|
تقديم به روان پاك همسر نازنينم |
|||||||
|
نوشته ها / كارهاي تصويري / كارهاي صوتي / عكس مجموعه هاي انتخابي پشتيباني |
فيلم ( ويدئو ) |
||||||
پيشرفت
دانش
1300-1517
I-
جادوگران
دو قرني كه
تاريخ آن به
طور اجمال در
فصول پيشين
اين كتاب
نگاشته شده
است، هنوز
بخشي از دوراني
است كه،
بنابرسنت،
قرون وسطي
ناميده ميشود
و ميتوان آن
را بتسامح
دوران حيات
اروپا از
قسطنطين تا كريستوف
كلمب (325-1492) دانست.
از آنجا كه
اكنون برآنيم
تا وضع علوم،
تعليم و
تربيت، و
فلسفه اروپاي
باختري را در
قرون چهاردهم
و پانزدهم به
طور مختصر
مورد بررسي
قرار دهيم،
بايد به ياد
داشته باشيم
كه، در اين
عهد، علوم
عقلي براي به
دست آوردن خاك
و هوا در جنگل
انبوه خرافه و
تعصب و ترس،
ناچار به
منازعه و تلاش
بود. در ميان
قحطي، وبا، و
جنگ، در هرج و
مرج نظام
ناپايدار و
ازهم گسيخته
حكومت پاپها،
مردم، از زن و
مرد، جواب و
علت
بدبختيهاي
غيرقابل تعقل
بشر را در
قواي مكنون و
اسرار آميز
ميجستند;
ميخواستند به
وساطت آنها نيرو
و قدرتي
سحرانگيز
براي ضبط و
ربط امور بيابند
و مفرو
گريزگاهي
مرموز جهت
گريختن از
واقيعت تلخ و
ناگوار به دست
آورند. در
ميان سحر و جادوگري،
احضار مردگان
و كفبيني،
گفتن حوادث به
وسيله جمجمه
خواني و عدد
خواني و عيبگويي
و تطير و
پيشگويي،
تعبير خواب و
قران سرنوشتساز
ستارگان،
استحاله هاي
شيميايي و شفا
بخشيهاي
معجزه آسا،
وقواي مكنونه
حيواني و معدني
و گياهي، حيات
عقلاني جامعه
پيشرفتي مشكوك
و مخاطره آميز
داشت. همه اين
كارهاي عجيل و
غريب تا زمان
ما جاويد و
پايدارمانده
اند; و هر يك از
ما، پنهاني،
به يكي از آن
امور و معتقدات
پا يبنديم;
چيزي كه هست،
نفوذشان در
اروپاي امروز
به پاي سلطه
شان در قرون
وسطي نميرسد.
در احوال
ستارگان نه
تنها براي
راهنماييهاي دريايي
و يا تعيين
زمان اعياد
مذهبي، بلكه
براي پيشگويي
اتفاقات و
وقايع زميني و
سرنوشتهاي
فردي نيز
مطالعه ميشد.
تاثيرات نافذ
و ساري آب و
هوا و فصول،
ارتباط ميان
جذر و مد دريا
با ماه، قمري
بودن حيض
زنان، و
وابستگي و
ارتباط فلاحت
و كشاورزي با
اوضاع و احوال
آسمان، ادعاي
علم احكام
نجوم را، مبني
براينكه از
روي كيفيت
آسمان امروز
ميتوان حوادث
فردا را پيش
بيني كرد،
ادعاي
موجهي
جلوه ميداد.
چنين
پيشگوييهايي
به طور مرتب و
منظم چاپ
ميشدند (مثل
حالا) و
خواننده حريص
و آزمند بسيار
داشت. شاهان و
شاهزادگان
پرواي آن
نداشتند كه به
لشكركشي،
جنگ، سفر، و
يا پي افكندن
بنايي
بپردازند،
مگر آنكه
منجمان و اخترشناسان
به آنها
اطمينان
ميدادند كه
ستارگان درمقام
سعدند. هنري
پنجم، پادشاه
انگلستان، براي
اطلاع از وضع
آسمان، هميشه
اسطرلابي با خود
همراه داشت، و
هنگامي كه
ملكه وضع حمل
ميكرد، زايجه
و طالع كودك
را از روي آن
ميديد. در دربار
روشنفكر
ماتياس
كوروينوس،
علماي علم
احكام نجوم
همان اندازه
گرامي بودند
كه اومانيستها.
مردم
معتقد بودند
كه اختران را
فرشتگان راهنمايي
ميكنند، و هوا
پر است از
ارواح نامرئي
كه برخي
بهشتيند و
بعضي دوزخي.
شياطين و
ديوان در همه
جا، بويژه
درميان بستر
اشخاص، كمين
كرده اند;
بعضي از مردها
احتلام خود، و
بعضي از زنها
آبستنيهاي
بيمناسبت خود
را بدانها
منسوب
ميداشتند; و
عالمان الاهي
نيز به واقعيت
اين
همخوابيهاي
دوزخي به چشم
قبول مينگريستند.
افراد ساده
لوح و
زودباور،
درهر قدم و در
هر لحظه،
ميتوانستند
قدم از دنياي
محسوس به عالم
موجودات و
قواي جادويي
گذارند. هر شي
طبيعي داراي
صفات و
خصوصياتي فوق
طبيعي بود.
كتابهاي
مربوط به سحر
و جادو جزو
((پرفروشترين))
كتابهاي روز
بودند.
اسقف
كائور را به
اتهام
جادوگري
شكنجه كردند،
تازيانه
زدند، و پس از
آنكه اعتراف
نمود كه مجسمه
مومي پاپ يو
آنس بيست و
دوم را
سوزانده است
تا خود او نيز
طبق قانون
جادو چون
تنديسش
بسوزد، زنده
زنده
سوزانيدند (1317).
مردم معتقد
بودند كه اگر قرص
فطير عشاي
رباني را كه
كشيش متبرك
ساخته است
بشكافند، از
آن خون مسيح
ميچكد.
شهرت
كيمياگران
دستخوش فترت و
زوال گشته بود،
اما تحقيقات
پرارج و مغلطه
هاي پرزرق و برق
آنها همچنان
ادامه داشتند.
در همان حال
كه فرمانهاي
شاهان و پاپها
داغ بطلان
برپيشانيشان
ميزدند، برخي
از شهرياران
را، با وعده
آنكه علم
كيميا خزاين
به ته رسيده
آنها را از نو پر
خواهد ساخت،
به جانبداري
از خود
ميفريفتند; و
مردم ساده
((طلاي خوردني))
ساخته آنهارا،
كه ضمانت شده
بود همه چيز
را شفا ميبخشد
البته جز ساده
لوحي را
ميبلعيدند.(طلا
هنوز هم به
وسيله
بيماران و
پزشكان براي
معالجه باد مفاصل
به كار ميرود.)
علم پزشكي، در
هر قدم، باعلم
احكام نجوم و
الاهيات و
دغلكاري
حكيمباشيها
مجادله و
منازعه داشت.
تقريبا همه پزشكان
علت مرض را با
آن صورت فلكي
كه بيمار در آن
زاده شده، يا
مبتلا به مرض
گشته بود
مرتبط ميدانستند;
از اين روي،
شگفت نبود اگر
گي دوشولياك
جراح بزرگ آن
عصر نوشت (1363):
((اگر در وقتي
كه قمر در برج
ثور است كسي
در ناحيه گردن
زخم بردارد،
جراحتش خطر
ناك است.)) يكي
از قديميترين
اسناد چاپي در
اين باره، تقويمي
است كه در 1462 در
ماينتس چاپ
شده و در آن،
از نظر نجومي،
ساعات سعد
براي گرفتن
خون معين گشته
اند. امراض
مسري را بيشتر
نتيجه اقتران
منحوس
ستارگان
ميدانستند.
ميليونها تن
از
مسيحيان،
شايد به علت
آنكه از پزشكي
خيري
نميديدند،
متوجه
درمانهاي
ايماني شدند.
هزاران تن از
كساني كه به
مرض خنازير
گرفتار بودند
به نزد پادشاه
فرانسه يا
انگلستان
ميرفتند تا بر
اثر مسح آنان
شفا يابند.
ظاهرا آغاز
اين رسم با
لويي يازدهم
بود كه تقدس و
پارسامنشي وي
مردم را بدين
اعتقاد
ميافكند كه
ميتواند به
كارهاي معجزه
آسا دست يازد،
و تصور ميكردند
كه اين قدرت
او به اعقاب و
جانشينانش
رسيده است و
فيض آن از
طريق ايزابل
دو والوا، ما
در ادوارد
سوم، شاهان
انگلستان را
هم شامل گشته است.
عده بيشتري
براي شفا به
زيارت قبور
قديسان
ميشتافتند، و
برخي از
قديسان را به
صورت متخصص
درمان در
آوردند. مثلا
نمازخانه سن
ويتوس پاطوق
بيماران
داالرقص بود،
زيرا وي را
متخصص درمان
اين بيماري
ميدانستند.
قبر پير دو
لوكزامبورگ،
كاردينالي كه
در هجدهسالگي
بر اثر رياضت
مرده بود،
مقصد و خانه
حاجات شد و،
ظرف پانزده
ماه پس از
مرگش، از
خاصيت معجزه
انگيز
استخوانهايش،
1964 تن بيمار شفا
يافتند.
حكيمباشيهاي
حقه باز
كارشان رواج
گرفت، اما
قانون سد
راهشان شد. در
سال 1382 راجر
كلرك را كه
ادعا ميكرد
امراض را با
به كار بردن
افسونهايي
درمان ميكند،
محكوم ساختند
كه ظروف قاروره
بر گردنش
آويزند و
سواره بر گرد
شهر لندن
بگردانند.
بيشتر
اروپاييان به
سحر و جادو،
يعني قدرت اشخاص
در مطيع ساختن
ارواح پليد و
كمك گرفتن از آنها،
اعتقاد
داشتند. قرون
تيرگي، از اين
لحاظ، نسبتا
دوره روشنگري
بود: قديس
بونيفاكيوس و
قديس آگوبار
اعتقاد به
جادوگري و سحر
را گناه و
باطل شمردند; شارلماني
براي متهمان
به سحر و
جادو، كيفر اعدام
معين كرد; پاپ
گرگوريوس
هفتم تفتيش و
استنطاق
جادوگران را
به بهانه عامل
بروز طوفان يا
وبا بودن
ممنوع ساخت.
ولي تاكيدي كه
وعاظ و روحانيان
بر واقعيت
دوزخ و حيله
ها و خدعه هاي
شيطان
ميگذاشتند،
برا اعتقاد
مردم به حضور
آني و شريرانه
و همه جايي
شيطان يا يكي
از يارانش
ميافزود.
اتهام
جادوگري دامن
بسياري از
مردم را از هر
طبقه و دسته،
از جمله پاپ
بونيفا كيوس
هشتم، گرفت.
در سال 1315،
آنگران دو
مارينيي را،
كه يكي از
اشراف بود، به
جرم ساحري به
دار آويختند;
و در 1317 پاپ
يوآنس بيست و
دوم دستور داد
اشخاص مختلف و
ناشناسي را
كيفر دهند
اينان متهم
بودند كه با
استمداد از
شياطين، قصد
جان پاپ را
كرده اند.
يوآنس، مكرر
توسل به
شياطين را
مردود شمرد و
دستور به مجازات
مرتكبين داد،
ليكن مردم
احكام او را تاييدي
بر اعتقاد
خويش به وجود
و قابل حصول
بودن قواي
شيطاني تاويل
ميكردند. پس
از سال 1320 بر
شمار متهمان
به سحر و جادو
افزوده شد، و
بسياري از
آنها مصلوب يا
زنده زنده
طعمه حريق شدند.
در فرانسه،
اين عقيده
شايعي بود كه
شارل ششم را
به وسيله جادو
ديوانه كرده
اند. دو ساحر
گير افتادند و
عهدهدار شدند
كه عقل وي را
بدو
بازگردانند;
چون توفيق
نيافتند، هر
دو را گردن
زدند (1397). در سال 1398
مدرسه
الاهيات دانشگاه
پاريس رساله
اي شامل بيست
و هشت بند منتشر
كرد كه جادو و
سحر را محكوم
ميكرد، اما اثرات
اتفاقي آن را
مسلم ميدانست.
ژرسون بحث در
باب وجود
يا اعمال
شيطان را بدعت
اعلام داشت.
جادوگري
فن به كار
بردن جادو به
وسيله اشخاصي بود
كه، به پندار
مردم، در
مجامع شبانه
يا در ايام
سبت، شيطان
را، به عنوان
پادشاه
ديواني كه
آنها
ميخواستند به
فرمان خود
درآورند، ميپرستيدند.
به عقيده عوام
الناس،
جادوگران كه معمولا
زن، بودند. در
ازاي اين
پرستش، بر
قواي طبيعي
دست مييافتند
و آنگاه، براي
آنكه بدبختي و
مصيبت بر سر كسي
بياورند،
قوانين طبيعي
رانقض
ميكردند. دانشمنداني
چون اراسموس و
تامس مور
واقعيت جادوگري
را قبول
داشتند; بعضي
از كشيشان
كولوني در
حقيقت آن
مشكوك بودند;
دانشگاه
كولوني آن را
تاييد كرد.
اغلب خدام
كليسا مدعي
بودند (و تاريخنويسان
عامه نيز تا
حدي با آنها
همعقيده اند)
كه ديدارهاي
پنهاني شبانه
دستاويزي براي
روابط
نامشروع و بي
بندو باري
جنسي و كشاندن
جوانان به فسق
و فجور بوده
است. بسياري
از جادوگران
يا به علت
تخيلات
واوهام جنون آميز،
يا براي رهايي
از عذاب و
شكنجه، به
كارهاي
شيطانييي كه
آنها را
بدانها متهم
ميداشتند
اعتراف
ميكردند; نيز
ممكن است كه
اين ((سبتهاي
جادوگران))
حكم فرصت و
استمهالي را
براي مسيحيت
ستمديده و زجر
كشيده داشته،
و يا پرستش نيمه
تفنني و نيمه
انقلابي
شيطان در برابر
آن خداي
بيرحمي بوده
كه بسياري از
لذات را محدود
دانسته و
بسياري از
ارواح را به
عقبات دوزخ
محكوم ساخته
بود، و يا
اينكه اين
آيينهاي پنهاني
يادآور و
تاييدبخش
آيينها و
جشنهاي مشركانه
مربوط به
خدايان زمين و
كشتزار و
جنگل، يا
حاصلخيزي و
زايش، و يا
باكوس،
پرياپوس،
كرس، و فلورا
بوده اند.
محاكم
كشوري و
كليسايي براي
سركوب ساختن
آنچه كه به
نظرشان كفر
آميزترين
شرارتها وتبه
كاريها بود
همدست شدند.
چند تن از
پاپها در سالهاي
1374، 1409، 1437، 1451، و
بويژه پاپ
اينوكنتيوس
هشتم در 1484 عمال
دادگاه تفتيش
افكار را مامور
ساختند تا با
جادوگران به
مثابه ملحدان
لجام گسيخته
رفتار كنند،
زيرا جرايم و
دسيسه ها يشان
ثمره
كشتزارهاي
زمين و
زهدانهاي زنان
را ميخشكاند،
و دعاوي و
لافهايشان
ممكن بود همه
جامعه را به
ديو پرستي
بكشانند.
پاپها، كلمه،
به كلمه به
جمله اي از
سفر خروج استناد
ميكردند (18023) كه
ميگفت:
((جادوگر را
زنده مگذار.)) با
وجود اين،
دادگاههاي
روحاني پيش از
سال 1446 چندان
سخت
نميگرفتند و
به مجازاتهاي
كوچك بسنده
ميكردند، مگر
آنكه مجرم
بخشوده شده اي
دوباره مرتكب
جرم ميشد. در
سال 1446 دادگاه
تفتيش افكار
چندتن جادوگر
را در
هايدلبرگ
سوزانيد; در 1460
دوزاده مرد و
زن را در آراس
به كام آتش
افكند; نام
وودوا، كه
بدانها و به
طور كلي به
بدعتگذاران
(والدوسيان) و
جادوگران
فرانسه داده
شد، چندان
باقي ماند تا
پس از گذشتن
از اقيانوس
اطلس به لغت
وودوئيسم، براي
اطلاق به
جادوگري
سياهان در مستعمره
نشينهاي
فرانسه در
امريكا،
موجوديت
بخشيد. در سال 1487
يا كوب
شپرنگر، مفتش
دومينيكي
دستگاه تفتيش
افكار كه از
اشاعه علني
جادوگري
ميترسيد، يك
راهنماي رسمي
براي تعقيب و
پيدا كردن
جادوگران
منتشر كرد به
نام پتك ساحران.
ماكسيميليان
اول، كه در آن
زمان شاه روميها
بود، در مقدمه
اين
((بزرگترين و
عجيبترين ياد
بود خرافات
جهان)) نامه
توصيه آميزي
نوشت. شپرنگر
مينويسد كه
اين زنان
تبهكار با بهمزدن
مايه
اهريمنانه اي
در يك ديگ، و
يا به وسايل
ديگر،
ميتوانند
افواج ملخ و
كرمهاي ميوه را
براي خوردن و
نابود كردن
خرمني احضار
كنند;
ميتوانند
مردان را از
نظر جنسي
ناتوان و زنان
را عقيم
سازند;
ميتوانند شير
زنان را خشك
گردانند، يا
جنيني را ساقط
كنند; تنها با
يك نگاه
ميتوانند عشق
يا نفرت، و
مرگ يا بيماري
پديد آورند.
بعضي از آنها
كودكان را
ميدزدند،
كباب ميكنند،
و ميخورند.
ميتوانند اشيا
را از مسافات
دور ببينند، و
چگونگي هوا را
پيشگويي كنند;
ميتوانند خود
يا ديگران را
به صورت
حيوانات وحشي
درآورند.
شپرنگر متعجب
است كه چرا
زنان بيشتر از
مردان به
جادوگري
ميپردازند، و
جوابي كه به
نظرش ميرسد آن
است كه زنان
سبكمغزتر و
حساستر از
مردانند، و
ميافزايد كه،
علاوه بر اين،
زنها هميشه
آلت دست شيطان
بودهاند. وي،
در طي پنج
سال، چهل و
هشت تن از اين
گونه زنان را
سوزانيد. از
زمان او به
بعد، حمله
روحانيت و
كليسا بر سحر
و جادوگري شدت
يافت و در قرن
شانزدهم، تحت
نظارت
كاتوليكها و
پروتستانها
هر دو، به اوج
خود رسيد. در
اين گونه
درنده
خوييهاي
خوفناك،
اعصار نوين بر
قرون وسطي
پيشي گرفته
اند. در 1554 يكي از
ماموران
تفتيش افكار
لاف زده بود
كه دستگاه مقدس
تفتيش افكار،
در طي 150 سال،
دست كم 30,000
جادوگر را سوزانيده
است، وگر نه
تمام جهان را
به نابودي ميكشاندند.
در اين عهد
كتابهاي
بسياري در رد
و ابطال
خرافات نوشته شدند
كه خود همگي
شامل خرافات
بودند.
آگوستينو
تريونفو
رساله اي خطاب
به پاپ كلمنس
پنجم نوشت و
وي را به
غيرقانوني
شمردن كارهاي
مكنونه توجه
داد، اما خود
تريونفو
معتقد است كه
اگر پزشكي،
موقع معين و
خاصي از گردش
ماه، فصد كند،
غيرقابل
بخشايش است.
پاپ يوآنس
بيست و دوم
حملات شديدي
به كيمياگري (1317)
و جادوگري (1327) نمود.
وي از شيوع و
تداول روز
افزون آنچه كه
قرباني كردن
در راه شياطين
ميشمرد، از
پيمان بستن با
ابليس، و از
ساختن مجسمه و
حلقه و شربت
براي اغراض
جادويي دل
خوني داشت و
تمام كساني را
كه بدين كارها
پرداختند تكفير
كرد، اما حتي
خود وي نيز به
تاثير احتمالي
اين اعمال
معتقد بود.
بزرگترين
دشمن علم احكام
نجوم، در اين
عهد، نيكول او
رسم بود كه در سال
1382، هنگامي كه
سمت اسقفي
ليزيور را
داشت، درگذشت.
وي به علماي
علم احكام نجوم،
كه
نميتوانستند
جنس كودك
متولد نشده را
معين كنند،
اما بعد از
تولد او
سرنوشتش را در
عالم خاكي
پيشگويي
ميكردند،
ميخنديد. او
رسم ميگفت كه
چنين
طالعبينيهايي
داستان
پيرزنهاست.
وي، پس از
چهارده قرن،
مساعي و
كوششهاي سيسرون
را تكرار كرد
و كتاب درباره
پيشگويي را برضد
فالگيران
خوابگزاران،
و امثال آنها
نوشت. وي در
گرما گرم
مشكوك بودن
نسبت به علوم
غريبه قبول
ميكند كه برخي
از حوادث را
ميتوان به
عنوان كار
شياطين يا
فرشتگان
توجيه كرد.
عقيده به ((چشم
زخم)) را قبول
داشت; و گمان
ميبرد كه اگر
يك آدم جاني
به درون آينه
اي بنگرد،
آينه كدر
ميشود، و يك
نگاه آدم ((تيز
چشم)) ميتواند
ديواري را
سوراخ كند. وي
معجزاتي را كه
در كتاب مقدس
داستانشان
آمده است
ميپذيرد، اما
هر جا كه علل
طبيعي كافي
براي ايجاد
حادثه اي
درميان است
توجيه آن را
برمبناي علل
فوق طبيعي رد
ميكند. نيكول
ميگويد
بسياري از
مردم، به علت
عدم آشنايي با
علل و جريانات
طبيعي، فورا
جادو را باور
ميكنند. آنها،
تنها با
شنيدن، آنچه
را كه نديده
اند ميپذيرند
و از اين راه
يك افسانه مثل
افسانه
جادوگري كه از
طناب معلقي در
هوا بالا
ميرفت به صورت
يك عقيده
عمومي
درميآيد (اين
قديمترين
اشاره اي است
كه به افسانه
بالا رفتن از
طناب شده است).
او رسم
استدلال
ميكند و نتيجه
ميگيرد كه شيوع
و تداول عمومي
يك عقيده
نميتواند
دليل واقعيت
آن باشد. حتي
اگر عده زيادي
از مردم ادعا
كنند كه شاهد
حادثه اي بوده
اند كه مخالف
تجربيات
طبيعي ماست،
بايد در قبول
آن ترديد روا
داريم. زيرا
حواس آدمي سخت
خطا پذيرند. رنگ،
شكل، وصداي
اشيا با
مسافت،
روشني، و وضع عضو
حاسه تفاوت
ميكند. ممكن
است شيئي كه
در حالت سكون
است متحرك به
نظر آيد و،
برعكس، آنچه كه
در حال حركت
است ساكن به
نظر رسد; يك
سكه در ته ظرف
پراز آبي
دورتر
مينمايد تا همان
سكه در يك ظرف
خالي. به
علاوه، ما
ادراكاتمان
را از راه
تصديق و حكم
تعبير و تفسير
ميكنيم، و اين
نيز خود
ميتواند سبب
اشتباه شود. او
رسم ميگويد
همين خطاهاي
حواس و قضاوت
ميتوانند
بسياري از
امور عجيب و
غريب را، كه
به قواي فوق
طبيعي يا
جادويي نسبت
داده شده اند،
توجيه كنند.
با وجود
چنين
پيشرفتهاي
دليرانه به
سوي يك روح
علمي، خرافه
هاي قديم
همچنان باقي
ماندند، يا
فقط تغيير
صورت دادند.
اعتقاد به
خرافات تنها
منحصر به توده
عوام نبود;
ادوارد سوم،
پادشاه
انگلستان،
براي به دست
آوردن
پيالهاي كه بدو
اطمينان داده
بودند متعلق
به پطرس حواري
بودهاست مبلغ
هنگفتي پرداخت.
به شارل پنجم،
پادشاه
فرانسه، در
سنت شاپل
پياله اي نشان
دادند كه مدعي
بودند محتوي مقداري
از خون مسيح
است; شارل از
دانشمندان و عالمان
الاهي پرسيد
كه آيا اين
امر حقيقت
دارد، و آنها
با احتياط
جواب مثبت
دادند. در چنين
محيطي بود كه
تعليم و
تربيت، علم،
پزشكي، و
فلسفه براي
رشد و ترقي
نزاع ميكردند.
آموزگاران
ترقي
تجارت و صنعت
سبب رونق
تعليم و تربيت
شد. سوادآموزي،
در نظام
كشاورزي تجمل
گرايي مسرفانه
اي بود، اما
در دنياي
متمدن
بازرگاني ضرورت
كامل داشت.
قانون، با
اندكي درنگ
و تامل، اين
تغيير را
پذيرفت. در
انگلستان
مالكان و
خاوندان
فئودال از
ريچارد دوم
خواستند (1391) كه
اجراي قانون
پيشين را
دستور دهد;
همان قانوني
را كه مطابق
آن سرفها حق
نداشتند بدون
رضايت خاوند
فرزندشان را
به مدرسه
فرستند، و اگر
هم
ميفرستادند،
مجبور بودند
جبران كار او
را بنمايند.
ريچارد در
خواست آنها را
نپذيرفت، و در
زمان سلطنت
جانشين او فرماني
صادر شد كه هر
پدر و مادري
ميتوانند
فرزندان خود
را به مدرسه
بفرستند. بر
اثر قانون آزادي
تعليم و
تربيت، مدارس
ابتدايي
افزايش يافتند.
در روستاها،
مدارس وابسته
به ديرها داير
ماندند; در
شهرها،
دبستانها به
همت كليساها،
بيمارستانها،
موقوفات، و
اصناف تاسيس گشتند.
حضور در ين
مدارس، حتي در
روستاها، اختياري
اما عمومي
بود. معمولا
معلمان از
جمله كشيشان
بودند، اما در
قرن چهاردهم
شماره مربيان
غير روحاني
فزوني گرفت.
تاكيد برنامه
درسي
بركاتشيسم،
اعتقادنامه،
نمازهاي
اصلي، خواندن،
نوشتن، حساب،
آواز، و شلاق
زدن بود. حتي
در
دبيرستانها،
تازيانه و
سيله تعليم و
تربيت بود. يك
دانشمند علوم
الاهي ميگفت:
((روح كودكان
را بايد مطيع
شناخت.)) و
والدين با او
همعقيده
بودند، و شايد
هم چنين باشد.
اگنس پاستن به
معلم سرخانه
پسر تنبلش
دستور داد تا
چنانكه اصلاح
نشد، ((او را
بزند)) و گفت كه
((من دوستتر
ميدارم كه وي
در زير ضربات
چوب معلم
بميرد تا
اينكه بر اثر
قصور و ناداني
به چاه هلاكت
درافتد.)) در
دبيرستانها
آموزش دروس
ديني ادامه
يافت و
گراماتيكا،
كه نه تنها دستور
زبان (گرامر) و
انشا، بلكه
زبان و ادبيات
پيراسته
كلاسيك روم را
هم شامل بود،
افزوده شده
شاگردان پسر
بچه هاي متوسط
با بيتفاوتي، خواندن
و نوشتن
لاتيني را به
عنوان موضوعي
ضروري براي
تجارت خارجي و
نيز مشاغل
كليسايي ميآموختند.
بهترين
دبيرستانهاي
اين عهد آنهايي
بودند كه در
پست بومان و
آلمان توسط
فرقه ((برادران
همزيست))
تاسيس شدند.
يكي از اين
دبيرستانها
در دونتر 2000
شاگرد داشت.
ويليام
آوويكم، اسقف
ثروتمند و
فعال وينچستر
باتاسيس نخستين
مدرسه دولتي
رايگان در
انگلستان (1372)،
سابقه پسنديدهاي
به جاي گذشت:
بزرگان، به
طريق اعانه
خصوصي يا
عمومي، به
مدرسه كمك ميكردند
تا وسايل
تحصيلات
مقدماتي را
براي عده
محدودي از
كودكان
برگزيده
فراهم سازد.
هنري ششم، به
تقليد از اين
كار، مدرسه
ايتن را با قدرت
مالي بسيار
زيادي بنيان
نهاد (1440) تا
شاگرداني را
كه ميخواستند
وارد كينگز
كالج كيمبريج
شوند آماده
سازد.
تعليم و
تربيت زنان از
مرحله
ابتدايي تا
بالا، به
استثناي
معدودي از
بزرگزادگان،
محدود و منحصر
به خانه بود.
بسياري از
زنان طبقه
متوسط، مانند
مارگارت پاستن،
به نوشتن
انگليسي سليس
و روان قادر
شدند، و
معدودي تا حدي
با ادبيات و
فلسفه آشنايي
پيدا كردند.
پسر بچه هاي
اشراف يا تعليماتي
وراي آنچه در
مدرسه بود
تربيت
مييافتند. تا
هفتسالگي زير
دست زنان خانه
تعليم ميگرفتند،
سپس به عنوان
غلام بچه به
نزد
خويشاوندان و
يا بزرگان
همجوار
فرستاده
مي شدند. در
آنجا، بركنار
از محبتهاي زياد،
خواندن، نوشتن
واجبات
مذهبي، و آداب
و رسوم
اجتماعي را از
خانمها و كشيش
محل
ميآموختند. در
چهاردهسالگي
به مقام
سپرداري
خدمتگزاري و
ملازمت خداوندگار
و مخدوم خود
ميرسيدند.
اكنون سواري،
تيراندازي،
راه و رسم
شكار، نيزه
پراني، و
جنگجويي را
فرا ميگرفتند
و دانش كتابي
را به فرود
دستان خويش وا
ميگذاشتند.
در اين
ميان، يكي از
گراميترين
ميراثهاي قرون
وسطي، يعني
دانشگاه، در
كار ترقي و
تكامل بود. در
آن حال كه آتش
شوق ساختن
كليساها و
بناهاي مذهبي
به سردي
ميگراييد،
شور و حرارت
تاسيس كالج و
مدرسه بالا
ميگرفت. در
اين عهد،
آكسفرد شاهد
تاسيس
نيوكالج،
كوينز كالج، و
كالجهاي
اكستر، اوريل،
لينكن، آل
سولز،
ماگدالن،
بريزنوز، كورپوس
كريستي، و
مدرسه
الاهيات بود.
اين موسسات
هنوز كالج به
معناي امروزي
نبودند، بلكه
تالارها و
اماكني براي
سكونت
شاگردان
برگزيده بودند.
تها يك دهم
دانشجويان
آكسفرد در
آنها ميزيستند.
بيشتر
درسهاي
دانشگاهي را،
در كلاسهاي
مدارس و يا
سالنهاي
سخنراني
پراكنده در
شهر، روحانيون
آموزش
ميدادند.
راهبان فرقه
هاي بنديكتيان،
فرانسيسيان ،
دومينيكيان،
و ديگر فرايارها
در آكسفرد
براي خود
كالجهايي
داشتند. برخي
از نامورترين
مردان قرن
چهاردهم از اين
آكادميهاي
رهباني بيرون
آمدند;
دانزسكوتس و
ويليام آكمي،
كه هر دو بر
الاهيات اصيل
آيين لطماتي
وارد آوردند
از آن
جملهاند.
دانشجويان
حقوق در اينس
آوكورت، در
لندن، از
تعليم و تدريس
آنها
برخوردار
شدند.
در آكسفرد
ميان
شارمندان و
رداپوشان
دانشگاه هيچ
گونه عشق و
علاقهاي نبود.
در 1355 دشمني
اردوهاي
متخاصم به جنگ
علني كشيد، و
چندان قهرمان
به قتل رسيدند
كه آن سال به
سال قتل عام
بزرگ مشهور
شد. با آنكه
شلاق و
تازيانه زدن
دانشجويان در
دانشگاههاي
انگلستان
آغاز شده بود
(1350)، محصلين سخت
نافرمان و
زحمت افزا
بودند. از آنجا
كه زور آزمايي
و ورزش در
داخل دانشگاه
قدغن بود،
جوانان
نيرويشان را
صرف كفر گويي،
ميگساري، و
هرزگي
ميكردند; از
دولت سر آنها
ميخانهها و
روسپيخانهها
روزگار
پررونقي
داشتند،
شماره
دانشجوياني
كه در آكسفرد
حضور
مييافتند از
اوجي كه در قرن
سيزدهم داشت
فروافتاد و به
حدود هزار تن
رسيد; و پس از
دفع ويكليف، بر
اثر نظارت
اسقفان بر
آكسفرد، از
آزاديهاي دانشگاهي
سخت كاسته شد.
كيمبريج
ازمباحثات
ويكليف و هراس
لالردها سود
فراوان برد.
محافظه كاران
پسرهاي خود را
از آكسفرد
بيرون آوردند
و به دانشگاه
جديد كيمبريج
فرستادند; به
اين طريق، در
آخر قرن
پانزدهم، اين
دو موسسه
شاگردان
يكساني
داشتند. كينگز
كالج، كوينز كالج،
سنت كاترينز
كالج، جسس
كالج، كريستز
كالج، سنت
جانز كالج، و
كالجهاي جديد
ديگري چون كالجهاي
مايكل هاوس،
يونيورسيتي
يا كلير، پمبروك
گانويل و
كايوس،
ترينيتي، و
كورپوس كريستي،
در
كناره
رودكم، ساخته
شدند. اينها
مانند تالارهاي
مسكوني
دانشگاه
آكسفرد،
تبديل به كالج
به معناي
امروزي آن
شدند; و در طي
قرن پانزدهم معلمان
بيشتري آنها
را براي تدريس
برمي گزيدند و
شاگردان
بيشتري در
آنها گرد
ميآمدند. كلاسها
از ساعت شش
صبح آغاز
ميشدند و تا
پنج بعداز ظهر
ادامه داشتند.
در اين ميان، ايرلند
و اسكاتلند
نيز، با وجود
بنيه ضعيف ماليشان،
دانشگاههاي
سنت اندروز،
گلاسگو،
ابردين، و
ترينيتي كالج
دوبلن را پي
افكندند چهار
دانشگاهي كه مقدر
بود، نسل بعد
نسل، نوابغي
تحويل دنياي
عقلي
مجمعالجزاير
بريتانيا دهند.
در
فرانسه،
تعليم و
تربيت، مانند
همه چيزهاي ديگر،
از جنگ صد
ساله صدمه
فراوان ديد.
با وجود اين،
با توجه به
احتياج روز
افزون جامعه
به حقوقدان و
پزشك،
فريبندگي اين
رشتهها نيز
بر جذابيت
سنتي مشاغل
كليسايي
افزوده شد و
انگيزه تاسيس
دانشگاههاي
جديدي چون آوينيون،
اورلئان،
كائور،
گرنوبل،
اورانژ، اكس-آن-پرووانس،
پواتيه، كان،
بوردو،
والانس،
نانت، و بورژ
را پديد آورد.
دانشگاه
پاريس، در قرن
چهاردهم،
شايد به علت
آنكه اساس
سلطنت مطلقه
داشت از هم
ميپاشيد،
مركز قدرت و
نيروي ملي شد;
با پارلمان
مبارزه و
مجادله
ميكرد، پادشاه
را اندرز
ميگفت، كار
دادگاه
استيناف را در
الاهيات
فرانسوي
انجام ميداد،
و در نزد بيشتر
مربيان قاره
اروپا به نام
دانشگاه دانشگاهها،
شناخته شده
بود. روي كار
آمدن دانشگاههاي
خارجي و
ايالتي از
شمار شاگردان
آن كاست. با
وجود اين،
چنين شهرت
يافته بود كه
دانشكده
هنرهاي آن،
تنها در سال 1406،
هزار معلم و
ده هزار
دانشجو داشت;
و در 1490 تعداد
دانشجويان
كليه رشتههاي
دانشگاه
پاريس نزديك
به بيست هزار
تن بود. اين
عده تقريبا در
پنجاه كالج جا
داده شده بودند.
قوانين
انضباطي
اينجا آسانتر
و ملايمتر از
آكسفرد بود;
اخلاق دانشجويان
بيشتر مكمل
مردانگيشان
بود تا مذهبشان;
و زبانهاي
عربي،
يوناني،
كلداني، و عبري
در برنامه
درسي گنجانده
شده بودند.
اسپانيا
دانشگاههاي
بزرگ خود را
در قرن سيزدهم
در پالنسيا،
سالامانكا، و
لريذا بنيان
نهاده بود و
اينك دانشگاههاي
ديگري در
پرپينيان،
اوئسكا،
والياذوليذ،
بارسلون،
ساراگوسا،
پالما،
سيگوئنثا،
والانس،
آلكالا، و
سويل تاسيس
كرد. نظارت
كليسا بر اين
دانشگاهها
كليت و مطلقيت
داشت، و
الاهيات بر
آنها حكومت
ميكرد; به هر
حال، در
دانشگاه
آلكالا چهارده
كرسي به دستور
زبان،
ادبيات، و فن
سخنوري، و
دوازده كرسي
به الاهيات و
قانون
كليسايي
تخصيص داده شده
بود. آلكالا
براي مدتي
بزرگترين
مركز تربيتي
اسپانيا شد.
در 1525 تعداد
دانشجويان آن
به 7000 تن بالغ
بود. به
دانشجويان
بيبضاعت
هزينه تحصيلي داده
ميشد. حقوق يك
استاد از روي
تعداد شاگردانش
معين ميشد، و
بر استادان
لازم بود كه
پس از چهار
سال كناره
گيري كنند;
اگر آنها، در
مدت خدمت، جلب
رضايت اولياي
دانشگاه را
كرده بودند،
شايستگي
انتخاب و
انتصاب مجدد
داشتند.
دينيز، شاه
پرتغال، به
سال
1300، در
ليسبون
دانشگاهي
تاسيس كرد،
ليكن شورش و
اغتشاش
دانشجويان
سبب شد كه آن
را به كويمبرا
انتقال دهد،
كه امروز مايه
افتخار آن
است.
فعاليتهاي
فكري اين عهد
در اروپاي
مركزي بيشتر و
شديدتر از
فرانسه و
اسپانيا
بودند. در سال 1347
شارل چهارم
دانشگاه پراگ
را پي افكند،
كه بزودي
رهنماي فكري و
دهان سخنگوي
مردم بوهم گشت.
دانشگاههاي
ديگري نيز در
كراكو، وين،
پچ،ژنو،ارفورت،
هايدلبرگ،
كولوني، بودا،
وورتسبورگ،
لايپزيك،
روستوك،
لوون، ترير،
فرايبورگ ايم
برايسگاو،
گرايفسوالد،
بال
،اينگولشتات،پرسبورگ
(براتيسلاوا)،
ماينتس،
توبينگن،
كپنهاگ،
اوپسالا،
فرانكفورت آن
رد اودر، و
ويتنبرگ پديد
آمدند. اين تاسيسات
تربيتي، در
نيمه دوم قرن
پانزدهم، از
دانشجو
ومباحثات و
مشاجرات در
غليان بودند.
تنها كراكو،
در يك زمان، 338 '18
شاگرد داشت.
بيشتر هزنيه
مالي اين دانشگاهها
را كليسا
تامين ميكرد،
و طبعا
خواستار موافقت
و سازش فكري
آنها بود; اما
شاهزادگان ،
نجبا، شهرها،
و سوداگران
نيز در دادن
هزينه ها و
تدارك وسايل
تحصيلي كمك ميكردند.
فردريك ،
برگزيننده
ساكس، قسمتي
از هزينه
دانشگاه
ويتنبرگ را،
از راه فروش
آمرزشنامه
هاييي كه
پولشان را به
رم مسترد
نميداشت،
فراهم كرد.
فلسفه
مدرسي در
دانشگاهها
بر كرسي فلسفه
تكيه زده بود،
در حالي كه او مانيسم
در بيرون از
دانشگاهها
رشد و تكامل
مييافت. از
اين روي ،
بيشتر دانشگاههاي
آلمان، در
دوره اصلاح
ديني، ريزه
خوار خوان
كليسا بودند،
به استثناي دو
دانشگاه مهم:
دانشگاه
ارفورت ، يعني
آنجا كه لوتر
تحصيل كرد، و
دانشگاه
ويتنبرگ ،
يعني آنجا كه
لوتر تدريس
كرد.
III
-دانشوران
قبول عام
تمايلات علمي
در نزد
دانشمندان و
عالمنماها
بيشتر از مردم
عادي نبود.
روح زمان به
((آثار كلاسيك
يوناني و
لاتيني))
تمايل داشت;
حتي باب شدن
دوباره
مطالعه زبان
يوناني، علم
يوناين را
نديده گرفت.
درعلم حساب،
ارقام رومي مانع
پيشرفت بودند;
به نظر ميآمد
كه اين علامات
از فرهنگ
لاتيني جدايي
ناپذيرند.
ارقام عربي
هندي نيز ،
چون اسلامي
محسوب
ميشدند، به
كاربردنشان
دال بر بيديني
بود، و از اين
جهت در دنياي
مسيحيت ، خاصه
نواحي شمال
آلپ ، بسردي
مورد قبول
قرار گرفتند.
ادراه بازرسي
و مميزي
فرانسه، تا
قرن هجدهم،
ارقام زمخت و
ناهنجار رومي
را به كار ميبرد.
مع هذا،تامس
بردواردين،
كه به مرض
طاعون درگذشت
(1349) ، چند ماهي
پس از اينكه
خود را وقف خدمت
به تعدادي از
قواعد و
قضاياي
مثلثاتي اسقف
اعظم كنتر بري
كرد، تعدادي
از قواعد و
قضاياي
مثلثاتي عربي
را به دنياي
رياضي
انگلستان
معرفي كرد.
شاگردش ،
ريچاردوالينگفرد،
رئيس دير سنت
آلبنز، از
رياضيدانان
برجسته قرن
چهاردهم بود;
و كتاب وي
نخستين اثر مهمي
بود كه در باب
مثلثات در
اروپاي
باختري
نوشته شد.
وي در چهل و سه
سالگي، در
حالي كه بر
عمري كه به
جاي آموختن
الاهيات در
راه علم صرف
كرده بود
ميگريست، به
مرض برص درگذشت.
نيكول
اورسم، با
آنكه شغل
كليسايي
پرفعاليتي
داشت،
موفقيتهاي
شايسته در
پارهاي از
علوم به دست
آورد.
وي
، با تكامل
دادن راه علمي
استفاده از
مختصات و به
كار بردن اشكال
هندسي براي
نمايش دادن
افزايش يك
تابع، راه را
جهت هندسه
تحليلي هموار
ساخت. انديشه
وي متوجه بعد
چهارم هم شد،
ليكن آن را رد
كرد. وي ،
مانند عده اي
از معاصرانش ،
به قانون
گاليه سرعت
جسم ساقط با
افزايش مدت
سقوط آن به
طور منظم
افزايش
مييابد
اشارهاي كرد.
او رسم در
تفسيري بر
رسالهاي از ارسطو
نوشت: ((ما با
هيچ نوع
آزمايشي
نميتوانيم
ثابت كنيم كه
آسمان گردش
روزانهاي
دارد و زمين
ندارد))،
بلكه((دلايلي
وجود دارد كه
بخوبي نشان ميدهند
اين زمين است
كه روزانه
حركت ميكند، نه
آسمان.)) وي
دوباره به
نظام
بطلميوسي
برگشت نمود،
اما در گشايش
راه جهت
كوپرنيك كمك
شاياني كرد.
وقتي
ملاحظه
ميكنيم كه در
قرون وسطي
هنوز دوربين
نجومي و عكاسي
براي مشاهده و
ثبت اجرام سماوي
وجود نداشته
است، از دقت و
هوش و نيروي
منجمان اين عهد،
خواه مسلمان و
يهودي و خواه
مسيحي، برخود
ميباليم. ژان
دو لينيه، پس
از سالها رصد
و مشاهده
شخصي، محل چهل
و هشت ستاره
را با چنان دقت
و صحتي معين
كرد كه تنها
مشاهدات
منجمان مسلمان
با آن قابل
مقايسه بود; و
نيز مقدار
انحراف و ميل
دايرهالبروج
را، تا هفت
ثانيه اختلاف
با جديدترين
تخمينها،
محاسبه كرد، ژان
دومور و فيرمن
دو بووال در 1344
بر آن شدند كه
تقويم
يولياني را كه
از گردش
خورشيد جلو
افتاده بود
باحذف هر چهار
سال يك بار
روز 29 فوريه،
براي مدت چهل
سال آينده،
اصلاح كنند;
اما اين اصلاح
تا سال 1582 صورت
نگرفت، و هنوز
هم محتاج
تفاهم ميان
اديان و
ملتهاست. ويليام
مرل، استاد
دانشگاه
آكسفرد ، با
ثبت اوضاع جوي
و هوايي 2556 روز،
علم آثار علوي
را از علم احكام
نجوم استقلال
بخشيد. رصد
كنندگان و
دريانوردان
گمنامي، در
قرن پانزدهم ،
انحراف عقربه
مغناطيسي را
كشف كردند و
پي بردند كه
عقربه درست به
جانب شمال
نميايستد،
بلكه با زاويه
كوچك اما مهمي
به سوي نصف
النهار نجومي
تمايل دارد،
واين زاويه
انحراف،
چنانكه كريستوف
كلمب دريافته
بود، از نقطه
اي به نقطه ديگر
فرق ميكند.
بزرگترين
و
بلندمرتبهترين
شخصيت علوم
رياضي و نجومي
اين عهد،
يوهانس مولر
بود كه به
مناسبت تولدش
(1436) در محلي
نزديك كونيگسرگ،
در
فرانكونياي
سفلا، در
تاريخ به نام
رگيومونتانوس
مشهور است. وي
در چهاردهسالگي
وارد دانشگاه
وين شد همانجا
كه گئورگ فون
پورباخ
اومانيسم و
آخرين
پيشرفتهاي
علوم رياضي و
احكام نجوم
ايتالياييها
را
به جامعه
آلماني معرفي
نمود. اين هر
دو مرد زود به
سر حد كمال
رسيدند،
وزودهم مردند:
پورباخ در سي
و هشت سالگي،
و مولر در
چهلسالگي.
مولر، كه مصمم
بود يوناني
بياموزد تا
بتواند متن
اصلي المجسطي
اثر بطلميوس
را بخواند، به
ايتاليا رفت;
يوناني را نزد
گوارينو
داورونا آموخت،
و تمام متون
لاتيني
يوناني موجود
درباره علم
نجوم و رياضي
را خواند. چون
به وين
بازگشت، اين
علوم را در
آنجا تدريس
كرد، و چنان
توفيقي به دست
آورد كه
ماتياس
كورونيوس او
را براي تدريس
به دانشگاه
بودا دعوت
نمود; و پس از
آن نيز به
نورنبرگ دعوت
شد; در آنجا ،
يكي از
توانگران
برايش نخستين
رصد خانه
اروپايي رابنا
كرد. مولر اين
رصدخانه را با
افزارها و وسايلي
كه خود ساخته
يا اصلاح كرده
بود مجهز ساخت.
در نامه اي كه
در 1464 به يكي از
دوستان
رياضيدان خود
نوشته است،
رايحه پاك علم
به مشام ميخورد:
((نميدانم كه
قلمم راه به
كجا خواهد
برد. اگر عنان
آن را
بازنكشم،
تمام كاغذهايم
را سياه خواهد
كرد. مسائل
مختلف، يكي پس
از ديگري، بر
مغزم خطور
ميكنند و ، در
آن ميان، بعضي
چنان فريبا
هستند كه
نميدانم كدام
يك را براي تو
بگويم.)) در سال
1475 پاپ سيكستوس
چهارم او را،
براي اصلاح
تقويم، به رم
فراخواند. در
آنجا زندگي
رگيومونتانوس
سالي بيشتر
نپاييد.
كوتاهي
دوران زندگي
نگذاشت وي به
موفقيتهاي بيشتري
نايل آيد.
رسالاتي در
باب رياضيات،
فيزيك، و علم
احكام نجوم
طرح افكنده
بود و ميخواست
آثار كلاسيك
اين علوم را
به چاپ رساند.
تنها جزئي از
اين تاليفات
صورت كتاب
يافت و باقي
ماند. وي
تلخيص
المجسطي پور
باخ را تكميل
كرد و رساله
اي به نام
درباره مثلثات
نوشت كه اولين
كتابي است كه
مستقلا در باب
مثلثات
نگاشته شده
است. ظاهرا وي
نخستين كسي
است كه
استفاده از ظل
(تانژانت) را
در محاسبات
نجومي توصيه
كرد، و
جدولهاي جيب (سينوس)
و ظل او كار
محاسبات
كوپرنيك را
آسان كردند.
زيجهاي او
دقيقتر و
صحيحتر از
تمام زيجهايي
بودند كه قبل
از وي تهيه
شده بودند.
روش او در
محاسبه طول و
عرض
جغرافيايي
براي دريانوردان
موهبتي عظيم
بود. وي در سال 1474
يك سالنماي نجومي
منتشر ساخت كه
موقعيت و وضع
روزانه
ستارگان را در
سي و دو سال
آينده نشان ميداد.
از روي اين
كتاب است كه
كريستوف كلمب
گرفتن ماه را
در 29 فوريه 1504
پيش بيني
ميكند و شكم
گرسنه ملوانان
خود را پر
ميسازد.
رصدهاي
رگيومونتانوس
درباره ستاره
دنباله
دارهاله
مطالعات نجوم
جديد را
درباره
دنباله داران
بنيان گذاشت.
اما نفوذ شخصي
وي در دوران حيات
بيش از
كتابهايش بود.
تقريرات
دلپسند او در
باب علوم
درايجاد نشاط
و ذوق فكري
نورنبرگ در
دوران جواني
دور ر سهم
شاياني
داشتند; و آن شهر
را، به خاطر
داشتن نقشه ها
و افزارهاي
دريايي،
مشهور ساختند.
يكي از
شاگردانش، به
نام مارتين
بهايم، بر روي
پوست گوساله،
با رنگ
قديميترين
كره
جغرافيايي را
ترسيم نمود (1492)
كه هنوز در
موزه ملي
آلمان در
نورنبرگ
محفوظ است.
جغرافياي
جديد را
ملاحان،
بازرگانان،
مبلغان،
سفيران،
سربازان، و
زايران به
وجود
آوردند
نه
جغرافيدانان.
كشتيهاي تجارتي
كاتالونيايي
از نقشه هاي
بسيار خوبي
استفاده
ميكردند كه
احتمالا
ساخته و
پرداخته خود
آنها بودند.
راهنامه هاي
بنادر
مديترانه آنها،
در قرن
چهاردهم،
همان اندازه
صحيح و دقيق بود
كه نقشه هاي
ناوراني عهد
ما. از آنجا كه
راههاي
بازگاني قديم
شرق و غرب به
دست تركان
عثماني
افتاده بود،
صادر كنندگان
اروپايي راههاي
جديدي را، از
طريق
مغولستان
گشودند. فرايار
فرانسيسي،
اودريكو دا
پوردنونه، پس
از آنكه سه
سال در پكن به
سر برد (1323-1326) شرح
مسافرت خود را
از راه هند و
سوماترا به
چين، و
بازگشتش را از
راه تبت و
ايران مكتوب ساخت.
كلاويخو،
چنانكه
خواهيم ديد،
شرح جالبي از
رفتن خويش،
درمقام سفير،
به دربار امير
تيمور بيان
داشته است .
يوهان شنيتبر
گرباواريايي،
كه در سال 1396 در
نيكو پول به
دست تركان
عثماني اسير
شده بود ، مدت
سي سال در
تركيه،
ارمنستان،
گرجستان،
روسيه، و
سيبريه سرگرداني
كشيد و در
كتاب خود،
سفرنامه ، به
توصيف سيبري
پرداخت; اين
توصيف نخستين
اظهار نظر يك
تن از اهالي
اروپاي
باختري به
شمار ميرود .
در سال 1500، خوان
دلاكوسا، يكي
از ناخدايان
كريستوف
كلمب، نقشه
گستردهاي از
تمام دنيا
منتشر ساخت و
براي اولين
بار سياحتها و
اكتشافات
مخدوم خود و
واسكو دو گاما
و ديگران را
در روي نقشه
نشان داد. در
قرن پانزدهم ،
جغرافيا،
درحكم يك درام
متحرك بود.
از
يك نظر،
پرنفوذترين
رساله
جغرافياي
قرون وسطي
صورت جهان (1410)
اثر كاردينال
پير د/آيي بود; اين
رساله، به
بيان اين مطلب
كه اقيانوس
اطلس را ((اگر
باد مساعد
بوزد، ميتوان
در چند روز))
پيمود،
كريستوف كلمب
را به سفر
بزرگ خويش
برانگيخت. اين
تنها يكي از
چند رساله اي
است كه اين
روحاني
هوشمند و زيرك
در باب نجوم،
جغرافيا،علم آثار
علوي، رياضي،
منطق،
مابعدالطبيعه،روانشناسي،
و اصلاح تقويم
و كليسا نوشته
است. چون وي را
ملامت كردند
كه بيشتر
اوقاتش را صرف
مطالعات غير
روحاني كرده
است، جواب داد
كه علماي
الاهيات بايد
خويشتن را با
پيشرفت علوم هماهنگ
سازند. وي
تاحدي درعلم
احكام نجوم
نيز به چشم
علم مينگريست
و، برمباني
آن، وقايع و تغييرات
بزرگي را براي
صد سال آينده
جهان مسيحيت،
و حوادث تكان
دهنده اي را
در سال 1789 براي
جهان پيش بيني
كرد. در قرن
چهاردهم،
بهترين
انديشه هاي
علمي در رشته
فيزيك پيدا
شدند. ديتريش
فون فرايبورگ
(فت'1311)، اساس
نظريه جديد ما
را درباره
تشكيل رنگين
كمان بيان
داشت و آن را
نتيجه
دوانكسار ويك
انعكاس اشعه
خورشيد در
قطرات باران
دانست. ژان
بوريدان در
فيزيك نظر به
كارهاي بزرگي
نايل آمد; جاي
تاسف است كه
وي را تنها به
خاطر داستان
الاغش، كه
محتمل است از
وي نباشد، ميشناسند.
بوريدان در
نزديكي آراس
زاده شد (قبل از
1300) ، و در
دانشگاه
پاريس تحصيل و
تدريس كرد. وي نه
تنها براي
گردش روزانه
زمين
دليل
ميآورد، بلكه
نظريه عقول
ملكي را، كه
ارسطو و
آكويناس
براساس آن
گردش و
راهنمايي اجرام
سماوي را
تفسير
ميكردند،
درعلم نجوم رد
كرد. بوريدان
ميگفت براي
توجيه گردش
آنها به هيچ چيز
احتياج نيست،
جز استناد به
جنبشي كه در
آغاز خداوند
به آنها داده
است، و قانون
حركت قانوني
كه مدعي است
جسم متحرك تا
هنگامي كه
نيرويي مانع
آن نشود به
حركت خود
ادامه ميدهد.
در اين مورد
بوريدان
برگاليله،
دكارت، و
نيوتن پيشي
جسته است.
علاوه براين،
وي گفته كه همان
قوانين
مكانيكيي كه
بر زمين
حكمروايي دارند
برحركات
سيارات و
كواكب نيز
فرمانروا هستند.
اين قضايا، كه
اكنون چنين
آسان و پيش پا افتاده
مينمانيد، در
آن عهد ،
ضربات ويران
كننده اي بر
بنيان عقايد
قرون وسطايي
فرود ميآوردند
. اين
تحقيقات،
تقريبا ، آغاز
فيزيك نجومي
را بر صفحه
تاريخ رقم
ميزنند.
شاگردان
بوريدان
نظريات
وعقايد او را
به آلمان و
ايتاليا
بردند، و
لئوناردو
داوينچي، كوپرنيك،
برونو، و
گاليله تحت
تاثير آنها
قرار گرفتند.
آلبرت اهل
ساكس اين
عقايد را به
دانشگاهي كه
خود در وين
تاسيس كرده
بود (1364) برد و
مارسيليوس
فون اينگهن
نيز به
دانشگاهي كه
در هايدلبرگ
بنيان نهاده
بود (1386) . آلبرت
اولين كسي بود
كه عقيده
ارسطو را در
باب عدم امكان
خلا رد كرد. وي
در پيشبرد
نظريه وجود
مركز ثقل
درتمام اجسام
شركت جست.
اصول تعادل
اجسام ساكن و
شتاب متشابه
به اجسام ساقط
را، كه از عقايد
گاليله است،
قبل از وي پيش
بيني نمود; نيز
اظهار داشت كه
فرسايش
تدريجي كوههاا
بر اثر جريان
آب، و بالا
آمدن تدريجي
سطح زمين بر
اثر
آتشفشاني، از
لحاظ زمين
شناسي، دو
نيروي موازنه
گر را تشكيل
ميدهند عقيده
اي كه سخت مور
توجه
لئورناردو
داوينچي قرار
گرفته بود.
در مكانيك
عملي
پيشرفتهاي
متوسطي حاصل
شد. از اصول
ساختمان
آسياهاي بادي
دركار پمپ
كردن آب ،
خشكانيدن
خاك، كوبيدن
غلات، وديگر
كارهاي
روزمره
استفاده ميشد.
نيروي آب را
در تخليص و
تصفيه فلزات و
اره كشي، حركت
دادن دمه هاي
كوره و چكشهاي
مكانيكي، و
گردانيدن ماشيهاي
ابريشم ريسي
به كار
ميبردند. لوله
توپ ريخته و
سوراخ ميگشت.
فولاد به
مقدارشان
شايان توجهي
تهيه ميشد.
كورههاي
مرتفع بزرگ،
در قرن
چهاردهم، در
شمال اروپا
كار گذاشته
شدند. از كندن
چاه به وسيله
ماشين در سال 1373
ذكري رفته
است: در قرن
پانزدهم ، ساخت
مفتولهاي
فلزي در
نورنبرگ
معمول بود; در
يك نسخه خطي،
متعلق به سال
1348، تلمبه اي
ترسيم شده است
كه از بستن
دلوهاي متعدد
بريك زنجير بي
انتها درست شده
بود.
در طرحي كه
به وسيله
مهندسي از
فرقه هوسيان،
به نام كونراد
كيزر، كشيده
شده است (حد 1405)
قديميترين
نمودار تبديل
حركت مستقيم
متناوب به
حركت مستدير و
بالعكس ديده
ميشود: دو
بازوي متحرك
به طور متناوب
استوانه اي را
ميگردانند
درست همان طور
كه پيستونها
ميللنگ يك
اتومبيل را
ميگردانند.
هر قدر كه
صنعت و تجارت
پيش ميرفت، به
همان اندازه
ساخت دستگاههاي
بهتر براي
اندازه گيري
وقت ضرورت
بيشتري
مييافت.
راهبان و
دهقانان، در تمام
فصول، روزها
را به اوقات
مساوي تقسيم
كرده بودند و
در تابستانها
طول اوقات را
بيشتر از
زمستان
ميگرفتند. در
زندگي شهري
لزوم يكسان بودن
تقسيمات
زماني بيشتر
بود، و در
قرون سيزدهم و
چهاردهم
ساعتهايي
اختراع شدند
كه روزها را،
در تمام فصول
سال ، به
بخشهاي
متساوي تقسيم
ميكردند. در
بعضي نقاط،
ساعات مانند
زمان سنجهاي
نظامي عصر ما
از يك تا بيست
و چهار شماره
ميشدند; و در
سال 1370 برخي از
ساعتها،
مانند ساعت
سان گوتاردو
درميلان ، در
هر ساعت ، به تعداد
تمام ساعاتي
كه از روز گذشته
بود، زنگ
ميزند. و اين،
افراطي سرسام
آور بود. در
سال 1375، روز را
به دو نيمه
مساوي، هر
نيمه دوازده
ساعت، تقسيم
كردند.
ساختمان
ساعتهاي
مكانيكي
براساس آونگي
بود كه آهسته
آهسته چرخي را
ميگردانيد.
گردش اين چرخ
به وسيله دنده
هاي يك چرخ
دنگ كنترل
ميشد، و چرخ دنده
اخير آنقدر
مقاومت داشت
كه در مدت
زمان معيني،
تنها به
اندازه يك
دنده، به چرخ
اولي اجازه
گردش ميداد.
تقسيم بندي
زمان براين
منوال درحوالي
سال 1217 توصيف
شده است .
نخستين
ساعتهاي مكانيكي
را در بر جهاي
ناقوس يا برج
كليساها، كه
از قسمت اعظم
شهر قابل رويت
بودند، كار
گذاشتند. يكي
از قديمترين
آنها به وسيله
ريچارد
والينگفرد در
دير سنت آلبنز
نصب شد (1326-1335). اين
ساعت نه تنها
ساعات و دقايق
روز، بلكه جزر
و مد دريا و
حركات ماه و
خورشيد را هم
نشان ميداد.
در ساعتهاي
بعدي هنرهاي
ديگري نيز به
كار برده شد;
ساعت كليساي
جامع
ستراسبورگ(1352)
خروسي را در
حال خواندن ،
سه مجوس ، و
پيكره يك
انسان رانشان
ميداد كه بر روي
آن زمان مناسب
براي خون
گرفتن از هر
يك از اعضا
نموده شده
بود. در ساعت
كليساي جامع
ولز تصوير
متحرك خورشيد
براي نشان
دادن ساعات ،
حركت ستاره
كوچكي بريك
دايره داخلي
براي نشان
دادن دقيقه، و
دايره ديگري
بر همين شيوه
براي نشان
دادن روزهاي
ماه به كار
رفته بودند; و
هرگاه ساعت
زنگ ميزد، بر
سكوي بالاي صفحه
آن چهار سوار
هويدا ميشدند
و به يكديگر حمله
ميبردند. بر
بالاي ساعتي
از قرن
پانزدهم، در
ينا، سرگاو
ميشي تعبيه
شده بود كه
دهان مخوفش را
براي گرفتن
سيب طلايي از
دست يك زاير
ميگشود; و به
محض اينكه
ميخواست آن را
به كام كشد،
مرد دستش را
با سيب عقب
ميكشيد. اين كمدي
صدها سال، هر
روز و در هر
ساعت ، ادامه
داشت; اين
ساعت هنوز
وجود دارد.
ساعت مشابهي
كه در 1506 در
نورنبرگ نصب
شده بود و در
جنگ دوم جهاني
بسختي صدمه
ديد، در 1953
نمايش
خنده آور
خود را از سر
گرفت .
براي
ساختن
ساعتهاي مچي و
بغلي، فنر
مارپيچي جايگزين
آونگ شد (حد 1450):
نوار ظريفي از
فولاد، به شكل
دايره يا
استوانه،
پيچيده شده
بود و، با باز
شدن تدريجي
خود، همان
كاري را ميكرد
كه آونگ در
گردانيدن چرخ
دنده انجام
ميداد. در آخر
قرن پانزدهم،
ساعتهاي مچي
به هر شكل و
نوعي يافت
ميشدند; برخي
به بزرگي يك
كف دست ، و برخي
به كوچكي يك
بادام، و
بسياري چون
ساعتهاي((تخم
مرغي
نورنبرگ))
ساخت پترهله (1510)
بيضي شكل بودند.
اصلي كه در
ساختمان ساعت
از آن استفاده
شده بود، يعني
وزنه (آونگ) و
چرخ دنگ و چرخ
دنده، براي
مقاصد و اغراض
ديگري نيز به
كار رفت; و به
اين طريق،
ساعت مكانيكي
پدر دهها
هزار اختراع
ماشيني ديگر
شد.
در همان
حال كه علوم
فيزيكي به اين
طريق از انقلاب
صنعتي خبر
ميدادند،
كيمياگري نيز
بتدريج به
صورت علم شيمي
درميآمد;
كيمياگران،
تا آخر اين
عهد، بيسموت،
روي، تركيبات
گوگرد، تركيبات
آنتيموان،
فلوئور
قليايي فرار،
و اجسام و
عناصر ديگري
را كشف و
توصيف نمودند.
به تقطير الكل
و تبخير جيوه
دست زدند. از
راه تصعيد گوگرد،
اسيد
سولفوريك
ساختند. اتر،
تيزاب سلطاني،
و يك ماده
سرخرنگ كه از
رنگهايي كه
اكنون به كار
برده ميشوند
عاليتر بود
درست كردند.
روش تجربي را،
كه بزرگترين
ارمغان علم
قرون وسطايي
به دنياي جديد
است، براي علم
شيمي به ميراث
گذاشتند.
گياهشناسي
هنوز محدود به
سالنامههاي
فلاحتي و يا
گياهنامه
هايي بود كه
شرح گياهان
طبي را در
برداشتند.
هانري هسه
اي (1325-1397) گمان
ميبرد كه
انواع جديد،
خاصه درميان
گياهان، از
تكامل طبيعي
انواع قديمي
به وجود
ميآيند. و اين
نظريه پانصد
سال پيش از
داروين بود.
كلكسيون
حيوانات
شاهان يا پاپها،
اماكن پرورش
حيوانات،
درمانگاههاي
دامپزشكي،
رسالاتي كه
درباره شكار،
ماهيگيري،
اجتماع
زنبوران عسل،
و يا كرم
ابريشم نوشته
شده بودند،
جنگاه و
مجموعه هايي
كه قصه حيوانات
و جانوران را
با مفاهيم
ضمني اخلاقي و
مذهبي در بر
داشتند، و
كتابهايي
مربوط به
نگاهداري و
پرورش باز،
چون آينه
فوبوس (1387) اثر
گاستون سوم،
كنت فوا، كم و
بيش مواد لازم
را براي علم
جانور شناسي
فراهم
ميساختند.
كالبدشناسي و
زيستشناسي،
ناچار بيشتر
از تشريح جانوران
و جراحات
سربازان ، و
گاهگاهي، در
مواقعي كه
قانون به
تشريح جنازه
مرده احتياج
داشت، از جسد
انسان براي
پيشرفت خود
سود ميجستند.
مسيحيان شريف
براي جلوگيري
از تشريح پيكر
انسان، حتي
پيكر انسان
مرده، دلايل
معقولي داشتند،
زيرا معتقد
بودند كه جسم
انسان در روز
واپسين داوري
بايد دست
نخورده و كامل
از گور برخيزد.
در سراسر قرن
چهاردهم، به
دست آوردن
لاشه براي
مطالعات
تشريحي كاري
مشكل بود; در
نواحي شمالي
آلپ، پيش از
سال 1450، تنها
عده بسيار
معدودي از
پزشكان
كالبدشكافي و
تشريح جسد انسان
را ديدهبودند.
با وجود اين،
در حدود سال 1360،
گيدو
شولياك،
مقامات
آوينيون را
(كه آن زمان
تحت فرمانروايي
دربار پاپي
بودند)
برانگيخت تا
جسد جنايتكاران
را براي كالبد
شكافي به
مدارس پزشكي
واگذارند. عمل
كالبد شكافي
جسد در سال 1368 در
ونيز، در 1377 در
مونپليه، در 1388
در فلورانس،
در 1391 در لريذا،
و در 1404 در وين در
برابر
دانشجويان طب
صورت گرفت; و
در 1445 نخستين سالن
كالبد شكافي
در دانشگاه
پادوا ساخته
شد. نتايج اين
كار براي علم
پزشكي بي حد و
حصر بود.
IV-
درمانگران
اروپاي
شمالي در
زمينه علم و
عمل پزشكي،
همچون هنر و
ادبيات، نيم
قرن يا بيشتر
از ايتاليا عقب
بود; و حتي
ايتالياي سال
1300 تنها به آن
مقدار از دانش
پزشكي دست
داشت كه هزار
سال پيش جالينوس
و سورانوس
بدان رسيده بودند.
اما مدارس
پزشكي
مونپليه،
پاريس، و آكسفرد
پيشرفتهاي
شايان توجهي
كردند;
بزرگترين جراحان
اين عصر
فرانسوي
بودند. شغل
پزشكي اكنون
پيشه كاملا
متشكلي بود و
از امتيازات و
حقوق خود با
شور و تعصب
دفاع ميكرد;
اما از آنجا
كه شماره
بيماران بيش
از حدي بود كه
پزشك وجود
داشت،
فروشندگان
گياههاي
طبي، عطارها،
ماماها،
حكيمان دوره
گرد، و دلاكان
در همه جا به
رقابت با
پزشكان مجرب برخاستند.
مردم، كه
بر اثر زيست
بد بيماريها
را به خانه تن
خود راه
ميدادند و سپس
خواستار
شناسايي حتميبيماري
و معالجه
يكشبه آن
بودند،
معمولا از
پزشكان تاجر
مسلك و قاتل
شكايت
ميكردند.
فرواسار گفت
((هدف تمام
پزشكان گرفتن
دستمزد بيشتر
است)) گويي اين
امر خصلت ويژه
تمام جهان
متمدن نبود.
جراحان جالب
توجه ترين
طبيبان اين
عصر بودند.
البته پزشكان
هنوز آنها را
همسر و همشان
خود نميدانستند.
درحقيقت،
دانشگاه پاريس
در قرن
چهاردهم هيچ
دنشجويي را در
مدارس پزشكي
خود
نميپذيرفت،
مگر آنانكه
سوگند ياد كنند
كه به هيچ
گونه عمل
جراحي دست
نخواهند زد.
حتي رگ زدن،
كه به صورت يك
درمان عمومي
درآمده بود،
براي پزشكان
قدغن بود و
ميبايست به
اشخاص پستتر
واگذار شود.
مردم هنوز
ازدلاكها استفاده
هاي گوناگون
ميكردند; اما
دلاكان جراح
اينك بتدريج
كارهاي دلاكي
را به كنار
ميگذاشتند و
در جراحي تخصص
مييافتند. در
سال 1365، در حدود
چهل تن از اين
دلاكان جراح
در پاريس وجود
داشتند. در
انگلستان،
آنها تا 1540 به
كار خود ادامه
ميدادند. در
فرانسه،
فرمان سال 1372
درمانگري
آنها را محدود
به ((زخمهايي
كه كشنده
نباشند)) كرد; و
از آن به بعد،
عمليات جراحي بزرگ
را قانونا
((استادان
جراح)) بنابر
تخصصي كه
داشتند
ميبايست
انجام دهند.
در سال 1505 مدرسه
سلطنتي
جراحان در
ادنبورگ
تاسيسيافت.
در نيمه
اول قرن
چهاردهم،
بزرگترين
نامها در عالم
جراحي نام
هانري دو
موندويي و
گي دو
شولياك است.
جا داشت كه
فرواسار
بنويسد كه
موندويي، با
احتياج
فراواني كه
داشت تا آخر
عمر فقير و
تهيدست ماند
و، با وجود
ابتلا به نفس
تنگي و سل،
كار خود را
ادامه داد.
كتاب جراحيهاي
او (1306-1320) اولين
كتاب جراحيي
كه به وسيله
يك فرانسوي
نوشته شده است
با چنان
شايستگي و
تماميتي كليه
مباحث را دربرداشت
كه مقام و
موقعيت جديدي
براي جراحان
به دست آورد.
كمك برجسته وي
به علم جراحي،
به كار بستن و
تكامل بخشيدن
روشي بود كه
از تئودوريك بورگونيوني
در بولونيا،
براي زخمبندي فرا
گرفته بود;
اين روش بر
مبناي پاك
كردن كامل
زخم، جلوگيري
از چرك كردن
آن، محفوظ
داشتنش از
هوا، و مرهم
گذاري با شراب
بود. وي در
دفاع از اين
ابداعات، در
برابر قبول بي
چون و چراي نظريات
پزشكان
قديميي چون
جالينوس و
ديگران، نوشت:((مولف
جديد در برابر
مولف قديم چون
كوتولهاي است
كه بر دوش
غولي جاي
دارد; وي آنچه
را كه غول
ميبيند
ميبيند، و حتي
بيشتر از آن.))
نسل بعد از او
مشهورترين
جراح قرون
وسطي را پديد
آورد. گي دو
شولياك دريك
خانواده
روستايي،
نزديك دهي كه
نام وي از آن
گرفته شده
است، به دنيا
آمد و چنان
خاوندان اين ده
را تحت تاثير
قرار داد كه
آنها هزينه
تعليم او را
در تولوز،
مونپليه،
بولونيا، و
پاريس بر عهده
گرفتند. وي در
سال 1342 در
آوينيون به
مقام پزشكي
پاپ رسيد و
مدت بيست و
هشت سال در
اين منصب خطير
باقي بود.
هنگامي كه مرگ
سياه بر آوينيون
سايه انداخت،
وي در محل ماموريت
خود ايستاد،
به درمان
مبتلايان
پرداخت، و خود
نيز گرفتار
گشت و تنها
توانست جان
سالم به در
برد. او نيز،
مانند هر
انسان ديگر،
دچار خطاهاي
فاحش ميشد:
بروز طاعون را
گاهي نتيجه
اقتران نحس
ستارگان و
گاهي بر اثر
اعمال يهوديان،
كه قصد داشتند
تمام جهان
مسيحيت را
مسموم سازند،
ميدانست; وي
را با رد كردن
روش ساده
زخمبندي
موندويي، و
بازگشت به
شيوه ضماد و
مشمع
انداختن،
پيشرفت جراحي
را به تاخير
انداخت. اما
در بيشتر
موارد با
بهترين و
جديدترين
شيوههاي
پيشه بزرگ خود
آشنا بود.
كتاب
جراحيهاي بزرگ
او (1363)
كاملترين،
منظمترين، و
عالمانهترين
رسالهاي بود
كه قبل از قرن
شانزدهم
درباره جراحي
نوشته شده
بود.
بهداشت
فردي و
اجتماعي با
پيشرفتهاي
پزشكي هماهنگ
و همگام نبود.
نظافت شخصي
شان و مقامي نداشت.
حتي پادشاه
انگلستان فقط
هفتهاي يك بار
استحمام
ميكرد، و گاهي
نيز آن را از
برنامه حذف ميكرد.
آلمانها
گرمابههاي
عمومي داشتند
و آن عبارت از
وانهاي بزرگي بود
كه شستشو
كنندگان،
گاهي زن و مرد
با هم، برهنه
در آنها
مينشستند و يا
ميايستادند.
اولم، در سال
1498، بتنهايي 168
عدد از اين
وانها داشت.
در سراسر
اروپا به
استثناي طبقه
اشراف، اما نه
هميشه يك جامه
ماهها،
سالها، و يا
نسلها پوشيده
ميشد.
بسياري از
شهرها داراي
يك منبع آب
بودند، اما آب
آن به چند
خانه بيشتر
نميرسيد. اغلب
خانوادهها
مجبور
بودند از
نزديكترين
چشمه يا چاه
آب بياورند. هواي
لندن از بوي
گند گوسفندها
و گاوهاي
كشتار شده
متعفن و آلوده
بود; تا آنكه
در سال 1371 اين
گونه كشتارها
قدغن شد. بوي
مستراحها از
خيال انگيزي و
لطافت منظره زندگي
روستايي
ميكاست. خانههاي
اجارهاي لندن
براي تمام
مستاجرين و
ساكنان فقط يك
مستراح داشت;
بسياري از
خانهها حتي
يك مستراح هم
نداشتند و
اهالي به آنها
نجاسات خود را
در حياط يا
كوچه خالي
ميكردند.
هزاران هزار
مستراح به رود
تمز ميريختند;
مطابق
دستوري، در سال
1357 اين امر قدغن
شد، ولي عملا
همچنان ادامه
يافت. در سال 1388،
بر اثر بروز
مكرر طاعون،
پارلمنت
انگلستان
نخستين قانون
بهداشتي را
براي تمام
مردم
انگلستان وضع
نمود:
به خاطر
آنكه بسياري
از نجاسات
فاضلابها و كثافات
امعا و احشا،
و نيز لاشه
حيوانات و
ديگر پلشتيها،
در ميان
خندقها،
رودخانهها،
و آبهاي ديگر
ريخته و
گذاشته
ميشوند... و به علت
آنكه هوا
بغايت ناپاك و
متعفن است و
هر روز امراض
و بيماريهاي
غير قابل
تحملي
دامنگير ساكنان...
و نيز مسافران
و ديگران
ميشوند...
موافقت و
تصويب ميشود
كه، در سراسر
كشور
انگلستان، اعلام
گردد... هر كس
چنان چيزهاي
پلشت يا
زيانبخشي را
بيرون افكند
يا بگذارد...
بايد همه را
بكلي پاك و
محو كند...
وگرنه، به فرمان
اعليحضرت
پادشاه،
مستوجب جريمه
و غرامت است.
در همين
اوان، در
فرانسه نيز
دستورهاي
مشابهي اعلام
شد. در سال 1383،
مارسي، به
تقليد از
دوبروونيك (1377)،
دستور جدا
ساختن
مبتلايان به
طاعون را از
ديگر اشخاص
براي مدت چهل
روز (قرنطين)
صادر نمود.
بيماريهاي
واگيردار و
مسري يكي پس
از ديگري ظهور
ميكردند
بيماري عرقزا
درانگلستان (1468-
1508)، و ديفتري و
آبله در آلمان
(1492) اما كشندگي و
مسموميت اين
امراض به شدت
بيماريهاي
پيشين نبود.
با آنكه وضعي
بهداشتي مردم
ساماني
نداشت،
بيمارستان
نسبتا فراوان
بود. در سال 1500
انگلستان 460
بيمارستان، و
يورك بتنهايي
16 بيمارستان
داشت.
درمان
جنون بتدريج
از صورت
احترامات
خرافهآميز يا
ستمگريهاي
وحشيانه
بيرون آمد و
جنبه محافظتهاي
نيمه علمي
پيدا كرد. در
سال 1300، جسد دختري
را كه ادعا
كرده بود روح
القدس است، به
دستور كليسا،
از قبر بيرون
آوردند و
سوزانيدند و
دو زن را كه به
ادعاي او
اظهار اعتقاد
كرده بودند
طعمه آتش
ساختند. در
سال 1359، اسقف
اعظم تولدو به
مقامات كشوري
دستور داد كه
يك نفر
اسپانيايي را
كه اعتراف
كرده بود برادر
ميكائيل است و
هر روز به
تماشاي بهشت و
دوزخ ميرود،
زنده زنده
بسوزاندند. موضوع
تاحدي در قرن
پانزدهم
اصلاح شد.
راهبي به نام
خوان خوفره،
كه دلش از
شفقت و ترحم
نسبت به
ديوانگاني كه
در خيابانهاي
والياذوليذ
مورد تمسخر و
هاي و هوي
اوباش قرار
ميگرفتند لبريز
شده بود،
تيمارستاني
در آن شهر
براي آنها تاسيس
كرد (1409); از كار
او در شهرهاي
ديگر پيروي
كردند.
بيمارستان
سنت مري آو
بتليم، كه در
سال 1247 در لندن
تاسيس شده
بود، در 1402 به
صورت تيمارستاني
درآمد، و كلمه
بتليم (بيت
لحم) به صورت
بدلم تصحيف و
مترادفي براي
تيمارستان شد.
جذاميان
هنوز مطرود
جامعه بودند،
اما مرض جذام
در قرن
پانزدهم
تقريبا از
صفحه اروپاي
باختري
برافتاد.
سيفيليس
جاي آن را
گرفت. شايد
اين بيماري از
تكامل بيماري
آبله بزرگ، كه
قبلا در
فرانسه شناخته
شده بود، بروز
كرده باشد; و
شايد هم سوغات
آمريكا بوده باشد;
اين بيماري در
سال 1493 در
اسپانيا و در
سال 1495 در
ايتاليا پيدا
شد; در فرانسه
سرايت آن به
حدي وسيع بود
كه آن را ((مرض
فرانسوي))
ناميدند; و
برخي از
شهرهاي آلمان
چنان مورد نهب
و غارت اين
بيماري قرار
گرفتند كه تقاضا
كردند از
پرداخت
ماليات معاف
شوند. و ميشنويم
كه از همان
زمانها، مثلا
اواخر قرن
پانزدهم،
براي درمان آن
از جيوه استفاده
ميكردند.
پيشرفت
و ترقي علم
پزشكي، همچون
زمان ما، با پيدايي
بيماريهاي
ناشناخته
مسابقهاي
دلاورانه
داشته است.
V -فيلسوفان
با
آنكه عصر
فيلسوفاني كه
مبتكر دستگاههاي
فلسفي بودند
گذشته بود،
فلسفه هنوز
توش و توان
زيادي داشت; و
براستي، در
قرن چهاردهم،
بناي معتقدات
جزمي دنياي
مسيحيت را
سراپا تكان داد.
تغيير نقطه
نظر فلاسفه به
تسلط عالمان
الاهي و
متشرعان در
فلسفه پايان
داد: متفكران
درجه اول
اكنون بيشتر
توجه خود را
يا چون
بوريدان به
علم، يا چون
اورسم به
اقتصاد، يا چون
نيكولاي
كوزايي به
سازمان
كليسا، و يا
چون پير دوبوا
و مارسيليوس
پادوايي به
سياست معطوف
داشته بودند.
اين بزرگان از
نظر فكري
كاملا همپايه
آلبرتوس
ماگنوس،
توماس
آكويناس، سيژر
دو برابان،
بوناونتوره،
و دانز سكوتس
بودند.
فلسفه
مدرسي چه به
عنوان شيوه و
روشي براي بحث
و توجيه، و چه
به عنوان
كوششي براي
نشان دادن
توافق ميان
عقل و دين
هنوز در
دانشگاههاي
شمال سلطه خود
را حفظ كرده
بود. آكويناس
در 1323 در زمره
آباوقديسان
كليسا قرار
گرفت، و از آن
پس
دومينيكيان
پيرو او، خاصه
در لوون و كولوني،
دفاع از عقايد
او را، در برابر
هر گونه
حملهاي، باعث
افتخار خوش
ميدانستند.
فرانسيسان،
به عنوان
مخالفت ناشي
از وفاداري،
قديس
آوگوستينوس و
دانز سكوتس را
ترجيح ميدادند.
يك راهب آزاده
دومينيكي، به
نام گيوم
دوران، با
گرويدن به
سكوتس فرقه
خود را دچار
تزلزل ساخت.
دوران در سي و
هشت سالگي (حد 1308)
نوشتن تفسير
عظيمي را كه
در پيري به
پايان رسانيد
شروع كرد.
همچنانكه
بتدريج
پيش ميرفت،
اول ارسطو و
بعد آكويناس را
به كنار
گذاشت، و تعقل
را فوق سنديت
و گفتار ((هر
استادي، هر
چند مشهور و
بزرگ)) دانست.
در همان حال
كه در الاهيات
يك معتقد اصيل
آيين باقي ماند،
با احياي
فلسفه اصالت
تصور كلي
آبلار، راه را
براي فلسفه
اصالت تسميه
آشتيناپذير
ويليام آكمي
باز كرد: تنها
اشياي منفرد
وجود دارند;
تصورات مجرد
يا كلي فقط
براي سهولت،
به وسيله
ادراكات
ذهني، ساخته
ميشوند.
دوستان گيوم دوران
او را ((استاد
صاحب عزم))
ميناميدند;
مخالفانش او
را ((دوران
سختگير))
ميخواندند و خويشتن
را بدين اميد
دلخوش
ميداشتند كه
سرانجام آتش
دوزخ او را
نرم خواهد
ساخت.
ويليام
آكمي
سختگيرتر از
او بود،
اماچندان منتظر
نماند كه مرگش
با سوختن در
آتش فرا رسد. سراسر
زندگي او از
قيل و قال و
مجادلات گرم
بود، و تنها
به زندان
افتادنهاي
گاه و بيگاهش
اين حرارت و
گرمي را سردي
ميبخشيد، يا
اجبارش به نوشتن
به شيوه مدرسي
شور و حرارت
عقايدش را در زير
لفاف عبارات
پنهان ميداشت.
در فلسفه هيچ
مرجع و ماخذي
جز تجربه و
تعقل مورد
قبولش نبود. قضاياي
فلسفي خود را
با شور و شوق
بيان ميكرد، و
هنگام دفاع از
نظرياتش نيمي
از اروپا را
به شنيدن بر
ميانگيخت.
زندگي،
رويدادهاي
زندگي، و
مقاصدش شبيه
ولتر و شايد،
از نظر تاثير
و نفوذ، به
همان بزرگي
بود.
بدرستي
نميتوان گفت
كه در كجا و كي
متولد شده است;
به احتمال قوي
در اواخر قرن
سيزدهم در آكم،
از توابع
ساري، به دنيا
آمد. در اوان
كودكي وارد
فرقه
فرانسيسان شد
و، چون نوجوان
بسيار تيزهوشي
بود، به اميد
آنكه يقينا
چراغ تاباني براي
كليسا خواهد
شد، در
دوازدهسالگي
او را به آكسفرد
فرستادند. در
آكسفرد، و
شايد در پاريس،
تحت نفوذ
راهبي هوشمند
و زيرك از
فرقه فرانسيسيان،
يعني دانز
سكوتس، قرار
گرفت; زيرا با
آنكه
واقعپردازي
سكوتس را رد
ميكند، نقد
عقلاني او را
از فلسفه و
الاهيات
ميگيرد و تا
سر حد شكاكيتي
كه معتقدات
مذهبي و
قوانين علمي
را يكسان نسخ
ميسازد پيش
ميبرد. شش سال
در آكسفرد درس
داد، و شايد
در پاريس نيز
تدريس كرده
باشد. ظاهرا
پيش از 1324
هنگامي كه
هنوز جوان
تازه كار بيست
و اند سالهاي
بود تفسيري بر
ارسطو و پتروس
لومباردوس، و
نافذترين
كتابش، مدخل
كل منطق، را
نوشت.
در نخستين
بررسي، اين
كتاب به
بيانات
ملالتباري از
منطق ميماند
سراسر پر است
از اصطلاحات فني
و نامرتبط،
زنجيرهاي از
تعريفات
بيروح،
تقسيمبنديهاي
اصلي و فرعي،
انتزاعات و
طبقه بنديها و
موشكافيها.
ويليام
آكمي از مبحث
((دلالت)) اطلاع
كامل داشت; نارسايي
الفاظ و
اصطلاحاتي را
كه در فلسفه
به كار ميرفت
مورد تفحص
قرار داد، و
نيمي از وقتش
را صرف آن كرد
كه به اصطلاحات
فلسفي دقت و
صراحت بيشتري
ببخشد. وي از
بناي گوتيك
تجريدات
ذهني، كه
ساخته فكر
قرون وسطي بود
و، همچون يك
سلسله قوسهاي
فوق هم، بر مبناي
يكديگر قرار
گرفته بودند،
نفرت داشت. ما در
آثار موجود
او، بصراحت،
قضيهاي را كه
در
روايات به
نام ((تيغ آكم))
ناميده ميشود
نمييابيم:((تكثير
جواهر و ذوات،
بدون احتياج،
ضرورت ندارد.))
اما همين اصل،
با عباراتي
ديگر، مكرر در
آثار او آمده
است:((بدون
ضرورت نبايد به
تكثر پرداخت));
يا:((وقتي
ميتوانيم
چيزي را با جواهر
و علل كمتر
بيان داريم،
بيهوده نبايد
به تفصيل
بپردازيم.))
البته اين اصل
تازهاي نبود.
آكويناس آن را
پذيرفته، و سكوتس
به كارش برده
بود. اما در
دست ويليام
آكمي به سلاح
مرگباري براي
نابود ساختن
صدها خيال مرموز
و صدها تجريد
ذهني بزرگ
تبديل شد.
با به كار
بردن اين اصل
در مبحث
معرفتشناسي،
ويليام آكمي
اظهار داشت كه
لازم نيست
ماخذ و سرچشمه
دريافت معرفت
و شناسايي
مادي را در چيزهايي
وراي حواس
بجوييم. از
حواس، خاطره
(احساس زنده
شده)، ادراك
(تعبير و
تفسير احساس
به ميانجي
خاطره)، تخيل
(تاليف
خاطرات)،
ادراك قبلي يا
بصيرت (بيرون
افكندن
خاطره)، فكر
(مقايسه ميان
خاطرات)، و
تجربه (تفسير
و تعبير
خاطرات به
ميانجي
انديشه) نشئت
ميگيرد. ((هيچ
چيز نميتواند
موضوع حس
دروني (فكر)
قرار گيرد،
مگر آنكه
موضوع حس
خارجي (احساس)
قرار گرفته
باشد.)) و اين
همان نظريه
اصالت تجربه
لاك است كه
سيصد سال پيش
از او ارائه
شد. آنچه را كه
مابيرون از
هستي خويش
درمي يابيم، افراد
اعيانند
اشخاص،
اماكن، اشيا،
اعمال، اشكال،
الوان، مزهها،
بويها،
فشارها،
مزاجها، و
صداها. الفاظي
كه بر اين
حقايق دلالت
دارند ((الفاظ
مفاهيم اولي))
يا اغراض
ابتدايي
ناميده
ميشوند و
مستقيما به
واقعيتها و
اعيان خارجي
مربوطند. از
ادراك و
انتزاع وجوه
مشترك تصورات
مشابهي كه به
اين طريق
دريافت
شدهاند،
مفاهيم كلي و
مجردي چون
انسان،
فضيلت، بلندي،
شيريني،
موسيقي، و
فصاحت براي ما
حاصل ميشوند
كه الفاظ
دلالت كننده
بر آنها را
((الفاظ مفاهيم
ثانوي))
ميگوييم، و
اين الفاظ به
مفاهيم حاصل
از تصورات
نخستين
مربوطند. اين
مفاهيم كلي و
انتزاعي قابل
تجربه با حواس
نيستند;
الفاظ،
علامات، و
نامهايي
هستند كه براي
تعميمهاي
فكري يا تعقلي
در عالم علم،
فلسفه، و الاهيات
فوقالعاده
سودمند (و در
عين حال خطرناك)
ميباشند. اين
مفاهيم ذات و
حقيقت نيستند
و بيرون از
ذهن وجود
ندارند.
((بيرون از ذهن،
همه چيز منفرد
و، از لحاظ
شمارش، يك
است.)) تعقل بس
عالي و باشكوه
است، اما
نتيجه تعقل وقتي
صحيح و بامعني
است كه به
تجربهاي
مربوط باشد;
يعني يا به
تصور ذوات فرد
و يا انجام
اعمال فردي
بينجامد. در
غير اين صورت،
نتيجه آن باطل
است و شايد
چيزي جز
تجريدات ذهني
گمراهكننده
نباشد.
بر اثر
همين اشتباه
خلط تصورات با
اشيا، و مفاهيم
كلي با حقايق
چه بسيار
لاطائلات
گفته و نوشته
شدهاند.
انديشه
كلي و مجرد
تنها وقتي عمل
خرد را انجام
ميدهد كه به
حكم معيني
درباره چيز
معيني منتهي
شود.
ويليام
آكمي از اين
((اصالت
تسميه))، با تهور
و بيباكي
ويرانگري،
قدم در ميدان
فلسفه و
الاهيات
ميگذارد. وي
اعلام ميدارد
كه ما بعدالطبيعه
و علم، هردو،
تعميمهاي پوچ
و
بي اساسي
بيش نيستند;
زيرا تجارب ما
تنها به افراد
اعيان در زمان
و مكان بسيار
بسيار محدود مربوط
است; و تنها
خودپسندي
ماست كه براي
قضاياي كلي و
((قوانين
طبيعي)) كه از
اين حقيقت
ناچيز تجربي
استنتاج
كردهايم كليت
و اعتبار ابدي
قايل ميشود.
معرفت ما
مخلوق
افزارها، و
نتيجه روشهاي
ادراك ما از
اشياست (و اين
نظريه كانت است
پيش از كانت); و
اين معرفت در
زندان ذهنمان
محبوس است، و
نبايد آن را
حقيقتي عيني و
نهايي درباره
چيزي پنداشت.
اما روح،
آن نيز يك
تجريد و مفهوم
ذهني است; و هيچ
گاه به احساس
يا ادراك ما،
خواه بيروني و
خواه دروني،
در نميآيد;
آنچه ما درك
ميكنيم اراده
است، يعني
((خود))ي كه در هر
عمل يا
انديشهاي خود
را وارد
ميكند.
تعقل و
عقل، با همه
شكوه و
جلالشان،
افزارهاي
ارادهاند;
عقل، اراده متفكر
است; ارادهاي
است كه به
وسيله
انديشه، مقاصد
خود را
ميجويد. (اين
همان نظريه شو
پهناور است.)
خود خداوند
تيز جلو تيغ
اين فلسفه
ميافتد.
ويليام آكمي
(مانند كانت)
هيچ يك از
دلايل و براهيني
را كه براي
اثبات وجود
خدا اقامه
ميشود نتيجه
بخش نمييابد.
نظر ارسطو را،
كه ميگويد
سلسله محركات
يا علل ما را
بر آن ميدارند
كه به يك محرك
اصلي يا علت
اولي معتقد شويم،
رد ميكند; به
نظر او ((سير
قهقرايي و
بيپايان))
محركات و علل
به همان
اندازه
ناموجه و غيرقابل
پذيرش است كه
محرك بيحركت و
علت بيعلت
فلسفه الاهي
ارسطو. از
آنجا كه هيچ چيز
جز از راه
ادراك مستقيم
دانسته
نميشود، ما
هيچ گاه علم
روشن و واضحي
از وجود داشتن
خدا به دست
نميتوانيم
آورد. قادر
مطلق يا
لايتناهي
بودن، يا عالم
كل يا خير
مطلق بودن، و
شخص بودن
خداوند نيز از
راه تعقل قابل
اثبات نيستند.
بر همين
منوال،
اعتقاد به
وجود سه وجود
(اب، ابن، و
روح القدس) در
يك خدا،يا
تجلي خداوند
به صورت انسان
براي جبران
ساختن نافرماني
آدم و حوا، و
يا وجود جسم
پسر خدا در
نان متبرك
عشاي رباني
خيلي كمتر تاب
استدلال
عقلاني
ميآورد.
اعتقاد به
وجود خداي
واحد نيز
منطقيتر و
عقلانيتر از
اعتقاد به
وجود خدايان
متعدد نيست;
زيرا چه بسا
دنياهايي
متعدد، و در
نتيجه خدايان
متعددي براي
حكومت بر آنها،
وجود داشته
باشند.
به اين
ترتيب از بناي
باشكوه ديانت
مسيح، از افسانهها
و آوازها و
هنرهاي
دلانگيز آن،
از اخلاقيات
آن كه موهبت و
عطيه خداداد
پنداشته
ميشد، و از
اميد توانايي
بخشش چه چيز
باقي ميماند
ويليام آكمي
در برابر
ويرانههاي
الاهيات، كه
آن را عقل به
چنين وضعي
افكنده بود،
به خود آمد و
نوميدانه
كوشيد تا نظام
اجتماعيي را
كه بر شالوده
قوانين
اخلاقي بنيان
نهاده شده بود
قوانين اخلاقيي
كه خود براساس
عقايد ديني
برپا ايستاده بودند
از ويراني
نجات دهد.
سرانجام بر آن
شد كه عقل را
در پيشگاه
ايمان قرباني
كند. با آنكه خدا
را اثبات
نميتوان كرد،
به احتمال قوي
خدا وجود
دارد، و اوست
كه به هر يك از
ما روحي جاويدان
عطا
فرموده
است. ما بايد
(مانند ابن
رشد و
دانزسكوتس)
ميان حقيقت
ديني و حقيقت
فلسفي امتياز
بگذاريم و، با
كمال فروتني و
ايمان، آنچه
را كه عقل
((فضول پيشه))
نميپذيرد بپذيريم.
انتظار آنكه
كليسا اين
دنبالچه
الحاقي را كه
به پاس ((عقل
عملي)) افزوده
شده بود، به
كفاره گناه
انتقادهاي
ويليام آكمي از
عقل محض،
بپذيرد
انتظاري
بيرون از حد
بود. پاپ
يوآنس بيست و
دوم دستور داد
تا ((بدعتهاي نادلپسند))
اين فرايار
جوان را به
زير مهميز تحقيق
روحانيت كشند;
وي را احضار
كرد تا در
برابر محكمه
پاپ، در
آوينيون،
حاضر شود.
ويليام آكمي
حاضر شد، زيرا
وي را در سال 1328 همراه
دو تن ديگر از
راهبان
فرانسيسي در
زندان پاپ
ميبينيم. اما
ديري نگذشت كه
هر سه از زندان
گريختند و به
اگ مورت
رفتند; برقايق
كوچكي سوار
شدند، سپس يك
كشتي كوچك
بادباني آنها
را برگرفت و
به پيزا نزد
لويي
باواريايي
برد. پاپ آنها
را تكفير كرد،
لويي تحت
حمايتشان
گرفت; ويليام
همراه لويي به
مونيخ رفت، در
آنجا به
مارسيليوس
پادوايي ملحق
شد، در يك صومعه
فرانسيسي
مخالف پاپ رحل
اقامت افكند،
و از آنجا
سيلي از كتاب
و رساله بر ضد
قدرت و بدعتهاي
ملحدانه
پاپها به طور
كلي، و پاپ
يوآنس بيست و
دوم بخصوص،
منتشر ساخت.
همچنانكه
در مبحث مابعد
الطبيعه
شكاكيت سكوتس
را پشت سر
نهاده بود،
اكنون نيز در
نظريه عملي
خود نهضت ضد
كليسايي
مارسيليوس
پادوايي را به
اسنتتاجات
خطيري كشاند.
وي ((تيغ)) خود را
در مورد عقايد
و آيينهايي كه
كليسا بر
مسيحيت اوليه
افزوده بود به
كاربرد و
بازگشت به
ايمان و پرستش
سادهاي را كه
در عهد جديد
مندرج بود
خواستار شد.
در رساله
جنگجويانهاي،
به نام صد
گفتار در
الاهيات،
صدها عقيده از
عقايد جزمي
كليسا را به
محكمه عقل
كشيد و نشان
داد كه بسياري
از آنها منطقا
مهملات و
لاطائلات غير
قابل قبولي
هستند. مثلا
اگر مريم مادر
خداست و خدا
پدر همه ماست
(از جمله
مريم)، پس مريم
مادر پدر خويش
است. ويليام
آكمي نشستن
پاپها را در
جاي حواريون،
و معصوميت و
بيگناهيشان
را مورد پرستش
قرار داد، عكس
آن را ثابت
كرد، و نشان
داد كه بسياري
از پاپها
بدعتگذار، و بعضيشان
جنايتكار
بودهاند. او
طرفدار طرز
رفتار
ملايمتري با
بدعتگذاران
شد و پيشنهاد
كرد كه بيان
همه عقايد، جز
آراي سخيف عمدي،
آزاد باشد. او
ميپنداشت
آنچه براي
دنياي مسيحيت
لازم است
برگشتن از
كليسا به
مسيح، و از ثروت
و قدرت به
سادگي در
زندگي و
فروتني در حكمراني
است. كليسا را
نبايد به
روحانيت خلاصه
كرد، بلكه
بايد آن را
تمام جامعه و
دنياي مسيحيت
دانست. تمام
افراد و اعضاي
اين جامعه، از
جمله زنان،
بايد براي
ايجاد شورايي
عمومي
نمايندگاني،
از جمله زنان،
برگزينند; و
اين شورا بايد
پاپ را تعيين
كند و به او
فرمان دهد. كليسا
و دولت بايد
تحت رياست يك
نفر باشند.
خود دولت
بايد تابع
اراده مردم
باشد، زيرا حكومت
غايي و نهايي
كره خاك به
دست آنان
سپرده شده
است.
آنها حق
خود را در
اداره امور و
قانونگذاري
به شاه يا
امپراطور
تفويض
ميكنند،
بدان شرط كه
وي براي رفاه
و بهبود حال
همه قوانيني
صادر كند. اگر
صلاح عمومي ايجاب
كند، مالكيت
خصوصي بايد
ملغا شود. اگر
شخص فرمانروا
مرتكب جنايت
بزرگي شود، يا
از اداره امور
چنان غلفت
ورزد كه
موجوديت و
بقاي كشور به
خطر افتد،
عدالت حكم
ميكند كه مردم
وي را بركنار
كنند.
ما از
سرنوشت و
پايان كار
ويليام آكمي
كم اطلاع
داريم. آبجو
مونيخ نميتوانست
جاي شراب
پاريس را
بگيرد و وي را
تسلي دهد. او
خويشتن را با
يوحناي حواري
مقايسه ميكرد،
اما جرئت آن
را نداشت كه
از حريم امن
امپراطور
بيرون آيد.
بنابر آنچه يك
وقايعنگار
فرانسيسي
آورده است،
انقلاب
واپسين
سالهاي حياتش
باعث شد كه از
بدعتهاي
كفرآميز خود
بازگردد. شايد
مصالحه لويي
با كليسا اين
امر را سبب
شده باشد; و
ممكن است كه
ويليام
بدينجا رسيده
باشد كه در
واقعيت و
حقيقت مذهب شك
كردن از تهي
مغزي است. در
هر صورت، هنوز
در عنفوان زندگي
بود كه از مرگ
سياه سال 1349 يا 1350
درگذشت.
مدتها پيش
از مرگش، به
عنوان با نفوذترين
متفكر عهد
خويش، شناخته
شده بود; دانشگاهها
از جر و بحثي
كه درباره
فلسفه او ميشد
ميلرزيدند.
بسياري از
عالمان الاهي
با اين نظر وي كه
اصول اساسي
مسيحيت را از
راه تعقل
نميتوان اثبات
كرد همعقيده
بودند; و
اعتقاد به
تمايز ميان
حقيقت فلسفي و
حقيقت مذهبي در
قرن چهاردهم
چندان رايج و
شايع بود كه
سازش ضمني
ميان تحقيقات
علمي و
تبليغات
مذهبي در عصر
ما. در آكسفرد
مكتبي از
پيروان وي
تشكيل شد و
برخود ((حيات
جديد)) نام
نهاد (كما
اينكه آبلار،
سيصد سال پيش،
فلسفه اصالت
تصور كلي خود
را چنين
ناميده بود) و
بر
واقعپردازي سكوتس
و آكويناس
درمباحث ما
بعدالطبيعي
لبخند تمسخر
زد. اين
متجددان،
بخصوص در
دانشگاههاي
اروپاي
مركزي،
پيروزمند
بودند.
هوس در
پراگ، و لوتر
در ارفورت،
فلسفه اصالت تسميه
تعليم
ميكردند، و
شايد هم همين
فلسفه آنها را
به سمت چنان
انقلاباتي
رهنمون شد.
اولياي دانشگاه
در پاريس
تعليم عقايد
ويليام آكمي
را قدغن كردند
(1339-1340)، اما
بسياري از
دانشجويان و
برخي از
استادان او را
پرچمدار
آزادي فكر
ناميدند و مورد
تحسين قرار
دادند; و چه
بسيار گروههاي
مخالف كه، چون
دوران ما، با
حرف و مشت در كافهها
يا خيابانهاي
شهر به جان هم
افتادند. گمان
ميرود به
عنوان عكس
العمل عليه
فلسفه او بود
كه توماس
آكمپيس، در
كتاب تقليد
مسيح، بر
فلسفه تاخت و
آن را محكوم
شمرد.
ويليام
آكمي، حتي اگر
او را
گويندهاي بيش
ندانيم، در
قيام دولت ملي
در برابر
كليساي جهاني سهم
شاياني داشت.
تبليغات وي،
براي بازگشت
به فقر
روحاني، در
ويكليف موثر
افتاد و حملات
جانانهاش بر
پاپها، و نيز
توسل و مراجعه
پي در پي او از
كليسا به كتاب
مقدس و مسيحيت
اوليه، راه را
براي لوتر
آماد ساخت;
لوتر وي را
((معتبرترين
واصيلترين
استاد فلسفه
مدرسي)) ناميد. اعتقاد
وي به اصالت
اراده و اصالت
فرد،
پيشاپيش، از
روحيه
بيپرواي
رنسانس
خبر ميداد.
شكاكيت او به
راموس، مونتني،
و احتمالا
اراسموس رسيد;
عقيدهاش در
محدود بودن
علم و معرفت
به تصورات
ذهن، بيان
قبلي نظريه
بار كلي بود; و
كوشش او در
توسل ((به عقل
عملي)) براي
حفظ دين، كانت
را به خاطر
ميآورد. با آنكه
از نظر فلسفي
از فلاسفه
ايدئاليست
(پيرو اصالت
تصور) به شمار
ميرود، اما
تاكيد وي بر احساس
به عنوان تنها
ماخذ علم، در
ميان زنجير فلسفه
تجربي
انگلستان، كه
از راجر بيكن
و فرانسيس
بيكن شروع
ميشود و به
توسط هابز،
لاك، هيوم،
ميل، و سپنسر
به برتراند
راسل ميرسد،
به او مقام
شامخي بخشيده
است. سير و
بررسيهاي
اتفاقي او
درعلم فيزيك
درك وي از
قانون جبر، و
نظريهاش در
باب تاثير
بعيد
انگيزهاي
براي متفكران
از ژان
بوريدان تا
آيزك نيوتن
شد. اثر كلي و
عمومي آثار
او، مانند
آثار دانز
سكوتس، آن بود
كه فرض اساسي
فلسفه مدرسي
را، كه مدعي
بود اصول دين
مسيح را
ميتوان از راه
تعقل اثبات
كرد، از پاي
بست ويران
كرد. گر چه فلسفه
مدرسي تا قرن
هفدهم وجود
بيفروغ بعد از
مرگي داشت،
هرگز از زير
آن ضربات قد
راست نكرد.
برگرفته
از كتاب تاريخ
تمدن
ويل دورانت
انتشارات
علمي و
فرهنگي
جلد ششم