تقديم  به  روان پاك  همسر  نازنينم    افسانه www.shariaty.com              

Connect me      English page

نجوم

    ا دبيات    

    تاريخ  

   فلسفه

پزشكي         

درباره من    /     تماس با من  /   نظر شما

روان شناسي  

   رايانه     

علوم و فناوري  

گوناگون   

كتابخانه

  نوشته ها   /  كارهاي تصويري   /  كارهاي صوتي    /   عكس    مجموعه هاي انتخابي      پشتيباني

داستانهاي كوتاه 

   سخنان كوتاه

عكس

        فيلم  ( ويدئو )

 فيلمهاي مستند علمي

 

قوم يهود

ارض موعود

فلسطين- اقليم- دورة ماقبل تاريخ- ملت ابراهيم – يهوديان در مصر- سفر خروج- فتح كنعان

نويسنده‌اي چون باكل يا مونتسكيو، كه دوست داشته باشد تاريخ را با جغرافيا توضيح و تفسير كند، دربارة فلسطين صفحات فراواني مي‌تواند بنويسد. سرزمين فلسطين، از دان در شمال تا بئرسبع در جنوب، بيش از دويست و چهل كيلومتر طول دارد، و عرض آن، از جايگاه فلسطيان در باختر تا محل سوريان و آراميان و بنوعمون و موآبيان و ادوميان در خاور، ميان چهل ‌و صد و سي كيلومتر تغيير مي‌كند؛ براي سرزميني به اين كمي وسعت، شخص توقع آن ندارد كه نقش بزرگي در تاريخ داشته يا پس از خود اثري، بزرگتر از اثر بابل و آشور و پارس و شايد بزرگتر از اثر مصر و يونان، برجاي گذاشته باشد. ولي خوشبختي يا بدبختي فلسطين در آن بوده كه در نيمه راه ميان پايتختهاي نيل و پايتختهاي دجله و فرات قرار داشته؛ همين وضع جغرافيايي سبب آن بوده است كه فلسطين به صورت مركز بازرگاني درآيد، و از همين راه جنگ به آن سرزمين كشيده شود. عبرانيان بدبخت بارها ناچار شدند كه در جنگ ميان امپراطوريها به يكي از طرفين بپيوندند و جزيه بپردازند يا در زير پاي جنگاوران لگدمال شوند. با مطالعة تورات، و توجه به زاري و فرياد نويسندگان مزامير و پيامبراني كه در بدبختي خود از آسمان ياري مي‌خواسته‌اند، معلوم مي‌شود كه سرزمين يهود را چه خطرهايي تهديد مي‌كرده و در واقع، ميان دو سنگ‌آسياب زبرين و زيرين بين‌النهرين و مصر، پيوسته در حال نرم‌شدن بوده است.

تاريخ اقليمي اين سرزمين يك بار ديگر بر ما آشكار مي‌سازد كه كاخ تمدن چه اندازه در معرض آفات است، و دو دشمن بزرگ آن، يعني توحش و خشكي، چگونه پيوسته در كمين ويران كردن آن نشسته‌اند. زماني در سرزمين فلسطين، بنابر فقرات مختلفي كه در اسفار پنجگانة تورات آمده، «شير و شهد جاري بوده». يوسفوس، در قرن اول ميلادي؛ دربارة فلسطين و مردم آن چنين نوشته است: «رطوبت آن براي كشاورزي كافي، و سرزمين بسيار زيبايي است. درختان

فراوان دارد و ميوه‌هاي پاييزة جنگلي و بستاني در آن بسيار است… رودخانه‌هايي كه به شكل طبيعي به كار آبياري بخورد زياد نيست، بلكه رطوبت زمين از باران است كه هميشه كفاف احتياج را مي‌دهد.» در ازمنة قديم باران بهاري را، كه مايه سيراب شدن زمين بود؛ در آب‌‌انبارهايي ذخيره مي‌كردند، و هنگام ضرورت از اين آب‌انبارها، يا از چاههاي فراواني كه در سراسر فلسطين حفر شده بود، آب به سطح زمين مي‌آوردند و با شبكه‌اي از مجاري آن را به مصرف كشاورزي مي‌رساندند؛ اين، خود، بنيان مادي تمدن يهود را تشكيل مي‌داد. از زميني كه به اين ترتيب آبياري مي‌شد گندم و جو و چاودار به دست مي‌آمد، و بر دامنة كوهها درختان مو و زيتون و انجير و خرما و ميوه‌هاي گوناگون ديگر حاصل نيكو مي‌داد. چون جنگي در مي‌گرفت و اين زمينهايي را كه به زحمت آباد نگاه داشته بودند باير مي‌ساخت، يا كشورگشايان مردمي را كه به آبادي اين اراضي مي‌پرداختند به تبعيد مي‌فرستادند، بزودي سرزمين فلسطين حالت قفر و صحرايي پيدا مي‌كرد، و در مدت چند سال آنچه نسلهاي متوالي آباد كرده بودند از ميان مي‌رفت. از روي زمينهاي قفر و واحه‌هاي ناچيز و پراكنده‌اي كه اكنون در فلسطين ديده مي‌شود، و يهوديان پس از هجده قرن دربه‌دري و پراكندگي و چشيدن عذاب به آنها بازگشته‌اند، هرگز نمي‌توان دريافت كه اين سرزمين در آن زمانهاي دور چه اندازه آباد و حاصلخيز بوده است.

تاريخ فلسطين كهنه‌‌تر از آن است كه اسقف آشر فرض كرده است. بقاياي دورة نئاندرتال از نواحي مجاور درياي جليل به دست آمده، و پنج استخوانبندي نئاندرتال بتازگي در غاري نزديك حيفا كشف شده است؛ به احتمال قوي، فرهنگ موستري، كه در حوالي 40,000ق‌م در اروپا به گل نشسته بود، تا فلسطين امتداد داشته. در اريحا، ضمن حفاري كف اطاقها، آتشدانهايي از عصر نوسنگي بيرون آمده كه تاريخ ناحيه را به اواسط عصر ميانة متوسط مفرغ (2000-1600ق‌م) مي‌رساند؛ در آن زمان شهرهاي فلسطين و سوريه به اندازه‌اي ثروتمند بوده كه مصريان را به خيال تسخير آنها انداخته است. در قرن پانزدهم قبل از ميلاد اريحا شهر باروداري بود، و بر آن شاهاني حكومت مي‌كردند كه سيادت مصر را قبول داشتند. در گورهاي آن پادشاهان، كه به وسيلة هيئت علمي گارستانگ اكتشاف و حفاري شده، صدها گلدان و هداياي مخصوص مردگان و چيزهاي ديگر به دست آمده، و همه نشان مي‌دهد كه در زمان تسلط هيكسوسها زندگي در اين شهر وضع بساماني داشته، و در روزگار ملكه حتشپسوت وتحوطمس سوم شهر اريحا داراي تمدن و فرهنگ پيشرفته‌اي بوده است. هر روز بيش از پيش اين نكته بر ما روشن مي‌شود كه تاريخي كه براي آغاز تاريخ و تمدن ملل و اقوام معين كرده‌ايم تنها نشانة ناداني ماست. نامه‌هاي تل‌العمارنة منظره و نقشه‌اي از زندگي مردم را در فلسطين و سوريه، مقارن با زماني كه يهوديان به درة نيل گام نهاده‌اند، در برابر ما مجسم مي‌سازد. اگر به يقين نتوان گفت، لااقل احتمال قوي هست كه بايد، از كلمة «حبيرو» يا «عبيرو» كه در آن نامه‌ها آمده، مقصود همان عبرانيان بوده باشد.1

يهوديان چنان معتقد بودند كه ملت ابراهيم از شهر اور، واقع در سومر، مهاجرت كرده و، در حوالي 2200ق‌م و هزار سال قبل از موسي، در فلسطين مستقر شده‌اند؛ پيروزي ايشان بر كنعانيان همان استيلاي عبرانيان بر زميني بوده است كه خدا به آنان وعده داده بود. امرافل كه در سفر پيدايش (1014) به عنوان «شاه شنعار در آن ايام» به نام وي اشاره شده، محتملا همان امرپل، پدر حموربي، است كه پيش از وي بر بابل سلطنت مي‌كرده است

 

چندخدايي-يهوه- اعتقاد به بزرگترين خدا- خصايص دين عبراني- انديشة گناه- قرباني- ختنه‌كردن- روحانيت- خدايان عجيب

پس از انتشار كتاب شريعت [= اسفار پنجگانة تورات] ، ساختمان اورشليم مهمترين حادثة داستان حماسي قوم يهود به شمار مي‌رود. آن معبد تنها خانة يهوه نبود، بلكه عنوان مركز روحاني يهود، پايتخت آن قوم، و وسيلة انتقال سنن و آداب ايشان را داشت، و همچون منار يادگاري بود كه، در طي قرنها سرگرداني بر روي زمين، پيوسته يهوديان به آن نظر داشته‌اند. از اين گذشته، در بالا بردن سطح دين عبراني، و رساندن آن از درجة يك شرك ابتدايي به درجة يك ايمان بيگذشت و راسخ سهم بزرگي داشته، و خود اين ايمان نيز يكي از عقايد خلاق تاريخ بشريت به شمار مي‌رود.

يهوديان، در آغاز پيدايش خود بر صحنة تاريخ، بدويان بيابانگردي بودند كه از اجنة هوا مي‌ترسيدند و سنگ و چهارپا و گوسفند وارواح غارها و تپه‌ها را مي‌‌پرستيدند. هرگز از پرستش گاو و گوسفند وبره غافل نماندند؛ حضرت موسي، چنانكه مي‌دانيم، نتوانست عادت «گوسالة طلايي» پرستيدن را، بتمامي، از ميان قوم خود ريشه‌كن كند، زيرا عبادت و تقديس مصريان نسبت به گاو نر هنوز از يادها نرفته بود، و مدتهاي دراز اين جانور نيرومند علفخوار رمز يهوه به شمار مي‌رفت. در سفر خروج (32 . 25 –28) مي‌خوانيم كه چگونه

موسي، به كمك لاويان- يعني طبقة كاهنان-، سه هزار از ايشان را به كيفر بت‌پرستي كشت.1 در تاريخ قديم يهود دلايل فراواني است كه از مارپرستي آن قوم حكايت مي‌كند؛ از تصوير ماري كه در قديميترين آثار يهودي ديده مي‌شود گرفته تا مار مسيني كه موسي آن را ساخت و يهوديان در زمان حزقيا (حوالي 720ق‌م) در هيكل خود به پرستش آن پرداختند. مار در نظر يهوديان، مانند بسياري از ملتهاي ديگر، جانور مقدسي بود؛ از آن جهت كه اين جانور را رمز نري بارآور مي‌دانستند؛ و نيز از آن جهت كه اين حيوان نمايندة حكمت و زيركي و جاودانگي به شمار مي‌رفت، و از آن گذشته مي‌توانست سر و ته بدن خود را به يكديگر متصل كند. بعضي از عبرانيان، بعل را، مانند «لينگه» در نظر هنديان، به صورت سنگ مخروطي شكلي مجسم مي‌ساختند و آن را تقديس مي‌كردند، و به تصور ايشان اصل نري در توليدمثل به شمار مي‌رفت و عنوان شوهر زمين و باروركنندة آن را داشت. همان‌گونه كه پرستش خدايان متعدد اوليه به صورت پرستش ملايكه و قديسان، و نيز به صورت «ترافيم»، يا بتهاي كوچك قابل حمل و نقل، درآمده بود كه آنها را به عنوان خداهاي خانگي تقديس مي‌كردند، معتقدات سحري نيز، كه در آداب پرستش قديم وجود داشت، با وجود جلوگيري انبيا و كاهنان، تا زمانهاي متأخر در ميان يهوديان برقرار ماند. چنان به نظر مي‌رسد كه مردم موسي و هارون را جادوگر و مروج غيبگويي و سحر مي‌دانسته‌اند. پيشگويي از آينده گاهي با بيرون انداختن نرد «اوريم» و «توميم» از صندوقي (افود) صورت مي‌گرفت- و اين خود عادتي است كه هنوز براي پي‌بردن به مشيت خدايان از آن استفاده مي‌شود. كاهنان يهود سخت در مقابل اين عادات مقاومت كردند و مردم را به آن مي‌خواندند كه تنها به يك نيروي سحري ايمان داشته باشند، كه همان نيروي قرباني و نماز و صدقه است.

رفته رفته مفهوم يهوه به عنوان تنها خداي ملي تشكل يافت، و به اين ترتيب دين يهودي وحدت و سادگي خاصي پيدا كرد و از پريشاني شركي كه بر سرزمين بين‌النهرين حكمفرما بود بيرون آمد و به مقام بلندي رسيد. ظاهراً چنان به نظر مي‌رسد كه يهوديان فاتح يكي از خدايان كنعاني به نام يهو2 را انتخاب كرده و از آن، خداي سخت و صلب و جنگاور و گردنفرازي مطابق تصور خود ساختند و محدوديتهايي براي آن قايل شدند كه آدمي دوستار آن است. مثلا آن خدا از مردم نمي‌خواهد كه معتقد به همه چيز دانستن او باشند؛ شاهد بر اين مدعا آن است كه وي از يهوديان خواست كه برخانه‌هاي خود خون گوسفندان قرباني بپاشند، تا چون خدا مي‌خواهد مردم مصر را هلاك كند، آنان را بشناسد و نادانسته هلاكشان نسازد؛

ديگر آنكه اين خدا معصوم از خطا نيست؛ بدترين خطايي كه از وي سرزده آفرينش آدم و رضايت دادن به پادشاهي شائول بوده است كه بر آنها پشيمان شده، و در آن زمان اين پشيماني براي وي دست داده كه فرصت گذشته بود. گاهگاهي علامت حرص و شره و خشم و عطش خون و هوس و كج‌خلقي در اين خدا مشاهده مي‌شود: «و رأفت مي‌كنم، بر هر كه رئوف هستم. و زحمت خواهم كرد، بر هر كه رحيم هستم.» از مكر و حيله‌اي كه يعقوب براي انتقام گرفتن از لابان به كار مي‌برد خرسند است؛ ضمير و وجدان وي، مانند كشيشي كه واردميدان سياست شده، قابليت انعطاف دارد. پرگوست و سخنراني دراز را دوست دارد؛ با شرم است و به مردم اجازه نمي‌دهد كه كه جز پشت، جاي ديگري از بدن او را نظاره كنند. هرگز خدايي تا اين درجه به صورت آدمي ديده نشده.1

چنان به نظر مي‌رسد كه اين خدا نخست خداي تندر بوده و در كوهها مي‌زيسته، و مردم به همان سبب او را مي‌پرستيدند كه، به همان سبب هم، گوركي در روزهاي طوفاني مؤمن مي‌شده است. نويسندگان اسفار پنجگانه، كه دين را آلتي براي حكومت و سياست ساخته بودند، اين وولكن، يا خداي رعد، را به صورت مارس، يا خداي جنگ، درآوردند، و يهوه در ميان دستهاي نيرومند ايشان همچون خداوند جنگجويي شد كه پيوسته بندگان را به كشور گشايي و پيروزي مي‌خواند و، با همان دليري و نيرويي كه خدايان كتاب ايلياد جنگ مي‌كردند، به خاطر ملت يهود به جنگ مي‌پرداخت. موسي در اين باره مي‌گويدكه: «خداوند مرد جنگي است»؛ داوود همين مضمون را به اين صورت مي‌آورد كه «دستهاي مرا به جنگ تعليم مي‌دهد.» يهوه چنين وعده مي‌دهد: «هرقومي را كه بديشان برسي متحير خواهم ساخت و جميع دشمنانت را پيش تو روگردان خواهم ساخت»، و حويان و كنعانيان و حتيها را «بتدريج خواهم راند»؛ و مي‌گويد كه همة زمينهايي كه يهوديان گشوده‌اند از آن اوست. وي با صلح و صفاي بيمعني سروكار ندارد و مي‌داند كه حتي خود ارض موعود جز با شمشير به دست نخواهد آمد، و جز با شمشير به تصرف نخواهد ماند. وي خداي جنگ است، زيرا بايستي چنين باشد؛ قرنهاي متوالي بايد بگذرد و شكستهاي جنگي و فرمانبرداريهاي سياسي و تطور اخلاقي پيش بيايد، تا اين خدا به صورت خداي شريف و محبوب و پدر هيلل2 و مسيح

درآيد. يهوه مانند سربازي به خود مي‌بالد، و با ولع فراوان خواستار حمد و ستايش است واصرار دارد كه با غرق كردن مصريان قدرت خود را نمايش دهد: «و مصريان خواهند دانست كه من يهوه هستم، وقتي كه از فرعون و ارابه‌هايش وسوارانش جلال يافته‌باشم.» براي آنكه ملتش پيروز شود، اقسام وحشيگري را مرتكب مي‌شود يا به ارتكاب آنها فرمان مي‌دهد؛ اين وحشيگريها، همان اندازه كه در نظر ما نفرت‌انگيز است، با اخلاق و روحية مردم آن زمان سازگاري داشته است. چون «قوم با دختران موآب زنا كردن گرفتند، خداوند به موسي گفت كه تمامي رؤساي قوم را گرفته، ايشان را، براي خداوند، پيش آفتاب به دار بكش تا شدت خشم خداوند از اسرائيل برگردد»؛ اين همان اخلاق آسورباني‌پال و آشور است. رحمت و مغفرت خود را شامل حال كساني قرار مي‌دهد كه او را دوست دارند و فرمانش را مي‌پذيرند، ولي مانند نطفة بيماريهاي ارثي كار مي‌كند: «من كه يهوه خداي تو مي‌باشم، خداي غيور هستم كه انتقام گناه پدران را از پسران، تا پشت سوم و چهارم، از آنان كه دشمن دارند مي‌گيرم.» به اندازه‌اي سخت انتقام است كه مي‌‌خواهد همة قوم يهود را، به كيفر آنكه گوسالة طلايي را پرستيده‌اند، هلاك كند، و موسي ناچار از آن مي‌شود كه با وي بحث كند تا بتواند جلوي خود را بگيرد و از اين كار منصرف شود. موسي به يهوه مي‌گويد: «از شدت خشم خود برگرد و از اين قصد بدي به قوم خويش رجوع فرما»، «پس، خداوند از آن بديي كه گفته بود كه به قوم خود مي‌رساند، رجوع فرمود.» آنگاه يهوه آهنگ آن مي‌كند كه كوچك و بزرگ يهود را، براي نافرماني نسبت به موسي، از ميان بردارد، ولي موسي رحمت وي را به يادش مي‌آورد و به او مي‌گويد كه نيك بينديشد كه مردم، پس از اين كار، دربارة وي چه خواهند گفت. از ملت خود آزمايشهاي بسيار سخت مي‌خواهد؛ از ابراهيم خواستار مي‌شود كه جگرگوشة خودرا قرباني كند؛ ابراهيم نيز، مانند موسي، اصول اخلاق را به يهوه مي‌آموزد و به او اندرز مي‌دهد كه اگر در شهرهاي سدوم و عموره پنجاه يا چهل يا سي يا بيست يا ده مرد نيكوكار باشد، آنجاها را ويران و زير و زبر نكند. خرده خرده، خداي خود را به جانب مرحمت و بخشايش مي‌كشد، و اين، خود، بخوبي مجسم مي‌سازد كه چگونه تكامل و تطور اخلاقي بشر مستلزم آن است كه، در زمانهاي متوالي، آدمي در تصويري كه از خداي خود مي‌سازد تجديدنظر كند، تا آن را با اين تطور اخلاقي هماهنگ سازد. لعنتهايي كه يهوه در مقابل نافرماني به ملت برگزيدة خويش مي‌فرستد، خود، سرمشق لعنت و دشنام است، و شايد همينها الهامبخش كساني بوده است كه، در محاكم تفتيش افكار اسپانيا، حكم به سوزاندن كافران مي‌داده، يا اشخاصي مانند اسپينوزا را از جامعه طرد مي‌كرده‌اند:

يهوه، تنها، خدايي نبود كه يهوديان يا خود وي به وجودش معترف بودند؛ چيزي كه در نخستين حكم از (= ده فرمان) احكام عشره خواسته، اين است كه مقام او را برتر از مقام ديگران قرار دهند. اقرار مي‌كند به اينكه «خداي غيور» است، و فرمان مي‌دهد كه «خدايان ايشان را سجده منما، آنها را عبادت مكن، و موافق كارهاي ايشان مكن؛ بلكه آنها را منهدم ساز و بتهاي ايشان را بشكن.» پيش از زمان اشعيا، يهوديان بندرت در اين انديشه بودند كه يهوه خداي همة قبايل و حتي همة عبرانيان است. موآبيان شمش را براي خدايي خود داشتند. نعومي چنان گمان داشت كه اگر روت نسبت به اين خدا وفادار بماند عيبي ندارد. بعل زبوب خداي عفرون بود و ملكوم خداي عمون: جدايي سياسي و اقتصاديي كه در ميان تيره‌هاي مختلف قوم يهودي برقرار بود، طبيعتاً، از لحاظ ديني به آن نتيجه مي‌رسيد كه، به اصطلاح ما، استقلال ديني نيز براي هر دسته پيدا شود. حضرت موسي در سرود معروف خود چنين مي‌گويد: «كيست مانند تو، اي خداوند، در ميان خدايان؟» و سليمان چنين مي‌گويد: «خداي ما از جميع خدايان عظيمتر است». جز دانشمندان، ديگر يهوديان نه تنها تموز را خداي برحقي تصور مي‌كردند، بلكه پرستش آن زماني چنان در سرزمين يهود رواج داشت كه حزقيال نبي، از آنكه بانگ زاري و اندوه بر تموز در معبد شنيده مي‌شود، شكايت مي‌كرد. قبايل يهود به اندازه‌اي از يكديگر متمايز بودند و استقلال داشتند كه، حتي در زمان ارمياي نبي نيز، هر طايفه براي خود خداي خاصي داشت: «زيرا كه اي يهودا، خدايان تو به شمارة شهرهاي تو مي‌باشند.» و آن پيغمبر، از اينكه مي‌ديد قومش بعل و مولك را مي‌پرستند، اندوهگين و خشمناك شده بود. چون در ايام داوود و سليمان وحدت سياسي برقرار شد و معبد اورشليم به صورت مركز عبادت يهوديان درآمد، اثر سياست و تاريخ در دين نيز منعكس شد، و يهوه عنوان خداي يگانة همة يهوديان را پيدا كرد. يهوديان جز اين گام، يعني توجه به اينكه آنان را خدايي بزرگتر از خدايان ديگر افراد بشر است (پرستش خداي اعظم1)، تا دورة انبياي بني‌اسرائيل، گام ديگري به طرف توحيد واقعي برنداشتند.2 ولي بايد گفت كه دين عبراني، حتي در مرحلة يهوه‌پرستي نيز، از هر دين ديگري كه پيش از دورة انبياي بني‌اسرائيل وجود داشته،

جز دين زودگذر آفتابپرستي مصريان در زمان اخناتون، به توحيد نزديكتر بوده است. دين يهودي بر ديگر دينهاي آن زمان، از لحاظ عظمت و نيرو و وحدت فلسفي و استحكام و تأثير اخلاقي، برتري داشت، و اگر، از لحاظ احساساتي و شعري، بر شرك بابلي و يوناني نمي‌چربيد، لااقل با آنها برابر بود.

در اين دين سخت و تاريك، آداب و شعاير باشكوه و تشريفات مسرت‌بخشي كه در ميان پرستندگان خدايان مصري و بابلي رواج داشت ديده نمي‌شد. انديشة يهوديان، با اين فكر آدمي كه در برابر پروردگار توانايي است كه وي را در تحت ارادة خويش دارد و در مقابل اين خدا فناي محض است، تاريك شده بود. با وجود كوششي كه سليمان كرد تا دين يهوه را با رنگ و نغمه زيبا سازد، پرستش اين خداي ترسناك، تا قرنهاي متمادي، بيش از آنكه برپاية مهر و محبت باشد، مبتني بر ترس بود. چون آدمي به اين گونه ايمانها و دينها توجه كند، جاي آن دارد كه از خود بپرسد كه: آيا اينها بيشتر ماية آرامش خاطر بشر بوده، يا اسباب وحشت و ترس او را فراهم آورده است؟ ديني كه اميد و عشق را در نفس آدمي بيدار مي‌كند همچون تجملي است كه از امنيت و نظم پيدا مي‌شود؛ ولي چون در آن زمانهاي دور ضرورت اقتضا مي‌كرده است كه پيروان يك كشور، يا كساني كه در داخل و خارج سبب فتنه و آشوب مي‌شدند، پيوسته در حال ترس به سر برند، ناچار بيشتر دينهاي اوليه بر پاية ترس و هراس بنا شده بود و اسرار و غوامض فراوان داشت. تابوت عهد، كه طومار مقدس شريعت يهود در آن جاي داشت، از اين جهت كه به هيچ كس اجازة دست زدن به آن را نمي‌دادند، بخوبي ماهيت عقايد يهودي را نشان مي‌دهد. هنگامي كه نزديك بود اين تابوت بر زمين بيفتد و عزة، لحظة كوتاهي، دست پيش برد و از افتادن آن جلو گرفت، «خداوند غضبش بر عزة افروخته شده، او را در آنجا به سبب تقصيرش زد، و او در آنجا نزد تابوت خدا مرد.»

انديشة گناه در دين يهودي فكر اساسي به شمار مي‌رفت. هيچ ملتي به اندازة قوم يهود حرص و ولع به تقوا و فضيلت نداشته است؛ تنها بايد فرقة مسيحي پيرايشگران را مستثنا كنيم، كه گويي يكسره از اسفار عهد قديم بيرون آمده، و قرنها كاتوليك بودن در آنان تأثيري نداشته است. چون تن آدمي ضعيف، و شريعت و قانون دشوار و پيچيده بود، ناچار آدمي مرتكب گناه مي‌شد؛ به همين جهت، پيوسته روح فرد يهودي گرفتار اين وسواس بود كه مبادا نتايج بدي از گناهكاري پيش آيد، خواه با خشكسالي باشد و نباريدن باران، خواه از بين رفتن و زير و زبر شدن تمام اسرائيل. در آن دين، دوزخي كه مخصوص كيفر دادن به گناهكاران باشد وجود نداشت، ولي شئول، يا «سرزمين تاريكي» در زير زمين، كمتر از دوزخ ترسناك نيست، كه همة مردگان پاك و پليد در آن مي‌افتند و تنها مقربان به خدا، همچون موسي و خنوخ و ايليا، مستثنا مي‌شوند. يهوديان كمتر به زندگي ديگري پس از مرگ اشاره مي‌كردند؛ در دين آنان هيچ چيز در بارة خلود آدمي نيامده، و پاداش و كيفر را منحصر در همين جهان مي‌دانستند. در آن زمان كه يهوديان اميد آقايي و سلطنت در اين زمين را از دست دادند، به فكر جاوداني روح افتادند، و احتمال دارد كه اين انديشه را از پارسيها يا مصريان گرفته باشند. از همين تطور و تكامل روحي است كه دين مسيحيت بيرون آمده است.

ممكن بود از گناه و عواقب سوء آن، با نماز و دعا و قرباني، جلوگيري شود. در ميان ملتهاي سامي نيز، مانند ملتهاي آريايي، در ابتداي كار قرباني، آدمي را قرباني مي‌كردند؛ پس از آن، حيوان جاي آدميزاد را گرفت و «نوبرگله‌ها» را به اين كار اختصاص مي‌دادند، يا نوبر ميوه‌اي كه

مزرعه به دست مي‌آمد تقديم مي‌شد؛ در پايان كار، چنان شد كه تنها به تسبيح و ثنا گفتن به خدا قناعت مي‌ورزيدند. در آغاز كار، رسم چنان بود كه گوشت هيچ حيواني خورده نشود، مگر آنكه كاهني آن را ذبح مبارك كرده و لحظه‌اي به خدا تقديم داشته باشد. ختنه كردن، خود، نوعي قرباني بود، و شايد فدية قرباني سخت‌تري به شمار مي‌رفت: به اين ترتيب، خدا به اين بس مي‌كرد كه، به جاي تمام آدمي، جزئي از او را به عنوان قرباني بپذيرد. حيض و زايمان نيز، مانند گناه، ماية ناپاكي روحي مي‌شد، و لازم بود مراسم و شعاير و قرباني و نماز و دعاي خاصي به وسيلة كاهنان صورت گيرد تا زن حايض و نفساء از پليدي پاك شود. مؤمن از هر طرف خود را با محرماتي روبرو مي‌ديد؛ براي وي، تقريباً در هر ميل و آرزويي، بالقوه گناهي نهفته بود، و تقريباً هر گناهي كفاره‌اي داشت كه عبارت از دادن صدقه‌اي بود.

تنها كاهنان مي‌توانستند، چنانكه شايسته است، يا اسرار و شعاير ديني را بدون اشتباه تفسير نمايند. دستگاه روحانيت دستگاه بسته‌اي بود، و جز فرزندان لاوي1 كسي نمي‌توانست در اين طبقه وارد شود. اين طبقه حق ميراث بردن نداشتند، ولي از پرداخت ماليات و باج سرشماري و انواع ديگر عوارض معاف بودند. از نتايج گله‌ها ده يك و زكات مي‌گرفتند؛ از قربانيهاي معابد آنچه كه به مصرف خدا نمي‌رسيد مخصوص آنان بود. پس از آنكه يهوديان را نفي بلد كردند، ثروت كاهنان با نمو اجتماع يهودي جديد افزايش پيدا كرد؛ و چون آن مردم از اين ثروت مقدس استفادة صحيح كردند و در حفظ و نگهداري آن كوشيدند، در آخر كار، كاهنان يهود، مانند كاهنان طيوه و بابل، مقتدرتر از شاهان شدند.

با وجود اين، ازدياد قدرت كهنه، و رواج تربيت ديني، براي آزاد كردن عقل عبرانيان از بندهاي خرافات و اوهام و بت‌پرستي كافي نبود. قلة تپه‌ها و جنگلها آرامگاه خدايان بيگانه، و صحنة آداب و شعاير ديني پنهاني بود؛ اقليت چشمگيري از مردم به سنگهاي مقدس سجده مي‌كردند، يا بعل و آستارته را مي‌پرستيدند، يا، بر روش بابليان، به خبر گرفتن از غيب مي‌پرداختند، يا بتهايي بر پا مي‌داشتند و براي آنها بخور مي‌كردند، يا به پرستش گوسالة طلايي مي‌پرداختند، يا در هيكل، جلسه‌ها و جشنهاي بت‌پرستانه تشكيل مي‌دادند، يا فرزندان خود را وادار مي‌كردند كه به عنوان قرباني «از ميان آتش بگذرند.» حتي بعضي از شاهان، مانند سليمان و آحاب، نسبت به خدايان بيگانه «چاپلوسي مي‌كردند». مردان صالحي همچون ايليا و اليشع، گرچه به درجة كاهني نرسيدند، پيوسته مردم را به دست برداشتن از اين عادات دعوت مي‌كردند، و بر آن بودند كه مردم را به پيروي از خود بخوانند و به راه راست بياورند. در ميان اين اوضاع و احوال، و بر اثر انتشار فقر و فاقه و استثمار مردم در اسرائيل، مردان بزرگي در ديانت يهودي پيدا شدند كه همان گروه انبياي غيرتمند بني‌اسرائيل بودند؛ همين

مردان دين يهودي را پاك كردند و در بالا بردن مقام آن كوشيدند و زمينه را براي غلبة آن بر جهان غربي آماده ساختند.

بر گرفته از كتاب تاريخ تمدن     ويلدورانت   جلد اول

 

باز گشت به صفحه اول