|
درباره
من / تماس با
من نوشته
ها
ي من كارهاي
صوتي
كارهاي تصويري عكس
ها توليدات
پشتيباني |
|||||
|
صفحه
ويژه افسانه |
|||||
در
صورتيكه قصد
آغاز مطالعه
اشعار حافظ را
داريد ، و يا
بر روي برخي
اشخاص و نسخه
ها تعصب خاصي
داريد ، اين
نوشته
برايتان مفيد
خواهد بود .
ديوان
هاي حافظ (1)
همانطور
كه در بخش
حافظ نيز
اشاره شد ، متاسفانه
حافظ خود اشعارش
را جمع آوري
نكرد و حتي
ظاهرا علاقه
اي نيز به اين
كار نداشته
است . اشعار او
پس از درگذشتش
توسط برخي جمع
آوري شد
و در ديواني
به دوستداران
او تقديم شد .
حافظ همچنين گاه خود در
اشعارش تغييراتي
ميداد كه برخي
را به خواهش
دوستانش
انجام ميداد
در جهت
جلوگيري از
خشم حكومت و
صدمه اي كه ممكن بود به
او وارد شود .
كه به
نمونه اي از
آن اشاره
خواهد شد .
از طرف
ديگر بديهي
است در يك شعر
با حفظ همان
آهنگ و مفهوم
ميتوان از
واژه اي
متعددي
استفاده كرد
كه طبيعتا
شاعر ي چون حافظ
همواره
بهترين واژه
هاي ممكن را
استفاده كرده
است . اما اين امري
مطلق نيست و
چه بسا اگر
حافظ سالهاي
بيشتري زندگي
ميكرد
در اشعارش
تغييرات
ديگري ميداد و
آنها را زيباتر
ميساخت .
اما آنچه
شايسته است به
آن احترام گذاشت
اين است كه
هيچ فردي جز
شخص حافظ
نبايد به خود
اين اجازه را
بدهد كه در
اشعار او به
عمد دخل و
تصرف كند . متاسفانه
چون در قديم
نسخه هاي يك
كتاب را با دست
رونويسي
ميكرده اند ،
كاتبان مختلف
در اين
رونويسي نيز
دچار خطاي
طبيعي انساني
ميشده ند و چه
بسا واژه اي
را متوجه
نميشده و چيز
ديگري
مينوشته اند .
همانطور كه
گفته شد اشعار
حافظ نيز بعد
از مرك او جمع
آوري شد . بنا
براين وجود
اختلاف و اشتباه
در اشعار او
امري طبيعي
است . به همين
دليل برخي
كارشناسان و
كاوشگران ادبي
با سعي
بسيار
كوشش كردند
تا با مقايسه
نسخه هاي
مختلف حافظ
بجا مانده از
روز گاران
قديم
اين
اختلافات و
اشكالات را كاهش
دهند . در اين
امر ، آشنايي
با
روحيه
و اخلاق شعري
حافظ و نيز
آشنايي به اشعار
ديگر شاعران
بويژه
شاعراني كه
حافظ در كار
خود از آثار
آنان استفاده
كرده است و
نيز تاريخ و شرايط
دوران حافظ
نقش ويژه اي
دارد . و
حاصل همه اين
تلاش ها در
راستاي اين
هدف است تا
آنچه را كه
واقعا
حافظ
سروده است مشخص
و معلوم سازد . و نه
آنچه را كه
اگر ما حافظ
بوديم ،
ميسروديم !
همانطور
كه بيان شد هيچكس
نميتواند
منكر اين باشد
كه در برخي
اشعار واژه
هايي
وجود دارد كه
شايد در اثر
همان عواملي
كه ذكر شد در
شعر ايجاد شده
باشد . واژه
هايي كه در
مواردي اگر
تغيير داده
شوند شعر
زيباتر مي گردد. در برخي
موارد
با توجه به سابقه روش سرودن
اشعار توسط
حافظ ،
و سابقه استفاده يا عدم
استفاده از
واژه هايي اين
تغييرات به
اشعار اضافه
شده است
مانند اين
شعر كه :
شد چمان
در چمن حسن و لطافت
ليكن در
گلستان وصالش
نچريديم و برفت
كه
كاملا مشخص
است كه حافظ
نميتواند
واژه نازيباي چريدن
را در شعر
بكار برده
باشد و اين
خطا ناشي از
رونويسي
كاتبي بوده
است كه آن را
مينوشته . به
همين دليل در
اكثر نسخه هاي
ديوان حافظ
اين واژه
اصلاح شده است
:
شد چمان
در چمن حسن و لطافت
ليكن در
گلستان وصالش
نچميديم و
برفت
برخي
كارشناسان
گرد آورنده و تصحيح كننده
حافظ مانند علامه
قزويني كه ديوان
او از معتبر
ترين نسخه ها
نيز ميباشد .
به دليل آنكه
اصل را بر
صحيح بودن
نسخه هاي قديم
گذاشته است (
كه الزاما
نميتواند
صحيح باشد ) حتي
برخي از واژه ها
يي را كه
افراد عادي
نيز به نقص آنها
گواهي ميدهند
و به احتمال
بسيار در
رونويسي توسط
كاتب اشتباه
شده است را نيز به
دليل آمدن در
يك نسخه قديم
، اصلاح
نكرده است .
تقريبا
اغلب ديوان
هاي حافظ
مقدمه اي
دارند كه روش
كار محقق را
بيان كرده
است و
معمولا با
خواندن آن
مقدمه
خواننده
متقاعد ميشود كه
بهترين و درست
ترين نسخه
ديوان را در
دست دارد . اما در آن به
اشتباهات
فاحشي نيز بر
ميخورد . و وقتي
خواننده
كنجكاو تعدادي
از ديوان هاي
حافظ را با
يكديگر
مقايسه
ميكنيد
نتيجه اي جز
سردرد
نخواهد داشت
. خوشبختانه !
عموم مردم اغلب
تنها از
يك نسخه
ديوان حافظ
استفاده
ميكنند و خيلي
هم با دقت
اشعار
را
نميخوانند ( اگر
بخوانند كه
اين روزها
چنين وقت و
علاقه اي را نيز ندارند
!). من خود اين كار
را با هشت نسخه
شامل
ديوان
قزويني ، برومند
، پژمان
بختياري ،
انجوي شيرازي
، سايه ، رفيعي و
بالاخره
شاملو انجام دادم و نتيجه
اي جز سردرد
نگرفتم . اما
نسخه اقاي
احمدشاملو از
نسخه هايي است
كه سر و
صداهاي زيادي
به پا كرده
است . چرا كه بيشترين
تغييرات گاهي
كلي در آن
ديده ميشود . حتي
اشعار زيادي
اظافه و كم
شده اند
بدون آنكه
منبع و سندي
براي آن ذكر
شود . پنج
بيت عربي يك
غزل را بكلي
حذف كرده اند !
و هر تغييري
را كه مايل
بوده اند در شعار
ايجاد كرده
اند ! در
همان اولين
غزل ديوان "يعني
صلاح كار كجا
و من خراب كجا
" بيت "
دلم ز صومه بگرفت و
خرقه سالوس "
را به صورت
زير در ديوان
آقاي شاملو
ميبينيم :
دلم ز
صومعه بگرفت و خلوت
ناموس
؟! كه
ميتواند حساب
كار را به دست
خواننده آشنا
با حافظ بدهد . البته
بايد اذعان
كنم كه در
مواردي نيز اين
تغيير بر سليقه
و مذاق
من نيز
خوشايند بوده
است از
جمله :
شعر
زيباي زير در نسخي از ديوان
حافظ كه در
اختيار من بود
به
صورت زير آمده
است :
گداخت
جان كه شود
كار دل تمام و
نشد بسوختيم
در اين آرزوي
خام و نشد
.
.
به
لابه گفت شبي
مير مجلس تو
شوم
شدم به رغبت
خويشش كمين غلام
و نشد
اما
احمد شاملو
اين شعر را
چنين مي آورد :
به
غمزه گفت شبي
مير مجلس تو
شوم
شدم به مجلس
او كمترين غلام و نشد
نميتوانم
بدانم كه آيا
اين تغيير
تنها در ديوان
اوست يا نه ، اما شخصا صورت
آورده شده
توسط شاملو را
بيشتر دوست
دارم .
اما
دامنه
تغييراتي كه
آقاي شاملو در
ديوان حافظ
داده اند
بسيار گسترده
است . حتي به
دليل حذف برخي
جنبه هاي نا
زيباي
ادبيات فارسي
كه متاسفانه
حقيقتي است
تلخ و زشت در
كارنامه ادبيات
ما ، حتي در
ديوان اين ابر
شاعر و
متفكر
ايران زمين يعني
حافظ ،
سنديت
تاريخي
اين
اثررا نيز
مخدوش كرده
اند . عجيب
است كه ايشان بر
فردوسي
آنچنان
تاختند
كه فردوسي
تاريخ را تحريف
كرده است حال آنكه
فردوسي كاملا
صادقانه آنچه
در آن زمان
نقل زبان مردم
بوده است و در
شاهنامه
ابومنصوري
آمده بود را
به نظم آورد .
حتي در جايي
كه مطلبي
طولاني را به
پايان ميبرد
خود اظهار
ميكند كه مطلب
طولاني و خسته
كننده بود و
شكر كه به
پايان آمد اما
او خود را
موظف
ميدانسته است
تا همه جزئيات
را عينا به
نظم در آورد
تا در اين امر
امانت را به
درستي رعايت
كرده باشد . اما
آقاي شاملو
ترجيح داده
اند تا يكي از قسمتهاي
زشت اما واقعي
ادبيات ما را –
شاهد بازي - كه
متاسفانه پس
از چيرگي
فرهنگ تحميلي
از تركان آسياي
مركزي
( از
نژاد زرد و نه هموطنان
اصيل ايراني
آذري زبان )و
از دوران
غزنويان به
بعد در جامعه
ما و به
دنبال آن به ادبيات
ما راه
يافت
را نيز از
ديوان حافظ پاك
كنند ! ( براي اطلاعات
بيشتر در اين
مورد به
نوشته گوشه
هاي نازيباي
ادبيات فارسي و نيز
نوشته زبان
اقوام ايراني در
نوشته هاي من
مراجعه كنيد .)
ايشان
علاوه بر
تغيير در واژه
هاي بسياري ،
غزل هايي را
حذف وغزل هايي
را نيز
اضافه كرده
اند ، بدون
آنكه مرجع و
دليل اين حذف
و اضافات را
ذكر كنند .
از
جمله غزل زير
كه تنها در
ديوان ايشان
آمده ( در
مقايسه با
تنها
هشت نسخه از
ديوان حافظ كه
من در
اختيار دارم )
دل در قفس تو رام شد حيف مرغ دل اسير دام سد حيف
لطف تو به
بنده بود مخصوص اكنون
لطف تو
عام
شد
حيف
كام
از
لب
تو
گرفت
عيار
دشمن
زتو دوستكام شد حيف
گويند رقيب را سگ يار او را سگ يار نام شد حيف
در
هجر
گذشت
عمر حافظ بي
وصل تو روزگار
شام شد حيف
يك
مورد از واژه
هايي كه ايشان
تغيير داده
اند ( در
مقايسه با
تنها
هشت نسخه از ديوان
حافظ كه من در
اختيار دارم )
در بيت زير
است :
در
كليه ديوان
هاي ذكر شده
بجز ديوان
آقاي شاملو اين بيت
چنين آمده است
:
صوفي شهر
بين كه چون
لقمه شُبهه ميخورد پاردمش
دراز باد اين
حيوان خوش علف
آقاي
شاملو اين بيت
را بدين صورت
آورده اند :
مفتي
شهر بين كه
چون لقمه شبهه
ميخورد يال و
دمش دراز باد
اين حيوان خوش
علف
واژه
پاردم
به
چرمي
گفته ميشود
كه در زير پالان
چهارپايان مي
اندازند و زير دم
يا پس ران او
نيز
قرار ميگيرد
. ( فرهنگ
معين ) احتمالا
برداشت ايشان
آن بوده است
كه حافظ يال و
دم بكار برده
است كه در
رونويسي ها
كاتبي آن را
به اين شكل
نوشته . و ديگران
شهامت
اصلاح آن را
نداشته اند و دست به
آن نبرده اند .
اما ايشان اين
شهامت را
داشته اند .
اگر واقعا
چنين باشد
درود بر شهامت
ايشان . از ديد من شايد واژه
پار دم سنگين
تر و زيباتر
باشد ،
آنهم در شعر
حافظ . و نيز ممكن
است يال و دم را با واژه
دراز و حيوان همخوان
تر بدانيم . اما
من نه
صلاحيت تاييد يا
رد آن
را دارم و نه
به اسناد و
مدارك معتبر در اين
رابطه دسترسي
دارم و نه تخصص
لازم را . و
همانطور كه
گفتم اگر
واقعا حافظ
واژه هاي يال
و دم را بكار
برده باشد و
در اثر رونويسي
ها به پاردم
تغيير يافته و
روايت آقاي
شاملو واقعا
درست باشد ،
درود بر ايشان
. اما هدف
من از اين چند
مثال آنكه ديوان
ايشان از همين
جنبه ها و
موارد بسيار
ديگر ، ديواني
جنجال
برانگيز است .
و انتقادات
زيادي بر آن
رفته است . به
همين دليل به
كساني كه تمايل
به مطالعه
ديوان حافظ
دارند توصيه
ميكنم اگر از
ديوان شاملو
استفاده
ميكنند ، در كنار
آن ديوان
ديگري را نيز
در اختيار
داشته باشند و
با مقايسه
آنها آگاهانه
تر مطالعه خود
را دنبال كنند
.
به
نظر من ازآنجا
كه در هر صورت
نسخه صد در صد
اصيل متعلق به
شخص حافظ وجود
خارجي ندارد (
حداقل در حال
حاضر ) لذا
برخي تغييرات
در اشعار براي
رفع برخي موارد
به شرط آنكه
كاملا سنجيده
و مطابق با
سليقه عمومي
حافظ باشد امري
است كه
نميتوان از آن
اجتناب كرد . از
طرفي در برخي اشعار
حافظ
با حفظ
موسيقي كلام
ميتوان با
واژه هاي
ديگري نيز همان
زيبايي ها را
حفظ كرد
. چنانكه در خاطرات
محمد گلندام (2)
آمده است كه
روزي فردي اين
شعر حافظ را
در حضور او خواند
كه :
راهي
است
راه عشق كه
هيچش كناره
نيست آنجا جز
آنكه جان
سپارند چاره
نيست
و
چند روز ديگر
همان شخص اين
شعر را چنين
خواند كه :
بحري
است بحر عشق
كه ....
گلندام
مينويسد ،چون
از حافظ پرسيدم
كه چرا
چيزي نگفتي ؟ حافظ
پاسخ داد " چه اشكالي
دارد
كه هر دو
باشند ؟".
همچنين
حافظ شعري
ميسرايد به
اين شكل :
صوفيان
واستدند از
گروي مي همه
رخت دلق ما
بود كه در
خانه خمار
بماند
محتسب
شيخ شد و فسق
خود از ياد
ببرد قصه
ماست كه در هر
سر بازار بمان
گلندام توضيح
ميدهد كه
چگونه پس از
تسلط
امير
مبارزالدين
بر شيراز ،
مردم به
انتقام سخت
گيري هاي
خونبار او ،
به او لقب محتسب
داده بودند و
مينويسد كه اگر اين بيت
به گوش امير
مبارزالدين ميرسيد
جان حافظ قطعا
به خطر مي
افتاد
و مينويسد
آنقدر به
حافظ
پا فشاري
ميكند تا حافظ
اين بيت را به
اين شكل تغيير
ميدهد كه :
خرقه
پوشان دگر مست
گذشتند و
گذشت قصه
ماست كه در هر
سر بازار
بماند
و
البته هر دوي
اين اشعار را
مردم به خاطر
داشتند .
اين
شعر اكنون در
ديوان
هاي ذكر شده
چنين آمده است
:
به
جز قسمتي كه
در ديوان
شاملو
كاملا عجيب
مينمايد و با رنگ
زرد مشخص كرده
ام . من
نگارش
انجوي
شيرازي و
شاملو را بيشتر
ترجيح ميدهم . مشاهده
ميكنيد كه در
نسخه قزويني و
پژمان ، شهامت يا
علاقه به اين
امر را
نداشته اند كه
واژه " اين
" را در مصرع "جز دلم
كوز ازل تا
به ابد عاشق
رفت "
در محل خود
قرار دهند كه به
نظر ميرسد مشخصا
از قلم افتاده
است .
اما
اين قسمت
يعني " از زبان و
دل ما بين كه
در آن كار" كه
توسط شاملو در همان
بيت " محتسب شيخ شد و
فسق خود از
ياد ببرد " به مصرع
افزوده شده
است را من كه
اصلا درك نميكنم
!
قزويني
:
هر
كه شد محرم دل
در حرم يار بماند وانكه
اين كار ندانست
در انكار
بماند
اگر
از پرده برون
شد دل من عيب مكن شكر
ايزد كه
نه در پرده
پندار بماند
صوفيان
واستدند از
گرو مي همه رخت دلق ما بود كه در خانه خمار بماند
محتسب
شيخ شد و فسق
خود از ياد
ببرد قصه ماست
كه در هر سر
بازار بماند
جز
دل من كز ازل
تا به ابد
عاشق رفت جاودان كس نشنيدم
كه در
كار بماند
گشت
بيمار كه چون
چشم تو گردد
نرگش شيوه تو نشدش حاصل و
بيمار بماند
از
صداي سخن
عشق نديدم خوشتر يادگاري
كه در اين گنبد دوار بماند
داشتم
دلقي و صد عيب مرا ميپوشيد خرقه
رهن مي و مطرب
شدو زنار
بماند
بر
جمال تو چنان
صورت چين
حيران شد كه
حديثش همه جا
در در و ديوار
بماند
به تماشاگه
زلفش دل حافظ روزي شد كه باز آيد و جاويد
گرفتار بماند
فاقد
بيت زير كه در
نسخه هاي خانلري
، پژمان
،برمند و
شاملو
آمده
ميباشد .
هر
مي لعل كز آن
دست بلورين
ستدم
آب حسرت شد و
در چشم گهر
بار بماند
خانلري :
هر
كه شد محرم دل
در حرم يار بماند وانكه اين كار ندانست در
انكار بماند
اگر
از پرده برون
شد دل من عيب مكن شكر ايزد كه نه در پرده
پندار بماند
صوفيان
واستدند از
گرو مي همه رخت دلق ما بود كه در خانه خمار
بماند
خرقه
پوشان دگر مست گذشتند
و گذشت
قصه ماست كه در هر سر
بازار بماند
داشتم
دلقي و صد عيب مرا ميپوشيد خرقه
رهن مي و مطرب
شدو زنار
بماند
هر مي لعل كز آن دست بلورين ستدم آب حسرت
شد و در چشم
گهر بار بماند
جز
دل من كز ازل
تا به ابد عاشق رفت جاودان كس نشنيد م
كه در كار
بماند
از
صداي سخن عشق نديدم خوشتر
يادگاري كه در اين
گنبد دوار بماند
گشت
بيمار كه چون
چشم تو گردد
نرگش شيوه او نشدش
حاصل و بيمار بماند
به
تماشاگه زلفش دل
حافظ روزي شد كه باز آيد و جاويد گرفتار بماند
اين
ابيات حذف شده
اند :
بر
جمال تو چنان
صورت چين
حيران شد كه حديثش
همه جا در در و
ديوار بماند
محتسب
شيخ شد و فسق
خود از ياد
ببرد
قصه ماست كه
در هر سر
بازار بماند
انجوي
شيرازي :
هر
كه شد محرم دل در حرم يار بماند وانكه
اين كا ر
ندانست در انكار بماند
اگر
از پرده برون
شد دل من عيب مكن شكر
ايزد كه نه در
پرده پندار بماند
صوفيان
واستدند از گرو مي همه رخت خرقه ماست كه در
خانه خمار بماند
خرقه پوشان
همگي مست
گذشتند و گذشت قصه
ماست كه بر هر
سر بازار بماند
داشتم دلقي و صد عيب مرا ميپوشيد خرقه
رهن مي و مطرب
شدو زنار
بماند
از
صداي سخن عش نديدم خوشتر يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند
جز
دلم كوز ازل تا به ابد عاشق رفت جاودان
كس نشنيدم كه
در اين كار
بماند
گشت
بيمار
كه چون چشم تو
گردد نرگش شيوه او
نشدش حاصل
و بيمار بماند
بر
جمال تو چنان
صورت چين حيران شد كه
حديثش همه جا
در در و ديوار
بماند
به تماشاگه زلفش دل
حافظ روزي شد كه باز آيد و جاوي گرفتار بماند
مصرع
اول بيت زير تغيير
كرده است و به
صورت خرقه
پوشان همگي
مست گذشتند و
گذشت
وارد شده است
.
محتسب
شيخ شد و فسق
خود از ياد
ببرد
قصه ماست كه
در هر سر
بازار بماند
پژمان
بختياري :
هر
كه شد محر م دل در حرم يار بماند وانكه اين كار ندانست در انكار بماند
اگر
از پرده برون
شد دل من عيب مكن شكر
ايزد كه
نه در پرده پندار بماند
صوفيان
واستدند از گرو مي همه
رخت دلق ما
بود كه در خانه خمار بماند
محتسب
شيخ شد و فسق
خود از ياد
ببرد قصه
ماست كه در هر سر بازار بماند
داشتم
دلقي و صد
عيب مرا ميپوشيد خرقه
رهن مي و مطرب
شدو زنار بماند
جز
دل من كز ازل
تا به ابد عاشق رفت جاودان كس
نشنيدم كه در كار بماند
هر مي لعل كز آن دست بلورين
ستدم آب حسرت شد
و در چشم گهر بار
بماند
گشت
بيمار كه چون
چشم تو گردد
نرگش شيوه تو نشدش حاصل و بيمار
بماند
از
صداي سخن عشق نديدم خوشتر يادگاري
كه در اين گنبد دوار بماند
بر
جمال تو چنان
صورت چين
حيران شد كه
حديثش همه جا بر در و
ديوار بماند
به
تماشاگه زلفش دل
حافظ روزي شد كه باز آيد و جاويد گرفتار بماند
توضيح
پژمان در
پاورقي
در مورد بيت
چهارم :
در
نسخ قديمي خرقه
پوشان دگر مست
گذشتند و
گذشت و
اين به نظر من
بهتر و پر مغز تر
است زيرا كه
محتسب خود
مامور اجراي
اوامر شريعي شيخ است و
بايد از فسق
جلوگيري
كند پس
چگونه شيخ شد
و كدام فسق را
از ياد برد.
اديب
برومند :
هر
كه شد محرم دل
در حرم يار بماند وانكه اين كار ندانست در
انكار بماند
اگر
از پرده برون
شد دل من عيب مكن شكر
ايزد كه نه در پرده پندار بماند
صوفيان
واستدند از
گرو مي همه
رخت دلق ما بود كه در خانه خمار بماند
خرقه پوشان
دگر مست
گذشتند و
گذشت قصه
ماست كه بر هر سر بازار بماند
هر مي لعل كز آن دست بلورين ستدم آب حسرت
شد و در چشم
گهر بار بماند
جز
دلم كو ز
ازل تا به
ابد عاشق اوست جاودان
كس نشنيدم كه
دراين كار
بماند
از
صداي سخن عشق نديدم خوشتر يادگاري
كه در اين گنبد دوار بماند
داشتم
دلقي و صد عيب مرا ميپوشيد خرقه
رهن مي و مطرب
شدو زنار
بماند
گشت
بيمار كه چون
چشم تو گردد
نرگش شيوه او
نشدش حاصل
و بيمار بماند
بر
جمال تو چنان
صورت چين
حيران شد كه
حديثش همه جا بر
در و ديوار
بماند
به
تماشاگه زلفش دل
حافظ روزي شد كه باز آيد و جاويد گرفتار
بماند
شاملو
:
هر
كه شد محرم
دل در حرم يار بماند وانكه
اين كا ر
ندانست در انكار بماند
جز دلم كو ز
ازل تا به ابد عاشق رفت جاودان
كس نشنيدم كه
در اين كار
بماند
اگر
از پرده برون
شد دل من عيب مكن شكر
ايزد كه نه در پرده پندار بماند
از
صداي سخن عشق نديدم خوشتر
يادگاري كه د ر اين گنبد دوار بماند
محتسب
شيخ شد و فسق
خود از ياد
ببرد از
زبان و دل ما
بين كه در آن
كار بماند
خرقه پوشان
همگي مست
گذشتند و گذشت قصه
ماست كه بر هر سر بازار بماند
صوفيان
واستدند
از گرو مي همه
رخت خرقه ماست كه در خانه خمار بماند
داشتم
دلقي و صد عيب مرا ميپوشيد خرقه
رهن مي و مطرب
شدو زنار بماند
هر مي لعل كز آن دست بلورين ستدم آب
حسرت شد و در چشم گه بار بماند
گشت
بيمار كه چون
چشم تو گردد نرگش شيوه آن
نشدش حاصل و بيمار بماند
بر
جمال تو چنان
صورت چين
حيران شد كه
حديثش همه جا بر
در و ديوار
بماند
به تماشاگه
زلفت دل
حافظ روزي شد كه
باز آيد و جاويد گرفتار بماند
قسمت زرد
رنگ شده تنها
در نسخه شاملو
آمده است ( از
ميان هشت
ديوان در
دسترس من )
نمونه
اي ديگر :
نسخه قزويني
و پژمان
: و با
چند جابجايي
در ترتيب
اشعار
در
وفاي عشق تو
مشهور خوبانم
چو شمع شب نشين
كوي سربازان و
رندانم چو شمع
روز
و شب خوابم
نمي آيد به
چشم غم پرست بس كه در
بيماري هجر تو
گريانم چو
شمع
رشته
صبرم به
مقراض غمت
ببريده شد همچنان
در آتش مهر تو سوزانم چو
شمع
گر
كميت اشك گلگونم نبودي گرم رو كي شدي
روشن به گيتي راز پنهانم چو شمع
در
ميان آب و آتش همچنان
سر گرم تست اين دل زار نزار اشك بارانم چو شمع
در
شب هجران مرا پروانه وصلي فرست ور نه از
دردت جهاني را
بسوزانم چو
شمع
بي
جمال
عالم آراي تو روزم چون شبست با كمال عشق تو در عين نقصانم چو شمع
كوه
صبرم نرم شد
چون موم در دست
غمت تا در آب و آتش عشقت گدازانم
چو شمع
همچو
صبحم يك
نفس باقيست با ديدار تو چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم
چو شمع
سرفرازم
كن شبي
از وصل خود اي نازنين تا منوور گردد از ديدارت ايوانم چو شمع
آتش مهر ترا حافظ عجب
در سر گرفت آتش دل كي به آب ديده بنشانم چو شمع
خانلري
:
در
وفاي عشق تو
مشهور خوبانم
چو شمع شب نشين
كوي سربازان و
رندانم چو شمع
كوه
صبرم نرم شد
چون موم در
دست غمت تا در آب
و آتش عشقت
گدازانم چو شمع
رشته
صبرم به مقراض غمت ببريده شد همچنان
در آتش مهر تو خندانم
چو شمع
گر
كميت اشك گلگونم نبودي گرم رو كي
شدي روشن به
گيتي راز
پنهانم چو شمع
در
ميان آب و آتش
همچنان سر گرم
تست اين دل زار نزار اشك بارانم چو شمع
بي
جمال عالم
آراي تو روزم چون شبست با كمال
عشق تو
در عين نقصانم چو شمع
سرفرازم
كن شبي
از وصل
خود گردن
گشا تا منوور گردد از
ديدارت ايوانم چو شمع
همچو
صبحم يك نفس باقيست با ديدار تو چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم
چو شمع
در
شب هجران مرا پروانه وصلي فرست ور نه
از دردش
جهاني را بسوزانم
چو شمع
آتش
مهر
ترا حافظ عجب در سر گرفت آتش دل
كي به آب ديده بنشانم چو شمع
بيت
زير حذف شده
است :
روز
و شب خوابم
نمي آيد به
چشم غم پرست بس كه
در بيماري هجر
تو گريانم چو
شمع
سايه:
در
وفاي عشق تو
مشهور خوبانم
چو شمع شب نشين
كوي سربازان و
رندانم چو شمع
روز
و شب خوابم
نمي آيد به
چشم غم پرست بس كه سيل آتشين
از ديده
ميرانم چو شمع
رشته
صبرم
به مقراض غمت ببريده شد همچنان
در آتش عشق
تو
سوزانم چو
شمع
گر كميت اشك گلگونم نبودي گرم رو كي شدي
روشن به گيتي
راز پنهانم چو
شمع
بي
جمال عالم
آراي تو روزم چون شبست با كمال
عشق تو
در عين
نقصانم
چو شمع
در
شب هجران مرا پروانه وصلي فرست ور نه از
دردت جهاني را
بسوزانم
چو شمع
در
ميان آب و آتش
همچنان سر گرم تست اين دل زار نزار اشك بارانم چو شمع
كوه
صبرم نرم شد
چون موم در
دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم
چو شمع
سرفرازم
كن شبي
از وصل
خود گردن
گشاي تا منوور گردد از ديدارت ايوانم چو شمع
همچو
صبحم يك نفس باقيست بي ديدار
تو چهره بنما
دلبرا تا جان برافشانم
چو شمع
آتش
مهر ترا حافظ
عجب در سر
گرفت آتش دل كي به آب ديده بنشانم
چو شمع
رفيعي:
در
وفاي عشق تو
مشهور خوبانم چو شمع شب نشين
كوي سربازان و
رندانم چو شمع
روز
و شب خوابم
نمي آيد به
چشم غم پرست بس كه در
بيماري هجر تو
گريانم چو شمع
كوه
صبرم نرم شد
چون موم در دست غمت تا در آب
و آتش عشقت
گدازانم
چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببريده شد همچنان
در آتش مهر تو خندانم چو شمع
گر
كميت اشك گلگونم نبودي گرم رو كي شدي
روشن به گيتي
راز پنهانم چو
شمع
در
ميان آب و آتش همچنان
سر گرم تست اين دل زار نزار اشك بارانم چو شمع
بي
جمال عالم
آراي تو روزم چون
شبست با كمال
عشق تو
در عين نقصانم چو شمع
سرفرازم
كن شبي
از وصل
خود گردن گشا تا
منوور گردد
از ديدارت ايوانم چو شمع
در شب هجران
مرا پروانه وصلي فرست ور نه از
دردت جهاني را
بسوزانم چو شمع
همچو
صبحم يك نفس باقيست با
ديدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم
چو شمع
آتش
مهر ترا حافظ عجب در سر
گرفت آتش دل كي به آب ديده
بنشانم چو شمع
انجوي
شيرازي :
در
وفاي عشق تو
مشهور خوبانم
چو شمع شب نشين
كوي سربازان و
رندانم چو شمع
كوه
صبرم نرم شد
چون موم در
دست غمت
تا در آب
و آتش عشقت گدازانم
چو شمع
بي
جمال عالم
آراي تو روزم چون شبست با كمال
عشق تو
در عين
نقصانم چو شمع
رشته
صبرم به مقراض غمت ببريده شد همچنان
در آتش هجر
تو سوزانم
چو شمع
گر
كميت اشك گلگونم نبودي گرم رو كي شدي پيدا به
گيتي راز پنهانم چو
شمع
روز
و شب خوابم
نمي آيد به
چشم غم پرست بس
كه در بيماري
هجر تو گريانم چو شمع
در
ميان آب و آتش همچنان سر گرم تست اين دل زار نزار اشك بارانم چو شمع
در
شب هجران مرا پروانه وصلي فرست ور نه از آهم جهاني
را بسوزانم چو شمع
سرفرازم
كن شبي
از وصل خود اي نازنين تا
منوور گردد از ديدارت ايوانم چو شمع
همچو
صبحم
يك نفس باقيست با
ديدار تو چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم
چو شمع
بيت زير
حذف شده است :
آتش
مهر ترا حافظ
عجب در سر
گرفت
آتش دل كي به
آب ديده
بنشانم چو شمع
شاملو:
در
وفاي عشق تو
مشهور خوبانم
چو شمع شب نشين
كوي سربازان
و رندانم چو شمع
شبروم ، خوابم
نمي آيد به چشم غم
پرست بس كه سيل آتشين
از ديده مي
رانم چو شمع
گر
كميت اشك گلگونم نبودي گرم
رو كي شدي
روشن به گيتي
راز پنهانم چو شمع
كوه
صبرم نرم شد
چون موم در دست
غمت تا در آب و آتش هجرت
گدازانم
چو شمع
رشته
صبرم به مقراض غمت ببريده شد همچنان
در آتش عشق تو خندانم
چو شمع
در
ميان آب و آتش همچنان سر
گرم تست
اين دل زار نزار اشك بارانم چو شمع
بي
جمال عالم آراي تو روزم چون شبست با كمال عشق تو در
عين نقصانم چو شمع
سرفرازم
كن شبي
از وصل خويش
اي ماهروي تا منوور گردد از ديدارت ايوانم چو
شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلي فرست ور نه از
آهي
جهاني را بسوزانم
چو شمع
همچو
شمعم يك نفس
باقيست تا
ديدار صبح چهره
بنما تا به
پايت جان برافشانم
چو شمع
آتش
مهر تر ا
حافظ به
جان در سر
گرفت آتش دل كي به آب ديده بنشانم چو شمع
و در پايان
غزل زير كه در
قزويني و
پژمان آمده را
با نسخه شاملو
مقايسه
كنيد :
اي رخت
چون خلد و
لعلت
سلسبيل سلسبيلت
كرده جان و دل سبيل
سبز
پوشان
خطت
بر گرد لب همچو مورانند
گرد
سلسبيل
ناوك چشم تو در هر گوشه اي همچو
من افتاده
دارد صد قتيل
يا رب اين
آتش كه در جان
من است
سرد كن
زانسان كه
كردي بر خليل
من
نمي يابم مجال اي
دوستان گرچه
دارد او جمالي بس جميل
پاي ما
لنگست و
منزل
بس دراز دست
ما كوتاه و خرما بر نخيل
حافظ از سر پنجه عشق نگار همچو
مور افتاده شد
در پاي فيل
شاه عالم را بقا و عز
و ناز باد و هر
چيزي كه باشد
زين قبيل
و همين
غزل ! در
روايت شاملو
:
رهروان
را عشق بس
باشد دليل آب چشم
اندر رهش كردم
سبيل
پا منه
باخود كه مقصد گم كني يا منه
پاي اندر اين
ره بي دليل
يا مكش بر چهره نيل عاشقي يا فرو
بر جامه تقوا
به نيل
آتش عشق
بتان بر خو د مزن يا بر
آتش خوش گذر
كن چون خليل
موج اشك
ما كي آرد در حساب آنكه
كشتي راند بر
خود قتيل
پاي ما
لنگست و
منزل بس دراز
دست ما
كوتاه و
خرما بر نخيل
حافظا گر معنيي داري بيار ور نه
دعوي نيست غير
از قال و قيل
اين تنها سه
غزل بود از
هشت ديوان
معروف ، حال
ببينيد
در ديوان هاي
حافظ چه خبر
است ! به
اميد روزي كه
كارشناسان و
حافظ شناسان
در زير يك سقف جمع گردند
و حتي پس از
سالها بحث و
جدل ،
نسخه اي واحد
از ديوان اين ابر
شاعر و متفكر ايران
زمين
تهيه شود .
من
شخصا
واژه مقراض (
قيچي )
را در اين
شعر " رشته
صبرم به مقراض
غمت ببريده شد
" را
دوست ندارم و
در دلم چنين
ميخوانم :
رشته
صبرم به
شمشير
غمت بگسسته شد - ضمن اينكه
واژه بگسسته
زيبا نيست -
اما
آيا من مجاز
هستم تا اين
واژه ها
را اگر واقعا
خود حافظ در
شعرش جاي داده
باشد
به سليقه خود
تغيير دهم ؟! و
نام آن را
ديوان حافظ
بگذارم .
اما ميتوانم
عين شعري را
كه شواهد مستند
دال بر سروده
شدن توسط حافظ
، پشتيبان آن
باشد را
آورده ، اما
در زير نويس و
پاورقي نظر
خود را نيز
عنوان كنم . آنهم اگر قطعي
بودن
شعر مورد
ترديد باشد كه
در غير اين
صورت خود شايد نوعي بي
احترامي به
شاعر تلقي گردد .
مظفر
شريعتي
مرداد
83 در
تكميل پاسخ به پرسش
و درخواست همسر از دست
رفته ام
با
اندكي
تغيير
فروردين 1386
همچنين
لطفا
نوشته شاملو
و فردوسي را
مطالعه كنيد
1-
ديوان به معني
دفتر خانه و
نيز به معني
دفتر شعر ميباشد
. در
عربي نيز
ديوان گفته
ميشود . و جمع
عربي آن
دواوين
ميباشد .
2-
حافظ ناشنيده
پند
ايرج
پزشكزاد نشر
قطره
نسخه
هاي استفاده
شده ديوان
حافظ :
1-
قزويني –غني چاپ
ششم 13377
انتشارات
اساطير
2-
خانلري چاپ
سوم با آخرين
تصحيح
انتشارات
خوارزمي 1362
3-
پژمان
بختياري چاپ
هشتم 1361
انتشارات
سپهر
4-
محمد رفيعي چاپ
اول 1372 انتشارات
ستارگان
5-
شاملو
چاپ 1384
انتشارات
مرواريد
6-
اديب برومند چاپ اول
1367 انتشارات
پاژنگ
7-
سايه
چاپ سوم 1374 نشر
كارنامه
8-
انجوي شيرازي
چاپ پنجم 1385
انتشارات جاويدان