|
تقديم به روان پاك همسر نازنينم |
|||||||
|
نوشته ها / كارهاي تصويري / كارهاي صوتي / عكس مجموعه هاي انتخابي پشتيباني |
فيلم ( ويدئو ) |
||||||
برگهايي پراكنده از تاريخ جهان
فتح
يونان
201 – 146 قم
I - فتح يونان
فيليپ
پنجم مقدوني،
هنگامي كه با
هانيبال به
زيان روم
يگانه شد (214قم)،
اميد داشت كه
سراسر يونان
پشت سر او
براي برافكندن
غول برنا و
بالندة
باختر همدل
شود. اما
داستاني بر سر
زبانها افتاد
كه وي ميخواهد،
پس از پيروزي
كارتاژ،
سراسر يونان
را به ياري
كارتاژ فرو
گيرد. از اين
رو،
«اتحادية
آيتوليايي»
پيمان كرد كه
رم را بر ضد فيليپ
ياري دهد، و
سناي هوشيار،
پيش از
فرستادن
سكيپيو به
افريقا، از
نوميدي فيليپ
براي بستن
پيمان
جداگانة صلح
با او (205 قم)
بهره گرفت.
هنوز پيروزي
زاما به دست
نيامده بود كه
سنا، كه هرگز
گزند كسي را
نميبخشيد،
براي كين
كشيدن از
مقدونيه به
دسيسهگري
آغاز كرد. سنا
ميانديشيد
كه تا هنگامي
كه نيرويي
چنان سترگ پشت
سرش، آن سوي
دريايي چنان
باريك،
آرميده است،
روم روي امان
به خود نخواهد
ديد. چون سنا
آهنگ جنگ كرد،
انجمن درنگ
كرد و يكي از
تريبونها
پاتريسينها
را متهم ساخت
كه ميخواهند
توجه مردم را
از دشواريهاي
داخلي منحرف
كنند. مخالفان
جنگ تهمت جبن
و بيمهري به
ميهن خوردند و
بزودي خاموش
شدند؛ و در
سال 200 قم،
تيتوس
كوينكتيوس
فلامينينوس
از راه دريا
روانة يونان
شد.
فلامينينوس
جوان سي ساله
و از زمرة
روميان
يوناندوست و
آزاديخواهي
بود كه در رم
بر گرد خاندان
سكيپيو حلقه
زده بودند.
وي، پس از
چند بار جنگ و
گريز
استادانه در
كونو سكفالاي،
با فيليپ روبهرو
شد و او را
شكست داد (197).
سپس، با
بازگرداندن
فيليپ
گوشمالي
يافته به تاج
و تختي
ورشكسته و سست
بنياد، و با
بخشيدن آزادي
به سراسر
يونان، همة
ملتهاي
مديترانه و
شايد روم را
شگفتزده كرد. هواداران
جهانگشايي در
سنا سر به
اعتراض برداشتند،
اما
آزاديخواهان
چندي چيرگي
يافتند؛ در
سال 196، پيام
آور
فلامينينوس،
خطاب به جمعيت
عظيمي در محل
بازيهاي
برزخي،
آزادي يونان
از بند حكومت
رم، حكومت
مقدونيه،
بار خراج، و
حتي
پادگانهاي رم
را اعلام كرد.
به روايت
پلوتارك،
غريوي كه از
خلق برخاست
چندان
پرطنين بود كه
كلاغهايي كه
از فراز ميدان
بازي ميگذشتند
بيجان فرو
افتادند.
همانگاه كه
جهاني بدبين
در صميميت
سردار رومي شك
ميكرد، روم
سپاه خود را به
ايتاليا پس
كشيد. اين
برگي درخشان
در تاريخ جنگ
بود.
اما
هر جنگ هميشه
جنگ ديگري در
پي خود ميآورد.
اتحادية
آيتوليايي از
عمل روم در
آزاد كردن
شهرهاي
يونان، كه
پيشتر زير
حكومت آن
بودند،
ناخرسند شد و
از آنتيوخوس
سوم، شاه
سلوكي،
خواست تا
يونان آزاد
شده را دوباره
آزاد كند.
آنتيوخوس،
كه از چند
پيروزي آسان
در شرق سرمست
شده بود، به
اين انديشه
افتاد كه قدرت
خويش را بر
سراسر آسياي
باختري
بگسترد.
پرگاموم از او
بيمناك شد و
رم را به ياري
خواست. سنا،
سكيپيو
آفريكانوس و
برادرش
لوكيوس را با
سپاهي به پاسخ
گسيل داشت؛
اين نخستين
سپاه رومي بود
كه پا به خاك
آسيا نهاد.
نيروهاي
درگير در
ماگنسيا به هم
خوردند (سال 189 قم).
روم پيروز شد،
و راه فتح
يونان خاوري
به رويش گشوده
شد. روميان
راه شمال را
در پيش گرفتند
و گلها را،
كه پرگاموم را
به خطر
انداخته
بودند، به
گالاتيا (غلاطيا،
آناطولي فعلي)
پس راندند و
همة
يونانيان
يونيايي را
سپاسگزار خود
كردند.
يونانيان
بخش اروپايي
چندان خشنود
نشدند. سپاه
روم پا به خاك
يونان ننهاده
بود، اما
اكنون از خاور
و باختر آن را
در ميان گرفته
بود. روم،
يونانيان را
به اين شرط
آزاد كرده بود
كه به جنگ و
جنگ طبقاتي
پايان دهند.
براي كشور ـ
شهرهايي كه
هلاس (يونان)
را پديد ميآوردند،
آزادي بدون
جنگ شيوة
تازه، اما
ملالآوري در
زندگي بود؛
طبقات
بالادست ميخواستند
با شهرهاي
همساية خود
زور ورزي كنند،
و تهيدستان
شكوه داشتند
كه روم همه جا
توانگران را
در برابر
بينوايان دل و
نيرو ميدهد.
در سال 171،
پرسئوس،
فرزند و
جانشين فيليپ
پنجم بر تخت
شهرياري مقدونيه،
پس از آنكه با
سلوكوس چهارم
و رودس پيمان
يگانگي بست،
يونانيان را
فراخواند تا
همراه او بر
روم بشورند.
سه سال بعد،
لوكيوس
آيميليوس
پاولوس،
فرزند كنسولي
كه در كاناي
از پا درآمده
بود، پرسئوس
را در پودنا
شكست داد و
هفتاد شهر مقدوني
را با خاك
يكسان كرد و
پرسئوس را به
اسارت همراه
خود به رم برد
تا ورود
پيروزمندانهاش
به شهر شكوه
بيشتري گيرد.1 رودس را
نيز، با آزاد
كردن شهرهاي
باجگزارش
در آسيا و
بنيانگذاري
بندري در دلوس،
كه در
بازرگاني به
رقابت با رودس
برخاست،
گوشمالي داد.
هزار اسير
يوناني، و از
جمله
پولوبيوس
مورخ، به
گروگان به
ايتاليا
آورده شدند،
و در آنجا،
در طي شانزده
سال تبعيد،
هفتصد تن از
آنان جان
سپردند. در
خلال ده سال
بعد، روابط
يونان و روم
بيش از پيش به
دشمني آشكار گراييد.
شهرها و
گروهها و
طبقات
گوناگون مردم يونان،
براي مغلوب
كردن يكديگر،
روم را به
ياري و دخالت
در امور خويش
برميانگيختند،
چنانكه يونان
كشوري بظاهر
آزاد و بمعني
دست نشانده
بود.
هواخواهان
خاندان
سكيپيو در سنا
مغلوب واقع بيناني
شدند كه ميگفتند
تا يونان
يكسره به زير
حكومت رم در
نيايد، از
صلح و آرامش
بيبهره
خواهد ماند.
در سال 146،
همانگاه كه رم
با كارتاژ و
اسپانيا در
ستيز بود،
شهرهاي
«اتحادية
آخايايي» جنگ
رهايي يونان
را اعلام كردند.
رهبران مردم
تهيدست بر
جنبش مسلط
شدند،
بندگان را
آزاد و مسلح
كردند،
بدهكاران را
از ديون خود
معاف
گرداندند،
تقسيم مجدد
زمين را وعده
دادند، و
انقلاب را بر
جنگ افزودند.
هنگامي كه
روميان، به
سرداري
موميوس وارد
يونان شدند،
مردم را
گرفتار نفاق
يافتند و
بآساني بر
سپاهيان بيسامان
يوناني چيره
شدند. موميوس
كورنت را به آتش
سوزاند،
مردانش را
بكشت، زنانش
را بفروخت،
كودكانش را به
بندگي گرفت،
و كمابيش همة
آثار هنري و
ثروت منقول آن
را به رم برد.
يونان و
مقدونيه، به
گونة ايالتي
از روم، زير
فرمان
فرمانداري
رومي در
آمدند. اما به
آتن و اسپارت
اجازه داده شد
كه قوانين خود
را حفظ كنند.
يونان براي دو
هزار سال از
عرصة تاريخ
سياسي جهان
ناپديد شد.
II - دگرگوني
روم
امپراطوري
روم اندك اندك
رو به گسترش
ميرفت، اما
نه به سبب
تدابير
هوشيارانه،
بلكه به حكم
اقتضاي اوضاع و
پس رفتن دايم
مرزهاي امنيت
كشور. در
جنگهاي خونين
كرمونا (سال 200 قم)
و موتينا (193)،
لژيونها
دوباره گلهاي
ساكن بخش ايتاليايي
آلپ را مغلوب
كردند، و
مرزهاي
ايتاليا تا
آلپ كشانده
شد. اسپانيا،
كه از دست
كارتاژ گرفته
شده بود، ميبايست
همواره زير
نظر و سلطة
روم بماند،
مبادا كه
كارتاژ
دوباره آن را
فتح كند و
كانهاي عظيم
آهن و زر و سيم
آن از دست
برود. سنا هر
ساله خراج
هنگفتي به
صورت شمش طلا
و سكه از اسپانيا
ميگرفت، و
فرمانداران
رومي نيز، به
بهانة آنكه
سالي دور از
ميهن به سر
برده و پول
خرج كردهاند،
با گشادهدستي
دوباره كيسة
خود را پر ميكردند؛
بدين گونه،
كوينتوس
مينوكيوس،
پس از آنكه
مدتي كوتاه در
مقام معاونت
كنسول در
اسپانيا
ماند، قريب
پنجاه و يك
خروار نقره و
پنجاه و شش
خروار دينار
نقره به روم
آورد.
اسپانياييها
را در سپاه
روم به خدمت
ميگرفتند؛
سكيپيو آيميليانوس،
در سپاهي كه
او را براي
فتح نومانتيا
ياري كرد،
چهل هزار
تن
اسپانيايي
داشت. در سال 195 قم،
قبايل
اسپانيايي سر
به شورشي
وحشيانه
برداشتند، كه
ماركوس كاتو
آن را با
استقامتي
يادآور خصال
غرورآميز نسل
كهن رومي
فرونشاند.
تيبريوس
سمپرونيوس
گراكوس (179) با
نرمدلي حكومت
خويش را با
منش و تمدن
مردم بومي
همساز كرد و
با سران قبايل
دوستي به هم
رساند و به
تهيدستان
زمين بخشيد.
اما يكي از
جانشينانش،
لوكيوس
لوكولوس (151)،
پيمانهاي
گراكوس را
زيرپا گذاشت و
بيسبب به هر
قبيلهاي كه
ميتوانست
غنيمتي نصيب
كند حمله كرد
و هزاران
اسپانيايي
را، بيآنكه
حتي بهانهاي
عنوان كند،
از دم تيغ
گذراند يا به
بندگي گرفت.
سولپيكيوس
گالبا (سال 150) 7000
تن از مردم
بومي را، به
بهانة امضاي
پيماني كه
وعدة زمين به
ايشان ميداد،
به اردوگاه
خود كشاند و
سپس راهشان را
از هر سو بست و جمعي
را بنده كرد و
باقي را كشت.
در سال 154،
قبايل لوسيتانيا
(پرتغال) جنگ
شانزده سالهاي
را با روم
آغاز كردند.
سرداري لايق
به نام ويرياتوس،
كه به جمال و
شكيبايي و
دليري و
والاتباري سرآمد
همگان بود،
ايشان را
راهبر شد و تا
هشت سال هر
سپاهي را كه
به سر كوبيش آمد
شكست داد؛
سرانجام
روميان براي
كشتنش جايزهاي
معين كردند.
سلتيبريان
سركش، در
اسپانياي
مركزي،
پانزده ماه در
نومانتيا
محصور بودند و
از گوشت
مردگان خود
تغذيه ميكردند،
تا آنكه در
سال 133 سكيپيو
آيميليانوس
آنان را به
زور گرسنگي
وادار به
تسليم كرد. به
طور كلي سياست
روم در
اسپانيا چنان
ددمنشانه و غدارانه
بود كه زيانش
بر سودش ميچربيد.
مومسن ميگويد:
«هيچ جنگي با
اين همه غدر و
درندهخويي و
آزمندي همراه
نبوده است.»
غارت
ايالات پول
لازم براي
هرزگيهاي
مالداران
نادرست و
خودپرست را
فراهم ميكرد،
كه سرانجام
جمهوري را در
آتش انقلاب
سوزاند.
غراماتي كه
كارتاژ و
مقدونيه و
سوريه ميپرداختند،
بندگاني كه از
ديار فتح شده
به رم هجوم ميآوردند،
فلزهاي
گرانبهايي كه
پس از شكست
گلهاي مقيم بخش
ايتاليايي
آلپ و
اسپانياييها
به دست آمد،
چهار صد
ميليون سسترس
كه از
آنتيوخوس و پرسئوس
گرفته شد،
قريب هفت
خروار و نيم
طلا و سيصد و
شصت و شش خروار
نقره كه در
نبردهاي
آسيايي به دست
مانليوس و
ولسو افتاد ـ
اينها، و
غنايم
بادآوردة
ديگر، طبقات
مالدار را در
رم، در عرض
نيم قرن (202 – 146 قم)
از مردمي
ميانه حال به
چنان پايهاي
از جاه و جلال
رساند كه
تاكنون تنها
شاهان از آن
باخبرند. سربازان
از اين تاخت و
تازهاي
پردامنه با
انبانهاي پر
از سكه و
غنيمت باز ميگشتند.
چون پول در
پايتخت بيش از
كارهاي ساختماني
در افزايش
بود، صاحبان
املاك، بيآنكه
رنج كار و
حركت را بر
خود هموار
كنند، ثروت
خويش را سه
چندان كردند.
در حالي كه
بازرگاني رو
به رونق ميرفت،
صناعت دچار
ركود بود؛ رم
نيازي به
توليد كالا
نداشت،
زيرا پول
جهانيان را ميگرفت
و با آن
كالاهاي
ايشان را ميخريد.ساختمانهاي
عمومي به نحوي
بيسابقه
وسعت يافت و
كيسة متصديان
معاملات عمومي
را، كه از محل
پيمانهاي
دولتي زندگي
ميكردند،
پر كرد. هر
رومي
كه اندك
پولي داشت
سهمي از
شركتهاي آنان
را ميخريد.
صرافان هر روز
پرشمارهتر و
شادكامتر ميشدند؛
سپرده ميگرفتند
و ربح ميدادند،
حواله نقد ميكردند
و هزينههاي
مشتريان خود
را ميپرداختند،
وام ميستدند
و ميدادند،
سرمايهگذاري
ميكردند يا
ادارة آن را
به عهده ميگرفتند،
و در رباخواري
چندان زيادهروي
ميكردند كه
واژة
وامدهنده با
«آدمكش» يكي شد.
روم به صورت
مركز مالي و
سياسي جهان
سپيد پوست درميآمد،
نه كانون
صنعتي يا
بازرگاني آن.
حال
پاتريسينها و
قشر بالاي طبقة
متوسط، با
سرعتي شگفتآور،
از سادگي
پرهيزكارانه
به تجمل بيبندوبار
دگرگوني مييافت؛
اين تحول در
زمان كاتو (234 – 149)
به حد كمال
رسيد. خانهها
بزرگتر و
خانوادهها
كوچكتر ميشدند؛
رقابت در
اسراف آشكار،
بر تجمل اثاثه
ميافزود؛
قاليچههاي
بابلي و تختخوابهاي
مزين به عاج،
طلا، يا
نقره؛ سنگها
و فلزات
گرانبها براي
پوشاندن روية
ميز و صندلي،
زيور زنان، و
يا ستام اسبان
به بهاي گران
خريده ميشد.
چون كوشش
كاستي و ثروت
فزوني گرفت،
شيوة سادة
پيشين در غذا
جاي خود را به
خوراكهاي
رنگين و سنگين،
مركب از گوشت و
نخجير و نعمات
گوناگون فصل و
چاشني، داد.
خورشهاي
بيگانه از
واجبات كسب
مقام اجتماعي
يا بزرگي
فروشي شد.
بزرگي، براي
آنكه برخوانش
صدف خوراكي
حاضر باشد،
هزار سسترس ميپرداخت؛
ديگري ماهي
كولي، به
قيمت هزار و
ششصد سسترس از
قرار هر بشكه،
از ديار
بيگانه ميآورد؛
و سومي هزار و
دويست سسترس
براي يك كوزه خاويار
ميداد در
بازار حراج
بردگان،
سرآشپزان به
قيمتهاي گزاف
فروخته ميشدند.
ميگساري شيوع
روزافزون
داشت؛ جامها
گران و بيشتر
زرين بود؛
شراب را با آب
كم ميآميختند
يا هيچ نميآميختند.
سنا قوانيني
براي محدود
كردن صرف مال
براي بزم و
پوشاك به
تصويب رساند؛
اما چون اعضاي
سنا خود اين
مقررات را
ناديده ميانگاشتند،
كسي غم رعايت
آنها را به دل
راه نميداد.
كاتو به درد
ميناليد:
«خلق ديگر
خريدار اندرز
خير نيست،
چون شكم را
گوش نيست.» فرد
در برابر
حكومت،
فرزند در
برابر پدر، و
زن در برابر
شوي سركشانه
از وجود
جداگانة خويش
آگاهي مييافت.
نيروي
زن معمولا
همپايه با
ثروت اجتماع
افزايش مييابد،
زيرا چون شكم
سير شود، عشق
جاي گرسنگي را
ميگيرد. از
اين رو،
روسپيگري در
اين روزگار رو
به توسعه
داشت. ارتباط
با يونان و
آسيا همجنس
گرايي را رواج
داد؛ كاتو به
شكوه ميگفت
كه يك پسر
خوبرو بيش از
يك كشتزار ميارزد.
اما زنان در
برابر اين
مهاجمان
يوناني و سوري
بازار خود را
از دست
ندادند. و
مشتاقانه از
وسايل مد و
زيبايي، كه
اكنون به يمن
ثروت در
دسترسشان
بود، بهره
گرفتند. آرايهها
جزو ضروريات درآمد
و صابون
سوزآوري كه از
سرزمين گل ميآمد
موي سپيد را
به زلف بور
بدل ميكرد.
شهرنشين
توانگر از
آراستن زن و
دختر خود با
جامهها يا
جواهر
گرانبها بر
خود ميباليد
و به ياري
آنان آوازة
توانگري خويش
را در شهر ميپراكند.
مقام زن
حتي در حكومت
نيز اعتبار
بيشتري مييافت.
كاتو فرياد
برميداشت كه:
«همة مردان
ديگر بر زنان
فرمان ميرانند؛
اما ما
روميان، كه
بر همة مردان
حكمفرماييم،
خود محكوم
زنان خويشيم.»
در سال 195 قم،
زنان آزادة
روم به فوروم،
هجوم آوردند و
لغو قانون
اوپيوسي سال 215
را، كه زنان
را از به كار
بردن پيرايههاي
زرين و جامههاي
رنگارنگ يا
سوار شدن بر
گردونه منع ميكرد،
خواستار شدند.
كاتو پيشبيني
كرد كه اگر
قانون لغو
شود، روم
تباهي خواهد
پذيرفت.
ليويوس از قول
او نطقي را
نقل ميكند كه
هر نسلي آن را
شنيده است:
اگر همة
ما آزرم حقوق
و حيثيت شوي
را در خانههاي
خويش نگاه ميداشتيم،
امروز با زنان
خود دچار اين
گرفتاري نميشديم.
در اوضاع
كنوني، آزادي
عمل ما، كه
بر اثر
خودكامگي
زنان در خانهها
اعتبار خويش
را از دست
داده، اينجا
در اين فوروم،
پامال و بيحرمت
گشته است. . … به
ياد بياوريد
مقرراتي را كه
نياكان ما به
ياري آنها
زنان را از
هرزگي منع ميكردند
و به
فرمانبرداري
واميداشتند؛
و با اين وصف،
به رغم همة آن
منهيات،
بدشواري ميتوانيم
زنان خود را
نگاه داريم.
اگر اينك شما روا
داريد كه اين
منهيات از
ميان برخيزد…
و زنان با
شوهران خود
همسنگ شوند،
آيا ميپنداريد
كه ميتوانيد
به نيرو با
ايشان
برآييد؟
زنان به محض
اينكه با شما
برابر شوند،
بر شما سروري
خواهند كرد.
زنان با
خندههاي خود
او را از سكوي
خطابه فرو
كشيدند و چندان
بر جاي خود
ماندند تا
قانون لغو شد.
كاتو با ده
برابر كردن
ماليات بر
اشيايي كه
اوپيوس منع
كرده بود كين
خويش را
برآورد. اما
موج برآمدن
آغاز كرده بود
و جلوگيري از
آن ممكن نبود.
قوانين ديگري
نيز كه به
زيان زنان حكم
ميكرد يا
تعديل يافت و
يا به دست
فراموشي
سپرده شد.
زنان بر
جهيزية خود
تسلط يافتند،
شوهران خود را
طلاق دادند يا
با زهر كشتند،
و فرزندآوري را،
در عصر انبوهي
ساكنان شهرها
و جنگهاي
جهانگيرانه،
شرط عقل
نيافتند.
از سال
160، كاتو و
پولوبيوس به
كاهش جمعيت پي
بردند و
دريافتند كه
حكومت ديگر
نميتواند به
اندازة
زماني كه رم
با هانيبال
مقابله كرد
سپاه گرد آورد.
نسل تازه، كه
سروري بر جهان
را به ارث برده
بود، نه زمان
و نه ميل حفظ
آن را در خود
ميديد. اكنون
كه مالكيت در
دست چند
خانواده متمركز
ميشد و طبقة
پرولتارياي
تهيدست و
محروم از منابع
مملكت كويهاي
كثيف رم را
اشغال ميكردند،
ديگر از آن
آمادگي جنگي
كه خصيصة
مالك رومي به
شمار ميآمد
خبري نبود.
مردان دليري
ميآموختند،
اما از راه
ديگري؛ در
آمفي تئاترها
گرد ميآمدند
تا بازيهاي
خونبار نظاره
كنند،
وگلادياتور
اجير ميكردند
تا در بزمهاي
ايشان با هم
بستيزند. آموزشگاههايي
براي تعليم
آواز خواندن و
چنگ نواختن و
خوش خراميدن
براي دختران و
پسران برپا شد.
در ميان طبقات
بالادست،
آدابداني
ظريفتر شد،
اما اخلاقيات
سستي گرفت. در
ميان مردم
فرودست،
آداب رفتار
همچنان درشت و
زمخت،
سرگرميها اغلب
خشن، و گفتار
هرزه ماند؛
نمونههايي
از اين مردم
بيسروپا را
ميتوان در
آثار پلاوتوس
يافت
و دانست كه
چرا تودة مردم
از آثار ترنتيوس1 ملول ميشدند.
وقتي در سال 161
گروهي از نيزنان
خواستند كه
هنگام ورود
سرداري
پيروزمند به
شهر نغمهپردازي
كنند،
حاضران
وادارشان
كردند كه
نمايش خود را
به مسابقة
مشتزني مبدل
سازند.
در
ميان طبقات گسترندة
متوسط،
سوداگري
حكمفرماي
مطلق بود.
ثروت اينان
ديگر نه به
املاك، بلكه
به سرمايهگذاري
يا معاملات
بازرگاني
بستگي داشت.
اخلاقيات كهن
و پيروان
معدود كاتو
نميتوانستند
از تسلط اين
نظام سرماية
متحرك بر
زندگي رومي
جلوگيري كنند.
هر كس در پي
پول بود و با محك
پول داوري ميكرد
و داوري ميشد.
پيمانكاران
چندان فريب در
كار ميكردند
كه حكومت از
بسياري از
املاك خود ـ
مثلا دكانهاي
مقدونيه ـ چشم
پوشيد؛ زيرا
مستأجران به
پايهاي از
كارگران بهره
ميكشيدند و
دولت را ميدوشيدند
كه زحمت بهرهبرداري
بيش از سود آن
بود. (اگر گفتة
مورخان را
بپذيريم ـ كه
نبايد) آريستوكراسي،
كه زماني شرف
را از زندگي
برتر ميشمرد،
شيوة جديد
اخلاقيات را
پذيرفت و ريزهخوار
خوان نعمت
تازه شد؛ ديگر
نه پرواي ملت،
بكله انديشة
طبقه و
امتيازات و
«مدخل» فردي خويش
را در سر داشت
و، براي آنكه
افراد يا حكومتها
را از
پشتيباني خود
بهرهمند كند،
هديه يا رشوه
ميگرفت و با
كشورهايي كه
بيش از نيرو
ثروت داشتند،
بآساني بهانهاي
براي جنگ مييافت.
پاتريسينها
در كوي و برزن
راه را بر پلبها
ميگرفتند و
رأي ايشان را
ميخريدند.
ميان
فرمانروايان
رسم شد كه
پولهاي دولتي
را به جيب
بزنند، و نادر
بود كه كسي از
ايشان به اين
بزه كيفر
ببيند، زيرا
جايي كه نيمي
از اعضاي سنا
در شكستن پيمانها
و فريفتن
متحدان و
يغماي ايالات
شريك بودند،
چه كس ميتوانست
مختلسان را
كيفر دهد؟
كاتو ميگفت:
«كسي كه مال
همشهريش را
بدزدد، عمرش
را در غل و
زنجير به
پايان ميبرد؛
اما آن كه مال
جامعه را
بدزدد، كارش
را در جامة
شاهانه و زر
به پايان ميرساند.»
با
اين حال،
اعتبار سنا
بيش از هر
زمان ديگر
بود؛ زيرا
روم را از
ميان دو جنگ
پونيك و سه
جنگ مقدوني
پيروز
درآورده بود؛
همة رقيبان
روم را به
چالش گرفته و
مغلوب كرده
بود؛ مصر را
دوست
فرمانبردار
روم ساخته، و
از ثروت
جهانيان آن
مايه ستانده
بود كه در سال 146
ايتاليا از
ماليات
مستقيم معاف
شد. در بحرانهاي
جنگي و سياسي،
بسياري از
اختيارات
انجمنها و
فرمانرواييها
را غصب كرده
بود، اما
هميشه پيروزي
بعدي غصب را
توجيه ميكرد.
امپراطوري،
سراسر دستگاه
كميتيا يعني
«حكومت خلق» را
به ريشخند
گرفته بود؛
مردم نستوهي
كه اكنون رضا
ميدادند تا
سنايي مركب از
سياستمداران
روزگار ديده و
سرداران
پيروز
برايشان
حكومت كند،
در گذشته،
اگر چند هزار
ايتاليايي
سرنوشت آنان
را معين ميكرد،
به شورشي سخت
برميخاستند.
پاية
دموكراسي
آزادي، و
پاية جنگ
فرمانبرداري
است؛ هر
يك از اين دو
نفي ديگري را
لازم ميآورد.
لازمة جنگ
هوشياري و
دليري به پايهاي
عالي، تصميم
سريع، وحدت
عمل، و
فرمانبرداري
بيدرنگ است؛
كثرت جنگها
دموكراسي را
به تباهي
محكوم كرد. به
حكم قانون،
فقط انجمن
سدانه حق
اعلام جنگ و
عقد صلح را داشت؛
اما سنا با
اختياري كه در
ادارة روابط
خارجي داشت ميتوانست
وضعي پيش آورد
كه ديگر عملا
از دست انجمن
كاري ساخته
نباشد. سنا
بر خزانهداري
و همة مصارف
دارايي عمومي
نظارت ميكرد،
و چون قاعدتاً
همة داوران
مهم ميبايست
از فهرست
نامهاي اعضاي
سنا برگزيده
شوند،
دادگستري را
نيز در سلطة
خود داشت. وضع
و تفسير
قوانين در دست
طبقة
پاتريسين بود.
در داخل
اين
آريستوكراسي،
يك اوليگارشي
مركب از چند
خانواده بر
ديگران چيره
بود. تا زمان
سولا، تاريخ
روم بيشتر
سرگذشت
خانوادههاست
تا افراد؛
هيچ
سياستمدار
بلند پايهاي
در ميان نيست،
بلكه، نسل پس
نسل، مناصب
عالي حكومت
منسوب به
نامهاي واحدي
است. از سال 233 تا
133 قم، از 200
كنسول، 159 تن
به بيست و شش
خانواده، و
صد تن به ده
خانواده تعلق
داشتند.
نيرومندترين
خانواده در
اين دوره
خاندان
كورنليها بود.
از زمان
پوبليوس
كورنليوس
سكيپيو، كه
در جنگ تربيا (218)
شكست خورد، و
سپس پسرش
سكيپيو
آفريكانوس،
كه هانيبال را
شكست داد، تا
زمان نوة
ناتني سكيپيو
آفريكانوس،
يعني سكيپيو
آيميليانوس
كه كارتاژ را
در سال 146 ويران
كرد، تاريخ
جنگ و سياست
رم بيشتر
داستان اين
خانواده است؛
و انقلابي كه
آريستوكراسي
رم را به تباهي
كشاند از جانب
خانوادة
برادران
گراكوس،
نوادگان
آفريكانوس،
آغاز شد.
پيروزي رهايي
بخش در زاما
آفريكانوس را
چنان محبوب
همة طبقات كرد
كه رم يك چند
حاضر بود تا
به او هر
مقامي كه
دلخواهش باشد
ببخشد. اما
هنگامي كه وي
و برادرش
لوكيوس از جنگ
آسيا بازگشتند
(187)، پيروان
كاتو خواستند
تا لوكيوس
حساب پولي را
كه آنتيوخوس
به عنوان
غرامت به رم
به او داده
بود گزارش
دهد.
آفريكانوس
مانع از آن شد
كه برادرش
پاسخ دهد و،
در عوض، اسناد
هزينه را در
برابر اعضاي
سنا پاره پاره
كرد. لوكيوس
از جانب انجمن
محاكمه و به
اختلاس محكوم
شد. وتوي
داماد
آفريكانوس،
تيبريوس
سمپرونيوس
گراكوس، كه
مقام تريبوني
داشت، او را
از كيفر رهايي
بخشيد.
آفريكانوس
چون به جاي او
به دادگاه فرا
خوانده شد،
با دعوت و راهنمايي
اعضاي انجمن
به معبد
يوپيتر،
براي شركت در
جشن يادبود
سالانة
پيروزي زاما،
جريان دادرسي
را موقوف كرد.
چون يك بار
ديگر فراخوانده
شد،
نافرماني كرد
و در ملك خود
در ليترنوم
گوشة عزلت
گزيد و تا
زمان مرگ، بيآنكه
آزاري ببيند،
در آنجا ماند.
ظهور اين فردگرايي
در عالم سياست
با رشد
فردگرايي در
بازرگاني و
اخلاقيات
همراه بود.
ديري بر نيامد
كه جمهوري روم
با نيروي
افسار گيسختة
مردان بزرگش
راه نابودي را
در پيش گرفت.
آن
وجه از زندگي
اين
آريستوكراسي
و اين روزگار
كه بار گناهان
آن را سبك ميكند،
بيدراي حس
ستايش زيبايي
در آن است.
ارتباط با
فرهنگ يوناني
در ايتاليا،
از طريق سيسيل
و آسيا،
روميان را نه
فقط با همان
لوازم تجمل،
بلكه با
ارجمندترين
فراوردههاي
هنر كلاسيك
آشنا كرد.
فاتحان،
تصاوير و تنديسهاي
شهرة آفاق،
فنجانها و
آينههايي از
فلز منقوش، و
پارچهها و
اثاثة
گرانبها را با
خود به رم ميآوردند.
هنگامي كه
ماركلوس
ميدانهاي روم
را با مجسمههايي
كه از سيراكوز
دزديده بود
زيور بخشيد،
نسل قديم
شگفتزده شد؛
آزردگي نه به
سبب دزدي،
بلكه به علت
رواج «بيكاري
و پرت و
پلاگويي» ميان
شارمنداني
بود كه روزگاري
پر كار و كوشش
بودند و اكنون
ميايستادند
تا اين «خرت و
پرتها را
بررسي و ارزيابي»
كنند. فولويوس
1015 تنديس را از
مجموعة پورهوس
در آمبراسيا
با خود آورد؛
آيميليوس
پاولوس، به
پاداش رهاندن
يونان،
پنجاه عرابه
را از آثار
هنري
گرانبهايي كه
از ايشان
گرفته بود
انباشت؛
سولا، وررس،
نرون، و هزار
رومي ديگر تا
دويست سال
چنين ميكردند.
يونان برهنه
ميشد تا ذهن
رومي را
بپوشاند.
هنر
ايتاليايي،
كه در اين
تاخت و تاز
غرق شد، خصلت
و شيوههاي
محلي خويش را
از دست داد و،
به استثناي يك
مورد، به
هنرمندان و
مايهها و
قوالب يوناني
تسليم شد. مجسمهسازان،
نقاشان، و
معماران
يوناني به بوي
زر بيشتر به
رم كوچيدند و
اندك اندك
پايتخت
غالبان خود را
صبغة هلنيستي
بخشيدند.
روميان
توانگر به ساختن
كوشكهاي خويش
به شيوة
يوناني،
برگرد
حياطهاي باز،
و آراستن آنها
به ستونها و
تنديسها و
تصاوير و
اثاثة يوناني
آغاز كردند.
معابد كندتر
دگرگوني ميپذيرفت،
مبادا خدايان
آزرده شوند.
در ساختن
آنها، و
همچنين در
ساختن ديوار
بلند، شيوة
توسكاني
قاعدة اصلي
ماند؛ اما
چون شمارة
ساكنان اولمپ
در روم فزوني
يافت،
سزاوار نمود
كه خانههاي
ايشان از روي
مقياس
باريكتر
يوناني ساخته
شود. اما هنر
رومي در يك
زمينة
حياتي، در
همان حال كه
اشاراتي از
يونان ميگرفت،
بيانگر روان
نستوه
ايتاليايي با
وسايط و نيروي
يگانة خويش
بود. در مورد
ساختمانهاي
آرايشي و بناي
يادبود
پيروزي و
آبراههها و «باسيليكاها»،1
معمار رومي به
جاي آرشيتراو
طاق را
برگزيد. در
سال 184، كاتو
«باسيليكا
پورسيا» را از
سنگ ساخت؛ پنج
سال بعد،
آيميليوس
پاولوس
«باسيليكا
آيميليا» را
به شكل نخستين
خود بنا نهاد،
و زادگانش
نسلها آن را
بازسازي ميكردند
و زيباتر ميگرداندند.
باسيليكاي
خاص رومي، كه
براي مؤسسات
بازرگاني و
دادگستري از
آن استفاده ميشد،
مستطيل درازي
بود كه دو
رديف ستون
داخلي آن را
به يك شبستان
و راهرو بخش
ميكرد، و
غالباً، به
تقليد از شيوة
ساختماني
اسكندريه،
طاق ضربي خانه
خانه داشت.
چون شبستان
بلندتر از
راهرو بود،
بر فراز هر
شبستان،
مشبكي سنگي
براي ورود
روشنايي و هوا
ساخته ميشد.
اين البته
صورت اصلي بخش
دروني
كليساهاي قرون
ميانه بود.
رم، با اين
ساختمانهاي
عظيم، اندك
اندك آن سيمايي
از شكوه و
نيرومندي را
به خود گرفت
كه پس از فرو
افتادن شهر از
مقام پايتخت
جهاني نيز
هنوز بدان
چهرهاي
ممتاز ميبخشيد.
خدايان
تازه
در
اين عصر
ديگرگوني بيامان،
حال خدايان
كهن چگونه
بود؟ نفخهاي
از بيايماني
تا اندازهاي
از
آريستوكراسي
به تودة عوام
رسيده بود؛ بدشواري
ميتوان
دريافت كه
چگونه مردمي
كه هنوز به
خدايان
ديرينه
وفادار بودند
ميتوانستند
با هلهله از
كمديهايي
استقبال كنند
كه در آن
پلاوتوس ـ هر
چند به بهانة
تقليد از
نمونههاي
يوناني ـ
درگيريهاي
يوپيتر را با
آلكمنه1 به
ريشخند ميگيرد
و مركوريوس
(مشتري) را به
گونة دلقلكي درميآورد؟
حتي كاتو، كه
به نگاهداشت
قوالب كهن
چنان دلبسته
بود، در شگفت
بود كه چگونه
دو پيشگوي
رسمي ميتوانند
به هم برخورد
كنند و جلو
خندهشان را
بگيرند. كار
اين پيشگويان
از ديرباز،
در واقع،
شعبده بازي
سياسي بود؛
براي
قالبگيري
افكار عامه،
غرايب و عجايب
به هم ميبافتند،
و رأي مردم با
رياكاري ديني
زيرپا گذاشته
ميشد؛ دين
روا داشته بود
تا بهرهكشي
به صورت رسمي
مقدس درآيد.
اين آيتي
بدشگون بود كه
پولوبيوس،
پس از هفده
سال زندگي
ميان محافل
صدرنشين رم،
در سال 150، از
دين چنان سخن
ميگويد كه
گويي افزاري
در دست دولت
بود:
به
داوري من،
زمينهاي كه
در آن جمهوري
روم آشكارا
برتري دارد
ماهيت دين آن
است. آنچه در
ميان ملتهاي
ديگر سزاوار
نكوهش است ـ
يعني خرافات ـ
ماية
نگاهداري
دولت رومي
است. اين
معاني با چنان
فر و شكوهي
عرضه ميشود و
چنان به درون
زندگي خصوصي و
عمومي راه مييابد
كه از هيچ دين
ديگري برنميآيد.
… ميپندارم
كه دولت اين
شيوه را براي
مصلحت عامة
مردم در پيش
گرفته است.
اگر تشكيل
دولتي از خردمندان
ممكن ميبود،
چه بسا به اين
كار شايد
نيازي نميبود؛
اما از آنجا
كه هر جماعتي
دمدمي مزاج
است و آكنده
از هوسهاي بيبندو
بار و سوداي
نابخردانه و
خشم سهمگين،
بايد آن را با
هراسهاي
پنهاني و
تعزيه گرداني
ديني مهار
كرد.
شايد
حق با
پولوبيوس
بوده باشد،
چه رويدادهاي
نزديك نشان ميداد
كه، به رغم
آثار پلاوتوس
و وجود فلسفه،
خرافات هنوز
فايق بودهاند.
هنگامي كه به
نظر ميآمد
مصيبت كاناي،
روم را در
برابر
هانيبال بيپناه
گذاشته است،
جماعت
هيجانزده به
هراس افتادند
و فرياد برآوردند
كه: «كدام
خداي را براي
رهايي روم
نيايش كنيم؟»
سنا خواست تا
نخست با فدا
كردن آدميان و
سپس با نماز
بردن به درگاه
خدايان
يوناني، و
بعد
بازگرداندن آيين
پرستش يوناني
دربارة همة
خدايان رومي و
يوناني، از
شوريدگي عامه
بكاهد؛ اما
سرانجام
تصميم گرفت كه
اگر نتواند از
خرافات
جلوگيري كند،
دست كم آن را
سازماني دهد و
زير نظارت خود
در آورد. پس،
در سال 205 اعلام
كرد كه، به
حكم پيشبيني
«كتابهاي
سيبولايي»،
اگر «مهين
مام»
ـ الاهة كوبله
ـ از پسينوس1،
در فريگيا،
به روم آورده
شود،
هانيبال
ايتاليا را
ترك خواهد
كرد. آتالوس،
شهريار
پرگاموم،
رضايت داد، و
قطعه سنگي را
كه مظهر «مهين
مام» پنداشته
ميشد با كشتي
به اوستيا
آوردند، و در
آنجا سكيپيو
آفريكانوس و
گروهي از
كدبانوان
پارسا با
تشريفاتي
چشمگير به
پيشبازش رفتند.
چون كشتي حامل
آن در تيبر به
گل نشست،
«كلاوديا،
دوشيزة
آتشبان» به
يمن قدرت
جادويي
پاكدامني خويش،
آن را رهايي
بخشيد و به رم
آورد. سپس
كدبانوان،
در حالي كه هر
يك به نوبت
سنگ را با مهر
در دست نگاه
ميداشتند،
آن را به معبد
پيروزي حمل
كردند؛
هنگامي كه «مهين
مام» را عبور
ميدادند،
مؤمنان در
آستانة خانههاشان
بخور ميسوزاندند.
سنا به حيرت
دريافت كه اين
خداي تازه را
بايد مرداني
كه خويشتن را
اخته كردهاند
خدمت كنند؛
چنين مرداني
را يافتند،
اما هيچ رومي
اجازه نداشت
كه در زمرة
آنان باشد. از
آن زمان، باز
روم، در ماه
ارديبهشت،
مگالسيا يا
«جشن الاهة
بزرگ» را نخست
با اندوه عنان
گسيخته، و
سپس با
شادماني عنان
گسيخته جشن ميگرفت.
زيرا كوبله از
خدايان
رستنيها بود،
و افسانه
روايت ميكرد
كه چگونه پسرش
آتيس، نشانة
پاييز و بهار،
مرده و به
هادس رفته و
سپس دوباره
زنده شده بود.
در
همان سال (205)،
هانيبال
ايتاليا را
ترك گفت، و
سنا از اينكه
بر بحران دين
فايق آمده
است. برخود
باليد. اما
جنگ با
مقدونيه راه
را بر يونان و
مشرق زمين
گشود. پشت پاي
سربازاني كه،
هنگام
بازگشت،
غنايم و
انديشهها و
افسانههاي
شرقي را با
خود همراه ميآوردند،
خيل اسيران،
بندگان،
پناهندگان،
بازرگانان،
مسافران،
ورزشكاران،
هنرمندان،
بازيگران،
خنياگران،
آموزگاران،
و مدرسان نيز
ميآمد؛ آدميان،
در اين كوچ،
خدايان خويش
را حمل ميكردند.
طبقات فرودست
رم شادمان
بودند از آشنايي
با ديونوسوس
باكوس،
اورفئوس،
ائوروديكه،
و آيينهاي
رازورانهاي
كه نيايشگر را
الهام و مستي
خدايي ميبخشيد
و با خدايان
زنده شده آشنا
ميكرد و وعدة
زندگي سرمدي
ميداد. در
سال 186، سنا با
پريشاني پي
برد كه جمعي،
نه چندان از
مردم، آيين
ديونوسوسي
پيشه كردهاند
و با بزمهاي
مستانة
شبانه، كه
پنهان بودنشان
شايعات مربوط
به ميگساريها
و شهوترانيهاي
بي حد و حصر را
قوت ميداد،
خداي تازه را
نيايش ميكنند.
ليويوس ميگويد:
«مردان بيش
از زنان به
پليدي تن ميدادند»،
سپس، چه بسا
با آراستن
شايعه
سازيهاي زمان
خود به زي
تاريخ، ميافزايد:
«هر كس كه به
پليدي تن نميداد
… قرباني ميشد.»
سنا اين آيين
را ممنوع و
هفت هزار تن
از مؤمنان به
آن را بازداشت
و صدها تن را
به اعدام محكوم
كرد. اما در جنگ
روم با مذاهب
شرقي اين يك
پيروزي موقتي
بود.
پيدايي
فلسفه
يونان
روم را بدين
گونه فتح كرد
كه دين و كمدي خود
را براي
پلبها، و
اخلاقيات و
حكمت و هنرش
را براي طبقات
بالادست به
ارمغان
فرستاد. اين
ارمغانهاي
يوناني با
ثروت و حشمت
امپراطوري در
تباه كردن
ايمان و منش
روميان يار شد
و بدين سان
بخشي از انتقام
يونان را از
فاتحان خويش
باز گرفت.
پيروزي يونان
هنگامي به اوج
رسيد كه، در
فلسفة روم،
لذت طلبي
صبورانة
لوكرتيوس به
پيروي از مذهب
رواقي لذت
طلبانة سنكا
انجاميد. در
الاهيات
مسيحي،
مابعدالطبيعة
يوناني بر
خدايان
ايتاليايي
چيره گشت. در
اوج قدرت
قسطنطنيه،
فرهنگ يوناني
نخست به عنوان
رقيب، و سپس
به عنوان
جانشين روم
پيروز شد؛ و
چون قسطنطنيه
سرنگون شد،
ادب و فلسفه و
هنر يوناني در
زمان رنسانس
دوباره
ايتاليا و
اروپا را فتح
كرد. جريان
اصلي تاريخ
تمدن اروپا
همين است؛ همة
جريانهاي
ديگر شاخابههايي
بيش نيستند.
سيسرون ميگفت:
«آنچه از
يونان به شهر
ما روان شد نه
جويباري
باريك، بلكه
رودي پهناور
از فرهنگ و
دانش بود.» از
آن پس، زندگي
روحي و هنري و
ديني روم بخشي
از جهان هلنيستي
شد.1
يونانيان
مهاجم در
مدارس و
تالارهاي
سخنراني رم
رخنهگاهي
استراتژيك
يافتند. در پي
سپاهياني كه
از مشرق زمين
باز ميگشتند؛
موج عظيمي از
گراكوليان ـ
يا يونانيكان،
به اصطلاح
تحقيرآميز
روميان ـ در
رسيد. بسياري
از آنان، در
مقام بندگي،
مدرس خانوادههاي
رومي شدند؛
گروه ديگر به
عنوان
نحويان، با
گشايش مدارس
زبان و ادبيات
يوناني در رم،
باب تحصيلات
متوسطه را
گشودند؛ بعض
ديگر، كه آموزگاران
فن بلاغت
بودند،
دربارة فن
خطابه و انشا
و فلسفه درس
عمومي و خصوصي
ميدادند.
خطيبان رومي ـ
حتي كاتوي ضد
يوناني ـ خطابههاي
خود را به
تقليد از
سخنرانيهاي
لوسياس و آيسخينس
و دموستن مينوشتند.
از
ميان اين
معلمان
يوناني كمتر
كسي ديندار بود،
و از آن ميان
كمتر كسي دين
خويش را تبليغ
ميكرد؛
معدودي از
ايشان
اپيكوري
بودند و با
تعريف دين به
عنوان شر عمدة
زندگي آدمي بر
لوكرتيوس
پيشي جستند.
پاتريسينها
بر آمدن
تندباد را حس
كردند و به
جلوگيري از آن
برخاستند. در
سال 173، سنا دو
اپيكوري را
نفي بلد كرد و
در سال 161 مقرر داشت
كه «هيچ
فيلسوف يا
آموزگار علم
بلاغت حق ورود
به رم را
ندارد.» اما
تندباد نميايستاد.
در سال 159،
كراتس
مالوسي،
سرپرست رواقي
كتابخانة
شاهي در
پرگاموم، به
سفارت رسمي به
رم آمد و، چون
پايش شكست،
همانجا ماند و
در ايام نقاهت
در ادبيات و
فلسفه
درسهايي
گفت. در
سال 155، آتن
پيشوايان سه
مكتب بزرگ
فلسفيش را به
سفارت روم
فرستاد:
كارنئادس از
مردان آكادمي
يا پيروان
افلاطون،
كريتولائوس
مشايي يا پيرو
ارسطو، و
ديوگنس رواقي
از سلوكيه.
آمدن آنان
كمابيش همان
اثر عميقي را
داشت كه ورود
خردسولوراس
به ايتاليا،
در سال 1453.
كارنئادس
دربارة فن
بلاغت چنان
شيوا سخن ميگفت
كه جوانان هر
روز به مكتب
او ميآمدند.
وي سراپا شكاك
بود و در وجود خدايان
شك ميكرد، و
حجت ميآورد
كه بيدادگري
را به همان
پاية دادگري
ميتوان
توجيه كرد ـ
اين تسليم
ديررس
افلاطون در برابر
تراسوماخوس
بود. چون
كاتوي مهين
اين بشنيد،
در سنا
پيشنهاد كرد
كه سفيران از
رم بيرون رانده
شوند. چنين شد.
اما نسل جوان
از بادة فلسفه
ذوق برگرفته
بود، و از آن
پس جوانان
توانگر رومي
مشتاقانه به آتن
و رودس ميرفتند
تا نوترين
شكها را
جانشين
كهنترين ايمان
خويش كنند.
همان
كساني كه فاتح
يونان بودند
خود فرهنگ و حكمت
هلنيستي را در
روم روايي ميبخشيدند.
فلامينينوس،
كه هنوز پيش
از هجوم به مقدونيه
و رهاندن
يونان ادبيات
رومي را دوست
ميداشت، از
هنرها و
نمايشهايي كه
در يونان ديد
سخت به وجد
آمد. اين نكته
را بايد از
مفاخر روم برشمرد
كه برخي از
سرداران آن به
فهم آثار پولوكليتوس،
فيدياس،
سكوپاس، و
پراكسيتلس
توانا بودند،
اگرچه گاه
قدرداني خويش
را به مرحلة
دزدي ميرساندند.
آيميليوس
پاولوس از همة
غنايمي كه پس
از چيرگي بر
پرسئوس باز
آورد، فقط
كتابخانة
شاهي را براي
خويش، و به
ميراث
فرزندانش،
نگاه داشت. وي
فرمود تا
پسرانش ادب و
فلسفة
يوناني و نيز
فنون رومي جنگ
و گريز را فرا
گيرند و، تا
آنجا كه وظايف
دولتي اجازه
ميداد، در
اين مطالعات
با فرزندانش
همدرس ميشد.
پيش از
مرگ پاولوس،
دوستش، پ.
سكيپيو،
فرزند
آفريكانوس،
پسر كهتر او
را به فرزندي
خود پذيرفت.
برطبق سنت
رومي، پسر
نام پدر
تعميدي خويش
را گرفت و نام
طايفة پدرش را
بر آن افزود؛
از اين رو «پ.
كورنليوس سكيپيو
آيميليانوس»
ناميده شد، و
ما از اين پس
او را سكيپيو
خواهيم ناميد.
وي جواني
خوبرو و
تندرست بود،
جامة ساده ميپوشيد،
و در كلام شرم
را نگاه ميداشت،
دلي پرمهر و
دستي گشاده
داشت، و
چندان
درستكار بود
كه، با آنكه
همة اموال
غارت شدة
كارتاژ از زير
دست او گذشت،
به هنگام مرگ،
جز پنج من سيم
و ربع من زر
چيزي از خود
به جا ننهاد.
بيشتر مانند
دانشوران
زيسته بود تا
همچون
توانگري، در
جواني با
پولوبيوس،
كه از يونان
نفي بلد شده
بود، آشنا شد
و، به پاداش
كتابها و
اندرزهاي
نيكي كه از او
گرفت، همة عمر
دوست و
سپاگزار او
ماند. با
جنگيدن در
ركاب پدرش در
پودنا آوازة
جنگجويي يافت
و در اسپانيا
چالش دشمن را
به نبرد تن به
تن پذيرفت و
پيروز شد.
در
خلوت، گروهي
از روميان
سرشناس و
دوستار
انديشة
يوناني را گرد
خويش فراهم
داشت.
عمدة ايشان،
گايوس
لايليوس،
مردي بود با
فرزانگي مهرآميز
و در دوستي
استوار، به
داوري دادگر و
به زندگي
پاكدامن، و
در گشاده
زباني و
شيوايي سبك
فقط
آيميليانوس
از او پيشتر
بود. يك قرن
بعد، سيسرون
دلباختة
لايليوس شد و
رسالة
دربارة
دوستي خود را
به نام او
نمود و آرزو
كرد كه اي كاش،
به جاي زمانة
پرآشوب خود،
در ميان آن
حلقة والاي
جوانان
خردورز رومي
زيسته بود.
اين مردان بر
ادبيات رومي
اثري شگرف
داشتند؛
ترنتيوس با
درك محضر
ايشان بود كه
زبان آثار خود
را ظرافتي
بكمال بخشيد،
و هم شايد نزد
ايشان بود كه
گايوس
لوكيليوس (180 – 103) آموخت
كه چگونه
هجويههاي
خويش را، كه
در نكوهش
گناهان و تجمل
عصر خود بود،
غايتي
اجتماعي دهد.
مربيان
يوناني اين
گروه
پولوبيوس و
پانايتيوس
بودند.
پولوبيوس
سالها در خانة
سكيپيو زيست.
مردي واقعنگر
و واقعپرداز و
خردگرا بود،
كه در باب
آدميزادگان و
حكومتها كمتر
دچار پندار ميشد.
پانايتيوس
اهل رودس و،
مانند
پولوبيوس، به
آريستوكراسي
يونان وابسته
بود. چندين
سال با سكيپيو
الفتي پرمهر
داشت. و هر دو
بر روح يكديگر
اثر نهاده
بودند: وي سكيپيو
را با
والامنشي
رواقي آشنا
كرد، و شايد
سكيپيو بود كه
او را بر آن
داشت تا توقعات
اخلاقي مفرط
آن فلسفه را
به مذهبي
عمليتر بدل
كند.
پانايتيوس،
در كتابي به
نام دربارة
وظايف،
افكار عمدة
مذهب رواقي را
بيان كرد:
آدمي جزئي از
كل است، و
بايد با كل،
يعني خانواده
و ميهن و روح
الاهي
كاينات،
همكاري كند؛ و
انسان به اين
جهان نه براي
لذايذ جسمي
آمده است،
بلكه براي
اجراي وظايف
خويش، بيشكوه
و دريغ.
پانايتيوس،
برخلاف
رواقيان
ديگر، از
آدمي انتظار
فضيلت كامل يا
بياعتنايي
تمام در حق
نعمات و مواهب
زندگي نداشت.
روميان
فرهيخته در
اين فلسفه
جانشيني سزاوار
و عرضهپذير
براي مذهب
منسوخ خويش
يافتند و
اخلاقيات آن
را آييني
موافق با سنن
و آرمانهاي
خود دانستند.
مذهب رواقي
الهامبخش
سكيپيو،
آرزوي
سيسرون، نفس
تعالي يافتة
سنكا، راهبر
ترايانوس،
راهنماي
آورليوس، و
وجدان روم
گشت.
در سال
113، دو قبيلة
ژرمني، يعني
كيمبرها و
توتونها،
گويي براي
آنكه روميان
را طعمي از
سرنوشت نهايي
خويش بچشانند،
همچون سيلي
هراس انگيز،
در عرادههاي
سرپوشيده،
مركب از سيصد
هزار مرد
جنگي، با
زنان و كودكان
و ستوران خود،
از سرزمين خود
(گرمانيا) به
سوي ايتاليا
سرازير شدند.
شايد از فراز
آلپ به گوش
ايشان رسانده
بودند كه روم
به ناز و نعمت
دل باخته و از
جنگ خسته شده
است. نوآمدگان
مردمي بودند
بلند بالا،
برومند، بيباك،
و چندان بور
كه
ايتالياييان
ميگفتند كه
كودكانشان به
پيران سرسپيد
ميمانند. در
نوريا
(نويماركت
كنوني در
كارينتيا) به
سپاه روم
برخوردند و آن
را شكست
دادند. پس،
از رود راين
گذشتند و سپاه
ديگر رومي را
مغلوب كردند.
آنگاه از
باختر به جنوب
گل سرازير
شدند و بر
سومين و
چهارمين و
پنجمين سپاه روم
چيره گشتند.
در آراوسيو
(اورانژ)،
هشتاد هزار
سرباز لژيوني
و چهل هزار
ملازم
اردوگاه در كارزار
كشته شدند.
سراسر
ايتاليا در
معرض حملة
مهاجمان
افتاد، و روم
را چنان هراسي
فرا گرفت كه
از زمان
هانيبال
مانند آن بر
دلها ننشسته
بود.
كمابيش
در همين زمان
در نوميديا
جنگ درگير شد.
چون يوگورتا،
نوة
ماسينيسا،
برادر خويش را
به شكنجه كشت
و كوشيد تا
پسران عم خود
را از سهمشان
در مملكت
محروم كند،
سنا، براي
آنكه نوميديا
را به صورت ايالتي
درآورد و
درهاي آن را
به روي كالاها
و سرماية روم
بگشايد، به
او اعلام جنگ
كرد. يوگورتا
پاتريسينها
را براي دفاع
از مرام و
جرايم خويش در
برابر سنا باز
خريد و
سرداراني را
كه به جنگ با
او گسيل شده
بودند، با
رشوه، به
كوششهاي بيآزار
يا صلحي مساعد
خرسند كرد.
چون به رم
فراخوانده
شد، از محل
خزانة شاهي،
بيش از گذشته
گشادهدستي
كرد و توانست
بلامانع به
پايتختش
بازگردد.
از اين
كشمكشها فقط
يك صاحبمنصب
آبرومند بيرون
آمد، و آن
گايوس ماريوس
فرزند كارگري
روزمزد بود كه
مانند سيسرون
در آرپينون
زاده شده بود.
وي در آغاز
جواني به خدمت
سپاهي پيوست و
در نومانتيا
زخم خورد و
يكي از خالههاي
قيصر را به
زني گرفت و،
با آنكه از
تربيت و آداب
رفتار بهرهاي
نداشت ـ و
شايد درست به
همين سبب ـ
به تريبوني
خلق
برگزيده شد.
در پايان سال
108، از مقام
نايبي نزد
كوينتوس
متلوس نالايق
در افريقا دست
كشيد و خود را
به اين عنوان
نامزد منصب
تريبوني كرد
كه اگر به جاي
متلوس بنشيند،
جنگ با
يوگورتا را به
فرجامي
برساند. چون
برگزيده شد،
مقام
فرماندهي را
به دست گرفت و
يوگورتا را وادار
به تسليم كرد (106).
در آن زمان،
مردم ندانستند
كه عامل مهم
اين پيروزي
جوان
والاتبار بيباكي
به نام لوكيوس
سولا بوده است
ـ اين قصه بعدها
فاش شد ـ .
ماريوس با
شكوه تمام به
رم آمد و چنان
محبوبيتي
يافت كه
انجمن، بياعتنا
به قانون
اساسي رو به
زوال، وي را
چند سال پي در
پي به تريبوني
انتخاب كرد (104-100).
بازرگانان از
او حمايت ميكردند،
زيرا از يك سو
پيروزيهاي وي
راه را براي
سرمايهگذاريهاي
ايشان ميگشود،
و از ديگر سو
او بيگمان
تنها مردي بود
كه ميتوانست
هجوم اقوام
سلتي را در هم
شكند. از همان
زمان، روم
بسياري از
آيين قيصري را
در شخص عم
قيصر به رسميت
شناخت؛ به
ديدة بسياري
از روميان
فرسوده،
ديكتاتوري
رهبري كه طرف
اعتماد مردم و
متكي به
پشتيباني
سپاهي جانباز
باشد تنها
چارة
جلوگيري از
سوءاستفادههاي
متنفذان از
آزادي بود.
كيمبرها،
پس از پيروزي
خود در
آراوسيو، با
عبور از پيرنه
و تاراج
اسپانيا،
روم را از
تعدي خود معاف
داشتند. اما،
در سال 102، با
عدهاي بيش از
گذشته به روم
بازگشتند و با
توتونها
همدست شدند كه
در يك زمان،
از راههاي
جداگانه، بر
دشتهاي
پربركت ايتالياي
شمالي هجوم
برند. ماريوس
براي مقابله
با اين خطر به
نوع تازهاي
از جلب افراد
براي خدمت
سپاهي متوسل
شد كه، نخست
در سازمان
سپاهي و سپس
در حكومت،
انقلابي پديد
آورد. وي همة
افراد را، چه
مالدار و چه
بيچيز، به
خدمت
فراخواند و
مقرري هنگفتي
به آنان پيشنهاد
كرد و وعده
داد كه پس از
پايان هر
نبرد،
داوطلبان را
آزاد كند و به
آنان زمين
ببخشد. سپاهي
كه به اين
ترتيب تشكيل
شد به طور
عمده از
پرولتارياي
شهري فراهم ميآمد
و در حق
پاتريسينها
احساساتي
خصمانه داشت.
اين سپاه نه
براي ميهن،
بلكه براي
سردار خود و
گردآوري
غنايم ميجنگيد.
بدين سان،
ماريوس،
شايد بيآنكه
خود بداند،
انقلاب قيصري
را بنياد
نهاد. وي
سرباز بود،
نه
سياستمدار، و
فرصت سنجش
پيامدهاي
دوردست سياسي
را نداشت. ماريوس
سربازان خود
را از روي آلپ
گذراند و، با
رهنوردي و
مشق،
بدنهاشان را
به سختي خو
داد و، با
حمله بر
هدفهايي كه
بآساني شكست
پذير بود،
دليرشان كرد؛
تا زماني كه
سربازان
آزموده نشده
بودند،
ماريوس به
مقابله با دشمن
خطر نكرد.
توتونها، بيآنكه
به مانعي
برخورند، از
كنار اردوي
روميان
گذشتند و به
تمسخر از سربازان
پرسيدند كه
آيا براي زنان
خود در روم پيغامي
دارند يا نه،
زيرا بر سر
آنند كه بزودي
از فيض حضور
زنان رومي
دماغي تازه
كنند. شمارة
توتونها را ميتوان
از اينجا حدس
زد كه عبورشان
از كنار اردوي
روميان شش روز
مدت گرفت.
هنگامي كه همة
مهاجمان
گذشتند،
ماريوس به
سپاهش فرمان
داد كه از پشت
بر آنان بتازند.
در نبردي كه
بدين گونه در
آكواي سكستياي
(امروزه
اكس ـ آن
ـ پرووانس)
واقع شد،
لژيونهاي
تازه صد هزار
مرد كشتند يا
به اسيري
گرفتند.
پلوتارك
گزارش ميدهد
كه: «آوردهاند
كه ساكنان
مارسي برگرد
تاكستانهاي
خود پرچينهايي
از استخوان
كشيدند و
زمين، پس از
گنديدن لاشهها
و فرود آمدن
باران
زمستاني،
چندان از مواد
متعفني كه به
درون آن رخنه
كرده بود
بارور شد كه
در سال بعد
محصولي بيسابقه
آورد.» ماريوس
بعد از آنكه
سپاه خود را
چند ماهي رخصت
آسايش داد،
آن را به
ايتاليا
بازگرداند و
در ورچلاي،
نزديك رود پو،
همانجا كه
هانيبال براي
نخستين بار
روميان را
شكست داده
بود، با
كيمبريان در
افتاد (101 قم).
بربريان،
براي آنكه
نيرو و دليري
خويش را آشكار
كنند، برهنه
به درون برف
رفتند و خود
را از روي يخ و
ميان حفره
هايي ژرف به
قلل كوه
رساندند و سپس
سپرهاي خود را
سورتمه كردند
و شادان به
روي آنها به
پايين سريدند.
بر اثر نبردي
كه در گرفت،
كمابيش همة
ايشان كشته
شدند.
ماريوس،
همچون
كاميلوس كه يك
بار سلتهاي
مهاجم را پس
رانده بود، و
رومولوس كه رم
را دوباره
بنياد كرده
بود، در
پايتخت
شادمان
پذيرفته شد.
بخشي از
غنايمي كه وي
با خود آورده
بود به پاداش
به خود او بخشيده
شد، و به اين
ترتيب ماريوس
مردي توانگر
گشت و املاكي
«به وسعت يك
مملكت» به دست
آورد. در سال 100 قم،
وي را براي
بار ششم به
تريبوني
برگزيدند. همكار
وي، لوكيوس
ساتورنينوس،
اصلاح طلبي
آتشين سرشت
بود كه تصميم
داشت مقاصد
گراكوس را در
صورت امكان با
قانون و گرنه
با زور به
اجرا درآورد،
لايحة وي، كه
به موجب آن
زمينهاي
مستعمرات به
سربازان كهنهكار
جنگ اخير
بخشيده ميشد،
پسند طبع
ماريوس
افتاد، و
هنگامي كه وي
قيمت هر
پيمانه غلة
دولتي را از
شش و يك سوم آس
(تقريباً سي و
نه سنت) به
پنج ششم يك آس
كاهش داد،
ماريوس
اعتراضي نكرد.
سنا خواست تا،
با منع
تريبونها از
احالة چنين
اقداماتي به رأي
(انجمن)،
خزانة مملكت
و حقوق خويش
را حفظ كند،
اما
ساتورنينوس،
به رغم آن،
اقدامات خود
را به تصويب
(انجمن)رساند.
پس، آشوب از
هر دو سو
برخاست. چون
دستههاي
ساتورنينوس،
كايوس مميوس،
يكي از
محترمترين
آريستوكراتها،
را كشتند،
سنا به آخرين
حربة خود دست
يازيد و با
استفاده از حق
خويش به عنوان
«رأي سنا براي
دفاع از حقوق
عامه» از
ماريوس به
عنوان كنسول
درخواست كرد
تا انقلاب را
فرونشاند.
ماريوس
با تلخترين
تصميم زندگي
خود رو به رو
شد. پس از
دوران دراز
خدمت به تودة
مردم، اين
فرجامي مصيبتبار
بود كه اكنون
به سركوب
رهبران خلق و
دوستان ديرين
مكلف شود. با
اينهمه، او
نيز از
خشونتهاي
[انقلاب]
بيزار بود و
بديهاي
انقلاب را بيش
از خوبيهاي آن
ميدانست. پس،
با قواي خود
بر شورشيان
تاخت و گذاشت
تا ساتورنينوس
سنگسار و كشته
شود و سپس،
در حالي كه هم
مردمي كه وي
از حقوقشان
دفاع كرده و
هم آريستوكراسيي
كه به همت او
نجات يافته
بود خوارش ميداشتند،
به كنارهگيري
غمانگيزي تن
در داد.
قيام
ايتاليا
اكنون،
انقلاب رفته
رفته به صورت
جنگ داخلي
درميآمد.
هنگامي كه سنا
از شاهان شرقي
متحد خويش درخواست
ياري در برابر
تهاجم
كيمبرها كرد،
نيكومدس،
شاه بيتينيا،
پاسخ داد كه
همة
جنگاوران
شايستة
مملكت وي براي
برآوردن
خواستهاي
سنگين مالياتگيران
رومي به بردگي
فروخته شدهاند.
سنا، كه
اكنون وجود
سپاه را بر هر
چيز ديگر
رجحان ميداد،
حكم كرد كه
همة كساني كه
به جرم
نپرداختن ماليات
به بندگي
گرفته شدهاند
آزاد گردند.
به شنيدن اين
حكم، صدها
بنده در
سيسيل، كه
بسياري از
ايشان از
مناطق يوناني
نشين شرق ميآمدند،
اربابان خويش
را ترك گفتند
و در برابر
كاخ پرايتور
رومي گرد
آمدند و آزادي
خواستند.
اربابان
اعتراض كردند
و پرايتور
اجراي حكم را
موقوف ساخت.
بندگان به
رهبري يك رياكار
مذهبي به نام
سالويوس بسيج
نبرد كردند و
به شهر
مورگانتيا
حمله بردند.
ساكنان شهر بندگان
خود را، با
وعدة اينكه
با پس راندن
مهاجمان آزاد
خواهند شد،
به خود وفادار
نگاه داشتند؛
بندگان حمله
را دفع كردند،
اما آزادي
نيافتند؛
پس، بسياري
از ايشان به
شورشيان
پيوستند. در
همين زمان
(سال 103)، نزديك
شش هزار بنده
در انتهاي
باختري
جزيره، به
رهبري
آتنيون،
مردي فرهيخته
و مصمم، سر
به شورش
برداشتند. اين
نيرو
سپاهياني را كه
پي در پي از
طرف پرايتور
به مقابلهاش
فرستاده ميشدند
مغلوب كرد و،
چون راه شرق
را در پيش گرفت،
به شورشياني
كه زير رهبري
سالويوس
بودند پيوست.
مجموع اين قوا
بر سپاهي كه
از ايتاليا
گسيل شده بود
چيره گشت،
اما در لحظة
پيروزي
سالوويوس
درگذشت.
لژيونهاي
ديگري به
رهبري كنسول
مانيوس
آكويليوس از تنگهها
گذشتند؛
آتنيون در
نبرد يك تنه
با آكويليوس
به قتل رسيد و
بندگان بيرهبر
مغلوب شدند؛
هزاران تن از
ايشان در
كارزار به خاك
افتادند، و
هزاران تن
ديگر نزد
اربابان خود
بازگشتند و
صدها تن را با
كشتي به رم
گسيل داشتند
تا در مسابقاتي
كه به مناسبت
پيروزي
اكويليوس
برگزار ميشد
با شيران
بستيزند.
بندگان، به
جاي جنگيدن،
دشنههاي
خويش را بر
دلهاي يكديگر
فرو كردند تا
آنكه همگي جان
سپردند.
چند سال
بعد از اين
«دومين جنگ
بردگان»،
سراسر
ايتاليا را
آشوب فرا
گرفت. اكنون،
كمابيش دو قرن
بود كه روم ـ
يعني مملكتي
كوچك ميان
كوماي و
كايره، ميان
كوههاي آپنن و
دريا ـ بر
باقي سرزمين
ايتاليا
همچون
سرزمينهاي
فرمانگزار خويش
فرمان رانده
بود. حتي برخي
از شهرهاي
نزديك رم،
مانند تيبور و
پراينسته،
در دولتي كه
بر ايشان حاكم
بود نمايندهاي
نداشتند. سنا
انجمنها، و
كنسولان
احكام و
قوانين را بر
جوامع ايتاليايي
با همان
فرادستي
تحميل ميكردند
كه بر ايالات
بيگانه و فتح
شده. منابع و
نيروي انساني
«متحدان» صرف
جنگهايي ميشد
كه هدفشان
افزودن بر
ثروت چند
خانواده در رم
بود. آن
ايالاتي كه در
تنگناي
درگيري با هانيبال
به روم وفادار
مانده بودند
پاداشي اندك دريافت
كردند؛ آنها
كه به طريقي
وي را ياري
رسانده
بودند، به
جزاي عمل خود،
به چنان
فرمانبرداري
بردهواري
درآمدند كه
بسياري از
آزادمردانشان
به شورشهاي
بردگان
پيوستند. تني
چند از
توانگران در
شهرها حق
شارمندي رم را
يافتند، و
قدرت رم همه
جا براي
پشتيباني از
توانگران در
برابر
تهيدستان به
كار ميرفت.
در سال 126،
انجمني
ساكنان
شهرهاي
ايتاليا را از
مهاجرت به رم
بازداشت، و
به موجب حكمي
در سال 95 همة
را
كه شارمندي
ايتاليا را
داشتند، نه
شارمندي رم
را، از آن
پايتخت
خودپرست
بيرون راندند.
يكي
از
آريستوكراتها
كوشيد تا اين
اوضاع را اصلاح
كند، اما جان
خود را بر سر
مقصود باخت.
ماركوس
ليويوس
دروسوس فرزند
تريبوني بود
كه با تيبريوس
گراكوس
همچشمي ميكرد.
از آنجا كه
پسرخواندة
وي پدر زن
آوگوستوس شد،
خانوادة وي
آغاز انقلاب
را به فرجام
آن پيوند داد.
پس از آنكه در
سال 91 به مقام
تريبوني
رسيد، سه پيشنهاد
كرد: (1) تقسيم
املاك دولتي
بيشتر ميان
تهيدستان؛ (2)
بازگرداندن
حقوق انحصاري
سنا در مورد
هيئتهاي
منصفه و در
عين حال
افزودن سيصد
«اكويتس» يا
طبقة سرمايهدار
به اعضاي سنا؛
و (3) اعطاي حق
شارمندي روم
به همة
آزادمردان
ايتاليا.
انجمن لايحة
اول را با
رويي خوش و
دومي را با
سردي تصويب
كرد؛ سنا هر
دو را رد كرد و
بياثر شمرد.
لايحة سوم هيچ
گاه به مرحلة
رأي نرسيد،
زيرا مردي
ناشناخته
دروسوس را در
خانة خود از
پا درآورد.
ايالات
ايتاليا، كه
لوايح دروسوس
اميدشان را
برانگيخته و
فرجام او آنان
را قانع كرده
بود كه سنا و
انجمن هرگز
بآساني به
تقسيم مزاياي
خويش تن
نخواهند داد،
خود را براي
انقلاب آماده
كردند. پس،
يك جمهوري
فدرال برپا
كردند،
كورفينيوم را
پايتخت خود
ساختند، و
حكومت را به
سنايي واگذاشتند
كه از
برگزيدگان
همة قبايل
ايتاليايي جز
اتروسكها و
اومبرياييان
فراهم ميآمد،
زيرا اينان
خود را در اين
ماجرا كنار
كشيده بودند.
رم بيدرنگ به
جدايي خواهان
اعلام جنگ
كرد. همة
فرقههاي
شهر، در امري
كه به ديدة
آنها دفاع از
وحدت بود،
يگانه شدند و
هراس از
انتقامي كه
شورشيان در صورت
پيروزي در اين
«جنگ اجتماعي»1
برادركشانه
ميگرفتند دل
هر رمي را
لرزاند.
ماريوس عزلت
خويش را ترك
گفت و
فرماندهي
سپاهيان را به
عهده گرفت، و
در همان حال
كه ديگر
سرداران
رومي، جز
سولا، شكست
ميخوردند،
وي
پيروزيهايي
پي در پي به
دست آورد. در
ظرف سه سال
جنگ، سيصد
هزار مرد جان
سپردند و
ايتالياي
مركزي ويران
شد.
چون
اتروريا و
اومبريا قصد
پيوستن به
شورشيان را
داشتند، رم
با اعطاي حق
شارمندي كامل
آنها را خشنود
ساخت، و در
سال 90، به همة
آزادمردان يا
بندگان آزاد شدهاي
كه سوگند
وفاداري به رم
را ياد ميكردند
حق رأي داده
شد. اين
امتيازهاي
ديررس متحدان
را ضعيف كرد.
شهرها يكايك
دست از جنگ
كشيدند، و در
سال 89 آن جنگ
ددمنشانه و
زيانبار با
صلحي تلخ
پايان گرفت.
روميان وعدة
خود را به
اعطاي حق رأي
بدين گونه
زيرپا گذاشتند
كه شارمندان
تازه را در ده
قبيله سازمان
دادند، و چون
حق رأي فقط پس
از سي و پنج
قبيلة موجود
به آنان تعلق
ميگرفت،
حاصلي نداشت.
به علاوه،
فقط عدهاي
انگشت شمار ميتوانستند
در انجمنهاي
رم شركت كنند.
جوامع فريبخورده
و افسرده به
انتظار فرصت
خاموش نشستند و
چهل سال بعد
دروازههاي
خود را به
شادماني به
روي قيصري
گشودند كه در
يك دموكراسي
مرده به آنان
حق شارمندي
بخشيد.
VI – سولاي
شادكام
پس
از چند سال
آشتي،
ايتالياييان
دوباره به جان
يكديگر
افتادند، و
اين بار نام
جنگشان
از
«اجتماعي» به
«داخلي»، و
صحنة آن از
شهرها به رم
تغيير يافت.
لوكيوس كورنليوس
سولا به عنوان
يكي از
تريبونها در
سال 88 برگزيده
شد و فرماندهي
سپاهي را كه
روانة سركوب
مهرداد
پونتوسي1
بود به عهده
گرفت.
سولپيكيوس
روفوس،
تريبون ديگر،
كه نميخواست
سنتپرستي
چون سولا را
در رأس نيرويي
چنان عظيم ببيند،
انجمن را مجاب
ساخت كه
فرماندهي را
به ماريوس
بسپارد. ماريوس،
با آنكه اكنون
مردي فربه و
شصت و نه ساله
بود، هنوز
سوداهاي
نظامي در سر
داشت. سولا
نگذاشت فرصتي
كه او پس از
مدتها انتظار
براي پيشوايي به
دست آورده بود
به دست انجمني
تباه شود كه به
ديدة او
گرفتار
افسونسراييهاي
يك مردمفريب و
اسير رشوههاي
بازرگانان
دوستار
ماريوس بود.
وي به نولا گريخت
و سپاهيان را
همراه خود كرد
و رهسپار حمله
به رم شد.
سولا،
از ديدگاه
تبار و منش و
سرنوشت،
مردي بيهمتا
بود. با آنكه
تهيدست زاده
شد، پشتيبان
آريستوكراسي
گشت،
همچنانكه
والاتباراني
چون برادران
گراكوس،
دروسوسها، و
قيصر رهبر
تهيدستان
شدند. وي از
زندگي، كه او
را در عين حال
بزرگزاده و
تهي كيسه ساخته
بود، انتقام
گرفت؛ چون به
پول دست يافت،
بيآنكه
وسواسي به دل
راه دهد يا
اندازه نگاه
دارد، آن را
به خدمت
هوسهاي خويش
گماشت. سيمايش
دل انگيز نبود
ـ چشماني خيره
و آبي بر چهرهاي
سپيدگون با
آبلههاي سرخ
و ناهموار
داشت، «همچون
توتهايي كه به
روي آرد ريخته
باشند.» اما با
كمال خويش نقص
جمال را جبران
ميكرد. در
ادب يوناني به
همان مايه دست
داشت كه در
ادب رومي،
آثار گزين
هنري را
(معمولا با
وسايل نظامي)
گرد ميآورد،
فرمان داد تا
نوشتههاي
ارسطو جزو
غنايم
گرانبهاي وي
از آتن به رم
آورده شود، و
ميان جنگ و
انقلاب فرصتي
به چنگ آورد
تا كتاب
خاطرات خود را
براي گمراهي
آيندگان
بنويسد. همدمي
سرخوش و دوستي
گشاده دست
بود،
دلباختة
باده و زن و
پيكار و آواز.
سالوسيتوس مينويسد:
«با ريخت و پاش
ميزيست، با
اين وصف هيچ
گاه لذتجويي
مانع از اداي
وظيفهاش نميشد،
گو اينكه ميتوانست
شويي
آبرومندتر از
اين باشد.»
سيرش
در ترقي سريع
بود، خاصه در
سپاه، يعني
دلخواهترين
ميدان عمل او،
با سربازانش
همچون دوستان
خويش رفتار ميكرد
و شريك كار و
رهنورديها و
خطرات ايشان
بود؛ «تنها
غايتش آن بود
كه كسي در خرد
و دليري بر او
پيشي نگيرد.»
به هيچ خدايي
عقيده نداشت،
اما به خرافات
بسيار دل ميبست.
جز اين عيب،
واقعبينترين
و نيز
بيرحمترين
فرد رومي بود.
عقلش هميشه بر
پندار و
عواطفش فرمان
ميراند.
دربارة او
گفتهاند كه
نيمي شير و
نيمي روباه
بود، و نيمة
روباهش بيش از
نيمة شيرش خطر
داشت. نيمي از
عمرش را در
كارزار سر
كرد، ده سال
بازپسين عمرش
در جنگ داخلي
گذشت، با اين
حال هميشه خوي
نيكش را نگاه
داشت،
ددمنشيهاي
خويش را با
لطيفهگويي
ميآميخت و
فضاي رم را از
خندههايش پر
ميكرد،
صدها هزار
دشمن براي
خويش ساخت، و
به همة آمالش
رسيد و در
بستر مرد.
به
نظر ميآمد كه
چنين مردي همة
فضايل و
رذايلي را كه
براي
فروخواباندن
انقلاب داخلي
و سركوب
مهرداد لازم
بود در خود
جمع داشته
باشد. سي و پنج
هزار مرد
آزمودة او
بآساني بر
گروههايي كه
ماريوس
شتابزده در رم
گرد آورده بود
چيره شدند. ماريوس
چون وضع را
نوميد كننده
ديد، به
افريقا گريخت.
سولپيكيوس بر
اثر خيانت خادمش
كشته شد. سولا
سر او را بر
تريبوني كه
چند صباحي پيش
گشاده
زبانيهاي او
در آن طنين
افكن بود نصب
كرد؛ بندگان
را به پاداش
خدمت ميرهاند
و به جزاي غدر
ميكشت. چون
سربازانش
فوروم را
گرفتند، حكم
كرد كه از آن
پس هيچ لايحهاي
را بياجازة
سنا نميتوان
به انجمن
تقديم كرد، و
رأي دادن نيز
بايد به شيوة
«قانون اساسي
سرويوسي»1
صورت پذيرد،
كه به موجب آن
حق تقدم به
طبقات
بالادست تعلق ميگرفت.
وي ترتيبي داد
تا خود به سمت
معاون كنسول
برگزيده شود،
و اجازه داد
تا كنايوس
اوكتاويوس و
كورنليوس كينا
به كنسولي
برگزيده
شوند، آنگاه
رهسپار پيكار
با مهرداد
بزرگ شد.
هنوز
ايتاليا را
ترك نكرده بود
كه «خلقيان» (پلبينها)
و «طبقة بهين
مردمان»
(پاتريسينها و
اكويسترينها)
ستيزة خود را
از سر گرفتند.
هواخواهان
سنت پرست
اوكتاويوس در
فوروم با
پيروان اصلاح
طلب كينا
درافتادند و
در يك روز ده
هزار مرد كشته
شدند.
اوكتاويوس
پيروزي يافت و
كينا گريخت تا
در شهرهاي
مجاور
انقلابي به
راه اندازد.
ماريوس، پس
از آنكه
زمستاني را در
نهانگاه
گذراند، با
كشتي به
ايتاليا
بازگشت،
بندگان را
آزاد اعلام
كرد، و با
نيرويي مركب
از شش هزار تن
در رم بر
اوكتاويوس
حمله برد.
شورشيان نبرد
را بردند،
هزاران تن را
كشتند،
كرسيهاي
خطابه را با
سرهاي بريدة
سناتوران
آراستند و،
با برداشتن
سرهاي
والاتباران
بر سر نيزههاي
خود، از ميان
خيابانها رژه
رفتند تا براي
انقلابهاي
بعدي سرمشقي
به جا نهاده
باشند.
اوكتاويوس در
جامة رسمي و
بر مسند
تريبوني خويش
مرگ را آرام
پذيره شد. كشت
و كشتار پنج
روز و شب، و
هراس افكني
شورشيان يك
سال زمان
گرفت. دادگاهي
انقلابي همة
پاتريسينها
را احضار و از
ايشان كساني
را كه با
ماريوس خلاف
ورزيده بودند
محكوم كرد و
اموالشان را
بازگرفت.
اشارهاي از
جانب ماريوس
كافي بود كه
مردي را به
ديار نيستي
بفرستند،
بدين گونه كه
بيدرنگ و بر
جاي اعدام
كنند. همة
دوستان سولا
به قتل
رسيدند؛
اموال سولا
ضبط و خود از
فرماندهي
معزول و دشمن
خلق اعلام شد.
مردگان را دفن
نكردند، بلكه در
كوي و برزن به
جا نهادند تا
طعمة پرندگان
و سگان شوند.
بندگان
آزاد
شده چشم بسته
دست به غارت و
هتك ناموس و
قتل گشودند تا
آنكه كينا چهار
هزار تن ايشان
را گرد آورد و
با سپاهيان گلي
در ميان گرفت
و همه را كشت.
كينا،
در سال 86 قم،
براي بار دوم
و ماريوس براي
بار هفتم به
كنسولي
برگزيده شدند.
ماريوس در
نخستين ماه
دورة جديد
خدمت، به سن
هفتاد و يك سالگي،
فرسوده از
سختي و
سختكوشي،
درگذشت.
والريوس فلاكوس،
چون به جاي او
برگزيده شد،
لايحهاي در
فسخ هفتاد و
پنج درصد همة
وامها گذراند و
آنگاه با
لشكري مركب از
دوازده هزار
تن روانة مشرق
زمين شد تا
سولا را از
فرماندهي عزل
كند. كينا،
كه در رم از
قدرت يكپارچه
بهرهمند
بود، جمهوري
را به
ديكتاتوري
بگرداند،
همة نامزدان
موفق را به
مناصب عالي
گماشت، و
موجب شد تا
خود چهار سال
پياپي به
كنسولي برگزيده
شود.
هنگامي
كه فلاكوس
ايتاليا را
ترك گفت،
سولا آتن را
كه به شورش
مهرداد
پيوسته بود در
حلقة محاصرة
خود ميگرفت.
چون از جانب
سنا پولي براي
مقرري
لشكريان نميرسيد،
سولا مخارج
نبردهاي خود
را با غارت
معابد و خزانههاي
اولمپيا،
اپيداوروس،
و دلفي تأمين
ميكرد. در
ماه مارس سال
86، سربازان او
دروازهاي را
در ديوارهاي
آتن شكستند و
به درون ريختند
و انتقام
ديرين خود را
از شهر با قتل
و تاراج
بيدريغ
برآوردند.
پلوتارك روايت
ميكند كه:
«كشتگان به
شماره نميآمدند…
خون در كوي و
برزن تا حومة
شهر روان بود.»
سرانجام،
سولا جلو
كشتار را گرفت
و جوانمردانه
گفت «زندگان
را به مردگان
ميبخشايد.»
وي لشكريان
خود را، كه
اكنون نفسي
تازه كرده بودند،
به شمال راهبر
شد و نيرويي
عظيم را در
خايرونيا و
اورخومنوس
شكست داد و
بازماندههاي
آن را از راه
هلسپونتوس به
درون آسيا
دنبال كرد و
خود را براي
مقابله با
سپاه اصلي شاه
پونتوسي [يعني
مهرداد] آماده
ساخت. اما،
در همين زمان،
فلاكوس و
لژيونهايش
نيز به آسيا
رسيدند و به
سولا دوباره
خبر دادند كه
بايد دست از
فرماندهي
بكشد. سولا
فلاكوس را
مجاب كرد كه
بگذارد تا او
نبرد را به
پايان
برساند؛ پس،
نايب فلاكوس،
فيمبريا، او
را كشت و خود
را فرمانده
همة سپاهيان
رومي اعلام
كرد و بر سولا
در شمال تاخت.
سولا، چون
خود را با اين
اقدام جنون
آميز رو به رو
ديد، با
مهرداد عقد
صلحي بست (85) كه
به موجب آن
مهرداد همة
سرزمينهايي
را كه به سولا
واگذار كرده
بود دوباره به
چنگ آورد و
تعهد كرد كه
هشتاد كشتي به
رم بدهد و
غرامتي به
مبلغ ده هزار
تالنت بپردازد.
آنگاه، سولا
به جنوب
بازگشت و در
ليديا با
فيمبريا
رويارو شد.
سربازان فيمبريا
به سولا
پيوستند، و
فيمبريا خود
را كشت. سولا،
كه اكنون سرور
يونان خاوري
بود، از
شهرهاي ياغي
يونيا بيست
هزار تالنت و
ماليات پس
افتادة آن را
گرفت. وي با
سپاهش سوار بر
كشتي به يونان
بازگشت، راه
پاتراي را در
پيش گرفت، و
در سال 83 وارد
برونديسيوم
شد. كينا
كوشيد تا راه
را بر او
بگيرد؛ اما به
دست لشكريانش
كشته شد.
سولا،
علاوه بر پول
و آثار هنريي
كه به حساب
خود ضبط كرده
بود، قريب
بيست خروار
طلا و دويست
خروار نقره
براي خزانة رم
آورد. اما
رهبران خلق،
كه هنوز در رم
حكومت را در
دست داشتند،
او را همچنان
دشمن خلق
اعلام ميكردند
و پيمان صلحش
را با مهرداد
ماية خواري ملت
ميشمردند.
سولا با اكراه
سپاه چهل هزار
تني خود را بر
دروازههاي
رم تازاند.
بسياري از
آريستوكراتها
به ياري او
شتافتند؛ يكي
از ايشان،
كنايوس
پومپيوس،
سپاهي بتمامي
مركب از موالي
و دوستان پدرش
همراه برد.
فرزند ماريوس
با سپاه خود
به مقابلة
سولا رفت،
اما شكست خورد
و، پس از آنكه
به پرايتور
«خلق» دستور
داد تا همة
پاتريسينهاي
سرشناسي را كه
هنوز در
پايتخت مانده
بودند بكشد،
به پراينسته
گريخت.
پرايتور
اعضاي سنا را
به اجلاس
فراخواند و
آنگاه افراد
نشان شده را
بر جاي يا
هنگام گريز
كشت. سپس
نيروهاي خلق رم
را تخليه
كردند و سولا
بيمانع وارد
آن شد. اما در
اين زمان يك
لشكر از سامنيتها،
مركب از صد
هزار تن، از
جنوب راه شمال
را در پيش
گرفت و به
ماندة نيروهاي
خلق پيوست. سولا
به جنگ با
ايشان رفت، و
در دروازة
كولين سپاه
پنجاه هزار
تني او يكي از
خونينترين
پيروزيهاي
روزگار
باستان را به
دست آورد.
سولا فرمان
داد تا هشت
هزار اسير زير
باران زوبين
كشته شوند،
به اين بهانه
كه زندة ايشان
بيش از مردهشان
آشوب برميانگيزد.
در برابر ديوارهاي
پراينسته،
يعني جايگاه
آخرين سپاه
محصور خلق، سرهاي
بريدة
سرداران بر
نوك نيزهها
نمايش داده
شد. پراينسته
نيز سقوط كرد،
و ماريوس جوان
خود را كشت و
سرش در ميدان
بزرگ شهر بر
ميخي آويزان
شد؛ رسمي كه
اكنون بر اثر تكرار
رنگ قانون به
خود گرفته
بود.
سولا بيدشواري
سنا را مجاب
كرد كه او را
ديكتاتور بخواند.
آنگاه، بيدرنگ
فهرستي از
نامهاي چهل
سناتور و دو
هزار و ششصد
بازرگان
محكوم به مرگ
را صادر كرد.
اينان
بازرگاناني
بودند كه از
ماريوس در
برابر وي پشتيباني
كرده و اموال
سناتورهايي
را كه در زمان
نظام اصلاحي
كشته بودند به
حراج خريده
بودند. وي به
خبرچينان پاداش
داد و براي
كساني كه
مردان محكوم
را زنده يا
مرده نزد او
بياورند
جايزههايي
تا مبلغ
دوازده هزار
دينار معين
كرد. فوروم
شهر با سرهاي
كشتگان
پيرايه يافت،
و هر چند يك
بار فهرستهاي
تازه از
نامهاي محكومان
بر ديوارهاي
آن آويخته ميشد
كه شارمندان
هر روز
بخوانند تا
بدانند كه آيا
هنوز حق زندگي
دارند يا نه.
قتل عام و
تبعيد و ضبط
اموال بر رم و
ايالات ساية
هراس افكند و
همه جا گريبان
شورشيان
ايتاليا و
پيروان
ماريوس را
گرفت. چهل و
هفت هزار تن
در اين حكومت
ترور
آريستوكراتي كشته
شدند. پلوتارك
ميگويد: «مرد
در آغوش زن و
پسر در بازوي
مادر به قتل
ميرسيد.»
بسياري كسان
كه بيطرف و
حتي سنت پرست
بودند طرد،
تبعيد، يا
كشته شدند.
چنين شايع بود
كه سولا دارايي
ايشان را براي
لشكريان و
خوشگذرانيها يا
دوستان خود
لازم دارد.
اموال ضبط شده
به حراج يا به
نزديكان سولا
فروخته ميشد،
و بسياري
مانند
كراسوس و
كاتيلينا از
بركت آنها
ثروتهاي
هنگفت به چنگ
آوردند.
سولا،
كه اختيارات
خود را
ديكتاتورانه
به كار ميبرد،
سلسله احكامي
صادر كرد كه
از روي نام
قبيلهاش به
قوانين
«كورنلي»
معروف شد، و
هدف آنها برقراري
هميشگي حكومت
آريستوكراسي
بود. وي به بسياري
از
اسپانياييان
و سلتها و
برخي از بندگان
سابق حق رأي
داد تا جاي
شارمندان
مرده را بگيرند.
انجمنها را،
با افزودن
اعضايي كه به
او مديون
بودند، و با
زنده كردن اين
قاعده كه هيچ
اقدامي بي اجازة
سنا به رأي
آنها واگذار
نشود،
ناتوان كرد.
براي آنكه از
سيل
ايتالياييان
تهيدست كه به
رم روي ميآوردند
پيشگيري كند،
توزيع غلة
دولتي را
موقوف ساخت. و
در همان حال،
با توزيع زمين
ميان صد و
بيست هزار پير
سرباز، از
فشار جمعيت بر
رم كاست.
سولا، براي
آنكه انتخاب
پياپي افراد
به منصب
كنسولي به
ديكتاتوري
نينجامد،
قاعدة كهن را
دوباره زنده
كرد كه بنابر
آن ميان اشتغال
فرد به يك
مقام و گمارش
دوبارة وي به
همان مقام ميبايد
ده سال فاصله
باشد. وي، با
محدود كردن حق
وتوي
تريبونها و
منع تريبونهاي
سابق از
اشتغال به
مناصب
بالاتر، از
اهميت مقام
ايشان كاست.
حق انحصاري
عضويت
هيئتهاي منصفه
در محاكم عالي
را از
بازرگانان
گرفت و به سنا
بازگرداند و
ايالات را
موظف كرد كه
ماليات خود
را، به جاي
واگذاري به
مأموران،
يكراست به
خزانه
بپردازند.
دادگاهها را
به رسميت
شناخت و،
براي آنكه
دادرسي
سريعتر صورت
گيرد، بر
شمارة آنها
افزود و وظايف
و حوزة صلاحيت
آنها را بدقت
معين كرد. همة
امتيازات
قانوني،
قضايي،
اجرايي،
اجتماعي، و
جامگي را كه
پيش از انقلاب
گراكوسي به
سنا تعلق داشت
به آن باز
گرداند، زيرا
بر آن بود كه فقط
نظام پادشاهي
يا
آريستوكراسي
ميتواند يك
امپراطوري را
خردمندانه
اداره كند.
براي آنكه
اعضاي سنا را
به شمارة كامل
خود برساند،
به انجمن
قبيلهاي
اجازه داد تا
سيصد تن از
اعضاي طبقة
«بهين مردمان»
را به عضويت
سنا برگرداند.
براي آنكه اعتماد
خود را به
بازگشت كامل
اوضاع نشان
دهد، همة
لژيونهاي خود
را خلع سلاح،
و مقرر كرد تا
هيچ سپاهي در
ايتاليا
تشكيل نشود.
پس از دو سال
ديكتاتوري،
از همة
اختيارات خود
چشم پوشيد و
حكومت كنسولي
را دوباره
برقرار كرد و
از خدمت كناره
جست (سال 80 قم).
سولا
اكنون از هر
گزندي در امان
بود، زيرا
همة كساني را
كه ميتوانستند
اسباب قتل او را
فراهم آورند
كشته بود. وي
تيرداران و
نگهبانان خود
را مرخص كرد
و، بيآنكه
آزاري ببيند،
در فوروم شهر
به گردش
پرداخت و حاضر
شد تا اعمال
خود را در
زمان حكومت
براي هر
شارمندي كه مايل
به شنيدن آن
باشد گزارش
دهد. آنگاه به
كوماي رفت تا
آخرين سالهاي
زندگيش را در
كوشك خود
بگذراند. چون
از جنگ و قدرت
و پيروزي و
شايد
آدميزادگان
خسته شده بود،
آوازخوانان و
رقاصان و
مردان و زنان
بازيگر را گرد
خود جمع كرد و
كتاب گزارشها
را نوشت و به شكار
و ماهيگيري و
خوردن و
آشاميدن
پرداخت. ديري
بود
كه مردم
او را
سولافليكس يا
سولاي شادكام
ميناميدند،
زيرا در هر
جنگي پيروز
شده، از هر
كامي بهره
گرفته، بر
اوج قدرت دست
يافته، و از
بيم يا
پشيماني فارغ
زيسته بود. وي
پنج بار زن
گرفت و چهار
زن را طلاق
داد و كم و
كاستيهاي
آنان را نيز
با معشوقههاي
خويش جبران
كرد. در پنجاه
و هشت سالگي
قولونش به
چنان زخم
سهمگيني دچار
شد كه به گفتة
پلوتارك «بدن
عفنش شپش
گذاشت. كسان
بسيار شب و روز
به كشتن شپشها
گماشته شدند،
اما شمارة حشره
چنان فزوني
يافت كه نه
تنها جامه و
گرمابه و لگن،
بلكه خوراكش
نيز به آن
آلوده شد.»
پس، بر
اثر خونريزي
روده مرد، در
حالي كه هنوز
يك سال هم از
كناره گيريش
نگذشته بود
(سال 78). سولا
فراموش نكرده
بود كه
سنگنبشتة
گورش را معين
كند: «دوستي
مرا خدمت و
دشمني مرا ستم
نكرد كه آن را بكمال
جبران نكرده
باشم.»
ارتجاع
متنفذان
77 – 60 قم
I – حكومت
با
اينهمه، سولا
دو بخشش بخطا
كرد: يكي
آنكه از كشتن
فرزند و
برادرزادة
دشمنانش،
جوان زندهدل
و زيرك،
كايوس
يوليوس قيصر،
چشم پوشيد؛
قيصر هنگامي
كه دورة طرد
و تبعيد را ميگذراند
پا به بيست
سالگي نهاده
بود. سولا
نخست او را
براي كشتن
نشان كرد،
اما، به
اصرار دوستان
مشترك، او را
بخشود. به هر
حال، سولا در
اين گفته به
خطا نرفته بود
كه: «در آن
جوان
ماريوسها
نهفته است.»
خطاي دومش شايد
آن بود كه زود
از كار كناره
گرفت و، با
خوشگذراني،
مرگي زودرس
يافت. اگر
شكيبايي و
روشن بيني
سولا به
اندازة
سنگدلي و
دليريش ميبود،
او ميتوانست
روم را از نيم
قرن آشوب برهاند
و در سال 80 آن
صلح و امن و
سامان سعادتي
را كه
آوگوستوس
بعدها از
آكتيون باز
آورد به ميهن
خود ببخشد.
ده سال
پس از مرگ
سولا، حاصل
همگي زحمات و
خدماتش برباد
رفت. پاتريسينها،
كه در آغوش
پيروزي
آرميده
بودند،
وظايف حكومت
را فرو
گذاشتند تا از
راه تجارت مال
گرد آوردند و
در تجمل صرف
كنند. پيكار
ميان «بهين
مردمان» و
«خلقيان» با
چنان شدتي
دوام يافت كه
شور خونريزي
ديگر را در
دلها كاشت.
«بهين مردمان»
«والاتباري»
را آيين خويش
ساخته بودند،
نه به معناي
«نيك كرداري
بزرگمنشانه»،
بلكه به اين
اعتبار كه
لازمة دولت
خوب حصر مناصب
عالي به
مرداني است كه
نياكانشان مقامات
عالي داشتهاند.
ايشان هر كس
را كه بيچنين
سابقهاي
نامزد منصبي
ميشد، به
تحقير «نومرد»
يا «نوخاسته»
ميناميدند.
«خلقيان» ميخواستند
كه «در هر منصب
به روي
استعداد
گشوده»، و
همة اقتدارات
به دست
انجمنها باشد
و، ميان پير
سربازان و
تهيدستان،
زمين برايگان
تقسيم شود.
هيچ يك از اين
دو گروه به
دموكراسي
عقيده نداشت؛
هر دو در پي
ديكتاتوري
بودند و هر دو
بيآزرم و
آشكارا به
پراكندن هراس
و فساد دست مييازيدند.
كولگيا، كه
زماني
سازماني مركب
از انجمنهاي
همياري (كارگران)
بود،
به
مؤسساتي براي
عمدهفروشي
آراي پلبينها
مبدل شد.
تجارت رأي
فروشي چنان
دامنهاي
يافت كه تقسيم
كار و تخصص در
آن لازم آمد:
كساني بودند
كه كارشان
خريدن رأي
بود، كساني كارشان
دلالي در اين
كار، و كساني
كارشان
نگاهداري
پولها تا زمان
تسليم رأيها
بود. سيسرون
ميگويد كه
نامزدان،
كيسه به دست،
ميان انتخاب
كنندگان در
«ميدان مارس»
ميگشتند.
پومپيوس، با
دعوت سران
قبايل به باغ
خود و خريد
آراي آنان،
دوست
ميانماية
خويش
آفرانيوس را
به مقام كنسولي
رساند. براي
تأمين موفقيت
نامزدان آن قدر
پول وام داده
ميشد كه نرخ بهره
به هشت درصد
در ماه افزايش
يافت.
دادگاهها،
كه اكنون در
انحصار مطلق
سناتوران
بود، در فساد
با رأي فروشان
همسري ميكردند.
سوگند ارزش
خود را به
عنوان شهادت
از دست داده
بود؛
سوگندشكني به
اندازة
ارتشا رواج
داشت. ماركوس
مسالا را، به
جرم آنكه به
ياري رشوه
انتخاب خويش
را به مقام
كنسولي مسلم
داشته بود،
به دادگاه
كشاندند،
اما به اتفاق
آرا تبرئه شد،
اگرچه
دوستانش به
گناه او معترف
بودند. سيسرون
به فرزند خود
نوشت: «كار
دادرسيها در
اين زمان چنان
با پول ميگردد
كه از اين پس
هيچ كس محكوم
نخواهد شد،
مگر به جرم قتل.»
وي ميبايست
ميگفت: «هيچ
مرد مالداري
محكوم نخواهد
شد»؛ زيرا يكي از
وكيلان
دربارة همين
عصر نوشته
است:«اگر پول
و وكيل مدافع
خوب در كار
نباشد، يك
مدعي عليه
عادي و ساده
دل به گناهي
كه مرتكب نشده
است متهم
شناخته و بيگمان
محكوم خواهد
شد.» لنتولوس
سورا، پس از
آنكه با دو
رأي تبرئه شد،
از اينكه
بيهوده براي
خريد رأي يك
دادرس اضافي
پول صرف كرده
بود، پشيمان
بود. كوينتوس
كاليدوس،
پرايتور،
چون با رأي
هيئت منصفهاي
مركب از
سناتوران
محكوم شد،
حساب كرد كه
«داوران براي
محكوم كردن يك
پرايتور
براستي نميتوانستند
كمتر از سيصد
هزار سسترس
بگيرند.»
معاونان
كنسولان در
سنا و
گردآورندگان
ماليات و
وامگزاران و
معاملهگران،
همگي، در
پناه چنين
دادگاههايي،
از ايالات
چنان بهرهاي
ميكشيدند كه
جاي آن داشت
كه پيشينيان
ايشان از رشك
به خشم آيند.
در ايالات تني
چند فرماندار
شريف و
درستكار وجود
داشت، اما از
اقليت چه برميآمد؟
فرماندار
معمولا براي
مدت يك سال بيمقرري
خدمت ميكرد و
در آن مدت
كوتاه مجبور
بود كه براي
گذراندن
وامهاي خول
پول جمع كند و
منصب ديگري
بخرد تا
بتواند خود را
به پاية
زندگي به شيوة
بزرگان رم
برساند. تنها
مانع در راه
رشوهخواري
آنان سنا بود،
و از سناتوران
نيز انتظار
سكوت ميرفت،
زيرا همة
ايشان پيش از
آن همين كار
را كرده بودند
يا پس از آن ميكردند.
قيصر،
هنگامي كه در
سال 61 به عنوان
نايب كنسول به
اسپانياي
اقصا رفت،
نزديك به 7,500,000
دلار وام
داشت، و چون
در سال 60
بازگشت، همة
اين وامها را
يكباره ادا
كرد. سيسرون،
كه خود را
مردي سخت
درستكار ميپنداشت،
در سالي كه
فرماندار
كيليكيا بود،
فقط قريب 000’110
دلار پول گرد
آورد و
چه
نامهها كه از
شگفتي در باب
اعتدال خويش
سياه نكرد.
سرداراني
كه ايالات را
تصرف ميكردند
نخستين كساني
بودند كه از
آنها سود ميبردند.
لوكولوس پس از
نبردهاي
خاوري خود
نامش با اسراف
و تجمل مرادف
گشت. پومپيوس
از همان ديار
نزديك به 000’200’11
دلار براي
خزانة دولتي
و 000’000’21 دلار براي
خود و دوستانش
آورد، قيصر
ميليونها
دلار ثروت از
گل برد. پس از
سردارن نوبت
به مقاطعهكاران
ماليات ميرسيد
كه در برابر
آنچه به روم
ميپرداختند
از مردم پول
ميگرفتند.
هنگامي كه
ايالت يا شهري
نميتوانست
از اتباع خود
به اندازة
كافي پول براي
پرداخت «ساو»
يا ماليات گرد
آورد،
مالداران يا
سياستمداران
رومي وجوه
لازم را با
بهرهاي از
دوازده تا چهل
و هشت درصد به
آنها وام ميدادند؛
اين وجوه، در
صورت لزوم،
با محاصره يا
تصرف و غارت
به دست سپاه
روم قابل
گردآوري بود.
سنا اعضاي خود
را از دخالت
در اين
وامگزاريها
منع كرده بود،
اما
آريستوكراتهاي
محتشمي چون
پومپيوس، و
قديساني مانند
بروتوس، با
دادن وام از
طريق دلالان،
از حكم قانون
طفره رفتند.
ايالت آسيا،
براي سالها،
دو برابر آنچه
به مأموران
ماليات و
خزانة دولت
ميپرداخت به
جيب مردان
رومي، بابت
بهرة
وامهايش، ميريخت.
بهرة
پرداخته و
نپرداختة
پولي كه
شهرهاي آسياي
صغير براي برآوردن
توقعات سولا
درسال 84 به وام
گرفتند تا سال
70 به شش برابر
اصل افزايش
يافت. براي
آنكه بهرة
اين وامها
پرداخته شود،
شهرها
ساختمانهاي
عمومي و
تنديسها، و
پدران و
مادران
فرزندان خود
را به بندگي
فروختند،
زيرا وامداري
كه از عهدة
اداي دين خود
برنميآمد با
آلت نسق شكنجه
داده ميشد.
اگر باز ثروتي
ميماند،
خيل
پيمانكاران،
كه از جانب
سنا حكم «بهرهبرداري»
از معادن و
چوب يا ساير
منابع ايالت را
گرفته بودند،
از ايتاليا و
سوريه و يونان
وارد ميشدند؛
بازرگاني
دنباله رو
درفش بود.
برخي بنده ميخريدند،
برخي كالا خريد
و فروش ميكردند،
و باقي زمين
ميخريدند و
لاتيفونديا1
هايي
پهناورتر از
لاتيفوندياهاي
ايتاليا تشكيل
ميدادند.
سيسرون سال 69
با مبالغة
معمول خويش ميگفت:
«هيچ يك از
اهالي گل
تجارتي نميكند،
مگر آنكه دست
شارمندي رومي
در كار آن
باشد، و هيچ
پشيزي از دستي
به دستي نميرسد،
مگر آنكه از
جيب يك رومي
گذشته باشد.»
جهان
باستان هيچ
گاه دولتي
چنين توانگر و
نيرومند و
فاسد به خود
نديده بود.
II –
ميليونرها
طبقات
بازرگان خود
را با حكومت
سنا سازگار كردند،
زيرا براي
بهره برداري
از
ايالات
بيش از
آريستوكراسي
آمادگي
داشتند. آن
«همنوايي
طبقات» يا
همكاري ميان
دو طبقة بالا
دست، كه در
آثار سيسرون
همچون آرمان
وي ستوده شده است،
در زمان جواني
وي به تحقق
پيوسته بود.
اين دو طبقه
همداستان شده
بودند كه متحد
شوند و تصرف كنند.
بازرگانان و
نمايندگان
تجاوزكارشان
خيابانها و
باسيليكاهاي
روم را پر ميكردند
و به بازارها
و پايتختهاي
ايالات هجوم ميبردند.
صرافان در
عهدة
وابستگان خود
در ايالات
برات صادر ميكردند.
و براي هر
كار، حتي
ترقي در
مقامات
سياسي، پول
وام ميدادند.
هنگامي كه سنا
خودپرست از
كار درميآمد،
بازرگانان و
مالداران
نفوذ خود را
به سود «خلقيان»
به كار ميانداختند
و، چون
رهبران خلق ميكوشيدند
وعدههاي
انتخاباتي
خويش به
پرولتاريا را
جامة عمل
پوشانند،
دوباره
پشتيبان «بهين
مردمان» ميشدند.
كراسوس،
آتيكوس، و
لوكولوس
نمايندة سه
مرحلة ثروت
روم هستند:
كسب،
احتكار، و
تجمل. ماركوس
ليكينيوس
كراسوس بزرگزاده
بود. پدرش
خطيب و كنسول
و سنسوري
نامور بود كه
به پشتيباني
از سولا جنگيد
و مرگ را به جاي
تسليم به
ماريوس
برگزيد. سولا
فرزند او را،
با واگذار
كردن اموال
غصبي
طردشدگان به
بهايي ناچيز،
پاداش بخشيد.
ماركوس در
جواني ادب و
فلسفه آموخت و
با پشتكار به
وكالت
پرداخت؛ اما
اكنون بوي پول
هوش از سر او
ربوده بود. وي
سازماني براي
آتشنشاني
ترتيب داد، و
اين در روم
كاري تازه
بود. سازمان
وي كساني را
به جاهايي كه
آتش گرفته بود
ميفرستاد تا
آن را خاموش
كنند و در محل
نيز اجرت خود
را ميگرفت يا
ساختمانهاي
به خطر افتاده
را به قيمت اسمي
آنها ميخريد
و سپس آتش را
فرو مينشاند.
كراسوس بدين
گونه صدها
خانه و ملك به
دست آورد و به
قيمتهاي گزاف
به اجاره داد.
وي پس از آنكه
كانهاي دولتي
به فرمان سولا
از مالكيت
دولت خارج شد،
آنها را خريد.
بزودي ثروت
خود را از هفت
ميليون به صد
و هفتاد
ميليون
سسترس، يعني
معادل كل
درآمد سالانة
خزانة دولت،
افزايش داد.
كراسوس بر آن
بود كه هيچ كس
نبايد خود را
توانگر
بداند، مگر
آنكه بر ايجاد
و تجهيز و
نگاهداري
سپاهي خاص خود
توانا باشد.
تقدير او چنان
بود كه قرباني
همين تعريف
خود شود. پس از
آنكه
مالدارترين
مرد رومي شد،
باز خود را
ناشاد يافت و
در طمع افتاد
كه منصبي عالي
در حكومت به
دست آورد و
ايالتي را
صاحب شود و
سرداري
سپاهيان را در
يكي از
نبردهاي آسيا
به عهده گيرد.
خاكسارانه،
در كوي و برزن
به گردآوري
رأي پرداخت؛
نامهاي نخست
شارمنداني
بيشمار را به
ذهن سپرد؛
قناعتي آشكار
در زندگي پيشه
كرد؛ و براي
آنكه
سياستمداران
با نفوذ را
هواخواه خويش
كند به آنان
وام بيبهره
داد، به شرط
آنكه بتواند
هر وقت بخواهد
وام را پس بگيرد.
با همة سوداهايي
كه در سر
داشت، مردي
مهربان و
گشادهدست
بود. با
دوستان،
جوانمردي به
اندازه مينمود
و، در پرتو
خرد دوگانهاي
كه هميشه
خصيصة مرداني
چون او بوده
است، به هر
دو گروه سياسي
در رم ياري ميرساند.
وي به همة
آرزوهاي خود
رسيد: در سال
70، و سپس در سال
55،
به مقام
كنسولي رسيد و
حاكم سوريه شد
و در فراهم آوردن
سپاه بزرگي كه
با پارت جنگيد
ياري كرد. در
كاران (حران)
شكست خورد و
بر اثر غدر به
اسارت درآمد و
وحشيانه كشته
شد (سال 53)؛
سردار غالب سر
كراسوس را
بريد و به
دهانش زر گداخته
ريختچرا روم
سقوط كرد؟
يكي از
برجستهترين
فضلاي معاصر
ميگويد:
«مهمترين
مسائل تاريخ
اين دو مسئلهاند
كه چگونه به
قدرت رسيدن
روم را توجيه
كنيم و براي
سقوطش چه
دليلي
بياوريم.» اگر
به ياد بياوريم
كه سقوط روم
مانند صعود آن
تنها يك علت نداشته،
بلكه چندين
علت داشته
است، و سقوط
روم نه يك
واقعه بلكه
فرايندي بوده
است كه در طول
سه قرن ادامه
داشته است، به
حل اين دو
مسئله
نزديكتر ميشويم.
عمر برخي از
ملتها حتي
كمتر از طول
مدت سقوط روم
بوده است.
يك تمدن
بزرگ، تا از
درون منهدم
نشده باشد، از
بيرون مغلوب
نميشود. علل
اصلي انحطاط
امپراطوري
روم در وجود مردم
آن، در
اخلاقياتشان،
در مبارزة
طبقاتي، در
افول تجارت،
در خودكامگي
بوروكراسي،
در ماليات
گزاف و نرمش
ناپذير، و در
جنگهاي توانفرسايش
بود.
نويسندگان
مسيحي اين
افول را زيركانه
ارزيابي كردهاند.
در حدود سال 200،
ترتوليانوس
با خوشحالي ميگفت:
clausula
saeculi ipsa
- كه معني تحت
اللفظي آن
«پايان دوران»
است ـ و محتملا
مقصودش
انهدام دنياي
شرك بوده است.
كوپريانوس،
در حدود پنجاه
سال بعد، در
پاسخ اتهامي
كه بدبختيهاي
امپراطوري را
به مسيحيان
نسبت ميداد،
اين بدبختيها
را معلول علل
طبيعي دانست:
بايد
بدانيد كه
دنيا پير شده
است و نميتواند
نيروي قديم
خود را حفظ
كند. خودش به
افول خود
شهادت ميدهد.
بارندگي و
گرمي آفتاب هر
دو كاهش مييابند.
فلزات
تقريباً
ناياب شدهاند.
كشاورز در
مزرعه يافت
نميشود.
هجومهاي
بربرها، و
قرنها بهرهبرداري
از رگههاي
غنيتر معادن
مسلماً از
ميزان تهية فلزات
قيمتي روم
كاسته بود. در
ايتالياي
مركزي و
جنوبي، از
ميان رفتن
درختها، ريزش
زمين، غفلت
در
نگهداري
مجاري آبياري
از طرف
دهقانان، كه عدهشان
كم ميشد، و
از طرف دولت،
كه تشكيلاتش
از هم گسيخته بود،
كشور را بيش
از پيش فقير
ميكرد. مع
هذا، اين
موضوع در
نتيجة
فرسودگي ذاتي
زمين يا بر
اثر تغيير
اقليم نبود،
بلكه از غفلت
و از عقيم شدن
و به ستوه
آمدن مردم
دلسرد سرچشمه
ميگرفت.
عوامل
زيستشناختي،
اساسيتر بود.
پس از
هادريانوس،
از جمعيت مغرب
زمين سخت
كاسته شد. در
اين باره شك
كردهاند ولي
ابداً جاي شك
نيست، زيرا ميدانيم
كه در زمان
ماركوس
آورليوس،
والنتينيانوس،
آورليانوس،
پروبوس، و
قسطنطين
بسياري از بربرها
را گروه گروه
وارد
امپراطوري ميكردند.
آورليوس براي
جبران كمبود
افراد لشكر،
غلامان،
گلادياتورها،
پاسبانان، و
جنايتكاران
را به سربازي
گرفت؛ يا
بحران گستردهتر
از پيش بود و
يا عدة جمعيت
آزاد قليلتر
از قبل بود؛ و
عدة غلامان به
طور قطع خيلي
كم شده بود.
بخصوص در
ايتاليا،
مزارع آن قدر
متروك مانده
بود كه
پرتيناكس
آنها را به
كساني كه حاضر
به كشت بودند
برايگان
واگذار ميكرد.
در يكي از
قوانين زمان
سپتيميوس
سوروس مسئلة
كمبود نيروي
انساني مطرح
است. در يونان
جمعيت از
چندين قرن پيش
رو به كاهش ميرفت.
در اسكندريه،
كه سابقاً
جمعيت آن كثير
بود، طبق حساب
ديونوسيوس
اسقف در عهد
او (250 ميلادي)
عدة اهالي به
نصف رسيده
بود. وي از
«مشاهدة اينكه
نژاد بشر
پيوسته رو به
نابودي و فنا
ميرود» ابراز
تأسف ميكند.
تنها تعداد
بربرها و شرقيها،
در خارج و
داخل
امپراطوري،
رو به فزوني
بود.
اين
كاهش جمعيت
ناشي از چه
بود؟ اين امر
بيش از هر چيز
از محدود
ساختن
خانوادهها
سرچشمه ميگرفت.
اين محدوديت
كه بدواً در
ميان طبقات
فرهيخته
معمول بود،
حال به ميان
طبقة پرولتاريا
نيز، كه
سابقاً به پر
زاد و ولد
بودن شهرت
داشت، گسترش
يافته بود. در
حدود سال 100
ميلادي، به
طوري كه از
برقراري
آليمنتا (كمك
هزينة غذايي)،
كه هدف از آن
تشويق زاد و
ولد در روستا
بود، برميآيد
اين امر به
طبقات كشاورز
هم سرايت كرده
بود؛ در قرن
سوم، محدود شدن
زاد و ولد همة
ايالات
مفتوحة غربي
را هم فرا
گرفت و عدة
اهالي گل رو
به كاهش رفت.
كودك كشي،
گرچه به عنوان
جنايت تقبيح
ميشد، با
ازدياد فقر
افزايش مييافت.
ممكن است
افراد در
شهوتراني از
قوة توالد و
تناسل كاسته
باشد؛
خويشتنداري
يا تأخير در
ازدواج نيز
همين اثر را
داشت، و به
تدريج كه آداب
و رسوم شرقي در
غرب متداول ميشد،
بيشتر خواجه
ميپروردند.
پلانتيانوس،
فرمانده
پاسداران امپراطور،
دستور داد صد
جوان را خصي
كردند، و آنها
را به عنوان
چشم روشني
عروسي به
دخترش هديه
كرد.
علل
ديگر كاهش
جمعيت، كه از
لحاظ اهميت
دست كمي از
اولي نداشت،
بيماريهاي
همهگير،
انقلابها، و
جنگها بود. در
بيماريهاي همه
گير عظيمي كه
در عهد ماركوس
آورليوس،
گالينوس، و
قسطنطين پيش
آمد بسياري از
مردم تلف شدند.
طاعون سالهاي
260ـ265 تقريباً
در تمام
خانوادهها
عدهاي را از
پاي درآورد؛
ميگويند كه
در رم، براي
چندين هفته،
روزي پنج هزار
نفر جان ميسپردند.
پشههاي حومة
رم در جنگ خود
عليه مهاجمان
انساني به
باتلاقهاي
پونتين پيروز
ميشدند و
مالاريا قواي
اغنيا و فقرا
را در لاتيوم
و توسكان به
تحليل ميبرد.
قربانيهاي
عظيم جنگ و
انقلاب، و
شايد كوشش
براي جلوگيري
از آبستني،
سقط جنين، و
كودك كشي به
پاكي نژاد هم
به اندازة
توالد و تناسل
لطمه ميزد:
مستعدترين
افراد ديرتر
از همه ازدواج
ميكردند،
كمتر از همه
بچه ميآوردند،
و زودتر از
همه ميمردند.
صدقات فقيران
را، و تجمل
اغنيا را ضعيف
ميكرد، يك
صلح طولاني
تمام طبقات
شبه جزيره را
از كيفيات و
از فنون جنگ
محروم ساخت. ژرمنها،
كه بعداً در
ايتالياي
شمالي مستقر و
جزو لشكريان
شدند، جسماً و
اخلاقاً بر
آنچه از نژاد
بومي باقي
مانده بود
برتري
داشتند؛ اگر زمان
فرصت داده بود
كه اين ژرمنها
با مردم بومي
درآميزند،
ممكن بود
فرهنگ كلاسيك
را جذب كنند و
خون
ايتاليايي را
نيرو بخشند.
ولي زمان اين
دست و دل بازي
را نداشت. به
علاوه، از دير
زماني جمعيت
ايتاليا با
عناصر شرقي،
كه جسماً
فروتر و شايد
از لحاظ قواي
دماغي برتر از
روميان
بودند، درآميخته
بودند.
ژرمنهاي پر
زاد و ولد نميتوانستند
فرهنگ كلاسيك را
دريابند، آن
را نميپذيرفتند
و منتقل نميساختند،
شرقيها نيز،
كه بسرعت رو
به افزايش ميرفتند،
اكثراً
متمايل به از
ميان بردن اين
فرهنگ بودند؛
روميان، كه
اين فرهنگ را
داشتند، آن را
فداي آسودگيهاي
عقيم بودن ميكردند.
روم نه به
وسيلة هجوم
بربرها كه از
خارج ميآمدند،
بلكه در نتيجة
افزايش نفوس
بربرها در داخل
مغلوب شد.
انحطاط
اخلاقي نيز به
اضمحلال كمك
ميكرد. خصلت
مردانه، كه
سابقاً در اثر
زندگي ساده و
پر از سختي، و
ايماني كه
پشتيبان آن
بود شكل گرفته
بود، در درخشش
آفتاب ثروت، و
آزادي بيايماني
سست ميشد،
حال افراد
طبقات متوسط و
بالا ثروت
كافي داشتند
كه تسليم هواي
دل شوند، و
[چون ايماني
در كار نبود]
تنها هنگام
وسيلة تسليم
شدن به وسوسهها
وجود داشت ولي
فرصت مانع بر
سر اين راه
مقتضيات شخصي
بود. افزايش
شهرنشينان
سبب تكثير تماسها
ميشد و هر
گونه نظارت
فرهنگي را
عقيم ميگذاشت؛
مهاجرت اقوام
به داخل
ايتاليا صدها
فرهنگ مختلف
را يكجا جمع
آورد و در
نتيجه هويت جداگانة
هر يك از بين
رفت و يك بي
هويتي فرهنگي
به وجود آمد.
معيارهاي
اخلاقي و
جمالشناسي در
اثر فريبندگي
تودة مردم رو
به تنزل نهاد،
و لذات جنسي
به آزادي
افسار گسيختهاي
دست يافت، در
حالي كه آزادي
سياسي رو به
افول ميرفت.
بزرگترين
مورخان عقيده
دارند كه علت
اصلي سقوط روم
مسيحيت بود.
او و پيروانش
چنين دليل ميآوردند
كه در واقع
اين مذهب كيش
قديم را، كه به
روح رومي خصلت
اخلاقي و به
دولت روم ثبات
بخشيده بود،
از ميان برد.
مسيحيت به
فرهنگ
كلاسيك، به
علم، به
فلسفه، به
ادبيات و هنر
اعلان جنگ
داده بود.
مسيحيت نوعي
رازوري شرقي
سست كننده را
وارد
رواقيگري
واقعپردازانة
زندگي رومي
كرده بود، فكر
افراد را از
وظايف اين
جهاني معطوف
آمادگي تسليم
طلبانه براي
يك فاجعة
كيهاني ساخته
بود، و آنان را
واداشته بود
تا به جاي
آنكه در
جستجوي سعادت
جمعي از طريق
فداكاري در
راه كشور
باشند، به
دنبال سعادت
فردي از طريق
زهد و عبادت
بروند. مسيحيت
وحدت
امپراطوري را
در هم شكسته
بود، در حالي
كه
امپراطوران
نظامي براي
حفظ اين وحدت
مبارزه ميكردند؛
آيين مسيح
پيروان خود را
از به عهده
گرفتن شغلهاي
رسمي يا رفتن
به خدمت نظام
منع كرده بود؛
اصول اخلاقي
مبني بر عدم
مقاومت و
صلحدوستي را
موعظه كرده
بود و حال
آنكه نجات
امپراطوري در
گرو شور و شوق
و ارادة به
جنگ بود.
پيروزي مسيح
مرگ روم به
شمار ميرفت.
در اين
اظهار نظر تند
حقيقتي وجود
دارد. مسيحيت،
بيآنكه
بخواهد، به
پيدايي
آشفتگي در
عقايد كمك كرد؛
آشفتگي
عقايدي كه
باعث به وجود
آمدن آداب و
رسومي در هم و
ناهماهنگ شد
كه به سهم خود
در سقوط روم
نقش داشت. ولي
رشد مسيحيت
بيش از آنكه
علت باشد
معلول انحطاط
روم بود. از هم
گسيختگي كيش
ديرين خيلي
پيش از ظهور
مسيح آغاز شده
بود. عليه اين كيش
در نوشتههاي
انيوس و
لوكرتيوس
حملات
شديدتري ديده
ميشود تا در
نوشتههاي
نويسندگان
مشرك بعد از
اين دو. تلاشي
اخلاقي با فتح
يونان به توسط
روم شروع شده
بود، و در
زمان نرون به
حد اعلي رسيده
بود؛ بعدها
اخلاقيات روميان
بهتر شد و
نفوذ اخلاقي
مسيحيت در
زندگاني
امپراطوري
بسيار نافع
بود. علت آنكه
مسيحيت
توانست با
چنان سرعتي
گسترش بيابد
اين بود كه
روم رو به
احتضار بود.
مردم ايمان به
دولت را نه از
آن جهت از دست
دادند كه
مسيحيت آنان
را از دولت
دور نگاه ميداشت،
بلكه بدين علت
كه دولت از
ثروت در برابر
فقر حمايت ميكرد،
ميجنگيد تا
برده اسير
بگيرد، به كار
ماليات ميبست
تا از تجمل
پشتيباني
كند، و در حفظ
ملت خود در
برابر قحط و
غلا،
بيماريهاي
همهگير،
مهاجمات و
بيكاري عاجز
بود؛ مردم حق
داشتند از
قيصر كه طبل
جنگ ميزد روي
بگردانند و به
مسيح روي
آورند كه صلح
را موعظه ميكرد،
يعني از يك
خشونت باور
نكردني به يك
رحم و عاطفة
بيسابقه، از
يك زندگي بياميد
يا بيعزت به
ايماني كه
ماية تسلي
بينواييشان
بود و انسانيتشان
را محترم ميداشت
بگروند. روم
را نه مسيحيت
از پا درآورد
نه هجوم
بربرها؛ هنگامي
كه مسيحيت
نفوذ يافت و
هجوم بربرها
فرا رسيد، روم
جز پوستهاي
ميان تهي
نبود.
علل
اقتصادي
انحطاط روم را
قبلا به عنوان
پيش شرط درك
اصلاحات
ديوكلتيانوس
بيان كرديم؛ در
اينجا كافي
است كه آنها
را اجمالا
يادآور شويم.
وابستگي
متزلزل نسبت
به محصولات
مفتوحه؛ كمبود
غلامان و
فروپاشي
لاتيفونديا؛
خرابي حمل و
نقل و خطرات
داد و ستد؛ از
دست رفتن
بازارهاي
ايالات
مفتوحه در
قبال رقابت
ايالات مزبور؛
ناتواني
صنايع
ايتاليايي
براي تأمين
صادراتي هم
ارز با واردات
ايتاليا، و
نتيجتاً سرازير
شدن فلزات
قيمتي به سوي
خاورزمين؛
جنگ انهدام
آميز ميان
اغنيا و فقرا؛
هزينة
روزافزون
سپاهيان،
صدقات،
كارهاي عام المنفعه،
بوروكراسي
عريض و طويل،
و درباري مركب
از
مفتخواران؛
تقليل ارزش
پول رايج؛ باز
داشتن
تواناييها و
قابليتها از
كار، و جذب شدن
ثروتهاي قابل
سرمايهگذاري
در نتيجة وضع
عوارضي در حد
مصادرة
اموال؛
مهاجرت
سرمايه و كار،
و نهادن يوغ
سنگين
سرفداري بر
گردة
كشاورزي، و
يوغ نظام
كاستي بر گردة
صنايع: همة
اينها سبب
انهدام شالودههاي
مادي زندگي
ايتاليا شد،
تا اينكه
سرانجام، پس
از مرگ
اقتصادي آن،
قدرت روم ديگر
جز شبحي سياسي
نبود.
علل
سياسي انحطاط
فقط در يك
واقعيت ريشه
داشت: اينكه
استبداد روزافزون
حميت ملي
شارمندان را
از ميان ميبرد
و دولتمردي را
از سرچشمه خشك
ميكرد. چون
فرد رومي، جز
از طريق
خشونت، نميتوانست
ارادة سياسي
خود را بيان
كند، علاقة به
حكومت را از
دست داد و جذب
اشتغالات
خود، تفريحات
خود، لژيون
خود، يا سعادت
و رستگاري
فردي خود شد. ميهن
پرستي و مذهب
شرك وابسته و
متصل به
يكديگر بودند
و حال با هم رو
به افول ميرفتند.
سنا، كه پس از
پرتيناكس بيش
از پيش قدرت و
حيثيتش را از
دست ميداد،
دوباره در
سستي، تملق
گويي، و
خودفروشي سقوط
كرد. بدين
ترتيب، آخرين
سدي كه ممكن
بود كشور را
از
ميليتاريسم و
آشفتگي نجات
دهد درهم ميشكست.
دولتهاي
محلي، كه
«كوركتور»ها
و«اكساكتور»
هاي امپراطور
برآنها تسلط
داشتند، ديگر
مردان درجه
اول را به خود
جلب نميكردند.
مسئوليت
كارمندان
شهرداري براي
سهمية ماليات
حوزة خود،
هزينة روزافزون
مقاماتشان كه
حقوقي نداشت،
كمكهاي مالي،
ليتورژيها،
انعامها، و
مسابقاتي كه
از آنان توقع
داشتند، و
خطرات نهفته
در مهاجمات و
جنگهاي
طبقاتي سبب
گريز از مناصب
ميشد كه بيارتباط
با گريز از
ماليات و از
مؤسسات صنعتي
و كشاورزي
نبود. افراد
با پايين
آوردن عمدي
وضع اجتماعي
خويش شرايط
انتخاب را از
خود ساقط ميكردند؛
برخي نيز به
شهرهاي ديگر
ميگريختند؛
بعضي ديگر
اجارهدار و
گروهي رهبان
ميشدند. در
سال 313،
قسطنطين
معافيت از
مشاغل شهرداري
و از پرداخت
چندين ماليات
را به
روحانيان مسيحي
بسط داد و اين
از امتيازاتي
بود كه، طبق
سنتهاي
ديرين،
كاهنان
مشركان از آن
برخوردار
بودند؛ بدين
ترتيب بزودي
كليسا با كثرت
داوطلبان
كشيشي رو به
رو شد و شهرها
با كمبود
درآمد و
داوطلب
سناتوري؛
سرانجام
قسطنطين
ناچار شد
دستور دهد كه
افراد حايز
شرايط انتخاب
شدن براي
پستهاي
شهرداري در
سلك روحانيون
پذيرفته
نشوند. پليس
امپراطوري
كساني را كه
از مشاغل
سياسي ميگريختند،
درست مانند
كساني كه از
ماليات يا از
خدمت
نظام ميگريختند،
تعقيب ميكرد؛
آنها را به
شهرها برميگردانيد
و ملزم به
قبول سمت ميكرد؛
سرانجام
فرمان صادر شد
كه پسر بايد
وضع اجتماعي
پدر را به ارث
برد و، اگر از
لحاظ مقام
اجتماعي قابل
انتخاب باشد،
بايد برگزيده
شدن را
بپذيرد. بردگي
اداري حصار
زندان كاست
اقتصادي را
تكميل كرد.
گالينوس،
از ترس شورش
سنا،
سناتورها را
از خدمت در
ارتش معاف
كرد. چون ديگر
لوازم جنگي در
ايتاليا توسعهاي
نداشت، اين
فرمان افول
نظامي شبه
جزيره را
تكميل كرد.
گسترش لشكريان
ايالات
مفتوحه و
سپاهيان
مزدور، اضمحلال
پاسداران
امپراطور به
توسط
سپتيميوس سوروس،
و سر برآوردن
سرداران
ايالات
مفتوحه و نشستنشان
بر تخت
امپراطوري
رهبري عالي
ايتاليا و حتي
استقلالش را،
دير زماني پيش
از سقوط امپراطوري
در غرب، از
ميان برد.
لشكريان روم
ديگر لشكريان
رومي نبودند؛
بلكه اكثر از
اهالي ايالات
مفتوحه و
بسياري نيز از
بربرها بودند.
اين افراد
ديگر براي حفظ
محراب و وطن و
خانه نميجنگيدند؛
بلكه براي
مواجب،
پاداش، و
غنايم به جنگ
ميرفتند.
اينان به
شهرهاي
امپراطوري با
رغبت بيشتر
حمله ميبردند
و چپاول ميكردند،
و رغبت كمتري
براي رو به رو
شدن با دشمن
داشتند؛ اغلب
آنان
دهقانزاده
بودند و از اغنيا
و شهرنشينان،
به عنوان
استثمارگران
بينوايان و
روستاها،
نفرت داشتند؛
و هر گاه جنگ داخلي
به آنان فرصت
ميداد چنان
شهرها را غارت
ميكردند كه
براي بربرهاي
بيگانه چيزي
براي غارت
باقي نميماند.
موقعي كه
مسائل نظامي
اهميتي بيش از
امور داخلي
پيدا كرد،
شهرهاي مجاور
مرزها به صورت
مقر حكومت در
آمدند؛ شهر رم
تماشاخانة
پيروزيها،
نمايشگاه
معماري
امپراطوري،
موزة اشياي
عتيقه و
شكلهاي سياسي
شد. زياد شدن
پايتختها و
تقسيم قدرت
وحدت اداري را
در هم شكست.
امپراطوري كه
بزرگتر از آن
شده بود كه
دولتمردانش
بتوانند آن را
اداره يا لشكريانش
از آن دفاع
كنند بتدريج
در معرض تجزيه
و تلاشي قرار
گرفت. گل و
بريتانيا كه
براي دفاع از
خود در برابر
ژرمنها و
اسكاتلنديها
بيياور
مانده بودند،
براي خود
«امپراطور»هايي
انتخاب كردند
و آنان را به
سلطنت رساندند؛
پالمورا در
زمان زنوبيا
مجزا شد، و
اندكي بعد
اسپانيا و
افريقا،
تقريباً
بدون مقاومت، تسليم
بربرها شدند.
در عهد
گالينوس سي
سردار در سي
ناحية
امپراطوري،
عملا مستقل از
قدرت مركزي،
حكم ميراندند.
در اين نمايش
دردناك قطعه
قطعه شدن كشوري
بزرگ، علل
داخلي نامرئي
نقش اصلي را
داشتند.
بربرهاي
مهاجم فقط
وارد جايي
شدند كه ضعف دروازة
آن را گشوده
بود، و انحطاط
زيست شناختي،
اخلاقي،
اقتصادي، و
دولتمردي
سياسي صحنه را
براي هرج و
مرج، دلسردي،
و فساد خالي
كرده بود.
از
خارج، سقوط
امپراطوري
روم غربي بر
اثر توسعه
طلبي و مهاجرت
هسيونگ ـ نو
يا هونها
[هياطله]
در آسياي شمال
غربي تسريع
شد. اين قوم كه
لشكريان و
ديوار چين
جلوي
پيشرويشان را
به سوي شرق
گرفته بودند،
رو به سوي غرب
كردند، و در
حدود سال 355 به
ولگا و جيحون
رسيدند. فشار
آنان سرمتهاي
روسيه را
واداشت كه در
بالكان رخنه
كنند؛ گوتها،
كه بدين ترتيب
عقب رانده شده
بودند، به سوي
مرزهاي روم
آمدند. آنان
اجازه يافتند
در آن سوي
دانوب در
موئسيا مستقر
شوند (376). در آنجا
چون كارمندان
رومي با ايشان
بدرفتاري ميكردند،
سر به شورش
برداشتند، در
آدريانوپل يك
سپاه بزرگ
رومي را شكست
دادند (378)، و
مدتي قسطنطنيه
را تهديد
كردند. در سال
400، آلاريك
ويزيگوتها را
از فراز
كوههاي آلپ به
داخل ايتاليا
رهبري كرد؛ و
در سال 410 اينان
روم را گرفتند
و غارت كردند.
در 429، گايسريك
واندالها را
براي فتح
اسپانيا و
افريقا آورد و
در 455 اينان روم
را گرفتند و
ويران كردند.
در 451، آتيلا
هونها را در
حملة به گل و
ايتاليا رهبري
كرد، در شالون
شكست خورد،
ولي لومباردي
را اشغال كرد.
به سال 472،
سرداري از
اهالي
پانونيا به
نام اورستس
پسر خود، رومولوس
آوگوستولوس ،
را امپراطور
خواند. چهار سال
بعد سربازان
مزدور بربر،
كه بر سپاه
روم تسلط
داشتند، اين
«آوگوستوس
كوچك» را خلع
كردند و
اودوآكر رهبرشان
را پادشاه
ايتاليا
ناميدند.
اودوآكر سروري
امپراطور
رومي
قسطنطنيه را
به رسميت شناخت،
و از طرف
امپراطور به عنوان
پادشاه دست
نشانده
پذيرفته شد.
امپراطوري
روم شرقي تا
سال 1453 دوام
يافت.
امپراطوري
روم غربي ديگر
پايان يافته
بود.
II –
دستاوردهاي
روم
توجيه
سقوط روم از
توجيه بقاي
طولاني آن
آسانتر است.
كار اصليي كه
روم به آنجا
رساند اين بود
كه دنياي
مديترانه را
فتح كرد،
فرهنگ آن را
پذيرفت، مدت
دويست سال به
آن نظم و رونق
و آرامش داد،
مدت دويست سال
ديگر جلوي
هجوم بربريت
را گرفت، و
پيش از مرگ
خويش ميراث
كلاسيك را به
دنياي غرب
انتقال داد.
روم در
فن حكمراني
رقيب نداشته
است. دولت روم هزار
جنايت سياسي
مرتكب شد:
بناي خود را
بر يك
اوليگارشي
خودپرست و
روحانيت
تاريك انديش
استوار ساخت؛
يك دموكراسي
از آزادمردان
به وجود آورد،
و سپس با فساد
و خشونت آن را
از ميان برد؛
و از ممالك
مفتوحة خود
براي تأمين
مايحتاج يك
ايتالياي
انگل بهرهكشي
كرد،
ايتاليايي كه
وقتي ديگر
نتوانست به بهرهكشي
ادامه دهد فرو
پاشيد. بعضي
جاها را، در
شرق و در غرب، تبديل
به ويرانهاي
تهي از جمعيت
كرد و نام اين
كار را صلح
نهاد. ولي در
ميان تمام اين
بديها نظام
قانوني با شكوهي
تشكيل داد كه،
از زمان تصدي
«ده مرد» تا عهد ناپلئون،
تقريباً در
سراسر اروپا
به زندگي و
ثروت امنيت، و
به صنايع تحرك
و تداوم
بخشيد. حكومتي
را با قواي
مقننه و مجرية
مجزا و مستقل
از هم قالب ريخت
كه شيوههاي
نظارت و تعادل
ميانشان
الهامبخش
واضعين قوانين
اساسي تا
دوران
انقلابهاي
امريكا و فرانسه
شد. براي مدتي
حكومت
سلطنتي،
آريستوكراسي،
و دموكراسي را
چنان با موفقيت
يكي ساخت كه
ماية تحسين
فيلسوفان،
مورخان،
اتباع خويش، و
دشمنانش شد.
در پانصد شهر شهرداريها
را بنيان
گذاشت، و دير
زماني به آنان
آزادي
شهرداري داد.
امپراطوري
خود را نخست با
حرص و بيرحمي،
و سپس با چنان
تسامح و چنان
عدالتي اداره
كرد كه اين
كشور پهناور
هرگز نظير آن
را نديده است.
تمدن را در
بيابان شكوفا
كرد و با
اعجاز ايجاد
صلحي پايدار
كفارة گناهانش
را داد. امروز
هم هدف
عاليترين
كوششهاي بشري
احياي «صلح
رومي» در اين
جهان آشفته
است.
در درون
چهارچوب
نظامي كه
عاليتر از آن
هرگز به وجود
نيامده است،
روم فرهنگي به
وجود آورد كه
اصل آن يوناني
ولي از لحاظ
كاربرد و
نتايج رومي
بود. روم بيش
از آن سرش گرم
كار حكومت بود
كه بتواند در
زمينة انديشهها
به اندازة
يونان
آفرينندگي از
خود نشان دهد؛
ولي با
قدرداني تمام
ميراث فني،
فكري، و هنري
را كه از
كارتاژ و مصر،
و از يونان و
مشرق زمين
دريافت كرده
بود، جذب كرد
و با پافشاري
در حفظش
كوشيد. روم
سبب ترقي علوم
نگشت، و در زمينة
صنعت نيز از
نظر فني
بهبودي ايجاد
نكرد، اما
دنيا را با يك
تجارت شكوفا
در روي
درياهاي امن و
شبكههايي از
راههاي محكم،
كه شريانهاي
زندگاني نيرومندي
شدند، غني
ساخت. در
امتداد اين
راهها، و از
فراز صدها پل
زيبا، تكنيكهاي
باستاني
كشاورزي،
صنايع دستي،
هنر، علم
ساختمانهاي
عظيم، روشهاي
بانكداري و سرمايهگذاري،
سازمان پزشكي
و
بيمارستانهاي
نظامي،
بهسازي
شهرها، و
انواع درختان
ميوه و جوز و گياههاي
كشاورزي يا
زينتي، كه از
مشرق زمين
آورده شدند تا
در مغرب ريشه
كنند،
گذشتند و به
دنياي قرون
وسطي و جديد
انتقال يافتند.
حتي اسرار
حرارت مركزي
بدين ترتيب از
جنوب گرم به
شمال سرد آمد.
جنوب تمدنها
را به وجود
آورده است، و
شمال آنها را
مسخر ساخته،
ويران كرده، و
يا به عاريت
گرفته است.
روم
آموزش و پرورش
را ابداع
نكرد، ولي آن
را، به مقياسي
كه پيش از آن
وجود نداشت،
توسعه داد، از
حمايت دولتي
برخوردارش
كرد، و دورة
تحصيليي را
شكل داد كه تا
زمان جوانان
به ستوه آمدة
ما دوام يافته
است. نه طاق،
نه طاق ضربي،
و نه گنبد،
هيچ يك از
ابداعات روم
نبود، ولي
آنها را چنان
جسورانه و با
شكوه به كار
برد كه از پارهاي
جهات معماريش
بينظير
مانده است؛ و
همة عناصر
كليساهاي
قرون وسطي در
باسيليكاهاي
آن تدارك ديده
شد. حجاري چهره
از ابداعات
روم نبود، ولي
به آن قدرت
واقعپردازانهاي
داد كه
يونانيان
كمال جو بندرت
به آن پايه رسيده
بودند. فلسفه
از ابداعات
روم نبود،
ولي در نزد
لوكرتيوس و
سنكا بود كه
فلسفة اپيكوري
و فلسفة رواقي
كاملترين شكل
خود را يافتند.
انواع ادبي و
حتي هجو از
ابداعات روم
نبود، ولي
كيست كه
بتواند نفوذ
سيسرون را در
فن خطابه و
رساله و سبك
نثر، نفوذ
ويرژيل را در
دانته و تاسو
و ميلتون…
نفوذ ليويوس و
تاسيت را در تاريخ،
و نفوذ هوراس
و يووناليس را
در درايدن و
سويفت و پوپ
بشايستگي
ارزيابي كند؟
زبان
روميان، با
تباهي بسيار
در خور
تحسيني، زبان
ايتاليا و
روماني و
فرانسه و
اسپانيا و پرتغال
و امريكاي
لاتين شده
است. نيمي از
دنياي
سفيدپوستان
به يكي از
زبانهاي
لاتيني سخن ميگويند.
زبان لاتيني
تا قرن هجدهم
به منزلة اسپرانتوي
علم، فضل، و
فلسفه در غرب
بود؛ به گياهشناسي،
و جانورشناسي
اصطلاحشناسي
بينالمللي
شايستهاي
داد؛ در
متنهاي مذهبي
و مراسم خوشآهنگ
كليساي رومي
هنوز زنده
است؛ در بسياري
از نسخههاي
طبي هنوز هم
به كار ميرود
و در جملهبنديهاي
حقوقي باقي
مانده است. به
طور مستقيم، و
بعد به توسط
زبانهاي روميالاصل،
باعث غنا و
نرمش زبان
انگليسي شد
(مثلا: regalis، regal، royal؛ paganus، pagan، peasant). ميراث
رومي ما در
زندگاني
جاريمان روزي
هزار بار تجلي
ميكند.
هنگامي
كه مسيحيت روم
را فتح كرد،
ساخت كليسايي
كليساي
مشركان،
عنوان و آداب
«پونتيفكس ماكسيموس»،
پرستش مهين
مام وعدة
بسياري
خدايان تسلي
بخش، احساس
وجودهاي فوق
طبيعي كه همه
جا حضور
دارند، شادي
يا شكوه
جشنوارههاي
باستاني، و
تشريفات آيين
بتپرستي
كهن، همه،
مانند خون
مادر در مذهب
جديد داخل
شدند، به طوري
كه روم به
اسارت درآمده
فاتح خود را
اسير كرد.
زمام حكومت و
مهارت حكمراني
از يك
امپراطوري
محتضر به يك
پاپ نشيني پرنيرو
انتقال يافت؛
قدرت بر باد
رفتة شمشير
شكسته را سحر
بيان تسلي بخش
از نو فتح
كرد؛ مبلغان
كليسا
جايگزين
لشكريان دولت شدند
و در تمام
جهات در طول
جادههاي روم
رفتند، و
ايالات
مفتوحة شورش
كرده، با
پذيرش
مسيحيت،
مجدداً
حاكميت روم را
به رسميت
شناختند. در
طي مبارزات
طولاني «عصر
ايمان»، قدرت
پايتخت
باستاني
پايدار و
روزافزون ماند،
تا اينكه در
دوران رنسانس
فرهنگ كلاسيك
از گور خود بيرون
آمد و شهر
جاويدان
دوباره مركز و
قلة زندگي،
ثروت، و
هنرهاي اين
جهان شد.
هنگامي كه در سال
1936 شهر رم
دوهزار و ششصد
و هشتاد و
نهمين سال بنياد
خود را جشن
گرفت، ميتوانست،
با نگاهي به
پشت سر،
شگرفترين
پيوستگي حكمراني
و تمدن را كه
تاريخ بشر به
خود ديده است بنگرد.
بادا كه باز
هم به پاي
خيزد
بر
گرفته از كتاب
تاريخ تمدن
ويل دورانت
انتشارات
علمي و فرهنگي