www.shariaty.com

درباره من     /    تماس با من     

نجوم

ا دبيات

تاريخ

فلسفه

پزشكي

نوشته ها      عضويت      پشتيباني

روان شناسي

رايانه

طبيعت و حيوانات

علوم و فناوري

گوناگون

         افسانه           توليدات

داستانهاي كوتاه

سخنان كوتاه

عكس

كتابخانه

 توليدات       

شنيدن كارهاي صوتي

مشاهده مستقيم  كارهاي  تصويري

    گزيده  هاي تصويري  ( سينمايي   و    خبري)

فهرست مطالب جديد

 

به مرگ خود نينديشيم كه  هرگز آن را از دست نميدهيم . به زندگيمان  بپردازيم كه آن را از دست ندهيم .

.  اگر تا كنون به سرنوشت دندان هاي كشيده و ناخن ها و موهاي  كوتاه كرده  خود  و حال و روز آنها پس از جدا شدن از خود انديشيده ايم   و چيزي  از وضعيت آنها احساس كرده ايم  ، حق خواهيم داشت كه  از  سرنوشت بدن و جسم  خود  پس از مرگ نگران  باشيم  .  و اگر نه ، بايد تا به جاي ترس از مرگ ،  به زندگي خود بينديشيم   . به قول انديشمندي كه در مجموعه جنگ سخن نيز آورده شده است    " از آن نترس كه زندگيت پايان يابد ، از آن بترس كه هرگز آغاز نشود "

 

 

 پديده مرگ از زمان پيدايش انسانهاي نخستين تا كنون  قطعا  يكي از اصلي ترين و شايد خوف آورترين نگرانيهاي انسان  متفكر  بوده  و احتمالا در آينده نيبز خواهد بود . اما  آگاهي  و بينش  ما  انسانها نسبت به جهان   تا كنون بسيار  تغيير كرده است . درنظر بياوريد كه ما در زمان  اجداد نخستينمان زندگي ميكرديم .  همه جهان با همه مجهولات هولناك آن ،  همان منطقه  خطرناكي بود كه براي بقا در آن ناچار به  جنگ با ساير جانوران و پديده هاي طبيعي  آن بوديم . تصور  وحشت و افكار ترسناكي كه اجدادمان بدانها دچار بوده اند شايد براي ما قابل درك نباشد  اما آنها نيز قطعا بر مرگ خود و  كسانشان آگاه بودند . و شايد هنگاميكه در كنار آتش در جلوي غار خود  لختي در امنيت و آرامش قرار ميگرفتند  با توجه به شعله هاي آتش و دودي كه به سوي آسمان  زيباي پر از ستاره و رمز و  راز بالا ميرفت  .  به اين مي انديشيدند  كه مقصد آنها نيز  همانند  همين دود  ،  آسمان خواهد بود . انديشه ها و باورهاي انسان در مورد مرگ   هر چه كه بوده و هست را  به كناري ميگذاريم و وارد آن نميشويم . اما به  جهاني  كه در آن زندگي ميكنيم  و آسماني كه بر نه تنها بالاي سر  خود كه در همه سوي خود ميبينيم ، از ديد دانش امروز نگاهي مي اندازيم  ، جهاني كه  ترسيم طرحي از آن حتي در تصور هم نميگنجد .

همانطور كه در كار تصويري   "شگفتيهاي جهان هستي  "، ابعاد جهان  در حدي كه تا كنون آشكار شده است  برسي شد  ، اگر فاصله زمين تا خورشيد را  كه يكصدو پنجاه ميليون كيلومتر است تنها   يك متر    فرض كنيم   فاصله نزديكترين  ستاره ديگر( مانند خورشيد ) به ما  270  كيلومتر خواهد بود  و فاصله ستاره هاي ديگر در  همين مقياس  ، صدها هزار كيلومتر ميباشد .   حدود يكصد  ميليارد  از ستاره هايي مانند خورشيد كوچكتر يا بزرگتر  و سياره هايي كه دور آنها ميچرخند  تشكيل كهكشان ما را ميدهند  كه با همان مقياس يك متر فرض كردن فاصله ما  تا خورشيد ، قطر كهكشان ما پنج ميليون كيلومتر خواهد بود .    حال    اگر اين كهكشان با اين عظمت را تنها يك  نقطه كوچك فرض كنيم و  حدود چهارصد ميليارد از اين نقاط ( كهكشان ها !) را در يك  جا بريزيم به شرط آنكه فاصله بين آنها هم با همان مقياس متري ( زمين تا خورشيد يك متر )  بين 50 تا صد ميليون كيلومتر باشد ، به ابعاد جهان در اندازه اي كه تا كنون كشف شده پي خواهيم برد !!

 و  در يكي از نقاط اين جهان با اين ابعاد خارق العاده بزرگ   ، بازي  حيات  با  ماهيت و ماجرايي  حيرت آور كه  در  كار تصويري حيات و نيز در اين فيلم كوتاه و زيبا ميتوانيد مشاهده كنيد  ما  را براي مدتي  محدود، به موجود هوشمند متفكري به نام انسان تبديل  كرد  كه    در محيطي آكنده از  درد و  نقص و رنج  روزگار را ميگذرانيم  . گروه بسياري  از ما از حتي  امكان زندگي حيواني و سير بودن شكم و داشتن سر پناهي  نيز محروم هستند . و گروه اندكي نيز از فرط سيري و ناز و نعمت  در خواب خوش  مستي هستند .  اگر در هر يك از اين دو گروه باشيم  تصوري از زندگي برايمان مقدور  نخواهد بود . اما اگر گردش  طاس روزگار ما را  در گروه  متوسطي قرار داده دباشد   و هم در شرايطي متناسب . چه زيبا خواهد بود تا اگر به جاي انديشيدن به مرگي كه حداقل تا زماني كه بشر موفق به بر خورد ديگري با آن گردد و يا زمانش را بسيار به تعويق بيندازد (  اين ياداشت را بخوانيد )   هرگز آن را از دست نخواهيم داد . به زندگي مان بپردازيم كه آن را از دست ندهيم  .  .  اگر تا كنون به سرنوشت دندان هاي كشيده و ناخن ها و موهاي  كوتاه كرده  خود  و حال و روز آنها پس از جدا شدن از خود انديشيده ايم   و چيزي  از وضعيت آنها احساس كرده ايم  ، حق خواهيم داشت كه  از  سرنوشت بدن و جسم  خود  پس از مرگ نگران  باشيم  .  و اگر نه ، بايد تا به جاي ترس از مرگ ،  به زندگي خود بينديشيم   . به قول انديشمندي كه در مجموعه جنگ سخن نيز آورده شده است    " از آن نترس كه زندگيت پايان يابد ، از آن بترس كه هرگز آغاز نشود "

.   به كارهايي كه ميتوانيم در همين  زمان اندك انجام دهيم  و  چيزهايي كه ميتوانيم ببينيم و بياموزيم . به كمكي كه به طبيعتي كه در ان هستيم ميتوانيم  بكنيم . به درختاني كه بكاريم و يا از سقوطشان جلوگيري كنيم .  و حيواناتي كه  حاميشان باشيم .    به دستهايي كه ميتوانيم  از همنوعانمان  بگيريم و  انسانهايي   از هر دو گروه ذكر شده در بالا   كه ميتوانيم   نجات دهيم    . به زيبايي  احساسي كه از  آگاه شدن به جهالت هاي خود  تجربه خواهيم  كرد ، حتي اگر در لحظات پاياني عمرمان نيز باشد . اينكه  توانستيم يك پله از ناداني و جهلي كه بر روي آن ايستاده بوديم  فاصله بگيريم و اينكه پله هاي فراتر از ما نيز شايد تا مرز بينهايت امتداد  داشته باشند .  به زيبايي احساس همان دانشمند و متفكرهم ميهني  كه در آخرين لحظه عمر خود نيز پاسخ پرسشي را پرسيد . گفتند  ديگر به چه درد تو ميخورد ؟ گفت بدانم و بروم بهتر است كه ندانم و بروم .  به عظمت جهاني كه در آن هستيم  و عواملي كه هر لحظه ميتوانند آن را نابود كنند . و به كوچكي بيش از حد خودمان در برابر جهان هستي و نيز به عظمت آنچه ميتوانيم  در انديشيدن و انسان  و فراتر از انسان  شدن  به آن دست يابيم .  و به قول شاعري  " چه كسي ميداند كه چقدر فرصت باقي است ؟ "  ( اين شعر  با صداي احمد شاملو در مجموعه گزيده هاي تصويري  آمده است )  اگر اشتباه نكنم سيمون كريتچلي فيلسوف انگليسي  نيز  ميگويد   "  چرا از مرگ بترسم  ؟ وقتي كه او  هست   ، من نيستم  و وقتي كه من هستم ، او نيست .  "

                                                                                                                                                                               فريدون مشيري نيز سروده زيبايي در مورد ترس از مرگ دارد . او ميگويد :

چرا از مرگ میترسید ؟

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟

...
مگر افیون افسون کار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد ؟
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر دنبال آرامش نمی گردید ؟
چرا از مرگ می ترسید؟

کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید؟
می و افیون فریبی تیزبال و تندپروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
...
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هشیاری نمی بیند
...
چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
بهشت جاودان آنجاست
گران خواب ابد ، در بستر گلبوی مرگ مهربان ، آنجاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است .
...
همه ذرات هستی ، محو در رویای بی رنگ فراموشی ست ،
نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی
نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی ،
زمان در خواب بی فرجام ،
خوش آن خوابی که که بیداری نمی بیند
...
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
دراین دوران که از آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران ، که هر جا هرکه را زر در ترازو ،
زور دربازوست ، جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید
که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرومانند و غوغاها برانگیزند
...
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آرید
چر آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
چرا از خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟

 

مظفر شريعتي

تير ماه 89

~باز گشت به صفحه اول