تقديم  به  روان پاك  همسر  نازنينم    افسانه www.shariaty.com              

Connect me      English page

نجوم

    ا دبيات    

    تاريخ  

   فلسفه

پزشكي         

درباره من    /     تماس با من  /   نظر شما

روان شناسي  

   رايانه     

علوم و فناوري  

گوناگون   

كتابخانه

  نوشته ها   /  كارهاي تصويري   /  كارهاي صوتي    /   عكس    مجموعه هاي انتخابي      پشتيباني

داستانهاي كوتاه 

   سخنان كوتاه

عكس

        فيلم  ( ويدئو )

 فيلمهاي مستند علمي

 

 

هزار سال از زندگي تلخ و بزرگوار فردوسي ميگذرد . در تاريخ ناسپاس و سفله پرور ما، بيدادي كه بر او رفته است ، مانندي ندارد .و در اين جناعت قوادان و دلقكان كه ماييم با هوسهاي ناچيز و آرزوهاي تباه ، كسي را پرواي كار نيست و جهان شگفت شاهنامه همچنان بر ارباب فضل در بسته و ناشناخته مانده است .اما در اين دوران دراز ، شاهنامه  زندگي صبور خود را  در ميان مردم عادي اين سرزمين ادامه داده است . ، و هنوز هم صداي گرمش گاه بگاه اينجا و آنجا در خانه اي و قهوه خانه اي شنيده ميشود . و در هر حال اين زندگي خواهد بود . و اين صدا خاموش نخواهد شد . و هر زمان به آوايي و نوايي سازگار مردم همان روزگار فراگوش مي رسد .

اثري چون رستم و سهراب ، سياوش ، رستم و اسفنديار،   ماندگار است . نه از رو كه يك بار جاودانه ساخته و پرداخته شد . بنايي بلند ، بيگزند از باد و باران و پيوسته همان كه بود .  در اين آثار ، سخن بر سر آن جوهر هاست كه هستي انسان را ميسازند . بر سر پيوند و جدايي آدميان است با يكديگر و مهر و كين آنان با طبيعت، و بزرگي در زندگي و مرگ . آنگاه به سبب كليت جهاني و آشكار كردن ژرفترين دردهاي آدمي ، تا به امروز همپاي زمانه آمده اند . و از آنجا كه اين دردها تا به امروز بوده اند و در هر دوراني بشر به نحوي آنها را دريافته است . اين آثار خصوصيت تغيير پذيري و كمال جويي خود را حفظ كزده اند و در هر دوره اي آدميان خود را در آنها بازيافته اند . شايد بتوان گفت كه اين آثار زندگي وابسته اي دارند . چون آيينهاي بزرگ و چند رويه با قابليت انعكاس صورتهاي گوناگون بسري . و به سبب همين تحول و ساخت و پرداخت ، پياپي از تطاول ايام جان بدر برده اند . مانند زمين ، در هر دوره انسان خاكي از بركت آن به نحوي برخوردار بوده است . ....

در دوره تركتازي حاكمان خونخوار مغول كه مردم را گروه گروه از دم تيغ بيدريغ مي گذراندند ، بلايي موحش تر از اين اميران خونريز جبار نبود و در آن روزگار بهترين تفسير كوتاه و كلي از اين افسانه همان است كه سعدي فرموده است :

اينكه در شهنامه آورده اند          رستم و  رويينه تن  اسفنديار

تا بدانند اين خداوندان ملك         كز بسي خلق است دنيا يادگار

باشد كه بدانند كه چراغ عمرشان  در گذرگاه باد است .  تا به خاطر اين چند روزه دنيا غذاب آخرت را به جان نخرند  و اينهمه  بر خلق ستم نكنند .

امروز  نيز ، ما به فراخور زندگي  روزگارمان از ازستم و اسفنديار چيزي ميفهميم . درد مشتركمان با آنان چيست ؟ آيا ميتوانيم با كتايون و پشوتن همدل و همراز شويم و بيزار از گشتاسب ؟ آيا سيمرغي روزي به ياري ما درماندگان خواهد شتافت ؟ و آيا روزگار بد پرداز هنوز در كمين جان نيكان است ؟

 

 

نه هرگز مرد ششصد ساله اي در جهان بود و نه رويين تني و نه سيمرغي ، تا كسي را ياري كند . اما آرزوي عمر دراز و بيمرگي هميشه بوده است و در بيچارگي اميد ياري از غيب هرگز انسان را رها نكرده است .

نه عمر رستم واقعي است و نه رويين تني اسفنديار و نه وجود سيمرغ  ، اما همه حقيقت است و اين تبلور اغراق آميز آرمانهاي بشر است در وجود پهلواناني خيابي . زندگي رستم واقعي نيست . تولد و كودكي و پيري و مرگ او همه فوق بشري است و يا شايد بتوان گفت غير بشري . ولي با اين همه مردي حقيقي تر از رستم و زندگي و مرگي بشري تر از آن نيست . او تجسم روحيات و آرزوهاي ملتي است . اين پهلوان ، تاريخ – آنچنان كه رخ داده است – نيست ولي تاريخ است آنچنان كه آرزو ميشد .  و اين تاريخ براي شناختن انديشه هاي ملتي كه سالهاي سال چنين جامه اي بر تصورات خود پوشاند ، بسي گويا تر از شرح جنگها و كشتارهاست . از اين نظر گاه افسانه رستم ، از اسناد تاريخ ، نه تنها حقيقي تر  بلكه حتي واقعي تر است . زيرا اين يكي نشانه اي است از تلاطم امواج و آن ديگري مظهري از زندگي پنهان اعماق .

اما با اينهمه افسانه رستم تنها ساخته آرزو نيست ، واقعيت زندگي در كار است . اين نيرومند ترين مردان هم در جنگ با سهراب طعم تلخ شكست را ميچشد . و در نبرد با اسفنديار در مي ماند . و سر انجام مرگ ، كه چون زندگي واقعي است ، او را در كام خود ميكشد . حتي اسفنديار بيمرگ نيز شكار مرگ است . واقعيت ريشه اين يلان را در دل خود دارد .

پهلوانان شاهنامه مردان آرزويند كه در جهان واقعيت بسر ميبرند . چنان سربلند كه دست نيافتني مينمايند . درختهايي راست و سر به آسمان ولي ريشه در خاك ،و به سبب همين ريشه ها  ،  دريافتني و پذيرفتني . از جنبه زميني ، در زمين و بر زمين بودن ، چون مايند  و از جنبه آسماني تجسم آرزوهاي ما و از هر دو جهت تبلور زندگي . واقعيت و گريز از واقعيت آدمي در كار آنهاست و از ديدگاه كمال  حقيقتند . اما چنين حقيقتي انعكاس ساده و بيواسطه واقعيت نيست .

 

 از مقدمه اي بر رستم و اسفنديار      نوشته شاهرخ مسكوب 1342

 

مطالعه اين كتاب زيبا را به علاقمندان شاهنامه سفارش ميكنم .

 

باز گشت به صفحه اصلي