|
تقديم به روان پاك
همسر نازنينم افسانه www.shariaty.com
|
|||||
|
نوشته ها / كارهاي تصويري / كارهاي صوتي / عكس مجموعه هاي انتخابي پشتيباني |
فيلم ( ويدئو ) |
||||
آقاي احمد
شاملو
ترا با
نبرد دليران
چه كار ؟!
فريدون
جنيدي (
ايراني )
در اين
مقاله استاد
جنيدي پاسخ به
سخنان آقاي
احمد شاملو در
دانشگاه
بركلي آمريكا
در سال 1990 و
مطالب توهين
آميز ايشان در
مورد فردوسي
پاسخ ميدهند .
در بيشتر
انقلابهاي
جهان آيين بر
آن بوده است كه
پس از به
نتيجه رسيدن
شورش، نام
خيابانها،
ميدانها، و
جايگاههاي
همگاني
دگرگون شود!
در جريان
انقلاب
گفتاري در اين
باره نوشتم و
گوشزد كردم كه
اگر گروههاي
انقلابي
برآنند كه نامها
را ديگر كنند،
ميبايد كه
چندين نكته
مهم را از نظر
دور ندارند.
از جمله:
قواعد و
قوانين زبان
فارسي، روابط
تاريخي و
اجتماعي،
اصول محلي
وجغرافيايي...
و بالاخره
اولويتها،
برتريها!
شوراي
انقلابي
جوانان
نگذاشت كه
فرياد من به
گوش همه برسد،
و از آن جمله
در خراسان
زادگاه
فردوسي، نامي
را تغيير
دادندكه دست
کم به دو گروه
زخم زد:
زخم نخست بر
كساني خورد كه
با بيمهري و
ناحقشناسي
نام دانشگاه
فردوسي را ديگر
كردند. غافل
از آنكه اين دانشگاه
كوچك، كه
بيگمان؛ ارز،
و سنگ كشيدن نام
عظيم فردوسي
را نداشت از
جمله همه
جايهايي است
كه ز باران و
از تابش
آفتاب، ويران
خواهد گرديد،
و اين كاخ
بلند فردوسي
است كه تا
جهان هست از
باد و باران
گزندي نخواهد
ديد! روندگان
جهان آينده به
سستي خرد
برگردانندگان
اين نام،
فيلسوفانه
خواهند خنديد!
زخم دوم بر
پيكر علي
شريعتي خورد
كه در گمانش نيز
نميگذشت كه
نام خويش را
به جاي نام آن
بزرگمرد همه
زمانها
بگذارد.
آنگاه،
زمان ميگذرد
و روزي اين
دانشگاه شاهد
برگزاري نطق
انتخاباتي
كسي ميشود
كه، همو در
اين سخنراني
چنين ميگويد
كه:
«فردوسي
از رستم خيالي
و پادشاهان
تعريف كرده، و
در شاهنامه
نيرنگ و دروغ
و سرگرم كننده
مردم بدبخت يك
كلمه هم از
انسان و
انسانيت يا خراساني
رنج ديده نامينبرده!»[1]
سياه
اندرون باشد و
سنگدل / كه
خواهد كه موري
شود تنگدل
مردمان
ايران بدين
گفتار ننگريستند.
زيرا كه ميدانستند
گوينده آن
شاهنامه
نخوانده است
وگرنه چنين بي
پروا از آزاد
مرد خراسان با
نام «ضد بشر»
ياد نميكرد.
اما اين دريا
در اندرون موج
برميدارد،
بيآنكه ساحل
را از تموج
شگفت دروني او
آگاهي باشد!
ستم؛ نامه
بر عزل شاهان
بود / چو دود دل
بي گناهان بود
در اين
روزها اگر كسي
ستم بر ديگري
روا ميداشت،
رهگذري با
خويش ميانديشيد
كه:
ميازار
موري كه دانه
كش است / كه جان
دارد و جان شيرين
خوش است
و اگر شخصي
از روي ناداني
روزنامه يا
كتابي را آتش
ميزد، رونده
ديگري با خود
زمزمه ميكرد:
كه فرهنگ
آرايش جان بود
/ ز گوهر سخن
گفتن آسان بود
***
توانا بود
هر كه دانا
بود / ز دانش دل
پير برنا بود
و اگر كسي
براي دفاع از
عقيده خودش
اعلاميه اي را
از ديوار ميكند،كسي
بود كه با خود
بينديشد:
چو كوشش ز
اندازه اندر
گذشت / چنان
دان كه كوشنده
نوميد گشت
دريا موج بر ميداشت:
چو دانا؛
ترا دشمن جان
بود / به از
دوست مردي كه نادان
بود
***
بنزد كهان و
بنزد مهان / به
آزار موري
نيرزد جهان
***
چنين است
رسم جهنده
جهان / همي راز
خويش از تو دارد
نهان
نسازد، تو
ناچار با او
بساز / كه روزي
نشيب است و
روزي فراز
***
سر تخت
شاهان بپيچد
سه كار /
نخستين ز
بيدادگر شهريار
دگرآنكه بي
مايه را بركشد
/ ز مرد هنرمند
برتركشد
سه ديگر كه
با گنج خويشي
كند / به دينار
كوشد كه بيشي
كند
***
بدانگه شود
تاج خسرو بلند
/ كه دانا بود
نزد او ارجمند
بنادان اگر
هيچ؛ راي آورد
/ سر بخت خود،
زير پاي آورد
***
پدر كشتي و
تخم كين كاشتي
/ پدر كشته را
كي بود آشتي
...
از پيشآمدهاي
روزگار يكي هم
اين است كه
بانو قدسي قاضي
نور در كتاب
جمعه شماره 20،
با دقت و
موشكافي هرچه
بيشتر
دگرگونيهايي
را كه در
كتابهاي درسي
ابتدايي دادهاند
بررسي ميكند و
يكي از
ايرادهاي او
اينست كه:
«در
كتاب پنجم؛
داستان كاوه
آهنگر -اين
سمبل كار و
زحمت- كه از
حماسيترين و
ميهنيترين
شعرهاي
فردوسي است
نيز حذف شده
است! »
سردبير
شاعر
سياستمدار
منتقد مصحح آن
كتاب، زير
برنامه آن
بانو مينويسد:
«با
اين نظر موافق
نيستيم،
داستان كاوه
يك «فريب
حماسي» بيش
نيست...».
و در ادامه
سخنان خويش؛
گفتاري دارد
كه بايد با
عبرت بدان
نگريست، و به
اين جهان
جهنده كه هنر
را زير افسوس
پنهان ميكند[2]
نگريست!
چرا به سخن
اين نويسنده؛
ميبايد چنين
نگريستن؟ از
براي آنكه او
امروز در ميان
جواناني كه
خود هنوز زمان
براي پژوهش در
بيكرانه درياي
فرهنگ ايران
زمين را
نيافتهاند
جايگاهي بلند
دارد!
چنين كس اگر
از جايگاه
خود، خواه
بايسته، خواه
نابايسته
آگاه است
نبايستي
بگزاف سخناني
بدون انديشه
گويد كه ميان
توده جوان،
روان گردد.
اما اگر
آگاهانه چنين
ميكند، پير
ما سعدي
هفتسدسال پيش
از اين درباره
همانندان او
گفته است:
«آنكس كه با
داناتر از خود
درافتد تا
بدانند كه
دانا است،
دانند كه نادان
است!»
با اين
پيشگفتار جاي
دارد كه گفتار
دو صفحهاي او
را نيك بنگريم
تا بر جوانان
پژوهنده روشن
گردد، كه او؛
در اين گفتار
كوتاه؛ مرتكب
چه نادرستي و
چند ناروايي
شده است!
نخست آنكه
ايشان را گمان
بر اينست كه
فردوسي خود
سازنده
داستان ضحاك
يا شاهنامه
است و با اين
سخنان
اديبانه
چندبار اين
نكته را باز
مينمايد:
«غول
بي شاخ و دميكه
فردوسي از
ضحاك ساخته معلول
حركت انقلابي
ضحاك است كه
جامعه را از طبقات
عاري كرده...
اين مخالف
معتقدات شاعر
توس است، به
همين جهت
فردوسي نفرت
خود را از
جامعه بيطبقه
كه در آن
دهگان
(=فيودال[؟]) و
سپاهي (ارتش
اشراف) و مغ
(روحانيون)
نتوانند در
اتحادي نامبارك
به ياري هم،
خون زحمتكشان
جامعه را
بمكند پشت
چهره كريهي كه
از باني آن
جامعه رسم
كرده است
پنهان ميكند...»
جاي ديگر
باز اشاره ميكند:
«فردوسي
حتي قيام تودهها
برعليه
[مقصودشان
«عليه» بوده
است] خاندان شاهي
(به طور عام) را
هم برنميتابد،
حتي اگر آن
شاه، ستمگر
آدميخواري
باشد نظير آنچه
خود او از
ضحاك ساخته
است...»
پس بايد در
پاسخ بگويم
اين داوري از
روي ناآگاهي
صورت گرفته!
اگر ايشان
كتابهاي
ديگري را كه
به نام
شاهنامه، يا
به نامهاي
ديگر ولي با
همين نشان در
ايران پس از
اسلام نوشته
شده، خوانده
بودند ميدانستند
كه فردوسي
سازنده اين
داستان دراز
آهنگ نيست.
بلكه اين
تاريخي است كه
از دوران
باستان برجاي
مانده است.
وهرچه در آن
به زمانهاي
دورتر ميرويم
غبار ايام روي
آن را ميگيرد.
و از اصل
داستان نشانه
-لابد بزعم
ايشان سمبل-
اي باقي ميماند،
اما هرچه به
زمان حال
نزديكتر ميشويم
نه تنها
رويدادها؛
همانست كه در
ديگر تاريخها
آمده است،
بلكه سالها و
ماهها حتي
روزها در آن
به روشني آمده
و جاي هيچگونه
ابهامي در آن نميماند.
من نام چند
كتاب ايراني
را كه برخي از
آنها به زبان
عربي نوشته
شده و برخي به
فارسي، براي
ايشان مينويسم
تا اگر فرصت
داشتند نگاهي
به آنها
بيندازند و
خود از داوري
خود شرمآگين
شوند:
غرراخبارملوك
الفرس (كه به
شاهنامه
ثعالبي مشهور
است)
مروج الذهب
(مسعودي)
سني الملوك
الارض و
الانبياء
(حمزه
اصفهاني)
آثارالباقيه
(ابوريحان
بيروني)
تاريخ تبري
(محمد جرير
تبري)
تاريخ
بلعمي (ابو
علي محمد بلعمي)
گرشاسب
نامه (اسدي
توسي)
تاريخ
گزيده (حمدا...
مستوفي)
...
و اگر لااقل
نام «مقدمه
شاهنامه
ابومنصوري» به
گوش ايشان
رسيده بود
چنين ادعايي
ابراز نميكردند.
فردوسي خود
در مقدمه
شاهنامه در
گفتار اندر فراهم
آمدن شاهنامه
به روشني ميگويد:
يكي نامه بد
از گه باستان /
فراوان بدو
اندرون داستان
پراكنده در
دست هر موبدي /
ازو بهره اي
برده هر بخردي
يكي پهلوان
بود دهقان
نژاد / دلير و
بزرگ و خردمند
و راد
پژوهنده
روزگار نخست /
گذشته سخنها
همه باز جست
زهر كشوري
موبدي
سالخورد /
بياورد و اين
نامه را گرد
كرد
آنگاه ميگويد
كه پس از گرد
آمدن اين
نامه[3] جواني
بنام دقيقي
آغاز به پيوند
آن بسروده
فارسي كرد:
زگشتاسب و
ارجاسب بيتي
هزار / بگفت و
سرآمد بر او
روزگار
و پس ازآن من
به تشويق
دوستي مهربان
آغاز به سرودن
شاهنامه از
نامه باستاني
كردم...
با همه اين سخنان
همت بلند
فردوسي او را
بر آن ميدارد
كه در آغاز هر
داستان،باز
اشاره كند كه
اين داستان را
ديگري گفته
است و چند
مثال در اين
مورد ميآورم،
در پادشاهي
كيومرث:
پژوهنده
نامه باستان /
كه از
پهلوانان زند
داستان؛
چنين گفت...
در
پيشگفتار
داستان زال و رودابه:
كنون پر
شگفتي يكي
داستان /
بپيوندم از
گفته باستان
در داستان
جنگ هفت
پهلوان:
شنيدم كه
روزي گو پيلتن
/ يكي سور كرد
ازدر[4] انجمن
در
پيشگفتار
داستان سياوش:
ز گفتار
دهقان يكي
داستان /
بپيوندم از
گفته باستان
كهن گشته
اين
داستانها، ز من
/ همي نو شود،
بر سر انجمن
...
چنين گفت
موبد كه
يكروز، توس /
بدانگه كه
خيزد خروش
خروس
درمقدمه
داستان كاموس
كشاني[5]:
كنون رزم
كاموس پيش
آورم / ز دفتر
بگفتار خويش آورم
يا:
سخنگوي
دهقان چنين
كرد ياد / كه
يكروز كيخسرو از
بامداد
در
پيشگفتار
بسيار دل انگيز
داستان بيژن و
منيژه ميگويد
كه يار
مهرباني از
دفتر پهلوي
داستان را براي
من خواند:
بگفتم
بيار،اي بت
خوبچهر /
بخوان داستان
و بيفزاي مهر
مگر طبع
شوريده
بگشايدم / شب
تيره
زانديشه، خواب
آيدم
ز تو طبع من
گردد آراسته /
ايا مهربان
يار پيراسته
چنان چون ز
تو بشنوم در
به در[6] / چنان
چون ترا كام
دل سربسر
بگويم به
شعرو پذيرم
سپاس / ايا
مهربان يار نيكي
شناس
بخواند آن
بت مهربان
داستان / ز
دفتر نوشته گه
باستان
و در
پيشگفتار
داستان اكوان
ديو، از آنجا
كه بلند كردن
پهلواني چون
رستم و به
آسمان بردن او
را، برخي باور
نميكردهاند،
ميگويد كه
اگرچه اين سخن
گزافه مينمايد،
اما اگر معني
آن را براي
خردمندان يادآوري
كني گزاف
نيست[7] و اگرچه
سخن بر دل نمينشيند،
اما تو از
گفتار دهقان
پير بشنو:
نباشي بر
اين گفته
همداستان / كه
دهقان هميگويد
از باستان
خردمند، كاين
داستان بشنود
/ بدانش
گرايد، بدين
نگرود
وليكن چو
معنيش ياد
آوري / شود رام
و كوته كند داوري
تو بشنو ز
گفتار دهقان
پير / اگر چه
نباشد سخن دلپذير
آقاي شاملو!
بس است؟
اگر
شاهنامه را
خوانده بوديد
ميديديد كه
سرتاسر آن از
همين سخن
داستان ميگويدكه:
«شاهنامه را
پيش از من،
ديگران نوشته
اند!»
شايد بودن
كه جناب ايشان
گمان برند كه
فردوسي احتمالا
در مورد همين
يك داستان
-ضحاك- بنا به گرايشهاي
فيودالي خود!
از ضحاك چنين
گفته، يا مار
بر دوش او
رويانده است!
پس به گفتار
بلعمي بنگرند:
«عرب
او را ضحاك
خوانند و مغان
گويند كه او
بيورسب بود.
ملكي ستمكار
بود. و همه
ملوك جهان را
بكشت و خلق را
به بت پرستي
خواند و بدين
سبب خلق را
هميكشت و در
هيچ ايام
چندان خون
ناحق نريختند
كه به ايام او.
تازيانه زدن و
برداركردن
او، پيدا كرد
و هزارسال
پادشاهي راند
و خلق از او
ستوه شدند.»
تا اينجا
وصف ضحاك از
يك متن فارسي،
و اينك در باره
مارهاي دوش او
به سخنان صاحب
«غرراخبار ملوك
الفرس»
بنگريد:
[بيگمان،
ايشان كه عربي
ميدانند! اما
ترجمه اين
گفتار را براي
جوانان بيدار
دل به فارسي
ميآورم]:
«طبري
در تاريخ ياد
ميكند كه
بيشتر
نويسندگان
(اهل كتب) ميگويند
كه بر دوشهاي
او گوشتهاي
درازي پديد
آمد كه هر
كدام از آنها
مانند سر ماري
بود.»
و همه آنان
كه اين داستان
را نوشتهاند
همين سخنان را
در باره كشتار
و آزار و بر دار
كشيدن و مردم
كشي و جنايات
هولناك اين
دوره و نيز مارهاي
دوش ضحاك،كه
درمورد آن سخن
خواهم گفت، آوردهاند.
و اين گفتارها
را بر رد اين
گمان منتقد معروف
زمانمان كه
گمان بردهاند
اين داستانها
را فردوسي از
خود ساخته
است. بسنده ميدانم!
سخن ديگري
كه ايشان گفتهاند،
اينست كه، اگر
خودشان، به
شيوه خويش، گاهي-كلك
مرغابي- ميزنند
گمان بردهاند
كه به كار
بردن اين واژه
و اين مفهوم
پست درخور
فردوسي نيز
هست! و به
گفتار خود او
استناد ميكنم
و اين دنباله
همان جمله
پيشين است:
«لاجرم
براي آنكه
نگويند خداي
نكرده، ملت
نجيب ايران
نسبت به
پادشاه خود
اسايه ادب
كرده است، در
اين باب كلك
مرغابي ميزند،
و آژيدهاك
بيوراسب
ايراني را
يكسره ضحاك
تازي ميكند!»
نخست از
جوانان
ايراني ميپرسم.
آيا اين صفت
گستاخانه-كه
معمولا ورد
زبان اوباش
است-در شأن
آزاد مردي
هست؟ كه در
انبوه سخنان
خود يكبار
زبان به ناسزا
نگشوده و خود
نمونه پرده
پوشي و بزرگواري
و مردانگيست!....
آيا اوكه خطاب
به دختري از
زبان قهرمان
داستانش ميگويد:
سيه
ديدگانت پر از
شرم باد /
رخانت هميشه
پر آزرم باد
شايسته هست
كه با بي شرمي
و بيآزرمي
ياد كرده شود؟
اين پرسش را
از ايرانيان
كردم، و پاسخ
آن هم با
ايرانيان است!
و اما براي
آگاهي آقاي
شاملو سخني را
دنبال ميگيريم:
نخست آنكه؛
نه «آژي دهاك»
بلكه «اژي
دهاك» واژه آميخته
است كه از دو
بخش «اژي» و
«دهاك» ساخته
شده. و صورت
كهن آن همان
«اژي» است كه در
متن هاي كهن
تر «اوستا» به
همين صورت
آمده. «اژي» در
زبان آريايي باستان
و نيز زبان
سنسكريت به
گونه «اهي»
آمده است.
و لازم است
كه اينجا
داستان «اهي»
را در روايات «ودايي»[8]
بشنويم:
«اهريمن
ديگري موسوم
به اهي در كوه
مسكن دارد و
ديوان را به
ياري خود ميطلبد،
اهي رعد سياه،
بوران و
طوفانست كه با
هزاران حلقه و
پيچ و تاب،
برفراز قله
كوه ميپيچد و
ديوار مانند
به سوي آسمان
بالا ميرود.
با اين «مار» هم
همان ايندره
پر طاقت مصاف
داده او را
ميكشد.... »[9]
پس به گفتار
اوستا درباره
«اژي» ميپردازم:
«آن
رشادتي كه به
گرشاسب پيوست.
كسي كه اژي
شاخدار را
كشت، كه اسبها
را فرو ميبرد(آن
اژي) زهر آلود
زرد رنگ را كه
از او زهر از شكم،
بيني و گردن
روان بود، كه
زهر از او به
بلندي يك ارش
روان بود.... »[10]
از همين دو
مثال روشن ميشود
كه «اژي» يكي از
نيروهاي
ويرانگر بزرگ
جهاني بوده
است كه دشمن
بزرگ
آرياييان باستان
به شمار ميرفته
است. اما، در
گفتارهاي
تازه تر «دهاك»
نيز به آن
افزوده، و
نمونه آن از
يشتها چنين
است:
«...كه
اژي دهاك سه
پوزه، سه كله،
شش چشم،
هزاردستان-هزارحيله-را
شكست داد. اين
دروغ بسيار
قوي ديوآسا،
خبيث
فريفتارجهان،
اين دروغ
بسيار زورمند
را، كه اهريمن
بر ضد جهان
مادي بيافريد
از براي فناي
جهان راستي...»[11]
پس واژه «اژي
دهاك» كه تازي
شده آن «ضحاك»
است همان است
كه در گذرگاه
دگرگوني،
كوتاه شده و
به گونه
«اژدها»
درآمده است،
كه در انجيل
نيز از آن به
عنوان خداي
ارواح شرير در
آسمان ياد شده
:
«...اينك
اژدهاي بزرگ
آتش گون كه او
را هفت سر و ده
شاخ بود و بر
سرهايش هفت
افسر و دمش
ثلث ستارگان
را كشيد و
آنها را بر
زمين ريخت...»[12]
اكنون بايد
پرسيدن كه آيا
صفت اژدها
براي آقاي
شاملو زيباتر
است يا صفت
ضحاك عربي كه
معناي خندان
را ميدهد؟!!
اين درست
همان است كه
به كودكي، به
زبان ادبي
بليغ يا با
آرايش زيبا
دشنام دهند، و
او را آهنگ
زيباي آن
دشنام،خوش
آيد!
اما پژوهش
هاي من نشان
داد و روشن
كرد كه «اژدها»
همان كوه آتش
فشان است...
افسانه هاي
مادر بزرگان
را به ياد
آوريد!:
«يك
اژدهايي بود
بالاي كوه را
گرفته بود از
دهانش آتش ميآمد
نفس او دود
بود جلو
رودهاي پرآب
را ميگرفت،نعره
ميكشيد از
آواز نعره اش
شهرها ميلرزيد(که
زمين لرزه
نواحي آتش
فشاني باشد...)»
من ثابت
كردهام و بسا
از مجامع علمي
جهان هم آن را
با شگفتي پذيرفتهاند
و اين جاي
تبليغ براي من
نيست كه ايشان
را به خواندن
كتاب خود،
رهنمايي كنم!
اما چرا ايرانيان
به اين
فرمانروا صفت
اژدها را دادهاند؟
روشن است!: ستم
و مردم كشي و
بيداد اين حكمران...
-البته
حكمرانان كه
به زودي
درباره آن نيز
خواهم گفتن-
ايرانيان را
بر آن داشت كه
وي را با اين
نام بخوانند!
پسان نيز بر
پايه داد و
آيين
زبانشناسي،
تازي شده اين
واژه به گونه
ضحاك درآمد، و
فردوسي نيز
چندبار از او
با نام ضحاك
ياد كرده؛ اما
بيشتر وي را
«اژدها فش» =
ماننده اژدها
خطاب كرده و
از آن بيشتر:
«بيوراسب»كه
در دنباله
همين گفتار،
درباره آن نيز
سخن خواهم
گفتن!
كي اژدهافش
بيامد چو باد؛
/ به ايران
زمين تاج بر
سر نهاد
***
به ايوان
ضحاك
بردندشان /
بدان اژدهافش
سپردندشان
***
ببايد شما
را كنون گفت
راست / كه آن بي
بها، اژدهافش
كجا است؟
اما
بيوراسب:
جناب ايشان
اين سخن
فردوسي را
نخوانده اند
كه ميگويد:
همان
بيوراسبش هميخواندند
/ چنين نام بر
پهلوي راندند
كجا بيور از
پهلواني شمار
/ بود بر زبان
دري ده هزار
روشن ميكند
كه: ضحاك را بر
زبان پهلوي كه
زبان ايرانيان
است؛ بيوراسب=
دارنده ده
هزار اسب ميخواندند،
يعني نام او
را ايرانيان
بيوراسب ميگفتند،
و از اين
داستان همه تاريخ
نويسان
همانند
فردوسي ياد
كردهاند.
بنگريد به
كتاب
«غرراخبار
ملوك الفرس»
نوشته ثعالبي
نيشابوري كه
ترجمه بخشي از
آن چنين است:
«او
ضحاك بن علوان
است و
ايرانيان ميگويند
كه او بيوراسب
پسر اندرماسب
از پسران سيامك
پسر كيومرث
است، و بدين
دليل
بيوراسبش خوانند
كه بيور بزبان
پهلوي عددي
است بيش از
صدهزار (اشتباه
است و همان ده
هزار صحيح
است) باشد و چون
بيش از
يكصدهزار اسب
داشت با زين
ولگام و آنچه
كه بدان مربوط
است، او را
بيوراسب
ناميدند يعني
صاحب صدهزار
اسب و پدر او
پادشاه يمن
بود.»[13]
بخشي از
گفتار بلعمي
را كه پيش از
اين آوردم،
دوباره مي_
آورم:
«عرب
او را ضحاك
خوانند و
مغان(ايرانيان)
گويند كه او
بيوراسب بود...»
پس همه
نويسندگان و
از آن ميان
فردوسي ميگويند
كه تازيان او
را ضحاك ميناميدند
و ايرانيان
بيوراسب!...
وگمان ايشان از
اينكه فردوسي
به ويژه نام
ايراني آژيدهاك
بيوراسب را به
گونه عربي
ضحاك درآورده،
نادرست است!
اينجا بايد از
ايشان يك پرسش
ديگر بكنم:
اگر بر بنياد
نگرش نادرست
شما -به زودي
خواهم گفت كه
اين سخن ايشان
نيست و ديگران
چنين پيشنهاد
دادهاند-
بپذيريم كه او
بيوراسب بوده.
يا داراي دههزار
اسب. چگونه كسي
را كه ده هزار
اسب دارد ميتوان
از توده
«زحمتكش و
تهيدست
درشمار
آوردن!!؟» اما
بدانيد و آگاه
باشيد كه
بيوراسب به
اين معني نيست
و معناي ديگر
دارد:
در زبانهاي
آريايي و
ايراني
باستان حرف «ل»
وجود نداشته.
و درگذر زمان
حرف «ر» برخي از
واژهها به «ل»
دگرگون شده
است. همچون:
پپر و فلفل،
يا ديوار و
ديفال، يا برگ
و بلگ... پس
ايرانيان
باستان واژههاي
بيگانه را كه
در خود «ل»
داشت، برابر
با داد و آيين
همه زبانهاي
جهان به «ر»
برميگرداندند.
همچنان كه «گ»
بزبان عربي «ج»
ميشود و «پ» به
«ف» ميگردد و
بر همين
بنياد، واژه «بابل»
به معني كشور
بابل كه
همسايه جنوب
غربي ايران
باستان بوده
است بصورت
«بيور» (= baevara) خوانده
ميشد. و در
اوستا به همين
گونه آمده
است!
باز در زبان
فارسي
نامهايي چون
گشتاسب و لهراسب
و شيداسب...
بوده است. و كمكم
بنيادي پديد
آورده كه
نامهايي را كه
به آواي «آ»
پايان ميپذيرند،
«اسب» را نيز
بدان ميافزودند.كه
بهترين نمونه
آن نام «بودا»
يا «بوداسب»
آمده است، و
از آنجاكه
بيور، به آواي
«زبر» پس از «ر»
پايان ميپذيرد،
بر پايه همان
بنياد، «اسب»
نيز بدان افزوده
شده، و چون
درگذر
دگرگوني زبان
به بيور پهلوي
تبديل شده است
و بيور در اين
زبان معني دههزار
را دارد،
معناي دههزاراسب
را بخود
گرفته، و دههزاراسب
يا بيوراسب
نام ايراني
كشور «بابل» است،
و چنان که ميدانيم
ايرانيان در
شمال شرق
ايران بزرگ،
بخشي به نام
هزاراسب نيز
داشته اند كه
در جنگ سنجر
سلجوقي ويران
شد.....
بر اين
بنياد،
بيوراسب يعني
بابل يا
بابليان پس از
ستم پادشاهان
هنگام پيشين
ايران كه از آنان
با نام جمشيد
ياد كرده ميشود[14]،
از پريشاني
ايران
استفاده
كرده، به همراهي
برخي سپاهيان
ايران؛ كه به
سوي آنان رفته
بودند، به
ايران ميآيند
و امير آنان
در ايران تاج بر
سر مينهد و
بهتر است
ببينيم گفتار
فردوسي در اين
باره چيست:
پديد آمد از
هر سويي خسروي
/ يكي نامجويي
زهر پهلوي
سپه كرده و
جنگ را ساخته /
دل از مهر
جمشيد پرداخته
يكايك از
ايران بر آمد
سپاه / سوي
تازيان بر گرفتند
راه
شنيدند
كانجا يكي
مهتر است / پر
از هول، آن
اژدها پيكر
است
سواران
ايران، همه
شاه جوي /
نهادند يكسر
به ضحاك، روي
به شاهي بر
او آفرين
خواندند / ورا
شاه ايران زمين
خواندند
كي اژدهافش
بيامد چو باد /
به ايران زمين
تاج برسرنهاد
از ايران و
از تازيان[15]
لشكري / گزين
كرد گردان هر
كشوري
سوي تخت جمشيد
بنهاد روي / چو
انگشتري كرد
گيتي بر اوي
تاييد
باستانشناسي:
گيرشمن در
تاريخ ايران
خود درباره
رويدادهاي
سالهاي هزاره
چهارم پيش از
ميلاد، يا شش
هزار سال پيش
ميگويد:
«در
طي هزاره پس
از اين عهد،
ايران جنوبي
به مبارزهاي
دايمي، ضد
نفوذ قومي و
مداوم فرهنگ
بينالنهرين
مبادرت
داشته»[16]
كاوشهاي
باستانشناسي
در تپههاي
بزرگ باستاني
ايران در تپههايي
كه بيش از هفتهزار
سال زندگي در
خود داشتهاند
نشان ميدهد
كه پيرامون
هفتهزار سال
پيش، در شهرها
يا روستاهاي
ايران آتش
سوزي و
ويرانگري روي
داده است!
گزارش
پروفسور
فيليپ اسميت
از بخش
انسانشناسي
دانشگاه
مونرآل
كانادا در گنج
دره كرمانشاه
نشان ميدهد
كه تمدن سفال
اين تپه به 10000
سال پيش باز
ميگردد و
حدود هفتهزار
سال پيش در آن
تخريب و آتشسوزي
بزرگي رخ داده
است كه زندگي
را در آن به تباهي
كشانده، و
لايههاي
ستبر خاكستر
هنوز برجاي
است و هركس ميتواند
با مسافرت به
آنجا آن
خاكستر را كه
نشانه آتش زدن
يك زيستگاه
است با چشم
خويش ببيند، چنان
كه من خود
ديده ام.
گزارش
پروفسور
دلوگاز كه از
سوي موسسه
اورينتال
دانشگاه
شيكاگو و
دانشگاه
كاليفرنيا به ايران
اعزام شده و در
تپه بزرگ
چغاميش
ساليان دراز،
به كار كاوش پرداخته
است، چنين
است:
«در
آن زمان فلز
مورد استفاده
فراوان نبوده.
بعضي از فلزات
شناخته شده
بود ولي يكي
از مواد اصلي
كه از آن
انواع آلات و
ابزار ميساختند
چخماق بود.
حفاري بناي
سوخته هفت
هزار ساله كه
در زير خاك مدفون
شده بودكشف
بزرگي بود...»[17]
و چنان كه
گفتم در همه
تپههاي
باستاني، اين
آتشسوزيهاي
گسترده در
سرتاسر ايران
زمين هفتهزار
سال پيش
همزمان با
يورش بابليان
به ايران رخ
داده، و در
برخي از اين
تپهها چون
چغاميش
دوهزار سال
سكوت در تپه
ديده ميشود و
پس از آن
دوباره نشانههاي
زندگي و
ساختمان
برفراز خانههاي
سوخته ديده
شده، اما در
برخي چون گنجدره،
ديگر نشانه
زندگي ديده
نميشود.
آيا اين آتشسوزيها
که، يكزمان،
در همه جاي
ايران جنوبي
اتفاقي بوده
يا در زمان
يورش بابل و
بيور و
بيوراسب بفرمان
بابليان رخ
داده است؟ پس
آيا ايرانيان
حق داشتهاند
كه بابليان و
حكومت بيور و
بيوراسب را به
اژيدهاك و
اژدها يا آتش
فشان نامزد
كنند؟
بر اين
بنياد است كه
نام بيوراسب
به اژي دهاك يا
آتشفشان
دگرگون ميشود.
ماردوش:
تاريخ
ايران؛
شاهنامه،
نشان ميدهد كه
در زمان
فرمانروايي
بابليان
گوشتخواري و پختن
غذا بآيين شد!
در اوستا نيز
گوشتخواري نزديك
به پايان
هنگام جمشيد،
به يك «جم
گناهكار» برميگردد،
و چنانكه
گفتم، پايان
هنگام جمشيدي
و آغاز هنگام
بابليان در يك
زمان بوده، پس
هردو گفتار،
درست است!
در عهد عتيق
نيز ضمن كتاب
دانيال نبي از
گوشتخواري
بابليان با
زشتي ياد شده
و دانيال و سه
يهودي اسير
ديگر از مباشر
پادشاه بابل
خواستهاند
اجازه دهد كه
آنان همان
بقولات و آب
بخورند و
بياشامند و
غذا و شراب
بابل بايشان
تحميل نشود![18]
پس خوردن
غذاي پخته و
گوشت جانوران
در هرسه کتاب
بزرگ باستاني
يک امر
اهريمني به
شمار رفته و
به همين روي،
با روايي آن،
بلاهايي بر مردمان
فرود آمده و
تاريخ ايران،
شاهنامه، هم، خوردن
خوراک پخته از
گوشت جانوران
را از اهريمن
در شمار ميآورد
و هم آن بلا را
از اهريمن ميداند.
آن بلا که به
گونهاي
نمادين، روييدن
دو مار از
شانههاي
ضحاک يا
بيوراسب ميباشد،
داستان از
فوران دو
آتشفشان در
دوسوي بابل در
ايران زمين
باز ميگويد،
که يکي ازآنها
دماوند و
ديگري شايد
سبلان بوده
باشد!
در گفتاري
که از کتاب «مزديسنا
و ادب پارسي»
آوردم، واژه
مار را در برابر
اژدها ديديد،
و چون اژدها
يا آتش فشان
با روان کردن
مواد مذاب
آتشفشاني
همچون ماري بزرگ
بنظر ميآمد.
کمکم در برخي
نوشتهها مار
بجاي اژدها
بکار رفت. پس
دو اژدها، که
در دو سوي
کشور ايران.
به هنگام
فرمانروايي
بابليان و
بيوراسب و پس
از روايي
پديده
اهريمني گوشتخواري
آغاز به فوران
کرد. کمکم به
گونه دو مار
بر شانههاي
ضحاک، يا
اژيدهاک
بزرگ، و حکومت
بابل درآمد.
ميدانيم
که در دوران
باستان، بشر
براي جلوگيري از
خشم پديدههاي
ويرانگر و
سهمگين جهاني
چونان تندر و
آذرخش و زمين
لرزه وآبخيز و
آتشفشان،
قرباني ميداده
است. و در زمان
فرمانروايي
بابل رايزنان اهريمني
حکمران
بابلي،
دستگاه
حکومتي را بر آن
داشتهاند،
که به جاي
جانوران،
انسان را
قرباني دو اژدها
بنمايد، و نيک
روشن است که
شمار قربانيان
ايراني بسيار
بيشتر از دو
جوان در يک
روز بوده است
زيرا که
ازميان
برداشتن دو جوان
در يک روز،
ايران را تهي
از جوانان نميکند.
اما چون گذر
روزگار،
بيوراسب
(بابل) را با يک
تن، نشان
ميداد، و دو
اژدها را بر
دو شانه او
نشانده است،
پس قرباني
جوانان نيز
بايستي هم ند،
با آن، به رقم
دو جوان در يک
روز، برسد!
ميدانيم
که يک جسم
بزرگ چون يک
هواپيما، تا
در کنار ما
است تنها بخشي
از آن را ميبينيم
و اگر کم کم از
ما دور شود
خواهيم توانستن،
که همه آن را
يکجا ببينيم و
همچنان که از
ما دور ميشود
کوچکتر ميشود
و اندازهها و
زوايايش به يک
نسبت دگرگون
ميشود، تا آنکه
کمکم به گونه
يک نقطه
درآيد[19] و چنين
است داستان ضحاک
و همه
داستانها و
حماسههاي
تاريخي دور
دست در ايران
و جهان!
پادشاهي
ضحاک...
بيوراسب
ادامه مييابد
و در آن دوران
سياه:
شده بر بدي
دست ديوان
دراز / ز نيکي
نبودي سخن جز
براز
نهان گشت
آيين
فرزانگان /
پراکنده شد
کام ديوانگان
هنر، خوار
شد جادويي
ارجمند / نهان
راستي، آشکارا
گزند
اينجا از
جادويي بابل و
چند جاي ديگر
از بت پرستي
ضحاک ياد ميشود
باز آنکه در
همين نامه از
پدر او مرداس
با نام نيک و
با صفت
خداپرستي ياد
شده:
يکي مرد بد،
اندر آن
روزگار / ز دشت
سواران نيزهگزار
گرانمايه،
هم شاه و هم
نيکمرد / ز ترس
جهاندار با
باد سرد
که مرداس
نام گرانمايه
بود / به داد و
دهش برترين
پايه بود
يعني
حکومتي که پيش
از بابليان در
جنوب غربي ايران،
يا در « دشت
سواران نيزه
گزار» که
ميانرودان يا
بينالنهرين
را در بر ميگيرد،
برقرار بود
کيش بتپرستي
نداشت، و داد
و آيين بر آن
فرمانروا بود!
اما ضحاک
يعني بابل هفتهزار
سال پيش، بتپرست
بود و صفت برج
بابل و نام بتهايي
که در آن بوده
است در تاريخ
برجاي مانده.
سکوت زندگي
دوهزار ساله
يا
يکهزارساله
در تپههاي
باستاني نشان
ميدهد که
ايرانيان
زماني دراز،
زير آزار و
شکنجه بابليان
بودهاند و
خيزش دوباره
ايران براي
رهايي از بند
بابل يا
بيوراسب و
ضحاک در
شاهنامههاي
ايراني به
يکهزارسال
آمده است، که
پسان، افسانه
هزارهها را
پيش آورد که
در هر هزار
سال يکبار
حکومت يزداني
و يکبار حکومت
اهريمني در
جهان برقرار
ميشود.
اما در
پايان زماني
پيرامون هزار
سال پس از چيرگي
بيوراسب،
ايران بر پاي
ميخيزد!
از جناب
منتقد ميپرسم
اگر به نظر
شما ضحاک
يکنفر بوده
چرا هيچگاه
اين انديشه در
مغز شما نگذشت
که نميشود که
زمان زندگي يک
کس به هزار
سال برسد؟ و
به فردوسي
يورش بريد که
اين چه داوري
است؟ و هيچ کس زمان
هزارساله نميتواند
داشتن!
کاوه آهنگر:
تا آنکه
ايرانيان سر
به شورش
برداشتند و پس
از پيرامون
يکهزار سال،
که ششهزار سال
پيش بوده باشد،
اين شورش آغاز
گرديد.
نخستين
تيره ايراني
نزديک به
بابل، کوهنشينان
«ابرسن»[20] يعني
قوم لر و ايل
بختياري يا پيشينيان
آنان بودهاند.
و اينان بگمان
من سنگنوشتهاي
را در
کوهستانهاي
خود ميشکنند،
و از ميان بر
ميدارند که
در آن، حکومت
بابل با عدل و
داد نشان داده
ميشد.
از اين
نگارهها در
ايران فراوان
بوده که هر
کدام بر دست
سلسله يا
پادشاه پسين
از ميان رفته
اما کهنترين
آنها بنابر
آنچه که تا
کنون بدست
آمده نقش
برجستههايي
در سر پل زهاب
است که تاريخنويسان
از دو نقش آن
ياد کرده اند:
سهراب
فيروزيان در
کتاب
کرمانشاهان
باستان سه
نگاره آورده
اما من خود
تابستان
گذشته به ياري
جوانان «سر پل
زهاب» چهار
نگاره يافتم.
از اين
انهدام نقش در
کوهستان، در
شاهنامه بنام
پاره کردن
محضر بر دست
کاوه ياد شده
است.
آنگاه
بگفته
دياکونوف:
«...در
همان زمان
(اواسط هزاره
سوم قبل از
ميلاد) طايفه
گوتيها که
محتملا از
نواحي
کوهستاني
زاگرس بيآمده
بودند. حکومت
بابل را مقهور
و مغلوب
ساختند. ولي
بعدها اين
طايفه از بين
رفت و با اين
همه در اواخر
دوران بابل
تمام فلات
ايران را به
نام همان
اصطلاح قديميگوتيوم
مينا ميدند...»[21]
اين، گفته
يک تاريخنگار
خارجي است.
حالا چرا آقاي
شاملو
مندرجات کتاب
تاريخ خود را
«فريب حماسي»
ميخوانند،
نميدانم!
اما پيروزي
کوهنشينان
زاگرس بر بابل
و بيوراسب به
چه دليل صورت
گرفت؟
به دليل
پيدايي آهن يا
فلز برتر در
لرستان[22]... و پيروزي
کاوه بر ضحاک
پيروزي آهن
است بر مفرغ!
و بهمين
دليل کاوه با
نام آهنگر در
تاريخ ما مشهور
است. و چرا
ايرانيان پيشبند
چرميآهنگران
را درفش خويش
قرار دادند؟
به دليل آنکه
دانستند عامل
پيروزي آنان
همان فلز و
پيدايي و
روايي
«آهنگري» است![23]
بد نيست براي
آنکه روشن شود
کاوه نيز يک
فرد نبوده
بلکه اشاره
بنام قوم و
قبيله و نژادي
از کوهستان
زاگرس است.
بشما بگويم که
در کوهستان
زاگرس؛ ميان
اصفهان و خرمآباد
لرستان هنوز
چهار روستا
بنام کاوه
وجود دارد!
1-
کاوه به طول 37-47 و
به عرض 52-33 در خرم
آباد
2-
کاوه به طول 13-47 و
به عرض33-33 در خرم
آباد
3-
کاوه کالي به
طول 47-47 و به عرض 09-33
در خرم آباد
4-مشهد
کاوه به طول 30-50 و
به عرض 45-32 در
فريدن
اصفهان[24]
طول و عرضها
نشان ميدهد
که اين چهار
روستا در
نزديکي
يکديگرند و اين
خود نشانه يک
قبيله و نژاد
آريايي در آن
حدود است و
گرچه در
شاهنامه
فردوسي گفته
نشده که کاوه
از کدام نقطه
ايرانشهر
بوده است، اما
برخي شاهنامههاي
ديگر کاوه يا
کابي را از
اصفهان ميدانند!
ميدانيم که
ايل بختياري و
لرستان، و
کوهستان زاگرس
نزديک اصفهان
است.
اين هم
برابري گفته ي
باستانشناسان،
و تاريخدانان
غربي، با يک
نکته ديگر
شاهنامه
فردوسي!
فردوسي نيز
در اين هنگام
اشاره به
روايي آهنگري
در ايران ميکند:
بياريد
داننده
آهنگران / يکي
گرز سازيد،
مارا گران
چو بگشاد لب
هردو
برساختند /
ببازار
آهنگران تاختند
هر آنکس
کزان پيشه بد
نامجوي / بسوي
فريدون نهادند
روي
پيروزي بر
بابل و مرگ
دماوند:
تاکنون
نشانهاي به
دست نيامده
است که گروهي
به جز از
اقوام گوتي
کرد، يا لر يا
بختياري،
بابل را گشوده
باشند، اما
گشودن بابل بر
دست ايرانيان
آغاز دورهاي
است به نام
فريدون.
«فريدون»
به معني «سه
بهره شدن» است
و روزگاري که
در آن؛
آرياييان
آغاز به کوچهاي
بزرگ خود ميکنند،
گروهي به
اروپا ميروند.
گروهي به
آسياي مرکزي و
ديگران در
ايران بر جاي
ميمانند.
اينست که در
تاريخ ما
درباره هنگام
فريدون چنين
آمده است که:
او جهان را
ميان فرزندان
خويش سلم و
تور و ايرج
بخش ميکند،
سلم بمعني روم
و اروپا است،
تور بمعني
توران و ايرج بمعني
ايرانويج يا
هسته نژاد
آريا!، که خود
بحثي گسترده دارد،
اما در افسانه
حماسي ايران
يعني تاريخ ايران
«شاهنامه»
فردوسي و ديگر
شاهنامهها
خبري از کشته
شدن ضحاک در
شهر بابل
نيست.
تاريخنگاران
اروپايي نيز
از تسخير بي
سر و صداي
بابل به دست
قوم «گوتي» سخن
گفتهاند اما
شرحي که از
بابل در هنگام
تسخير آن داده
ميشود درست
شرح برج بابل
است.
ز يک ميل کرد
آفريدون نگاه
/ يکي کاخ ديد
اندر آن شهر،
شاه
که ايوانش
برتر زکيوان
نمود / تو گفتي
ستاره بخواهد
ربود
که البته
اين دقيق ترين
تصوير برج
بابل است که
معبد و مرکز
بتها و
خدايان آنان
بوده و چنان
که تاريخ
نگاران گفته
اند در اين
هنگام خراب ميشود:
طلسميکه
ضحاک سازيده
بود / سرش
بآسمان
برفرازيده بود
فريدون ز
بالا بزير
آوريد / که آن،
جز بنام جهاندار
ديد
همزمان با
اين پيروزي
آرياييان،
آتشفشان
دماوند، يا
اژيدهاک
دماوند نيز
خاموش ميشود.
بنابر اين ميتوان
به روشني
دريافت که
افسانه چرا
بدينگونه
گرايش پيدا ميکند،
که فريدون
ضحاک را به
دستور سروش
نکشت و دست
بسته به
دماوند کوه
برد:
بکوه
اندرون جاي
تنگش گزيد /
نگه کرد؛ غاري
بنش ناپديد
بياورد
مسمارهاي
گران / بجايي
که لغزش نبود
اندر آن
فرو بست
دستش بدان کوه
باز / بدان تا
بماند زماني
دراز
بماند
بدينگونه
آويخته / وز او
خون دل بر
زمين ريخته
و اين صفت
دهانه و لوله
ي آتشفشان
دماوند است!
چهار گروه
شدن مردمان:
اما آنچه که
آقاي شاملو را
آزرده خاطر
کرده اينست که
آرياييان چرا
پس از کسب
آزادي، به
ارتشيان
اجازه نداده
اند که املاک
کشاورزان را
تصاحب کنند!
سپاهي
نبايد که با
پيشه ور / بيک
روي جويند هر
دو هنر
اينان که در
دگرگون کردن
مفاهيم «يد
طولايي» دارند،
فرماني را که
از سوي فريدون
درست به همين
گونه داده شده
بر اين دانستهاند
که فريدون و
کاوه دوباره
مردمان را
تنها براي اين
به چهار بخش
کردهاند تا
سه بخش آنان
(مغان،
ارتشيان،
دهگانان = فيودال
ها!) خون بخش
ديگر را که
کشاورزان و
پيشه وران
بوده باشند
بمکند!
و از اينجا
نتيجه ميگيرند
که ضحاک آزادمرد
و انقلابي
بوده و تفاوتهاي
طبقاتي را
برهم زده بوده
است، اما
ناآگاه از
اينکه اگر هم
بتوان چهار
گروه شدن
مردمان در
نژاد آريا را
مردود دانست،
ضحاک يا حکومت
بابل هم، بر
هم زننده اين
نظام نبوده،
بلکه در زمان
آنان مردمان؛
دو گروه بودهاند:
1-
پادشاهان و مزدوران
و ارتشيان
آنان
2-
بقيه مردمان
که همگي ميبايستي
جان بکنند و
زندگي آنان را
بسامان سازند،
و همراه با
کار، همواره
جوانان خويش
را براي
قرباني کردن
در برابر
آتشفشان به
روزبانان[25]
بابلي
بسپارند!
بابليان با
ستم و مردمکشي
و آتشسوزي و
تازيانه و
شکنجه و بر
دار زدن
مردمان،
حکومتي
جابرانه و
وحشيانه و
خودکامانه
داشتهاند و
بقدرت ارتش
خويش اجازه
نميدادهاند
که ايرانيان
به کارهايي
چون دبيري،
موبدي،
ارتشتاري
بپردازند، و
اين از ويژگيهاي
هر دولت
ديکتاتور و
خودکامه و به
گفته امروزيان
امپرياليست و
کاپيتاليست
است که نگذارد
افراد ملت به
آمادگي نظامي
بپردازد و هر
ناحيه و هر
شهر، براي خود
ارتش داشته باشد،
و همگان ناچار
به کارهايي
بپردازند که
ميل دولت در
آن نهفته است،
به فرهنگ ملي
خود نپردازند
زيرا که بيدار
شدن فرهنگ ملي
بزرگترين ضربه
بر
امپرياليزم
است. و اين از
ويژگيهاي
فرمانروايي
بابليان بر
ايران بوده
است، و اگر
اندکي تاريخ
بخوانيد و
گفته تاريخدانان
اروپايي را
نيز که شما به
آنان اعتماد داريد؛
در اين زمينه
ببينيد همه
آنان هم چنين
ميگويند.
اما
ايرانيان که
در انقلاب
خويش، لابد
همه دست بدست
هم داده بودند
پس از پيروزي بر
بابل گروهها
را برابر آيين
زمان جمشيد
يعني هنگام
پيش از
دستيابي بابل
بر ايران به
چهار بخش
تقسيم کردند،
و نيک
ندانستند که
همگي جنگاوري
کنند. بلکه
برخي کار
کنند، و برخي
از آنان از
مرزها
پاسداري کنند.
اينجا
بايسته است به
گفتاري که
هنگام چهار بخش
شدن مردمان در
دوران جمشيدي
در شاهنامه
آمده
بازگرديم.
پس از
هزاران سال که
بر زندگي
اجتماعي
انسان ميگذرد
و از پس سدهها
و سدهها که
خانه و قانون
پيدا ميشود،
رعايت حدود
قوانين و نيز
پاسداري از
کشتزارها و
خانهها و
اجتماعات در
نظام اجتماعي
آرياييان پيش ميآيد.
براي آنکه
چنين کارها
انجام گيرد،
آنان گروهي را
براي اينکار
به بندگي ميگيرند.
تکرار ميکنم.
به بندگي، به
بندگي!! ...
و فردوسي به
پيروي از
سخنگوي آزاد
مردي که سدها
سال پيش از او
به اين گفتار
برخورده در
اين باره ميگويد:
چه گفت آن
سخنگوي آزادهمرد؟
/ که: آزاده را
کاهلي بنده
کرد
اما اگر اين
بندگان به
مرور و به علت
مفتخواري و
برخورداري از
شمشير و زور،
زور گو شده
اند، و کم کم
حاکميت ظاهري
بر جامعه را
دست گرفته اند،
در آغاز،
انديشه آنان
که اينان را
به بندگي ميگرفته
اند همين
نبوده است...
در برابر
اين گروه
فردوسي در
باره
کشاورزان ميگويد
:
بکارند و
ورزند و خود
بدروند / بگاه
خورش، سرزنش
نشنوند
ز فرمان، سر
آزاده، خود
ژنده پوش /
زآواز پيغاره[26]
آسوده گوش
بر آسوده از
داور و گفتگوي
/ تن آزاد و
آباد گيتي
بدوي
و نيز در
مورد پيشه
وران:
کجا کارشان
همگنان پيشه
بود / روانشان
هميشه پر
انديشه بود
البته گروه
ديگري که
نيايش و پرستش
و مذهب و دين
بر عهده ي
آنان بود،
جايگاهشان در
کوهستان قرار
گرفت:
جدا کردشان
از ميان گروه /
پرستنده را
جايگه کرد کوه
بدان، تا
پرستش بود
کارشان / نوان[27]
پيش روشن جهاندارشان
و اگر اينان
نيز پسان به
اندرون شهرها
آمدند، و
کارشان در
پايان، در
زمان
ساسانيان به
آنجا کشيده شد
که با زورگويي
و ياوه سرايي
فرهنگ جهان را
به دست و راي خويش
به نابودي
افکندند، اين
نيز در آن
زمان پيش بيني
نميشد، اگر
چه جامعه
شناسي امروز،
هم، پيدايي آن
نظام را با
توجه به اوضاع
زمان و مکان
موجه ميداند.
و هم، اين
آميختگي آرام
را در درازناي
زمان قابل پيش
بيني ميشمرد
اما بازگشت
نظام آريايي
در زمان
فريدون با
توجه به مرور
زمان از فلسفه
و بينشي ژرف
تر برخوردار
بود و اينست
دستور فريدون:
بفرمود
کردن به در
بر، خروش / که
هرکس که داريد
بيدار هوش
سپاهي
نبايد که با
پيشه ور / بيک
روي جويند، هر
دو هنر
يکي کارورز
و يکي گرز دار /
سزاوار هر يک
پديد است کار
چون اين کار
آن جويد، آن
کار اين / پر
آشوب گردد سراسر
زمين
ميگويد که
اگر قرار باشد
که همه،
کارورز و پيشهور
و کشاورز بوده
باشند، کسي
نيست که
پاسداري از
مرزها را
بپذيريد،
بنابرين،
شکست ايرانيان
در برابر
دشمنان و
همسايگان
هميشه گرسنه خود
قطعي است!
برعکس اگر
همه گرز
بردارند و جنگ
را بيارايند،
جهان پر آشوب
ميشود، و کسي
نيست که در
کشتزارها و
کارگاهها
بکار پردازد و
آرايش و سامان
دادن کشور را
بپذيرد!
نگرشي کلي
به تاريخ بشري
از آن زمان که
تاريخ وجود
دارد[28]، نشان
ميدهد که
گروههاي
بيابانگرد
دزد
شمشيردار،
هميشه در دستههاي
کوچک و بزرگ
دست به يورشها
و چپاولها
زدهاند، و
هيچگاه نه خود
آرامش داشتهاند،
نه براي
همسايگان
آرامش گذاشتهاند.
يورشهاي
چند ميليوني
مغولان و
تاتارها، و
آتيلا و.... به
ملل با فرهنگ
جهان از کجا
سرچشمه
گرفته؟ از
آنجا که آن
گروهها، همه
دست به جنگافزار
بردهاند، و
چون در ميان
چنين مردمان،
کشاورزي و کارورزي
نبوده است،
کمبود خوراک
آنان را وادار
به يورش و
دزدي و غارت
از مردماني
کرده است که
آرام، به کار
و زندگي ميپرداختهاند!
آيا جز از اين
است؟!
هنگاميکه
همسايگان
تاتار و تازيک
ما در گرسنگي،
دست به يورش و
دزدي و چپاول
ميزدند،
کشاورز
ايراني در
سالهاي خشکي و
بيآبي
انديشه خويش
را به کار ميانداخت
و از ميان
بيابانهاي
خشک ايران
کاريز بر ميآورد
و آب به
کشتزارها ميرساند[29]!
چنين است که
فردوسي و
نويسنده پيش
از او در باره
اينان ميگويند:
روانشان
هميشه پر
انديشه بود
انديشه
براي چه؟ براي
پيشرفت کار،
براي برآوردن
ابزارهاي
آسايش و برخورداري
از همه زيباييهاي
زندگي و جهان!
من گفتار را
در اين باره
بسنده ميدانم.
اما پيگرد اين
وضع در آينده
ايران چگونه
بوده است؟ آن
هم به بررسي
نياز دارد:
چهار گروه
بودن مردمان
در همه
کشورهاي
آريايي. در
هندوستان،
ايران و
اروپا، تا
چندي پيش
برقرار بوده و
در هندوستان
هنوز تقريبا
برقرار است.
گرچه در اروپا
نيز
«اصيلزادگان»!
هنوز خويش را
از ديگر مردمان
جدا ميدانند
اما در ايران
گونه اي بس
انساني داشته
است. و چون سخن
از شاهنامه
است به چند
پاسخ از شاهنامه
ميپردازم.
1- بهرام
گور به شاگرد
بازرگاني-
شاگرد مغازه[30] -
بر ميخورد و
آن شاگرد او
را که بيمار
بوده به خانه
خويش فرا ميخواند.
بشد شاه و
بنشست بر تخت
اوي / شگفتي
فرومانده از
بخت اوي
فهرست
خوراک هايي که
آن شاگرد
دکان، براي
شاه ميخرد
خواندني است،
و اين خود هم
از گشادهدلي
و گشادهدستي
و هم از فراغ
بال پيشهوران
حکايت ميکند،
همه داستان را
ميتوانيد در
شاهنامه
بخوانيد.
2- داستان
کفشگر جواني
که با وجود
تحريم شراب در
زمان بهرام
گور، براي
انجام
خويشکاري
زناشويي خويش
به فرمان مادر
سه جام شراب
مينوشد و
سرمست براي
انجام کاري از
خانه بيرون ميآيد
و سوار بر شيري
ميشود که
پاسبانان کاخ
شاهي براي شهر
آزاد کرده بودند،
نشان ميدهد
که يک کفشگر
ميتوانسته
در نزديکي کاخ
شاه خانه
داشته باشد!
3- داستان
پيرزني که ميخواستند
خانه او را
بخرند تا کاخ
شاه ساخته شود
و نفروخت و
هرچند بهاي
خانه را بالا
بردند، نپذيرفت،
و به پيش شاهش
بردند او گفت
همسايگي شاه
جهان را به
هيچ بهايي نميفروشم،
نشان ميدهد
که پيرزن حاکم
بر مال خود
بوده و هيچکس
حتي شاه نميتوانسته
به زور مالي
را از کسي
بستاند يا
«مصادره» کند.
4- باز
داستان
کفشگري که
پذيرفت تا
پنجاه ميليون
درم کمبود
هزينه
لشکرکشي
انوشيروان را
بپردازد و در
برابر؛ شاه
نيز همراي
گردد که فرزند
او دبيري
بخواند و
انوشيروان
دادگر!
نپذيرفت،
خود؛ نشان ميدهد
که يک کشاورز
يا پيشهور ميتوانسته
است که به هر
اندازه
دارايي و ملک
و مال داشته
باشد. مگر
آنکه در هنگام
سياه ساسانيان
به اندرز
اردشير
بابکان حق
ناشناس، به
هيچ روي،
امکان رفتن
کسي از گروهي
به گروه ديگر
نبوده.
گفتم که اين
دستور، تنها
در دوره سياه
ساسانيان
روان بوده
است، و در
شاهنامه؛ پيش
از هخامنشيان
در زمان
فرمانروايي
هماي ميخوانيم
که، داراب
فرزند گازر
-رختشوي- ميتوانسته
با خريدن يک
اسب و جنگافزار
به ارتش
بپيوندد، و
فرمانده و
مرزبان و شاه
با اين کار؛
همراي بودهاند،
و اين خود
نشان ميدهد
که رفتن از
گروهي به
گروهي ديگر در
همه دورانها
بوده است -به
ويژه دوران
اشکانيان، و
هنگام هاي پيش
از هخامنشيان
که ايران به
آيين پادشاهي
تيره ها
(فدراتيو)
اداره ميشد-
تنها بند آن
نيز نشان دادن
شايستگي
افراد بوده
است در دبيري،
يا ارتشتاري.
نامهاي از
تنسر هيربد
هيربدان زمان
اردشير به گشنسب
پادشاه
تبرستان و
گيلان و
پتيشخوارگر. و
دماوند و رويان
و ديلمان
برجاي مانده
است که ابن
مقفع[31] آنرا به
تازي ترجمه
کرده، و نيز
ابن اسفنديار دوباره
آن را به
فارسي
برگردانده، و
اکنون در دست
است. در اين
نامه، تنسر؛
پاسخ
ايرادهاي گشنسب
به شيوه
پادشاهي
اردشير را ميدهد،
و در همه پاسخها،
تنسر نشان ميدهد
وي بر چه
رفتار و گفتار
اردشير انگشت
نهاده است!
در يکي از
بخشها، پاسخ
همين نکته را
ميدهد که
مردمان در
جهان چون چهار
اندام تن انساناند:
سر، همانند
پادشاه.
عضو اول،
اصحاب دين که
عبارتند از
حکام و عباد و
زهاد و
معلمان.
عضو دوم
لشگريان
سواره و
پياده.
عضو سوم
نويسندگان،
نويسندگان
رسايل،
نويسندگان محاسبات
کتابهاي
داوري و آمار،
نويسندگان سيرتها
(تاريخ و
بيوگرافي)
پزشکان،
شاعران و
ستارهشناسان.
عضو چهارم
برزيگران،
دامداران،
بازرگانان، و
ديگر پيشهها.[32]
در اينجا ميگويد
که در زمان
پيشين اين
طبقات در هم
تداخل کرده
بودند اما
اردشير جلو
اين تداخل را
گرفت، زيرا که
يک پيکر سالم
هر چهار عضو
را ميبايد که
به درستي
داشته باشد.
باز با همه
اينها بايد
ديدن، که فشار
مردمان، و
ديدگاه پادشاهي
چون گشنسب
درباره
جلوگيري از
ترقي مردمان و
اندر شدن در
گروه هاي ديگر
در زمان ساسانيان،
تا کجا و چه
اندازه بوده
است که تنسر در
همان بخش به
ناچار ميگويد
که درزمان
اردشير
بندهاي
بايسته براي اين
کار پديد
آوردهاند:
«البته
يکي با يکي
نقل نکنند،
الا آنکه در
جبلت يکي از
ما اهليتي
شايع يابند،
آن را بر شاهنشاه
عرضه کنند،
بعد تجربت
موبدان و هر
ابده، و طول
مشاهدات، تا
اگر مستحق
دانند، به غير
طايفه الحاق
فرمايند!»[33]
روشنتر از
اين سند چيست
که ميگويد در
همه هنگامها؛
به جز از
هنگام
ساسانيان هيچ
کس، واداشته به
ماندن در
گروهي نبوده
است، و فرزند
هيچ کفشگر نميبايستي
که به ناچار
کفشگر شود؟...
بايد دانست
که امروز نيز
در پيشرفتهترين
کشورها مشاغل
براي مردمان
حالت انحصار دارد
بيآنکه،
فشاري از سوي
دولت براي
انحصار بوده
باشد، چنان که
معمولا فرزند
يک مکانيسين،
مکانيسين ميشود،
مگر آنکه خود،
گرايش به پيشه
ديگر پيدا کند،
اگر پسري
داراي دستهاي
پهن و استخواني
و هيکلي
تنومند باشد و
در دبستان
هميشه از
ديکته و حساب
تجديدي
بياورد اما از
کودکي به پيچ
و آچار و
کارهاي
مکانيکي
گرايش داشته باشد،
چرا بايستي با
چوب آموزگار و
توبيخ مدير و
ناظم و تهديد
پدر و مادر و
گرسنگي و
تشنگي و بازداشت،
ناچار بوده
باشد که درس
بخواند ؟!
و اين کاري
است که به
زور، در زمان
ما روشنفکران(!)
انجام ميشود.
با همه اين
گفتارها
آنچنان که
جناب شاعر گمان
بردهاند،
فردوسي «مدافع
فيوداليته و
کاپيتاليسم» نبوده
و گفتارهاي
فراوان در
شاهنامه هست
که بيزاري او
را از «بزرگي» و
سرداري و
اشرافيت نشان ميدهد.
اين دو بيت
از داستان
بهرام وتژاو
پس از کشته شدن
بهرام است که
در باره مرگ
بهرام
گودرزان ميگويد
:
عنان بزرگي
هر آنکس که
جست / نخستش
ببايد بخون دست
شست
اگر خود
کشد، يا کشندش
بدرد / خجسته
کسي، کاو بزرگي
نکرد!
فردوسي ميفرمايد:
هر آن کس که به
دنبال کسب
بزرگي و
اشرافيت است
از همان آغاز
بايستي که دستهاي
خويش را با
خون بشويد
زيرا که يا
خود او ديگران
را ميکشد يا
ديگري وي را
ميکشند و چون
هيچ يک از اين
دو از ديدگاه
آزاد مرد
خراسان
پسنديده نيست
به خواننده
پند ميدهد که
به دنبال جهان
و خواسته و
فرمانروايي و
بزرگي مرو!
در مرگ
اردشير
بابکان نيز
همين داستان
با گفتاري
بهتر تکرار ميشود:
انوشه کسي
کاو بزرگي
نديد /
نبايستش از
تخت شد ناپديد
بکوشي و
ورزي زهرگونه
چيز / نه مردم،
نه آن چيز ماند
به نيز
سرانجام با
خاک باشيم جفت
/ دو رخ را
بچادر ببايد
نهفت
بيا تا همه
دست نيکي بريم
/ جهان جهان را
ببد نسپريم
زنده باد
کسي که، جاويد
است کسي که
اشرافيت و بزرگي
را به خود
نبيند، و چون
نتيجه همه اين
کوششها براي
بدست آوردن
پايگاه و زر و
سيم، آنست که
در خاک فرو
رويم بهتر
آنست که اين
جهان جهنده و
گذران را با
نيکي
بگذرانيم!!
سرتاسر
شاهنامه پر
است از همين
داستان، و فردوسي
پس از پادشاهي
و نخوت و غرور
شاهان، هنگام
مرگ ايشان
همين سخن را
هر بار به يک
گونه، باز ميگويد،
و تنها سخناني
که فردوسي از
خود به شاهنامه
افزوده است؛
پند و عبرت پس
از پايان هر
داستان است و
کسي در همه
جهان نيست که
بتواند يک پند
بدآموز از
گفتار فردوسي
نشان دهد، مگر
آنان که
شاهنامه
نخوانده،
شاهنامهشناس
شدهاند!
کودکان
نارسيده به
جاي، که دست
به گرز سام و
نريمان ميبرند...
سخن پايان
اينکه: چنان
که ديديم در
بخشبندي
هنگام جمشيدي
يعني زندگي
آرياييان پيش از
يورش بابل
سخني از
(دهگان=
فيودال؟)
آنچنان که
ايشان مينمايانند،
نبود.
در هنگام
فريدون، و نيز
گروه بندي
نامه تنسر ديديم
که دهقانان و
برزگر و
دامدار و
بازرگان و همه
پيشهوران،
طبقه چهارم را
تشکيل ميدادند.
پس آقاي
شاملو از کجا
دهگان = دهقان
را «فيودال» مينامند؟
چنان که همه
خواندهايم و
ميدانيم
فردوسي خود از
دهقانان توس
بوده است، کدام
تاريخنگار و
نويسنده؟
کدام پژوهشگر
ايراني و انيراني؟
کدام فرد
باستاني و
امروزي در همه
جهان توانسته
است بگويد که
فردوسي
فيودال بوده
است؟ همه ميدانيم
که فردوسي
گاهي نان جو
بر سفره نداشته!
آنچنان که همه
گفتهاند آن
راد مرد را
فقط باغي بوده
است. و اگر داشتن
يک باغ کسي را
به گروه
فيودالها
رهنمون ميشود،
بايد گفت که
آقاي منتقد
شاعر ما خيلي
بيش از يک
فيودال
هستند، زيرا
که همواره
آگهي مسافرتهاي
جناب ايشان به
اروپا در
روزنامهها
ميآيد و بيگمان
هزينه يک سفر
چند ماهه به
اروپا از بهاي
يک باغ در
روستاي پاژ
شهر توس بيشتر
است.
در آغاز
نامه ايشان و
به ويژه در
پايان همين سخن
از ايشان که
آوردم، چنين
آمده است که
فردوسي مدافع
شاهان و معتقد
به فره ايزدي
ايشان است و
هيچگاه
کارهاي ايشان
را بد نميداند
و به خود
اجازه نميدهد
که بدي ايشان
را باز گويد.
اين هم يکي
از ناآگاهي
هاي بزرگ
ايشان است، زيرا
که فردوسي و
نويسندگان
شاهنامه پيش
از فردوسي
هرجا که کجروي
يا بدي از شاه
ببينند بيدرنگ
يادآور ميشوند.
نخست آنکه
وي به پادشاه
پند ميدهد که
اگر به
پادشاهي رسيدي،
در بندگي خداي
بکوش:
چه گفت آن
سخنگوي با ترس
و هوش / چو خسرو
شدي بندگي را
بکوش
و اين همان
گفتار است که
راهنماي سعدي
در پند به
پادشاه زمانش
ميشود که:
کمر به طاعت
و اخلاص و عفو
و عدل ببند / چو
دست منت حق بر
سرت نهاد کلاه
پس از اين،
هنگامي که
جمشيد از راي
و انديشه
انساني برميگردد
و غرور شاهي؛
باد در مغز او
مياندازد،
فردوسي او را
شاه ناپاکدين
ميخواند:
صدم سال روي
بدرياي چين /
پديد آمد آن
شاه ناپاکدين
چو ضحاکش
آورد ناگه
بچنگ / يکايک
ندادش زماني درنگ
به اره مر او
را بدونيم کرد
/ جهان را از او
پاک بيبيم
کرد
و با اين
گفتار
رستگاري
ايرانيان را
از دست چنين
پادشاه،
اگرچه بر دست
دشمن ستمگر؛
خجسته و فرخنده
ميشمارد!
در پادشاهي
نوذر ميگويد
پس از آنکه دو
ماه با داد و
دهش پادشاهي کرد،
همه انديشهاش
به خوردن و
خفتن بسته شد:
بر اين
برنيامد، بسي روزگار
/ که بيدادگر
شد سر شهريار
بگيتي بر
آمد بهر جاي،
غو / جهانرا
کهن شد سر، از
شاه نو
که او رسم
هاي پدر
درنوشت[34] / ابا
موبدان و ردان
تند گشت