
خاطرات
كودكي
ماشين
را كنار
خيابان نزديك
خانه
نگاه داشتم
تا با تلفن
همراهم صحبت
كنم كه يك آگهي
تبليغاتي به
داخل ماشينم
انداخته شد .
آگهي مربوط
به
كتابهاي قصه
براي كودكان بود .
تصوير يكي از
كتابها مربوط
بود به كتابي
بود به
نام
قصه نخودي . اين نام
و
تصوير
ناگهان مرا
به عمق خاطرات
گذشته و به
صندلي مدرسه
پرتاب كرد .با
چنان دقتي كه
عطر و بوي
كلاس و حتي
نام
همكلاسي
كنارم و رنگ
لباسش را به خاطر
آوردم .
تصوير ذهن
من
آنچنان دقيق
و واضح بود كه
ميتوانستم
مانند عكسهاي
پانوراماي با
دقت بالا به تقريبا
هر نقطه آن
كلاس بروم و
با دقت جزئيات
آن را بخاطر
آورم حتي نوشته و نقاشي
هاي
روي
نيمكت و ميز
چوبي و سوراخي
كه مدادم
سوسمار نشاني
كه ته آن را
جويده بودم در آن
ميگذاشتم .
دفتر
مشقي كه پشت
جلدش پر بود
از عكس بر
گردانهاي كوچك
و رنگي .
نخودچي كشمش
هاي توي جيبم و يك سكه
يك قراني سهميه
روزانه اي كه براي
خريد آدامس
خروس
از مادرم
ميگرفتم و
تعداد زيادي
جلد اين
آدامسها كه
براي جايزه اش
جمع ميكرديم . صداي
زنگ مدرسه ،
بادكنك فروش
جلوي مدرسه و
دنبال هم
دويدن
ها در مسير
مدرسه تا به خانه ، وحتي
حياط خانه با
حوض و تخت
چوبي روي آن و
درختهاي اطرافش
و دوچرخه كوچك
من كه هرگز
شادي لحظه خريد
آن و
بوي آن
مغازه
دوچرخه فروشي
و لحظه اي كه
پدرم مرا بر
آن نشاند از
ذهنم پاك
نميشوند . آري
همه اين لحظات
تنها در كسري از
ثانيه در ذهنم
مرور شدند . و
عجيب اينكه همه اين
شگفتي اعجاب
آور مغز در
حالي رخ ميداد
كه نام كسي را
كه در همان
لحظه به من
تلفن زده بود فراموش
كرده بودم ! در
مرور خاطرات
زيبا ي كودكي
خود در
هنگام
شنيدن و خواندن
قصه نخودي و
حاكم و
داستانهاي پيك
دانش آموز و
كيهان
بچه ها غرق
بودم كه
ناگهان در آن
سوي خيابان
چشمم به پسر
بچه خردسالي
افتاد كه گوني
بزرگي بر دوش
در سطل زباله
به دنبال
زباله هاي
قابل فروش
ميگشت .
نتوانستم
واكنشي نشان ندهم
. ماشين را
خاموش كرده و
به سراغش رفتم دستانش
از شدت
آلودگي
هيچ شباهتي
به دستان يك
انسان آنهم
كودكي در اين
سن نداشت .
پدر و مادر داري ؟ نه
با
كي زندگي
ميكني ؟با
لهجه
عجيبي
كلمه اي شبيه
عمو را بيان
كرد ؟ روزي چقدر
كار ميكني ؟
ده هزار تومان
. خانه
ات كجاست ؟ باز هم
با همان لهجه نام محله
اي را برد كه
هر چه سعي
كردم بفهمم
متوجه نشدم .
فقط بلد بود
كه به منزلش برود
و نميتوانست
نشاني آن را
بدهد .

او
را به مغازه
اي كه معمولا از آنجا
خريد ميكنم
بردم و
به او گفتم
كه از عمويت بخواه
آدرست را روي
كاغذي
بنويسد
و فردا به
اين مغازه بده
تا من به ديدن
شما بيايم و تا
شايد بتوانم با كمك
برخي افراد
نيكوكاراين
مبلغ را به عموي
تو كمك كنيم
تا تو بتواني به
مدرسه بروي . دوست
داري مدرسه
بروي ؟
با خوشحالي
سرش را
بعلامت
تاييد پايين آورد . دستانش
بقدري كثيف و
آلوده بود كه حتي
نميتوانستم
برايش چيزي
بخرم . پرداخت
پول هم
كار درستي
نبود
زيرا تاثير نامطلوبي
بر او ميگذاشت
كه نميخواستم
در آثار آينده
آن سهيم باشم . در حاليكه
اشك در چشمانم
جمع شده بود
دستي به سرش كشيدم
و به سوي
ماشينم بر
گشتم . واكنش
چشمانش نشان
ميداد كه تا
كنون چنين
نوازشي را
تجربه نكرده
بود .
ديگر
او را نديدم و
هيچگاه آدرسي
هم به آن مغازه
نداد .
اما
ميدانم كه احتمالا
روزي
خود من و يا
شما او را
خواهيم ديد .
آنهنگام كه
شيشه
اتوموبيلمان
را براي ربودن
پخش صوتش
ميشكند
و يا با موتور
كيف دستي مان
را ميقابد .
روزي كه در هر
موقعيت و شغل
و حرفه اي كه
قرار گرفته
باشد
بي هيچ شفقت
و رحمي
با ما برخورد
ميكند
و يا بي هيچ شفقت
و رحمي
پرونده
زندگي اش بسته
ميشود .
چرا كه هرگز
كسي بر سر او
دست نوازش نكشيد
. هرگز به
مدرسه اي
نرفت و
چيزي نياموخت و
هرگز كسي
برايش قصه اي
نخواند
و دوچرخه اي و حتي
بادكنك و بادبادكي
برايش
نخريد .
و در زماني
كه در صد
بالايي از ما
كودكان بزرگ
شده با محبت
وناز و نعمت و
مدرسه و معلم
خصوصي و
دانشگاه ، در
رفتار
بزرگساليمان بويي از
محبت ها و
انسانيت هاي
نابي كه در
هنگام ورود به
اين جهان در
نهادمان قرار داشت
، نبرده
و به خاطر
نداريم . از
كساني كه
اينگونه رشد
كنند چه
انتظاري
ميتوان داشت ؟
گرچه گاه چنان
انسانهايي از
چنين محيطهاي
بيرون آمده
اند كه انسان
باز هم متحيير
ميماند .
آري
احتمالا روزي
او را خواهيم
ديد اما
افسوس كه او
را نخواهيم
شناخت .
و
بشنويد گوشه
اي از
خاطرات تلخ يك كودك اما از
زاويه اي
ديگر
كودكي كه خاطرات
مدرسه اش و
خاطرات
بازيهاي
كودكانه و دنبال
هم دويدن هاي
از مدرسه تا
خانه اش ، تلخ ترين
خاطرات زندگي
اش بودند ! (
بخشي
از كار صوتي
به همين نام
كه بنا به دلايلي
از ارائه كامل
آن معذورم .
توضيح اينكه
اين خاطرات
عينا از يك
دفتر خاطرات
برداشت شده اما براي ارائه
به صورت يك
كار صوتي
اندكي ويرايش
شده است .
در حال حاضر
از ذكر نام
نويسنده آن كه
سالهاي
بسياري نيز هست
كه اين جهان
را با درد و
رنج
ترك كرده است
معذورم )
مظفر
شريعتي
امرداد
90