|
تقديم
به روان پاك
همسر
نازنينم |
||||||
|
فيلم ( ويدئو ) |
||||||

مادر
من ، مانند
بسياري
مادرهاي ديگر
هم نسلان من
زني بود متعلق
به زمان خود . مدرسه
نرفته بود و
تحصيلاتش
همان تحصيلات
قديمي بود كه
شانس يارش شده
و موفق شده بود از يكي
از با سوادهاي
روستاي محل
زندگي اش
بياموزد .
خواندن قرآن ،
اندكي نوشتن و اندكي
نيز حساب .
همانند
دختران هم
نسلش هنوز
چيزي از زندگي
نميدانست كه
به عقد آسماني با
پسر عمويش تن
در داد و
اندكي بعد نيز
كودكان قد و
نيمقدي او را
مادر ميخواندند
. در كارنامه
زندگي او چون
بسياري ديگر
هم نسلان او
نه سابقه
فعاليت اجتماعي
خاصي وجود
دارد و نه
تحصيل و تخصصي
. كه اساسا نه
اجتماعي وجود
داشت كه او بتواند در
آن حق مشاركتي
داشته باشد و
نه دانش و
مهارتي كه به
او آموخته شده
باشد . او تنها يك
زن بود در
خانه همسرش و
مادري براي فرزندانش
. اما زني كه زندگي
همسرش را به
بهترين وجهي
مديريت كرد و
مادري كه سرنوشت
فرزندانش را
فراتر از آنچه
در حد دانش و
توان و
امكانات روز
خود او بود
رقم زد . اينك
از مرگ او
سالهاي
بسياري گذشته است . و از او
جز سنگي بر
مزارش و يادش
كه در دل ما فرزندانش
حك شده ،چيزي
باقي نمانده است
.قوانين نام
گذاري مرد
سالارانه ما
مردان نيز ،
يادي از نام
مادرمان مطهره
هاشمي نصب را
در جايي باقي
نميگذارد كه همه
ما و حتي خود
او تنها فرزند
پدران خود شناخته
ميشويم و نه
پدران و
مادرانمان .گرچه
ميدانم
پيچيده كردن
روش نامگذاري نيز چندان
منطقي نيست
اما در هر حال
حق بزرگي از
زنان و مادران
ما ضايع شده است . شنيده ام
در برخي جوامع
از هر دو نام
پدر و مادر
استفاده
ميشود . كه به
نظر من كار زيبا و
شايسته اي است
. در هر حال
شايسته ندانستم
كه در سايتم
كه از هر
مطلبي چيزي نوشته ام
از او چيزي
ننويسم و يادي
نكنم . از او كه
همه آنچه كه
هستم ثمره
تلاش هاي اوست . و
تنها وصيتش در
هنگام مرگ اين
بود كه فراموشش
نكنيم .
بنابراين
تصميم گرفتم تا بخشي از
خاطرات زندگي
او را در اين
صفحه با شما
به اشتراك
بگذارم . به
ياد و احترام
مادر خودم و
به ياد و
احترام همه
مادرهايي كه
چون او بودند
شب
تاريك
با
چند تن از
دوستان براي
گردش به
طالقان رفته
بوديم . آخر شب
براي گشت زني
در هواي بسيار
مطبوع آنجا به
بالاي تپه در
نزديكي خانه
رفتيم . محوطه
اي پر از درخت در تاريكي
مطلق شب در
زير نور ستاره
ها . صداي سگها
و زوزه
چند گرگ از
دور به گوش
ميرسيد . همه
ما قطعه چوبي
به دست داشتيم
. از هم فاصله نميگرفتيم و مدام هم
مواظب
دور و بر
بوديم .
اما نيم
ساعتي كه گشتي
و گپي زديم و وقتي كه
حس كرديم صداي
سگها
نيز دارد
نزديك و
نزديكتر
ميشود .
باز گشت به
خانه را در
ماندن آن
بالاي تپه
ترجيح داديم و راستش
يا كلي هم ترس
و با عجله
سريع به خانه
آمديم .
اما در همان
مدت كوتاهي كه
آن بالا ي تپه
نشسته بوديم من به ياد
خاطره اي از مادرم
افتادم كه
برايم تعريف
كرده بودند.
پدر من
تازه به خدمت
سربازي رفته
بود و چون
از باسوادهاي
روزگار خودش
بوده او را به
قسمت
دفتري برده
بودند و به
قول معروف
وضعش خوب بود اما در
هر حال او
سرباز بوده و
فقط هفته اي
يك بار به
خانه سر ميزده
است .
شبي من
بيمار ميشوم
و به شدت تب
ميكنم .
مادرم هر چه
ميكند تب من آرام
نميشود . در
روستايي كه
سكونت
داشتند
نيز پزشكي
نبوده است .
اما در
حدود 18
كيلومتري
آنجا و
يا به قول آن
روزگار در سه
فرسخي در
روستايي
ديگر
پزشكي
زندگي
ميكرده است .
مادرم تصميم
خودش را
ميگيرد
. قطعه
طنابي را به
يك
چوبدستي ميبندد
و سر ديگر
طناب را به
دور مچ دستش .
سپس مرا
در زير چادرش
بغل كرده فانوسي
به دست ميگيرد
و در ظلمات شب
و احتمالا چون
الان در ميان
زوزه سگها و
گرگها به راه
مي افتد و
موفق ميشود
كه صبح
مرا به پزشك و
دارو برساند .
راستش تا
انسان تاريكي
شب و صداي
زوزه گرگ را
تجربه نكرده
باشد
نميتواند
ميزان شجاعتي
كه يك مادر در
چنين لحظاتي
براي كمك به
فرزندش به خرج
ميدهد را درك
كند . آن شب ما
پنج نفر مرد
به قول معروف گردن
كلفت كه هر يك
نيز يك چوب
دستي در دست
داشتيم
بيش از نيم
ساعت و
بيش از يك
كيلومتر از
خانه دور
نشديم . اما در آن شب يك زن ،
يك مادر ،
كودكش را در
آغوش گرفته و
با يك چوب
دستي 18
كيلومتر را
پياده در
بياباني
كوهستاني طي
ميكند تا او
را به پزشك و
دارو برساند . حتم
دارم كه اگر
پدرم بود ،
تصميم ميگرفت
كه تا صبح صبر
كند .
اما
به همين دليل
است كه گفته
اند بهشت زير پاي
مادران است . آري يك
زن ، همان كه برخي از
ما مردان او
را داراي حقوق
انساني نيز
نميدانيم . در
نقش يك مادر-
به مفهوم
واقعي آن - ،موجودي
است كه
اگر تمام عمر
بندگي اش را
نيز بكنيم - كه
البته او
نخواهد خواست
– ذره اي از دين
خود را نيز
ادا نكرده
ايم .
كسوف
از
كودكي به ياد
دارم كه مانند
مادرم آسمان و
ستاره ها را
دوست داشتم .
مادرم ستاره
ها را به خوبي
ميشناخت و مانند
يك منجم
ميتوانست با
نگاه كردن به
آسمان و ستاره
ها بگويد كه
در چه فصل و
ماه و روزي
هستيم .
به ياد دارم
كه خواهر و
برادرانم
عادت داشتند
درسهايشان
را بلند بلند
بخوانند و مادرم
نيز هيچگاه
مخالفتي
نميكرد .
البته
كتابهاي آن
زمان چيز
زيادي از نجوم
نداشتند اما به
هر حال
احتمالا او
مطالب بسياري
نيز از اين طريق
از درس خواندن
فرزندانش
آموخته بود .
در هر حال به ياد
دارم كه دوران
دبيرستان را
ميگذراندم
كه
شبي
اخبار
تلويزيون خبر داد
كه بر اساس
پيش بيني دكتر
... مدير مركز ... امشب كسوف
كامل ماه ديده
خواهد شد . مادرم
تعجب كرد و گفت محاله . من به شدت
تعجب كردم اما به
تجربه و از كودكي
بياد داشتم
كه
مادر كسي
نيست كه در
مورد ماه و
ستاره ها
همينطوري
حرفي بزند . از او
علت را
پرسيدم
.از پشت پنجره نگاهي
دوباره به
آسمان تهران كه
آن سالها هنوز
ماه و ستاره
داشت انداخت و
گفت " ماه هنوز
كامل نشده و امشب
هم نخواهد شد . اگر
امشب ماه
گرفتگي بشود
يعني خدا قوانين
آسمانهايش را
عوض كرده و
اين هم امكان
ندارد " .
گفتم
ولي دكتر
فلاني و موسسه
فلان اين را
گفته و
تلويزيون هم
دارد اعلام
ميكند .
مادر گفت .
اينكه فردا شب
بايد ماه
بگيرد و نه امشب
را قوانين
آسمان
ميگويند و نه
من . من از اين قوانين
و چيز هايي كه
آنها ميگويند
چيزي نميدانم
. البته
خيلي دلم
ميخواست من هم
ميفهميدم و
ياد ميگرفتم
اما من مراقبت
از شما را
انجام دادم و
حتي نگذاشتم
يك روزه از درس
و مشق غافل
شويد . و اينك
اين شما هستيد
كه بايد برويد
و اين چيز ها
را ياد بگيريد
. وقتي كه رفتي
و ياد گرفتي اگر من
هنوز زنده بودم
آن وقت دليل
اينكه چرا
امشب
نميتواند ماه
بگيرد را براي
من هم توضيح
بده .اين را
گفت و به آشپزخانه
رفت و من هم
مشتاقانه و كنجكاوانه منتظر
ساعت شروع ماه
گرفتگي بودم
كه تلويزيون
خبرمربوط به ماه گرفتگي
را تصحيح كرد
و اعلام كرد
كه اشتباهي
صورت گرفته و
ماه گرفتگي
مربوط به فردا
شب ميباشد و
نه امشب .
راستي
كه چه اندازه
استعداد هاي
درخشان ، نيوتن
ها و انشتين
ها در
همه جوامع
انساني مي
آيند و ميروند
بي آنكه حتي
امكان ساده
ترين آموزشها
را بيابند . به ياد
دارم سالهاي
بسياري پيش در
تلويزيون پير
مردي
را معرفي
كردند كه نيما
نام داشت و در
عين بي سوادي
كه به دليل
شرايط محيط زندگي
به او تحميل
شده بود اشعار
و غزلهايي
بسيار زيبا
ميسرود .
خبرنگار
تلويزيون با
او مصاحبه
ميكرد و او
ميگفت
" حيف كه اگر
سواد داشتم چه
ميگفتم " و افسوس
كه اگر مادر
من نيز در
زمان و شرايطي
مناسب ميزيست با هوش ،
دقت و علاقه
زيادي كه به
آسمانها و
ستاره ها داشت
، چه نميشد و چه نميكرد
.
دل درد :
مشقهايم
را ننوشته
بودم و مسائل
رياضي ام را هم
حل نكرده بودم
. براي
فرار از
مدرسه موقعي
كه مادر طبق
معمول صبح مرا
بيدار كرد
خودم را به
مريضي و دل
درد شديد زدم .
پدرم خيلي زود
نرم ميشد و
فورا
ميگفت امروز
نرو مدرسه من
نامه داي
مينويسم ببر
براي معلمت .
اما مادرم
خيلي سخت گير
بود . هر
ترفندي كه بلد
بودم زدم ،
اما اثر نكرد كه نكرد
و مادر اصرار
داشت كه بايد
به مدرسه بروي اگر
مشكلي بود
معلمت
اجازه خواهد
داد كه به
خانه بيايي . من كه
ديدم فايده اي
ندارد و بايد
به مدرسه بروم
به گريه افتادم
كه حسابم را حل
نكردم و
مشقهايم هم
مانده . او از خواهرم
شايسته خواست
كه حسابم را حل كند و من با
خط خودم در
دفترم نوشتم اما وقتي
براي
نوشتن مشق
باقي نمانده
نبود .
كه در اينجا
پدرم به كمكم
آمد و گفت بگو
مسئله ها سخت
بودند و همه
شب روي آنها
كار ميكردي .
اين فكر به من
آرامش داد و پس از
خوردن صبحانه
و دريافت
سهميه نخودچي
كشمش و دو
ريال پول براي
خريد آدامس
خروس و يك
ليوان آبالو ( چند
دانه انجير كه
دريك ليوان آب
مدتي خيس
خورده بود و مغازه
كنار مدرسه به
ما ميفروخت ) از خانه
بيرون رفتم .
اما ياد گرفتم
كه
مادر در هيچ
شرايطي هيچگاه
نخواهد گذاشت
كه از مدرسه و
درس فرار كنم . قطعا او با آن
همه استعداد
ذاتي كه داشت
به خوبي درد محروم
ماندن از ياد
گيري را
ميدانست .