صفحه شخصي مظفر شريعتي

www.shariaty.com

m_shariaty@yahoo.com

تقديم به روان پاك همسر نازنيم افسانه

 = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

 

سنت هاي قبيله اي

 

كودك  به حيوان نزديكتر است تا به انسان، و بتدريج كه ميراث اخلاقي و عقلي اسلاف را جذب مي‌كند، روح انسانيت نيز خرده خرده در او تقويت مي‌شود. از جنبة زيست شناسي بايد گفت كه كودك براي مدنيت ساخته نشده، زيرا غرايز وي او را براي اوضاع و احوال ثابت و اساسي خاصي مهيا ساخته است كه بيشتر با زندگي در جنگل سازگار است. هر عملي كه از لحاظ اخلاق زشت محسوب مي‌شود، روزي در ميدان تنازع بقا عنوان فضيلت داشته، و زماني كه اوضاع و احوالي كه آن را موجب مي‌شده از بين رفته، اين فضيلت هم عنوان رذيلت پيدا كرده است؛ بنابراين، رذيلت شكل پيشرفته‌اي از رفتار نيست، بلكه عبارت از بازگشتي است كه انسان به طرز سلوك و رفتار قديمي مي‌كند كه جانشين آن، رفتار تازه‌اي شده است. يكي از هدفهاي اساسي قانون‌گذاري اخلاقي آن است كه تمايلات طبيعي بشر را، كه تغييرناپذير يا تقريباً تغييرناپذير است، با احتياجات زندگاني اجتماعي، كه دايماً در تغيير است، متناسب و هماهنگ سازد.

 از كتاب تاريخ تمدن نوشته ويل و آريل  دورانت   جلد اول

 

بشر پس  از زندگي انفرادي و خانوادگي به ناچار به سوي زندگي فبيله اي روي آورد . تعداي خانواده در يك محل زندگي  كرده  و احتياجات اوليه و مشترك يكديگر را تامين ميكنند .از مهمترين اين نيازها امنيت در مقابل جانوران وحشي و نيز همجنسان وحشي و  هجوم ساير قبايل ميباشد   .بنابراين افراد يك قبيله به شدت به اتحاد با يكديگر نيازمند ميباشند . زندگي در خارج از قبيله و بدون چتر حمايتي آن مفهومي ندارد . چه بدون حمايت قبيله يك فرد نخواهد توانست مهمترين ضرورت زندگي يعني امنيت خود را تامين كند . و نابودي چنين فردي تقريبا قطعي است .  پيوند هاي ازدواج كه در هر نقطه  ويژه گي هاي خاص خود را داشتند در درون قبيله صورت ميگرفتند و پيوند بين خويشان يك امر بديهي و ضروري بود و البته   هنوز هزاران سال  وقت نياز بود تا تجربه و  دانش بشر آسيب ها و  معلوليتها ي ناشي از اينگونه ازدواج هاي نزديك و خانوادگي را بداند و قانون تنازع بقا و زنده ماندن قوي تر  خود ، كودكان ناقص و ناتوان و يا كم توان را به سرعت از حق حيات  محروم ميكرد. آنچه كه اهميت داشت  ازدياد جمعيت قبيله و به عبارتي قدرت آن قبيله بود  . قبيله همه چيز يك انسان بدوي ميباشد و تمامي هويت او را در بر ميگيرد . اگر به فردي از افراد قبيله تجاوزي از قبيله ديگري  صورت گيرد مانند اين است كه به همه افراد اين قبيله تجاوزي صورت  گرفته باشد و همه قبيله به دفاع از هم قبيله اي خود بپا ميخيزند و آنچه كه اهميت ندارد بر حق يا باطل بودن هم قبيله ميباشد . اما در روابط داخل قبيله اي راههايي   ابتدايي و اغلب  بسيار عجيب و غير منطقي   به  منظور  تشخيص فرد خطاكار وجود داشت از جمله خوراندن زهر  و يا پرتاب تير به طرفين دعوا تا آنكه بر حق باشد باقي بماند و متجاوز از بين رفته يا مشخص شود !   به اتكاي همين قانون حمايت قبيله اي اگر فردي از افراد يك قبيله كشته ميشد  بايد فردي از قبيله قاتل در مقابل  كشته شود و در غير اين صورت بين دو قبيله جنگي خونين رخ خواهد داد . اين قانون محكم ترين و قطعي ترين قانون قبيله بود  . به همين دليل افراد قبايل مختلف تا وقتي كه در زير چتر حمايتي قبيله خود قرار دارند در امنيت بسر ميبرند . و اگر فردي از قبيله اش طرد ميشد يك محكوم به مرگ  بيش نبود  . مگر آنكه بتواند زير  چتر حمايتي قبيله ديگري قرار گيرد .

 درون يك قبيله افراد به شدت به عقايد و سنت هاي خود پاي بند ميباشد زيرا هر گونه مخالفت با اين سنتها ميتواند خطر جدايي از قبيله را به همراه داشته باشد  و بدون قبيله نيز زندگي مفهومي نخواهد داشت . جادوگر قبيله  همه  نيازهاي قبيله را برآورده ميكند . از درمان بيماري ها گرفته تا دعا براي بارش باران و يا تشخيص مجرم و خطاكار . كسي را نيز با راي و نظر او ياراي مقابله نيست چرا كه همانطور كه گفته شد بدون چتر حمايتي قبيله زندگي مفهومي نداشت و ديگر آنكه هنوز هزاران سال وقت نياز بود تا شرايط و  جوامعي بوجود آيند كه پاستور ها و گاليله ها  بتوانند  ظهور كنند . خشونت و فقدان آنچه ما  عاطفه  ميناميم  شايد از ضروريات زندگي بدويان بوده است . چرا كه در  اين نحو زندگي انسان  كمترين فاصله را از طبيعت وحشي پيرامون خود گرفته بود . كشتن ويا  آماده كشته شدن بودن  ، امري بسيار عادي بود. در برخي موارد داشتن توانايي كشتن از ابتدايي ترين اموري بود كه يك انسان بدوي ميبايست مي آموخت . حتي در برخي قبايل يكي از شرايط ورود به  اجتماع و پشت سر گذاشتن دوران كودكي توانايي كشتن همنوع  بود .  ( مراجعه كنيد به تاريخ تمدن ويل دورانت جلد اول ) . در چنين شرايطي  آنچه كه ما امروزه عواطف انساني  ميناميم  هنوز مفهومي نداشت . خلاء هايي كه در اثر كشته شدن اهالي قبيله چه در جنگ ها و چه با بيماري ها و يا عوامل طبيعي پيش مي آمد با تدابيري  جبران ميشد . اسير گرفتن و به تملك در آوردن  زنان و كودكان قبيله دشمن و يا فرد به قتل رسيده و يا  به زني گرفتن همسر برادر درگذشته  از جمله اموري بود كه در جوامع بدوي امري عادي بود . (مراجعه كنيد به تاريخ تمدن ويل دورانت جلد اول  و يا در زير همين صفحه روي سير تكامل فرهنگ بشري كليك كنيد  )

اما همانطور كه  بشر تا زماني كه كوچ كردن از يك نقطه به نقطه ديگر را رها نكرده  و در محلي ثابت ، ساكن نشد ، نتوانست پاي در مرحله بعدي رشد خود بگذارد . براي صعود به مراحل بعدي رشد و تكامل اجتماعي نيز  ميبايست زندگي قبيله اي را پشت سر ميگذاشت . و چنين نيز شد . و هزاران سال  مورد نياز سپري شد  و كم كم  قبايل مختلف به يكديگر پيوستند و عشاير را بوجود آوردند و عشاير نيز   روستاها، و روستاها شهر ها  را بوجود آوردند  و بدين گونه بشر وارد مرحله جديدي از زندگي اجتماعي خود شد .در اين ميان  گاه اگر  اندك فرصتي براي برخي پيش مي آمد  بشر ميتوانست در جستجوي  نيازهاي غير حيواني  جديدي  براي خود برآيد . به گفته ويلدورانت در كتاب تاريخ تمدن " توجه فرد به خودش، آزاديو  و . . زينتي است كه از مختصات تمدن به شمار مي‌رود؛ در فجر تاريخ بود كه عده‌اي كافي، مرد و زن، از ترس گرسنگي و توالد و تناسل و كشتار رستند و توانستند ارزشهاي عالي فراغت و بيكاري، يعني فرهنگ و هنر، را براي جهان متمدن ابداع كنند."

 اينك در اين  كره خاكي  ما ميتوانيم جوامع مختلفي را با سطوح  فرهنگي ، اجتماعي و فني  بسيار متفاوت مشاهده كنيم . در اعماق جنگلهاي آمازون هنوز قبايلي بسيار بدوي وجود دارند كه هنوز در مرحله شكار بسر ميبرند و حتي خوردن گوشت همنوع خود . و در نقطه اي ديگر بر سر لغو حكم اعدام حتي براي قاتلين كشمكش وجود دارد . و البته گاه در ميان همين جوامع پيشرفته نيز بسادگي ميتوان مواردي از  سنتهاي قبيله اي را يافت .

امروزه در شهر هاي بزرگي مانند تهران انبوه زيادي از مردمي با ظاهري تقريبا يكسان و زبان و عرف و سنتي تقريبا مشابه زندگي ميكنند .گرچه اين مردم خود به  فرهنگهاي متعددي تعلق دارند  اما  همگي ظاهري كم و بيش مشابه دارند  . مردمي با پوشش  متداول مردمان جديد ، درصد تحصيل كرده هاي بالا ، ظاهري گاه  مرتب و رفتاري به ظاهر مشابه  آنچه در ساير جوامع پيشرفته مشاهده ميشود . (از راه رفتن و رانندگي تهراني ها   صرف نظر كنيد  گرچه به نظر من  ميتوان ميزان پيشرفته بودن يك جامعه را تنها از نحوه راه رفتن و رانندگي افراد آن جامعه تشخيص داد !  در صورت تمايل نوشته مرا در اين مورد ميتوانيد با كليك در اينجا بخوانيد )   .  اما اگر كمي دقت كنيم  آثار و علائم بجا مانده از  فرهنگ ها و سنتهاي قبيله اي را همچنان ميتوان در رفتارهاي ما مشاهده كرد . از تولد گرفته تا ازدواج و مرگ . براي ديدن و درك اين رفتار  فقط كافي است كمي  سير تكامل فرهنگ بشري و نيز فرهنگ محلي خودمان  را بدانيم  و   بتوانيم كمي پرواز كرده و از ارتفاع  بالاتر و زاويه ديگري   به  آنچه كه  ميكنيم نگاه كنيم .  فقط همين  .  اما   اگر بتوانيم .

 

 

مظفر شريعتي

 

ارديبهشت 85

 

 باز گشت به صفحه اصلي