|
تقديم به روان پاك همسر نازنينم افسانه www.shariaty.com |
|||||
|
نوشته ها / كارهاي تصويري / كارهاي صوتي / عكس مجموعه هاي انتخابي پشتيباني |
فيلم ( ويدئو ) |
||||
زردشت
ظهور
پيامبر- دين
ايران پيش از
زردشت- كتاب
مقدس پارسيها-
اهورمزدا-
ارواح پاك و
ارواح پليد-
مبارزة ميان
آنها براي
تسلط بر جهان
بنا بر
داستانهاي
ايراني، چند
قرن قبل از
ميلاد مسيح،
پيامبري در ايران-
وئجه، يعني
«وطن
آرياييها»،
ظهور كرده بود
كه مردم زمان
او را زره
توشتره (=
زردشت كنوني)
ميناميدند،
ولي
يونانيان،
چون از تلفظ
نام فارسي اين
پيامبر عاجز
بودند، نام وي
را به صورت زور
و آسترس تلفظ
ميكردند.
مطابق
روايات، تولد
وي رنگ آسماني
داشت، و آن چنان
بود كه فرشتة
نگاهبان وي به
درون گياه «هومه»
رفت و، با
شيرهاي كه از
آن گرفته بود،
به تن كاهني
كه قرباني مقدس
ميكرد
درآمد؛ در
همين زمان
شعاعي از جلال
آسماني به
سينة دختري
فرود آمد كه
نسب عالي و
شريف داشت. آن
كاهن دختر را
تزويج كرد، و
دو زنداني تنهاي
ايشان، يعني
فرشته و شعاع،
درهم آميختند،
و از آن ميان
زردشت به وجود
آمد. در همان
روز كه متولد
شد به صداي
بلند خنديد؛
ارواح پليدي
كه برگرد هر
موجود زندهاي
جمع ميشوند
ترسناك و
پريشان شدند و
از كنار وي
گريختند. چون
سخت دوستدار
حكمت و عدالت
بود، خود را از
اجتماع مردم
بيرون كشيد و
در تنهايي
كوهستان زندگي
ميكرد و
خوراكش پنير و
ميوههاي
زمين بود.
شيطان خواست
تا وي را
بفريبد، ولي
كامياب نشد.
سينه اش را به
ضرب خنجر
دريدند و
اندرونة وي را
با سرب گداخته
پركردند، ولي
زردشت لب به
شكايت نگشود و
از ايمان به
اهورمزدا، پروردگار
نور وخداي
بزرگ، دست بر
نداشت. اهورمزدا
بر وي ظاهر شد
و كتاب اوستا،
يا «كتاب
معرفت حكمت»،
را در كف وي
گذاشت و به او
فرمان داد كه
مردم را به آن
بخواند و پند
دهد. مدت
درازي همه او
را ريشخند ميكردند
و آزارش ميدادند،
تا اينكه
شاهزادهاي
ايراني، به
نام ويشتاسپ
ياهيشتاسپ،
سخنان وي را
شنيد و فريفتة
آنها شد، و
وعده كرد كه
دين تازه را
ميان مردم
پراكنده سازد.
به اين ترتيب
بود كه دين
زردشتي در
جهان پيدا شد.
زردشت خود مدت
درازي بزيست،
تا اينكه برقي
از آسمان بر
او زد و آن
پيغمبر به
آسمان صعود
كرد.
نميتوان
گفت كه چه
اندازه از اين
داستان راست
است؛ ممكن است
يوشعي همانند
يوشع بنياسرائيل
وي را كشف
كرده باشد.
يونانيان
معتقد بودند
كه وي شخصيتي
تاريخي است، و
زمان وي را 5500 سال
قبل از زمان
خود ميدانستند؛
بروسوس بابلي
زمان وي را
نزديكتر و تاريخ
2000 قم ميداند؛
اما آن دسته
از مورخان
جديد كه به
وجود او عقيده
دارند تاريخ
حيات وي را
ميان قرنهاي
دهم و ششم قبل
از ميلاد ميدانند.1 در
آن هنگام كه
زردشت در ميان
اجداد
پارسيها و
ماديها ظهور
كرد، دريافت
كه مردم
جانوران، زمين،
آسمان، و
نياكان خود را
ميپرستند؛
عناصر آن دين
باستاني و
خدايان آن، با
دين هندوان
عصر ودايي
اشتراك
فراوان داشت.
بزرگترين
خدايان، در
دين پيش از
زردشتي، ميترا
خداوند
خورشيد، و
آناهيته،
الاهة زمين و
حاصلخيزي، و
هومه گاو
خدايي بود كه
مرده و دوباره
زنده شده و
خون خود را،
همچون نوشابهاي
كه حيات
جاوداني ميآورد،
به فرزندان
آدم بخشيده
بود؛ پرستش
اين
خدا در نزد
ايرانيان
قديم چنان بود
كه شيرة مستيآور
«هومه» را مينوشيدند،
و آن گياهي
بود كه بر
دامنة كوههاي
ايران زمين ميروييد.
زردشت را اين
خدايان اوليه
و شعاير ميخوارگي
ناخوش آمد، و
بر ضد مغان يا
مجوسان، يعني
كاهناني كه به
اين خدايان
نماز ميگزاردند
و براي آنها
قرباني ميكردند،
قيام كرد و،
با شجاعتي كه
از شجاعت معاصران
وي- عاموس و
اشعيا- كمتر
نبود، اعلان
كرد كه در
جهان جز خداي
يگانه، يعني
اهورمزدا، پروردگار
آسمان و
روشني، خداي
ديگري نيست، و
خدايان ديگر
مظهر وي و
صفتي از صفات
او هستند.
شايد داريوش
اول، كه مذهب
زردشت را
پذيرفت، چنان
ميپنداشت كه
اين دين ميتواند
الهامبخش ملت
و ماية تقويت
بنيان حكومت
وي باشد؛ به
همين جهت، از
همان زمان كه
به تخت سلطنت
نشست، به جنگ
با كاهنان
مجوس و
برانداختن
آداب پرستش
قديم پرداخت و
دين زردشتي را
دين رسمي
دولتي قرار
داد.
كتاب
مقدس دين
زردشتي
مجموعهاي
است از
كتابهايي كه
ياران و
مريدان
پيغمبر گفتهها
و دعاهاي وي
را در آن جمعآوري
كرده بودند، و
پيروان متأخر
وي به آن نام
«اوستا» دادهاند.1
آنچه براي
خوانندة غير
ايراني اين
زمان ماية وحشت
ميشود اين
است كه به وي
گفته شود
مجلدات بزرگي
از «اوستا» كه
بر جاي مانده-
اگر چه از
«كتاب مقدس» ما
كوچكتر است-
خود جزء بسيار
كوچكي است از
آنچه خداوند به
پيامبر خود
زردشت وحي
فرستاده بود.2 آنچه
از اين كتاب
كهن بر جاي
مانده،
درنظر
بيگانگان و
كوتهفكران،
همچون مخلوط
پريشاني از
دعاها و سرودها
و افسانهها و
مراسم ديني و
قوانين
اخلاقي جلوهگر
ميشود، كه در
جاهاي مختلف
آن كلمات زيبا
و طرز بيان به آن
رونق خاص
بخشيده و
نمايندة
اخلاص بدون
شايبه و بلندي
اخلاقي و
تقوايي است كه
به صورت غنايي
جلوهگر ميشود.
مانند كتاب
«عهد قديم»
مسيحيان،
تأليف آن شكل
التقاطي دارد
و گزيدهها را
در آن جمع
كردهاند. مرد
محقق، كه به
مطالعة آن
بپردازد، در
خلال آن
خدايان و حتي
گاهي كلمات و
جملههاي
كتاب هندي
«ريگ- ودا» را مييابد،
به حدي كه
بعضي از
دانشمندان
هندي چنان عقيده
دارند كه
«اوستا» وحي
اهورمزدا
نيست، بلكه از
كتب ودايي
اقتباس شده؛
در جاهاي
ديگري از
«اوستا»
فقراتي ديده
ميشود كه
ريشة بابلي
دارد، مانند
فقرات مربوط
به آفرينش
جهان در شش
مرحله
(آسمانها،
آبها، زمين، گياهان،
جانوران،
انسان)؛ پيدا
شدن همة افراد
آدمي از يك
پدر و يك
مادر؛ آفرينش
بهشتي بر روي
زمين؛ خشمگين
شدن آفريدگار
بر آفريدههاي
خود، و عزم
كردن وي بر
آنكه طوفاني
بر آنان مسلط
سازد تا جز
گروه اندكي،
همه را نابود
سازد. ولي
عناصر خالص
ايراني كتاب
به اندازهاي
فراوان است كه
مجموع آن رنگ
كلي ايراني
پيدا ميكند:
فكر اساسي در
آن ثنويت عالم
است، و اينكه در
جهان مدت
دوازده هزار
سال ميان
اهورمزدا و شيطان،
به نام
اهريمن،
مبارزه درگير
بوده است:
بزرگترين
فضيلتها پاكي
ودرستي است،
كه به آدمي
زندگي
جاوداني ميبخشد؛مردگان
را نبايد،
مانند
يونانيان و
يهوديان پليد،
به گور كنند
يا بسوزانند،
بلكه بايد آنها
را به حال خود
گذارند تا
طعمة سگان و
پرندگان
شكاري شوند.
خداي
زردشت، در
ابتداي كار، همان
«فلك كلي
آسمانها» بود.
اهورمزدا «سقف
جامد آسمان را
به جاي لباس
بر خود
پوشيده… و
پيكر او روشني
و جلال
اعلاست، و ماه
و خورشيد دو
چشم اوست». در
زمانهاي
متأخر كه دين
از دست
پيغمبران
خارج شد و در
اختيار
سياستمداران
قرار گرفت،
خداي بزرگ به
صورت شاه عظيمالجثهاي
درآمد كه عظمت
هولناكي دارد.
اهورمزدا را، كه
آفريننده و
مدبر جهان
بود، گروهي
مقدسات پايينتر
از وي در
كارگرداندن
جهان دستياري
ميكردند، كه
درابتدا آنها
را به صورت
اشكال و نيروهاي
طبيعي مانند
آب و آتش و
خورشيد و ماه
و باد و باران
تصور ميكردند.
بزرگترين كاري
كه به دست
زردشت انجام
گرفت آن بود
كه خداي خود
را به صورتي
معرفي ميكرد
كه برتر از
همة اين
چيزهاست؛
آنچه در كتاب
وي آمده، از
حيث جلال و
شكوه، همسنگ
نوشتههاي
كتاب
ايوب است:
از
تو ميپرسم،
اي اهورا،
براستي مرا از
آن آگاه فرما. كيست
نگهدار اين
زمين در پايين
و سپهر (در
بالا) كه به
سوي نشيب فرود
نيايد؟ كيست
آفرينندة آب و
گياه؟ كيست كه
به باد و ابر
تندروي
آموخت؟كيست،
اي مزدا،
آفرينندة منش
پاك؟
مقصود
از اين «منش
پاك» عقل
انساني نيست،
بلكه منظور
حكمت الاهي
است، كه
تقريباً با
لوگوس يا
«كلمة الله»1
اختلافي
ندارد، و
اهورمزدا آن
را وسيلةآفرينش
كاينات قرار
ميدهد. زردشت
براي
اهورمزدا هفت
جلوه يا هفت
صفت بر ميشمارد
كه عبارت است
از: نور، منش
پاك، راستي، قدرت،
تقوا، خير،
فنا ناپذيري.
ولي پيروان وي،
چون به شرك و
پرستيدن
ربهاي متعدد
عادت داشتند،
به اين صفات
رنگ اشخاص
دادند و آنها
را امشاسپندان
يا قديسان
جاوداني نام
نهادند، و چنان
معتقد شدند كه
اين
امشاسپندان
در زير نظر
اهورمزدا
جهان را ميآفرينند
و بر آن تسلط
دارند؛ به اين
ترتيب بود كه
يكتاپرستي
عالي مؤسس اين
دين، در ميان
مردم، به صورت
شرك درآمد؛
اين كاري است
كه پس از آن در
دين مسيحي نيز
صورت گرفت.
علاوه بر
ارواح مقدس
امشاسپندان،
پارسيان نيز
به فرشتگان
معتقد بودند و
چنان ميپنداشتند
كه هر كس، از
زن و مرد و خرد
و كلان، فرشتة
نگاهبان خاصي
براي خود دارد.
دينداران
چنان باور
داشتند كه در
كنار اين فرشتگان
و قديسان
جاوداني، كه
آدمي را در
آراستن خود به
فضايل و رهبري
دستگيري ميكنند،
هفت ديو
(شيطان) يا روح
پليد نيز در
فضا در
پروازند و
پيوسته بر
آنند كه انسان
را به گناه
ورزيدن و
جنايت كردن
وادارند، و
هميشه با اهورمزدا
و مظاهر حق و
نيكي در حال
جنگ به سر ميبرند.
سر دستة اين
شياطين انگرهمئينيوه،
يا اهريمن
فرمانرواي
تاريكي و حاكم
بر عالم سفلا
و نمونة اول
شيطان پر كاري
است كه ظاهراً
يهوديان آن را
از پارس
اقتباس كرده و
همچون ميراثي
به جهان
مسيحيت
انتقال دادهاند.
براي آوردن
مثالي براي
پركاري
اهريمن، بايد
گفت كه
آفرينندة
مارها و حشرات
موذي و ملخ و
مورچه و
زمستان و
تاريكي و
جنايت و گناه
و لواط و حيض و
آفات ديگر
زندگي را همين
شيطان ميدانستهاند؛
همين ابداعات
شيطان سبب
خراب شدن
بهشتي شد كه
اهورمزدا، در
آغاز آفرينش
جهان، پدر و
مادر نوع بشر
را در آن منزل
داده بود. چنان
به نظر ميرسد
كه زردشت به
اين ارواح
پليد همچون
خدايان باطل
مينگريسته،
و در واقع
آنها را جسد
خرافي
نيروهاي
مجردي ميدانسته
كه سد راه
پيشرفت آدمي
ميشوند؛ ولي
پيروان وي
آسانتر آن
ديدند كه اين
نيروها را به
صورت موجودات
زنده تصور
كنند. و به
اندازهاي در
شخصيت دادن به
آنها مبالغه
كردند كه، پس
از مدتي،
شمارة
شياطين و
ديوها در دين
پارسيان به
چندين ميليون
بالغ شد.
آنچه
زردشت آورده
بود، در آغاز
كار، با عقيدة
يكتاپرستي
بسيار نزديك
بود؛ حتي در
آن زمان كه
اهريمن و
ارواح وارد
اين دين شد،
به اندازهاي
كه دين مسيحي
با شياطين و
فرشتگان خود
از توحيد
حكايت ميكند،
آن دين نيز
نمايندة
توحيد بود. در
دين مسيحي ابتدايي،
همان گونه كه
تعصب و خشكي
عبراني و فلسفة
يونان قابل
ملاحظه است،
تأثير ثنويت و
تقابل خير و
شر و اهورمزدا
و اهريمن پارسي
نيز جلب توجه
ميكند. شايد
انديشة دين
زردشتي
دربارةخداي
جهان چنان
بوده است كه
خاطر كساني را
كه روح نقادي
داشته و به
جزئيات امور
توجه ميكردهاند
خرسند ميساخته
است. اهورمزدا
در واقع نماد
مجموع قوايي
است كه در
جهان براي
برپاداشتن حق
و عدالت در
كارند، و
اخلاق فاضله
جز از راه
همكاري با اين
قواي خير
فراهم نميشود.
از اين گذشته،
ثنويت راهي ميگشوده
كه تناقضات و
انحرافات از
طريق حق را، كه
هرگز فكر
يكتاپرستي
نميتوانسته
است مفسر آن
باشد، به
صورتي توجيه
كنند. اينكه فقهاي
دين زردشتي،
مانند
رازوران هند و
فيلسوفان
مدرسي اروپا،
گاهي در اين
اصرار ميورزيدند
كه شر، در
واقع و نفسالامر،
وجود حقيقي
ندارد و مجازي
بيش نيست، در
حقيقت براي آن
بود كه ديني
بسازند كه با
نقشهاي كه
مردم متوسط
الحال پيش خود
رسم ميكنند،
و انتظار
دارند پايان
صحنة جهان به
صورت اخلاقي
باشد، سازگار
درآيد. به
مردم چنان
وعده ميدادند
كه صحنة آخري
زندگي در اين
عالم – براي آدم
عادل و
درستكار – با
سعادت خاتمه
پيدا ميكند:
پس از چهار
دورة سه هزار
ساله، كه در
آنها غلبه
گاهي با اهورمزداست
و گاهي با
اهريمن، در
پايان كار،
نيروي بدي
شكست ميخورد
و از جهان برميافتد؛
حق در همه جا
پيروز ميشود،
و ديگر هرگز
شر و فساد
وجود نخواهد
داشت. در آن
زمان،
نيكوكاران در
بهشت به
اهورمزدا ميپيوندند،
و پليدان در
تاريكي بيرون
بهشت فرو ميروند
و خوراكشان
جاودانه سم
مهلكي خواهد
بود.
اخلاق
زردشتي
آدمي
ميدان جنگ خير
و شر است – آتش
جاوداني – جهنم
و اعراف و
بهشت – آيين
مهر پرستي –
مغان – پارسيان
چون
پيروان دين
زردشت جهان را
به صورت ميدان
مبارزه ميان
خير و شر تصور
ميكردند،
با اين طرز
تصور خويش، در
خيال، محرك
نيرومندي
بيرون از
قوانين طبيعت
مقرر ميداشتند
كه فردا را به
كار نيك تشويق
ميكرد و ضامن
اجراي آن بود.
نفس بشري ر ا
نيز، مانند
صحنة جهان،نبردگاه
ارواح پاك با
ارواح پليد ميدانستند؛
به اين ترتيب،هر
كس در نظر
ايشان سربازي
بود كه خواهناخواه
در صف خدا يا
در صف شيطان
ميجنگيد، و
هر كار كه به
آن برميخواست
يا از آن
خودداري ميكرد،
خود به خود،به
تقويت دستگاه
اهورمزدا يا
دستگاه
اهريمن ميانجاميد.
با اين فرض كه
انسان براي
رسيدن به اخلاق
نيك محتاج به
تكيهگاه فوق
طبيعي باشد،
بايد گفت كه
جنبة اخلاقي دين
زردشت عاليتر
و شگفتانگيز
تر از جنبة
ديني و الاهي
آن است؛ اين
طرز تصور به
زندگي روزانة
آدمي شرافت و
مفهومي ميبخشد
كه از ديد
قرون وسطايي
نسبت به
انسان، كه او
را چون كرم
ناتواني تصور
ميكرد، يا از
ديد جاري در
اين ايام،كه
او را دستگاه
مكانيكي
متحرك خود به
خود تصور ميكند،
هرگز چنان
شرافت و
مفهومي براي
آدمي فراهم
نميشود.
انسان، مطابق
تعليمات مذهب
زردشت، همچون
پيادة صحنة
شطرنج نيست كه
درجنگ
جهانگير دائمي
بدون ارادة
خود در حركت
باشد، بلكه
آزادي اراده
دارد، چه
اهورمزدا
چنان خواسته
است كه
انسانها شخصيتهاي
مستقلي باشند
و با فكر و
انديشةخود كار
كنند، و با
كمال آزادي در
طريق روشني،
يا در طريق
دروغ، گام
نهند. چه
اهريمن،
خود، دروغ
مجسم و
جاندار، و هر
دروغگو و
فريبكار بنده
و خدمتگزار وي
به شمار ميرفت.
از اين
طرز تصور كلي
قانون اخلاقي
مفصل و در عين
حال سادهاي
به وجود آمد
كه بر اين
قاعدة طلايي
تكيه داشت كه:
«تنها كسي خوب
است كه آنچه
را بر خود روا
نميدارد، بر
ديگران نيز
روا ندارد.» به
گفتة اوستا،
انسان سه
وظيفه دارد:
«يكي اينكه
دشمن خود را
دوست كند؛
ديگر اينكه
آدم پليد را
پاكيزه سازد؛
و سوم آنكه
نادان را دانا
گرداند»، بزرگترين
فضيلت
تقواست، و
بلافاصله پس
از آن، شرف و
درستي در
كردار و گفتار
است. در ميان
پارسيها
رباخواري
رايج نبوده،
ولي باز پس
دادن وام را
امر واجب و
مقدسي ميشمردند.
در شريعت
اوستا (مانند
شريعت يهود)
بدترين همة
گناهان كفر و
الحاد بود. از
روي تنبيههاي
سختي كه
دربارة
ملحدان اجرا ميشد،
ميتوان حدس
زد كه شك در
دين درميان
پارسيان وجود
داشته است؛
كساني را كه
از دين باز ميگشتند
بدون درنگ
اعدام ميكردند.
بخشندگي و
مهرباني،كه
پروردگار همه
را به آن
فرمان داده
بود، عملا
شامل حال
كفار، يعني
بيگانگان،
نميشد، چه
آنان گروه پس
افتادهاي از
مردم تصور مي
شدند كه
اهورمزدا
تنها محبت سرزمين
خودشان را به
دلشان
انداخته بود
تا از هجوم و
حملة بر
ايران زمين
غافل بمانند.
به گفتة
هرودوت،
پارسيان، «خود
را از هر جهت
بهتر و والاتر
از همة مردم
روي زمين ميدانستند»؛
چنان باور
داشتند كه
ملتهاي ديگر به
آن اندازه به
كمال
نزديكترند كه
مرز و بوم
ايشان از لحاظ
جغرافيايي به
سرزمين پارس
نزديكتر باشد،
و: «بدترين
مردم كساني
هستند كه از
پارس دورترند.»
اين سخنان
نغمههايي را
به خاطر ميآورد
كه اين روزها
نيز به گوش ميخورد
و تقريباً همة
ملتها چنين
تصوري دارند.
چون دينداري
و تقوا
بزرگترين
فضيلت بود،
نخستين وظيفة
آدمي در زندگي
آن بود كه خدا
را بپرستد و تطهير
و قرباني كند
و نماز
بگزارد. در
دين زردشتي
روا نبود كه
معبد بسازند
يا بت
بتراشند، بلكه
قربانگاههاي
مقدسي را بر
قلة كوهها و
در داخل كاخها
و مركز شهرها
بنا
ميكردند
و، براي اداي
احترام به
اهورمزدا، يا
مقدسات پايينتر
از وي، بر
بالاي آنها
آتش ميافروختند.
خود آتش نيز
به عنوان
خدايي پرستش ميشد
و آن را به نام
«اتر» ميناميدند،
و عقيده
داشتند كه
فرزند خداي
روشنايي است.
آتشدان مركز
اجتماع
خانواده بود،
و سعي داشتند
كه آتش خانوادگي
هيچگاه
فسرده نشود،
چه اين كار
يكي از واجبات
دين به شمار
ميرفت. آتش
خاموشي
ناپذير
آسمان، يعني
خورشيد، را به
عنوان مظهر
تجسد يافتة
اهورمزدا يا
ميترا پرستش
ميكردند؛
اين درست مثل
كاري بود كه
اخناتون در مصر
كرد و پرستش
خورشيد را
رواج داد. در
كتاب مقدس
زردشتيان
چنين آمده است
كه: «خورشيد
صبحگاهي بايد
كه تا نيمروز
تقديس شود، و
خورشيد نيمروز
را بايد كه تا
هنگام پسين
تقديس كنند، و
خورشيد پسين
تا شامگاه
تعظيم شود… و
آنان كه به بزرگداشت
خورشيد بر
نخيزند،
كارهاي
نيكشان در آن
روز به حساب
نخواهد آمد.»
براي خورشيد و
آتش و
اهورمزدا،
چيزهاي
گوناگون، از
قبيل گل و نان
و ميوه و مواد
خوشبو و گاو و
گوسفند و شتر
و اسب و خر و
گوزن، و در
زمانهاي
قديمتر، مانند
ملتهاي ديگر،
آدميزاد را
قرباني ميكردند.
تنها بوي
قربانيها
مخصوص خدايان
بود، و گوشت
آنها نصيب
كاهنان و
پرستندگان ميشد؛
چه، بنا به
گفتة
كاهنان،
خدايان جز روح
قرباني به
چيزي احتياج
نداشتند. عادت
قديم آريايي،
كه عبارت از
تقديم كردن
شيرة مستيآور
هومه به
خدايان بود،
پس از ظهور
دين زردشتي
نيز تا مدت
درازي باقي
ماند، گر چه
خود زردشت اين
عادت را ناخوش
داشت، و نامي
از آن در اوستا
نيامده است.
كاهنان
مقداري از اين
شراب را ميچشيدند
و بازماندة
آن را ميان
مؤمنان، كه
براي اداي
نماز جمع شده
بودند، تقسيم
ميكردند. در
آن هنگام كه
فقر مانع آن
بود كه مردم چنين
قربانيهاي
اشتهاآوري به
خدايان پيشكش كنند،
از راه دعا و
نماز به
خدايان تقرب ميجستند.
اهورمزدا
نيز، مانند
يهوه، حمد و
ثنا را دوست
داشت و آن را
ميپذيرفت؛
به همين جهت،
براي بندگان
مؤمن فهرست
باشكوهي از
صفات و نيكيهاي
خود فراهم كرد
كه تلاوت آنها
به عنوان دعا
مورد كمال
علاقة
پارسيها بود.
هر
پارسي پارسا،
كه با تقوا و
درستي زندگي
كرده بود، از
روبهرو شدن
با مرگ باكي
نداشت؛ اين
مطلب، خود،
يكي از رازهاي
نهفتة دين و
دينداري است.
چنان عقيده
داشتند كه
استيويهاد،
خداي مرگ،
هركسي را درهرجا
كه باشد خواهد
يافت؛ وي
همچون جويندة مطمئني
است كه
هيچ
انسان فانيي
نميتواند از
چنگ او فرار
كند حتي كساني
كه مانند
افراسياب ترك
به زير زمين
پناه برده
بودند، از او
درامان
نماندند؛ وي
براي خود قصري
آهنين در
زيرزمين به
بلندي هزار
قامت آدمي
ساخته، و صدها
ستون در آن به
كار داشته بود؛
در آن قصر،
ماه و خورشيد
و ستارگاني
ساخته بود كه
بر بالاي آن
ميگشتند و
مانند روز آن
را روشن نگاه
ميداشتند.
افراسياب در
آنجا هر چه ميخواست
ميكرد و
زندگي را به
خوشي ميگذرانيد.
با همة قدرت و
جادوي خود
نتوانست كه از
دست
استيويهاد
بگريزد
و جان به
سلامت برد…
نيز كسي كه
اين زمين گرد
و پهناور را،
كه كرانههاي
آن بسيار دور
است، حفر كند
و مانند ضحاك
در خاور و
باختر عالم در
جستجوي زندگي
ابدي تلاش
كند، هرگز
نتيجهاي به
دست نخواهد
آورد: وي، با
همة قوت و
قدرتي كه
داشت،
نتوانست از
چنگ
استيويهاد
فرار كند… استيويهاد
غافلگير و
پنهاني به
ديدار همه كس ميآيد،
و از هيچ كس
مدح و ثنا نميپذيرد
و گول نميخورد،
و به هيچ كس
ابقا نميكند
و جان همه را
ميستاند.
و چون
اساس دين بر
آن است كه با
وعده و وعيد
همراه باشد، و
بيم و اميد هر
دو كار كند،
فرد متدين
زردشتي آن گاه
ميتوانست از
مرگ نترسد كه
همچون سرباز
اميني در صف
طرفداران
اهورمزدا
جنگيده باشد.
در ماوراي مرگ،
كه
ترسناكترين
معما به شمار
ميرفت،
دوزخي و تطهير
گاهي (اعراف) و
بهشتي وجود داشت.
همة ارواح
ناچار بودند
كه پس از مرگ
از پلي بگذرند
كه پليد و
پاكيزه را
ازيكديگر جدا
ميكرد: ارواح
پاكيزه در آن
طرف پل به
«سرزمين سرود»
فرود ميآمدند
و «دوشيزة
زيبا و نيرومندي
با سينه و
پستان برآمده»
به آنان خوشآمد
ميگفت، و در
آن جايگاه
جاودانه با
اهورمزدا در نعمت
و خوشبختي به
سر ميبردند؛
ولي ارواح
پليد نميتوانستند
از اين پل
بگذرند، و در
گودالهاي دوزخ
سرازير ميشدند؛
هر چه بيشتر
گناه ورزيده
بودند، گودال دوزخي
آنان ژرفتر بود.
اين دوزخ تنها
عنوان جهان
سفلا را
نداشت، كه بنا
بر غالب
دينهاي قديم
همة مردگان،
از خوب و بد،
بدون تفاوت به
آن فرو ميرفتند،
بلكه گودال
تاريك و
ترسناكي بود
كه ارواح
گناهكار تا
ابد در آن
شكنجه ميديدند.
اگر نيكيهاي
كسي بر بديهاي
او ميچربيد،
آن اندازه شكنجه
ميديد كه از
گناهان پاك
شود، و اگر
گناه فراوان و
كار نيك كم
داشت، دوازدههزار
سال عذاب ميديد
و پس از آن به
آسمان بالا ميرفت.
بنا به عقيدة
زردشتيان،
پايان جهان
نزديك است و
ظهور زردشت
آغاز دورة سه
هزارسالة اخير
جهان است؛ پس
از آنكه،
درزمانهاي
مختلف، سه پيغمبر
از صلب زردشت
ظهور كنند و
تعليمات او را
در سراسر جهان
منتشر سازند،
روز بازپسين
فرا ميرسد؛
دورة سلطنت
اهورمزدا ميشود،
و اهريمن و
تمام نيروهاي
بدي وي از
ميان ميرود.
در آن هنگام
ارواح پاكيزه
زندگي تازهاي
را، در جهاني
كه خالي از شر
و تاريكي و
درد و رنج
است، آغاز ميكنند.
«مردگان
برانگيخته ميشوند
و جان به تنهاي
مرده ميآيد و
نفس به سينهها
باز ميگردد…
سراسر عالم
مادي از پيري
و مرگ و تباهي
و انقراض
رهايي مييابد
و براي هميشه
چنين ميماند.»
در
اينجا نيز،
مانند مردهنامة
مصري، به
تهديد روز
عظيم رستاخيز
و حساب برميخوريم؛
چنان به نظر
ميرسد كه اين
فلسفة روز
محشر، در آن
زمان كه پارسيان
بر فلسطين
تسلط پيدا
كردند، به
يهوديان انتقال
پيدا كرده
باشد. اين خود
وسيلة بسيار مؤثري
بود كه كودكان
را ميترسانيد
تا پيوسته در
فرمان پدر و
مادر خويش باشند؛
چون يكي از
هدفهاي دين آن
است
كه وظيفة
دشوار اطاعت
خردسالان از
سالخوردگان
را آسانتر
سازد، به همين
جهت، بايد قبول
كنيم كه علماي
دين زردشتي در
وضع قواعد و
اصول دين خود
مهارت فراوان
داشتهاند. به
طور كلي، بايد
گفت كه دين
زردشتي ديني عالي
بود كه، نسبت
به ساير
دينهاي
معاصر، با خود
كمتر جنبة جنگطلبي
و خونخواري و
بتپرستي و
خرافهجويي
داشت، و به
همين جهت روا
نبود كه به
اين زودي از
جهان برافتد.
در
زمان داريوش
اول، اين دين
نمايندة روحي
ملتي بود كه
در اوج عزت و
اقتدار خويش
به سر ميبرد.
ولي مردم، بيش
از آنكه
دوستدار منطق
باشند، به شعر
عشق ميورزند،
و اگر اساطير
و افسانههايي
در كار نباشد
ملتها از ميان
ميروند. به
همين جهت بود
كه ميترا و
آناهيته، خداي
خورشيد و ماه،
خداي رويش و
حاصلخيزي و
تناسل و روابط
جنسي نيز براي
خود
پرستندگاني
داشتند، و در
كنار
اهورمزدا
خداي رسمي
باقي ماندند؛
اسامي آنها در
زمان اردشير
دوم دوباره در
نوشتههاي
سلطنتي پيدا
شد. از آن به
بعد نام ميترا
روز به روز
بزرگتر و
نيرومندتر ميشد،
و نام
اهورمزدا رو
به زوال ميرفت.
چون قرن اول
ميلادي فرا
رسيد، پرستش
ميترا (= مهر)،
خداي جوان و
زيبا، كه
برگرد صورت او
هالهاي از نور
تصور ميشد و
نمايندة يكي
بودن اصل
قديمي آن با
خورشيد به
شمار ميرفت،
در سراسر
امپراطوري
روم رواج
يافت؛ انتشار
همين آيين
مهرپرستي بود
كه سبب برپا
داشتن عيد
ميلاد مسيح در
ميان مسيحيان
گرديد.1
اگر زردشت
فناپذير بود،
در آن هنگام
كه مجسمههاي
آناهيته يا
آفروديتة
ايراني را،
چند قرن پس
ازوفات خود،
در بسياري از
شهرهاي
شاهنشاهي
ايران ميديد،
بسيار شرمنده
ميشد. نيز
بدون شك بر وي
سخت ناگوار
بود كه ببيند بسياري
از كتابهاي
وحي شده به وي
را مغان و بزرگان
دين به صورت
طلسمهايي
براي شفاي
بيماران و
اسباب غيبگويي
و جادو
درآوردهاند.
پس از مرگ
زردشت،
دستگاه كهن
مذهبي «مردان
حكيم» يا مغان
بر وي و
تعليماتش
مسلط شدند، و با
وي همان كاري
كردند كه
روحانيان همة
مذاهب، در
پايان كار، با
زنديقان و
گردنكشان ميكنند،
و آنان را در تعليمات
و اصول دين
خود حل ميكنند؛
در ابتدا
زردشت را وارد
سلسلة مغان
كردند و پس از
آن وي را به
دست فراموشي
سپردند. آن مغان
با زهد و تحمل
سختي، و بس
كردن به يك
زن، و پيروي
از صدها آداب
و شعاير مقدس،
و خودداري از
خوردن گوشت و
قناعت كردن به
لباسهاي ساده
و دور از
خودنمايي
چنان شدند كه،
حتي در نظر
بيگانگان، و
از جمله
يونانيان، به
حكمت اشتهار
پيدا كردند و
تأثير كلام و
نفوذ
نامحدودي
نسبت به هموطنان
خود به
دست آوردند.
شاهان پارسي
شاگرد ايشان بودند،
و تا با آنان
مشورت نميكردند
به كارهاي مهم
بر نميخاستند.
مغان به چند
طبقه قسمت ميشدند؛
طبقات بالا
مردان حكيم
بودند، و
طبقات پايينتر
به كارهاي
غيبگويي و
جادوگري و
ستاره بيني و
خوابگزاري ميپرداختند؛
كلمة انگليسي
«Magic»
كه به معني
جادوگري است،
از نام آنان
مشتق شده است.
عناصر زردشتي
دين پارسي سال
به سال رو به
زوال بود. گرچه
در زمان سلسلة
ساسانيان (226-651
ميلادي) اين
دين از نو
رونقي پيدا
كرد، ظهور
اسلام و حملة
تركان به
ايران بكلي آن
را از ميان
برد. اكنون آيين
زردشتي، جز در
ميان گروه
اندكي در
ايران، و
نزديك
نودهزار
پارسيان
هندوستان، در
جاي ديگر ديده
نميشود. اين
مردم باقيمانده،
با كمال
اخلاص،
كتابهاي مقدس
خود را حفظ ميكنند
و به مطالعه و
تحقيق در آنها
ميپردازند؛
آتش و آب و خاك
و باد را به
عنوان چيزهاي
مقدس ستايش ميكنند،
و براي آنكه
مردگانشان،
با دفنشدن در
زمين يا سوخته
شدن در هوا،
سبب پليدشدن
خاك و هوا
نشوند، آنها
را در «دخمهها»
به اختيار
مرغان شكاري
ميگذارند.
اين زردشتيان
اخلاق عالي و
سجاياي نيكو
دارند، و خود
گواه زندهاي
هستند بر
اينكه دين
زردشتي چه
تأثير بزرگي در
تكامل تمدن
نوع بشر داشته
است.
VII –
آداب و اخلاق
پارسيان
قساوت
و بزرگواري-
قانون
پاكيزگي-
گناهان جسماني-
دوشيزگان و
مردان عزب-
ازدواج- زنان-
كودكان- نظر
پارسيان در
تعليم و تربيت
آنچه
ماية شگفتي ميشود
اين است كه
مردم ماد و
پارس، با وجود
آن ديني كه
داشتند، تا چه
حد بيرحم
بودند.
بزرگترين شاه
ايشان،
داريوش اول،
در كتيبة
بيستون چنين
ميگويد:
«فرورتيش
دستگير شد و او
را نزد من
آوردند. گوشها
و بيني و زبان
او را بريدم و
چشمهاي او را
درآوردم. او
را در دربار من
به غل و زنجير
كردند تا همة
مردم او را
ببينند. بعد
او را به
اكباتان بردم
و به دار
آويختم… و
اهورمزدا
ياري خود را
به من عطا كرد.
به ارادة
اهورمزدا
قشون من بر
قشوني كه از
من برگشته بود
پيروز شد و
چيترتخم را گرفته
نزد من
آوردند. من
گوشتها و بيني
او را بريدم و
چشمهاي او را
بركندم. او را
در دربار من
در غل و زنجير
داشتند، و
تمام مردم او
را ديدند. بعد
به امر من در
اربل او را
مصلوب كردند.»
داستانهايي
كه پلوتارك،
در سرگذشت اردشير
دوم و حوادث
اعدامي كه به
فرمان وي صورت
گرفته، نقل ميكند،
نمونههاي
خونيني از
اخلاق شاهان
پارس را در
دورة اخير
آنان نشان ميدهد.
بر كساني كه
خيانت ميورزيدند
هيچ گونه رحمت
و شفقتي روا
نميداشتند:
اين گونه
اشخاص، و
پيشوايان
ايشان را به
دار ميآويختند.
پيروانشان را
چون بنده ميفروختند
و شهرهاشان را
چپاول ميكردند
و پسرانشان را
اخته ميساختند،
و دخترانشان
را به اسيري
ميبردند و ميفروختند.
ولي عدالت و
حق مقتضي آن
نيست كه، در بارة
يك ملت، تنها
از اعمال و
رفتار شاهان
آن قضاوت شود؛
فضيلت چيزي
نيست كه مانند
اخبار تاريخي
روايت شود، و
نيكان و
پاكان، مانند
ملتهاي
خوشبخت،
تاريخي
ندارند. حتي
شاهان نيز، در
پارهاي از
موارد،
از خود اخلاق
نيك نشان ميدادند،
و چنان بود كه
ميان
يونانيان
پيمانشكن به
درستي عهد
معروف بودند.
چون پيماني ميبستند
به آن استوار
ميماندند، و به
اين ميباليدند
كه هرگز وعدهاي
را كه دادهاند
خلف نميكنند.
آنچه از تاريخ
پارسيها با
ستايش و تحسين
بايد ذكر شود
اين است كه
بندرت اتفاق
ميافتاد كه
فرد پارسي
براي جنگ با
پارسيها به مزدوري
گرفته شود؛ در
صورتي كه هر
كس ميتوانست
يونانيان را
براي جنگ با
خودشان اجير كند.1
برخلاف
آنچه از
خواندن تاريخ
آميخته به خون
و آهن اين قوم
به نظر ميرسد،
بايد گفت كه
اخلاق و
رفتارشان اين
اندازه سختي وخشونت
نداشته است.
پارسيها در
سخن گفتن صريح
و در دوستي
استوار
ومهماننواز
و بخشنده
بودند، و بر
رعايت آداب
معاشرت،
تقريباً به
اندازة مردم
چين، مواظبت
داشتند. چون
دو نفر، كه از
حيث رتبه با
يكديگر برابر بودند،
به هم ميرسيدند،
يكديگر را ميبوسيدند؛
و اگر كسي به
شخصي
بلندمرتبهتر
از خود برميخورد،
پشت دو تا ميكرد
و به او
احترام ميگذاشت.
در مقابل
اشخاص كوچكتر
گونة خود را
براي بوسيدن
پيش ميآوردند؛
براي مردم
متعارفي،
تواضع مختصري
كافي بود. چيز
خوردن در كنار
راه را سخت
ناپسند داشتند؛
بيني گرفتن
وآب دهن
انداختن درمقابل
ديگران را بد
ميدانستند.
تا زمان
خشيارشا،
درخوردن و
نوشيدن سادگي
فراوان
داشتند، و جز
يك بار در روز
خوراك نميخوردند
و جز آب خالص
چيز ديگري نمينوشيدند.
پاكيزگي را،
پس از زندگي،
بزرگترين نعمت
ميدانستند،
و چنان ميپنداشتند
كه كار نيكو
چون از دست
ناپاك سرزند
ارزشي ندارد؛
«چه انسان،
اگر در برانداختن
فساد [ ميكروبها؟]
قيام نكند،
فرشتگان در
جسم او منزل
نخواهند كرد.»
كساني را كه
سبب پراكنده
شدن بيماريهاي
واگيردار ميشدند
سخت كيفر ميدادند.
در جشنها، همة
مردم با
لباسهاي پاك
سفيدي حاضر ميشدند.
در شريعت او،
مانند دو
شريعت
برهمايي و
موسوي، آداب و
رسوم تطهير و
جلوگيري از
پليدي بسيار
بود. در كتاب مقدس
زردشت،
فصلهاي مطولي
است كه همه از
قواعد مخصوص
پاكي جسم و
جان بحث ميكند.
در آن كتاب
آمده است كه
چيدن ناخن و
مو، و نفس
كشيدن از
دهان، همه،
پليدي است، و
ايراني فرزانه
بايد از آنها
پرهيز كند،
مگر اينكه
قبلا آنها را
پاك كرده
باشند.
كيفر
گناهان
جسماني در
شريعت زردشت،
مانند شريعت
يهودي، بسيار
سخت بود.
استمناي با
دست را با
شلاق زدن
مجازات ميكردند؛
كيفر لواط و
زنا آن بود كه
زن يا مردي را
كه مرتكب چنين
گونه اعمال ميشدند
«بكشند، زيرا
از مار خزنده
و گرگ زوزهكش
بيشتر مستحق
كشتن هستند.»
از آنچه هم
اكنون از
نوشتههاي
هرودوت نقل ميكنيم
معلوم ميشود
كه، بنابر
معهود، ميان
گفتار و كردار
تفاوت بوده
است؛ گفتة
هرودوت چنين
است: «پارسيان ربودن
زنان را، به
وسيلة زور و
قدرت، كار
ناپاكان و
بدان ميدانند؛
ولي در فكر
انتقام
برآمدن، پس از
ربوده شدن
زني، كار
احمقان است؛ و
آنان را از
ياد بردن كار
فرزانگان؛ چه
واضح است كه
اگر خود زنان
به اين كار
مايل نباشند،
هرگز كسي نميتواند
آنان را
بربايد». و در
جاي ديگر ميگويد:
«پارسيان امرد
بازي را از يونانيان
آموختهاند»؛
اگر چه نميشود
به آنچه اين
خبرنگار عجيب
آورده
اعتماد
كرد، از
سرزنشهاي
سختي كه
«اوستا» دربارة
عمل لواط ميكند،
تا حدي گفتة
هرودوت تأييد
ميشود:
«اوستا» در چند
جا تكرار ميكند
كه اين گناه
زشت قابل
آمرزش نيست و
«هيچ چيز آن را
پاك نميكند.»
البته
شريعت زردشت
چنان نبود كه
بيشوهر
ماندن
دوشيزگان وزن
نگرفتن پسران
عزب را تشويق
كند، ولي تعدد
زوجات و
اختيار كردن
همخوابگان و
كنيزكان مجاز
شمرده ميشد؛
و اين از آن
جهت بود كه در
يك اجتماع، كه
اساس آن بر
سپاهيگري و
نيروي نظامي
قرار دارد، احتياج
به آن هست كه
هر چه ممكن
است تعداد
فرزندان
زيادتر شود.
«اوستا» در اين
باره چنين ميگويد:
«مردي كه زن
دارد بر آن كه
چنين نيست
فضيلت دارد، و
مردي كه
خانوادهاي
را سرپرستي ميكند
بر آن كه
خانواده
ندارد فضيلت
دارد، و مردي
كه پسران
فراوان دارد
بر آن كه چنين
نيست فضيلت
دارد، و
ثروتمند برتر
از مردي است
كه ثروت ندارد؛»
اينها همه
مقياسهايي
است كه مقام
اجتماعي
متعارف ميان
ملتهاي مختلف
را تعيين ميكند.
خانواده در
نظر آنان
مقدسترين
سازمان اجتماع
به شمار ميرفت.
زردشت از
اهورا پرسيده
بود كه:اي
مقدس دادار
گيتي جسماني،
آيا دوم خوشترين
جاي زمين
كجاست؟ پس
اهورمزدا گفت:
… هر آينه جايي
كه مرد مقدس
خانهاي
بسازد كه
داراي آتش و
گاو و گوسفند
و زن و فرزند و
اهل بسيار
باشد. پس از
آن، گاو و
گوسفند بسيار
و آرد بسيار
علف بسيار و
سگ بسيار و
زنان بسيار و
بچههاي
بسيار و آتش
بسيار و اسباب
زندگي خوب
بسيار باشد.»
حيوان، و
مخصوصاً سگ،
جزء لايتجزاي
خانواده به
شمار ميرفت؛ همان
گونه كه در
قسمت آخر ده
فرمان موسي
نيز چنين بود.
اگر جانوري
آبستن بود و
جايي نداشت، بر
نزديكترين
خانه واجب بود
كه از آن
پرستاري كند.
اگر كسي خوراك
فاسد يا بسيار
داغ به سگي ميخورانيد،
به او كيفر
سخت ميدادند؛
هر كس «ماده
سگي را، كه سه
سگ با او نزديكي
كرده بود، ميزد»
با هزار و
چهارصد
تازيانه
مجازات ميشد.
گاو نر را، به
واسطة قوة
بارور كردن
فراواني كه
داشت، احترام
ميكردند، و
براي ماده گاو
دعاها و
قربانيهاي خاص
داشتند.
چو ن فرزندان
به سن رشد ميرسيدند،
پدرانشان
اسباب كار
زناشويي
ايشان را
فراهم ميساختند.
دامنة انتخاب
همسر وسيع
بود، زيرا چنانكه
روايت شده
ازدواج ميان
خواهر و
برادر، پدر و
دختر، و مادر
و پسر معمول
بوده است.
كنيزك و
همخوابه
گرفتن عنوان
تجملي داشت كه
تنها مخصوص
ثروتمندان
بود. اعيان و
اشراف، چون
براي جنگ به
راه ميافتادند،
پيوسته دستهاي
از اين
همخوابگان با
خود همراه ميبردند.
شمارة
كنيزكان حرم
شاهي را، در
دورههاي
متأخر
شاهنشاهي،
ميان 329 و 360 گفتهاند،
چه در آن زمان
عادت بر اين
جاري شده بود
كه، جز در
مورد زنان
بسيار زيبا،
هيچ زني از
زنان حرم
دوبار
همخوابة شاهنشاه
نميشد.
در زمان
زردشت
پيغمبر،
زنان، همان
گونه كه عادت
پيشينيان
بود، منزلتي
عالي داشتند:
با كمال
آزادي، و با
روي گشاده، در
ميان مردم آمد
و شد ميكردند؛
صاحب ملك و
زمين ميشدند
و در آن
تصرفات
مالكانه
داشتند و ميتوانستند،
مانند اغلب
زنان روزگار
حاضر، به نام
شوهر، يا به
وكالت از طرف
وي، به كارهاي
مربوط به او
رسيدگي كنند.
پس از داريوش،
مقام زن،
مخصوصاً در
ميان طبقة
ثروتمندان،
تنزل پيدا
كرد. زنان
فقير، چون
براي كار كردن
ناچار از آمد
و شد در ميان
مردم بودند،
آزادي خود را
حفظ كردند،
ولي، در مورد
زنان ديگر، گوشه
نشيني زمان
حيض، كه
برايشان واجب
بود، رفته
رفته ادامه
پيدا كرد و
سراسر زندگي
اجتماعي
ايشان را فرا
گرفت، و اين
اامر،
خود، مبناي
«پردهپوشي»
در ميان
مسلمانان به
شمار ميرود.
زنان طبقات
بالاي اجتماع
جرئت آن
نداشتند كه،
جز درتخت روان
روپوشدار، از
خانه بيرون بيايند؛
هرگز به آنان
اجازه داده
نميشد كه
آشكارا
بامردان
آميزش كنند؛
زنان شوهردار
حق نداشتند
هيچ مردي را،
ولو پدر يا
برادرشان
باشد، ببينند.
در نقشهايي كه
از ايران
باستان برجاي
مانده، هيچ
صورت زن ديده
نميشود و
نامي از ايشان
به نظر نميرسد.
كنيزكان
آزادي بيشتري
داشتند، چه
لازم بود از
مهمانان
خواجة خود
پذيرايي كنند.
زنان حرم
شاهي، حتي در
دورههاي
اخير نيز، در
دربار تسلط
فراوان
داشتند و، در
كنگاش كردن،
با خواجهسرايان،
و در طرحريزي
وسايل شكنجه،
با شاهان رقابت ميكردند.1
فرزند
داشتن نيز،
مانند
ازدواج، از
موجبات بزرگي
و آبرومندي
بود. پسران
براي پدران
خود سود اقتصادي
داشتند و در
جنگها به كار
شاهنشاه ميخوردند؛
ولي دختران
طرف توجه
نبودند، چه به
خانهاي، جز
خانوادة خود،
ميرفتند و
كساني، جز
پدرانشان، از
ايشان بهرهمند
ميشدند. از
گفتههاي
ايرانيان
قديم در اين
باره يكي اين
است كه: «پدران
از خدا مسئلت
نميكنند كه
دختري به
ايشان روزي
كند، و
فرشتگاه
دختران را از
نعمتهايي كه
خدا به آدمي
بخشيده به
شمار نميآورند.»
شاهنشاهي هر
سال براي
پدراني كه
پسران متعدد
داشتند
هدايايي ميفرستاد-
تو گويي بهاي
خون آن
فرزندان را از
پيش ميپرداخت.
زنان شوهردار
يا دوشيزگاني
را كه از راه
زنا باردار ميشدند
و در صدد سقطجنين
بر نميآمدند،
ممكن بود
ببخشند؛ چه،
بچهانداختن
در نظر ايشان
بدترين گناه
بود و مجازات
اعدام داشت.
در يكي از
تفسيرهاي
زردشتي قديم،
به نام
«بندهشن»،
وسايل
جلوگيري از
باردار شدن
ذكر شده، ولي
مردم را از
توسل به آنها
برحذر داشته است؛
از جمله
مطالبي كه در
آن كتاب آمده
يكي اين است:
«دربارة امر
توالد و تناسل
در كتاب مقدس چنين
آمده است كه
چون زن از حيض
پاك شود، تا
ده شبانروز
آمادة آن است
كه، چون با
مردي نزديكي كند،
باردار شود.»
فرزندان
تا سن پنجسالگي
به اختيار
مادر، و از
پنج تا هفت سالگي
تحت سرپرستي
پدر بودند، و
در اين سن به مدرسه
داخل ميشدند.
تعليم و تربيت
غالباً منحصر
به فرزندان اعيان
و ثروتمندان
بود. و اين كار
معمولا به وسيلة
كاهنان صورت
ميگرفت. يكي
از اصول رايج
آن بود كه محل
مدرسه نزديك
بازار نباشد،
تا دروغ و
دشنام و
تزويري كه در
آنجا رايج است
مايه تباهي
حال كودكان
نشود. كتابهاي
درسي، «اوستا»
و شرحهاي آن
بود؛ مواد درسي
شامل مسائل
ديني و طب و
حقوق ميشد؛ درس
را از راه
سپردن به
حافظه فرا ميگرفتند،
و بندهاي طويل
را از بر ميكردند
و مكرر ميخواندند.
پسران طبقات
پايين اجتماع
دردسر درس
خواندن
نداشتند و
تنها سه چيز
را
ميآموختند:
اسبسواري،
تيراندازي، و
راستگويي.
تعليمات عالي
تا سن بيست يا
بيست و چهار
سالگي ادامه
مييافت، و به
بعضي از
فرزندان
اشراف
تعليمات مخصوصي
ميدادند كه
براي
فرمانداري
استانها و
تصدي مشاغل
دولتي مهيا
شوند؛ ولي
آنچه براي همه
مشترك بود فرا
گرفتن فنون
جنگ بود. زندگي
دانشجويان در
مدارس عالي
بسيار دشوار بود،
شاگردان صبح
زود بيدار ميشدند،
مسافت زيادي
را ميدويدند،
بر اسبان سركش
سوار ميشدند
و بسرعت ميتاختنند؛ديگر
از كارهاي اين
مدارس
شناوري، شكار
جانوران،
دنبال كردن
دزدان،
كشاورزي و
درختكاري، و
طي كردن
مسافتهاي درازي
در گرماي شديد
تابستان يا
سرماي جانگزاي
زمستان بود؛
آنان را چنان
پرورش ميدادند
كه بتوانند
تغييرات و
سختيهاي
اقليم را نيكو
تحمل كنند و
با خوراك خشن
ساده بسازند و،
بيآنكه سلاح
و لباسشان تر
شود، از
رودخانهها بگذرند.
اين گونه
تعليمات بوده
است كه، در
لحظاتي كه
فردريش نيچه
ميتوانست
تنوع و
درخشندگي
فرهنگ و تمدن
يونان قديم را
فراموش كند،
اسباب سرور
خاطر او را
فراهم ميآورد.
بر گرفته
از كتاب
تاريخ تمدن ويل
دورانت
جلد اول