|
تقديم به روان پاك همسر نازنينم افسانه www.shariaty.com |
|||||
|
نوشته ها / كارهاي تصويري / كارهاي صوتي / عكس مجموعه هاي انتخابي پشتيباني |
فيلم ( ويدئو ) |
||||
شاه- اشراف- سپاه- قانون- كيفري وحشيانه- پايتختها- ايالات (ساتراپ نشينها)- هنر بزرگ اداره كردن
زندگي پارس به سياست و جنگ بيشتر از مسائل اقتصادي بستگي داشت، و ثروت آن سرزمين بر پاية قدرت بود، نه بر پاية صناعت؛ به همين جهت پايههاي دستگاه دولتي متزلزل بود، و به جزيرة كوچكي مينمود كه در وسط درياي وسيعي باشد وبر آن دريا حكومت كند، و اين حكومت و تسلط بنا و بنياد طبيعي نداشته باشد. سازمان شاهنشاهي، كه بر اين مجموعه تسلط داشت، از نيرومندترين سازمانها و تقريباً منحصر به فرد بود. بر رأس اين سازمان شخص شاه قرار داشت و، چون شاهاني در زير فرمان او بودند، به نام «شاه شاهان» يا «شاهنشاه» خوانده ميشد و جهان قديم به اين لقب اعتراضي نداشت، تنها يونانيان شاهنشاه پارس را «باسيلئوس»، يعني «شاه»، ميخواندند. قدرت مطلقه در دست شاه بود و كلمهاي كه از دهان وي بيرون ميآمد كافي بود كه هر كس را، بدون محاكمه و توضيح، به كشتن دهد- و اين راه و رسمي است كه بعضي از ديكتاتورهاي زمان حاضر نيز در پيش گرفتهاند؛ گاهي نيز به مادر يا زن سوگلي خويش اين حق فرمان قتل صادر كردن را تفويض ميكرد. كمتر، از ميان مردم و حتي اعيان مملكت، كسي را جرئت آن بود كه از شاه خردهگيري يا وي را سرزنش كند؛ افكار عمومي، در نتيجة ترس و تقيه، هيچگونه تأثيري در رفتار شاه نداشت. هرگاه شاه فرزند كسي را، در برابر چشم وي، با تير ميزد، پدر ناچار در برابر شاه سر فرود ميآورد و مهارت او را در تيراندازي ستايش ميكرد؛ كساني كه به امر شاه تنشان در زير ضربههاي تازيانه سياه ميشد، ازمرحمت شاهنشاه سپاسگزاري ميكردند كه از ياد آنان غافل نمانده است. اگر همة شاهان ايراني روح نشاط و فعاليت كوروش و داريوش اول را داشتند، ميتوانستند هم حكومت كنند و هم پادشاهي، ولي شاهان متأخر بيشتر كارهاي حكومت را به اعيان و اشراف زيردست خود يا به خواجگان حرمسرا وا ميگذاشتند و خود به عشقبازي و باختن نرد و شكار ميپرداختند. كاخ سلطنتي پر از خواجهسراياني بود كه از زنان حرم پاسباني ميكردند و شاهزادگان را تعليم ميدادند و، در آغاز هر دورة سلطنت جديد، دسيسههاي فراوان برميانگيختند.1 شاه حق داشت كه از ميان پسران خود هركدام را بخواهد به جانشيني برگزيند، ولي غالب اوقات مسئلة جانشيني با آدمكشي و انقلاب همراه بود.
آنچه دربارة قدرت شاه گفتيم از لحاظ نظري بود، ولي عملا اين قدرت به وسيلة نيروي
اعيان و اشراف مملكت، كه درواقع واسطة ميان دربار و مردم بودند، محدود ميشد. عادت بر اين جاري شده بود كه شش خانوادهاي كه با داريوش اول انقلاب كردند و بردياي غاصب را از ميان برداشتند امتيازات خاصي داشته باشند، و در مهمات امور كشور رأي آنان خواسته شود. بسياري از بزرگان در كاخ شاهي حاضر ميشدند و مجلسي تشكيل ميدادند كه شاه غالباً به نظر مشورتي آنان اهميت فراوان ميداد. املاك اختصاصي بسياري از ثروتمندان و بزرگان را شاه به ايشان بخشيده بود، و آنان در مقابل، هرگاه شاه فرمان بسيج ميداد، مرد جنگي و ساز برگ فراهم ميآوردند. اين اشراف در املاك خود تسلط بيحد و حساب داشتند و ماليات ميگرفتند و قانون ميگذاشتند و دستگاه قضايي در اختيارشان بود و براي خود نيروهاي مسلح نگاه ميداشتند.
ارتش پاية اساسي قدرت شاه و حكومت شاهنشاهي به شمار ميرفت، چه دستگاه شاهنشاهي تا زماني سرپا ميماند كه قدرت آدمكشي خود را محفوظ نگاه دارد. تمام كساني كه مزاج سالم داشتند، و سنشان ميان پانزده و پنجاه سال بود، ناچار بودند در هنگام جنگ به خدمت سربازي در آيند. يك بار چنان اتفاق افتاد كه پدر سه فرزند درخواست كرد كه يكي از آنان را از خدمت سربازي معاف دارند، و شاه در مقابل اين درخواست فرمان داد تا هر سه پسر او را كشتند؛ پدر ديگري چهار پسر خود را به ميدان جنگ فرستاد و از خشيارشا تقاضا كرد كه پسر پنجم او را براي رسيدگي به كارهاي كشاورزي نزد او بازگذارند؛ شاه فرمان داد تا آن پسر را دو پاره كردند، و هر پاره را در يك طرف راهي كه قشون از آن ميگذشت آويختند. سپاهيان، در ميان بانگ موزيك نظامي و فرياد تحسين مردمي كه سنشان از خدمت سربازي گذشته بود، به ميدان جنگ رهسپار ميشدند.
گل سرسبد سپاه گارد سلطنتي بود كه از دو هزار سوار و دو هزار پياده تشكيل ميشد، و همه از اشراف و بزرگان بودند و كارشان پاسباني شخص شاه بود. سپاه ثابت و فعال منحصراً از افراد پارسي و مادي تشكيل ميشد، كه به صورت دستههاي ثابت در مراكز مهم سوقالجيشي كشور مستقر ميشدند تا ماية آسايش خاطر مردم و برقراري امنيت باشند. ولي نيروي جنگي كامل مركب از دستههايي بود كه از تمام اقوام تابع شاهنشاهي بسيج ميشدند، و هر كدام به زبان خاص خود تكلم ميكردند، و با راه و رسم جنگاوري و سلاح مخصوص خويش به جنگ ميپرداختند. همان گونه كه سربازان از اقوام گوناگون بودند، سلاحها و ساز و برگ جنگ نيز اشكال مختلف داشت و در ميان آنها تير و كمان، شمشير، زوبين، خنجر، سرنيزه، فلاخن، كارد، سپر، كلاهخود، زره چرمي، زره آهني ديده ميشد؛ اسب و فيل، هر دو، را در جنگ به كار ميبردند؛ با ارتش، جارچيان، منشيها، خواجهسرايان، زنان روسپي و معشوقهها نيز به راه ميافتادند، و همراه آنان ارابههايي حركت ميكرد كه چرخهاي آنها را با داسهاي بزرگ مسلح كرده بودند. اين گونه لشكرهاي جرار، كه شمارة جنگاوران يكي از آنها در حملة خشيارشا به 1,800,000 نفر رسيد، هرگز يك وحدت كامل نداشتند؛ به همين جهت، چون نخستين علامات شكست آشكار ميشد، به صورت گروه پريشان و بيساماني در ميآمد. پيروزي چنان لشكري معلول فزوني شمارة آن بر سربازان دشمن، و هم از اين بود كه ميتوانستند بآساني جاي كشتگان را در صفهاي جنگ پركنند؛ ولي چون با سپاه منظمي
روبه رو ميشدند، كه افراد آن يك زبان داشتند و در تحت سازمان يكسان و منظمي ميجنگيدند، ناچار شكست ميخوردند؛ سرشكست خوردن پارسيان در جنگهاي ماراتون و پلاته همين بود.
در چنين دولتي حق و قانون منحصر به ارادة شاه و قدرت قشون بود؛ هيچ حقي در برابر اين حق محترم شمرده نميشد، و هيچ سابقه و سنتي، بدون اتكا برحكم شاه، ارزشي نداشت. پارسيها به آن فخر ميكردند كه قوانين ايشان تغييرناپذير است، و وعده يا فرمان شاه به هيچ وجه نبايد نقض شود. تصميمات و احكام شاه، در نظر آن مردم، همچون وحي و الهامي بود كه از جانب اهورمزدا به شخص شاه نازل ميشود؛ به اين ترتيب، قانون مملكت عنوان مشيت الاهي را داشت و سرپيچي از آن، سرپيچي از فرمان و خواست الاهي به شمار ميرفت. قوة عالية قضايي در اختيار شخص شاه بود، ولي شاه غالباً عمل قضاوت را به يكي از دانشمندان سالخورده واگذار ميكرد. پس از آن، محكمة عالي بود، كه از هفت قاضي تشكيل ميشد. پايينتر از آن، محكمههاي محلي بود كه در سراسر كشور وجود داشت. قوانين را كاهنان وضع ميكردند و، تا مدت درازي، كار رسيدگي به دعاوي نيز در اختيار ايشان بود؛ ولي، در زمانهاي متأخرتر، مردان و حتي زناني جز از طبقة كاهنان به اين گونه كارها رسيدگي ميكردند. در دعاوي، جز آنها كه اهميت فراوان داشت، غالباً ضمانت را ميپذيرفتند، و در محاكمات از راه و رسم منظم خاصي پيروي ميكردند. محاكم، همانگونه كه براي كيفر و جرايم نقدي حكم صادر ميكردند، پاداش نيز ميدادند و، در هنگام رسيدگي به گناه متهم، كارهاي نيك و خدمات او را نيز به حساب ميآوردند. براي آنكه كار محاكمات قضايي به درازا نكشد، براي هر نوع مدافعه مدت معيني مقرر بود كه بايد در ظرف آن مدت حكم صادر شود؛ نيز به طرفين دعوي پيشنهاد سازش از طريق داوري ميكردند، تا نزاعي كه ميان ايشان است به وسيلة داور، و به صورت مسالمتآميز، حل و فصل شود. چون رفته رفته سوابق قضايي زياد شد و قوانين طول و تفصيل پيدا كرد، گروه خاصي به نام «سخنگويان قانون» پيدا شدند، كه مردم در كارهاي قضايي با آنان مشورت ميكردند و براي پيش بردن دعاوي خويش از ايشان كمك ميگرفتند. در محاكمات، سوگنددادن و واگذاشتن متهم به روش آزمايش «اوردالي»1 نيز مرسوم بود. براي جلوگيري از رشوهدادن و گرفتن، و پاك نگاه داشتن دستگاه قضايي، اين كار را از جنايتهاي بزرگ ميشمردند، و مجازات دهنده و گيرندة رشوه، هر دو، اعدام بود. كبوجيه فرمان داد تا زنده زنده پوست يك قاضي فاسدي را كندند و بر جاي نشستن قاضي در محكمه گستردند؛ آنگاه فرزند همان قاضي را بر مسند قضا نشانيد، تا پيوسته داستان پدر را به خاطر داشته باشد و از
راه راست منحرف نشود.
بزههاي كوچك را با شلاق زدن- از پنج تا دويست ضربه- كيفر ميدادند: هر كس سگ چوپاني را مسموم ميكرد، دويست ضربه شلاق مجازات داشت، و هر كس ديگري را بخطا ميكشت، مجازاتش نود ضربه تازيانه بود. براي تأمين حقوق قضات غالباً، به جاي شلاق زدن، جريمة نقدي گرفته ميشد و هر ضربة شلاق را با مبلغي معادل شش روپيه مبادله ميكردند. گناههاي بزرگتر را با داغ كردن، ناقص كردن عضو، دست و پا بريدن، چشم كندن، يا به زندان افكندن و كشتن مجازات ميكردند. قانون، كشتن اشخاص را در برابر بزه كوچك، حتي بر شخص شاه، ممنوع كرده بود، ولي خيانت به وطن، هتك ناموس، لواط، كشتن، استمناء، سوزاندن يا دفن كردن مردگان، تجاوز به حرمت كاخ شاهي، نزديك شدن با كنيزكان شاه يا نشستن بر تخت وي، يا بيادبي به خاندان سلطنتي، كيفر مرگ داشت. در اين گونه حالات، گناهكار را ناچار ميكردند كه زهر بنوشد يا او را به چهار ميخ ميكشيدند يا به دار ميآويختند (در حين دار كشيدن، معمولا سر مجرم به طرف پايين بود) يا سنگسارش ميكردند يا، جز سر، تمام بدن او را در خاك ميكردند يا سرش را ميان دو سنگ بزرگ ميكوفتند يا به مجازاتي كه عقل نميتواند آن را باور كند، به نام مجازات «دو كرجي»1، كيفر ميدادند. بعضي از اين مجازاتهاي وحشيانه را تركاني كه بعدها بر سرزمين ايران مسلط شدند به ميراث بردند و خود، به عنوان ميراث، براي تمام بشريت بر جاي گذاشتند.
بر گرفته از كتاب تاريخ تمدن ويلدورانت جلد اول