه كه
ديگر توان
انجام هيچ
كاري را
نداشته باشيد
.
بنابراين بيرون
گود ايستادن و
فرمان آرامش
صادر كردن كار
بسيار آساني
است اما در
زمين مبارزه
قرار داشتن و
درست عمل كردن
هنر محض زندگي
است . و البته قرار
داشتن در كنار
فردي كه گرچه
خود درگير اين
شرايط نباشد
اما دست ما را
با محبت و عشق
بگيرد نيز
بسيار اهميت
دارد . كه گاه تاثير
يك حرف و يا يك
برخورد درست از
بهترين
داروها بالاتر
است .
بياد دارم شبي
همسرم
در
بيمارستان
دچار سرفه هاي
بسيار زياد و
شديدي شده بود
. كاري از من
ساخته نبود
اما پيش او
بودم و دستش
را در دست
داشتم و به او
تلقين ميكردم
كه آرام نفس
بكشد و اراده
كند كه سرفه
نكند و آنچنان
اين را با عشق
از او
ميخواستم و او
بدان نياز داشت
كه پس از مدتي
توانست كمي
آرام شود و
بخوابد .
و يا
روزي نتيجه
آزمايشات
جديد او را
نزد پزشك ريه
اش بردم .
عكسها را به
آرامي نگاه
كرد و سپس چون
يك پدر
مهربان
پيشاني همسر
مرا
بوسيد و گفت خدارا شكر
خيلي بهتر شده
اي . آن
شب همسرم با چنان
آرامشي
خوابيد
كه مدتها
بود
نخوابيده
بود . در
حاليكه
عكسي كه آن
پزشك ديده
بود
تفاوتي با گذشته
را نشان
نميداد !
بنابراين
آنچه كه
ديگران در
بيرون از
حوادث به ما
ميگويند گرچه
اهميت دارد اما
قهرمانان
واقعي كساني
هستند كه در
زمين بازي و
ميدان حادثه به آنها
عمل ميكنند .