ياران را چه شد ؟

كوچه.jpg

گل.jpg

 

حدود  پانزده سال پيش  من در اين  كوچه  سكونت داشتم  . حياط خانه مان در زمستان پر ميشد  از برف سفيد و البته هياهوي بچه ها يي كه آدم برفي درست ميكردند و بزرگتر هايي كه به ياد كودكي هاي خود  به آنها كمك ميكردند  و براي دماغ آدم برفي هويج مي آوردند و كلاه و شال گردنشان را  بر سر و گردن آنها  ميگذاشتند . فضاي  حياط  و كوچه ما  هميشه  لبريز از شادي حضور مردمي بود  كه با هم مشكلي نداشتند  جز توپهايي كه بچه ها در حياط هاي مجاور مي انداختند و درست  موقع نهار  زنگ  ميزدند و توپشان را ميخواستند  .  گاه در حياط يكي چاي مي آورد و ديگري شيريني  و  كم كم  همسايه ها جمع ميشدند  و به قول معروف  گل ميگفتند و  گل  ميشنيدند  و  ...( يادتان باشد كه اون وقتها امكانات تفريح و سرگرمي  در بيرون منزل  هم  كم نبود  )

حدود  بيش از  سي سال قبل   نيز  وقتي كه تنها  18  سال داشتم  در محله ديگر و كوچه ديگري ساكن بودم    . ساختماني با  16  واحد  آپارتمان  . عصرها يكي از همسايه ها كه خانم مسني بود و روانش شاد  لنگ لنگان مي آمد  توي  حياطي كه قسمتي از پاركينگ  ساختمان بود و شلنگ آب  را ميگذاشت كنار درختها و كمي هم آب  ميپاشيد  كف حياط . بعد هم همانجا مينشست . كم كم اهالي ساختمان  از كار خود  به خانه مي آمدند  و ماشينهايشان را پارك ميكردند  اما قبل از رفتن به خانه مي ايستادند و با اين خانم وارد صحبت ميشدند   و اندك اندك ديگراني هم مي آمدند  و چيزي نميگذشت  كه تقريبا همه همسايه ها پايين توي  حياط جمع ميشدند و بساط چاي و ميوه و شيريني هم باز ميشد . جوان تر ها هم از اين فضاي  سالم دوستانه  استفاده ميكردند   و گپهاي دوستانه خودشان  را داشتند  كه در موارد ي هم   به تشكيل خانواده هاي جديد ي منتهي ميشد  و جشن و پايكوبي در همين محوطه پاركينگ . آشنايي من با اولين دختري كه وارد زندگي ام شد   نيز در همين  فضاي  صميمانه و دوستانه بود . كه البته همانطور كه در صفحه ويژه افسانه نوشتم  به ازدواج منجر نگشت . و ازدواج من  با افسانه  سالهاي بسياري  پس از آن و وقتي كه چهل سال داشتم  صورت گرفت . و البته  اين همسايه ها وقتي  كه بالا يعني توي خانهايشان هم بودند   نيز چندان جدا از هم نبودند . هر كس چيزي كم داشت و يا حوصله اش  سر ميرفت  سري مي آمد  خانه  اين خانم مسن كه در خانه اش  هميشه  باز بود  و سماورش  همواره  روشن . خودش به آشپزخانه ميرفت و چاي ميريخت و مي آورد و مينشستند پاي  تماشاي ويدئويي كه يكي از همسايه ها  داشت  و به چند تا ديگه از همسايه ها هم سيم داده بود ( اون موقع ويدئو   هم قيمت  يك اتوموبيل پيكان  بود و البته ممنوع  و اونهايي كه داشتند  يك سيم  هم ميدادند به  همسايه شان ) روانش شاد   همسايه اي  داشتيم به نام  حسين آقا كه توي پشت شهرداري  مغازه داشت و هر شب كه مي آمد خانه چند تا نوار جديد  هم  با خودش  مياورد .  خلاصه  همه اش شادي بود و جشن  به هر بهانه اي و مسافرت  در هر فرصتي  .

اما امروز يعني در آبان ماه  سال 90  كه براي هوا خوري و  تماشاي برف  سنگين ، زود هنگام و  و زيبا ي پاييزي  كه آمده بود  به محله قديم رفته بودم   اثري از هيچ  چيز نبود .  با وجوديكه مدارس اين ناحيه تعطيل هم شده بودند  نه اثري از بچه ها بود و نه بزرگتر هايشان،   نه خبري از   آدم برفي  بود و نه  هر چيزي كه نشاني از شادي  داشته باشد  .  با وجوديكه به همت يكي از همسايه ها  حياط زيبا و پر از گل و درخت  ساختمان  همچنان پا برجا بود و هنوز گلهايي  در زير برف پاييزي خود نمايي ميكردند . اثري از زندگي  شاد و دوستانه  ديده نميشد .  چراغي زرد رنگ  چشمك ميزند و چند لحظه بعد    در حياط  با  هدايت از راه دور  باز شده  و ماشيني به آرامي وارد پاركينگ  ميشود   و پس از لحظاتي  صداي بالا رفتن  آسانسور  و باز هم سكوتي   گرانبها .( كه با ارزش تر است   از صداي فرياد و ...  ! )   معمولا همسايه ها وقتي مي آيند  سريع با آسانسور  ميروند  توي خانه هايشان   تا مبادا با همسايه  ديگري  برخورد كنند ! و بچه ها هم به اجبار  با هم ارتباطي ندارند   و   برف  حياط  ، تميز و دست نخورده    و بدون  آنكه پاي هيچ بچه  يا بزرگي به شادي بر روي آن اثري باقي گذاشته باشد   توسط  چند  كارگر افغاني   پارو  ميشود  و  سپس هيچ .  مدتي در برف قدم زدم . و اگرچه فكر پاهاي كوچك كودكان و يا بزرگسالان احتمالا حتي گرسنه  و بيماري كه   در اين هواي سرد و شرايط سخت ، كفش  و لباس و كاشانه گرم و مناسبي ندارند   همواره باعث ميشود تا طعم لذت  قدم زدن با كفش و لباس گرم   را آنچنانكه بايد  احساس نكنم و گاه  حتي از احساسش خجالت نيز بكشم  ( نوشته بالاي صفحه عكس را بخوانيد ) اما پس از تماشاي  زيبايي هاي بسيارش  و گرفتن چند عكس  با  تلفن همراهم به خانه  برگشتم . خانه اي كه  خود نيز  به دليل آنكه بر سر مسئله  شوفاژ و موتور خانه  و ..   همسايه ها مشغول گفتگو ! بودند  من از آنجا گريخته بودم  . آخر  آنجا  هم  من و ديگر همسايه ها  سعي ميكنيم  وقتي مي آييم و ميرويم   به يكديگر  بر خورد  نكنيم .   ماجراي   تفكيك  كنتور گازم  را  كه چند ماه  قبل برايتان نوشته بودم !                 راستي   چرا ؟!     زندگي ها دشوار شده است . براي  كارهاي ضروري هم وقت به اندازه كافي نداريم . رفتن  از نقطه اي از شهر به نقطه اي ديگر  رنج و سختي سفري دشوار  را دارد . وقتي پس از آنهمه گرفتاري  به خانه ميرسيم  ديگر حال و حوصله  خودمان را هم نداريم .  بچه ها  كه توي   فيس بوك  و توييتر  ساير شبكه هاي اجتماعي دارند  مجازي  خوش ميگذرانند و حقيقي درد ميكشند و  بزرگتر هايي  هم كه نتوانسته اند از پس كار با صفحه كليد  موبايل و كامپيوتر  زبان انگليسي  بر آيند   و هر دو زندگي  حقيقي و مجازي و دنيا و آخرتشان  را با هم  باخته اند  گيج و مبهوت  مانده اند  چه بكنند   و  ....  آري همه  درست  است   اما  متاسفانه  يك  چيز ديگر  هم  رخ  داده  .  يك اتفاق بسيار تلخ .  ميدانيد  آن  چيست ؟  همان  ماجراي  تصوير دوريان  گري  كه در مجموعه در فراق يار  بيان كردم .   آري  همان .

      

ياري اندر كس نميبينيم  ياران  را چه شد                                    دوستي  كي  آخر آمد    دوستداران را چه شد

آب حيوان تيره گون شد  خضر فرخ پي كجاست                          خون  چكيد از شاخ گل   با  بهاران   را چه شد

صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي بر نخواست                           عندليبان را چه پيش آمد   هزاران  را چه شد

زهره سازي خوش نميسازد   مگر  عودش  بسوخت                        كس  ندارد   ذوق مستي    ميگساران  را چه شد

 لعلي از كان  مروت  بر نيامد  سالهاست                                           تابش خورشيد و سعي باد و باران  را  چه شد

كس نميگويد  كه ياري  داشت  حق دوستي                                      حق شناسان را چه حال افتاد   يارانرا  چه  شد

شهر ياران بود و خاك مهربانان  اين ديار                                          مهرباني  كي سرآمد   شهر ياران  را چه شد

گوي توفيق و كرامت در ميان  افكنده اند                                          كس  به ميدان  در نمي آيد   سواران را چه شد

حافظ اسرار الهي كس نميداند   خموش                                                    از كه ميپرسي كه دور روزگاران  را چه شد

 

مظفر شريعتي

آبان 90

 

 

 

درباره من

تماس با من

نوشته ها

گفتگو

 كارهاي   صوتي    /  تصويري

فهرست مطالب جديد

توليدات

 گزيده ها

پشتيباني  

   Youtub   

 افسانه

نجوم

ا دبيات

تاريخ

فلسفه

رايانه

روان شناسي

طبيعت و حيوانات

علوم و فناوري

عكس

داستانهاي كوتاه

سخنان كوتاه

  گوناگون   

كتابخانه

فيلمهاي مستند علمي

 

~باز گشت به صفحه اول