|
تقديم به روان پاك همسر نازنينم |
|||||||
|
نوشته ها / كارهاي تصويري / كارهاي صوتي / عكس مجموعه هاي انتخابي پشتيباني |
فيلم ( ويدئو ) |
||||||
VI - وخشها
(غيبگويان)
يونانيان،
كه در جهاني
پر از نيروهاي
لاهوتي و
غيرطبيعي
زندگاني
ميكردند،
چنين ميپنداشتند
كه حوادث
زندگي بستگي
به اراده
شياطين و ارواح
و خدايان
دارد. پس،
براي آگاهي از
اراده خدايان
و شياطين و
ارواح، به
غيبگويان،
ستاره
شماران،
خوابگزاران،
وخشها، و غيره
متوسل ميشدند
و درباره
زندگي خود با
آنان مشورت
ميكردند. گاهي
ستاره شماران
و
غيبگويان
حرفهاي به
خدمت
خاندانها و
ارتشها و
دولتها در ميآمدند.
نيكياس، پيش
از آنكه به
سيسيل
لشكركشي كند،
گروهي از
فالگيران،
غيبگويان، و
متصديان
قرباني و نذر
را استخدام
كرد. سرداران
ديگر هم در
خرافه پرستي
دست كمي از
اين سردار
نداشتند. گاهي
مردان و زناني
يافت ميشدند
كه خود را محط
الهام وحي
ميشمردند. در
يونيا زناني
بودند به نام
سيبولاها
(((مشيت خدا))) كه
پيشگويي ميكردند
و مورد اعتماد
ميليونها
يوناني بودند.
گويند كه يكي
از سيبولاها
موسوم به
هروفيلا از
اروتراي آغاز
كرد و به
شهرهاي يونان
رفت و بعد در
كوماي ساكن
گشت و از همه
رقيبان خويش مشهور
شد و هزار سال
عمر كرد.
آتن،
نظير روم،
تعداد بسياري
وخش داشت، و
دولت، در
تالار
پذيرايي سفرا
و محترمين، از
مرداني كه
خوابگزاري
نيك
ميدانستند
نگاهداري
ميكرد.
در
بسياري از
معابد يونان،
وخشهاي بسيار
وجود داشتند.
معززترين و
مشهورترين
آنها در روزگار
قديم وخش معبد
زئوس در
دودونا، و در
دوره بعد، وخش
معبد آپولون
در دلفي بود.
گذشته از يونانيان،
بيگانگان نيز
با وخش معبد
دلفي به مشورت
ميپرداختند،
چنانكه
روميان
قاصداني ميفرستادند
تا اراده
خدايان را از
او جويا شوند.
يونانيان
زنان را براي
پذيرفتن وحي و
الهام
آمادهتر
ميدانستند. از
اين رو، در
معبد آپولون
سه پيرزن خدمت
ميكردند. در
اين معبد، از
شكافي كه در
كف معبد قرار
داشت گازي
مرموز بيرون
ميآمد. مردم
ميگفتند كه
اين گاز از
لاشه اژدهايي
به نام پوتون،
كه به دست
آپولون كشته شده
است، برمي
خيزد. زن
غيبگو كه براي
پذيرفتن وحي
آمادگي داشت،
پشت ميزبلند
سه پايهاي
مينشست و گاز
مقدس را، كه
بسيار بدبو
بود، استنشاق
ميكرد و
برگهايي
تخدير آور
ميجويد و به
حال بيخودي
ميافتاد. سپس
بريده بريده
سخناني بر
زبان ميآورد
كه به وسيله
كاهنان براي
حاضران ترجمه
ميشد. معمولا
سخنان او
معاني متناقض
داشت، و از
اين رو كسي
نميتوانست به
او نسبت كذب
دهد. بسياري
از كاهنان و
غيبگويان، با
گرفتن رشوه،
به ميل رشوه
دهنده سخن
ميگفتند، يا
موافق انتظار
متنفذترين
مقامات يوناني
به غيبگويي
ميپرداختند.
اما هنگامي كه
زير نفوذ
عوامل خارجي
قرار
نميگرفتند،
افكار سياسي
شايستهاي به
مردم القا
ميكردند. از
اين رو، اين
معبد در
استقرار
حكومت قانون و
آزادي بردگان
تاثيري عميق
نهاد. حتي
كاهنان
مستقيما عده
زيادي از
بردگان را
خريدند و آزاد
كردند. اينان
قرباني
انساني را، كه
كمكم در سراسر
يونان مورد
تنفر واقع
ميشد، مردود
ندانستند و عليه
مفاسد دين
يونانيان سخن
نگفتند، و از
اين بالاتر،
حكومتها را
مورد تاييد و
تقديس قرار
دادند. ولي در
عين حال عدالت
و حريت را ترويج
كردند و ميان
شهرهاي متفرق
يونان وحدتي
به وجود
آوردند.
قديمترين
پيماني كه
ميان شهرهاي
يونان برقرار
شد، نتيجه اين
وحدت بود و
((اتحاديه
آمفيكوئوني))
خوانده ميشد.
اين اتحاديه
در آغاز رنگي
ديني داشت و
به وسيله وابستگان
معبد دمتر، در
نزديكي تنگه
ترموپيل، به
وجود آمد.
كشور شهرهاي
تشكيل دهنده
آن تسالي،
ماگنسيا،
فتيوتيس،
دوريس،
فوكيس،
بئوسي، ائوبويا،
و آخايا
بودند.
نمايندگان
اين شهرها هر
شش ماه يك بار
اجتماع
ميكردند. بهار
در دلفي، و
خزان در
ترموپيل گرد
ميآمدند. همه
آنها متعهد
بودند كه
شهرهاي
يكديگر را
ويران نكنند،
منابع آب
يكديگر را قطع
نكنند، حافظ
خزانه معبد
آپولون در شهر
دلفي باشند، و
با هر شهري كه
مواد اين
پيمان را
محترم نشمارد
به نبرد
برخيزند. اين
اتحاديه، كه
پيشاهنگ ((جامعه
ملل)) اروپايي
قرن بيستم
بود، سبب شد
كه حكومتهاي
عضو آن با
يكديگر
نجنگند. با
اين وصف،
اتحاديه بر
اثر نفوذ و
رقابت شهرها
استوار نماند،
و تسالي، به
كمك برخي دول
ديگر، جبهه
واحدي تشكيل
داد و قيادت
خود را بر
اتحاديه
تحميل كرد.
شهرهاي ديگر
هم اتحاديههاي
مشابهي به
وجود آوردند،
از قبيل
اتحاديه
كالائوريا كه
آتن عضويت آن
را داشت. هر يك
از اتحاديهها
گرچه صلح را
ميان اعضاي
خود برقرار
ميساختند، با
يكديگر رقابت
و جنگ
ميكردند.
VII - جشنوارهها
(فستيوالها)
دين
يوناني، اگر
نميتوانست
جنگها را
پايان بخشد،
به وسيله جشنوارههاي
فراوان، از
رنجهاي
اقتصادي مردم
تا اندازهاي
ميكاست.
آريستوفان
نمايشنامه
نويس ميگويد:
((قربانيهايي
كه به خدايان
تقديم
ميداشتند،
معبدها و
مجسمههايي
كه براي آنها
برپا
ميكردند، و
اجتماعات مقدسي
كه به نام
خدايان تشكيل
ميدادند چنان
فراوان بودند
كه در تمام
سال عيدهاي
ديني و
قربانيهايي
آراسته به گل
مايه سرگرمي
مردم ميشدند.))
هزينه اين
مراسم را
ثروتمندان
ميپرداختند،
و دولت مخارج
بازيها و
نمايشهايي را
كه در اعياد
مقدس صورت ميگرفت
از محل اموال
مقدس تامين
ميكرد.
تقويم
آتن اساسا
جنبه ديني
داشت و بيشتر
ماههاي سال
به نام اعياد
ديني آن ماهها
خوانده ميشد.
در ماه
هكاتومبايون
(تير) كه نخستين
ماه سال بود،
عيد كرونيا
(برابر با عيد ساتورناليا
در روم)
برگزار ميشد.
اين عيد شامل
مراسمي
شاديبخش بود و
همه مردم آزاد
و برده در آن
شركت ميجستند.
يونانيان هر
چهار سال يك بار
در همين ماه
بازيهاي پان
آتنايا را
برپا ميداشتند
و در طي چهار
روز به بازيها
و مسابقات
بسيار
ميپرداختند،
سپس در صفوف
منظم به راه
ميافتادند و
جامهاي فاخر
نزد كاهنه
معبد آتنه
ميبردند تا بر
تنديس خداي
شهر بپوشاند.
همين مراسم
بود كه به
وسيله فيدياس
در معبد
پارتنون نقش
شد. در ماه دوم
سال
(متاگيتنيون)
جشنواره كوچكي
به نام
متاگيتنيا
براي تكريم
آپولون ترتيب
ميدادند. در
سومين ماه سال
(بويدروميون)،
اهالي آتن
براي كشف
((اسرار بزرگ))
به الئوسيس ميرفتند.
در ماه چهارم
(پوانپسيون)
جشنوارههاي
پوانپسيا،
اوسكوفوريا،
و تسموفوريا روي
ميداد در جشن
اخير، زنان
آتن به احترام
دمتر مراسم
شگفت انگيزي
اجرا ميكردند.
مثلا به نمايش
اشيايي به
نشانه دستگاه
تناسلي مرد
دست ميزدند،
به يكديگر
سخناني
وقاحتبار
ميگفتند،
مخصوصا هبوط
دمتر به
زيرزمين و
بازگشت از آن
را عملا مجسم
ميساختند،
و ميكوشيدند
تا با كارهاي
جادويي، بر
باروري زمين و
انسان بيفزايند.
ماه
ميماكتريون
تنها ماهي بود
كه جشنوارهاي
نداشت.
در
ماه
پوسيدئون،
مردم آتن جشني
به نام ايتالوآ
براي نوبر
ميوهها، و در
ماه گامليون
جشني به نام
لنايا براي بزرگداشت
ديونوسوس
ترتيب
ميدادند. در
ماه آنتستريون،
سه جشن بهاري
در سه روز
پياپي داير
ميشد: پس از جشن
مقدماتي، جشن
قرباني براي
زئوس يا دياسيا،
و جشن گلها يا
آنتستريا
ترتيب مييافت.
در
اين جشنوارههاي
بهاري، براي
گرامي داشتن
ديونوسوس،
شراب، مثل آب
جوي، فراوان
بود، و همه در
ميگساري بر
يكديگر سبقت
ميجستند، و فرياد
شادي مستان در
كوچهها و
برزنها به گوش
ميخورد.
همسر
حاكم بزرگ
شهر، در كنار
پيكر
ديونوسوس، بر
ارابهاي سوار
ميشد و، به
نشانه بستگي
آتن با
ديونوسوس، به
همسري او در
ميآمد. مردم،
در ضمن مراسم
شورانگيز، از
بيم مردگان،
ميكوشيدند تا
با خشنود
ساختن آنان،
از آزار ايشان
ايمن بمانند.
با وقاري
فراوان، به منظور
زنده ساختن
ياد پدران
خويش، جمعا
غذا ميخوردند
و ظرفهايي پر
از خوردني و
آشاميدني براي
مردگان
مينهادند و در
پايان مراسم،
براي طرد
ارواح
مردگان، چنين
ميگفتند:
((آري، ارواح مردگان!
بيرون شويد،
عيد آنتستريا
به سر آمد.)) اين
جمله بعدا،
براي دفع شر
گدايان سمج، ضرب
المثل شد.1
در
ماه نهم
(الافبوليون)
عيد بزرگ
ديونوسيا برگزار
ميشد. اين
جشنواره را
پيسيستراتوس
به سال 534 در آتن
مرسوم كرد و
در همان سال
اجراي نمايش را
هم در مراسم
آن گنجانيد.
به هنگام
برگزاري اين
جشنواره، به
اقتضاي آغاز
بهار، دريا
آرام و آماده
كشتيراني
ميشد، و
بازرگانان و
مسافران در
آتن موج
ميزدند.
آتنيان براي
شركت در جشن
دست از كار
ميكشيدند حتي
محاكم قضايي
را ميبستند و
زندانيان را
موقتا آزاد
ميكردند. مردم
بهترين جامههاي
خود را
ميپوشيدند و
براي تماشاي
تشريفات انتقال
مجسمه
ديونوسوس از
الئوتراي به
تماشاخانه،
بيرون
ميرفتند.
ثروتمندان
سوار بر ارابه،
و بينوايان
پياده حركت
ميكردند.
قطاري بزرگ از
حيواناتي كه
براي خدايان
ميبردند در پي
مردم حركت
ميكرد. در اين
مراسم، گروههاي
متعدد از
خوانندگان و
نوازندگان
شهرهاي آتيك
شركت داشتند و
در رقص و آواز
با يكديگر به
رقابت
ميپرداختند.
در دهمين ماه
(مونوخيون) آتنيان
هر سال جشن
مونوخيا، و هر
پنج سال يك بار
جشن
برائورونيا
يا جشن آرتميس
را به احترام
آرتميس برپا
ميكردند. در
ماه يازدهم
(تارگليون)،
جشنواره
تارگليا يعني
عيد درو، و در
دوازدهمين
ماه
(سكيروفوريون)،
جشنوارههاي
سكيروفوريا،
آرتوفوريا،
ديپوليا، و بوفونيا
برگزار ميشد.
هر چند همه
اين عيدها هر
ساله برپا
نميشد، همه در
تخفيف رنجهاي
زندگي تاثيري
بسزا داشتند.
جشنهاي
يونان تنها در
آتن برپا
نميشد، در همه
جا مردم با
شور فراوان
كارهاي عمده
زندگي، مانند
كاشتن و درويدن،
را جشن
ميگرفتند. ولي
بزرگترين
جشنوارههاي
آنان،
جشنواره
اجتماع مردم
يونان يا ((پانگوريس))،
جشنواره
پانيونيا در
موكاله، عيد
آپولون در
دلوس،
جشنواره
يونيايي در
دلفي، جشنواره
تنگه كورنت،
جشنواره نمئا
در حوالي آرگوس،
و جشنواره
اولومپيا در
اليس بود.
در اين
جشنوارهها،
كشور شهرهاي
يوناني در
زمينه
ورزشهاي گوناگون
با يكديگر
مسابقه
ميدادند.
مسابقات
ورزشي با
مراسم مقدسي
كه در عيدها
صورت ميگرفت
منافاتي
نداشت، زيرا
دين يوناني بخوبي
با زندگي
واقعي آميخته
بود، و اين
آميختگي به
ترقي هنر وشعر
و موسيقي و
بازي و اخلاق
و خلاقيت
انجاميد.
VIII - دين و
اخلاق
در نظر
نخست، ميتوان
گفت كه دين در
اخلاق مردم
تاثير زيادي
نداشت، زيرا
دين يوناني از
آغاز مجموعهاي
از مراسم
جادويي بود و
به اخلاق مربوط
نميشد. در دين
يوناني،
اجراي صحيح
تشريفات سنتي
بيش از درستي
و پاكي انسان
اهميت داشت، و
خدايان
آسماني و
زميني
يونانيان از
لحاظ عفت و
شرافت و نجابت
سرمشقهايي
عالي به انسان
ندادند. حتي
در اسراسر
الئوسي،
اجراي مراسم،
بزرگترين
وسيله
رستگاري و
رهايي از عذاب
به شمار
ميرفت، و پاكي
روحي و كرامت
اخلاقي مطمح
نظر نبود. در
اين باره،
ديوجانس از سر
طنز ميگويد:
((پاتايكيون
دزد، پس از
مرگ خوشبختتر
از آگسيلائوس
يا
اپامينونداس
خواهد بود،
زيرا در مناسك
اسرار الئوسي
شركت داشته
است.)) با اين وصف،
دين يوناني،
برخلاف آنچه
در بادي امر
به نظر ميرسد،
از لحاظ اخلاق
به مردم و دولت
كمكهايي
نهاني ميكرد،
چنانكه مراسم
تطهير، گرچه
اموري
تشريفاتي
بودند،
يونانيان را
به عادات
اخلاقي خو
ميدادند.
همچنين
خدايان يوناني
با همه ضعفهاي
خود كمابيش در
نشر فضيلت
موثر
افتادند،
زيرا معمولا
بر ستمكاران
خشم ميگرفتند;
از متكبران
انتقام
ميكشيدند; دورافتادگان
از وطن و
نيازمندان را
پناه ميدادند;
و با قدرت
خود، پيمان
شكنان را به
كيفر ميرساندند.
مثلا ديكه
(خداي عدالت)
ظلم را بي
پاسخ نميگذاشت،
و ائومنيدس
(مهربانان)
قاتلاني چون اورستس
را تا سر حد
جنون و مرگ
تعقيب ميكرد.
از اين گذشته،
دين يوناني به
مهمترين عناصر
زندگي مانند
ولادت،
ازدواج،
خانواده، طايفه،
و دولت جامه
تقدس
ميپوشانيد و
آنها را از
صورت امور
زودگذر دنيوي
بيرون ميآورد.
بر اثر پرستش
و بزرگداشت
مردگان، ميان
مردم قرون متمادي
رابطه و وحدتي
عميق برقرار
ميشد، و هر
فرد خود را نه
عضو يك
خانواده،
بلكه حلقهاي
از زنجيره
انسانهاي
پيشين و اكنون
و آينده ميانگاشت.
خانواده
عاملي است
براي بقاي فرد
در جريان
نسلها. هر كس
از لحاظ ديني
موظف به همسرگيري
و فرزندآوري
است. كيست كه
مرد بيفرزند
را به خاك
سپارد و به
زيارت قبر او
رود و او را به
آيندگان
پيوند دهد دين
يوناني نه تنها
مردم را به
توليدمثل
تشويق ميكرد و
باعث افزايش
جمعيت ميشد،
بلكه، با تكيه
بر حفظ استمرار
نسلها، آنها
را به حفظ
نظام اجتماعي
و دفاع از وطن
برميانگيخت.
در هر شهر،
خدا يا خدايان
خاص آن شهر
بيش از خدايان
ديگر معزز بودند،
و همه قوانين
و سازمانهاي
گوناگون جامعه
در ميان
هالهاي ديني
قرار داشت.
براستي،
دين، جامعه را
در برابر خود
خواهي و سود
جويي فرد چون
سدي دفاعي
درآورد.
در
آغاز، دين از
ادب و هنر و
فلسفه نيرو
گرفت، ولي
بعدا از آنها
زيان ديد. هنر
فيدياس به خدايان
جلوههايي
زيبا و
شكوهمند داد،
و شعرهاي
پينداروس و سوفوكل
و اشيل به
نواميس ديني
عمق اخلاقي
بخشيد. همچنين
افلاطون و
فيثاغورس
فلسفه را با
دين آميختند
و، با طرح
مفهوم خلود،
در پيشرفت اخلاق
انساني موثر
افتادند. اما،
در برابر
اينان،
پروتاگوراس
دين را با
ديده ترديد
نگريست،
ذيمقراطيس
فايده دين را
انكار كرد،
اوريپيد
خدايان را به
ريشخند گرفت،
و بر روي هم فلسفه
يوناني دين
را، كه مبناي
اخلاق بود، به
نابودي
كشانيد.
خشيارشا
داريوش
در 485 قم
درگذشت، و
خشيارشاي اول
به سلطنت
رسيد. پدر و
فرزند، هر دو،
افرادي لايق و
با فرهنگ بودند،
و اگر تصور
كنيم كه جنگ
يونانيان و
ايرانيان
مبارزه ملتي
متمدن با ملتي
وحشي است،
دچار اشتباه
بزرگي شدهايم.
داريوش قبل از
اشغال يونان
قاصداني به
آتن و اسپارت
فرستاد و از
آنها خواست كه
به نشانه
اطاعت، به
قاصدان او خاك
و آب تسليم
دارند. ولي هر
دو شهر قاصدان
را كشتند.
اسپارتيان
اين واقعه را،
مطابق عقايد
خرافي خود، به
فال بد
گرفتند، از
كرده خود كه
نقض يكي از
اصول روابط
بين المللي
بود پشيمان، و
خواستار شدند
كه دو نفر از
اهالي شهر به نزد
پادشاه ايران
روند و خود را
تسليم دارند و
به مجازاتي كه
پادشاه بزرگ
شايسته ميداند
تن در دهند. دو
تن به نام
سپرتياس و
بوليس، كه
متعلق به
خانوادههاي
قديمي و
توانگر
بودند،
داوطلبانه
نزد خشيارشا
رفتند و خود
را آماده مرگ
معرفي كردند.
هرودوت
چنين ميگويد:
((خشيارشا با
عظمت روحي راستين
جواب داد كه
وي حاضر نيست،
مثل اسپارتيان،
با كشتن فرستادگان،
مقرراتي را كه
بايد همه
مردمان رعايت
كنند، زيرپا
گذارد. چون او
اسپارتيان را
براي چنين
رفتاري سرزنش
كرده است، خود
مرتكب آن نميشود.))
خشيارشا با
تاني، ولي
پيگيرانه، به
فراهم آوردن
مقدمات دومين
حمله ايران به
يونان پرداخت.
مدت چهار سال
از همه
استانهاي كشور
خود مهمات و
سپاه خواست و
در سال 481
بالاخره آماده
حركت شد.
شايد تا
قبل از عصر
حاضر چنان
لشكركشي
عظيمي سابقه
نداشته است.
به گفته
هرودوت،
اردوي خشيارشا
مركب بود از
دو ميليون و
ششصد و چهل و
يك هزار جنگجو
و عدهاي معادل
آن، شامل
مهندس، غلام،
بازرگان،
ماموران تهيه
آذوقه، و
فواحش. هرودوت
از سر مبالغه ميگويد
كه اگر قشون
خشيارشا از
رودخانهاي آب ميآشاميدند،
آن
رودخانه
فورا خشك
ميشد! البته
اين اردوي
بزرگ، اقوام
گوناگون
مانند
پارسيان،
مادها، بابليها،
افغانها،
هنديها،
بلخيها،
سغديها، سكاها،
آشوريها،
ارمنيها،
مردم كولخيس،
سكوتيا،
پايونيا،
موسيا،
پافلاگونيا،
فروگيا،
تساليا،
لوكري،
بوئسي، ليديا،
تراكيا،
آيوليا،
يونيا، كاريا
و كيليكيا، قبرس،
فنيقيه،
سوريه،
عربستان،
مصر، حبشه، و
ليبي را در بر
ميگرفت و به
پيادگان، اسب
سواران،
ارابه
سواران، فيل
سواران، و
نيروي دريايي
كه به قول
هرودوت 1207 كشتي
داشت منقسم
ميشد. عدهاي
از جاسوسان
يوناني در
اردوگاه
ايران دستگير
شدند، و يكي
از سرداران
فرمان اعدام
آنها را داد.
ولي خشيارشا
اين فرمان را
لغو كرد، و
آنان را در
ميان اردوي
خود گردش داد
و آن وقت آزاد
كرد. زيرا
اطمينان داشت
كه اگر يونانيان
از بزرگي سپاه
او مطلع شوند،
بسرعت تسليم او
ميشوند.
در بهار
سال 480، اين
سپاه عظيم به
داردانل رسيد.
در آنجا
مهندسين مصري
و فنيقي پلي،
كه از شاهكارهاي
عجيب علم قديم
به شمار
ميرود،
ساختند. اگر
به گفتههاي
هرودوت
اعتماد كنيم،
674 كشتي در
سرتاسر تنگه
قرار داده شد.
و هر كشتي
طوري قرار
گرفت كه قسمت
جلوي آن به
طرف جريان آب
باشد.
پس،
كشتيهاي
پياپي را با
لنگرهاي
سنگين متوقف
كردند و با
طنابهايي از
كنف يا
پاپيروس به هم
بستند، و بدان
شيوه يك ساحل
را به ساحل
ديگر پيوستند.
بعدا مقداري
درخت بريدند و
به وسيله آنها
روي كشتيها
جادهاي به
وجود آوردند و
با برگ و خاك پوشاندند.
در ابتدا و
انتهاي اين
جاده يا پل، حايلهايي
ساختند تا
چارپايان از
ديدن منظره دريا
به وحشت
نيفتند و رم
نكنند. با
اينهمه، بسياري
از چارپايان و
حتي سربازان
به زور تازيانه
از روي پل
گذاشتند. پل
مقاومت كافي داشت،
و در مدت هفت
شبانه روز
تمام سپاه و
تجهيزات با
موفقيت از آن
عبور كردند.
يكي از بوميان
كه اين منظره
را ديد،
خشيارشا را
زئوس پنداشت و
پرسيد كه چرا
خداي خدايان
براي گرفتن
يونان كوچك تن
به اين همه
زحمت ميدهد،
در حالي كه ميتواند
با پديد آوردن
يك رعد و برق،
اين ملت سركش
را نابود كند.
سپاه
ايران، از
طريق تراكيا،
تا مقدونيه و
تساليا پيش
رفت. نيروي
دريايي ايران
در نزديكي ساحل
حركت ميكرد.
كشتيها، براي
آنكه از
طوفانهاي
درياي اژه
ايمن مانند،
از ترعهاي به
طول دو
كيلومتر، كه
در كوه آتوس
به وسيله
كارگران كنده
شد، گذشتند.
گويند كه اگر
اين ارتش فقط
دو وعده غذا در
شهري صرف
ميكرد، آن شهر
دچار قحطي
ميشد. تاسوس،
براي اينكه يك
روز از
خشيارشا
پذيرايي كند،
ششصد تالنت
نقره، كه در
حدود يك
ميليون دلار
است، خرج كرد.
يونانيان
شمالي، و حتي
مرزنشينان
آتيك، يا از
ترس يا به طمع
مال، اجازه
دادند كه
سپاهيان آنها
به انبوه سپاه
خشيارشا
بپيوندند. در
شمال، فقط
شهرهاي
پلاتايا و
تسپياي آماده
جنگيدن شدند.
سالاميس
نميتوان
تصور كرد كه
يونانيان
جنوبي از نزديك
شدن اين سپاه
چند زبانه، كه
مانند بهمن
جلو ميآمد، چه
وحشت و
اضطرابي
داشتند.
مقاومت در برابر
اين عده، جنون
محض به شمار
ميرفت.
سرزمينهايي
كه هنوز به
يونان اظهار
وفاداري
ميكردند،
نميتوانستند
ارتشي حتي به
قدر يك دهم
ارتش خشيارشا
فراهم آورند.
اما، براي
نخستين بار، شهر
آتن و اسپارت،
يكدل و يك
فكر، با هم
كار كردند، و
نمايندگان
آنها بسرعت به
شهرهاي پلوپونز
رفتند و از آن
شهرها
خواستند كه در
ارسال نفرات و
مهمات شتاب
ورزند. بيشتر
شهرها در جنگ
شركت كردند،
ولي آرگوس از
كمك امتناع
ورزيد و هيچ
وقت هم از ننگ
آن رهايي
نيافت.
آتنيها
نيروي دريايي
خود را آماده
كردند و براي
مقابله با
نيروي دريايي
ايران به شمال
اعزام داشتند.
اسپارتيها
نيروي كوچكي
به رهبري شاه
خود، لئونيداس،
براي كند كردن
پيشروي
خشيارشا، به تنگه
ترموپيل
فرستادند. دو
نيروي
دريايي، در آرتميسيون،
واقع در ساحل
شمالي
ائوبويا، با هم
رو به رو شدند.
درياسالاران
يوناني چون
فراواني
كشتيهاي دشمن
را ديدند، آهنگ
عقب نشيني
كردند. ولي
مردم ائوبويا
كه ميترسيدند
ايرانيان در
سواحل شهر
آنان فرود
آيند، براي
تميستوكلس،
فرمانده
سپاهيان
آتني، رشوهاي
به مبلغ سي
تالنت (معادل
180،000 دلار)
فرستادند،
مشروط بر
اينكه رهبران
يوناني را از
عقب نشيني باز
دارد. او هم
اين رشوه را
ميان آنان
تقسيم كرد.
تميستوكلس،
با هوشمندي خاص
خود، ملاحان
را واداشت كه
روي صخرهها،
پيامهايي
براي
يونانياني كه
در خدمت نيروي
دريايي ايران
بودند، حك
كنند و از
آنان بخواهند
كه يا سپاه
ايران را ترك
گويند و يا
اينكه عليه
مادر ميهن
خود، دست به
جنگ نزنند. وي
اميدوار بود
كه اگر
دريانوردان
يوناني اين
كلمات را
ببينند، به
سود يونانيان
تحريك شوند; و
اگر خشيارشا
آن را ببيند و
بفهمد،
بيمناك شود و
سربازان
يوناني خود را
در جنگ دخالت
ندهد. دو طرف،
در دريا، يك
روز تمام
جنگيدند و شب
هنگام، بدون
اينكه هيچ
طرفي به
پيروزي رسيده باشد،
دست از جنگ
كشيدند. آن
وقت،
يونانيان به
آرتميسيون، و
ايرانيها به
آفتاي رفتند.
يونانيان، با
توجه به قلت
عددي خود، اين
جنگ بي پيروزي
را براي خود
فتحي شمردند.
ولي وقتي كه
اخبار مصيبت
ترموپيل به
گوش آنان
رسيد. نيروي
دريايي را به
جنوب سالاميس
فرستادند تا پناهگاهي
براي آتن
فراهم آيد.
در طي
اين احوال،
لئونيداس با
وجود
دليرانهترين
مقاومت
تاريخي، بر
اثر خيانت
برخي از سپاهيان،
در محلي به
نام ((دروازههاي
گرم)) مغلوب شد.
عدهاي از مردم
تراخيس نه تنها
راه سري و
غيرمستقيم
كوهستاني را
به خشيارشا
نشان دادند،
بلكه عملا از
آن راه، او را
به پشت جبهه
اسپارتيان
هدايت كردند.
لئونيداس كه،
براي جلوگيري
از انهدام
خانوادهها،
فقط
پدران
سيصد خانواده
را همراه خود
برداشته بود،
ايستادگي
ورزيد. همه
ياران او به
قتل رسيدند. و
دو تن اسپارتي
كه زنده
ماندند، يكي
در پلاتايا
فرو افتاد و مرد،
و ديگري از
شدت خجلت خود
را به دار
آويخت. به
گفته مورخان
يوناني،
ايرانيان 20،000
تن، و يونانيان
300 تن كشته
دادند. بر روي
قبر قهرمانان
يوناني
جملهاي بدين
مضمون نوشتند:
((اي بيگانه! برو
به اسپارتيان
بگو كه ما
براي اطاعت از
قوانين آنها
در اين مكان
خفتهايم.))
هنگامي كه
ايرانيان در
راه آتن همه
موانع پيشروي
را از ميان
بردند،
يونانيان
اعلام داشتند
كه هر فرد
آتني، به هر
وسيله كه
ميتواند، خانواده
خود را نجات
دهد. پس، بعضي
از آتنيان به
آيگينا و بعضي
به سالاميس و
بعضي به
ترويزن گريختند.
با اين وصف،
جمعي از مردان
آتني براي
خدمت در
ناوگان
يونان، كه از
آرتميسيون
باز ميگشت،
نامنويسي
كردند.
پلوتارك تصوير
بسيار موثري
از اين منظره
به ما ميدهد;
مينويسد كه
حيوانات اهلي
شهر به دنبال
اربابان خود
به ساحل
ميرفتند، و
چون صاحبان
خود را ميديدند
كه بر كشتيها
سوار ميشوند و
آنها را تنها
ميگذارند،
فرياد و فغان
ميكشيدند! سگ
كسانتيپوس،
پدر پريكلس،
به دريا جست و
شناكنان همراه
كشتي وي رفت
تا به سالاميس
رسيد و در آنجا
از شدت خستگي
جان سپرد.
براي دريافت
غيرت وطني
آتنيان، بايد
به ياد آوريم
كه چون يك
آتني در مجلس
عمومي
خواستار
تسليم شد،
بيدرنگ به قتل
رسيد، و سپس
زنان به خانه
او ريختند و زن
و بچههاي او
را سنگسار
كردند و
كشتند.
خشيارشا، به هنگام
ورود به آتن،
شهر را خالي
از سكنه ديد. پس،
فرمان به غارت
و آتش زدن آن
داد.
اندكي
بعد، نيروي
دريايي
ايران، كه
شامل 1200 كشتي
بود، وارد
خليج سالاميس
شد; در برابر
آن 300 كشتي
يوناني، كه به
شيوه يونانيان
فرمانده
واحدي
نداشتند، صف
آرايي كردند.
اكثر
درياسالاران
يوناني مخالف
اين مواجهه خطرناك
بودند، اما
تميستوكلس،
كه تصميم داشت
از هر راه
ممكن كشتيهاي
يوناني را به
ميدان عمل
بكشاند، دست
به طرح و
اجراي يك نقشه
زد نقشهاي كه
اگر به غلبه
ايرانيان
ميانجاميد، به
قيمت جان او
تمام ميشد.
مطابق اين
نقشه، غلام
مورد اعتمادي
را نزد
خشيارشا
فرستاد. غلام
به خشيارشا
اطلاع داد كه
يونانيان قصد
دارند شب
هنگام
كشتيهاي خود
را از ميدان
بيرون برند، و
ايرانيان با
محاصره كردن
ناوگان
يوناني،
ميتوانند آن
را منهدم
كنند.
خشيارشا، به
اغواي غلام،
همه راههاي
فرار را بر
كشتيهاي
يوناني بست.
از اين رو،
يونانيان
مجبور به جنگ
شدند. خشيارشا
بر تخت خود،
در دامنه كوه
آيگالئوس در
ساحل آتيك، رو
به روي
سالاميس نشست
و به تماشاي
صحنه جنگ پرداخت،
در حالي كه نام
فرماندهاني
را كه با
شجاعت خاص
ميجنگيدند يادداشت
ميكرد.
يونانيان از
لحاظ استحكام
كشتيها و
تاكتيك جنگ و
مهارت در
دريانوردي،
بر ايرانيان
كه از لحاظ
زبان و تفكر و
قوميت دچار تفرقه
بودند تفوق
داشتند. از
اين رو، جنگ
دريايي
بالاخره به
نفع يونانيان
تمام شد. بنا به
گفته
ديودوروس،
مهاجمان
200
كشتي و
مدافعان 40
كشتي از دست
دادند در اين
باره از
ايرانيان
خبري به ما
نرسيده است.
معدودي از
يونانيان
هلاك شدند،
زيرا همه آنان
شناگران ماهر
بودند و، پس
از غرق
كشتيهايشان،
خود را
شناكنان به
ساحل
رسانيدند.
باقيمانده
ناوگان ايران
به سوي
داردانل
گريخت، و
تميستوكلس
زيرك بار ديگر
غلام خود را
به نزد
خشيارشا
فرستاد و به
او القا كرد
كه تميستوكلس
يونانيان را
از تعقيب
ناوگان ايران
منصرف كرده
است. پس،
خشيارشا 300,000 تن
از مردان خود
را، به
فرماندهي
ماردونيوس،
باقي گذارد، و
بقيه را با
خود به سارديس
برد. در طول
راه، عدهاي از
سپاهيانش بر
اثر امراضي
چون اسهال تلف
شدند.
به
ادعاي
يونانيان، در
همان روز و
ماه و سالي كه
اين واقعه در
سالاميس
اتفاق افتاد،
(يعني 23 سپتامبر
سال 480 قم)
يونانيان
سيسيل، در
هيمرا، عليه
كارتاژيها
جنگيدند. شايد
تصادف صرف باشد
كه ناگهان
يونان، در عين
حال، از طرف
خاور و باختر
مورد حمله دو
دشمن قرار
گرفت. معلوم نيست
كه آيا
فنيقيهاي
افريقا هم جزو
طرفداران
خشيارشا
بودند يا نه.
بنابر
روايتهاي
كهن، هاميلكار،
درياسالار
كارتاژي، با 3000
كشتي و 300,000 سپاهي،
با پانورموس
رسيد و براي
محاصره هيمرا
عازم شد. در
آنجا با گلون،
سرداري از
مردم
سيراكوز، كه 55000
مرد داشت، رو
به رو گشت.
هاميلكار، به
شيوه سرداران
جنگهاي
پونيك، از
ميدان جنگ
كناره گرفت و،
در حين جنگ
براي خدايان
به قرباني
كردن پرداخت.
در پايان جنگ،
شكست او مسلم
شد. پس، خود را
در آتش افكند،
و در همان محل
او را به خاك
سپردند. هفتاد
سال بعد،
نوهاش
هيميلكون، سه
هزار اسير يوناني
را به انتقام
خون نياي خود
قتل عام كرد.
در
تابستان سال
بعد، يعني 479 قم،
رهايي يونان
از نفوذ
ايران، بر اثر
يك رشته جنگ
زميني و
دريايي،
كاملا تحقق
يافت. سپاه ماردونيوس،
كه ايام را به
استراحت
ميگذرانيد، در
نزديكي
پلاتايا واقع
در دشت بئوسي
اردو زد. اما
ناگهان 110,000 سپاه
يوناني، كه
مدت دو هفته
در انتظار
ساعت سعد
بودند، به
سرداري
پاوسانياس،
پادشاه
اسپارت، به
بزرگترين جنگ
زميني مبادرت
ورزيدند و بر
سر ايرانيان
ريختند. افراد
غير ايراني كه
جزو سپاه
ايران جنگ ميكردند،
چندان رغبتي
نداشتند و، از
اين رو، به محض
اينكه تزلزلي
در سپاه ايران
ديدند، راه فرار
پيش گرفتند.
در نتيجه،
يونانيان
چنان پيروزي
درخشاني به
دست آورند كه،
بنا به گفته
مورخان
يوناني، فقط 150
تن از دست
دادند، در
حالي كه 260,000 نفر
از سپاهيان
ايران به قتل
رسيدند.1 در
همان روز، به
گفته
يونانيان، در
ساحل
موكاله،
يعني مركز
يونيا، بين
ناوگانهاي يونان
و ايران تصادم
روي داد. در
نتيجه اين
تصادم،
ناوگان
ايراني نابود
شد و شهرهاي
يونيا از زير
سلطه ايران
بيرون آمد، و
يونانيان دو
ناحيه بسيار
مهم داردانل و
بوسفور را، كه
هفتصد سال پيش
در جنگهاي
تروا فتح كرده
بودند، باز
يافتند.
جنگهاي
يونان و ايران
بزرگترين
واقعه تاريخ اروپا
به شمار
ميآيند. به
بركت اين
جنگها، بقاي
اروپا تضمين
شد، تمدن غربي
توانست، بدون
پرداخت خراجهاي
طاقت فرسا به
بيگانگان،
حيات اقتصادي خود
را بگسترد و،
بركنار از
اوامر سلاطين
شرقي،
نهادهاي
سياسي خود را
بپرورد. بدين
ترتيب، يونان،
براي نخستين
بار، آزمايشي
در زمينه تاسيس
جامعهاي آزاد
به عمل آورد و
مدت سه قرن از
رازوري رخوت
آور مشرق زمين
در امان ماند
و، براي تجارت
خود، آزادي
درياها را به
طور كامل
تامين كرد.
ناوگان آتني
كه پس از جنگ
سالاميس باقي
ماند، همه
بنادر درياي
مديترانه را
به بازرگاني
يونان گشود، و
بر اثر گسترش
بازرگاني،
ثروتي عظيم
گرد آمد، و
آتنيان عصر پريكلس
به فراغت و
فرهنگي والا
دست يافتند.
پيروزي يونان
كوچك بر
شاهنشاهي
بزرگ ايران،
شور و غرور
يونانيان را
تحريك كرد،
چندانكه به
شكرانه
پيروزي خود به
كارهايي
بيسابقه دست
زدند و، پس از
قرنها زحمت و
فداكاري،
بالاخره دوره طلايي
تاريخ خويش را
آغاز كردند.
آزادمردان
و بردگان
اينهمه
كار را كه
ميكند در
روستاها
شارمندان با
زنان و
فرزندانشان،
و مزدوران
آزاد كارها را
انجام ميدهند.
در آتن، اجراي
برخي كارها بر
عهده
شارمندان،
برخي بر عهده
آزاد شدگان
است. ولي اين
بار سنگين را
بيشتر
مهاجران و
اتباع خارجي،
و بيش از همه
غلامان بر پشت
ميكشند.
دكانداران،
پيشه وران،
تاجران، و
بانكداران،
تقريبا همگي،
از كساني هستند
كه حق راي
ندارند.
شهرنشيان
كارهاي دستي را
حقير ميشمرند
و، تا آنجا كه
بتوانند، گرد
آن نميگردند.
كار كردن براي
كسب معاش
حقارت آور است;
حق تعليم
موسيقي و
معماري و
نقاشي، يا عمل
بدانها، هر
گاه حرفه كسي
شود، در نظر مردم
آتن ((كاري است
پست و حقير)).1
گزنوفون، كه
به صراحت بيان
معروف است و
همچون يكي از
سواران
سلحشور سخن
ميگويد، چنين
آورده است:
صنايع
پست، معروف به
صنايع دستي،
در نظر
اجتماعات
متمدن، شهرت
ابدي دارند. ... و
حق هم جز اين
نيست، زيرا
همه كساني كه
بدين گونه
كارها
پرداختهاند
بايد هميشه در
يك جا و به يك
حال بنشينند،
يا با تاريكي
خو كنند، يا تمام
روزها را در
مقابل كوره
آتش خم شوند و
بدين ترتيب
خواه كارگر و
خواه ناظر،
همگي سلامت
جسمي خود را
از دست
ميدهند، و ضعف
جسماني با ضعف
روحي و فكري
همراه است.
مدت زماني كه
كارگران بر سر
اين گونه
صنايع پست صرف
ميكنند چندان
دراز است كه
آنان را از
اداي وظايف
خود نسبت به
دوستان و دولت
باز ميدارد.
به
تجارت نيز با
همين چشم
مينگرند. در نظر
يونانيان
اشرافي يا
فيلسوف منش،
تجارت عبارت
است از مال
اندوختن با
دسترنج
ديگران. به عقيده
آنان، قصد
تجارت توليد
كالا نيست،
بلكه آن است
كه اجناسي را
ارزان خريده،
گران بفروشند.
هيچ يك از
شارمندان
محترم بدين
كار نخواهد
پرداخت، گرچه
تا زماني كه
ديگران به سوداگري
مشغولند، وي
از مزاياي آن
برخوردار
ميگردد، و
شايد پنهاني
سرمايهاي تيز
در كار
بگذارد.
يونانيان
گويند كه مرد
آزاد بايد از
وظايف مالي و
اقتصادي آزاد
باشد و، حتي
اگر خودش نيز
قدرت حفظ و
اداره اموال
خويش را داشته
باشد، بايد
غلامي يا كس
ديگري را بدان
كار بگمارد.
بر اثر اين
گونه فراغت و
آزادي، فقط
شارمندان
ميتوانند در
جنگها و
كارهاي دولتي
شركت كنند و
به ادب و
فلسفه
بپردازند. به
عقيده يونانيان،
بدون وجود يك
طبقه مرفه و
آسوده خاطر،
پيدايش
ذوقيات و
تشويق هنرها و
پيشرفت تمدن امكانپذير
نيست. كسي كه
شتابزده
باشد، چنانكه
بايد و شايد
متمدن
نميتواند بود.
اغلب
كارهايي كه در
تاريخ از
وظايف طبقه
متوسط به شمار
ميرود، در آتن
به دست اتباع
بيگانه انجام
مييابد. اينان
مردماني
آزادند كه در
كشورهاي ديگر
به دنيا
آمدهاند و، هر
چند كه در آتن
اقامت دارند،
از حقوق
شارمندي
بيبهرهاند. اين
مردم اغلب
پيشهوران،
تاجران،
مقاطعه كاران،
صنعتگران،
مباشران، و
هنرمنداني
هستند كه در
طي سير و
سياحتهاي
خود، و پس از
سرگردانيهاي
بسيار، عاقبت
در آتن آزادي
اقتصادي، موقعيت
كار، و انگيزه
فعاليت
يافتهاند، و
آن را براي
خود ضروريتر و
حياتيتر از حق
راي ميبينند.
غير از
استخراج
معدن،
مهمترين
فعاليتهاي صنعتي
به اتباع
خارجي تعلق
دارد. تهيه
ظروف سفالي
منحصر به آنان
است; هر جا كه
دلالان
بتوانند خود
را ميان توليد
كننده و مصرف
كننده وارد كنند،
هميشه يك طرف
معامله از اين
بيگانگان خواهد
بود. قوانين
كشور، از يك
سو آنان را در
مضيقه قرار
ميدهد، و از
سوي ديگر
حمايتشان
ميكند. مانند
شارمندان
بايد ماليات
بپردازند،
برخي از خدمات
اجتماعي را به
عهده بگيرند،
به خدمت
سربازي در
آيند، و
ماليات سرانه
بپردازند.
قانون آتن
اتباع خارجي
را از مالكيت
زمين و
زناشويي با
شارمندان
مانع ميشود، و
از ورود به
تشكيلات
مذهبي و
مراجعه
مستقيم به محاكم
بازشان
ميدارد; ولي،
در عوض، هنر و
صنعتشان را
قدر ميشناسد;
آنان را با
خرسندي در حيات
اقتصادي كشور
دخالت ميدهد;
از
قراردادهاشان
پشتيباني
ميكند; از
آزادي مذهب
برخوردارشان
ميسازد; و
داراييشان
را، در برابر
شورشهاي
شديد، حفظ و
حراست
مينمايد. برخي
از آنان، همچون
فرومايگان،
به ثروت و
مكنت خود فخر
ميكنند، ولي
برخي ديگر،
خاموش و بدون
تظاهر، به كارهاي
علمي، ادبي،
هنري، طبي، و
حقوقي پرداخته،
مدارسي براي
تعليم فلسفه و
بلاغت بنياد ميگذارند.
اين گروه، در
قرن چهارم،
كمدي نويساني
پديد
ميآورند، و
خود نيز موضوع
كمديها قرار
ميگيرند; در
قرن سوم خاصيت
جهاني اجتماع هلني
را پديد
ميآورند; سخت
سوداي
شارمندي دارند،
ولي آتن را با
محبتي
غرورآميز
دوست ميدارند;
و براي دفاع
از آن در
برابر
دشمنانش،
سهمي را كه بر
عهده دارند به
نحوي دردناك
ميپردازند.
قسمت عمده
ناوگان آتن به
خرج اين مردم
نگاهداري
ميشود;
امپراطوري
آتن، و تفوق
آن نيز از
بركت وجود
آنان برقرار
است.
آزاد
شدگان يعني
كساني كه
زماني برده
بوده و سپس
آزاد شدهاند
در محروميت از
حقوق سياسي، و
در موقعيت
اقتصادي، با
اتباع خارجي
شريكند. زيرا،
گرچه آزاد
ساختن يك
برده، چون
بايد برده
ديگري به جاي
او آورد، كاري
است دشوار و
پرزحمت، وعده
آزادي، در
مورد غلامان
جوان معمولا
محرك اقتصادي
سودمندي است;
بسياري از
يونانيان چون
هنگام مرگشان
نزديك ميشود،
وفادارترين
غلام خود را
آزاد ميكنند.
ممكن است كه
غلامي را
دوستان و
خويشانش
خريده، آزاد
كنند، چنانكه در
مورد افلاطون
چنين شد; يا
دولت، با
پرداخت قيمت،
او را از
صاحبش گرفته،
به خدمات جنگي
بگمارد; نيز
ممكن است كه
او خود با
اندوختن اوبولوسهايي
كه به دست
آورده است،
آزادي خويش را
بخرد. آزاد
شدگان، چون
اتباع خارجي،
ميتوانند به
امور صنعتي و
بازرگاني و
مالي بپردازند.
پستترين مقام
ايشان آن است
كه در مقابل مزد
به كارهايي كه
خاص بردگان
است
بپردازند، و عاليترين
مقامشان آن
است كه مدير
يا صاحب كارگاه
شوند. چنانكه
مولياس
كارگاه اسلحه
سازي دموستن
را اداره
ميكند، و
پازيون و
فورميو
ثروتمندترين
بانكداران
آتن ميشوند.
بهترين كاري
كه از
آزادشدگان بر
ميآيد،
پرداختن به امور
اجرايي است.
زيرا اين
غلامان آزاد
شده، كه خود
در دوران
زندگي جز ستم
و آزار
نديدهاند، بهتر
از هر كس ديگر
ميتوانند با
بردگان به خشونت
و تندي رفتار
كنند.
بعد
از اين سه طبقه
يعني
شارمندان،
اتباع خارجي،
و آزاد شدگان
بردگان آتيك
هستند كه
تعدادشان به
يكصد و پانزده
هزار ميرسد.1
اين طبقه از
زندانيان
جنگ، اسيران
يورشهاي بردهگيري،
كودكان سر
راهي، كودگان
ولگرد، و مجرمين
تشكيل شده
است. در
يونان، عده
بسيار قليلي
از بردگان
يوناني
هستند، و مردم
اين سرزمين
همه بيگانگان
را طبيعتا
برده
ميدانند،
زيرا ميبينند
كه آنان در
برابر شاه خود
مطيع مطلق
هستند، پس دليلي
ندارد بندگي
يونانيان را
نيز نكنند. ولي
بندگي كردن
افراد يوناني
را شايسته
نميدانند و
بدان بندرت
گردن مينهند.
تاجران يوناني،
غلام را چون
هر كالاي
ديگري
خريداري
ميكنند و در
خيوس، دلوس،
كورنت،
آيگينا، آتن،
و هر جاي
ديگري كه
خريداري پيدا
شود، آنان را
براي فروش
عرضه ميدارند.
برده
فروشان آتن از
ثروتمندترين
اتباع خارجي
به شمار
ميروند. در دلوس،
اگر
روزي
يك هزار برده
فروخته شود،
برخلاف معمول نخواهد
بود. كيمون،
پس از جنگ
ائورومدون،
بيست هزار تن
از اسيران
جنگي را به
بازار برده فروشان
ميبرد. در آتن
بازاري وجود
دارد كه در آن بردگان
هميشه براي
معاينه جسمي و
معامله آمادهاند.
قيمت اين
بردگان از نيم
مينا تا ده
مينا (50 دلار تا
1000 دلار) تفاوت
ميكند. خريد
آنان يا براي
استفاده
مستقيم است يا
براي فروش
بعدي و سود
بردن از آن.
مردان و زنان
آتن از خريدن
بردگان و
كرايه دادن
آنها به خانهها
و كارگاهها و
معادن فايده
ميبرند. سودي
كه از اين راه
به دست ميآيد
سي درصد است.
حتي فقيرترين
شارمندان يك
يا دو غلام
دارد. آيسخينس1
براي اثبات
فقر خويش
ميگويد كه در
خانوادهاش بيش
از هفت غلام
نيست. در
خانوادههاي
دولتمند،
شايد پنجاه
غلام به
خدمتگزاري مشغول
باشند. دولت آتن
نيز خود عدهاي
از اين غلامان
را به عنوان منشي،
خدمتگزار،
صاحبمنصب جز،
و پاسبان به كار
ميگمارد.
بسياري از
آنان لباس خود
را ميگيرند و
روزي نيم
دراخما نيز
دريافت
ميدارند، و ميتوانند
هر جا كه
بخواهند
زندگي كنند.
در
دهكدهها
تعداد بردگان
اندك است، و
بيشتر زناني
هستند كه در
خانهها خدمت
ميكنند. در
نواحي شمالي
يونان، و در اكثر
نقاط
پلوپونز،
وجود نظام
سرفداري خريد
و فروش غلام
را ايجاب
نميكند. در
كورنت،
مگارا، و آتن،
اكثر كارهاي
يدي را
غلامان، و
كارهاي خانگي
را كنيزان
انجام
ميدهند، ولي
غلامان در امور
صنعتي و تجارتي
و مالي به
بسياري از
كارهاي كتبي و
اجرايي نيز
ميپردازند.
اكثر كارهاي
دقيق و
ماهرانه به
وسيله آزاد
مردان يا
آزادشدگان يا
اتباع خارجي
صورت ميگيرد.
در اين هنگام،
برخلاف يونان بعد
از اسكندر و
روم، غلامان
دانشمند وجود
ندارند.
غلامان بندرت
ميتوانند از
خود فرزنداني
به بار آورند،
زيرا خريد يك
غلام بمراتب
سهلتر و
ارزانتر از
پروردن آن
است. اگر غلامي
بدرفتاري يا
خطايي كند، با
تازيانه
تنبيه ميشود;
اگر بر امري
شهادت دهد،
شكنجه ميبيند;
و اگر
آزادمردي او
را بزند،
نبايد از خويش
دفاعي كند.
ولي اگر ظلمي
بزرگ بر او
وارد شود، وي
ميتواند به
معبدي پناه
برد، و آنگاه
صاحبش بايد او
را بفروشد.
مالك به هيچ
وجه حق كشتن غلام
خود را ندارد.
تا زماني كه
قدرت كار دارد،
از بسيار
كساني كه در
اجتماعات
ديگر برده خوانده
نميشدند،
امنيت بيشتري
دارد. هنگامي
كه بيمار يا
پير شود، يا
كاري در بين
نباشد، صاحبش
او را به
اعانات عمومي
باز نميگذارد،
بلكه همچنان
از او پرستاري
و نگاهداري ميكند.
اگر وفادار
باشد، با او
چون
خدمتگزاري صديق
و تقريبا چون
يكي از افراد
خانواده
رفتار ميشود.
غالبا
ميتواند در
معاملات وارد
شود، ولي شرط
آن است كه
قسمتي از
درآمد خويش را
به ارباب
بپردازد. از
ماليات و از
خدمت
سربازي
معاف است. در
آتن قرن پنجم،
غلامان از لحاظ
لباس و وضع
ظاهر با آزاد
مردان فرقي
ندارند.
((اوليگارش
كهن))، كه در
حدود 425 قم
رسالهاي
درباره نظام
آتنيان
مينويسد، شكايت
از آن دارد كه
غلامان در
خيابانها
براي شارمندان
راه باز
نميكنند،
آزادانه و بي
پروا سخن ميگويند،
و رفتارشان
چنان است كه
گويي با
شارمندان
برابرند. آتن
به حسن رفتار
با غلامان
مشهور است.
راي عموم بر
آن است كه وضع
غلامان در آتن
دموكراتيك از
وضع فقيران
آزاد كشورهاي
اوليگارشيك
بهتر است. در
آتيك، انقلاب
بردگان بندرت
اتفاق
ميافتد، لكن
بيم آن هميشه
موجود است.
مع هذا،
وجود بردگان
وجدان آتن را
آزار ميدهد، و
فلاسفهاي كه
از اين وضع
دفاع ميكنند،
چون فلاسفه
مخالف آن، با
وضوح تمام
نشان ميدهند كه
رشد اخلاقي
ملت از
تشكيلات
اجتماعي آن
مترقيتر و
كاملتر است.
افلاطون
مخالف آن است
كه يونانيان
افراد يوناني
را به بردگي خويش
درآورند، ولي
در ساير موارد
با اين نظام موافق
است، زيرا به
عقيده او برخي
مردم از لحاظ
فكر و عقل
فروتر از
ديگرانند.
ارسطو برده را
آلتي ذيروح
ميداند، و
معتقد است كه
تا زماني كه
كارهاي مربوط
به غلامان را
ماشينهاي
خودكار انجام
ندهند، بردگي
به نحوي وجود
خواهد داشت.
مردم عادي
يونان، گرچه
با غلامان خود
مهربانند،
هيچ نميدانند
كه يك اجتماع
با فرهنگ بدون
وجود اين طبقه
چگونه ادامه
خواهد يافت;
به گمان آنان،
براي از ميان
بردن بردگي، بايد
آتن را از
ميان برد. عده
ديگري هستند
كه عقايدي
اساسيتر
دارند. فلاسفه
كلبي بردگي را
يكسر مذموم و
محكوم
ميدارند، اما
فلاسفه بعد از
آنها، يعني
رواقيون، در
مخالفت خود
بيشتر جنبه
اعتدال را
رعايت خواهند
كرد. اوريپيد كرارا
در نمايشنامههاي
خود، با ارائه
صحنههايي از
احوال اسيران
جنگي، رافت و
عطوفت تماشاگران
را بر
ميانگيزد.
آلكيداماس
سوفسطايي در
شهرهاي يونان
ميگردد و، بي
آنكه از كسي
آزادي ببيند،
عقايد روسو را
تقريبا با
بيان خود روسو
تبليغ ميكند:
((خداوند همه
مردمان را آزاد
به جهان
فرستاده، و
طبيعت نيز كسي
را بنده
نساخته.)) ولي
بردگي همچنان
ادامه دارد.
پيشرفت
علوم
فعاليتهاي
فرهنگي يونان
در دوران
پريكلس در سه
جهت است: هنر،
درام، و
فلسفه. هنر از
دين الهام
ميگيرد، درام
از ميدان جنگ،
و فلسفه از
قربانيان.
وجود هر جمعيت
مذهبي مستلزم
عقيدهاي ثابت
و مشترك است;
از اين روي،
دير يا زود،
هر ديني با
جريان تند و
پرتحول غير
مذهبي، كه در
عرف ما به
پيشرفت علم موسوم
است، مواجه
ميشود و با آن
به نزاع بر
ميخيزد. اين
نزاع در آتن
هميشه مشهود و
آشكارا نبود و
در زندگي تودههاي
مردم تاثير
مستقيم نداشت.
دانشمندان و
فلاسفه، بي
آنكه عقايد
ديني مردم را
صريحا مورد حمله
و انتقاد قرار
دهند، به كار
خود ادامه
ميدادند و
غالبا، براي
آنكه آتش نزاع
را فرو
نشانند،
مصطلحات كهنه ديني
را به رمز و
كنايه يا به
صورت تمثيل در
مورد عقايد
تازه خود به
كار ميبردند.
فقط گاه
گاه اين نزاع
علني ميشد و
به مسئله مرگ
و زندگي مبدل
ميگشت. چنانكه
در مورد
آناكساگوراس،
آسپاسيا،
دياگوراس
ملوسي،
اوريپيد، و
سقراط چنين
شد. ولي به هر
حال اين نزاع
وجود داشت، و
در عصر پريكلس
امري اساسي
بود و به اشكال
و انحاي
گوناگون ظاهر
ميگشت و در
گفتارهاي شكاكانه
سوفسطاييان،
و در ماده
گرايي ذيمقراطيس،
با وضوح و
صراحت تمام
جلوه گر بود. اين
كيفيت در تورع
اشيل و الحاد
اوريپيد، و
حتي در شوخ
طبعي
گستاخانه
آريستوفان
محافظه كار نيز
با اندكي
ابهام به نظر
ميرسيد، و در
محاكمه و مرگ
سقراط،
دوباره، با
شدت تمام ظاهر
شد. در عصر
پريكلس، حيات
فكري آتن در
اطراف اين موضوع
دور ميزد.
I -
رياضيدانان
در يونان
قرن پنجم، علم
محض هنوز فرع
فلسفه بود، و
كساني كه به
آموختن و
تكميل آن
ميپرداختند
بيشتر فلاسفه
بودند. در نظر
يونانيان،
رياضيات عالي
براي عمل و
محاسبه نبود،
بلكه
از لوازم منطق
به شمار
ميرفت، و
بيشتر به كار
تركيب و بناي
ذهني يك جهان
انتزاعي
ميپرداخت و به
تسخير محيط
طبيعي و مادي
توجهي نداشت.
علم
حساب متداول،
قبل از دوران
پريكلس، ابتدايي
و خالي از دقت بود.1 يك
خط كوچك عمودي
علامت 1، دو خط
علامت 2، سه خط
علامت 3، و
چهار خط علامت
4 بود. 5 و 10 و 100 و 1000 و 10,000
به وسيله حرف
اول اين اعداد
به زبان يوناني
نمايش داده
ميشد، از اين
قرار: pente, deka, hekaton, chilioi,myrioi. در
رياضيات
يونان براي
صفر علامتي
نبود. سيستم
اعشاري، كه از
مصر آمده بود،
سيستم شمار اثني
عشري يا
دوازدهي، و
سيستم شمار
ستيني يا شصتي
در نجوم و
جغرافيا، كه
از بابليان
اخذ شده بود (و
هنوز هم در
صفحه ساعتها و
بر نقشهها و
كرات
جغرافيايي
ديده ميشود)
بخوبي نشان ميدهد
كه رياضيات
يونان، چون
رياضيات
اروپاي ما،
اصل و منشا
شرقي دارد.
محاسبات ساده
مردم شايد با
چرتكه انجام
ميگرفت. كسور
متعارفي موجب
دردسر بود: يك
كسر مركب را
به چند كسر،
كه صورت هر يك
از آنها 1 بود،
تبديل
ميكردند; بدين
ترتيب: مثلا 32/23
به اين صورت
تجزيه ميشد 2/1 + 8/1 +
16/1 + 32/1.
از
جبر و مقابله
يونان پيش از
مسيحيت خبري
نداريم. هندسه
علمي بود كه
فلاسفه بدان
رغبت تمام
داشتند، اما باز
نه براي فوايد
عملي آن، بلكه
از آن روي كه جنبه
نظري داشت،
استدلال
منطقي در آن
بود، دقت و
وضوح را به هم
ميآميخت، و
معماري فكر را
بر عهده داشت.
اين
رياضيدانان،
كه دلبسته
ماوراالطبيعه
بودند، خود را
با سه مسئله
مشغول ميداشتند;
تربيع دايره،
تثليث زاويه،
تضعيف مكعب.
كمدي
((پرندگان))،
اثر
آريستوفان،
نشان ميدهد كه
مسئله اول تا
چه حد توجه
مردم را به
خود جلب كرده
بود.
((متون))،
كه قهرمان اين
نمايشنامه
است، پرگار و
خط كش به دست،
وارد صحنه
ميشود و به
تماشاگران
ميگويد كه
ميخواهم به
شما بياموزم
كه ((چگونه
دايره خود را
تبديل به مربع
كنيد)). البته
مسئله اين بود
كه چگونه
ميتوان دايره
را به مربعي
به همان مساحت
تبديل كرد.
شايد بر اثر
اين گونه
مسائل بود كه
فيثاغورسيان
دورههاي
بعد، قواعد
اعداد اصم و
كميات نامتوافق2 را
وضع كردند.
همين
فيثاغورسيان
بودند كه با
تحقيق در قطع
ناقص (بيضي) و
قطع زايد
(هذلولي)، و قطع
مكافي (سهمي)
راه تحقيق در
مقاطع مخروطي
را براي
آپولونيوس
پرگايي باز
كردند.
تحقيقات آپولونيوس
در تاريخ علوم
رياضي، داراي
مقام و اهميت
بسزايي است.
در سال 440،
بقراط خيوسي
(غير از بقراط
طبيب) اولين
كتاب مشهور خود
را در علم
هندسه انتشار
داد و مسئله
تبديل هلال3 به
مربعي به همان
سطح را حل كرد.
در حدود سال 420،
هيپياس
الئايي موفق
شد، به وسيله
يك قوس تربيع،
زاويه را به
سه قسمت مساوي
تقسيم كند.
در
حدود سال 410،
ذيمقراطيس
آبدرايي
اعلام داشت كه
((در ترسيم
خطوط به
شرايط معين،
هيچ كس، حتي
از مصريان، به
پايه من
نرسيده است.))
وي چهار كتاب
در هندسه نوشت
و براي تعيين
مساحت مخروط و
هرم قواعدي عرضه
داشت; از اين
روي، ميتوان
ادعاي او را
قابل بخشايش
دانست. بر روي
هم، يونانيان
به همان ميزان
كه در رياضيات
ناتوان بودند،
در هندسه قدرت
فراوان
داشتند، و اين
علم حتي در
هنرشان نيز
دخالت موثر و
اساسي يافته
بود. اشكال
هندسي زينت
بخش معماري و
سفالگري بود،
و در بناي
پارتنون
نسبتها و
خميدگيها همه
از روي اصول
هندسي معين
ميشد.
II -
آناكساگوراس
در
اعتلاي عصر
پريكلس،
قانون آتن
ستارهشناسي
را تحريم كرد،
و اين بخشي از
نزاع علم و
دين بود.
در
آكراگاس،
امپدوكلس
اعلام داشت كه
نور مدتي وقت
ميگيرد تا از
نقطهاي به
نقطه ديگر
رود. در الئا،
پارمنيدس از
كرويت زمين
سخن گفت و آن
را به پنج
منقطه تقسيم
كرد، و نشان
داد كه هميشه
بخش روشن ماه
رو به خورشيد
دارد. در تب،
فيلولائوس،
كه از پيروان
فيثاغورس
بود، گفت كه
زمين مركز
كاينات نيست و
تنها يكي از
چندين
سيارهاي است
كه به دور ((آتش
مركزي)) در
گردشند.
لئوكيپوس،
شاگرد فيلولائوس،
پيدايش
ستارگان را
معلول احتراق و
تمركز موادي
ميدانست كه
((در حركت
دايره وار گرداب
كيهاني)) به
سوي هم كشيده
شدهاند. در
آبدرا،
ذيمقراطيس،
كه شاگرد
لئوكيپوس و
پژوهنده علوم
بابليان بود،
چنين عقيده
داشت كه كهكشان
از ستارگان
كوچك بيشمار
پديد آمده
است، و تاريخ
فلكي را تصادم
ادواري و
انهدام جهانهاي
نامعدود
ميدانست. در
خيوس،
اوينوپيدس
انحراف
منطقهالبروج
را دريافت.a در قرن
پنجم، تقريبا
در همه
مستعمرات
يونان، بي
آنكه ابزار و
وسايل
تحقيقات علمي
موجود باشد،
پيشرفت علوم
شگفتانگيز
بود.
ولي
هنگامي كه
آناكساگوراس
در آتن به كار
علم پرداخت،
دوستي پريكلس
را به همان
اندازه مشوق
خود يافت كه
نظر مجلس و افكار
عمومي را با
بحث و تحقيق
آزادانه
مخالف ميديد.
وي به سال 480، در
بيست سالگي،
از كلازومناي به
آتن آمده بود
و، بر اثر
تعليمات
آناكسيمنس،
چنان شيفته
افلاك و
ستارگان گرديده
بود كه يك بار
در جواب كسي
كه از او
درباره غايت
هستي سوال
كرده بود،
چنين گفت:
((تحقيق در ماهيت
خورشيد و ماه
و آسمان.))
آناكساگوراس
مكنتي را كه
از پدر خويش
به ارث برده
بود ناديده گرفت
و به ترسيم
نقشه زمين و
آسمان پرداخت.
در نتيجه اين
كار، هنگامي
كه روشنفكران
آتن كتاب در
باب طبيعت او
را بزرگترين
كتاب قرن
ميخواندند،
او خود در
نهايت فقر
زندگي ميگذراند.
اين
كتاب ادامه
سنن و افكار
مكتب يونيايي
بود. در
اينجا،
آناكساگوراس
ميگفت كه جهان
در اصل انبوه
درهمي از تخمههاي
گوناگون، و به
صورت مادهاي
لطيف بوده است
كه عقل محيطي
يا نوئوس در
آن تاثير
كرده، و به
اصل حيات و
حركت انساني
شبيه و وابسته
است.
همچنانكه عقل
به مجموعه
اعمال آدمي
نظم ميبخشد،
عقل جهاني نيز
انبوه تخمههاي
نخستين را به
سامان آورد،
حركت دوراني و
گردشاري1 در
آنها ايجاد
كرد، و در جهت
تكوين و تكامل
اشكال آلي
قرارشان داد.
اين دوران،
تخمهها را به
چهار عنصر
تقسيم كرد:
آتش، هوا
(باد)، آب،
زمين (خاك); و
جهان را به
صورت دو طبقه
از هم جدا
ساخت: طبقه
خارجي از
اثير، و طبقه
داخلي از هوا
بود. ((در نتيجه
اين دوران
شديد، اثير
آتشيني كه
زمين را احاطه
كرده بود،
پاره سنگهايي
را از زمين
جدا ساخت و
ستارگان
فروزنده را
پديد آورد.))
آناكساگوراس
معتقد بود كه
خورشيد و
ستارگان از
تودههاي
فروزان سنگ
پديد آمدهاند:
((خورشيد توده
سرخ و گدازاني
است كه چندين
برابر از
پلوپونز بزرگتر
است;)) و هر گاه
كه دوران اين
تودهها از
شدت بيفتد،
سنگهاي طبقه
خارجيشان به
صورت شهاب بر
زمين فرود
ميآيند. ماه
جسم سخت و درخشاني
است كه بر سطح
آن دشتها و
كوهها و درهها
وجود دارد، و
نور خود را از
خورشيد كسب
ميكند و از
همه اجرام
سماوي به زمين
نزديكتر است. ((خسوف
وقتي روي
ميدهد كه زمين
بين ماه و
خورشيد قرار
گيرد... و كسوف
هنگامي است كه
ماه بين زمين
و خورشيد حايل
شود.)) شايد
برخي از اجرام
سماوي ديگر
نيز چون زمين
مسكون باشند و
بر روي آنها
((انسان و
موجودات
جاندار پديد
آيند، و انسانها
در شهرها
زندگي كنند و
چون ما در
كشتزارها به
زراعت
پردازند.)) از
طبقه داخلي يا
گازي سياره
ما، بر اثر
درجات مختلف
تكاثف، ابر و
آب و خاك و سنگ
پديد آمد. از
رقيق شدن جو
بر اثر حرارت
خورشيد، باد
ايجاد ميشود.
از تصادم
ابرها رعد، و
از اصطكاك
آنها برق حادث
ميگردد.)) كميت
ماده هرگز
تغيير نمييابد،
لكن موجودات
همگي آغاز و
انجام دارند،
و كوهها به
هنگام خود به
دريا مبدل
خواهند شد.
همه اشياي
گوناگون جهان
از اجتماع
اجزاي متجانس
به وجود
آمدهاند، و
اين اجتماع
روز به روز
محدودتر و
دقيقتر شده
است. همه
موجودات آلي،
در اصل، از
خاك و رطوبت و
گرما پديد آمدند
و پس از آن
همواره از
يكديگر توليد
ميشوند. انسان
از ساير
موجودات
تكامل بيشتر
يافته است،
زيرا كه قامت
راست وي موجب
شده است كه
دستانش آزاد
باشد و اشيا
را بگيرد.
اين
نكات برجسته
يعني بيان
اساس علم آثار
علوي يا
كائنات جو،
تعليل صحيح
خسوف و كسوف،
فرض خردگرايانه
پيدايش
سيارات، پي
بردن به
عاريتي بودن
نور ماه، و
مفهوم ذهني
انسان و حيوان
آناكساگوراس
را كوپرنيك و
در عين حال
داروين عصر
خود ساخت. اگر
وي در توجيه و
تعليل حادثات
طبيعي و تاريخي،
اصل عقل محيطي
(نوئوس) را
دخالت داده بود،
ممكن بود كه
مردم آتن به
آرا و عقايد
او با ديده
عفو بنگرند.
آتنيان شايد
بر
آناكساگوراس
بدگمان بودند
كه ((عقل محيطي))
وي، چون
((دخالت
خدايان))1 در
تراژديهاي
اوريپيد،
وسيلهاي است
براي رفع خشم
و نفرت مردم.
ارسطو گويد كه
آناكساگوراس
ميكوشيد براي
هر چيز علت
طبيعي بيان
كند. وقتي،
گوسفندي را
نزد پريكلس
آوردند كه فقط
يك شاخ بر
پيشاني داشت،
و كاهن غيبگو
آن را از
علامات
آسماني دانست;
ولي
آناكساگوراس
سر حيوان را شكافت
و نشان داد كه
مخ وي، به جاي
آنكه دو طرف جمجمه
را پر كند، در
وسط نمو كرده
و يك شاخ به
وجود آورده
است.
آناكساگوراس
سقوط شهاب را
براساس
قوانين طبيعي
تعليل كرد و
افكار ساده
دلان را
برانگيخت و
بسياري از
خدايان و
قهرمانان
اسطورهاي را تا
پايه مجرداتي
مجسم تنزل
داد.
مردم
آتن نخست با
عقايد
آناكساگوراس
مخالفتي
نكردند و فقط،
بكنايه، او را
((عقل محيطي))
لقب دادند.
ولي عاقبت،
چون براي تضيعف
پريكلس راه
ديگري يافت
نشد، كلئون،
رقيب عوامفريب
وي،
آناكساگوراس
را به بيديني
متهم ساخت و
گفت كه وي
خورشيد را (كه
هنوز در نظر
مردم يكي از
خدايان بود)
تودهاي سنگ
فروزان و آتشين
دانسته است.
كلئون چنان
سرسختانه در
اين كار
مداومت ورزيد
كه فيلسوف
سرانجام، علي
رغم دفاع
دليرانه
پريكلس،
محكوم شد;2 و
چون به شوكران
رغبتي نداشت،
به
لامپساكوس، كنار
داردانل،
گريخت و در
آنجا به تعليم
فلسفه مشغول
شد.3
هنگامي كه
آناكساگوراس
شنيد كه مردم
آتن به مرگ
محكومش
ساختهاند،
گفت:
((ديرزماني
است كه طبيعت،
آنان را نيز
چون من محكوم
داشته است;)) و چند
سالي بيش
نگذشت كه در
هفتاد و سه
سالگي درگذشت.
گاهشماري
آتن حاكي از
آن است كه اين
مردم در علم
نجوم چندان
پيشرفتي
نداشتند; در
بين
يونانيان، يك
تقويم عمومي و
مشترك موجود
نبود. هر دولت
براي خود
تقويمي داشت;
و هر ناحيه،
براي آغاز سال
جديد، يكي از
چهار نقطه ممكن
را اتخاذ كرده
بود. حتي نام
ماهها نيز در
همه جا يكسان
نبود. تقويم
آتيك ماهها
را از روي
گردش ماه، و
سالها را از
روي گردش خورشيد
معين ميكرد.
چون دوازده
ماه قمري فقط 360 روز
ميشد، ناچار
هر دو سال يك
بار، ماه
سيزدهمي بر آن
ميافزودند تا
تقويم را با
گردش خورشيد و
فصول مطابقت
دهند. چون اين
كار سال را ده
روز درازتر
ميكرد، سولون
قول بر اين
نهاد كه ماههاي
قمري،
بتناوب، 29 و 30
روز باشد، و
هر ماه به سه
((دكاد)) (ده
روزه، و گاه
نه روزه)
تقسيم شود;
چون باز چهار
روز باقي
ميماند،
يونانيان، هر
هشت سال يك
بار، يك ماه را
حذف ميكردند.
از اين راه،
كه به نحوي
باورناپذير
بغرنج
مينمايد،
مردم يونان داراي
سالهاي 4 , 3651
روزه هم شدند.1
در
اين بين، در
زمينههاي
جغرافيايي
نيز
پيشرفتهايي
حاصل شد. آناكساگوراس
طغيان سالانه
رود نيل را از
ذوب شدن برفها
و ريزش
بارانهاي
بهاري در حبشه
ناشي ميدانست.
و راي وي درست
بود.
زمينشناسان
يونان معتقد
بودند كه تنگه
جبل طارق
شكافي است كه
بر اثر زمين
لرزه پديد
آمده، و جزاير
درياي اژه
نتيجه فرو
نشستن آب
درياست. در
حدود سال 496،
كسانتوس
ليديايي
ميگفت كه درياي
مديترانه و
درياي سرخ
قبلا از طريق
سوئز به هم
راه داشتهاند;
اشيل گويد كه
در عصر وي
عقيده بر اين
بوده است كه جزيره
سيسيل در اصل
به ايتاليا
پيوسته بوده
و، بر اثر
جنبش ناگهاني
زمين، از آن
جدا شده است. سكولاكس
كاريايي (521 - 485)
نيز در سراسر
سواحل مديترانه
و درياي سياه
به سياحت
پرداخت. در
حدود سال 490،
هانوي
كارتاژي با ناوگاني
مركب از شصت
كشتي از جبل
طارق گذشت و تقريبا
4180 كيلومتر از
سواحل باختري
افريقا را پيمود.
چنين سفر
اكتشافي
پرخطري را در
حدود جرئت و
توانايي هيچ
يك از
يونانيان
نميبينم. در پايان
قرن پنجم،
نقشه
جغرافيايي
مديترانه در آتن
فراوان بود.
علم فيزيك، تا
آنجا كه ما
خبر داريم،
چندان
پيشرفتي
نكرده بود، هر
چند كه
منحنيات
پارتنون نشان
ميدهد كه در
علوم مربوط به
نور،
آگاهيهاي
بسيار داشتند.
در حدود سال 450،
فيثاغورسيان
پايدارترين
نظريه علمي
يوناني، يعني
فرضيه تركيب
اتمي ماده، را
بنياد نهادند.
امپدوكلس و
جمعي ديگر از
فلاسفه گفتند
كه انسان از
مراحل حياتي
پستتري تحول و
تكامل يافته،
بتدريج، در
طول زماني دراز،
از حيوان وحشي
به انسان
متمدن تبديل
شده است.
III - بقراط
در
عصر پريكلس،
بزرگترين
واقعه تاريخ
علم يونان
پيدايش طب
عقلاني بود.
حتي در قرن
پنجم، طب
يوناني با
مذهب بستگي بسيار
داشت، و درمان
بيماريها بر
عهده كاهنان معبد
آسكلپيوس بود.
معالجه معمول
در اين معابد،
تركيبي بود از
طب تجربي و
مراسم و اوراد
موثري كه در
مخيله بيمار
اثر ميكرد و
آرامش روحي به
وي ميبخشيد.
شايد از خواب
مغناطيسي و
بيهوش كردن
بيمار نيز
استفاده
ميكردند. اما طب
غير مذهبي با
طب مذهبي
رقابت ميكرد;
و هر چند كه هر
دو گروه اصل
علم خود را به
آسكلپيوس نسبت
ميدادند،
پزشكان غير
ديني از توسل
به دين امتناع
ميكردند،
ادعاي
معالجات
معجزهآميز نداشتند،
و رفته رفته
پزشكي را بر
اساسي عقلاني
قرار دادند.
پزشكي
غير مذهبي، در
يونان قرن
پنجم، در چهار
مدرسه بزرگ رو
به كمال نهاد.
اين مدارس
عبارت بودند
از مدرسه كوس
و كنيدوس در
آسياي صغير،
كروتونا در
ايتاليا، و مدرسه
سيسيل.
در آكراگاس،
امپدوكلس، كه
نيمي اهل فلسفه
و نيمي اهل
معجزه بود، در
افتخارات
پزشكي آرون كه
ذهني عقلاني و
منطقي داشت سهيم
بود. اخباري
كه به ما
رسيده حاكي از
آن است كه
سالها قبل از
آن ايام، يعني
در 520، پزشكي به نام
دموكدس، كه در
كروتونا به
دنيا آمده
بود، در
آيگينا، آتن،
ساموس، و شوش
به كار پزشكي
پرداخت;
داريوش و
آتوسا، ملكه
ايران، را
معالجه كرد;
در پايان عمر
به زادگاه خويش
بازگشت; و
باز، در
كروتونا،
مكتب
فيثاغورسي
معروفترين
پزشك پيش از
بقراط را به
وجود آورد.
آلكمايون
پدر واقعي طب
يونان ناميده
شده است، ولي
بدون شك، قبل
از وي پزشكان
غير مذهبي بسيار
بودهاند، و
آغاز اين
سلسله از
افقهاي تاريخ
آنسوتر است.
در اوايل قرن
پنجم، آلكمايون
كتاب در باب
طبيعت را
منتشر ساخت.
اين عنوان در
يونان معمولا
بحثهاي كلي و
عمومي مربوط
به علوم طبيعي
را شامل ميشد.
در بين يونانيان،
تا آنجا كه ما
خبر داريم،
نخستين كسي
بود كه محل
عصب باصره و
لولههاي
اوستاش (مربوط
به گوش) را
پيدا كرد، به
تشريح
حيوانات پرداخت،
فيزيولوژي
خواب را تفسير
نمود، مغز را
عضو مركزي
تفكر دانست، و
به شيوه
فيثاغورسيان،
در تعريف
تندرستي،
چنين گفت:
سلامت عبارت
است از وجود
توافق و
هماهنگي ميان
اعضا و اجزاي
مختلف بدن. در
كنيدوس،
شخصيت برجسته
پزشكي
ائوروفرون
بود كه كتابي
به نام جملههاي
كنيدوسي در
كليات مسائل
طبي تاليف
كرد، و در آن،
ذات الجنب را
از بيماريهاي
ريوي شمرد;
يبوست را موجب
بسياري از
امراض دانست;
و بر اثر توفيقهايي
كه در زاياندن
زنان به دست
آورده بود، شهرت
بسيار يافت.
در اين وقت،
جنگي شوم بين
مدرسه كوس و
كنيدوس در
گرفت; زيرا
اصحاب مدرسه
كنيدوس، از
اينكه بقراط
آثار و علايم بيماري
را مشخص وضع
آينده بيمار
ميدانست، دلخوش
نبودند و سعي
داشتند كه
امراض را بدقت
دسته بندي
كنند و هر مرض
را به طريقه
مخصوص آن علاج
نمايند. ولي
سرانجام، به
حكم نوعي
عدالت فلسفي،
بسياري از
نوشتههاي
مكتب كنيدوسي در
مجموعه
بقراطي وارد
شد.
از
شرح مختصري كه
سويداس
درباره بقراط
نوشته است،
چنين بر ميآيد
كه وي
بزرگترين
پزشك عصر خود
بوده است. در
همان سال كه
ذيمقراطيس به
دنيا آمد،
بقراط نيز در
كوس زاده شد.
زادگاه اين دو
مرد بزرگ از
هم فاصله
بسيار داشت،
لكن بين آنان
مودتي تمام
برقرار شد;
بعيد نيست كه
((فيلسوف
خندان))1 در
غير مذهبي
كردن علم
پزشكي سهم
بسزايي داشته
باشد. بقراط
فرزند مردي
طبيب بود و در
بين بيماران و
سياحان
بيشماري كه
براي استفاده
از چشمههاي
آب گرم كوس بدانجا
ميآمدند،
پرورش و تعليم
يافت.
استادش،
هروديكوس
سلومبريايي،
به وي چنين آموخت
كه در معالجه
بيماران به
ورزش و تنظيم
تغذيه
بيشتر
اعتماد كند تا
به داروهاي
طبي. بقراط در
كار خود چنان
نامدار شد كه
كساني چون
پرديكاس،
فرمانرواي
مقدونيه، و
اردشير اول،
شهريار ايران،
جزو بيماران
وي شدند، و در
سال 430، آتن از
او درخواست
كرد كه بدانجا
رود و طاعوني
را كه در آن
ناحيه شيوع
يافته بود
پايان دهد.
ذيمقراطيس
يكصد سال عمر
كرد، و اين
موجب شرمندگي
بقراط شد;
زيرا اين طبيب
بزرگ خود بيش
از هشتاد و سه
سال نزيست.
در
تاريخ كتب پزشكي،
هيچ كتابي چون
مجموعه
رسالاتي كه از
قديم الايام
به بقراط
منسوب بوده
است متضاد و
نامتجانس
نميتواند بود.
اين مجموعه
عبارت است از كتب
درسي براي
پزشكان،
راهنماييهايي
براي كساني كه
از اين علم
بهره ندارند،
گفتارهايي براي
دانشجويان،
گزارشهايي از
مطالعات و مشاهدات
طبي،
يادداشتهايي
از معالجات
باليني، و
مقالاتي از
سوفسطايياني
كه به جنبههاي
علمي يا فلسفي
طب توجه
داشتهاند. چهل
و دو يادداشت
از معالجات
باليني در اين
مجموعه موجود
است كه تا
هفده قرن بعد،
در اين زمينه،
نظير آن پديد
نيامد. اين
يادداشتها
نمونه اعلاي امانت
ميباشد، زيرا
در آنها
بصراحت
اعتراف شده است
كه شصت درصد
اين بيماران،
بر اثر بيماري
يا معالجات،
درگذشتهاند.
صاحبنظران از
اين مجموعه
فقط چهار بخش
را اثر خامه
بقراطي
ميدانند، و
اين چهار
عبارتند از:
((حكم))، ((تشخيص
وضع آينده
بيمار))،
((تنظيم تغذيه
در امراض حاد))،
و رسالهاي
درباره
((زخمهاي سر)).
بقيه بخشهاي
مجموعه
بقراطي نوشته
كساني است كه
از قرن پنجم
تا قرن دوم قم
ميزيستهاند.
در اين ميان،
نوشتههاي
بيارزش و سخيف
بسيار ميتوان
يافت; ولي اين
مقدار شايد از
آنچه بعدها در
رسالات و
تواريخ امروز
به دست خواهد
آمد، بيشتر
نباشد. مطالب
اين مجموعه
اغلب با
يكديگر بستگي
ندارند و
تقريبا به
صورت كلمات
قصاري هستند
كه گاه گاه،
چون آثار
فلسفي
هراكليتوس، با
ابهام و
پيچيدگي توام
ميشوند. در
بين ((حكم)) اين
كتاب، گفتهاي
مشهور آمده
است بدين
مضمون: ((هنر
پايان ندارد،
لكن زمان چون
باد در گذر
است.)) كار
بزرگي كه
بقراط و
پيروانش در تاريخ
جهان انجام
دادند، رها
ساختن پزشكي
از قيد مذهب و
فلسفه بود. هر
چند كه گاه
گاه، مثلا در
رساله تنظيم
تغذيه،
خواندن ادعيه
و اوراد بر
بيمار واجب
شمرده شده
است، لكن اساس
مجموعه بقراطي
بر طب عقلاني
مبتني است. رساله
بيماري مقدس
مستقيما با
عقيده عمومي،
كه خواست
خدايان را سبب
همه بيماريها
ميداند، مخالفت
ميورزد، و
نويسنده آن
معتقد است كه
هر مرضي را
علتي طبيعي
است; و حتي
بيماري صرع،
كه به عقيده
عموم از حلول
شيطان در جسم
پديد ميآيد،
نيز همين گونه
است: ((مردم
همچنان معتقدند
كه اين بيماري
از جانب
خدايان نازل
ميشود، زيرا
از فهم علت آن
عاجزند. ...
طبيبان
مردمفريب، كه
براي آن
درماني
نميشناختند،
خود را در پس
خرافات پنهان
ميساختند و
اين مرض را
((مقدس)) ميخواندند
تا جهلشان
پوشيده ماند.))
افكار بقراط
نمودار
وضع
روحي يونان در
عصر پريكلس
بود; تخيل با
حقيقت بيني
همراه بود، مردم
از اساطير و
امور
اسرارآميز به
ستوه آمده
بودند، مذهب
ارزش و اهميت
خود را از دست
نداده بود،
ولي كوشش در
آن بود كه فهم
امور جهاني براساس
عقل و منطق
استوار باشد.
در اين نهضت، تاثير
سوفسطاييان
در آزاد ساختن
علم پزشكي
كاملا مشهود و
محسوس است; در
حقيقت، فلسفه
چنان
نيرومندانه
در روشهاي
معالجات
يوناني تاثير
كرده بود كه
علم، ناچار،
با موانع فلسفي
نيز چون
مشكلات ديني
به جنگ
برخاست. راي
بقراط بر آن
است كه فلسفه
در طب جايي
ندارد، و اساس
كار پزشكي
بايد بر
مشاهدات دقيق
و ثبت حالات و
موارد مخصوص
مبتني باشد.
وي به ارزش و
اهميت تجارت
علمي چنانكه
بايد واقف
نيست، لكن خود
همواره از
تجربيات خويش
پيروي ميكند.
عقيده
به ((اخلاط
اربعه))، كه
زماني شهرت
بسيار داشت،
نمودار خصومت
طب بقراطي با
فلسفه است.
بقراط
گويد: بدن
آدمي مركب است
از خون، بلغم،
صفرا، و سودا;
و سلامت كامل
وقتي برقرار
است كه اين
اخلاط به نسبت
صحيح با هم
بياميزند. از
افزايش يا
كاهش هر يك از
اين اخلاط، بيماري
و درد پديد
ميآيد;1 و
هر گاه كه يكي
از آنها از سه
عنصر ديگر جدا
و منفصل شود،
باز در مزاج
اختلال پديد
ميآيد. اين
نظريه از ساير
فرضيات طبي
قديم دوام بيشتر
يافت، و فقط
در قرن گذشته
از اعتبار
افتاد; شايد
امروز نيز، در
نظريات مربوط
به هورمونها و
ترشحات غدد
هنوز موجود و
باقي باشد.
چون عقيده بر
اين بود كه
كيفيت تركيب
اخلاط به غذا
و آب و هوا
بستگي دارد، و
نيز چون در شهرهاي
يونان
سرماخوردگي و
ذات الريه و
مالاريا از
شايعترين
امراض بود، از
اين روي بقراط
(?) رسالهاي
درباره ((آب،
هوا، و مسكن))
نوشت و رابطه آنها
را با سلامت
بيان داشت. در
آنجا چنين آمده
است: ((انسان
ميتواند با
اعتماد كامل
بدن خود را در
برابر سرما
قرار دهد، به
شرط آنكه بعد
از غذا و بعد
از ورزش
نباشد. ... براي
بدن انسان خوب
نيست كه در
معرض سرماي
زمستان قرار
نگيرد.)) بر
پزشك علمي
واجب است كه
به هر كجا
رسد، در
چگونگي بادها
و فصول به
مطالعه پردازد
و آب انبارها
و جنس خاك را
مورد تحقيق
قرار دهد و
تاثير اين
عوامل را در
جمعيت آن
ناحيه بسنجد.
تشخيص
بيماري،
ضعيفترين
نقطه طب
بقراطي بود. ظاهرا
ضربان نبض در
تشخيص امراض
دخالت نداشت،
ميزان تب فقط
با لمس كردن
بدن بيمار
شناخته ميشد،
و طبيب
مستقيما با
گوش خود اصوات
دروني بدن را
ميشنيد. مسري
بودن جرب و
چشمدرد و سل
را
ميدانستند.
در مجموعه
بقراطي، آماس
غدد بناگوشي،
تب نفاس، تب
روزانه، و تب
نوبه سه يك و
چهار يك بدقت
وصف شده است،
ولي از آبله
سرخك، خناق،
مخملك، و
سيفليس ذكري
نشده، و از
حصبه نيز
بتصريح شرحي
نيامده است.
در رسالات
تنظيم تغذيه،
كه از پيشگيري
امراض سخن
ميگويد، بر
پزشكان واجب
شده است كه از
علايم و آثار
قبلي، مراحل اوليه
بيماري را
تشخيص دهند و،
قبل از بروز
كامل، آن را
قلع و قمع
كنند. بقراط
سخت مشتاق آن
بود كه مراحل
بعدي مرض را
از آثار اوليه
آن معلوم
دارد، و معتقد
بود كه طبيب
حاذق بايد به
تجربه
تاثيرات و
نتايج حالات
مختلف جسماني
را پيش بيني
كند و، از
نخستين
مراحل، سير
بعدي بيماري
را دريابد.
اكثر امراض به
يك نقطه
بحراني منجر
ميشوند، و اين
يا پايان شدت
بيماري است،
يا خاتمه حيات
بيمار. روزي
كه بايد بيماري
در آن به نقطه
بحراني رسد،
با دقتي شبيه
به محاسبات
فيثاغورسيان
پيش بيني ميشد
و اين از
عناصر مشخص
نظريه بقراطي
به شمار
ميرفت.
اگر
در اين
بحرانها
حرارت بدن بر
ماده مهلك غالب
آيد و آن را
دفع كند،
بيمار شفا
خواهد يافت. در
همه امراض،
عامل شفابخش
قوه و بنيه
جسماني است.
اين نيروهاي
طبيعي از بدن
دفاع ميكنند و
سلامت آن را
باز ميستانند;
كار طبيب آن
است كه موانع
تاثير اين
عوامل را تقليل
دهد، يا برطرف
سازد. از اين
روي، در طب بقراطي،
استعمال
داروهاي
پزشكي بسيار
كم است، و
بيشتر به هواي
تازه،
تركيبات قي
آور، شياف، حقنه،
حجامت،
رگزني، ضماد،
مرهم، مالش، و
آبهاي معدني
توسل ميجويند.
صورت داروهاي
يوناني به
نحوي
اطمينانبخش
كوچك و مختصر
بود، و قسمت
عمده آن انواع
مسهلات را
شامل ميشد.
امراض جلدي با
حمام تركيبات
گوگردي و
ماليدن روغن جگر
خوك دريايي
معالجه ميشود.
بقراط چنين
توصيه ميكند:
((زندگي خود را
با اصول بهداشتي
موافق سازيد
تا هرگز، جز
در وقت شيوع
امراض مسري، و
جز در مورد
بروز حوادث،
سلامت شما در
خطر نيفتد.
اگر بيمار
شديد، رعايت
وضع غذايي
بهترين
وسيلهاي است
كه سلامت شما
را بازگشت ميدهد.))
در اغلب
موارد، اگر
قواي جسمي
بيمار كافي
مينمود،
پزشكان روزه
داشتن را تجويز
ميكردند; زيرا
عقيده بر اين
بود كه ((هر چه
بدنهاي مريض
را بيشتر غذا
دهند، آسيب و
زيان بيشتر بر
آنها وارد
خواهد آمد.))
كلا ((انسان
بايد فقط يك
بار در روز
غذا تناول
كند، مگر آنكه
معده وي بيش
از اندازه تهي
باشد.)) علم
تشريح و وظايف
الاعضا در
يونان
پيشرفتي بسيار
كند داشت; و
همان مقدار
نيز بر اثر
معاينه امعا و
احشاي
حيواناتي كه
جهت تفال و
تطير كشته
ميشدند، حاصل
آمده بود.1 در
مجموعه
بقراطي جزوه
كوچكي هست به
عنوان درباره
قلب كه بطنها،
رگهاي بزرگ، و
دهليزها
را توصيف
ميكند.
سوينسيس
قبرسي و
ديوگنس كرتي
درباره
دستگاه خون و
عروق رسالاتي
نوشتند، و
چنين معلوم
است كه ديوگنس
به اهميت نبض
وقوف تمام
داشته است.
امپدوكلس
عقيده داشت كه
قلب مركز
دستگاه خون
است، و ميگفت
كه بدين وسيله
((نفس حيات بخش))
(اكسيژن) از
رگها ميگذرد و
با خون به همه
قسمتهاي بدن
ميرسد. مجموعه
بقراطي، به
پيروي از
آلكمايون،
مغز را مركز فكر
و شعور
ميداند، و
ميگويد: ((بدان
وسيله ما فكر
ميكنيم،
ميبينيم،
ميشنويم، و
زشت را از زيبا،
و نيك را از بد
باز
ميشناسيم.))
جراحي هنوز از
كارهاي
غيراختصاصي
پزشكان
كارآزموده
بود; هر چند كه
در لشكرها
جراحاني به
خدمت اشتغال
داشتند. در
مجموعه
بقراطي،
سوراخ كردن
استخوان سر
وصف شده است،
و طريقه جا
انداختن
استخوان كتف
يا فك از هر
لحاظ، جز
استعمال داروهاي
بيهوشي، با
روشهاي ((جديد))
مطابق است. يكي
از الواح نذري
معبد
آسكلپيوس در
آتن صندوقچه
چرميني را
نشان ميدهد كه
در آن چندين
چاقوي جراحي
به اشكال
مختلف ديده
ميشود. در موزه
كوچك
اپيداوروس،
بسياري از
ابزارهاي جراحي
قديم، از قبيل
انبرك، ميله،
چاقو، و آلاتي
كه براي
مشاهده درون
حفرههاي بدن
به كار
ميرفته،
تاكنون محفوظ
مانده است.
اين ابزارها،
از لحاظ طرز
كاربرد و اصول
كلي، به وسايل
جراحي امروز
شباهت كامل
دارند، و بعضي
از مجسمههاي
آنجا ظاهرا
طريقه جا
انداختن
استخوانهاي
لگن خاصره را
نمايش ميدهد.
رساله درباره
طبيب، كه در
مجموعه
بقراطي آمده
است، بتفصيل
شرح ميدهد كه
اطاق عمل را
چگونه بايد
آماده ساخت و
نور طبيعي و
مصنوعي را به
چند ترتيب تنظيم
كرد. در اين
رساله، طريقه
پاكيزه ساختن
دستها،
چگونگي
استعمال
ابزارها،
نحوه قراردادن
بيمار، طرز
زخمبندي،
وساير اين
گونه امور جز
به جز بيان
شده است.
از اين
عبارات و
نظاير آن چنين
بر ميآيد كه
طب يوناني در
عصر بقراط، از
لحاظ فني و
اجتماعي،
پيشرفت بسيار
كرده بود. پيش
از آن، پزشكان
يوناني، چون
سوفسطاييان
آن زمان و
واعظان عصر
ما، بر حسب
لزوم از شهري
به شهري ديگر
ميرفتند. اما
در اين هنگام
محلي را براي
اقامت خود
انتخاب، و مطب
يا ((شفاخانه))اي
داير ميكردند;
معالجات يا در
اين شفاخانهها
يا در خانه
بيماران صورت
ميگرفت.
پزشكان
زن نيز فراوان
بودند، و اغلب
به درمان بيماريهاي
جنسي مقاربتي
زنان
ميپرداختند; برخي
از آنان
رسالاتي
معتبر درباره
بهداشت پوست
موي بدن و موي
سر نوشتهاند.
دولت كساني را
كه خواستار
پيشه پزشكي
بودند آزمايش
نميكرد، ولي
لازم بود كه
اين گونه كسان
مدتي نزد يكي
از اطباي
مشهور شاگردي
كرده باشند.
حكومتهاي
شهرها طب
عمومي را با
طب خصوصي آشتي
ميدادند و
پزشكان را به
مباشرت در
بهداشت مردم و
معالجه
مستمندان
ميگماشتند.
اجرتي كه به
بهترين اين
گونه پزشكان
دولتي، چون
دموكدس، داده
ميشد، دو
تالنت (معاددل
12000 دلار) در سال
بود.
البته
در اين ميان،
طبيبان
دروغين
فراوان بودند،
و گروهي
بيشمار نيز
خود را علامه
عصر ميخواندند
چنانكه هميشه
و در همه جا از
اين گونه كسان
بسيار ميتوان
يافت. در آن
روزگار نيز،
چون هميشه،
پيشه پزشكي از
وجود اقليتي
غير صالح و
رياكار رنج
ميبرد.
يونانيان،
چون ساير
ملتها، با
ساختن هزاران
نكته و مضمون
طنزآميز
انتقام خود را
از رشك و ريبي
كه نسبت به
علم پزشكي
داشتند،
گرفتند;
چنانكه با ازدواج
نيز همه ملتها
چنين كردهاند.
بقراط
اخلاقيات را
با تاكيد
بسيار در
پزشكي دخالت
داد و بر شان
اين پيشه
افزود. وي
تنها طبيب نبود،
بلكه معلم نيز
بود;
سوگندنامه
مشهوري كه به
او منسوب است1
شايد بدان
مقصود بوده
است كه
وفاداري و
صداقت شاگرد
را نسبت به
استاد تضمين
كند.
سوگندنامه
بقراط
من
به آپولون
پزشك، به
آسكلپيوس، به هوگيايا2،
به پاناكيا3، و
به همه خدايان
سوگند ياد
ميكنم و آنان
را گواه خويش
ميسازم كه، تا
آنجا كه
بتوانم و آگاه
باشم، بدين
سوگندنامه
وفادار مانم;
استاد خويش را
در اين فن با
پدر برابر
شمارم; وي را
در هستي خويش
شريك سازم; هر
گاه كه به مال
نيازش افتد،
هر چه دارم با
او در ميان
گذارم; فرزندان
وي را برادران
خود بدانم; و
اگر كسب اين
هنر را
خواستار
شدند، بي مزد
و بدون عقد
پيمان، به
تعليمشان همت
گمارم. سوگند
ياد ميكنم كه
دانستهها،
آموختهها، و
اندرزهاي
خويش را از
فرزندان خود،
فرزندان
استاد خود، و
شاگردان
سوگند خورده
دريغ ندارم،
اما كسان ديگر
را از اين علم
چيزي نياموزم.
تا آنجا كه
بتوانم و آگاه
باشم، دردهاي
بيماران را
درمان خواهم
كرد، و هيچ
گاه دانش خود
را به كارهاي
زشت و زيانبخش
نخواهم گماشت;
اگر از من بخواهند
كه كسي را زهر
دهم، هرگز
چنان نخواهم كرد
و اين كار را
جايز نخواهم
دانست. داروي
سقط جنين به
زنان نخواهم
داد، و پيشه و
زندگي خود را
پاك و مقدس
خواهم داشت.
هرگز چاقو به
كار نخواهم
برد، حتي اگر
كسي را گرفتار
سنگ مثانه
ببينم; اين
كار را بر
عهده جراحان
حاذق و چيره
دست خواهم
گذارد. به هر
خانهاي كه قدم
گذارم، قصدم
علاج درد
بيماران
خواهد بود. هيچ
گاه كسي را
بعمد زيان و
آسيب نخواهم
رساند; از بدن
مردان و زنان،
آزادان و
بندگان، ناحق
سود نخواهم
جست. هر گاه طي
معالجات خود،
يا در ضمن
روابطي كه با
ديگران دارم،
بر نكتهاي
آگاه شوم كه
پنهان داشتنش
واجب باشد، هرگز
آن را فاش
نخواهم كرد، و
اين گونه نكات
را از رازهاي
مقدس
خواهم
شمرد. اينك
اگر به اين
سوگندنامه
وفادار مانم و
پيمان خويش را
نشكنم،
شايسته آن
توانم بود كه
جاودانه در بين
مردم، با هنر
و زندگي خود،
شهرت و
نيكنامي به
دست آرم; و اگر
نقض عهد كنم،
خلاف آن بر من
روا باد.
بقراط،
علاوه بر اين،
گويد كه طبيب
بايد ظاهري
آراسته، و جسم
و جامهاي
پاكيزه داشته
باشد; بايد
هميشه اعتدال
و آرامش خود
را نگاه دارد،
و رفتارش چنان
باشد كه اعتماد
و اطمينان
بيماران را به
خود جلب كند;
بايد:
سخت
مراقب خويشتن
باشد و ... جز
آنچه ضروري
است، چيزي
نگويد. ...
هنگامي كه به
اطاقي وارد
ميشويد، طرز
نشستن،
خويشتنداري،
وضع لباس،
قاطعيت گفتار،
كم سخن گفتن،
متانت، و آداب
معالجات
باليني را
رعايت كنيد. ...
بر حالات دروني
خويش مسلط
باشيد،
آشفتگي را
مانع شويد، و
خود را آماده
كنيد كه هر چه
را واجب
ديديد، در دم
انجام دهيد.
به شما توصيه
ميكنم كه بر
مريضان سخت
نگيريد، و
استطاعت آنان
را در نظر داشته
باشيد. گاهي
بدون اجر و
مزد نيز خدمتي
انجام دهيد، و
اگر غريب
تنگدستي را محتاج
خود ديديد، به
ياريش بكوشيد.
زيرا هر جا كه
عشق به انسان
باشد، عشق به
حرفه نيز هست.
اگر
پزشك، علاوه
بر پيشه خود،
فلسفه نيز فرا
گيرد، در اين
كار به
عاليترين
مقام خواهد
رسيد. زيرا
((طبيبي كه
دوستدار حكمت
باشد، با يك
خدا برابر
است.)) پزشكي
يونان نسبت به
طب و جراحي
مصر، كه يك
هزار سال بر
عصر پدران
گوناگون اين
علم تقدم
داشت، پيشرفت
اساسي نكرده
بود. در تخصص،
پزشكان مصر از
طبيبان يونان
پيشرفتهتر
بودند; ولي،
از جهت ديگر،
بايد طب يونان
را سزاوار
مقامي بلند
بدانيم، زيرا كه
تا قرن نوزدهم
ميلادي، نظرا
و عملا، اصلاح
قابل
ملاحظهاي در
آن صورت
نگرفت. كلا،
علم يوناني،
بدون وسايل
مشاهده و
تدقيق و بدون
روشهاي
تجربي، تا
آخرين حد
منتظر و ممكن
پيش رفت، و اگر
فلسفه و دين
سد راه او
نميشدند،
كمال بيشتري
مييافت. در
همان حال كه
جوانان آتني
با شور و شوق
تمام به تحصيل
نجوم و تشريح
تطبيقي
پرداخته
بودند،
قوانين
جاهلانه، و
شكنجه و آزاري
كه بر
آناكساگوراس
و آسپاسيا و
سقراط رسيد،
پيشرفت علم را
متوقف ساخت.
اين وضع ((تحول))
مشهور سقراط و
سوفسطاييان
را پيش آورد.
اينان از جهان
بيرون به جهان
درون، و از
طبيعيات به
اخلاقيات روي
كردند و
انديشه يوناني
را از مسائل
مربوط به
طبيعت و
تكامل، به سوي
اخلاق و ماورا
الطبيعه
معطوف داشتند.
در مدت يك
قرن، علم از
پيشرفت باز
ايستاد و
يونان به
جادوي فلسفه
تسليم شد.
سوفسطاييان
كساني
كه آتن را
يونان
ميدانند در
اشتباهند، زيرا
قبل از سقراط
هيچ يك از
فلاسفه يونان
به اين شهر
تعلق نداشته
است، و بعد از
سقراط نيز فقط
افلاطون از
آنجا برخاست.
آنچه بر سقراط
و آناكساگوراس
روي داد، نشان
ميدهد كه
ارتجاع مذهبي
در آتن شديدتر
از مستعمرات
بوده است; زيرا
در آن نواحي،
دوري
جغرافيايي
برخي از سنن
را از ميان
برده بود. اگر
طبقهاي از
بازرگانان
كشورهاي
مختلف در آتن
رشد نيافته
بود و سوفسطاييان
بدانجا روي
ننهاده
بودند، شايد اين
شهر تا حد
بلاهت با
فرهنگ و آزادي
عقيده مخالفت
ميكرد.
بحثهايي
كه در شورا
ميشد،
محاكماتي كه
در دادگاهها
صورت ميگرفت،
و نياز
روزافزوني كه
به تفكر منطقي
و سخنگويي
واضح و مقنع
پديد آمده
بود، با ثروت
و كنجكاوي
اجتماع مجلل
دست به دست هم
داده،
احتياجي در
آتن به وجود
آوردند كه قبل
از عصر پريكلس
از آن خبري نبود;
بدان سبب،
مردم به
تحصيلات عالي
در علم و ادب و
سخنوري و
فلسفه و سياست
گرويدند. در
آغاز براي رفع
اين نياز
دانشگاهي
تاسيس نميشد،
بلكه استادان
دوره گرد شهر
به شهر ميگشتند
و در هر شهر
مجلس درسي
برپا، و دوره
تعليمات خود
را تكرار
ميكردند. برخي
از اين مردان،
چون
پروتاگوراس،
خود را
سوفسطاي يعني
((حكمتآموز))
ميخواندند.
مفهوم اين
لفظ، براي
مردم آن
روزگار، با
مفهومي كه
((استاد دانشگاه))
براي ما دارد
برابر بود. در
آغاز، اين نام
تحقير كننده
نبود; ولي
ديري نگذشت كه
نزاع دين و
فلسفه بدانجا
كشيد كه
محافظه كاران
سوفسطاييان
را مورد طعن و
لعن قرار
دادند;
افلاطون نيز
از رفتار
تاجرانه بعضي
از آنان خشمگين
شد و به
سوداگري
سفسطه
متهمشان داشت;
اين تهمت
تاكنون بر
آنان باقي
مانده است.
گويا عوامالناس،
از آغاز
پيدايش اين
معلمان،
كراهتي مبهم
نسبت به آنان
داشتهاند;
زيرا تعليمات
گرانقيمت
آنان در منطق
و خطابه را
فقط دولتمندان
خريدار
بودند، و در
دادگاهها از
آن فايده
برميگرفتند.
البته، از اين
سوفسطاييان آنان
كه مشهورتر
بودند، مانند
همه كساني كه
در زمينه و
حرفهاي مهارت
و ورزيدگي
يافتهاند،
تا
آنجا كه
ميتوانستند،
كالاي خويش را
به طالبان آن
گران
ميفروختند;
قانون قيمتها
در همه جا بر
همين اصل
استوار است.
گويند كه
پروتاگوراس و
گورگياس براي
تعليم هر
شاگرد ده هزار
دراخما (معادل
10000 دلار) طلب
ميكردند، ولي
سوفسطايياني
كه كمتر شهرت
داشتند، به
مزدهاي عادلانهتري
خرسند بودند.
پروديكوس،
كه در سراسر
يونان معروف
بود، در ازاي
يك دوره
تعليم، از يك
تا پنجاه
دراخما مزد
ميگرفت.
پروتاگوراس،
نامدارترين
سوفسطاييان،
يك نسل قبل از
ذيمقراطيس در
آبدرا زاده
شد. وي، تا
زنده بود، از
ذيمقراطيس
شهرت و نفوذ
بيشتر داشت.
از خشم و
هياهويي كه بر
اثر آمدن وي
به آتن در آن شهر
پديد ميآمد،
ميتوان به
ميزان شهرتش
پي برد.1
حتي افلاطون
نيز، كه بندرت
عمدا درباره
سوفسطاييان
قضاوت
عادلانه
ميكرد،
پروتاگوراس را
بزرگ ميداشت و
اخلاق عالي وي
را ميستود. در
يكي از
محاورات
افلاطوني، كه
به نام پروتا
گوراس
نامگذاري
شده، وي
بمراتب از
سقراط جوان و
جدلدوست
خوبتر ظاهر شده
است. در اين
گفتگو، سقراط
است كه چون
سوفسطاييان
سخن ميگويد، و
پروتا گوراس
چون مردي مهذب
و فيلسوفي
شريف رفتار
ميكند; هرگز
آشفته و خشمگين
نميگردد، و بر
ذكاوت و فضل
ديگران حسد نميبرد;
هيچ گاه جدل
را بيش از
اندازه جدي
نميگيرد، و
شهوت كلام
ندارد. چنانكه
خودش گويد، وي
به شاگردان
خويش ميآموزد
كه در امور فردي
و اجتماعي
دقيق و
دورانديش
باشند، و خانه
و خانواده خود
را با نظم و
ترتيب اداره
كنند; به آنان
فن خطابه و
شيوه سخن مقنع
گفتن را تعليم
ميدهد، و راه
پي بردن به
امور كشور و
طرز اداره آن
را مينمايد.
در بيان علت
سنگين بودن حق
تعليم خود،
گويد كه رسم
من بر آن است كه
اگر شاگردي بر
ميزان مزدي كه
خواستهام اعتراض
كند، وي را به
يكي از معابد
مقدس ميبرم و
در آنجا هر
مبلغي را كه
خود او بر
زبان آورد و
آن را عادلانه
دانست،
ميپذيرم. اين
عمل، از معلمي
كه به آن
خدايان با
ديده شك مينگريست،
گستاخانه و
نامعقول
مينمايد.
ديوجانس
لائرتيوس به
پروتاگوراس
تهمت ميزند كه
وي اولين كسي
است كه جدليان
را ((به سلاح
سفسطه و مغالطه
مسلح كرده
است.)) اگر
سقراط اين سخن
را ميشنيد، بي
گمان سخت
خشنود ميگشت;
اما باز همين
ديوجانس
ميگويد كه
پروتاگوراس
((نخستين كسي
است كه >جدل<
مشهور به
>سقراطي< را
اختراع كرد))- و
اين نكته به
مذاق سقراط
هرگز خوش
نميآمد.
تنها
يكي از
فضيلتهاي
پروتاگوراس
آن بود كه اساس
دستور زبان و
فقه اللغه را
در اروپا بنا
نهاد. افلاطون
گويد كه وي از
درست به كار
بردن الفاظ
سخن ميگفت، و
اولين كسي بود
كه مذكر و
مونث و خنثي
بودن اسمها، و
پارهاي از
وجوه و
زمانهاي
افعال را
تشخيص داد.
ولي اهميت
عمده وي در آن
است كه توجه
به ذهنيات در فلسفه
از او آغاز
ميشود، نه از
سقراط.
پروتاگوراس،
برخلاف
فلاسفه
يونيايي، به
فكر يعني به
مراحل احساس و
ادراك و فهم و
بيان بيشتر
نظر داشت تا
به اشياي
عيني. برخلاف
پارمنيدس، كه
احساس را به
سوي حقيقت
راهبر
نميدانست،
پروتاگوراس،
چون لاك1،
آن را يگانه
وسيله آگاهي و
معرفت
ميشمرد، و هرگز
به حقيقت
ماوراي احساس
معتقد نبود.
وي ميگفت كه
حقيقت مطلق
وجود ندارد،
بلكه هر چه
هست همان است
كه در شرايط و
اوضاع معين بر
اشخاص معين
روي ميدهد;
اقوال متناقض
ممكن است كه
در مواقع
مختلف، يا
نسبت به اشخاص
مختلف، به يك
ميزان حقيقت
داشته باشد.
حقايق، خير، و
زيبايي همه از
امور نسبي و
ذهني هستند.
((مقياس
همه چيز انسان
است و بر اين
مقياس، هر چه
هست، هست; و هر
چه نيست،
نيست.)) هنگامي
كه پروتا گوراس
اين اصل ساده
انسانيت و
نسبيت را
اظهار ميدارد،
مجموعه عالم
در پيش چشم يك
مورخ لرزان و
متزلزل ميشود;
همه حقايق
ثابت و اصول
مقدس در هم
ميشكنند;
فرديت براي
خود زبان و
فلسفهاي پيدا
ميكند; و
مباني فوق
طبيعي نظامات
اجتماعي به
خطر و زوال
ميافتد. اگر
پروتاگوراس
شكاكيت
دامنهداري را
كه در اين
بيانات مشهور
نهفته است با
شتاب در شئون
دين دخالت نداده
بود، شايد
نظري و بدون
خطر باقي
ميماند. پروتاگوراس
در خانه
اوريپيد
آزادانديش و
سنت شكن، و در
بين گروهي از
معاريف،
مقالهاي برخواند
كه نخستين
جمله آن آتن
را در آشوب
افكند. آن
جمله چنين
است: ((درباره
خدايان، هيچ
نميدانم كه
هستند يا
نيستند يا از
چه گونهاند.
چيزهاي بسيار
ما را از اين
شناسايي باز
ميدارد: موضوع
سخت بغرنج
است، و عمر
ناپايدار ما
سخت كوتاه.))
مجلس آتن، كه
از اين مقدمه
شوم به هراس
افتاده بود،
پروتاگوراس
را از شهر راند;
به همه مردم
آتن فرمان داد
كه اگر نسخهاي
از نوشتههاي
وي يافتند،
تسليم كنند; و
سرانجام، همه
كتب او را در
بازار شهر به
آتش سپرد.
پروتاگوراس به
سيسيل گريخت
و، چنانكه
روايت شده
است، در راه
غرق شد.
گورگياس
لئونتيني اين
انقلاب
شكاكيت را دنبال
كرد، ولي آن
قدر هوشيار
بود كه بيشتر
روزگار خود را
در خارج آتن
به سر برد; كار
وي نمونه كار
كساني بود كه
سياست و فلسفه
را در يونان
با هم سازش
ميدادند. وي
در حدود سال 408
زاده شد، فلسفه
و بلاغت را
نزد امپدوكلس
فرا گرفت و،
در خطابه و
تعليم آن،
چنان در سيسيل
شهرت يافت كه به
سال 427،
لئونتيني وي
را به عنوان
سفير به آتن فرستاد.
در جشن
مسابقات
اولمپي، به
سال 428، وي در
ميان جمعي
كثير خطابهاي
ايراد كرد و
مردم يونان
را، كه با
يكديگر در جنگ
و ستيز بودند،
به صلح و
اتحاد دعوت
كرد، تا در برابر
نيروي سركش
ايران به هم
بپيوندند.
گورگياس از
شهري به شهر
ديگر ميرفت و
آراي خود را
چنان آراسته و
خوش آهنگ بيان
ميكرد، نظم
و
تناسب را چنان
ماهرانه در
لفظ و معني
رعايت مينمود،
و شعر و نثر را
چنان بظرافت
به هم ميآميخت
كه بآساني در
همه جا
شاگردان
فراوان گردش
را ميگرفتند
و، در ازاي يك
دوره تعليم، يكصد
مينا به وي
مزد ميدادند.
كتاب وي، كه
در باب طبيعت
نام داشت، سه
قضيه
شگفتانگيز را
به اثبات
ميرساند: اول
آنكه هيچ چيز
وجود ندارد;
دوم آنكه اگر
چيزي وجود
داشته باشد،
شناختن آن
ممكن نيست; و
سوم آنكه اگر
شناختن چيزي ممكن
باشد، آن
شناسايي از
شخصي به شخص
ديگر قابل
انتقال نيست.1 از
گورگياس
نوشته ديگري
در دست نيست.
وي، پس از
آنكه از الطاف
و دهشهاي
دولتهاي
بسيار برخوردار
شد، در تسالي
اقامت گزيد.
چون مردي
خردمند بود،
قسمت عمده
دارايي سرشار
خود را قبل از
پايان عمر به
پايان رساند.
بنا بر روايات
معتبر، عمر وي
از يكصد و پنج
سال كمتر
نبود; يكي از
نويسندگان
روزگار قديم
چنين آورده
است كه
((گورگياس يكصد
و هشت سال
زيست، اما
جسمش از پيري
ناتوان نشده
بود; تا پايان
عمر از
تندرستي كامل
برخوردار بود
و چون جوانان
حواسي نيرومند
داشت.)) اگر
سوفسطاييان
با يكديگر
دانشگاهي
متفرق تشكيل
داده بودند،
هيپياس اليسي
به تنهايي
دانشگاهي را
در خود جمع
داشت، و در
جهاني كه هنوز
در آن گسترش
علم از حدود
دريافت يك مغز
تجاوز نكرده
بود، نمونه يك
مرد علامه
بود. هيپياس
استاد نجوم و
رياضيات بود;
در هندسه
بحثهاي نو به
ميان آورد; در
شعر و موسيقي
و خطابه دست
داشت; درباره
ادبيات و
اخلاق و سياست
سخن ميراند;
مورخ بود; و با
ثبت نام
قهرمانان و برندگان
مسابقات
اولمپي، اساس
تاريخ و
گاهشماري
يونان را بنا
نهاد; اليس وي
را به عنوان
سفير به
كشورهاي ديگر
گسيل ميداشت،
و چنان در هر
هنر و پيشهاي
مهارت داشت كه
همه پوشاك و
زيورهاي خود
را با دست
خويش ميساخت.
كار او در
فلسفه اندك،
ولي بزرگ و
مهم بود: تصنع فسادانگيز
و انحطاط آور
زندگي شهري را
مذموم ميشمرد
و بدان سخت
معترض بود;
طبيعت و قانون
را با هم
ميسنجيد، و
قانون را
ستمگري جبار
ميدانست كه بر
نوع بشر
خودسرانه
حكومت ميكند.
پروديكوس
كئوسي، در صرف
و نحو، بحثهاي
پروتاگوراس
را دنبال كرد;
اجزاي كلام را
معين ساخت; و
افسانهاي
ساخت كه موجب
خرسندي
بزرگان كشور
شد، زيرا كه
در آن، هراكلس
فضيلت دشوار
را بر رذيلت
آسان رجحان
مينهاد.
سوفسطاييان
ديگر تا اين
حد پرهيزكار و
خداشناس نبودند:
آنتيفون آتني
در الحاد و
ماده گرايي
پيرو ذيمقراطيس
بود و عدالت
را عبارت از
اجراي اموري
ميدانست كه بر
حسب شرايط
ضرورت
را كه
بتوان تصور
كرد مورد نظر
قرار دادند و
از مسائل مهم
زندگي چندان
چيزي ناگفته
برجاي نگذاشتند.
واقعپردازي
و نام گرايي،
ايدئاليسم و
ماده گرايي،
توحيد، وحدت
وجود، الحاد،
برابري زن و مرد
و كمونيسم،
انتقاد كانتي
و ياس
شوپنهاوري،
بدويت روسو و
ضد اخلاقيت
نيچه، سنتز
سپنسر و
روانكاوي
فرويد كليه
آرمانها و معرفت
فلسفي در
اينجا هستند;
در عصر و
سرزمين منشا
خود. در يونان
مردم تنها از
فلسفه گفتگو
نميكردند،
بلكه طبق
موازين آن
ميزيستند:
مرجع تقليد
يونانيان
دانشمندان
بودند نه
مردان رزم و
قديسان. پس از
گذشت قرنها از
پس طالس، ما
اكنون وارث
اين ميراث
روحبخش فلسفي
هستيم كه
الهامبخش
امپراطوران
رومي، كشيشان
مسيحي، طلاب
فلسفه مدرسي،
بدعت گذاران
دوره رنسانس،
افلاطونيان
كيمبريجي،
شورشيان عصر
روشنگري، و
دوستداران
فلسفه امروزي
بوده است. در همين
لحظه شايد در
تمام كشورهاي
دنيا هزاران روح
مشتاق سرگرم
خواندن آثار
افلاطون
باشند.
تمدن
نميميرد،
بلكه كوچ
ميكند; عادات
و رسومش تغيير
مييابد، ولي
به زندگي
ادامه ميدهد.
فساد و نابودي
يك تمدن، چون
مرگ و مير
انسانها، براي
پيدايش و نضج
تمدن ديگري
جاي ميپردازد;
حيات پوست
كهنه را به
دور ميافكند و
با جوانه تازهاي
مرگ را
غافلگير
مينمايد. تمدن
يوناني هنوز
زنده است و با
هر ذره هواي
دانشي كه ما
استنشاق
ميكنيم در
حركت; و از
تمدن يوناني
آن قدر باقي
مانده است كه
عمر هيچ يك از
ما براي جذب آن
كافي نخواهد
بود. نقايص
اين تمدن همه
بر ما روشن
است جنگهاي
ديوانه وار و
ظالمانهاش،
بردگي
بيتحولش،
مظلوم واقع
شدن زنانش،
فقدان شعاير
اخلاقيش،
فردگرايي
فاسدش و شكست
تالم آورش در
توام كردن
آزادي با نظم
و آرامش. اما
آنان كه به
آزادي، خرد، و
زيبايي حرمت
ميگذارند، به
اين معايب
چندان تكيه
نميكنند.
آنان، در پس
تلاطم تاريخ
سياسي، صداي
سولون و
سقراط،
افلاطون، و
اوريپيد،
فيدياس و پراكسيتلس،
و اپيكور و
ارشميدس را
ميشنوند، و از
اينكه چنين
مرداني وجود
داشتهاند
احساس سپاس
ميكنند; پس از
قرنها جدايي،
مصاحبت آنان
را ميجويند و
به يونان به
منزله بامداد
درخشان تمدن
مغرب زميني
مينگرند كه با
وجود معايبش غذا
و روح حيات
ماست.
اهدا به
آنهايي كه
تاكنون با ما
همراه بودهاند:
از مصاحبت
نامرئي ولي
هميشه محسوس
تو اي خواننده
سپاسگزارم
برگرفته از
كتاب تاريخ
تمدن ويل
دورانت
انتشارات
علمي و فرهنگي