تقديم به روان پاك همسر نازنينم    

     افسانه    

www.shariaty.com     

Connect me      English page

نجوم

    ا دبيات    

    تاريخ  

   فلسفه

پزشكي         

درباره من    /     تماس با من  /   نظر شما

روان شناسي  

   رايانه     

علوم و فناوري  

گوناگون   

كتابخانه

  نوشته ها   /  كارهاي تصويري   /  كارهاي صوتي    /   عكس    مجموعه هاي انتخابي      پشتيباني

داستانهاي كوتاه 

   سخنان كوتاه

عكس

        فيلم  ( ويدئو )

 فيلمهاي مستند علمي

 

ميراث شرقي ما

تاريخ چهارهزاره و جريان پرمايه‌ترين تمدنهاي قارة اعظم را با شتابي ناخواسته نگريسته‌ايم و، بي‌گمان، نه به فهم اين تمدنها نايل آمده، نه حق آنها را ادا كرده‌ايم- مگر يك انسان توان آن دارد كه در طي عمر خود از عهدة دريافت پا برآورد ميراث ديرينة بشريت برآيد؟ نهادها و رسوم و هنرها و خلقيات يك قوم فراورده‌هايي هستند كه، بنابرقانون انتخاب انسب، از همة آزمايشهاي راهجويانة آن قوم، از تمام شناختهاي نسلهاي متمادي برخاسته‌اند. از اين رو، فهم تمدنها و، به طريق اولي، داوري دربارة آنها از مجال خرد يك فيلسوف و حيطة ذهن يك دانشجو بيرون است، و از اينجاست كه اروپا و امريكا- اين فرزند و نوادة خودخواه آسيا- هرگز به ارزش ميراث كهن پدران خود پي‌نبرده‌اند، اگر هنرها و فنوني را كه از شرق به غرب رفته‌اند يا، مطابق دانش محدود كنوني ما، نخستين بار در مشرق‌زمين پديد آمده‌اند برشماريم، در مي‌يابيم كه، بي‌عمد و جهد، پيكره‌اي از تمام تمدن بشري به ميان نهاده‌ايم.

نخستين عنصر تمدن، كار است- كشتكاري و صنعتكاري، حمل و نقل و دادو ستد. در مصر به قديمترين شيوة كشاورزي1 و آبياري و تهية نوشابه‌هايي چون فقاع و شراب و چاي (كه ظاهراً تمدن جديد بدشواري مي‌تواند بدون آنها استوار ماند) برمي‌خوريم.2 صنايع‌دستي و مهندسي همچنانكه در اروپاي پيش از ولتر سخت رونق داشتند، در مصر قبل از موسي نيز در مدارج كمال بودند. تاريخ كهن عمارات آجري به عصر سارگن اول مي‌رسد. اول بار چرخ كوزه‌گري و چرخ ارابه در عيلام، و پارچة كتاني و شيشه در مصر، و ابريشم و باروت در

چين ساخته شد. طرز استفاده از اسب از آسياي ميانه به بين‌النهرين و مصر و اروپا انتقال يافت. كشتيهاي فنيقي پيش از عهد پريكلس، افريقا را دور زدند. قطبنما، كه انقلاب تجاري اروپا را به وجود آورد، از چين برخاست. قراردادهاي بازرگاني، مقدمات بانكداري و معامله با طلا و نقره اول‌بار در سومر پديد آمد. و چين، قبل از كشورهاي ديگر، دست به معجزة تبديل طلا و نقره به پول كاغذي زد.

دومين عنصر تمدن، حكومت است؛ و آن سازماني است براي انتظام حيات فردي و زندگي جمعي- از طايفة [=كلان] اوليه تا خانوادة كنوني و دولت. نخستين اجتماعات روستايي در هند، و نخستين حكومتهاي شهري در سومر و آشور برپا شدند. مصر، در جريان قرنها، با حداقل فشار، به سرشماري و وصول ماليات درآمد و تأمين صلح داخلي پرداخت. اورانگور و حموربي قانون‌نامه‌هاي بزرگ تدوين كردند؛ و داريوش، با ارتش و دستگاه چاپاري خود، يكي از منظمترين شاهنشاهيهاي جهان را برپا داشت.

سومين عنصر تمدن، اخلاق است- آداب و رسوم، وجدان و نيكوكاري. اخلاق قانوني است كه در روح رسوخ مي‌يابد و افراد را به شناختن حق و باطل و مهاركردن اميال خود مي‌كشاند. از اين رو، جامعة بدون اخلاق متلاشي و شكار دولتي منسجم مي‌شود. آداب مردمداري از دربارهاي قديم مصر و بين‌النهرين و ايران فرا آمدند. حتي امروز هم خاور دور مي‌تواند آداب شايسته‌اي به غرب تند و بي‌شكيب بياموزد. رسم تكگاني در مصر آغاز شد و با رسم تعدد زوجات (چندگاني)، كه از عدالت به دور، اما براي نژادهاي آسيايي سودمند بود، از ديرباز درافتاد و استقرار يافت. نخستين فرياد عدالت اجتماعي در مصر، و اولين نداي اخوت بشري و بينش اخلاقي در يهودستان به گوش مردمان رسيد.

چهارمين عنصر تمدن، دين است- اعتقاد به عواملي در وراي طبيعت، براي تخفيف رنجها و اعتلاي شخصيت و تقويت غرايز اجتماعي و نظم جامعه. گراميترين اساطير ديني اروپاييان در سومر و بابل و يهودستان ظهور كردند. داستانهاي مربوط به آفرينش و طوفان عالمگير و هبوط آدم و رستگاري نهايي بشر در مشرق زمين پرورده‌شد، و در همين جا بود كه مريم، مادر خدا يا، به قول هاينه، «لطيفترين گل شعر»، در ميان ربة‌النوعهاي فراوان شكفت. خاستگاه يكتاپرستي و دلنشينترين ترانه‌هاي عشق و ستايش، و تنهاترين و افتاده‌ترين و شورانگيزترين شخصيت تاريخ جايي جز فلسطين نبود.

پنجمين عنصر تمدن، علم است- روشن ديدن، بدقت ثبت كردن، بيغرضانه‌سنجيدن. علم شناختي است كه بتدريج اندوخته مي‌شود و آن قدر عيني و صادق است كه مي‌توان با آن به پيش‌بيني پرداخت و بر حوادث تسلط يافت. مصر حساب و هندسه و گاهشماري را بنياد نهاد. كاهنان و پزشكان مصري طبابت كردند؛ بيماريها را شناختند؛ به صدها گونه عمل جراحي دست زدند؛ و برخي از آراي بقراط، پدر يوناني طب، را پيش از او به ميان نهادند. بابل اختران

را مورد تحقيق قرار داد؛ براي منطقة‌البروج تقسيماتي شناخت؛ و ماه را به چهار هفته، و روز را به دوازده ساعت، و ساعت را به شصت دقيقه، و دقيقه را به شصت ثانيه بخش كرد. هند اعداد ساده و ارقام اعشاري خود را به اعراب رسانيد، و لطايف خوابگونه (هيپنوتيسم) و فن مايه‌كوبي را به اروپا آموخت.

ششمين عنصر تمدن، فلسفه است- تلاش براي تحصيل جهان‌بيني. انسان نيازمند بينشي جهان شمول است، اما، در لحظات فروتني، نيك در مي‌يابد كه جهان‌بيني براستي تنها يك موجود لايتناهي را دست مي‌دهد. بنابراين، فلسفه تجسسي است دليرانه ولي بي‌نتيجه دربارة علل نخستين و معني نهايي موجودات؛ تأملي است دربارة حقيقت و جمال و فضيلت و عدالت و انسان كامل و دولت بي‌منقصت. اين تدقيقها، اندكي پيش از آنكه در اروپا روي نمايد، در مشرق‌زمين رخ نمود. هنگامي كه اروپا هنوز در حال توحش به سر مي‌برد، مصريان و بابليان به طبع و سرنوشت بشري انديشيدند، و يهوديان در پيرامون حيات و مرگ رسالات جاويدان نوشتند. هندوان، حداقل در عصر پارمنيدس و زنون يوناني، با منطق‌شناسي و شناخت‌شناسي بازي كردند. قرنها پيش از زادن سقراط يوناني، فلسفة اولاي اوپانيشاد پيدايش يافت، و بودا نظرياتي در شمار روانشناسي جديد آورد. اگر هند فلسفه را در دين غرق كرد و نتوانست خرد را از دستياز اميد و آرزو بركنار برد، چين فلسفه را از دين دور داشت و، قبل از عصر سقراط، متفكري پرورد كه هنوز هم مي‌توان آراي متين او را، شايد بي‌تغيير، هادي مردم و ملهم كشورداران شريف دانست.

هفتمين عنصر تمدن، ادب است- انتقال زبان، تربيت جوانان، ظهور و تكامل خط، آفرينش شعر و نمايش، تحريك خيالپروري، و ثبت كردن و يادآوردن گذشته. كهنه‌ترين آموزشگاههايي كه برما معلومند، به مصر و بين‌النهرين تعلق داشت؛ حتي قديمترين مدرسه‌هاي فن حكومت ابتكار مصريان بود. ظاهراً كتابت در آسيا پديد آمد: الفبا و كاغذ و مركب در مصر، چاپ در چين. بابليان، در كهنترين روزگاران، دستور زبان و كتاب لغت نوشتند و كتابخانه ساختند. پيش از پيدايش آكادمي افلاطون در يونان، هنديان به تأسيس دانشگاه پرداختند. آشوريان گزار‌ش‌نويسي را به صورت تاريخنويسي در آوردند، و مصريان تاريخ را به حماسه تبديل كردند. خاور دور شعر را به عنوان ادراكي مستتر در الفاظي كوتاه پرورد و لطيفترين انواع شعري را به دنياي جديد عرضه داشت. نبونيدوس و آسور بانيپال، كه براي باستانشناسان ما آثاري مهم به جا نهاده‌اند، خود از باستانشناسي آگاه بودند، و برخي از قصه‌هايي كه هنوز كودكان ما را سرگرم مي‌كنند، از ميراثهاي هند كهن به شمار مي‌رود.

هشتمين عنصر تمدن، هنر است- آراستن حيات با رنگ و وزن و صورتهاي خوشايند. ساده‌ترين هنرها تن‌آرايي است. حتي در مرحله‌هاي آغازين تمدنهاي مصري و سومري و هندي، به جامه‌هاي ظريف و آرايش‌افزارهاي فضيحت‌انگيز برمي‌خوريم. مقابر مصري از ساز و برگ

فاخر، ظرفهاي سفالين زيبا، و نقشهاي هنرمندانه‌اي كه روي عاج يا چوب كنده شده است، مالامالند. مسلماً يونانيان در پيكرتراشي و معماري و پيكرنگاري و برجسته‌كاري نه تنها از آسيا و كرت چيزها آموختند، بلكه از شاهكارهايي كه در عصر آنان هنوز در پيرامون رود نيل بود نيز درس گرفتند. معماري يوناني در ساختن ستونهاي معروف به دوري و يوني از مصر و بين‌النهرين بهره جست. اروپا، گذشته از ستون، طاق ضربي و قبه و گنبد را نيز از اين سرزمينها اقتباس كرد. معماري امريكايي كنوني از برجهاي كهن خاور نزديك تأثير برداشته است. در سدة نوزدهم، نقاشي چيني و نقاشي ژاپني وضع و جريان هنر اروپا را دگرگون كرد، و چين اروپا را با صنعت چيني‌سازي آشنا ساخت و رقيب خود گردانيد. آوازهاي پر وقر و جلالي كه پاپ‌گرگوريوس كبير در كليساي كاتوليك رواج داد، از سرودهاي حزن‌آلودي كه يهوديان تبعيدي عتيق با وحشت در كنيسه‌هاي دورافتاده مي‌خواندند، نشئت گرفت.

چنين است برخي از عناصر تمدن و بخشي از ميراث شرقي مغرب‌زمين. ولي ميراث فرهنگي مغرب‌زمين منحصر به ميراث شرقي آن نيست. بخش بزرگي از آن مرده ريگ دنياي كلاسيك (يونان و روم) است.

كرت تمدني تقريباً به قدمت تمدن مصر مي‌آفريند و، مانند پلي، فرهنگهاي آسيا و افريقا و يونان را به يكديگر پيوند مي‌دهد. يونان، برخلاف كشورهاي كهن، به كمال هنري، و نه جسامت صوري آثار هنري مي‌گرايد، و به اين ترتيب، عالم هنر را دگرگون مي‌كند: معماري و مجسمه‌سازي خشن و مردانة مصر را با لطافت و ظرافتي زنانه مي‌آميزد و بزرگترين عصر تاريخ هنر را به بار مي‌آورد. همة حوزه‌هاي ادب، در پرتو فيضان خلاق يونانيان آزادانديش، رونق مي‌يابد: حماسه‌هاي پيچيده، تراژديهاي عميق، كمديهاي شاداب، و تاريخهاي گيرا به خزانة ادب اروپا عرضه مي‌دارد؛ دانشگاه مي‌سازد و، در يك دورة درخشان كوتاه، آزادي فكر را تحقق مي‌بخشد؛ رياضيات و نجوم و فيزيك پزشكي را ، كه از مصر و مشرق‌زمين به ارث برده است، با شدتي بيسابقه به پيش مي‌راند، و فلسفه را به خود مي‌آورد و سامان مي‌دهد؛ برعكس كشورهاي پيشين، همة مسائل حيات را به شيوه‌اي عقلي بررسي مي‌كند؛ طبقات با فرهنگ را از نفوذ دين‌پيشگان دور، و از خرافات آزاد مي‌گرداند؛ و براي تنظيم اخلاقي مستقل از مابعدالطبيعه تلاش مي‌ورزد؛ انسان را از صورت رعيت اميران و شاهان بيرون مي‌آورد و عضو جامعه (دولت‌وند) مي‌خواند؛ به او آزادي سياسي و حقوق مدني و حريت فكري و اخلاقي بي‌نظيري ارزاني مي‌دارد، و در نتيجه، دموكراسي را بنياد مي‌نهد و فرديت را ارج مي‌گذارد.

روم اين فرهنگ پهناور را تحويل مي‌گيرد، در سراسر دنياي مديترانه مي‌گسترد، مدت پانصد سال در مقابل هجوم بربريان از آن پاسداري مي‌كند، و سپس، با ادب رومي و زبان

لاتين، به اروپاي شمالي مي‌رساند؛ نيز، زنان را به قدرت و شكوه و آزادي فكري بيسابقه‌اي مي‌رساند؛ گاهشماري اروپا را تغيير مي‌دهد؛ اصول سياسي و امنيت اجتماعي را به اروپاييان مي‌آموزد؛ با قوانيني كه بعداً، در طي قرون موهوم‌پرستي و آشفتگي و بينوايي، اروپا را انتظام مي‌‌بخشند، حقوق فردي را تأمين مي‌كند.

مقارن همين ادوار، خاور نزديك و مصر بارديگر، به مدد تجارت و افكار يونان و روم، مي‌شكفد: قرطاجنه ثروت و جلال صور و صيدا را كلا تجديد مي‌كند؛ يهوديان پراكنده اما وفادار، تلمود را گرد مي‌آورند؛ در اسكندريه علم و فلسفه رونق مي‌گيرد؛ و از آميختن فرهنگهاي اروپايي و شرقي، ديني كه رسالت آن تخريب قسمتي از تمدن يونان و روم و حفظ و تكميل قسمت ديگر آن است، ظهور مي‌يابد. آنگاه براي ظهور شامخترين جامعه‌هاي دورة باستان- آتن پريكلس، روم آوگوستوس، و اورشليم هرودس- همة مقدمات فراهم مي‌آيد، و صحنه براي درام سه‌جانبي افلاطون و قيصر و مسيح آماده مي‌شود.

 

برگرفته از كتاب تاريخ تمدن  ويل دورانت  جلد اول  از انتشارات علمي فرهنگي

 

باز گشت به صفحه اول