|
تقديم به روان پاك همسر نازنينم |
|||||||
|
نوشته ها / كارهاي تصويري / كارهاي صوتي / عكس مجموعه هاي انتخابي پشتيباني |
فيلم ( ويدئو ) |
||||||
برگهايي پراكنده از تاريخ جهان
از كتاب تاريخ تمدن ويلدورانت
رنسانسرنساس و اصلاح ديني دو سرچشمه تاريخ معاصرند، دو سرچشمهاي كه متقابلا زندگي فكري و اخلاقي امروزي ما را آبياري كردهاند. همينجاست كه آدميان، بنا بر سليقه و سابقه ارثي خود، از يكديگر جدا ميشوند; يعني يا آگاه به دين خود نسبت به نهضت رنسانس ميشوند، كه فكر را آزاد و زندگي را زيبا ساخت، يا احساس سپاسگزاري نسبت به جنبش اصلاح ديني ميكنند، كه تحكيم مباني ايمان و بهبود اصول اخلاق را موجب آمد.
مناظره ميان اراسموس و لوتر در تاريخ ادامه داشته است و همواره نيز ادامه خواهد داشت، زيرا در اين گونه مباحث كلي حقيقتي كه بشر ميتواند به دست آورد معمولا از تلاقي قطبهاي متقابل به وجود ميآيد، و به همين جهت است كه هر حقيقتي ميراث دو جانبهاش را هميشه در خود دارد.
از يك نظر، اين مناظره جنبه نژادي و جغرافيايي دارد، مناظرهاي است ميان لاتينها و توتونها، ميان جنوب شفاف و خوشگذران و شمال مه آلود و سخت گذران، ميان اقوامي كه مسخر روميان شده و ميراث كلاسيك را پذيرفته بودند و اقوامي كه در مقابل روم ايستادگي كرده بلكه آن را مسخر ساخته و ريشههاي نژادي و اقليمهاي شمالي خود را، بر يوناني كه تحفهها پيشكش ميداشت و رومي كه قانونها وضع ميكرد، ترجيح داده بودند. ايتاليا و آلمان مسئوليت شكل بخشيدن به روحيه عصر نوين را ميان خود تقسيم كردند: ايتاليا با برگشتن به منابع ادبيات، فلسفه، و هنر دوران كلاسيك، و آلمان با رجعت به آيين و مبادي ايمان مسيحي. ايتاليا نزديك بود در دومين كوشش خود موفق به تسخير آلمان شود - اين بار به وسيله عشريههاي كليسايي و اومانيسم; و آلمان باز ايستادگي نمود، كليسا را پس راند و اومانيستها را از زبان انداخت. اصلاح ديني، رنسانس متكي به خوشيها و دادوستدهاي دنيايي را طرد كرد و خود روي به آن جنبه (تنها همان يك جنبه!) از قرون وسطايي آورد كه پيشرفتها و كاميابيهاي بشري را
مبتذل و بيهوده ميشمرد، زندگي را وادي اشك و زاري ميخواند، و گناهكاران را به توبه و دعا و ايمان دعوت ميكرد. در نظر ايتالياييهاي دوره رنسانس، كه آثار ماكياولي و آرتينو را ميخواندند، اين رفتار واكنشي قرون وسطايي مينمود; يا به بازگشت سلطه ((عصر ايمان)) و چيرگي آن بر ((عصر خرد)) كه اينك دوره مبارزهآميز شبابش را شروع كرده بود تعبير ميشد. ايتالياييهايي كه به سخنان پومپوناتتسي گوش ميدادند و در زير حكومت پر رفاه پاپهاي رنسانس به سر ميبردند در دل به لوتر، كالون، و هنري هشتم ميخنديدند كه عقايدي قرون وسطايي چون: وحي منزل بودن كتاب مقدس، وحدت اقانيم سه گانه، تقدير ازلي، پيدايش خلقت به امر الاهي، گناهكاري ذاتي، تجسم مسيح، زادن مسيح از باكره، كفاره شدن مسيح، واپسين داوري، بهشت، و دوزخ را دو دستي چسبيده بودند; و در جبهه مخالف آن، اصولي از مسيحيت قرون وسطايي چون: پرستش مريم، پرستش خداي محبت و رحمت، توسل به قديسان، و اجراي مراسمي مزين به انواع هنرها كه مايه صفا و تسلي و زيبايي هنري آن دين جليل شده بود را به يك سو افكنده بودند.
كاتوليك با ايمان و صميمي دليل خود را در رد آيين پروتستان حاضر داشت. او نيز از عشريههاي كليسايي دل آزرده بود، اما نميتوانست فكر از ميان برداشتن كليسا را به خاطر خود راه دهد. او به خوبي ميدانست كه راهبان خودسرانه رفتار ميكنند، اما حس ميكرد كه ميبايست در دنيا مكاني و سازماني براي كساني كه ميخواهند عمر خود را وقف تحصيل، تفكر دروني، و خواندن دعا كنند وجود داشته باشد. كاتوليك با ايمان كتاب مقدس را كلمه به كلمه قبول داشت، اما به دو شرط: يكي آنكه دين مسيح ناسخ دين موسي بوده است، و ديگري آنكه كليساي بنيان نهاده شده به دست پسر خدا برابر با خود كتاب مقدس، قدرت حكميت دارد و بايد به عنوان آخرين مرجع تعبير متن كتاب مقدس و تنها وسيله تطبيق آن با نيازمنديهاي متغير زمان، مورد قبول و احترام عمومي قرار گيرد. اگر بنا بود قسمتهاي متناقض و ظاهرا مبهم كتاب مقدس به وسيله افكار فردي مردمان تعبير و داوري شود، بايد در نظر آورد كه چه بيتكليفي و بلوايي در عالم دين به وجود ميآمد آيا كتاب مقدس در كشاكش هزاران مغز پاره پاره، و مسيحيت در جدال هزاران فرقه متخاصم متلاشي نميشد كاتوليك امروزي به استدلال خود بر ضد جنبش اصلاح ديني در هر مرحله از زندگي عصر نوين چنين ادامه ميدهد: ((تاكيد شما، به اهميت ايمان و بيارزشي مناسك و مراسم ديني، سخت زيانبخش بود و آييني به وجود آورد كه سردي و سنگدليش را در زير تقدس جملاتي خوش ظاهر پنهان ميكرد، به طوري كه مدت صد سال بساط شفقت و نيكوكاري از مراكز نفوذ شما برچيده شد. شما اقرار نيوشي و توبه را تحريم كرديد و در روح آدمياني كه ما بين غريزه و تمدن در كشمكش بودند هزاران آشوب برپا ساختيد; و اكنون، كه كار از كار گذشته است، همان سازمان شفا بخش را با وضعي آشفته دوباره برقرار ميكنيد. شما تقريبا همه مدارسي را كه ما داير
كرده بوديم از بين برديد و دانشگاههايي را كه كليسا به وجود آورده و تكامل بخشيده بود تا مرز انقراض تضعيف كرديد. رهبران خودتان معترفند كه بريدگي شما از ايمان راسخ، در هر دو كشور آلمان و انگلستان، منجر به فساد مهلك اخلاق شده است. شما در زمينه اخلاق، فلسفه، صنعت، و حكومت هرج و مرج حاصل از اعتقاد به اصالت فرد را رواج داديد. همه زيبايي و بهجت دين را گرفتيد و جاي آن را با ديوشناسي و خوف از گناه پر كرديد. رويش و جهش هنر را فرو نشانديد و هرجا كه پا نهاديد پژوهش در آثار كلاسيك پژمرده گشت. اموال كليسا را ضبط كرديد، به دولت و توانگران داديد، و در نتيجه مستمندان را بي برگ و نواتر از هميشه گذارديد و خواري را سربار فقر كرديد. بر سرمايهداري و ربا خواري قلم عفو كشيديد، اما كارگران را از داشتن تعطيلات آسودگيبخش روزهاي مقدس كه رحمت كليسا بر آنها ارزاني داشته بود محروم كرديد. حكومت پاپي را سرنگون ساختيد تا حكومت شاهي را به اوج قدرت برسانيد; به فرمانروايان خودپرست اجازه داديد كه اختيار ايمان تبعه خود را شخصا به دست گيرند و دين را، به عنوان دليلي شرعي، پشتيبان جنگهاي خانمانسوز خود قرار دهند. شما ملتها را بر ضد يكديگر تجزيه كرديد و حتي اهالي يك كشور و شهر را بر ضد هم شورانديد.
سلطه اخلاقي بينالمللي بر نيروهاي ملي را، كه اثري آرام بخش داشت، از ميان برديد و دوراني از آشفتگي در ميان كشورهاي متخاصم پديد آورديد. قدرت و قاطعيت كليسايي را كه به اعتراف خودتان آفريده دست پسر خداست انكار كرديد و، حال آنكه، خودكامگي سلطنت را شرعي دانستيد; حق الاهي شاهان را مورد تاييد قرار داديد و، بي خبر از خود، قدرت كلام خداوندي را، كه تنها تكيه گاه در برابر قدرت زر يا زور است، منهدم كرديد.
شما ادعاي حق داوري فردي كرديد، اما به محض آنكه توانستيد، آن را از ديگران دريغ داشتيد; امتناع شما از رواداري در برابر ناسازگاران به مراتب از رفتار ما كاتوليكها زنندهتر است، زيرا ما هرگز تبليغ به رواداري مذهبي نكرديم و راه را براي بروز عقايد نفاقانگيز باز نگذاشتيم، از اين جهت كه در نظر ما رواداري مذهبي نكرديم و راه را براي بروز عقايد نفاقانگيز باز نگذاشتيم، از اين جهت كه در نظر ما رواداري زاده بيعلاقگي است. در همه اين احوال، مشاهد كنيد كه داوري فردي شما كار را به كجا كشانده است. هر كسي براي خود پاپ ميشود و، قبل از آنكه به سن و پختگي كافي رسيده باشد كه بتواند اثرات دين در جامعه و اخلاقيات را درك كند و پي ببرد به اينكه افراد مردم تا چه اندازه به داشتن ايمان نيازمندند، اصول عقايد ديني را مورد داوري فردي خود قرار ميدهد. يك نوع جنون تجزيه كننده، كه در زير نظارت هيچ گونه قدرت وحدتبخشي قرار ندارد، پيروان آيين شما را در چنان مجادلات تند و احمقانهاي مياندازد كه عقيده عمومي را نسبت به هر ديني سست ميكند; و اگر كليسايي وجود نداشت كه متين و مردانه در ميان همه نوسانات عقايد و دلايل، و همه نحوههاي علمي و فلسفي، برجا ايستادگي كند و پيروان پراكندهاش را در دامن خود مجتمع نگاه دارد، مسلما اساس مسيحيت بر باد فنا ميرفت و مردمان، عاري از هر گونه پناهگاه روحي، خود را در برابر مرگ بي توشه و برگ مييافتند. زماني خواهد رسيد كه آن گروهي از شما كه ارشاد شده و
مسيحيت واقعي را پذيرفتهاند غرور فردي و نيروي فكري خود را در پاي نيازهاي ديني بشر نثار خواهند كرد و به سوي ايمان، كه به رغم نظرات كفرآميز اين عصر تيره ميتواند واقعيت دين را پا برجا نگاه دارد، روي خواهند آورد.
آيا آيين پروتستان ميتواند پاسخي به اين ايرادات بدهد آري، چنين: ((ابتدا سعي كنيم علت جدايي خود را از نظر دور نسازيم. كليساي كاتوليك شما از لحاظ سازمان اداري و رفتار كارمندان خود به صورت كانوني از فساد در آمده بود. كشيشهايتان در تناساني به سر ميبردند، اسقفانتان در مطامع دنيوي منهمك شده بودند و پاپهايتان ننگ جهان مسيحيت به شمار ميآمدند. آيا تاريخنويسان خودتان اين مطالب را اعتراف نكردهاند مرداني شريف شما را دعوت به اصلاح كردند و، در انتظار پاسختان، نسبت به كليسا وفادار ماندند. شما وعده داديد و تظاهر به اصلاحات كرديد، اما عمل مثبتي انجام نداديد، بلكه بر عكس مرداني چون يان هوس و ژروم پراگي را، كه خواستار اصلاح ديني بودند، بر آتش سوختيد. هزاران كوشش به كار رفتند تا شايد كليسا از درون اصلاح يابد، و همه آنها با شكست مواجه شدند، تا زماني كه جنبش اصلاح ديني ما شما را بيدار و به اقدام جدي وادار كرد; و حتي پس از طغيان ما، آن پاپي كه در راه تصفيه كليسا كوشش واقعي به كار برد مورد تمسخر رم قرار گرفت.
شما فخر ميكنيد كه رنسانس را به وجود آورده ايد، اما همه قبول دارند كه عاقبت كار رنسانس چنان به فساد اخلاق، ستمگري، و خيانتكاري كشيد كه اروپا مانند آن را، از زمان نرون به بعد، بر خود نديده بود; آيا ما حق نداشتيم بر ضد آن كفر، كه حتي واتيكان را جولانگاه خود قرار داده بود، اعتراض كنيم درست است كه كمي پس از آغاز جنبش اصلاح دينيمان اخلاقيت جامعهمان رو به انحطاط گذارد البته بنياد گذاشتن زندگي نوين اخلاقي قومي كه مباني ديني و كليساييش آنچنان منحط شده بود طول ميكشيد اما سرانجام پايههاي اخلاق در كشورهاي پروتستان به مراتب از فرانسه و ايتالياي كاتوليك محكمتر و برتر شد. ممكن است بيداري فكريمان را مديون رنسانس باشيم، اما بيداري اخلاقيمان را مسلما مديون جنبش اصلاح دينيمان هستيم; به عبارت ديگر، اصلاح ديني نيروي اخلاقي را بر آزادي فكر افزود. رنسانس شما خاص اشراف و روشنفكران بود و عامه مردم را به چيزي نميشمرد، و حتي ساده لوحي ايشان را در فريب خوردن از آمرزشنامه فروشان دورهگرد و راهباني كه اساطير ديني را اساس سودجويي خود قرار داده بودند به باد ريشخند ميگرفت; آيا صلاح نبود كه به اين روش ناهنجار و زننده بهرهبرداري از آرزوها و بيمهاي بشر خاتمه داده شود ما داخل كليساها را از آلودگي نقاشيها و مجسمهها پاك كرديم، زيرا به مردم اجازه داده بوديد كه خود آن تمثالها را بپرستند همچنانكه آنها را وادار ميكرديد كه در پيش پاي آن عروسكهاي مقدس كه با تشريفات ديني در خيابانها به گردش در ميآمدند زانو بزنند و استغاثه كنند. ما جرئت كرديم كه به عوض تخدير مغز مردمان، به وسيله آداب پر طول و تفصيل كليسايي، ايمان خود را بر پايهاي راست و محكم استوار سازيم.
ما قدرت فرمانروايي كشوري را حقي الاهي دانستيم همچنانكه عالمان الاهي خودتان پيش از ما كرده بودند زيرا نظام اجتماعي نيازمند دولتي است كه مورد احترام عموم قرار داشته باشد. ما اقتدار بينالمللي پاپها را منكر شديم، زيرا مشاهده كرديم كه پاپها به عوض اجراي عدالت در ميان عموم ملتها نفوذ خود را آشكارا در راه جلب منافع شخصيشان به كار مياندازند. ناتواني پاپهاي خودپرست شما در متحد ساختن اروپا براي جهاد با تركان عثماني به خوبي نشان ميدهد كه نادرستي حكومت پاپي، مدتها قبل از جنبش اصلاح ديني، وحدت مسيحيت را بر هم زده بود. گرچه ما سلطنت را حقي الاهي ميدانستيم، اما باز در كشورهايي چون انگلستان، اسكاتلند، سويس، و امريكا از پيدايش و تكامل دموكراسي حمايت كرديم، در حالي كه كشيشان شما در فرانسه، ايتاليا، و اسپانيا چاپلوسانه سر در برابر شاهان فرود ميآوردند; طغيان ما بر ضد تحكم كليساي شما بود كه طلسم استبداد را شكست و اروپا را آماده آن ساخت كه هر نوع استيلايي را، خواه ديني و خواه دولتي، مورد بازخواست قرار دهد. شما فكر ميكنيد كه ما بينوايان را بينواتر كرديم، اما اين هم دوراني گذران داشت; همان روش سرمايهداري كه براي مدت كوتاه بينوايان را استثمار كرد بزودي ياد گرفت كه چگونه زندگي مردم عادي را مرفهتر از سابق سازد; و شك نيست كه سطح زندگي عمومي در انگلستان، آلمان، و امريكاي پروتستان بالاتر از ايتاليا، اسپانيا و فرانسه كاتوليك است.
اگر شما امروز از ديروزتان تواناتريد، به خاطر وجود ماست. مگر غير از اين است كه جنبش اصلاح ديني شما را وادار كرد دست به اصلاح دربار پاپ بزنيد، روحانيان خود را از صيغه داشتن باز داريد، و دينداران را به جاي كافران بر مقر پاپي بنشانيد تصور ميكنيد امروزه شهرت درستي و پاكدامني روحانيون خود را به چه عاملي مديون هستيد به شوراي ترانت اما مگر شوراي ترانت را به جنبش اصلاح ديني مديون نبوديد بدون اين آژير خطر، به احتمال قوي كليساي شما به سقوط خود به سوي كفر ادامه ميداد و روزي ميرسيد كه پاپهاي شما به تخت فرمانروايي دنيايي مينشستند كه منكر هر نوع حقيقت و آزمند هر گونه لذتي بود. حتي با وجود آنكه ما كليساي شما را از نو برپا ساختيم، باز مللي كه دين شما را پذيرفتهاند از آنهايي كه پيرو اصلاح ديني شدهاند نادانتر، و نسبت به مسيحيت شكاكترند; در اين مورد، فرانسه را با انگلستان مقايسه كنيد.
ما ياد گرفتهايم كه ميان دينداري با آزادي انديشه رابطه صلح و آشتي برقرار سازيم; و از همين روي، كشورهاي پيرو آيين پروتستان ما بودهاند كه در دامان خود بهترين ثمره علم و فلسفه را بار آوردهاند. ما اميدواريم كه ايمان مسيحي خود را بر پيشرفت دانش بشري منطبق كنيم; اما كليسايي كه كليه علوم چهار قرن اخير را طرد كرده است چگونه ميتواند خويشتن را به اين هدف نزديك كند در اينجاست كه پيروان اومانيسم وارد بحث ميشوند و هر دو طرف را بر سر خود
ميشورانند : ((اين هم افتخار و هم ضعف آيين پروتستان است كه خود را بر انديشه، كه عاملي است همواره در حال تغيير، متكي ميسازد; و بر عكس، قدرت آيين كاتوليك در اين است كه هيچ وقت به سازش با نظريههاي علمي تن در نداده است ; نظريههايي كه، به تجربه تاريخ، بندرت قرني را كه در آن به وجود آمدهاند به پايان رساندهاند. آيين كاتوليك در پي آن است كه نيازمنديهاي ديني و دروني مردمي را را كه به زحمت نامي از كوپرنيك و داروين شنيدهاند، و هرگز نام اسپينوزا و كانت را نشنيدهاند، بر آورده سازد و اين گونه مردمان فراوان، و آماده به سرسپاريند. اما چگونه ممكن است ديني كه با فكر سر و كار دارد و موعظه را وسيله ارشاد خود قرار ميدهد بتواند خود را با عالم بيكراني منطبق سازد كه در آن سيارهاي كه مقام برترين را داشت و مقر نزول پسر خدا بود، چون ذرهاي گذران و سرگردان در فضا به تعريف درآيد، و آن نوع جانوري كه مسيح جان خود را فداي رستگاريش ساخت، در صحنه خيالانگيز زندگي چون موجودي متغير ساخته شود وقتي كتاب مقدس كه به عنوان تنها مبناي خللناپذير آيين پروتستان پذيرفته شده است، مورد نقد عاليي قرار گيرد كه موجب شود كلام خداوندي به صورت ادبيات عبري در آيد و مسيح در قالب الاهيات رازورانه بولس حواري تغيير شكل دهد، ديگر از آن دين چه چيز باقي ميماند براي ذهن امروزي ديگر مشكل واقعي ميان آيين كاتوليك و آيين پروتستان، يا جنبش اصلاح ديني و نهضت رنسانس نيست، بلكه اين مشكلي است ميان مسيحيت و عصر روشنگري عصري كه تاريخگذاريش به آساني ممكن نيست، اما آغازش در اروپا با ظهور فرانسيس بيكن مشخص شد و پايههاي اميدش بر عقل، علم، و فلسفه استوار آمد. همان طور كه هنر كليد نت نغمه رنسانس بود و دين روح جنبش اصلاح ديني، علم و فلسفه نيز به صورت خدايان معبود عصر روشنگري در آمدند. از اين لحاظ، رنسانس مستقيما مسير تكاملي ذهن اروپايي را ادامه داد تا آن را به عصر روشنگري رساند، و اصلاح ديني تنها انحرافي از آن مسير بود: زيرا كه عقل را باطل ميشمرد و رو به ايمان قرون وسطايي ميآورد.
با اين وجود، اصلاح ديني، علي رغم تعصب ذاتيش، دو خدمت در حق عصر روشنگري به جاي آورد: يكي آنكه اقتدار اصول جزمي را در هم شكست و موجد ظهور صد فرقه نوين گشت، كه كمي پيش از آن ميبايست نابود شده باشند; و ديگر آنكه در ميان آن فرقهها چنان مباحثه مردانهاي را رواج داد كه سرانجام عقل تنها مرجع رسيدگي به حقانيت دعاوي هر يك از آن فرقهها شد مگر آنكه بعضي از آنها مستظهر به نيروي نظامي مقاومتناپذير ميبودند. در آن دادخواهي و آن حمله و دفاع، همه فرقهها و همه عقايد جزمي رسوا و ذليل شدند; و هنوز يك قرن از پافشاري لوتر در برتر شمردن مقام ايمان نگذشته بود، كه فرانسيس بيكن اعلام داشت: دانايي توانايي است. در همان قرن هفدهم، متفكراني چون دكارت، هابز، اسپينوزا، و لاك فلسفه را جانشين يا شالوده دين معرفي كردند. در قرن هجدهم هلوتيوس، اولباك، و لامتري
اعلام الحاد كردند و ولتر كه ايمان به وجود خدا داشت، خشكه مقدس خوانده شد. اين فرياد اعتراضي بود كه بار ديگر مسيحيت را به مبارزه طلبيد و بحران حاصل از آن به مراتب شديدتر از مناقشهاي بود كه ميان تعبير كاتوليكها و پروتستانها از اصول ايمان قرون وسطايي در گرفته بود. كوشش مسيحيت به ادامه حيات در برابر تعرض كوپرنيك و داروين درام واقعي سيصد سال اخير را به وجود آورده است. ديگر پيكارهاي ميان دولتها و طبقات مردم، در قبال اين جهاد بزرگ روحي، چه ارزشي ميتوانند داشته باشند و اينك چون به عقب برگرديم و به سرگذشت پرنشيب و فرازي كه در صفحات اين كتاب نقل شده است نظر بيفكنيم، نسبت به كليه دلاوراني كه در جبهههاي مختلف آن جنگيدهاند احساس غمخواري ميكنيم. اكنون ميتوانيم پيش خود علل خشم لوتر نسبت به فساد و سلطه رم، نفرت فرمانروايان آلماني به فربه كردن ايتاليا با عشريههاي كليسايي، تصميم كالون و ناكس به ايجاد جامعههايي كه از لحاظ اخلاقي نمونه كمال باشند، و آرزوي هنري هشتم به داشتن وارث تاج و تخت و تصاحب هر گونه قدرتي در كشورش را دريابيم. اما همچنين ميتوانيم بفهميم كه چرا اراسموس، آرزوي اصلاحاتي را داشت كه منجر به برانگيختن حس نفرت در جهان مسيحيت نشود; و نيز ميتوانيم حس كنيم كه چرا نخست كشيشان رم، مانند كونتاريني، تا آن درجه از تجزيه احتمالي كليسا، كه طي قرنها دايه و نگهبان تمدن مغرب زمين بود و هنوز هم چون نيرومندترين موج شكني در برابر هجوم فساد اخلاق و آشفتگي و ياس پايداري ميكرد، انزجار ميداشتند.
از اين همه نيروها و كوششها ذرهاي به هدر نرفته است. فرد سرنگون ميشود، اما اگر چيزي براي بشريت به يادگار گذاشته باشد، هرگز از صفحه روزگار محو نميشود. آيين پروتستان در موقع مناسب به احياي حيات اخلاقي اروپا كمك كرد، از هيبت همان بود كه كليسا خود را مهذب ساخت و به صورت سازماني از لحاظ سياسي ضعيفتر، اما از جهت اخلاقي نيرومندتر از سابق، در آمد. از فراز دود باقيمانده در ميدان نبرد چنين پند ميگيريم: دين هنگامي بر اوج كمال خود ميماند كه مجبور باشد با رقابت به زندگيش ادامه دهد; و هرگاه و هر جا كه رقيب و معارضي در مقابل نداشته باشد، حالت تعصب و انجماد به خود ميگيرد. بزرگترين هديه جنبش اصلاح ديني اين بود كه اروپا و امريكا را عرصه رقابت ايمانهاي گوناگون ساخت، و همين سبب شد كه هر ايماني بر سر غيرت بيايد، صلاح خود را در به كار بردن اغماض فكري بداند، و نيز مغز نحيف ما را همت و رغبت درك آزادي ببخشد.
بر گرفته از كتاب تاريخ تمدن ويل دورانت جلد ششم از انتشارات علمي و فرهنگي