تقديم به روان پاك همسر نازنينم    

     افسانه    

www.shariaty.com     

Connect me      English page

نجوم

    ا دبيات    

    تاريخ  

   فلسفه

پزشكي         

درباره من    /     تماس با من  /   نظر شما

روان شناسي  

   رايانه     

علوم و فناوري  

گوناگون   

كتابخانه

  نوشته ها   /  كارهاي تصويري   /  كارهاي صوتي    /   عكس    مجموعه هاي انتخابي      پشتيباني

داستانهاي كوتاه 

   سخنان كوتاه

عكس

        فيلم  ( ويدئو )

 فيلمهاي مستند علمي

 

برگهايي پراكنده از تاريخ جهان

III - قيصر جديد

فلاويوس كلاوديوس يوليانوس، برادرزادة قسطنطين، به سال 332 در قسطنطنيه در خانوادة سلطنتي بزاد. پدر، برادر مهتر، و بيشتر عموزادگانش در قتل عامي كه ديباچة سلطنت پسران قسطنطين بود كشته شدند. وي را به نيكومديا فرستادند تا تحت تربيت اسقف ائوسبيوس قرار گيرد. الاهيات مسيحي بر ديگر تعليمات او چنان غالب بود كه انتظار مي‌رفت او بعداً يكي از قديسان دين شود. در هفتسالگي نزد ماردونيوس به تحصيل ادبيات كلاسيك آغاز كرد؛ عشق اين خواجة پير به آثار هومر و هزيود به شاگردش رسيد، و يوليانوس با شعف و شگفتي وارد جهان درخشان و شاعرانة اساطير يوناني شد.

در سال 341، بنا به عللي كه اكنون بر ما معلوم نيست، يوليانوس و برادرش گالوس به كاپادوكيا تبعيد، و عملا شش سال در قصر ماكلوم زنداني شدند. پس از آزادي، يوليانوس رخصت يافت كه در قسطنطنيه به سر برد؛ اما نيرو و نشاط جواني و اخلاص و هوش او چندان محبوبش ساخت كه امپراطور به تشويش افتاد. پس، دوباره به نيكومديا فرستاده شد و در آنجا به تحصيل فلسفه آغاز كرد. مي‌خواست در مجلس درس ليبانيوس حضور يابد، اما از اين كار منع شد، مع هذا، ترتيبي داد كه يادداشتهاي كاملي از بحثهاي استاد برايش بياورند. حال او جوان هفدهسالة دوستداشتني و زيبايي بود كه براي جاذبة خطرناك فلسفه آمادگي داشت. وقتي كه باب فلسفه و انديشة آزاد به رويش گشوده شد، مسيحيت يكباره در نظرش نظامي از احكام جزمي و پرسش ناپذير جلوه‌گر شد كه مروج آنها، يعني كليسا، در نتيجة منازعات آريانيستي و تكفيرهاي متقابل از سوي سران ديني شرق و غرب، كارش به فضيحت و انشقاق كشيده بود.

در سال 351، گالوس، قيصر ـ يعني وارث آتي تاج و تخت ـ شد و امور حكومت را در انطاكيه به دست گرفت. يوليانوس، كه مدتي از بدگماني امپراطور در امان بود، از نيكومديا به پرگاموم و از آنجا به افسوس رفت و فلسفه را بترتيب نزد ادسيوس، ماكسيموس، و كروسانتيوس تحصيل كرد و ، در نتيجة تعليمات آنان، مخفيانه به شرك گراييد. در سال 354، كنستانتيوس ناگهان گالوس و يوليانوس را به ميلان، مقر دربارش، فرا خواند. گالوس از حدود اختيارات خود تجاوز كرده و بر ايالات آسيايي چنان با ستم فرمان رانده بود كه حتي خود كنستانتيوس را هم به هراس افكنده بود. او در پيشگاه امپراطور محاكمه و به ارتكاب چندين جرم محكوم شد، و فوراً سر از تنش جدا گرديد. يوليانوس چندين ماه در ايتاليا تحت نظر

بود؛ سرانجام آن پادشاه بدگمان را قانع كرد كه سياست هرگز به مغز او راه نيافته و تنها موضوع مورد علاقة وي فلسفه است. كنستانتيوس، كه آسوده خاطر شده بود كه فقط با يك فيلسوف سر و كار دارد، او را به آتن تبعيد كرد (355). يوليانوس، كه در انتظار مجازات مرگ بود، با خوشحالي به اين تبعيد، كه او را به سرچشمة دانش و دين و انديشة مشركانه مي‌رساند، رضا داد.

در آتن، شش ماه را بشادي صرف تحصيل در فضايي كرد كه زماني صداي افلاطون در آن طنين انداخته بود، با تميستيوس و ساير فيلسوفان جاوداني و فراموش شده دوست شد‌، آنان را با اشتياق خود به دانش اندوزي خرسند ساخت، ‌و مردم شهر را نيز با لطف رفتار و تواضع خود مجذوب كرد. آن مشركان مهذب را، كه وارث يك فرهنگ هزار ساله بودند، با متألهين خشك و سرسختي كه در نيكومديا احاطه‌اش كرده بودند، يا با آن دولتمردان متورعي كه كشتن پدر و برادرانش و بسياري ديگر را واجب دانسته بودند، سنجيد و دريافت كه سبعتر از مسيحيان، درنده‌اي نمي‌توان يافت. وقتي كه شنيد معابد مشهور ويران شده و كاهنان آنها از اشتغال محروم گشته‌اند و اموالشان ميان خواجگان و طرفداران امپراطور تقسيم شده است، گريست. شايد در اين هنگام بود كه وي ورود به اسرار الئوسي را، از سر احتياط به طور كاملا خصوصي، پذيرفت. اخلاقيات شرك، وي را در تقيه‌اش مجاز مي‌دانست. به علاوه، دوستان و معلمانش، كه در سر او شريك بودند، رضايت نمي‌دادند كه وي گرويدنش به آيين مشركان را علني كند، زيرا مي‌دانستند كه اگر كنستانتيوس به آن پي برد، او را به افتخار شهادت نابهنگام نايل خواهد كرد، و در ضمن منتظر زماني بودند كه اين شخص مورد حمايتشان به پادشاهي برسد و مشاغل از دست رفتة آنان و همچنين خدايانشان را باز گرداند. يوليانوس مدت ده سال تمام ظواهر عبادات مسيحي را مراعات مي‌كرد و حتي كتاب مقدس را علناً در كليسا مي‌خواند.

در طي اين دورة تقيه، بار ديگر امپراطور او را به ميلان فرا خواند. جرئت رفتن نداشت،‌ اما پيامي از ملكه ائوسبيا به او رسيد كه در آن ملكه او را مطمئن ساخته بود كه اقدامات مساعدي براي او در دربار كرده است و هيچ جاي بيم نيست. در ميان ناباوري يوليانوس، امپراطور خواهر خويش هلنا را به همسري او درآورد، عنوان قيصر به او اعطا كرد، و او را به حكومت گل برگزيد (355). اين جوان عزب خجول، كه با جامة فيلسوفان به دربار آمده بود، با ناراحتي لباس سرداري به تن كرد و وظايف زناشويي را به عهده گرفت. آگاهي از اينكه ژرمنها، با استفاده از جنگهاي داخلي و نابودي نيروي نظامي در غرب امپراطوري، به ايالات رومي در ساحل رود راين تجاوز كرده، يك ارتش رومي را شكست داده، مهاجرنشين قديمي روم را در كولوني غارت كرده، چهل و چهار شهر ديگر را گرفته، آلزاس (آلساتيا) را تسخير كرده، و 64 كيلومتر در داخل گل پيش رفته‌اند يوليانوس را آشفته‌تر كرد. كنستانتيوس،

پس از روبه رو شدن با اين بحران، يوليانوس را فرا خواند، و با اينكه وي مورد بدگمانيش بود و حقيرتر از آنش مي‌دانست كه بتواند به يكباره مدير و جنگجوي شايسته‌اي از كار در آيد، به او 360 تن سپاهي داد و مأمورش كرد تا ارتش گل را تجديد سازمان دهد، و او را به آن سوي كوههاي آلپ فرستاد.

يوليانوس زمستان را در وين در ساحل رود رون گذرانيد و با حرارت بسيار مشغول فراگيري تعليمات نظامي و تحصيل فنون جنگ شد. در بهار سال 356 ارتشي در رنس فراهم ساخت، ژرمنهاي متجاوز را عقب راند، و كولوني را باز گرفت. آنگاه در سانس از طرف آلمانها ـ قبيله‌اي كه نامشان را بعدها به گرمانيا دادند ـ محاصره شد؛ سي روز حملات آنان را دفع كرد، آذوقة مردم محل و سپاهيان خود را به هر نحو تأمين نمود، و دشمن را به ستوه آورد. سپس به سمت جنوب حركت كرد، نزديك ستراسبورگ با سپاه اصلي آلمانها مصاف داد، سربازان خود را به شكل يك گاوة هلالي آرايش داد، و با تاكتيكهاي مشعشعانه و دليري شخصي آنها را به پيروزي قطعي بر نيروهاي دشمن ـ كه تعدادشان بسي فزونتر بود ـ رهنمون شد. اكنون گل آزادتر نفس مي‌كشيد، اما، در شمال ، فرانكهاي ساليان هنوز در درة موز (موسا) به چپاول مشغول بودند. يوليانوس با آنها مصاف داد، مغلوبشان كرد، و آنها را به آن سوي رود راين راند؛ آنگاه پيروزمندانه به پاريس، مركز ايالت گل، بازگشت. گلهاي حقشناس مقدم قيصر جوان را، كه حال او را همتراز قيصر يوليوس مي‌دانستند، گرامي داشتند، و سربازان او اظهار اميدواري كردند كه بزودي به مقام امپراطوري برسد.

پنج سال در گل ماند؛ اراضي ويران را دوباره مسكون ساخت، تشكيلات دفاعي رود راين را تجديد كرد، از استثمار اقتصادي و فساد سياسي جلو گرفت، بهروزي ايالت و قدرت مالي دولت را بازگرداند، و در عين حال مالياتها را تقليل داد. مردم از اينكه آن جوان انديشمند، كه تازه از كتابهايش جدا شده بود،‌ خود را معجزه آسا به فرمانده و سياستمداري بزرگ و داوري منصف و مهربان تبديل كرده بود در شگفت بودند. او اين اصل را استوار ساخت كه هر متهمي تا جرمش ثابت نشده، بايد بيگناه دانسته شود. نومريوس، يكي از فرمانداران پيشين گاليا ناربوننسيس (بخشهاي ناربون در گل) ، متهم به اختلاس شد؛ جرم منتسب را انكار كرد، و بزهش ثابت نشد. قاضي دلفيديوس، كه از فقد دليل خشمگين شده بود، فرياد زد: «اي قيصر بسيار مقتدر! اگر انكار جرم براي برائت متهم كافي باشد، آيا كسي را هرگز مي‌توان محكوم ساخت؟» يوليانوس در پاسخ وي گفت : «آيا اگر صرف اتهام كافي باشد، كسي را مي‌توان بيگناه دانست؟» آميانوس مي‌گويد: «اين يكي از موارد متعدد عطوفت انساني او بود.»

اقدامات اصلاحي او دشمنان بسيار برايش فراهم ساخت. مأموراني كه از رسيدگي دقيق او به امور هراسان بودند، و يا بر محبوبيتش رشك مي‌بردند، پيامهاي محرمانه به كنستانتيوس

فرستادند و يوليانوس را متهم ساختند كه مي‌خواهد تاج و تخت امپراطوري را تصاحب كند. يوليانوس با نوشتن مديحة مفصلي در شأن امپراطور با اين اتهام مقابله كرد. مع هذا كنستانتيوس، كه هنوز به يوليانوس بدگمان بود، سالوستيوس را، كه اهل گل و ضابط كل آن بود و با يوليانوس صادقانه همكاري مي‌كرد، فرا خواند و عزلش كرد. اگر گفتة آميانوس را باور كنيم، ملكه ائوسبيا، كه بيفرزند و حسود بود، به ملازمان زن يوليانوس رشوه مي‌داد تا در دوران آبستني او داروي سقط جنين به خوردش دهند؛ و وقتي كه هلنا، علي رغم اينهمه، پسري آورد، قابله ناف كودك را چندان نزديك بدن بريد كه كودك از فرط خونريزي درگذشت. در ميان تمام اين گرفتاريها، يوليانوس از كنستانتيوس فرمان يافت (360) كه بهترين عناصر ارتش خود را در گل براي پيوستن به نيروهايي كه با ايران مي‌جنگيدند اعزام دارد.

اين كار كنستانتيوس ناموجه نبود. شاپور دوم خواستار بازگرداندن بين‌النهرين و ارمنستان به ايران شده بود (358). وقتي كنستانتيوس از قبول اين درخواست امتناع كرد، شاپور «آمد» (ديار بكر كنوني) را محاصره كرد و گرفت. كنستانتيوس با او وارد جنگ شد و به يوليانوس فرمان داد كه 300 تن از هر هنگ ارتش گل را به نمايندگان امپراطوري تحويل دهد تا براي جنگ در آسيا اعزام شوند. يوليانوس اعتراض كرد كه سربازان آن هنگها به اين شرط استخدام شده‌اند كه در آن سوي آلپ به كار نروند، و ضمناً تذكار داد كه اگر ارتش گل ضعيف شود، امنيت آن ايالت به خطر خواهد افتاد. (شش سال بعد ژرمنها با كاميابي به گل تجاوز كردند.) مع هذا، به سربازانش فرمان داد از نمايندگان امپراطوري اطاعت كنند. سربازان از اجراي اين فرمان سر باز زدند، گرد كاخ يوليانوس اجتماع كردند،‌ او را آوگوستوس (امپراطور) خواندند، و از او خواستند تا آنان را در گل نگاه دارد. او بار ديگر اندرزشان داد كه به فرمان امپراطور تمكين كنند، اما سربازان بر اصرار افزودند. يوليانوس، كه مانند يوليوس قيصر احساس كرد قرعة فال را زده‌اند،1 عنوان امپراطوري را پذيرفت و آماده شد تا براي حفظ امپراطوري و جان خود بجنگد. ارتشي كه از خارج شدن از گل تن زده بود اينك عهد كرد كه تا قسطنطنيه پيش رود و يوليانوس را بر تخت بنشاند.

كنستانتيوس در كيليكيا بود كه خبر شورش را شنيد. يك سال ديگر با ايران جنگيد و تاج و تخت خود را براي حفظ كشورش به خطر انداخت؛ آنگاه، پس از امضاي قرارداد متاركة جنگ با شاپور، لژيونهاي خود را براي مقابله با پسر عمش به مغرب سوق داد. يوليانوس با نيروي كوچكي پيش مي‌آمد. وي چندي در سيرميوم (نزديك بلگراد) توقف كرد و سرانجام شرك خود را به جهانيان اعلام داشت. وي با شور و شوق بسيار به ماكسيموس نوشت :« ما اكنون خدايان را آشكارا مي‌پرستيم، و تمام افراد ارتشي كه با منند در ستايش آنها مؤمن هستند.»

اقبال نيك او را از يك وضع خطرناك نجات داد: در نوامبر 361، كنستانتيوس در نزديكي طرسوس به سن چهل و پنج سالگي از تب درگذشت. يك ماه بعد، يوليانوس وارد قسطنطنيه شد و، بي آنكه با مخالفتي رو به رو شود، به تخت سلطنت نشست و با ابراز تمام ظواهر محبت يك پسر عم پر مهر، جنازة كنستانتيوس را تشييع كرد.

IV ‌ - امپراطور مشرك

اكنون يوليانوس سي و يك ساله بود. آميانوس، كه غالباً او را مي‌ديد، چنين وصفش مي‌كند:

ميان بالا بود. زلفش چنان نرم و صاف بود كه گويي تازه شانه زده است. ريشش زبر بود و چنان آرايش شده بود كه همواره نوك تيز باشد. چشماني درخشان و شرربار داشت كه از تيزي ذهنش حكايت مي‌كرد. ابروانش ظريف، و بينيش كاملا راست بود. دهانش كمي بزرگ و لب پايينش گوشتالود بود. گردنش ستبر و خميده، و شانه‌هايش پهن و درشت بود. از فرق سر تا نوك انگشت متناسب، و به همين سبب نيرومند و دونده‌اي توانا بود.

اما وصف او از خودش چندان خوشايند نيست:

گرچه طبيعت رخسار مرا چندان زيبا نساخته و شادابي جواني را به آن نبخشيده است، خود من فقط به حكم واژگونخويي اين ريش دراز را به آن افزوده‌ام. .‌.. من با شپشهايي كه در آن جولان مي‌زنند مي‌سازم؛ چنانكه گويي بيشه‌اي است براي حيوانات وحشي. .‌.. مويم آشفته است و كمتر سر و ناخنهاي خويش را اصلاح مي‌كنم، و انگشتانم همواره از مركب سياه است.

سرافراز بود از اينكه در ميان حشمت و جلال دربار سادگي زندگي يك فيلسوف را حفظ كرده است. بلافاصله پس از نيل به سلطنت، خود را از شر خواجگان، آرايشگران، و جاسوساني كه در خدمت كنستانتيوس بودند رها ساخت. پس از مرگ زن جوانش تصميم گرفت كه ديگر ازدواج نكند،‌ و از اين رو ديگر به خواجگان نيازي نداشت؛ فكر مي‌كرد كه يك آرايشگر براي تمام كارمندان كاخ كافي است؛ و چون ساده‌ترين غذا را مي‌خورد، يك آشپز عادي را كافي مي‌دانست. اين مشرك همچون زاهدان لباس مي‌پوشيد و مي‌زيست. ظاهراً پس از مرگ زنش با هيچ زني روابط جنسي برقرار نكرد. بر بستري خشن در يك اطاق سرد مي‌خوابيد و در سراسر زمستان نمي‌گذاشت اطاقها را گرم كنند؛ مي‌گفت: «مي‌خواهم خود را به سرما عادت دهم.» هيچ عشق به تفريح نداشت. از تئاتر به واسطة مسخرگيهاي آن پرهيز مي‌كرد؛ با اجتناب از حضور در هيپودروم احساسات مردم را جريحه دار مي‌نمود. تا چندي در اعياد رسمي به هيپودروم مي‌رفت، ‌اما چون تمام مسابقه‌ها را به هم شبيه يافت، بزودي اين كار را ترك كرد. مردم نخست تحت تأثير فضايل، رياضت كشي، و رسيدگي دقيقش

به كارهاي دولتي قرار گرفتند و او را از حيث فرماندهي تالي ترايانوس، و از جهت قدسيت نظير آنتونينوس پيوس، و مانند ماركوس آورليوس شاه ـ فيلسوفش مي شمردند. براي ما شگفت مي‌نمايد كه اين مشرك جوان چگونه بسهولت از طرف مردم يك شهر و امپراطوريي كه مدت يك نسل جز امپراطوران مسيحي فرمانروايي به خود نديده بودند مورد پذيرش و قبول قرار مي‌گيرد.

وي سناي بيزانس را با رعايت سنن و حقوق آن خرسند كرد. هنگامي كه كنسولها به ديدارش مي‌رفتند، از جاي برمي‌خاست و همواره مي‌كوشيد تا خود را مانند آوگوستوس خدمتگزار و نمايندة سناتورها و مردم بداند. هرگاه از روي غفلت يكي از امتيازات سنا را نقض مي‌كرد، خود را ده ليرة طلا جريمه مي‌كرد، و اعلام مي‌داشت كه مانند ساير شارمندان تابع قوانين و مقررات جمهوري است. از بام تا شام، جز مدت كوتاهي در بعدازظهر كه به مطالعه اختصاص داده بود، به امور دولت رسيدگي مي‌كرد. بنابر روايات، خوراك سبك او جسم و ذهنش را چنان چابك ساخته بود كه بتندي از يك كار به كار ديگر، و از گفتگو با يك نفر به صحبت با يك تن ديگر مي‌پرداخت، و هر روز سه منشي را فرسوده مي‌ساخت. با جديت و علاقه وظايف يك قاضي را انجام مي‌داد و سفسطه‌هاي وكلاي دعاوي را برملا مي‌كرد؛ با خوشرويي به آراي متقن قضات عليه رأي خودش تسليم مي‌شد، و همه را با تصميمات بجاي خويش مجذوب مي‌ساخت. ماليات بينوايان را تقليل داد، از قبول تاجهاي زريني كه معمولا از طرف هر ايالت به امپراطور جديد تقديم مي‌شد امتناع ورزيد، افريقا را از پرداخت مالياتهاي پس افتاده معاف نمود، و خراج گزافي را كه تا آن هنگام از يهوديان گرفته مي‌شد ملغا كرد. مقررات صدور پروانة پزشكي را سخت تر كرد، و آن را شديداً به موقع اجرا گذاشت. كاميابي او در ادارة كشور از كاميابيهاي نظاميش هم فراتر رفت؛ آميانوس مي‌گويد: «شهرتش بتدريج چنان فزوني يافت كه جهانگير شد.»

در بحبوحة تمام اين فعاليتهاي حكومتي توجه عمده‌اش به فلسفه، و منظور اصليش، كه هيچ گاه از ياد نمي‌برد، ‌بازگرداندن آيينهاي كهن بود. فرمان داد كه معابد مشركان تعمير و گشوده شود، اموال مصادره شدة آنان باز گردد، و عوايد از دست رفته‌شان دوباره برقرار شود. نامه‌هايي براي فيلسوفان برجستة زمان فرستاد و از آنان دعوت كرد كه همچون ميهمان در دربار او زندگي كنند. وقتي ماكسيموس فرا رسيد، يوليانوس نطق خود را در مجلس سنا قطع كرد، شتابان دويد تا به معلم پيرش خوشامد بگويد، و او را با تمجيد بسيار به مجلسيان معرفي كرد. ماكسيموس از دلبستگي امپراطور بهره گرفت، جامه‌هاي فاخر پوشيد، و زندگي مجلل براي خود ترتيب داد؛ پس از مرگ يوليانوس مورد بازجويي شديد قرار گرفت كه چگونه به آن سرعت چنان ثروت نابجايي اندوخته است. يوليانوس توجهي به تضاد شيوة خود با طرز زندگي آن فيلسوف نكرد، زيرا فلسفه را بيش از آن دوست مي‌داشت كه به سبب

رفتار فيلسوفان از آن دلزده شود. به ائومنيوس نوشت: «اگر كسي تو را مجاب كرده است كه براي نوع بشر چيزي سودمندتر از تحصيل بي‌وقفة فلسفه در اوقات فراغت وجود دارد، بدان كه فريبخورده‌اي است كه مي‌خواهد تو را نيز بفريبد.

كتاب را بسيار دوست مي‌داشت و در جنگها كتابخانه‌اي با خود همراه مي‌برد؛ كتابخانه‌اي را كه قسطنطين بنيان نهاده بود توسعه داد، و كتابخانه‌هاي ديگري تأسيس كرد. يك بار نوشت: «بعضي از مردم به اسب، برخي به پرندگان، و عده‌اي به حيوانات وحشي دلبسته‌اند؛ اما من از اوان كودكي شوق سرشاري به تحصيل كتاب داشته‌ام.» چون به خود مي‌باليد كه هم نويسنده و هم سياستمدار است، مي‌كوشيد تا سياست خود را با مفاوضاتي به شيوة‌ لوكيانوس، يا خطابه‌هايي به سبك ليبانيوس، يا نامه‌هايي به شيوايي و جذابيت نامه‌هاي سيسرون، و رساله‌هاي رسمي فلسفي توجيه كند. در «سرودي براي پسر شاه»، شرك جديد خود را تأويل كرد؛ در مقاله‌اي با عنوان «بر ضد جليليان»1، دلايل خود را بر ترك مسيحيت ابراز داشت. او، با ديدي كه مي‌توان آن را سابقة «نقد عالي» دانست، مي‌نويسد انجيلها ناقض يكديگرند، و تنها نكات مشتركشان سخنان باورنكردني است؛ انجيل يوحنا اساساً با سه انجيل ديگر از حيث نثر و الاهيات تفاوت دارد، و داستان خلقت در سفر پيدايش حاكي از تعدد خدايان است.

جز در صورتي كه هر يك از اين داستانها [ي «سفر پيدايش»] اسطوره‌اي باشد و، چنانكه من معتقدم، يك تعبير نهاني داشته باشد، همة آنها مشحونند از كفر نسبت به خدا. اولا چنين نموده مي‌شود كه خدا، كه حوا را خود براي ياري به آدم آفريد، از اينكه او (حوا) موجب سقوط آدم خواهد شد بي‌اطلاع بوده است. ثانياً، اينكه خدا آگاهي بر خير و شر (يعني تنها معرفتي كه به ذهن انسان قوام مي‌دهد) را از انسان دريغ مي‌كند و رشك مي‌برد كه مبادا آدمي، با سهيم شدن در ميوة درخت معرفت نيك و بد، حيات جاودان يابد ثابت مي‌كند كه چنين خدايي بغايت كينه توز و حسود است، چرا خداي شما چنين حسود است وحتي انتقام گناهان پدران را از فرزندان مي‌گيرد؟ … چرا چنين خداي نيرومندي اين اندازه بر شيطانها، فرشتگان، و انسانها خشمگين است؟ اين خوي را با رأفت انسانيي كه كساني حتي نظير لوكورگوس و روميان نسبت به خاطيان داشتند مقايسه كنيد. «عهد قديم» (مانند شرك) قرباني حيواني را مجاز و حتي واجب مي‌داند. … چرا شما «شريعت» را، كه خدا به يهوديان داد، نمي‌پذيريد؟ … شما ادعا مي‌كنيد كه «شريعت» قبلي از حيث زمان و مكان محدود بود؛ اما من مي‌توانم ده، بلكه ده هزار فقره نقل قول كتابهاي موسي بياورم كه او در آنها مي‌گويد «شريعت» براي تمام زمانهاست.

وقتي يوليانوس كوشيد تا شرك را احيا كند، به اين نكته پي برد كه شرك نه تنها در عمل و ايمان به نحو بسيار ناسازگاري متنوع است،‌ بلكه بسيار بيش از دين مسيح محتوي اسطوره‌ها

و شرح معجزات باور نكردني است؛ و دريافت كه هيچ ديني تا اصول اخلاقي خود را با شكوه و شگفتي و اسطوره نياميزد، اميد جلب و تهييج ارواح عادي را نتواند داشت. وي از قدمت و عموميت رواج اسطوره متحير شد. در اين مورد چنين مي‌نويسد: «هيچ كس نمي‌تواند كشف كند كه اساطير در اصل چه وقت پيدا شدند، … همان گونه كه نمي‌تواند بداند نخستين كسي كه عطسه كرد كه بود.» سرانجام لزوم اساطير را پذيرفت و آن را براي استقرار اصول اخلاقي در اذهان جاهلان مقتضي دانست. خود او داستان كوبله را، و اينكه چگونه آن مهين مام به شكل سنگ سياهي از فريگيا به روم برده شده بود، به گونه‌اي ديگر باز گفت؛ و لحن حكايتش چنان بود كه كوچكترين گماني پيش نمي‌آورد كه او به الوهيت سنگ يا قدرت انتقال آن باور ندارد. او كشف كرد كه براي انتقال انديشه‌هاي معنوي و روحاني مي‌بايد از نمادهاي قابل احساس بهره جست، و پرستش آفتاب را در ميان مردم قرينه‌اي مذهبي براي توجه فيلسوف به خرد و روشنايي دانست. براي اين پادشاه شاعر مشكل نبود كه سرودي در ستايش هليوس، پادشاه آفتاب، كه مصدر حيات و منشأ نعمات بي‌شمار براي نوع بشر بود، بگويد؛ در نظر او «لوگوس» يا «كلمة الاهي»، كه جهان را آفريده بود و اينك نيز بقايش مي‌داد، همين هليوس بود. يوليانوس به اين «اصل عالي» و «علت اولي»، خدايان و ابليسان اديان مشركانه را افزود؛ به عقيدة او، پذيرش همة اين خدايان براي يك فيلسوف پيرو رواداري مذهبي چندان دشوار نبود.

اگر يوليانوس را آزادانديشي به شمار آوريم كه خرد را جانشين اسطوره مي‌سازد، اشتباه كرده‌ايم. او الحاد را به منزلة امري بهيمي پست مي‌شمرد، و در آموزه‌هايي كه وي تعليم مي‌داد، به اندازة هر كيش ديگر،‌ نيروهاي مافوق طبيعي دخالت داشتند. كمتر كسي را مي‌توان يافت كه به اندازة يوليانوس در سرود نيايشش براي آفتاب لاطايل به هم بافته باشد. وي تثليث نوافلاطوني را پذيرفت، مثل افلاطوني را با ذهن الاهي يكي دانست،‌ آنها را لوگوس يا حكمت واسطه انگاشت كه سازندة تمام اشياست، و جهان ماده و جسم را مانعي شيطاني در راه فضيلت و آزادي روح گرفتار شمرد. روح از طريق تقوا، مهرورزي، و فلسفه مي‌تواند خود را آزاد سازد و به مرحلة شهود حقايق و قوانين روحي برسد، و بدين گونه جذب لوگوس و شايد خود «رب اعلا» شود. به اعتقاد يوليانوس، خدايان مذهب شرك نمايندة نيروهاي معنوي بودند؛ او نمي‌توانست آنها را در شكل انساني متداولشان بپذيرد، اما مي‌دانست كه مردم كمتر به تجريدهاي فيلسوفان يا تخيلات رازورانة قديسان اعتلا مي‌جويند. آشكارا و در خفا،‌ مراسم كهن را انجام مي‌داد و چندان در قربان ساختن حيوانات در راه خدايان افراط مي‌كرد كه حتي ستايندگانش از اين كشتار ظالمانة او شرمنده بودند. در نبردهايش با ايران، بر سان سرداران رومي، همواره به تفأل و تطير توسل مي‌جست، و با دقت به تعبير خوابهاي خويش گوش مي‌داد. او ظاهراً به قدرت جادوگري ماكسيموس باور داشته است.

مانند هر اصلاح طلبي، او نيز چنين مي‌انديشيد كه جهان محتاج نوسازي اخلاقي است؛ و براي دستيابي به اين هدف به قانونگذاري صوري اكتفا نكرد، بلكه سعي كرد كه از طريق مذهب به درون قلب مردم نفوذ كند. نمادپردازي اسرار الئوسي و افسوسي وي را بس شيفته ساخته بود، به نظر او، براي ايجاد يك زندگي نوين و اصيل، هيچ مراسمي بهتر از اين آيينها نبود؛ او اميدوار بود كه مراسم تقديس و ورود به اين اسرار از انحصار يك عدة قليل از اشراف خارج شود و به عدة زيادي از مردم عادي بسط يابد. به گفتة‌ ليبانيوس، «او مرجح مي‌شمرد كه كاهن ناميده شود تا امپراطور» او بر سلسله مراتب كليساي مسيحي،‌كشيشان و راهبه‌هاي مخلصش، مراسم دعاي جمعيش، و حميت وحدتبخش آن در امر صدقات رشك مي‌برد. در حد او نبود كه از تقليد از جنبه‌هاي بهتر ديني كه قصد تخريبش را داشت فراتر رود. وي خون تازه‌اي در پيكر كهانت مذهب شرك دواند، يك «كليسا» براي آن مذهب تأسيس كرد كه خود در رأس آن بود، و روحانيان خود را تحريض نمود كه در موعظه كردن براي مردم، دستگيري از بينوايان، نواختن غريبان، و سرمشق واقع شدن در زندگي نيك بر كشيشان مسيحي سبقت جويند. در هر شهري مدارسي براي تدريس و تبليغ دين شرك تأسيس كرد. به كاهنان خود نامه‌اي نوشت به سبك نامة قديس فرانسيس به همگنان راهب خود:

با من همان گونه رفتار كنيد كه مي‌خواهيد من با شما سلوك كنم؛ بياييد پيمان بنديم كه من نظرات خود را دربارة امور شما ابراز دارم و شما نيز همين كار را در مورد گفتار و كردار من انجام دهيد. به گمان من هيچ چيز براي ما گراميتر از اين همكاري متقابل نيست. .‌.. ما بايد همگان را در پول خود سهيم سازيم، اما بيشتر نيكان و بينوايان و بيچارگان را. و هر چند شايد اين گفته بظاهر سخيف بنمايد، اما من به صراحت مي‌گويم كه حتي شريك ساختن شريران در پوشاك و خوراك خود كاري شايسته است. زيرا آنچه كه ما به انساني مي‌دهيم به خاطر انسان بودن اوست نه خصوصيت اخلاقيش.

اين مشرك، جز در اعتقاد، از هر حيث يك مسيحي بود؛ وقتي آثارش را مي‌خوانيم،‌ اگر اساطير از ميان رفته‌اش را به حساب نياوريم، به اين گمان مي‌افتيم كه وي بسياري از تحولات پسنديدة خوي خويش را مديون اخلاقيات مسيحي بوده است كه در زمان كودكي و جوانيش در او رسوخ يافته بود. حال ببينيم او با ديني كه با آن بار آمده بود چگونه رفتار كرد؟ او به مسيحيت آزادي كامل وعظ و عبادت و عمل داد، و اسقفان اصيل آيين را، كه توسط كنستانتيوس تبعيد شده بودند، به جاي خودشان بازگرداند. اما اعانة دولت را از كليساها بريد و كرسيهاي علم بيان،‌ فلسفه، و ادبيات را در دانشگاهها به روي استادان مسيحي بست، به اين بهانه كه اين موضوعات را استادان مشرك با همدلي بيشتري مي‌توانند تعليم دهند. او به معافيت روحانيان مسيحي از ماليات و كارهاي سنگين مدني، و همچنين به استفادة رايگان اسقفان از تسهيلات دولتي خاتمه داد، واگذاري ارث را به كليساها ممنوع ساخت، و دستور داد كه مسيحيان را در دواير دولتي استخدام نكنند؛ به مسيحيان هر محل فرمان داد تا هر خسارتي را كه در

سلطنتهاي قبلي به معابد مشركان وارد كرده‌اند جبران كنند، و اجازة تخريب كليساهايي را كه بر زمينهاي مغصوب از معابد مشركانه ساخته شده بود صادر كرد. وقتي كه اين رويه به بينظمي، بيعدالتي، و شورش منجر شد،‌ يوليانوس درصدد حمايت از مسيحيان برآمد، اما از تغيير دادن قوانين خود ابا كرد. او،‌ با لحن طعنه آميزي كه كمتر در خور يك فيلسوف است،‌ به مسيحياني كه مورد ستم قرار گرفته بودند يادآوري مي‌كرد كه «كتاب مقدس آنان توصيه مي‌كند كه مصايب را با بردباري تحمل كنند.» مسيحياني كه در برابر اين قوانين عكس‌العمل شديد و توهين آميز نشان مي‌دادند شديداً مجازات مي‌شدند؛ اما مشركاني كه مسيحيان را آزار مي‌دادند يا به آنان اهانت مي‌كردند به عقوبت شايسته نمي‌رسيدند. در اسكندريه، جمعيت مشرك از اسقف گئورگيوس، پيرو آريانيسم كه اسقفية آتاناسيوس را تصرف كرده بود، نفرت داشتند؛ وقتي كه گئورگيوس آنان را با به راه انداختن دستة سياري از مسيحيان كه آيين مهرپرستي را مسخره مي‌كردند تحريك كرد،‌ او را گرفتند و مثله كردند، و گرچه عدة مسيحياني كه به دفاع از او برخاستند اندك بود، در آن آشوب و غوغا مسيحيان بسياري كشته شدند (362). يوليانوس مي‌خواست آشوبگران را كيفر دهد، اما مشاوران راضيش كردند كه به نوشتن نامة شديداللحني به مردم اسكندريه اكتفا كند. در اين شرايط، آتاناسيوس از نهانگاه خود خارج شد و مقر اسقفي خويش را اشغال كرد، يوليانوس اعتراض كرد كه اين كار بي‌اجازة او صورت گرفته است، و به آتاناسيوس فرمان داد تا از شغل خود دست شويد. اسقف پير اطاعت كرد، اما سال بعد يوليانوس مرد و آتاناسيوس، كه مظهر جليليان پيروز بود، به اسقفية خود بازگشت . ده سال بعد وي در سن هشتاد سالگي، غرق افتخار و داغهاي رنج، درگذشت.

سرانجام، پافشاري شديد يوليانوس در پيشرفت شرك برنامه‌هايش را به شكست كشاند. كساني كه از او آزار ديدند ماكرانه و با سرسختي با وي جنگيدند؛ آنان كه مشمول الطاف او شدند روشي بي‌تفاوت اتخاذ كردند. شرك از لحاظ معنوي مرده بود و ديگر در درون خود نيروي انگيزنده‌اي براي جوانان، تسكيني براي آلام، و اميدي به زندگي اخروي نداشت. عده‌اي به آن گرويدند، اما بيشتر با چشمداشت به پيشرفت سياسي يا سكه‌هاي طلاي امپراطوري؛ برخي از شهرها مراسم قرباني رسمي را بازگرداندند، اما فقط براي جلب مراحم امپراطور؛ حتي در پسينوس، وطن كوبله، يوليانوس مجبور بود به اهالي رشوه دهد تا آن مهين مام را گرامي بدارند. بسياري از مشركان آيين شرك را مترادف وجدان خوب در لذت مي‌شمردند و از اينكه مي‌ديدند يوليانوس پرهيزكارتر از مسيح است ناراضي بودند. اين مرد به اصطلاح آزادانديش متقيترين فرد كشور بود، و حتي دوستانش همگامي با او را در پرهيزكاري باعث زحمت مي‌دانستند؛ و يا اساساً شكاكاني بودند كه تقريباً به طور آشكار به رب النوعهاي منسوخ او و قربانيهاي بسيارش مي‌خنديدند. رسم قرباني كردن حيوانات در مذبحها در شرق، و نيز در قسمتهاي باختري امپراطوري، جز ايتاليا، تقريباً‌ از ميان رفته بود؛

مردم آن را يك امر ناشايسته و بيهوده مي‌دانستند. يوليانوس نهضت خود را هلنيسم ناميد، اما اين كلمه مشركان ايتاليا را، كه هر رسم يوناني هنوز پايدار را حقير مي‌شمردند، منزجر ساخت. او بر بحث و استدلال فلسفي، كه هرگز به مباني عاطفي ايمان نمي‌رسيد، زياده از حد تكيه مي‌كرد. آثار او فقط براي تحصيلكردگان قابل فهم بود، كه آنها نيز قبول آن را دون شأن خود مي‌دانستند؛ كيش او التقاطي مصنوعي بود كه نمي‌توانست در اميدها و هوسهاي مردم ريشه بدواند. حتي پيش از آنكه بميرد، شكستش آشكار بود؛ و ارتشي كه او را دوست مي‌داشت و در مرگش سوگواري كرد يك تن مسيحي را براي جانشيني او برگزيد.

پيشرفت مسيحيت

364-451

داية مهربان تمدن جديد كليسا بود. چون نظم قديم در فساد، جبن، و اهمال محو شد، سپاه متحدي از كليساييان با حميت و مهارت به دفاع از ثبات و ملايمتي كه بار ديگر در زندگي رخ نموده بود برخاستند. وظيفة تاريخي كليسا عبارت بود از تحكيم مجدد بنيان اخلاقي اشخاص و جامعه از طريق دادن جنبة قدسي ماوراي طبيعي به احكام ناگوار مربوط به نظم اجتماعي، و القاي آرمانهاي ملايم در بربرهاي درشتخوي از طريق ايماني كه خود به خود از افسانه و اعجاز، بيم و اميد، و عشق تشكيل شده بود. در مبارزة دين جديد، براي تسخير و رام كردن و تنوير افكار مردم جاهل يا منحط و تشكيل يك امپراطوري ايماني متحد سازنده كه مردم را دوباره به هم بپيوندد ـ همان گونه كه قبلا سحر يونان و جلال روم پيوندشان داده بود ـ عظمتي حماسه آميز اما آلوده با موهومپرستي و ظلم وجود دارد. نهادها و ايمانها زاييدة احتياجات انساني هستند، و ارزيابي آنها بايد با توجه به اين ضرورتها صورت پذيرد.

I - سازمان كليسا

اگر هنر شكل و سازمان دادن به مواد باشد، كليساي كاتوليك رومي را مي‌توان شگرفترين شاهكار تاريخ دانست. طي نوزده قرن، كه هر قرنش نيز مشحون از بحران بوده است، كليسا مؤمنان خود را پيوسته نگاه داشته، در تمام اكناف جهان آنان را مشمول عنايات و خدمات خود قرار داده، اذهان آنان را متشكل ساخته، خوي و خلقشان را به قالب ريخته، باروريشان را تشويق كرده، ازدواجهايشان را رسميت داده، سوكهايشان را تسليت بخشيده، زندگيهاي زودگذرشان را به علو حيات جاوداني پيوند داده، از دهشهاي آنان بهره گرفته، از هر بدعت

و شورشي زنده بيرون آمده، و صبورانه ستونهاي شكستة قدرت خود را از نو ساخته است. اين نهاد شاهوار چگونه رشد كرد؟

عطش روحي مردان و زناني به ستوه آمده از فقر، فرسوده از كشمكش، وحشتزده از اسرار، و بيقرار از ترس مرگ، مبناي شكل گيري كار كليسا بود. كليسا در روح ميليونها مردم ايمان و اميدي به وجود آورد كه به مرگ معنا مي‌بخشيد و وحشت آن را زايل مي‌كرد. ايمان گرانبهاترين مايملك كساني شد كه براي حفظ آن حاضر بودند بميرند يا بكشند؛ و بر آن صخرة اميد بود كه كليسا بنا شد. كليسا نخست محفل (اكليسا) ساده‌اي از ايمان آورندگان بود. هر اكليسا يا كليسا يك يا چند پرسبوتروس (شيخ يا كشيش) براي رهبري خود برگزيده بود، همچنين يك يا چند تن قاري، دستيار كشيش، معين شماس، و شماس براي ياري به كشيش. پس از آنكه به شمارة عبادت كنندگان افزود و امور ديني مفصلتر شد،‌ جماعات دينداران يك تن كشيش يا فرد غير روحاني را برگزيدند تا بر كارها نظارت كند و آنها را هماهنگ سازد. اين شخص را اپيسكوپوس (ناظر، يا اسقف) ناميدند. چون بر تعداد اسقفان بيفزود، كار آنان نيز به سرپرستي و هماهنگي نياز يافت؛ بدين جهت، در قرن چهارم، كساني به عنوان اسقف اعظم، مطران، يا نخست كشيش برگزيده شدند تا بر اسقفان و كليساهاي ناحيه نظارت كنند. در قسطنطنيه، انطاكيه، اورشليم، اسكندريه، و رم، صاحبمنصباني عاليرتبه تر از اينان به نام بطرك برگزيده شدند كه بر تمام امور روحاني رياست داشتند. اسقفان و اسقفان اعظم بنا به فرمان بطرك يا امپراطور اجتماع مي‌كردند و سينود يا شورا تشكيل مي‌دادند. شورا اگر فقط نمايندة يكي از ايالات بود، شوراي ناحيه‌اي، و اگر فقط از اسقفان امپراطوري شرق يا غرب متشكل بود، شوراي كل، و اگر از هر دو بود، شوراي عام خوانده مي‌شد؛ اگر فرمانهايش براي كلية عيسويان جهان لازم‌الاجرا بود، جامع ناميده مي‌شد. اتحادي كه گهگاه از اين راه حاصل مي‌شد موجب گرديد كه كليسا لقب كاتوليك يا «جهاني» بگيرد.

اين سازمان، كه قدرتش سرانجام بر ايمان و حيثيت متكي شد، مقرراتي براي زندگي كليسايي لازم داشت. در سه قرن اول مسيحيت، تجرد براي كشيشان اجباري نبود. كشيش مي‌توانست زني را كه قبل از نيل به مقام روحاني گرفته بود نگاه دارد؛ اما پس از ورود به حلقة قدس نمي‌بايست ازدواج كند؛ و هيچ مردي كه دو زن گرفته بود، يا بيوه يا مطلقه‌اي را به همسري برگزيده بود، يا زني غير شرعي اختيار كرده بود حق كشيش شدن نداشت. كليسا، مانند بيشتر اجتماعات، از افراطيان در زحمت بود. در واكنش نسبت به بي‌پروايي جنسي مشركان، برخي از مؤمنان غيرتمند مسيحي، با استناد به عبارتي در يكي از رساله‌هاي بولس حواري، چنين استنتاج مي‌كردند كه هر گونه رابطة جنسي ميان زن و مرد گناه است؛ از اين رو ازدواج را تقبيح كردند و كشيش متأهل را چيزي نفرت انگيز مي‌دانستند. شوراي ناحيه‌اي گنگرا (حدود 362) اين نظريه را بدعت اعلام كرد، اما كليسا به نحوي روزافزون تجرد

كشيشان را خواستار بود. اموال زيادي به نحوي دائم التزايد به هر كليسا هبه مي‌شد؛ گهگاه يك كشيش متأهل هبه نامه را به نام خود مي‌كرد و آن را به فرزندان خود منتقل مي‌نمود. ازدواج كشيشان گاه به زناكاري يا فضيحت ديگري مي‌انجاميد و از احترام مردم نسبت به روحانيان مي‌كاست. شورايي از كشيشان روم، در سال 386، تجرد كامل كشيشان را توصيه كرد؛ و يك سال بعد،‌پاپ سيريكيوس فرمان داد تا هر كشيشي كه ازدواج بكند يا زندگي با زن خود را ادامه دهد خلع لباس شود. قديس هيرونوموس، قديس آمبروسيوس، و قديس آوگوستينوس با قدرت سه گانة خود از اين فرمان حمايت كردند؛ و، پس از يك نسل مقاومت مقطع، فرمان مزبور با موفقيت گذرايي در امپراطوري روم غربي به موقع اجرا گذارده شد.

بزرگترين مشكل كليسا، پس از مشكل سازگار كردن آرمانهايش با ادامة حياتش، يافتن راهي بود براي سلوك با دولت. برپا كردن يك سازمان كليسايي در جنب صاحبمنصبان دولتي، كشمكشي بر سر قدرت ايجاد كرد كه در آن تبعيت يكي از ديگري شرط لازم صلح به شمار مي‌رفت. در روم شرقي، كليسا تابع دولت شد؛ در روم غربي، كليسا نخست براي تحصيل استقلال، و سپس براي احراز تفوق مبارزه كرد. در هر دو مورد، اتحاد كليسا و دولت تعديل عميقي در اخلاقيات كليسا را در بر داشت. ترتوليانوس، اوريگنس، و لاكتانتيوس گفته بودند جنگ در هر حال نامشروع است؛ كليسا،‌ كه حال مورد حمايت دولت بود، به جنگهايي كه براي حفاظت دولت يا كليسا لازم مي‌دانست رضا مي‌داد. كليسا خود داراي قوة‌ قهريه نبود؛ اما هر وقت توسل به زور لازم مي‌شد، مي‌توانست براي پيشبرد منويات خود به «نيروي دنيوي» متوسل شود. از دولت و اشخاص هداياي گرانبها، پول، عبادتگاه، يا زمين دريافت مي‌داشت؛ كليسا ثروتمند مي‌شد و براي حفظ حق مالكيت خود به حمايت دولت احتياج داشت. حتي پس از سقوط دولت هم كليسا ثروتش را حفظ كرد؛ فاتحان بربر، هر قدر هم كه زنديق بودند، كمتر به چپاول كليسا دست مي‌زدند. طولي نكشيد كه اقتدار كلام با نيروي شمشير برابري كرد.

II - بدعتگذاران

نامطبوعترين وظيفة سازمان كليسايي جلوگيري از شقاق كليسا به واسطة افزايش بدعتها ـ يعني آموزه‌هاي مخالف با تعريفات شوراهاي كليسايي از كيش مسيحي ـ بود. به محض تحصيل پيروزي، كليسا ديگر از تبليغ رواداري ديني دست كشيد و فردگرايي در اعتقادات ديني را به همان ديد خصمانه‌اي مي‌نگريست كه دولتها به نهضتهاي تجزيه طلبي يا شورشي مينگريستند؛ نه كليسا و نه بدعتگزاران صرفاً از جنبة الاهيات بر بدعت نمينگريستند؛ بدعت در بسياري از موارد مستمسك يك جامعة محلي شورشگر بود كه مي‌خواست خود را از قدرت

قاهر و مسلط آزاد سازد؛ مثلا هدف مونوفوسيتيها (پيروان مذهب وحدت طبيعت) آزاد ساختن سوريه و مصر از قيد قسطنطنيه، و آرزوي دوناتيان رها ساختن افريقا از سلطة روم بود؛ و اكنون كه دين و دولت يكي بودند، اين كار شورشي محسوب مي‌شد در برابر هر دو. اصيل آيينان مخالف ناسيوناليسم بودند و بدعتگذاران مدافع آن؛ كليسا براي تمركز و وحدت مي‌كوشيد، بدعتگذاران براي استقلال و آزادي محلي.

مذهب آريانيسم، كه در داخل امپراطوري مغلوب شده بود، در ميان بربرها به پيروزي عجيبي نايل آمد. مسيحيت نخست توسط اسيران رومي ،‌كه در حمله‌هاي گوتها بر آسياي صغير در قرن سوم گرفتار شده بودند، به قبايل توتوني رسيد. اولفيلاس «رسول» (؟311-381) كاملا رسول نبود. وي از اخلاف يك اسير مسيحي از كاپادوكيا بود و ميان گوتهايي كه در شمال دانوب مي‌زيستند زاده و پرورده شده بود. در حدود سال 341، وي توسط ائوسبيوس، اسقف اعظم نيكومديا كه پيرو آريانيسم بود، به اسقفي آنان برگزيده شد. وقتي كه آتاناريك، سردار گوتها، در مستملكات خود مسيحيان را مورد پيگيري و آزار قرار داد، اولفيلاس از كنستانتيوس كه او نيز پيرو آريانيسم بود اجازه‌اي اخذ كرد تا جامعة كوچك مسيحيان گوتيك را از دانوب بگذراند و وارد تراكيا سازد. براي تعليم دادن مسيحيان تابع خود و افزودن بر شمارة‌ آنان، با حوصلة بسيار كتاب مقدس را، جز كتابهاي پادشاهان كه. به نظر او به طرز خطرناكي جنگجويانه بود، از يوناني به زبان گوتيك ترجمه كرد؛ و چون گوتها هنوز خطنويسي نمي‌دانستند، او الفباي گوتيگ را بر مبناي حروف يوناني ابداع كرد. اين ترجمه نخستين اثر ادبي در زبان توتوني بود. زندگي پرهيزكارانة اولفيلاس چنان اعتمادي به خرد و پاكدامني او در ميان گوتها ايجاد كرد كه آنان مسيحيت آريوسي او را بي‌گفتگو پذيرفتند. چون مسيحيت در دو قرن چهارم و پنجم از طريق گوتها به ساير بربرها رسيد، تقريباً همة متجاوزان به امپراطوري پيرو آريانيسم بودند، و حكومتهاي جديدي كه به وسيلة آنان در بالكان، گل،‌ اسپانيا، ايتاليا، و افريقا تأسيس شدند رسماً پيرو آريانيسم بودند. فرق ميان فاتحان و مفتوحان در ايمان فقط در يك حرف يوتا بود: اصيل آيينان عيسي را با «پدر ـ خدا» همذات (homoousios) مي‌دانستند، حال آنكه پيروان آريانيسم او را با «پدر – خدا» همانند (homoiousios) مي‌شمردند.1 اما اين اختلاف در سياسيات دو قرن پنجم و ششم جنبة حياتي يافت. بر اثر اين تسلسل اتفاقي وقايع، آريانيسم تا هنگامي كه فرانكهاي اصيل آيين ويزيگوتها را در گل برانداختند، بليزاريوس افريقا را كه در دست واندالها بود و ايتاليا را كه در قبضة گوتها بود تسخير كرد، و ركارد ايمان ويزيگوتها را در اسپانيا تغيير داد (589)، به حيات خود ادامه داد.

ما امروز نمي‌توانيم خاطر خود را به طوفانهاي آييني بسياري مشغول داريم كه كليسا را در آن دوره به تلاطم افكندند ـ ائونوميوسيان (آنوميان)، آپوليناريسيان، ماكدونيوسيان، سابليوسيان، ماسالينسيسيان، نوواتيانوسيان، و پريسكيليانوسيان؛ بلكه فقط مي‌توانيم از سخافتهايي اندوهگين شويم كه بسياري از مردم به خاطر آنها مرده‌اند و باز هم خواهند مرد. مانويت تا آن حد كه بر ثنويت ايراني خدا و شيطان، خير و شر، و نور و ظلمت استوار بود، يك بدعت مسيحي محسوب نمي‌شد؛ هدف آن ايجاد سازشي ميان مسيحيت و دين زردشت بود، و از طرف هر دوي آنها هم به تلخي طرد شد. مانويت با صراحتي غير معمول به مسئلة شر، يعني وفور شگفت انگيز رنجهاي آشكارا نابايسته در جهاني محكوم به حكم تقدير، مي‌پرداخت، و خود را مجبور مي‌ديد كه وجود «خداي شر» را در كنار «خداي خير» بپذيرد. در قرن چهارم مانويت در شرق و غرب پيروان بسيار يافت. چند تن از امپراطوران به اقدامات بيرحمانه‌اي عليه آن دست زدند؛ يوستينيانوس براي گروندگان به مانويت مجازات اعدام قايل شد؛ به هر حال، مانويت تدريجاً از ميان رفت، ‌اما اثر خود را در بدعتگزاران بعدي ـ مانند پاوليسينها (بيالقه)، بوگوميلها، و آلبيگاييان ـ به جا گذاشت. در 385، يك اسقف اسپانيايي به نام پريسكيليانوس متهم به تبليغ مانويت و تجرد همگاني شد؛ او اين اتهام را انكار كرد؛ در ترير در حضور امپراطور غاصب، ماكسيموس، محاكمه شد، دو اسقف متهم كنندة او بودند، او محكوم شد و، علي رغم اعتراضات شديد قديس آمبروسيوس و قديس مارتن، با چند تن از يارانش زنده سوزانده شد (385).

كليسا در همان زمان كه با همة اين متعرضان به دين مواجهه مي‌داد، در افريقا خود را تقريباً منكوب بدعت دوناتيان يافت. دوناتوس، اسقف قرطاجنه (315)، آيينهاي مقدسي را كه به وسيلة كشيش گناهكار اجرا شود بي‌اعتبار مي‌دانست؛ كليسا،‌ كه نمي‌خواست فضايل كشيشان مورد انكار قرار گيرد،‌ اين عقيده را خردمندانه رد كرد. مع هذا، بدعت مورد بحث بسرعت در شمال افريقا بسط يافت،‌ از حمايت غيرتمندانة بينوايان برخواردار شد، و به يك انقلاب اجتماعي مبدل گشت. امپراطوران بر اين نهضت خشم گرفتند؛ و براي كساني كه بر اين اعتقاد مصرانه پاي مي فشردند جريمه‌هاي سنگين وضع شد؛ قدرت خريد، فروش، و واگذاري اموال از دوناتيان سلب شد؛ به علاوه، آنان به زور سربازان امپراطوري از كليساهاشان رانده شدند، و كليساها به كشيشان اصيل آيين واگذار شد. دسته‌هايي از شورشگران،‌كه در عين حال مسيحي و كمونيست بودند، تحت عنوان كيركوم كليونس (پرسه زنان) متشكل شدند؛ اينان فقر و بردگي را محكوم ساختند، وامها را ملغا نمودند و بردگان را آزاد كردند و بر آن شدند تا تساوي افسانه آميز انسان اوليه را دوباره برقرار سازند. وقتي به كالسكه‌اي برمي‌خوردند كه بردگاني آن را مي‌كشيدند، بردگان را در كالسكه مي نشاندند و ارباب را وا مي‌داشتند تا آن را بكشد. معمولا خود را با غارتگري خرسند مي‌ساختند، اما بعضاً نيز، وقتي بر اثر مقاومت تحريك

مي‌شدند، اغنيا و اصيل آيينان را با ماليدن آهك در چشمان كور مي‌كردند، يا با چماق مي‌كشتند؛ يا لااقل دشمنانشان اين اعمال را به آنها نسبت مي‌دهند. اگر در ضمن اين كارها كشته مي‌شدند نيز راضي و خوشحال بودند، چرا كه يقين داشتند كه به بهشت خواهند رفت. سرانجام كاملا در چنگ تعصب گرفتار آمدند، بدان حد كه خود را به عنوان بدعتگذار تسليم مي‌كردند و به اصرار مي‌خواستند كه شهيدشان سازند؛ رهنوردان را متوقف مي‌ساختند و تقاضاي كشتن خود را از آنان مي‌كردند؛ و وقتي كه حتي دشمنانشان ديگر از كشتن آنان سير و خسته شدند، آنان خود را در آتش مي‌جستند، يا خويشتن را از صخره‌اي فرو مي‌افكندند، و يا چندان در دريا پيش مي‌رفتند كه غرق مي‌شدند. قديس آوگوستينوس با تمام وسايل با دوناتيان مي‌جنگيد، و براي مدتي چنان مي‌نمود كه بر آنان پيروز شده است؛ اما وقتي كه واندالها وارد افريقا شدند، دوناتيان دوباره به تعداد زياد ظاهر گشتند و از طرد كشيشان اصيل آيين شاديها كردند. سنت تنفر فرقه‌اي با تعصبي زاهدانه از نسلي به نسل ديگر منتقل شد، و بدين ترتيب وقتي كه اعراب آمدند (670) ديگر مقاومت متحدي وجود نداشت.

در اين ضمن،‌پلاگيوس، را با حملة خود بر نظرية مربوط به گناهگاري ذاتي، سه قاره را به هيجان آورده بود؛ و نسطوريوس، با تشكيك نسبت به «مادر خدا»، زمينة شهادت خود را فراهم مي‌ساخت. نسطوريوس شاگرد تئودوروس موپسوئستيايي (؟350-؟428) بود كه «نقد عالي» كتاب مقدس را ابداع كرده بود. تئودوروس مي‌گفت كتاب ايوب شعري است كه از منابع شرك اقتباس شده؛ غزل غزلهاي سليمان سرود عروسي است كه آشكارا فحواي شهواني دارد؛ بسياري از پيشگوييهاي عهد قديم، كه ظاهراً اشاره به عيسي دارد، فقط مربوط است به وقايع قبل از مسيح؛ و مريم نه مادر خدا، كه فقط زايندة طبيعت بشري عيسي است. نسطوريوس خود را به اسقفي قسطنطنيه ارتقا داد (428)؛ با فصاحت خود جماعاتي را جذب خويش كرد؛ و با جزميت خشنش براي خود دشمناني فراهم كرد و،‌با اختيار كردن عقيدة ناخوشايند تئودوروس دربارة مريم، به آنان فرصت ابراز خصومت داد. بيشتر مسيحيان مي‌گفتند : «اگر مسيح خداست، پس مريم هم مادر خداست.» نسطوريوس اين گفته را بسيار شديد دانست؛ وي مي‌گفت كه مريم فقط زايندة طبيعت انساني مسيح است نه طبيعت الاهي وي، و پيشنهاد كرد كه بهتر است او را [به جاي مادر خدا] مادر مسيح بخوانند.

سيريل اسكندراني، اسقف اعظم اسكندريه، در عيد فصح سال 429، در وعظي كه طي آن آموزة اصيل آييني را اعلام مي‌كرد، گفت: «مريم مادر حقيقي خود الوهيت نيست، بل مادر لوگوس يا كلام متجسد خدا است كه طبيعتهاي دوگانة الاهي و انساني مسيح را شامل مي‌شود.» پاپ كلستينوس اول، كه نامه‌اي از سوي سيريل تحريكش كرده بود، شورايي را براي اجلاس در رم فرا خواند (430)؛ اين شورا درخواست كرد كه نسطوريوس يا عزل شود يا حرف خود را پس بگيرد. وقتي نسطوريوس از اجراي اين امر سر باز زد، يك شوراي جهاني در افسوس

(431) نه تنها او را عزل، بلكه تكفير هم كرد. بسياري از اسقفان اعتراض كردند، اما مردم افسوس چنان جشن گرفتند كه سرورشان خاطرة ديانا ـ آرتميس را زنده كرد. نسطوريوس رخصت يافت تا در انطاكيه منزوي شود؛ اما چون به دفاع از خويشتن ادامه داد و تقاضاي بازگشت به مسند خود كرد، امپراطور تئودوسيوس دوم او را به واحه‌اي در بيابان ليبي تبعيد كرد. وي چندين سال در آنجا بزيست؛ سرانجام دربار بيزانس بر او رحم آورد و بخشايشنامه‌اي از جانب امپراطور برايش فرستاد. پيكي كه نامه را آورده بود وي را در حال مرگ يافت (حد 451). پيروان او به مشرق سوريه مهاجرت كردند، كليساهايي ساختند، مدرسه‌اي در ادسا تأسيس كردند، كتاب مقدس و آثار ارسطو و جالينوس را به سرياني ترجمه كردند، و در آشنا ساختن مسلمانان با علم و طب و فلسفة يوناني نقشي بس مهم ايفا كردند، چون از سوي امپراطور زنون مورد تعقيب و آزار قرار گرفتند، به ايران روي آوردند، در نصيبين مدرسة با نفوذي باز كردند، كارشان از بركت رواداري ديني ايرانيان نضج گرفت، و جوامعي در بلخ و سمرقند و هندوستان و چين بنياد نهادند. بدين ترتيب، آنان در تمام آسيا پراكنده شدند و تا به امروز هم باقي مانده‌اند و هنوز هم «مريم پرستي» را تقبيح مي‌كنند.

آخرين بدعت بزرگ اين دوران پرآشوب، كه نتيجه‌اي مهمتر از همة بدعتهاي ديگر هم داشت، از طرف ائوتوخس، رئيس ديري در نزديكي قسطنطنيه، اعلام شد. او مي‌گفت كه مسيح دو طبيعت جداگانة انساني و الاهي نداشت، بلكه فقط طبيعت الاهي داشت. فلاويانوس، بطرك قسطنطنيه، يك سينود محلي تشكيل داد كه اين بدعت «وحدت طبيعتي» را محكوم نمود و ائوتوخس را تكفير كرد. آن راهب به اسقفان اسكندريه و روم متوسل شد؛ ديوسكوروس، كه جانشين سيريل شده بود، امپراطور تئودوسيوس را وادار ساخت تا شوراي ديگري در افسوس تشكيل دهد (449). دين تابع سياست شد، اسقفية اسكندريه مبارزة خود را با اسقفية قسطنطنيه ادامه داد؛ ائوتوخس تبرئه شد، و فلاويانوس چنان هدف نطقهاي آتشين واقع گرديد كه مرد. شورا بر ضد هر كه قايل به دو طبيعت در مسيح باشد لغتنامه‌هايي صادر كرد. پاپ لئوي اول در آن شورا شركت نكرد، اما چندين نامه براي آن فرستاد كه در آنها از فلاويانوس حمايت كرده بود. وي از گزارشهايي كه نمايندگانش به او دادند به خشم آمد، شورا را «سينود دزد» خواند، و از شناسايي تصميمات آن تن باز زد. شوراي ديگري كه بعداً به سال 451 در خالكدون تشكيل شد نامه‌هاي لئو را تحسين كرد، ائوتوخس را محكوم ساخت، و دوباره بر طبيعت دوگانة مسيح صحه گذاشت.1 اما اصل بيست و هشتم قانون كليسايي آن شورا براي اسقف قسطنطنيه اختياراتي مساوي با اختيارات اسقف رم قايل شد. لئو، كه براي تفوق خود به منزلة


امري لازم جهت وحدت و اقتدار كليسا كوشيده بود، آن اصل را رد كرد، و از آن پس كشمكش طولاني ميان آن دو حوزة ديني آغاز شد.

براي تكميل اين اغتشاش، اكثريت مسيحيان در سوريه و مصر از قبول آموزه‌هاي مربوط به طبيعت دوگانة مسيح سر باز زدند. راهبان سوريه به تبليغ بدعت «وحدت طبيعت» ادامه دادند، و يك اسقف اصيل آيين وقتي كه به رياست اسقفية اسكندريه منصوب شد، در كليساي خودش، در روز جمعة مبارك (جمعة يادبود مصلوب شدن مسيح)، مثله شد. پس از آن، مذهب وحدت طبيعت دين ملي مسيحيان مصر و حبشه شد و در قرن ششم بر ساير مذاهب مسيحي در سوريه و ارمنستان غالب گشت، در حالي كه نسطوريان در بين‌النهرين و سورية شرقي قدرت گرفتند. موفقيت طغيان مذهبي شورش سياسي را تقويت كرد؛ و وقتي كه اعراب فاتح در قرن هفتم به مصر و خاور نزديك هجوم بردند، نيمي از نفوس آن قسمتها مقدمشان را گرامي داشتند، زيرا آنان را آزاد سازندة خود از قيد ظلم ديني، سياسي، و اقتصادي پايتخت بيزانس مي‌دانستند.

 

 

انحطاط كليسا: 1307-1417

كليسا در سراسر قرن چهاردهم گرفتار شكست و انحطاط سياسي و فساد اخلاقي بود. كليسا كار خود را با صميميت و اخلاص واقعي پطرس حواري و بولس حواري آغاز كرد; به يك نظام باشكوه اخلاقي، انضباطي، خانوادگي، علمي، و بينالمللي ارتقا يافت; و اينك در اين وضع بود كه به صورت يك دلبستگي شديد و مستمر به شهرتطلبي و مالاندوزي تنزل مييافت. فيليپ چهارم وسايلي برانگيخت تا يك نفر فرانسوي به پاپي برگزيده شد; آنگاه او را بر آن داشت تا مقر خود را به آوينيون در ساحل رون منتقل سازد. پاپها مدت شصت و هشت سال چنان آشكارا وسيله مطامع و زنداني شاهان فرانسه بودند كه احترام و درآمدشان از ممالك ديگر به سرعت كاهش پذيرفت. پاپها، وحشتزده از اين رويداد، خزاين و گنجينه‌هاي خويش را با مضاعف ساختن مالياتهايي كه براي مناصب كليسايي، صومعه‌ها، و كليساهاي محلي

وضع شده بود پر ساختند. هر كه به يك مقام كليسايي منصوب ميشد، لازم بود كه در سال اول (annates) تمام درآمد حوزه خود، و در سالهاي بعد يك دهم آن را در دربار پاپ يعني دستگاه اداري پاپ بپردازد. هر اسقف اعظم جديدي براي تحويل گرفتن نشان اسقفي رشتهاي از پشم سفيد كه نشانه تاييد سمت و قدرت او بود مبلغ هنگفتي به پاپ ميپرداخت. وقتي كاردينال، اسقف اعظم، اسقف، يا رئيس ديري ميمرد، دارايي شخصي او تمام و كمال به پاپ ميرسيد. در فاصله ميان مرگ يك مامور كليسايي و انتصاب جانشينش، عوايد منصب او به خزانه پاپ واصل ميشد، و پاپها متهم بودند كه، براي كسب اين عايدي، در انتخاب جانشين شخص متوفا تعلل ميورزند. تحصيل راي و نظر موافق دربار پاپ مستلزم آن بود كه هديهاي به علامت سپاسگزاري تقديم شود; و گاهي نحوه راي و قضاوت بستگي كامل با كيفيت هديه داشت.

بيشتر مالياتهايي كه پاپها دريافت ميداشتند وسيله شرعي تامين هزينه ادارات مركزي كليسايي بود كه با موفقيتي رو به خسران، به عنوان حكومت اخلاقي جامعه اروپايي، انجام وظيفه ميكرد; مقداري هم براي پر ساختن كيسه روحانيان و افزايش روسپياني به مصرف ميرسيد كه به آوينيون هجوم آورده بودند. گيوم دوران، اسقف ماند، عريضهاي به شوراي وين تقديم داشت (1311) كه در آن سخناني از اين قبيل مندرج بود:

اگر كليساي روم افراد پست و نابكاري را كه مايه ننگ آدميان و آلودگي ديگر مردمانند از آغوش خود بيرون ميافكند، سراسر كليساي مسيح اصلاح و تصفيه ميشد. ... زيرا كليساي رم در همه سرزمينها بدنام است، و همه فرياد ميزنند و در كشورهاي خارج شايع ميسازند كه خدمه آن از بالا تا پايين به تعدي و تطاول دل نهادهاند. ... و اينكه همه مسيحيان از روحانيان سرمشق پلشت شكمبارگي ميگيرند سخت واضح و آشكار است، زيرا سورهاي آنان پرتجملتر و مسرفانهتر از جشنهاي شهرياران است.

آلوارو پلايو، اسقف اسپانيايي، فرياد برداشت كه ((گرگان در حمايت كليسا به سر ميبرند و از خون رمه‌هاي مسيح تغذيه ميكنند)). ادوارد سوم، پادشاه انگلستان، كه خود در وضع ماليات دستي توانا داشت، به پاپ كلمنس ششم يادآور شد كه ((وظيفه جانشينان حواريون آن بود كه رمه خداوند را به چراخوارگاه رهبري كنند نه آنكه آنها را سلاخي كنند)). در آلمان مالياتگيران پاپ را گرفتند و آنها را زنداني، مثله، و خفه كردند. در سال 1372، روحانيان كولوني، بن، كسانتن، و ماينتس همقسم شدند كه مالياتي را كه پاپ گرگوريوس يازدهم وضع كرده بود نپردازند.

در ميان تمام اين طغيانها و نارضايتيها، پاپها همچنان مدعي تفوق كامل قدرت خود بر پادشاهان روي زمين بودند. در سال 1324 آگوستينو تريونفو، تحت حمايت پاپ يوآنس

بيست و دوم، در جواب حملات ويليام آكمي و مارسيليوس پادوايي به حكومت پاپها، رسالهاي نوشت1 و گفت كه قدرت پاپ از جانب خداوند است، زيرا خليفه و قائممقام او بر زمين است و اطاعت پاپ، حتي اگر مستغرق در گناه باشد، واجب است. شوراي عمومي كليسا تنها به جرم الحاد و بدعت آشكار ميتواند وي را معزول كند، اما غير از اين، هيچ قدرتي، جز قدرت خداوند، فوق قدرت او نيست; قدرت او از قدرت تمام سلاطين برتر است. وي ميتواند شهرياران و امپراطوران را به دلخواه خود عزل كند، حتي اگر خلع آنها موافق ميل رعايا و انتخابكنندگانشان نباشد; ميتواند احكام فرمانروايان را باطل، و قوانين كشوري آنها را لغو كند.

فرمان هيچ پادشاهي بدون موافقت و تاييد پاپ معتبر نيست. مقام پاپ برتر از مقام فرشتگان و درخور همان ستايش و تقديسي است كه به مريم عذرا و ديگر قديسان گزارده ميشود. يوآنس اينهمه را، از نظر منطقي نتيجه عقيده شايع ((تاسيس كليسا به دست پسر خدا)) بود، پذيرفت وبا يكدندگي تمام بدان عمل كرد.

با وجود اين، فرار پاپها از رم، و تملقگويي و مداهنه آنان از فرانسه، پايه قدرت و حيثيت آنها را سست كرد.

پاپهاي آوينيون از مجموع 134 نفر داوطلب كالج كاردينالها، 113 نفر را از فرانسويان برگزيدند; گويي ميخواستند آوازه بندگي و قيادت خود را به گوش همه برسانند. حكومت انگلستان از قرضه‌هايي كه پاپها در طي جنگ صدساله به پادشاهان فرانسه ميدادند دل آزرده و خشمگين بود، و از اين روي، حملات ويكليف بدانها را زيركانه ناديده گرفت. در آلمان، اميراني كه در انتخاب امپراطور حق راي داشتند از دخالت پاپها در امر انتخاب پادشاهان و امپراطوران سر باز زدند. در سال 1372 روساي ديرهاي كولوني علنا اعلام داشتند كه ((كليساي رم چنان بيحيثيت شده كه آيين كاتوليك در اين نواحي جدا به خط افتاده است)). در ايتاليا، كوندوتيره‌هاي خودكامه، ايالات پاپي لاتيوم، اومبريا، له ماركه، رومانيا را تصرف كردند; اينان از دور اظهار تابعيتي نسبت به پاپ ميكردند، ولي عايدي املاك آنها را برداشت ميكردند. وقتي پاپ اوربانوس پنجم دو سفير به ميلان فرستاد تا حكم تكفير يكي از نجباي متمرد را به وي ابلاغ كنند، برنابو ويسكونتي آن نجيبزاده متمرد آنها را به خوردن توقيعهاي پاپ، مشتمل بر پارشمن، نخ ابريشمي، و مهره‌هاي سربي، مجبور كرد (1362). در سال 1376، دولت فلورانس، كه با پاپ گرگوريوس يازدهم منازعه داشت، تمام املاك و دارايي كليسا را در آن ناحيه ضبط كرد، محكمه‌هاي كليسايي را بست، ساختمان دستگاه تفتيش افكار را ويران كرد، كشيشاني را كه ابراز مقاومت كردند به زندان افكند يا بر دار كرد، و از ايتاليا كمك خواست تا به قدرت مادي كليسا پايان دهد. معلوم شد كه پاپهاي آوينيون، به خاطر سرسپردگي به فرانسه، دارند اروپا را از دست ميدهند.

از اين روي، گرگوريوس يازدهم در سال 1377 بار ديگر مقر پاپها را به رم انتقال داد.

هنگامي كه گرگوريوس درگذشت (1378)، شوراي كاردينالها، با آنكه اكثر فرانسوي بودند، از ترس توده مردم رم يك نفر ايتاليايي را به نام اوربانوس ششم به پاپي برداشتند. اوربانوس مردي خشن و انعطاف ناپذير بود.

چنان از خود تندمزاجي و در اصلاحاتي كه با طبع زعماي دستگاه ناسازگار بود سرسختي و اصرار نشان داد كه كاردينالها بار ديگر به شور نشستند و انتخاب وي را، به عذر آنكه در شرايط نامساعد و تحت فشار صورت گرفته است، باطل اعلام داشتند و روبر ژنوي را پاپ معرفي كردند، روبر، به نام كلمنس هفتم، در آوينيون به مسند پاپي نشست، در حاليكه اوربانوس در رم همچنان خود را پاپ ميدانست. شقاق در حكومت پاپي (1378-1417) كه به اين طريق آغاز شد، مانند بسياري از نيروهايي كه زمينه را براي نهضت اصلاح ديني آماده ساختند، ناشي از پيدايش دولتهاي كوچك ملي بود; نتيجه آن كوششي بود كه فرانسه براي حفظ كمك اخلاقي و مادي پاپ در نبرد خود با انگلستان ابراز داشت. دولتهاي ناپل، اسپانيا و اسكاتلند، به تبعيت از فرانسه، كلمنس را رسما پاپ شناختند; اما انگلستان، فلاندر، آلمان، لهستان، بوهم، مجارستان، ايتاليا، و پرتغال اوربانوس را پاپ حقيقي دانستند. بدين ترتيب، كليسا سلاح و آلت دست دو نيروي متخاصم شد; نيمي از دنياي مسيحيت نيمي ديگر را ملحد و كافر ميدانست; اين طرف، شعاير و مراسم ديني را كه به وسيله كشيشان آن طرف صورت ميگرفت بياعتبار ميشمرد و مدعي بود كه كودكاني كه آنها تعميد ميدهند، توبهكاراني كه آنها ميآمرزند، و محتضراني كه آنها تدهين ميكنند همچنان گناهكار و ناپاك باقي خواهند ماند، و اگر مرگ ناگاه در رسد، يك سر به دوزخ و يا حداكثر به برزخ خواهند رفت. اسلام، كه در حال گسترش و ترقي بود، به مسيحيت از هم گسيخته و متفرق ميخنديد.

مرگ اوربانوس نيز (1389) سبب سازش و رفع نفاق نشد; مليتهاي متخاصم، شقاق كليسا را همچنان طولاني ميكردند. چهارده تن از كاردينالهاي طرفدار اوربانوس پس از وي بونيفاكيوس نهم، سپس اينوكنتيوس هفتم، و بعد از وي گرگوريوس دوازدهم را به پاپي برداشتند. هنگامي كه كلمنس هفتم نيز درگذشت (1394)، كاردينالهاي آوينيون نخست كشيشي اسپانيايي را برگزيدند تا به نام بنديكتوس سيزدهم بر مسند پاپي نشيند.

بنديكتوس اعلام داشت در صورتي كه گرگوريوس هم بدو تاسي جويد، از مقام خويش كناره ميگيرد. اما خويشان گرگوريوس، كه به دستگاه پاپي دل بسته بودند، گوش بدين سخنان نميدادند و او را هم مانع ميشدند. پادشاه فرانسه بنديكتوس را به كنارهگيري فرمان داد، بنديكتوس امتناع ورزيد، فرانسه ناچار از تبعيت او دست برداشت و بيطرفي اختيار كرد. هنگامي كه بنديكتوس به اسپانيا گريخت، كاردينالهاي دربار او به كاردينالهايي كه از گرگوريوس اعتزال جسته بودند پيوسته و متفقا دعوتنامهاي براي تشكيل يك شوراي كليسايي در پيزا، و انتخاب پاپي كه مورد قبول همه باشد، صادر نمودند.

شيوه‌هاي دستگاه تفتيش افكار

امروز ما در باب منشا و مقصد جهان و آدمي چندان مشكوكيم، و عقايدمان با يكديگر چندان

متفاوت است كه در بيشتر نقاط از سياست و آزار مردمي كه معتقدات ديني مخالفي دارند دست باز كشيدهايم.

تعصب كنوني ما بيشتر دامنگير آن كساني ميشود كه بر اصول و مبادي سياسي و اقتصادي ما ايراد كنند، و وحشت عقيدتي و فكري خويش را بر اين زمينه توجيه ميكنيم كه هر گونه شك و ترديد در اين اصول و مفروضات جا افتاده، وحدت ملي و بقاي ما را به خطر ميافكند، تا نيمه قرن هفدهم، مسيحيان، يهوديان، و مسلمانان با حدت و شدتي بيش از ما به مسائل مذهبي توجه داشتند; شرايع و الاهيات آنان ستودنيترين و موثقترين مايملكشان بود; و به آنان كه بر اين اصول و معتقدات ايراد ميگرفتند، چون كسي مينگريستند كه بر بنيان و شالوده نظم جامعه و ريشه حيات بشريت تيشه زند. هر دسته، در جزميت اعتقادات خويش، به تعصب آبديده شده بود و بر پيشاني ديگران داغ كفر و بيديني ميزد.

دستگاه تفتيش افكار در ميان مردمي كه اصول معتقدات مذهبي آنها از تاثير تعليم و تربيت و سير و سياحت بر كنار مانده و خردشان پاي بسته عادات واوهام است سريعتر و زودتر بسط مييابد. تقريبا تمام مسيحيان قرون وسطي، تحت تاثير تحصيلات كودكي و محيط پيرامونشان، معتقد بودند كه كتاب مقدس، كلمه به كلمه، گفته خداست و عيسي، كه پسر خدا باشد، مستقيما كليساي مسيحت را بنياد نهاده است. از اين دو مقدمه نتيجهاي كه حاصل ميآمد اين بود: خداوند خواستار مسيحي شدن تمام ملتهاست، و عمل به دستور و تعاليم مذاهب غير مسيحي بخصوص ضد مسيحي اهانتي بزرگ به ذات باري تعالي است. از اين گذشته، چون بدعت بايسته عذاب و كيفر جاوداني بود، كيفردهندگان آن ميتوانستند معتقد باشند (و براستي عدهاي اعتقاد قلبي بدين امر داشتند) كه با يافتن و مجازات كردن ملحدان، عدهاي از بيدينان بالقوه، و شايد شخص خويشتن، را از عذاب ابدي دوزخ ميرهانند.

احتمال ميرود ايزابل نيز، كه در پرتو تعليمات و مصاحبت متشرعان زندگي ميگذاشت، در اين معتقدات سهيم بود. اما فرديناند، از آنجا كه مردي جهانديده و سختي كشيده بود، شايد در پارهاي از اين عقايد شك داشت، ليكن وي ظاهرا معتقد بود كه وحدت عقايد ديني كار حكومت بر اسپانيا را آسانتر ميكند و وي را براي دفع دشمنان توانگرتر ميسازد. پاپ سيكستوس چهارم به تقاضاي او و ايزابل، در اول نوامبر 1478، توقيعي صادر كرد و بدانهااختيار داد كه شش كشيش را كه در قانون كليسايي و الاهيات صاحب درجه باشند، به عنوان هيئت مفتشه برگزينند و بدعتگذاران را بجويند، استنطاق كنند، و به كيفر برسانند. يكي از خصوصيات مهم اين توقيع آن بود كه اجازه انتخاب و انتصاب اعضاي دستگاه تفتيش افكار را، كه قبلا از اختيارات محلي روساي فرقه‌هاي دومينيكيان يا فرانسيسيان بود، به فرمانروايان اسپانيا اعطا كرده بود. در اينجا، مانند آلمان پروتستان و انگلستان قرن بعد، براي سه نسل، مذهب مطيع و دست نشانده دولت شد. اما صورت ظاهر قضيه چنين بود كه فرديناند و ايزابل مفتشين را معين مينمودند، و آنگاه پاپ فرمان انتصاب آنها را صادر ميكرد; مرجعيت و اعتبار

دستگاه تفتيش افكار ناشي از همين فرمان پاپ بود; به اين طريق، دستگاه تفتيش افكار يك موسسه روحاني و عضوي از اعضاي كليسا بود كه خود عضوي از اعضاي دولت به شمار ميرفت. برعهده حكومت بود كه هزينه اين دستگاه را بپردازد و درآمد آن را كلا دريافت بدارد. فرديناند و ايزابل بر جزئيات كار آن نظارت و مراقبت ميكردند، و از حكم و راي آن ميشد بدانهااستيناف داد. از ميان تمام وسايل حكومت و فرمانروايي، اين يكي در نزد فرديناند گراميتر بود. انگيزه و محرك وي در اين خوشايندي، در اصل، مالي و مادي نبود. البته اموال محكومين مصادره ميشد و به ضبط او درمي آمد، اما وي، در عين حال، از گرفتن رشوه‌هاي هنگفت از متهمان ثروتمند براي نسخ كردن حكم دستگاه امتناع ميورزيد. هدف او نفع مادي نبود، بلكه اتحاد و يگانگي اسپانيا بود.

به اعضاي دستگاه تفتيش افكار اختيار داده شده بود كه، از ميان روحانيان و غير روحانيان، كساني را به عنوان مامور تحقيق و مامور اجرا به ياري خود برگزينند. پس از سال 1483 سراسر دستگاه تفتيش افكار زيرنظر يكي از عمال دولت، يعني مفتش عالي دستگاه تفتيش افكار، قرار گرفت كه معمولا به او ((مفتش كل)) گفته ميشد.

صلاحيت قضايي و حوزه عمل دستگاه تفتيش افكار شامل تمام مسيحيان اسپانيا ميشد; دستگاه به يهوديان يا مورهايي كه به مسيحيت نگرويده بودند كاري نداشت; تهديدهاي آن متوجه نوكيشاني بود كه گمان ميرفت به دين قديم خود، يعني يهوديت يا اسلام، بازگشتهاند، و يا مسيحياني كه متهم به بدعتگذاري بودند; تا سال 1492 يهودياني كه به مسيحيت نگرويده بودند مصونتر از تعميديافتگان بودند. كشيشان راهبان، و فرايارها درخواست معافيت از تفتيش افكار نمودند، اما در خواست آنها رد شد; يسوعيان مدت نيم قرن در برابر صلاحيت قانوني آن ايستادگي كردند، ليكن سرانجام از پاي درآمدند. تنها قدرتي كه فوق قدرت مفتش كل بود، مقام سلطنت بود; و در قرنهاي بعد، حتي اين قدرت نيز ناديده گرفته شد. دستگاه تفتيش افكار از تمام ماموران غير روحاني مساعدت و همكاري ميطلبيد، و معمولا جواب مساعد ميشنيد.

دستگاه تفتيش افكار قوانين و آيين دادرسي خاص خود را داشت. پيش از آنكه ديوان محاكمات آن در شهري تشكيل شود، از فراز منابر كليساها ((فرمان ايمان)) را به گوش مردم ميرسانيد و از آنها ميخواست كه هر كس بدعتگذاري سراغ دارد به سمع اعضاي دستگاه تفتيش افكار برساند; آنها را به خبرچيني و به متهم ساختن همسايگان، دوستان، و خويشاوندان تحريض و تشويق ميكرد. (در قرن شانزدهم، اتهام خويشان نزديك پذيرفته نبود.) به خبرچينان قول رازپوشي كامل و حمايت داده ميشد; و آن كس كه بدعتگذاري را ميشناخت و اورا رسوا نميساخت يا در خانه خويش پنهان ميداشت، به لعن و تكفير و نفرين گرفتار ميشد. اگر يهودي تعميد يافتهاي هنوز اميد آمدن مسيحاي ديگري را در سر ميپرورانيد; اگر آيين يهودي پرهيز از غذا را رعايت ميكرد; اگر روز سبت را روز ستايش و استراحت ميدانست،يا براي آن

روز جامه زيرين خويش را عوض ميكرد; اگر اعياد مقدس يهودي را، به هر صورت كه باشد، جشن ميگرفت; اگر فرزندانش را ختنه ميكرد يا بدانها نامي عبري ميداد، يا بي آنكه نشان صليب رسم كند آنها را دعا و تبرك مينمود; اگر با حركت دادن سر، نماز به جاي ميآورد، يا يكي از مزامير كتاب مقدس را، بي آنكه سرود تسبيح يا ستايش را بر آن بيفزايد، ميخواند; اگر هنگام مرگ رو به ديوار ميكرد: اينها و اعمال ديگري از اين قبيل، كه مفتشان نشانه بدعت پنهاني ميشمردند، ميبايستي فورا به دستگاه تفتيش افكار گزارش داده شوند. به موجب قانوني كه ((شرح بخشايش)) ناميده ميشد، هر آن كس كه خويشتن را در مظان اتهام بدعتگذاري احساس ميكرد ميبايست بيايد و به تقصير خويش اعتراف كند. در اين صورت او را جريمه ميكردند، و يا به كفاره گناهش به كاري وامي داشتند; اما اگر چنين شخصي بدعتگذار ديگري را لو ميداد، بخشوده ميشد.

مفتشان مدارك و اسنادي را كه به وسيله خبرگزاران و ماموران تحقيق در اختيار آنها گذاشته ميشدند بررسي ميكردند; هنگامي كه اعضاي محكمه بر جرم بدعتگذاري كسي متفق ميشدند، حكم بازداشت او را صادر مينمودند; متهم را دور از ديگران نگاه ميداشتند و به كسي، جز عمال و ماموران محكمه، اجازه ديدار و گفتگو با او را نميدادند. معمولا او را به زنجير ميكردند. او را ملزم ميساختند كه براي خود بستر بياورد و هزينه حبس و نگاهداري خود را بپردازد; اگر براي اين منظور پول كافي نميپرداخت، به حد كفايت از اموال وي حراج ميكردند; بقيه اموال و دارايي او نيز به وسيله ماموران دستگاه تفتيش افكار ضبط ميشد، مبادا كه چيزي از آن مخفي كنند و يا آنكه، براي فرار از مصادره، به فروش رسانند. در بعضي موارد مقداري از دارايي متهم را، براي نگاهداري آن عده از افراد خانواده او كه نميتوانستند كار كنند، ميفروختند.

هنگامي كه زنداني را براي محاكمه ميآوردند، دادگاه، كه راي خود را صادر كرده و او را مجرم شناخته بود، از وي ميخواست تا برائت خويش را از جرم منتسبه ثابت كند. محاكمه محرمانه و پنهاني بود، و متهم را سوگند غلاظ و شداد ميدادند كه در صورت آزاد شدن، چيزي از جريان آن فاش نسازد. اقارير شهود عليه وي، و نام آنها به وي گفته نميشد; مفتشان، براي حفظ و حمايت خبرگزاران، خويشتن را از اين عمل معذور ميدانستند.

در آغاز به متهم نميگفتند كه چه اتهاماتي بر او زدهاند. تنها از او ميخواستند كه كوتاهي و قصور خويش رااز معتقدات و عبادات مقرر اعتراف كند و نام تمام كساني را كه به بدعتگذاري ميشناسد بازگويد. اگر اعتراف و اقرار وي هيئت دادرسي را قانع ميساخت، به كيفري غير از مرگ محكوم ميشد. اگر از اقرار سر باز ميزد. به وي اجازه ميدادند تا براي دفاع از خود وكيل مدافعي برگزيند; در اين حين، او را در زنداني مجرد محبوس ميكردند. در بسياري از موارد، براي آنكه از او اقرار بگيرند، شكنجهاش ميكردند. معمولا محاكمه را ماه‌ها به درازا ميكشاندند،

و زندان مجرد و غل و زنجير كافي بود كه متهم را به اعتراف و اقرار آنچه كه مورد نظر اعضاي محكمه بود وادار سازد.

متهم را تنها وقتي مورد شكنجه قرار ميدادند كه اكثريت اعضاي محكمه، بر مبناي اينكه شواهد و مدارك موجود بر احتمال جرم اما نه به طور يقين دلالت دارد، موافقت مينمودند. اغلب حتي بعد از فتواي محكمه نيز شكنجه را، به اميد آنكه ترس و وحشت ناشي از نام شكنجه متهم را به اعتراف وا دارد، به تعويق ميافكندند. چنين مينمايد كه اعضاي محكمه از صميم قلب معتقد بودند كه شكنجه به منفعت متهمي است كه در واقع مجرم شناخته شده است، زيرا از راه مجبور ساختن به اقرار جزا و كيفر سبكتري نصيبش ميشود; حتي اگر بعد از اعتراف و اقرار به مرگ محكوم شود، ميتواند از بخشش و آمرزش كليسا، در هنگام مردن، برخورداري يابد و روح خويش را از عذاب دوزخ برهاند. در هر صورت اقرار به جرم كافي نبود; براي مجبور ساختن متهم به معرفي همدستانش در امر بدعتگذاري و يا در جرمي كه مرتكب شده بود، باز از شكنجه كمك گرفته ميشد. شهود ضد و نقيض گورا شكنجه ميكردند تا معلوم شود كدام يك حقيقت را ميگويند; غلامان و كنيزان را شكنجه ميكردند تا عليه ولينعمتان خويش گواهي و شهادت دهند. قيد سني نميتوانست كسي را از شكنجه برهاند; دختر سيزدهساله و زن هشتاد ساله را يكسان عذاب ميكردند; اما قوانين دستگاه تفتيش افكار اسپانيا معمولا شكنجه زن شيرده، يا اشخاص ضيعفالقلب، و يا آنها را كه به بدعتگذاريهاي كوچك، چون اعتقاد به اينكه زنا از گناهان صغيره است، متهم بودند منع كرده بود. شكنجه نميبايست چندان ادامه يابد كه شكنجه شونده را فلج سازد يا از كار بيندازد; و هر وقت كه پزشك حاضر در شكنجهگاه دستور ميداد، بايستي متوقف گردد; شكنجه تنها ميبايست در حضور مفتشاني كه مامور رسيدگي بدان جرم بودند، يك سردفتر، يك كاتب، و نماينده اسقف محل اجرا شود. طرق شكنجه در جاها و زمانهاي مختلف متفاوت بودند. گاه ميشد كه دستهاي متهم را به پشتش ميبستند، و سپس با آنها ميآويختندش. ممكن بود كه او را ببندند، چنان كه نتواند حركت كند، و آنگاه چندان آب در گلويش بريزند كه به خفگي افتد; ممكن بود كه طنابي چند بر اطراف بازوان و ساقهايش ببندند و چندان محكم كنند كه در گوشتهاي تنش فرو رود و به استخوان برسد. ميگويند شكنجه‌هايي كه از طرف دستگاه تفتيش افكار اسپانيا اعمال ميشد ملايمتر از شكنجه‌هايي بود كه قبلا توسط تفتيش افكار پاپها و محكمه‌هاي غير روحاني آن عصر اجرا ميشد. شكنجه اصلي و عمده، همان حبس طولاني بود.

دستگاه تفتيش افكار تنها مدعي، قاضي، و دادرس نبود، بلكه احكام اخلاقي و ديني نيز منتشر ميكرد و براي مجازاتها درجاتي قايل ميشد. در بسياري از موارد، قسمتي از مجازات را به عذر سن، جهل، فقر، مستي، و يا خوشنامي متهم و تايب ميبخشيد، كمترين مجازات، توبيخ رسمي بود. بالاتر از آن، مجبور ساختن متهم به انكار و تكذيب بدعت خويش در ملا عام بود، كه

شخص بيگناه را نيز تا آخر عمر نشاندار ميكرد. معمولا تايب ملزم بود در مراسم قداس به طور مرتب شركت جويد و قبايي كه تصوير صليب مشتعلي بر آن نقش شده بود، و آن را ((سان بنيتو)) ميناميدند، بپوشد. ممكن بود او را در حالي كه بالاتنهاش را برهنه كرده و گناهانش را بر آن نقش كرده بودند در كوي و برزن بگردانند. گاه ميشد كه اخلاف وي را براي هميشه از كارهاي عمومي محروم ميكردند. ممكن بود از شهر، و گاهي بندرت از اسپانيا، تبعيد كنند. گاه او را ((تا حدي كه بر تندرستيش لطمهاي وارد نيايد)) صد يا دويست ضربه تازيانه ميزدند; اين مجازات درباره زنان نيز چون مردان اجرا ميشد. ممكن بود به زندان و يا اعمال شاقه محكوم شود و اين مجازات اخير را فرديناند به حال دولت مفيدتر ميدانست. و ممكن بود كه به پرداخت غرامتي سنگين و يا مصادره اموالش محكوم شود، در چند مورد، كه تني چند از مردگان به بدعتگذاري متهم شدند، متهمان را پس از مرگ محاكمه كردند و به ضبط اموالشان محكوم ساختند، و به اين طريق وارثان آنها از ارث محروم ماندند. به كساني كه از بدعتگذاري مردمان فوت شده خبر ميدادند، سي تا پنجاه درصد آنچه را كه به دست دستگاه تفتيش افكار ميافتاد ميدادند. خانوادهيي كه از اين داوري و قضاوت مرجوع به گذشته ميترسيدند، به مفتشان به عنوان بيمه، عليه ضبط و مصادره ماتركشان، ((وجه المصالحه)) ميپرداختند. ثروت بلاي جان صاحبش بود و وسوسهگر خبرچينان، مفتشان، و حكومت. چون پول به كيسه اعضاي دستگاه تفتيش افكار جاري شد، ديگر براي حفظ دين، به اندازه به دست آوردن طلا، حرارت به خرج نميدادند، و فساد، از راه دينداري، در همه جا پيچيد.

زنده سوزانيدن، كيفر و جزاي نهايي بود. اين مجازات خاص كساني بود كه به بدعتگذاريهاي بزرگ متهم بوده، مجرم شناخته شده، و قبل از اعلام راي نهايي دادگاه به گناهان خود اعتراف نورزيده بودند; يا خاص آنهايي بود كه بموقع به تقصير خويش اعتراف ورزيده، و چون مورد بخشايش قرار گرفته و از گناه تطهير يافته بودند، دوباره پيرامون بدعتگذاري گشته بودند. دستگاه تفتيش افكار ادعا ميكرد كه خود كسي را به قتل نرسانده، بلكه محكومان را تحويل مقامات دولتي داده است. اما به هر حال دستگاه ميدانست كه قوانين جنايي مملكت كيفر بدعتگذاريهاي بزرگ را، در صورتي كه مجرم به گناه اعتراف نورزيده و توبه نكرده باشد، سوختن قرار دادهاند.

حضور رسمي ماموران كليسا در مراسم سوزاندن، مسئوليت و دخالت كليسا را در اين كار بروشني نشان ميدهد. ((اجراي قانون دين)) تنها برسوزاندن اطلاق نميگشت، بلكه سراسر جريان وحشتناك و موثر محكوميت و كيفردهي شخص بدعتگذار با اين عنوان خوانده ميشد; و غرض از آن تنها ترسانيدن و مرعوب ساختن گناهكاران بالقوه نبود، بلكه به خاطر نشان دادن شمهاي از داوري روز قيامت و دادن درس عبرت و اخلاق به مردمان بود. جريان محاكمه و كيفردهي در آغاز ساده بود: آنها را كه به مرگ محكوم گشته بودند به ميدان بزرگ شهر ميبردند و، به رديف، بر بالاي تلي از هيزم ميبستند; اعضاي دستگاه

تفتيش افكار بر سكويي در روبه روي محكومان با جلال و جبروت مينشستند; براي آخرين بار به محكومان فرصت اقرار و اعتراف داده ميشد، سپس حكم دادگاه اعلام ميگشت; هيمه‌ها را آتش ميزدند و به زجر و عذاب محكومان پايان ميدادند. اما چون اين سوزاندنها مكرر گشت و مقدار زيادي از ابهت و نيرويي را كه از لحاظ روانشناسي داشت از دست داد، جريان محاكمه و كيفردهي مفصلتر و پر ابهتتر شد و به صورت يك صحنه مجلل و عظيم نمايشي درآمد. هر وقت امكانپذير بود، اجراي آن را همزمان با تاجگذاري، ازدواج، و يا آمدن يك شاه، ملكه، و يا شاهزاده اسپانيايي قرار ميدادند. اعضاي دولت و شهرداري، افراد دستگاه تفتيش افكار، كشيشان و راهبان محلي دعوت ميشدند و در نتيجه ملزم بودند تا در اين تشريفات شركت جويند. در شب كيفردهي، اين بزرگان به هم ملحق ميشدند و با تشريفات پر ابهتي در خيابان اصلي شهر راه ميافتادند تا صليب سبزرنگ دستگاه تفتيش افكار را بر فراز محراب كليساي جامع يا كليساي عمده شهر نصب كنند. براي آخرين بار، كوشش ميشد كه از محكوم اقرار بگيرند; بسياري در اين هنگام تسليم ميشدند و محكوميت آنها به زندان ابد، يا زندان براي مدت معيني، تخفيف پيدا ميكرد. صبح فردا زندانيان را، كه عبارت بودند از شيادان، كفرگويان، مردان دوزنه يا زنان دو شوهره، بدعتگذاران، مرتدها، و بعدها پروتستانها، از ميان انبوه متراكم جمعيت به ميدان شهر ميبردند. گاهي تمثال محكومان غايب و صندوق استخوان اشخاصي را كه پس از مرگ به بيديني محكوم گشته بودند، در زمره زندانيان، به ميدان ميآوردند. در ميدان، برفراز سكويهاي جايگاه، اعضاي دستگاه تفتيش افكار، كشيشان و راهبان، و مقامات و ماموران دولتي و كشوري مينشستند; گاهگاهي، شاه نيز در اين مراسم حضور مييافت. خطابهاي تقرير ميشد، و پس از آن از تمام حضار سوگند و پيمان وفاداري به دستگاه مقدس تفتيش افكار ميگرفتند و آنان را ملزم ميساختند كه بدعتگذاري را به هر صورت و در هر جا كه باشد تعقيب كنند و خبر دهند. پس از آن، زندانيان را يك به يك در برابر محكمه ميآوردند و حكم دادگاه را بر آنها ميخواندند. اگر تصور كنيم كه محكومان از خود دليرانه دفاع ميكردهاند، به خطا رفتهايم; گمان ميرود كه زندانيان در اين مرحله روحا و جسما، چندان فرسوده بودهاند كه توانايي دفاع از خويشتن را نداشتهاند. حتي در اين زمان اگر كسي به خطا و جرم خود اقرار ميكرد، از مرگ نجات مييافت. در اين صورت، دستگاه تفتيش افكار به تازيانه زدن، ضبط اموال، و حبس ابد بسنده ميكرد. اگر شخص گناهكار پس از اعلام حكم تن به اقرار ميداد، وي را ترحما، پيش از سوزاندن، خفه ميكردند; و چون اين اقرارهاي بازپسين دم زياد بود، زنده سوزانيدن محكوم بندرت اتفاق ميافتاد. آنان كه جرمشان بدعتگذاري عمده بود اما تا دم آخر منكر آن ميشدند، از آخرين آيينهاي مقدس محروم ميشدند و به اين طريق، به تصور دستگاه تفتيش افكار، براي هميشه در كام دوزخ عذاب ميكشيدند. تايبان و تطهيريافتگان را دوباره به زندان ميبردند; توبهناكردگان را تحويل مقامات دولتي ميدادند و، از راه دينداري، ماموران را از اينكه

خوني ريخته شود برحذر ميداشتند. ماموران محكومان را از ميان جمعيت انبوهي كه از اطراف براي ديدن اين منظره تماشايي گرد آمده بودند به خارج شهر ميبردند. وقتي به محلي كه براي كيفردهي آماده شده بود ميرسيدند، آنان را كه اقرار كرده بودند خفه ميكردند و سپس ميسوزاندند، و آنان را كه اعتراف نكرده بودند زنده طعمه آتش ميساختند. به آتش آنقدر سوخت ميدادند كه از اجساد جز خاكستر چيزي باقي نماند، و آن را نيز بر دشتها يا بر روي نهرها ميپاشيدند. كشيشان به كليساها، و تماشاگران به خانه‌هايشان باز ميگشتند; در حالي كه معتقد بودند، به كفاره بدعتهاي اهانتآميز، پيشكشهاي مناسبي به خداوند تقديم داشتهاند. قرباني كردن انسان از نو رواج يافته بود.

V- پيشرفت دستگاه تفتيش افكار:1480-1516

نخستين اعضاي دستگاه تفتيش افكار را فرديناند و ايزابل در سپتامبر 1480 براي ناحيه سويل منصوب كردند.

بسياري از نوكيشان سويل به دهستانها گريختند و به دامن خاوندهاي فئودال در آويختند. اينان مايل به حمايت پناهندگان بودند، ولي اعضاي دستگاه تفتيش افكار به تكفير و مصادره اموال تهديدشان ميكردند، و خاوندها، از ترس، پناهندگان را تسليم مينمودند. در خود شهر، عدهاي از نوكيشان بر آن شدند كه به مقاومت مسلحانه دست يازند، ليكن رازشان فاش گشت; كساني كه در توطئه دست داشتند گرفتار آمدند و ديري نگذشت كه سياهچالها پر شدند. محاكمات با شتابي خشم آلود، پشت سرهم، آغاز شد; و نخستين مراسم سوزاندن در آتش دستگاه تفتيش افكار اسپانيا در روز ششم فوريه 1481 با سوزانيدن شش زن و مرد برپا شد. تا چهارم نوامبر همان سال، 298 تن طعمه آتش گشتند و 79 تن به حبس ابد محكوم شدند.

در سال 1483، به تقاضا و معرفي فرديناند و ايزابل، پاپ سيكستوس چهارم، فراياري از فرقه دومينيكيان را، به نام توماس دتوركماذا، به رياست دستگاه تفتيش افكار سراسر اسپانيا برگماشت. وي خشكه مقدس فسادناپذير و متعصبي بود كه تجمل و خوشگذراني را خوار ميداشت، با حرارت كار ميكرد، و خوشحال بود كه در موقعيت فعلي ميتواند با تعقيب و ريشه كن كردن بدعتگذاران به مسيح خدمت كند. اعضاي دستگاه تفتيش افكار را به خاطر ملايمت و مداراگريشان به باد سرزنش گرفت; بسياري از تبرئه شدگان را دوباره به محاكمه خواند، و دستور داد تا از ربيهاي يهودي تولدو به زور شكنجه، حتي اگر تا سرحد مرگ باشد، نام نوكيشاني را كه دوباره به دين يهود گرويدهاند بازجويند. پاپ آلكساندر ششم، كه در آغاز تلاش و استغراق وي را در كارهايش به ديده تحسين نگريسته بود، اينك از شدت عمل و سختگيريهاي او لرزه بر پشتش افتاد، و در سال 1494 بدو فرمان داد كه دو مفتش كل ديگر را در كار خود

شريك سازد. تور كماذا نفوذ خود را بر اين دو دستيار حفظ كرد و همچنان رئيس و پيشواي با عزم دستگاه تفتيش افكار باقي ماند، و آن را به صورت ((امپراطوريي در امپراطوري)) در آورد كه قدرتش پهلو به پهلوي قدرت فرمانروايان اسپانيا، يعني فرديناند و ايزابل، ميزد. به تحريك وي، دستگاه تفتيش افكار در سيوداد رئال طي دو سال (1483-1486)، 52 تن را سوزانيد،املاك 220 پناهنده را مصادره كرد، و 181 تايب را به مجازات رسانيد.

مفتشان چون مركز خود را به تولدو منتقل ساختند، در ظرف يك سال 750 نفر از يهوديان تعميديافته رابازداشت، و يك پنجم داراييشان را ضبط كردند، و محكومشان ساختند كه در لباس توبه كاران، شش جمعه، از كوي و بر زن شهر عبور كنند و با الياف شاهدانه خويشتن را تازيانه زنند (1486). همان سال، مراسم سوزاندن در تولدو برگذار شد و 1650 تن ديگر برشمار تايبان افزوده گشتند. همين كارها در والياذوليذ، گواذالوپه، و ديگر شهرهاي كاستيل به موقع اجرا گذاشته شد.

آراگون با شجاعتي ناشي از نوميدي در برابر دستگاه تفتيش افكار مقاومت كرد. كلانتران شهر تروئل دروازه‌ها را به روي اعضاي دستگاه تفتيش افكار بستند; اين امر سبب شد كه كليسا كشيشان را از به جاي آوردن فرايض و شعاير ديني در شهر باز دارد; فرديناند حقوق و مستمري شهرداريها را نپرداخت و، براي مجبور ساختن مردم به اطاعت، سپاهي بدانجا گسيل داشت. كشاورزان اطراف، كه هميشه با شهريها خصومت داشتند، به ياري دستگاه تفتيش افكار شتافتند; زيرا به آنها وعده داده شده بود كه با متهم ساختن اربابانشان، از پرداخت اجاره و ديوني كه دارند آسوده ميشوند. تروئل تسليم شد، و فرديناند به اعضاي دستگاه تفتيش افكار اختيار داد كه هر كس را كه گمان ميكنند در اين مخالفت دست داشته است از شهر تبعيد كنند. در ساراگوسا بسياري از ((كهنه مسيحيان)) با ((نومسيحيان)) به اعتراض عليه دستگاه تفتيش افكار همدست شدند; هنگامي كه، علي رغم اعتراض آنها، دستگاه تفتيش افكار ديوان محاكمات خود را تشكيل داد، بعضي از نوكيشان يكي از اعضا را كشتند (1485). اين اشتباه مرگ آوري بود، زيرا اهالي وحشتزده به خيابانها ريختند و فرياد برآوردند كه ((نوكيشان را بسوزانيد))! اسقف اعظم محل، با دادن وعده رسيدگي سريع مردم را آرام ساخت; تقريبا تمام توطئهگران گرفتار شدند و به مجازات رسيدند; يك تن از فراز برجي كه در آنجا محبوسش كرده بودند خود را به پايين افكند و جان سپرد; ديگري شيشه چراغي را شكست و خرده‌هاي آن را بلعيد، و ماموران او را در زندانش مرده يافتند. كورتس شهر والانس از دادن اجازه عمليات به مفتشان خودداري كرد; فرديناند به عمال خود دستور داد كه همه مزاحمين را گرفتار سازند; در نتيجه، والانس نيز تسليم شد. پادشاه، به پشتيباني از دستگاه تفتيش افكار، عناصر استقلال طلب آراگون را يكي پس از ديگري مورد تجاوز قرار داد; اتفاق كليسا و سلطنت اسلحه تكفير و شمشيرسپاهيان تواناتر از آن بود كه ايالت يا شهري بنتهايي در برابرش مقاومت ورزد. در 1488 تنها در والانس 983 نفر به بدعتگذاري محكوم و صدها تن طعمه آتش شدند.

پاپها به استفاده از دستگاه تفتيش افكار به عنوانافزاري در دست دولت چگونه مينگريستند بدون شك، از نظارت مقامات دولتي در اين كار بيزار بودند; و از قرار معلوم شفقت آنها برانگيخته ميشد و در برابر غرامتهاي سنگيني كه براي تبرئه از حكم دستگاه تفتيش افكار به دولت پرداخته ميشد ساكت نميتوانستند بنشينند.

چند تن از پاپها كوشيدند تا جلو پيشرفت آن را بگيرند، و در چند مورد قربانيان آن را تحت حمايت خود گرفتند.

در سال 1482 پاپ سيكستوس چهارم توقيعي صادر كرد كه اگر اجرا ميشد، بساط دستگاه تفتيش افكار از آراگون برچيده ميشد. وي شكايت كرده بود كه ماموران دستگاه تفتيش افكار، بيش از آنكه دلسوز دين و مذهب باشند، شيفته طلا و پولند و مسيحيان خوب و مومن را، به شهادت مشكوك دشمنان و غلامانشان، زنداني ساخته، شكنجه كرده، و سوزانيدهاند. وي فرمان داد كه در آينده هيچ مفتشي نبايد بدون حضور و موافقت نماينده اسقف محلي دست به كارتفتيش بزند; و نام وادعاي تهمت زنندگان بايد به اطلاع متهم برسد; و زندانيان دستگاه تفتيش افكار بايد در زندانهايي كه زير نظر اسقف نشين اداره ميشوند محبوس گردند; و به آنها كه به حكم دستگاه تفتيش افكار اعتراض دارند بايد اجازه داده شود كه از مقام پاپ تقاضاي دادخواهي كنند و، در اين صورت، جريان محاكمه تا صدور فرمان پاپ بايد معوق بماند; و تمام كساني كه به بدعتگذاري متهمند، چون به گناه خويش اقرار نمودند و توبه كردند، بايد مورد بخشايش قرار گيرند و ازآن پس از تعقيب و آزار در امان باشند. تمام محاكمات و احكامي كه در گذشته برخلاف اين مقررات و شرايط جاري شده بودند باطل و ملغا شدند، و اعلام شد كه تمام كساني كه از آن به بعد اين مقررات را رعايت نكنند تكفير خواهند شد.

اين فرمان فرمان روشنبينانهاي بود و كمال و تمامي آن نشان ميدادكه از روي خلوص و صفاي باطن صادر شده است. مع هذا، بايد درنظر آوريم كه اين فرمان منحصر به آراگون بود شهري كه نوكيشانش براي تحصيل آن رادمردانه به پاي خاسته بودند. هنگامي كه فرديناند از اجراي فرمان سرپيچيد و مامور ابلاغ آن را توقيف كرد و به اعضاي دستگاه تفتيش افكار دستور داد كه چون سابق به كار خويش ادامه دهند، پاپ سيكستوس قضيه را ديگر دنبال نكرد و، پنج ماه بعد، اجراي توقيع خود را معلق ساخت.

نوكيشان نااميد و مستاصل سيل پول به رم روان ساختند و از احضار و احكام دستگاه تفتيش افكار تامين و بخشودگي خواستند; رم پولها را پذيرفت، براي آنها امان نامه و آمرزشنامه فرستاد، اما اعضاي دستگاه تفتيش افكار اسپانيا، به حمايت فرديناند، بدان اعتنايي نكردند; و پاپها، كه به دوستي فرديناند و خراج سالانه اسپانيا احتياج مبرم داشتند، براي اجراي احكام خود پافشاري به عمل نياوردند. آمرزشنامه‌ها، كه مردم براي به دست آوردن آنها پول ميدادند، ابتدا صادر و سپس لغو ميشدند. گاهگاهي، پاپها بر سر فرمانهاي خود ميايستادند و مفتشين را، به اتهام عدم اجراي آنها، به رم فرا ميخواندند. پاپ آلكساندر ششم كوشيد كه از سختگيريهاي ديوان محاكمات دستگاه تفتيش افكار بكاهد. يوليوس دوم فرمان داد كه يكي از اعضاي دستگاه را،

به نام لوثرو، به جرم خطاكار محاكمه كنند، نيز مفتشان تولدو را تكفير كرد. پاپ لئو، آن مرد شريف و دانشمند، عقيده به سوزانيدن بدعتگذاران را بدعتي قابل سرزنش و توبيخ اعلام كرد.

اينك ببينيم مردم اسپانيا در برابر دستگاه تفتيش افكار چه واكنشي نشان دادند طبقات بالا و اقليت تحصيلكرده در برابر آن اندكي مقاومت و مخالفت نمودند; قاطبه مسيحيان با عمليات آن موافق بودند.

جمعيتي كه هنگام برگزاري مراسم سوزاندن به تماشاگرد ميآمدند. جز دشمني ونفرت نسبت به محكومان، اظهار ترحم و شفقتي نميكردند. در بعضي نقاط، همين تماشاگران بر سر قربانيان ميريختند و آنها را ميكشتند، مبادا با اعتراف و طلب بخشايش از سوختن نجات يابند. مسيحيان درخريد اموال حراجي محكومان سر و دست ميشكستند. شماره قربانيان چقدر بود لورنته تعداد آنها را در خلال سالهاي 1480 تا 1488 به 8,800 تن سوخته و 96496 تن محكوم به مجازاتهاي ديگر، و در فاصله سالهاي 1480 تا 1808 به 31,912 سوخته و 291,450 تن محكوم به مجازاتهاي سنگين تخمين ميزند. اين ارقام اغلب حدسي هستند، و امروز تاريخنويسان پروتستان آنها را بكلي مخدوش و اغراق گويي ميدانند. يك تاريخنويس كاتوليك شماره سوخته شدگان بيان سالهاي 1480 و 1504 را دو هزار تن، و از آن تاريخ تا 1758 را نيز دوهزار تن ديگر ميداند. ارناندو د پولگار، دبير مخصوص ايزابل، تعداد سوختگان پيش از سال 1490 را به دوهزار تن تخمين ميزند. ثوريتا، يكي از دبيران دستگاه تفتيش افكار، لاف ميزد كه تنها در سويل چهار هزار تن رابه كام آتش افكندهاند. البته در بيشتر شهرها و حتي نواحي تابع اسپانيا، مانند بالئار، ساردني، سيسيل، هلند، و امريكا، قربانيان دستگاه تفتيش افكار فراوان بودند. از سال 1500 به بعد، تعداد آنان كه طعمه آتش ميشدند تقليل يافت. اما هيچ آماري نميتواند نشان دهد كه مردم اسپانيا در آن شبان و روزان در چه ترس و وحشتي سر ميكردند. اشخاص، چه مرد و چه زن، حتي در جرگه خانوادگي خويش مراقب و مواظب كلمه به كلمه سخنان خود بودند، مبادا سخني انتقادآميز، برحسب اتفاق، آنها را به يكي از زندانهاي دستگاه تفتيش افكار روان سازد. تفتيش افكار فشاري فكري و ذهني بود كه در تاريخ نظير نداشت.

آيا دستگاه تفتيش افكار در آنچه ميخواست موفق شد بلي، در رسيدن به هدفي كه خود اعلام داشته بود، يعني رهايي دادن اسپانيا از بدعتگذاري آشكار، توفيق يافت. آنان كه ميانديشند دستگاه تفتيش افكار هميشه بيفايده و بلاثمر است باطل ميانديشند و خويشتن را

ميفريبند. همين دستگاه تفتيش افكار بود كه آلبيگاييان و هو گنوها را در فرانسه، كاتوليكها را در انگلستان عصر اليزابت، و مسيحيان را در ژاپن نابود ساخت و، در قرن شانزدهم، جماعات قليلي راكه در اسپانيا به نهضت پروتستان التفاتي داشتند مضمحل كرد. از سوي ديگر، به احتمال قوي، همين دستگاه تفتيش افكار بود كه نهضت پروتستان را در آلمان، اسكانديناوي، و انگلستان، بر اثر ترسي كه از استقرار آيين كاتوليك در مردم به وجود ميآورد، تقويت نمود.

مشكل است كه بگوييم دستگاه تفتيش افكار در پايان دادن به عصر درخشان و طلايي تاريخ اسپانيا، عصري كه از كريستوف كلمب تا ولاسكوئز ادامه يافت (1492-1660) چه سهمي داشت. اوج اعتلاي اين عصر باظهور سروانتس (1547-1616) و لوپه دوگا (1562-1635)، صد سال پس از استقرار و گسترش تفتيش افكار در اسپانيا، فرا رسيد. دستگاه تفتيش افكار معلول و در عين حال علت تمايلات انحصاري و شديد مردم اسپانيا نسبت به آيين كاتوليك بود; و اين روحيه مذهبي بر اثر قرنها مجادله با مورهاي ((كافر)) در آنها پرورش يافته بود.

شايد ناتوان شدن اسپانيا بر اثر جنگهاي توانفرساي شارل پنجم و فيليپ دوم، و ضعف اقتصادي آن بر اثر پيروزيهاي بريتانيا بردريا، و سياست و خط مشي پول دوستانه حكومتش در زوال و انحطاط آن بيش از دستگاه تفتيش افكار موثر بوده باشد. تعقيب و آزار جادوگران درميان پروتستانها، در شمال اروپا و انگلستان جديد، قرابت زيادي به اعمال دستگاه تفتيش افكار در اسپانيا داشت و شگفت آن است كه در نظر دستگاه تفتيش افكار اسپانيا جادوگري توهم و فريبي بودكه، بيش از آنكه سزاوار تنبيه و مجازات باشد، درخور ترحم و دلسوزي بود. تفيتش افكار و تعقيب و سوزاندن جادوگران، هر دو، مظهر عصري هستند كه شرع و الاهيات آن گونه آدمكشي را كاري ضروري ميدانست. همچنانكه قتل عامهاي ميهن پرستانه دوران ما ناشي از ضرورت آدمكشي به خاطر اعتقادات سياسي و نژادي ميشوند. ما بايد بكوشيم تا اين گونه نهضتها را در شرايط زماني آنها بفهيم، ورنه امروز اين نهضتها چيزي جزجنايات تاريخي غيرقابل بخشايش نيستند. براي فكر بشر، دشمني خطرناكتر و مرگ آورتر از ايماني خشك و اعتراضناپذير نيست.

 

برگرفته از كتاب تاريخ تمدن  ويل دورانت   انتشارات علمي و فرهنگي

 

باز گشت به صفحه اول