|
گزيده هاي
تصويري (
سينمايي و
خبري) |
||||||
به مرگ خود
نينديشيم كه هرگز آن
را از دست
نميدهيم . به
زندگيمان
بپردازيم كه
آن را از دست
ندهيم .
. اگر
تا كنون به
سرنوشت دندان
هاي كشيده و
ناخن ها و
موهاي
كوتاه كرده خود و حال و
روز آنها پس
از جدا شدن از
خود انديشيده
ايم و چيزي
از
وضعيت آنها
احساس كرده
ايم ،
حق خواهيم
داشت كه از سرنوشت
بدن و جسم خود پس از
مرگ نگران باشيم . و اگر نه
، بايد تا به
جاي ترس از
مرگ ، به
زندگي خود
بينديشيم . به قول
انديشمندي كه
در مجموعه جنگ
سخن نيز
آورده شده است
" از آن
نترس كه
زندگيت پايان
يابد ، از آن
بترس كه هرگز
آغاز نشود "
پديده
مرگ از زمان
پيدايش
انسانهاي نخستين
تا كنون
قطعا
يكي از اصلي ترين
و شايد خوف
آورترين
نگرانيهاي
انسان
متفكر
بوده
و احتمالا در
آينده نيبز
خواهد بود .
اما
آگاهي
و بينش
ما
انسانها
نسبت به جهان تا كنون
بسيار
تغيير كرده
است . درنظر
بياوريد كه ما
در زمان
اجداد
نخستينمان
زندگي
ميكرديم . همه جهان
با همه
مجهولات
هولناك آن ،
همان منطقه
خطرناكي بود
كه براي بقا
در آن ناچار
به جنگ
با ساير جانوران
و پديده هاي
طبيعي
آن بوديم .
تصور
وحشت و افكار
ترسناكي كه
اجدادمان بدانها
دچار بوده اند
شايد براي ما
قابل درك
نباشد
اما آنها نيز
قطعا بر مرگ
خود و كسانشان
آگاه بودند . و
شايد
هنگاميكه در
كنار آتش در
جلوي غار خود لختي در
امنيت و آرامش
قرار
ميگرفتند با توجه
به شعله هاي
آتش و دودي كه
به سوي آسمان زيباي
پر از ستاره و
رمز و
راز بالا
ميرفت
. به
اين مي
انديشيدند كه مقصد
آنها نيز همانند همين
دود ، آسمان
خواهد بود .
انديشه ها و
باورهاي
انسان در مورد
مرگ هر
چه كه بوده و
هست را
به كناري ميگذاريم
و وارد آن
نميشويم . اما
به جهاني كه در آن
زندگي
ميكنيم
و آسماني كه
بر نه تنها بالاي سر خود
كه در همه سوي
خود ميبينيم ،
از ديد دانش
امروز نگاهي
مي اندازيم ، جهاني كه ترسيم
طرحي از آن
حتي در تصور
هم نميگنجد .
همانطور
كه در كار
تصويري
"شگفتيهاي
جهان هستي "،
ابعاد جهان در حدي
كه تا كنون آشكار
شده است
برسي شد ، اگر
فاصله زمين تا
خورشيد را كه
يكصدو پنجاه
ميليون كيلومتر
است تنها يك متر فرض كنيم فاصله
نزديكترين ستاره
ديگر( مانند
خورشيد ) به ما 270
كيلومتر خواهد
بود و
فاصله ستاره
هاي ديگر در همين
مقياس
، صدها هزار
كيلومتر
ميباشد .
حدود يكصد
ميليارد از
ستاره هايي
مانند خورشيد
كوچكتر يا
بزرگتر
و سياره هايي
كه دور آنها
ميچرخند تشكيل كهكشان
ما را ميدهند كه با
همان مقياس يك
متر فرض كردن
فاصله ما تا
خورشيد ، قطر
كهكشان ما پنج
ميليون
كيلومتر
خواهد بود . حال اگر اين
كهكشان با اين
عظمت را تنها
يك
نقطه كوچك
فرض كنيم و حدود
چهارصد
ميليارد از
اين نقاط ( كهكشان
ها !) را در يك جا
بريزيم به شرط
آنكه فاصله
بين آنها هم
با همان مقياس
متري ( زمين تا
خورشيد يك متر
) بين 50
تا صد ميليون
كيلومتر باشد
، به ابعاد
جهان در
اندازه اي كه
تا كنون كشف
شده پي خواهيم
برد !!
و در يكي
از نقاط اين
جهان با اين
ابعاد خارق
العاده بزرگ ، بازي حيات با ماهيت و
ماجرايي حيرت
آور كه
در
كار تصويري
حيات و نيز در اين
فيلم كوتاه و
زيبا
ميتوانيد
مشاهده كنيد ما را براي
مدتي
محدود، به
موجود هوشمند
متفكري به نام
انسان تبديل كرد كه در
محيطي آكنده
از درد و نقص و
رنج روزگار
را
ميگذرانيم . گروه
بسياري
از ما از حتي امكان
زندگي حيواني
و سير بودن
شكم و داشتن
سر پناهي نيز
محروم هستند .
و گروه اندكي
نيز از فرط
سيري و ناز و
نعمت
در خواب خوش مستي
هستند .
اگر در هر يك
از اين دو
گروه باشيم تصوري
از زندگي
برايمان
مقدور نخواهد
بود . اما اگر
گردش
طاس روزگار ما
را در
گروه
متوسطي قرار
داده دباشد و هم در
شرايطي
متناسب . چه
زيبا خواهد
بود تا اگر به
جاي انديشيدن
به مرگي كه
حداقل تا
زماني كه بشر
موفق به بر
خورد ديگري با
آن گردد و يا
زمانش را
بسيار به
تعويق
بيندازد ( اين
ياداشت را
بخوانيد ) هرگز آن
را از دست
نخواهيم داد .
به زندگي مان
بپردازيم كه
آن را از دست
ندهيم . .
اگر تا كنون
به سرنوشت
دندان هاي
كشيده و ناخن
ها و موهاي كوتاه
كرده خود و حال و
روز آنها پس
از جدا شدن از
خود انديشيده
ايم و چيزي
از
وضعيت آنها
احساس كرده
ايم ،
حق خواهيم
داشت كه از سرنوشت
بدن و جسم خود پس از
مرگ نگران باشيم . و اگر نه
، بايد تا به
جاي ترس از
مرگ ، به
زندگي خود
بينديشيم . به قول
انديشمندي كه
در مجموعه جنگ
سخن نيز
آورده شده است
" از آن
نترس كه
زندگيت پايان
يابد ، از آن
بترس كه هرگز
آغاز نشود "
. به
كارهايي كه
ميتوانيم در
همين
زمان اندك
انجام دهيم و
چيزهايي كه ميتوانيم
ببينيم و
بياموزيم . به
كمكي كه به طبيعتي
كه در ان
هستيم
ميتوانيم بكنيم .
به درختاني كه
بكاريم و يا
از سقوطشان
جلوگيري كنيم
. و
حيواناتي كه
حاميشان
باشيم .
به دستهايي
كه ميتوانيم از همنوعانمان بگيريم
و
انسانهايي از هر دو
گروه ذكر شده
در بالا
كه
ميتوانيم نجات
دهيم .
به زيبايي احساسي
كه از
آگاه شدن به
جهالت هاي
خود تجربه
خواهيم
كرد ، حتي
اگر در لحظات
پاياني
عمرمان نيز
باشد . اينكه
توانستيم يك
پله از ناداني
و جهلي كه بر
روي آن
ايستاده
بوديم
فاصله بگيريم
و اينكه پله
هاي فراتر از
ما نيز شايد تا
مرز بينهايت
امتداد
داشته باشند
. به زيبايي
احساس همان
دانشمند و
متفكرهم
ميهني
كه در آخرين
لحظه عمر خود
نيز پاسخ پرسشي
را پرسيد .
گفتند
ديگر به چه
درد تو ميخورد
؟ گفت بدانم و
بروم بهتر است
كه ندانم و بروم
. به
عظمت جهاني كه
در آن هستيم و
عواملي كه هر
لحظه
ميتوانند آن
را نابود كنند
. و به كوچكي
بيش از حد
خودمان در
برابر جهان
هستي و نيز به
عظمت آنچه
ميتوانيم در
انديشيدن و انسان و فراتر
از انسان شدن به آن
دست يابيم . و به قول
شاعري
" چه كسي
ميداند كه
چقدر فرصت
باقي است ؟ " ( اين
شعر با
صداي احمد
شاملو در
مجموعه گزيده
هاي تصويري آمده
است )
اگر اشتباه
نكنم سيمون
كريتچلي
فيلسوف
انگليسي نيز ميگويد "
چرا از مرگ
بترسم
؟ وقتي كه او هست ، من نيستم و وقتي
كه من هستم ،
او نيست .
"
فريدون
مشيري نيز
سروده زيبايي
در مورد ترس از
مرگ دارد . او
ميگويد :
چرا از مرگ
میترسید ؟
چرا آغوش
گرم مرگ را
افسانه میدانید
؟
...
مگر افیون
افسون کار
نهال بیخودی
را در زمین
جان نمی کارد
؟
مگر این می
پرستی ها و
مستی ها
برای یک
نفس آسودگی از
رنج هستی نیست
؟
مگر
دنبال آرامش
نمی گردید ؟
چرا از
مرگ می ترسید؟
کجا آرامشی
از مرگ خوشتر
کس تواند دید؟
می و افیون
فریبی تیزبال
و تندپروازند
اگر
درمان
اندوهند
خماری
جانگزا دارند
...
نمی
بخشند جان
خسته را آرامش
جاوید
خوش آن
مستی که هشیاری
نمی بیند
...
چرا از
مرگ می ترسید
؟
چرا آغوش
گرم مرگ را
افسانه میدانید
؟
بهشت
جاودان
آنجاست
گران خواب
ابد ، در بستر
گلبوی مرگ
مهربان ،
آنجاست
سکوت
جاودانی
پاسدار شهر
خاموشی است .
...
همه ذرات
هستی ، محو در
رویای بی رنگ
فراموشی ست ،
نه فریادی
، نه آهنگی ،
نه آوایی
نه دیروزی
، نه امروزی ،
نه فردایی ،
زمان در
خواب بی فرجام
،
خوش آن
خوابی که که بیداری
نمی بیند
...
سر از بالین
اندوه گران خویش
بردارید
دراین
دوران که از
آزادگی نام و
نشانی نیست
در این
دوران ، که هر
جا هرکه را زر
در ترازو ،
زور
دربازوست ،
جهان را دست این
نامردم صدرنگ
بسپارید
که کام از یکدگر
گیرند و خون یکدگر
ریزند
درین
غوغا
فرومانند و
غوغاها برانگیزند
...
سر از بالین
اندوه گران خویش
بردارید
همه ، بر
آستان مرگ
راحت ، سر
فرود آرید
چر آغوش
گرم مرگ را
افسانه می دانید؟
چرا از
خواب جان آرام
شیرین روی
گردانید ؟
چرا از
مرگ می ترسید
؟
مظفر
شريعتي
تير
ماه 89