دوست
عزيز ناديده
ام
كه
مرا محرم
دانستي و
برايم مطالبي
نوشتي
،
زندگي، درس
گرفتن از
خطاها و
اشتباهات است
. اگر فرصت
بكار گرفتن
اين درسها و
تجارب همچنان
در اختيارمان
باشد
چيزي جز
سعادت و
خوشبختي
نيست كه در
انتظار ما
نشسته است . اما متاسفانه
در موارد زيادي
چنين بخت و
اقبالي
يارمان نيست.
در واقع
همانطور كه
معروف
است روزگار
معلم بي رحمي
است
زيرا
ابتدا
امتحان
ميگيرد و سپس درس ميدهد
. ( مجموعه
جنگ سخن ) .
در
كودكي تا
بسيار زمين
نميخورديم
نميتوانستيم
راه رفتن را
ياد بگيريم .
خوشبختانه
اغلب ما از آن
زمين
خوردنهاي
ابتدايي جان
بدر ميبريم . اما
گاهي هم
كودكاني بخت
برگشته
، پرونده
زندگيشان در همان
اولين زمين
خوردنها بسته
ميشود .
زندگي كودك
يكساله خواهر
من تنها چند
روز پس از
اولين جشن
تولد اش
در تجربه دست
زدن به آب حوض
خانه بسته شد
و خواهرم نيز
اكنون
در تاوان تنها
چند لحظه
غفلت عمري را
بي فرزند
ميسوزد . چرا
روزگار چنين
است كه گاه
هزاران خطا ي آگاهانه
صدمه اي به ما
نميزند
آنچنانكه به
تصورات باطل و
غرور آميزي
نيز كشانده
ميشويم و گاه
تنها يك خطا ي
ناآگاهانه
زندگيمان را
بر باد ميدهد ،
نميدانم . شايد
زندگي براي ما
چنين تعريف
شده است . و
شايد زندگي
قوانيني دارد كه
ما هنوز آنها
را نميشناسيم
. اما
اين را ميدانم
كه اگر شانس
گرفتن درس از شكست
هايمان را
داريم ، هنوز
ميتوانيم درست
زندگي كنيم .
سعدي جمله
زيبايي دارد كه " عمر دو
بايست در اين
روزگار
تا به يكي
تجربه آموختن با
دگري
تجربه بستن
به كار
" كه البته
روي
ديگر اين
جمله زيبا هم اين است
كه انسانها
فرصت استفاده
از تجارب خود
را ندارند .
زندگي
همانطور كه در
جاي ديگري هم
گفته ام مانند
يك ماشين صفر
كيلومتر سالم
و محكمي است
كه با
باكي پر از
بنزين به ما
ميدهند (
البته نه به
همه
ماشين سالمي
ميدهد و نه
باكي پر ) اما
ما كه
هنوز دو چيز
را نميدانم يعني اول
رانندگي و دوم راهي را
كه بايد برويم
ا بخش
اغلب بنزين و
سلامت
اتوموبيلمان
را صرف گشت و
گذار و كسب
تجربه
رانندگي
ميكنيم .
معمولا اگر
خوش شانس
باشيم تا حدود
پنجاه سالگي
هم مهارت
رانندگي را مي
آموزيم و هم
راه را پيدا
ميكنيم
و اگر
باز هم
به قول سعدي خوشبخت
باشيم
كه ميگويد " اي كه پنجاه
رفت و در
خوابي
مگر اين چند
روزه
را دريابي "
شايد
بتوانيم از
باقيمانده
عمر اتوموبيلمان
و سوخت آن
استفاده
مناسبي بكنيم اما
متاسفانه اين
هم از پديده
هاي مغلوب است
و اغلب ما تها
وقتي نحوه
راندن
اتوموبيل
حيات خود را فرا
ميگيريم و نيز
راه را
ميشناسيم كه هم
زده ايم و
ماشينمان را
از بين برده
ايم و هم
بزنينش را
تمام كرده ايم
. كه
البته
اگر
با اين اتفاق
هم زندگيمان پايان
يابد باز هم
به نظر من
هنوز خوشبخت
خواهيم بود
زيرا حداقل راه را پيدا كرديم گرچه
ديگر فرصت
رفتن در آن را
نداريم
اما به نظر
من درصد بسيار
بالايي از ما
در حالي
اتوموبيل
زندگيمان را
ترك ميكنيم كه
هرگز هم به
خطاهاي خود پي
نبرده و حتي
در تصور
رسيدن
پيروزمندانه به
مقصد
از آن پياده
ميشويم
( پياده مان
ميكنند ! )
بنابراين
دوست عزيزم
انسانها قطعا خطا
ميكنند
و جز از طريق
خطاهايش نيز چيزي
نمي آموزند .
اما
انسانهاي
عاقل تر حداقل
برخي درسها را
از خطاهاي
ديگران
ميگيرند و
بنابراين يك
يا چند پله از
ديگران جلو مي و كمتر
نيز صدمه
ميبينند . تمدن كنوني
ما هم حاصل
همين آموخته
ها از ديگران
است . هيچ
انساني
هر روز ، كار را
از اختراع چرخ
آغاز نميكند بلكه
چرخها و
وسائل ساخته
شده تا كنون
را تكميل تر
ميكند .
اغلب علومي
را كه اكنون
با آنها سرو
كار داريم و
تمدنمان را ساخته
اند
نيز علوم
تجربي ميناميم
. يعني با
تجربه
ديگران بدست آمده
اند و
درس گرفتن از
خطاها و شكست
هاي بسيار . اما
متاسفانه
كمتر انساني اين امر
را در تكميل و
بهتر كردن
امور فرهنگي و
ارتباطي و در يك
كلام زندگي معنوي
خود بكار
ميبرد .
و همانطور كه
باز هم در
جايي نوشته
ام هر چه
ما انسانها در
زمينه
ابزارسازي و فناوري
عاقلانه و با
حرص ولع كار
ميكنيم
( باز هم نه همگان و
هميشه ) در
زمينه هاي
فرهنگي و
اجتماعي هيچ
علاقه اي به
اين كار
نداريم
.
بنابراين دوست
عزيز
در اينكه در
زندگي ات تا اين
لحظه مطابق
آنچه خودت
نوشتي شكست
خورده اي
ظاهرا
ترديدي نيست
اما
خوشبختانه هنوز هم ماشين
سالمي داري و هم
مقدار زيادي
بنزين
و هم
تجربه كافي .
بنابراين از همين
لحظه دو باره شروع
كن
اميدوارم راه را
هم درست
بيابي
و رانندگي
خوبي داشته
باشي .
توماس
اديسون مخترع
معروف آمريكايي مشغول
آزمايش مواد
مختلفي براي
ساخت فيلامان
لامپ برق خود
بود
اما
فيلامان را
از هر جنسي كه
ميساخت فقط چند
لحظه دوام مي
آورد . تا
اينكه
دوستانش به او
گفتند
كه ديگر دست
بردارد . اما
اديسون به
آنها گفت من تا
كنون هزار
ماده مختلف
راامتحان
كرده ام ( شكست )
اما
اين يعني به همين
ميزان نيز به
پيروزي نزديك شده
ام و چنين نيز
بود و سرانجام
ماده مورد نظرش
را يافت .
همچنين روزي آزمايشگاه
اديسون دچار
آتش سوزي شد و
كسي
نميتوانست آن
را خاموش كند .
پسر اديسون
نگران پدرش شد
كه مبادا در
اثر اين حادثه
و آتش گرفتن
آزمايشگاه
مجهزي كه حاصل
عمرش بود دچار
سكته قلبي
شود
اما
با تعجب
مشاهده كرد
كه
پدرش وقتي از
خاموش شدن
آزمايشگاه نا
اميد شده بود به سراغ
همسرش فرستاده
بود و
از او خواسته
بود كه حداقل مشاهده
رنگهاي مختلف
اين آتش سوزي
در اثر وجود
مواد شيميايي
مختلف در
آزمايشگاه را از
دست ندهد و براي
تماشا به او
بپيوندد . (مجموعه
جنگ سخن
از
مجموعه توليدات من كه
سفارش ميكنم
آن را تهيه و
گوش كني )
مظفر
شريعتي
امرداد
90