تقديم  به  روان پاك  همسر  نازنينم    افسانه www.shariaty.com              

Connect me      English page

نجوم

    ا دبيات    

    تاريخ  

   فلسفه

پزشكي         

درباره من    /     تماس با من  /   نظر شما

روان شناسي  

   رايانه     

علوم و فناوري  

گوناگون   

كتابخانه

  نوشته ها   /  كارهاي تصويري   /  كارهاي صوتي    /   عكس    مجموعه هاي انتخابي      پشتيباني

داستانهاي كوتاه 

   سخنان كوتاه

عكس

        فيلم  ( ويدئو )

 فيلمهاي مستند علمي

 

منشا دين    از كتاب  تاريخ تمدن   جلد اول

ترس – شگفتي – خوابها – روح – جانگرايي

همان‌گونه كه لوكرتيوس، حكيم رومي، گفته، ترس نخستين مادر خدايان است؛ و از ميان اقسام ترس، خوف از مرگ مقام مهمتري دارد. حيات انسان اوليه در ميان هزاران مخاطره قرار داشته و خيلي كم اتفاق مي‌افتاده است كه كسي با مرگ طبيعي بميرد؛ پيش از آنكه پيري برسد، بيشتر مردم، در نتيجة حمله‌هاي متجاوزانة ديگران يا بيماريهاي مهلك از دنيا مي‌رفته‌اند. به همين جهت بود كه انسان اوليه نمي‌توانست باور كند كه مرگ يك حادثه و نمود طبيعي است، و به همين دليل، هميشه براي آن علتي فوق طبيعي تصور مي‌كرد. در اساطير ساكنان جزيرة بريتانياي جديد، چنين است كه مرگ نتيجة اشتباهي از خدايان است. كامبينانا، خداي خير، به برادر احمق خود كوروووا گفت: «به زمين فرود آي و به مردم بگوي تا از پوست خود درآيند و از مرگ رهايي يابند، پس از آن به ماران بگوي كه از امروز مرگ آنها حتمي است»؛ ولي كوروووا اشتباه كرد و سر جاوداني را به ماران گفت و خبر مرگ را به انسان رسانيد. بسياري از قبايل چنين مي‌پندارند كه مرگ نتيجة جمع شدن و كوچك شدن پوست است، و اگرانسان مي‌توانست پوست خود را عوض كند جاودانه زنده مي‌ماند.

ترس از مرگ، و احساس شگفتي از حوادثي كه بر حسب تصادف ايجاد مي‌شود، يا انسان نمي‌تواند علت آنها را درك كند، و اميدواري به كمك خدايان و شكرگزاري در مقابل خوشبختي‌هايي كه براي انسان حاصل مي‌شده، همه، عواملي بوده است كه اعتقادات ديني را سبب شده است. آنچه بيشتر ماية تعجب انسان مي‌شد و در نظر وي اسرارآميز جلوه مي‌كرد، مسائل مربوط به جنس و خواب ديدن و تأثير موجودات سماوي بر روي زمين و انسان بوده است؛ انسان اوليه از اينكه، در خواب، اشباحي به نظرش مي‌رسيد، مخصوصاً وقتي اشباح كساني كه به يقين مي‌دانسته مرده و از دنيا رفته‌اند در خواب بر او تجلي مي‌كردند، سخت در انديشه و شگفتي فرو مي‌رفت و دچار ترس و وحشت مي‌شد. او مردگان خود را با دست خود در خاك مي‌گذاشت تا از بازگشت آنان در امان بماند، و مخصوصاً همراه مرده غذا و احتياجات ديگر وي را داخل گور مي‌كرد كه نيازي به بازگشت نداشته باشد و زندگان از شر او در امان بمانند؛ گاهي وارث مرده خانه‌اي را كه مرگ در آن رو كرده بود براي مرده مي‌گذاشت و از آنجا نقل مكان مي‌كرد؛ در بعضي از جاها، انسان اوليه در ديوار خانه سوراخي مي‌كرد و مرده را از آنجا بيرون مي‌برد و سه دور با سرعت دور خانه مي‌گرداند و از آنجا دور مي‌كرد و به خاك مي‌سپرد، به اين اميد كه روح راه بازگشت به خانه را گم كند و ديگر هرگز نتواند به آنجا سر بزند.

نظاير چنين حوادثي، كه انسان اوليه با آنها برمي‌خورد، او را به اين فكر مي‌انداخت كه هر موجود زنده بايد روح يا نيروي اسرارآميز ديگري داشته باشد كه مي‌تواند در هنگام بيماري يا خواب با مرگ از بدن خارج شود. در كتاب اوپانيشادها، از كتابهاي هندي قديم، چنين آمده است كه: «هرگز شخص خوابيده را بسختي از خواب بيدار نكنيد، چه ممكن است روح راه بازگشت به بدن را گم كند، كه چارة آن بسيار دشوار است.» نه تنها انسان داراي روح است، بلكه هر چيز براي خود روحي خاص دارد؛ جهان خارجي مرده و بي‌احساس نيست، بلكه موجودي است كه كاملاً نشاط زندگي در آن جريان دارد؛ فلاسفة قديم مي‌گفتند كه اگر چنين نباشد، بسياري از نمودهاي طبيعت، از قبيل حركت خورشيد، صاعقه‌هاي مرگبار، و زمزمة درختان غيرقابل تعبير مي‌ماند. به اين ترتيب، انسان، پيش از آنكه اشيا را بدون شخصيت و مجرد در نظر بگيرد، براي آنها شخصيتي قايل بود؛ به عبارت ديگر، دين پيش از فلسفه بر روي زمين طلوع كرده است. جانگرايي براي اشيا جنبة شاعرانة دين و جنبة ديني شعر را تشكيل مي‌دهد. ساده‌ترين شكل اين تصور در سگي قابل مشاهده است كه چون برگي با حركت خفيف باد در مقابل او روي زمين پيش مي‌رود با دهشت به آن مي‌نگرد، گويي چنان مي‌پندارد كه روحي آن را به جنبش درآورده است؛ و عاليترين درجة اين تصور، همان است كه شاعري هنگام سرودن قصيده‌اي آشكار مي‌سازد. به نظر انسان اوليه – و در نظر شاعران سراسر روزگار – كوهها، رودخانه‌ها، سنگها، درختان، ستارگان، خورشيد، ماه و آسمان، همه، چيزهاي مقدسي هستند و

مظهر خارجي نفوس باطني و غيرمرئي مي‌باشند. در نزد يونانيان قديم، آسمان خدايي به نام اورانوس بوده است، ماه خدايي ديگر به نام سلنه، زمين خدايي ديگر به نام گئا، دريا خدايي ديگر به نام پوسيدون، و پان خداي همة جنگلها. در نظر طوايف ژرمن قديم، جنگلها پر بوده است از جنيان و پريان و غولان و شياطين و جادوان؛ اثر اين موجودات خيالي را در موسيقي واگنر و نمايشنامه‌هاي ايبسن مي‌توان بخوبي مشاهده كرد. كشاورزان ساده‌دل ايرلندي هنوز به جن و پري عقيده دارند، و شاعران و نويسندگان ايرلندي اين مراتب را در آثار خود رعايت مي‌كنند. در اين طرز تصور روحاني، نسبت به اشياء، زيبايي و حكمت خاصي وجود دارد؛ مثل اين است كه انسان چنين ميل دارد، و از آن شاد مي‌شود، كه با اشيا نيز مانند موجودات جاندار معامله كند. يكي از نويسندگان بسيار حساس معاصر طبيعت را براي روح حساس چنين تعريف مي‌كند:

طبيعت، در صورت كلي خود، به شكل مجموعة بزرگي از موجودات زندة مشخص از يكديگر جلوه‌گر مي‌شود كه حيات در بعضي از آنها آشكار است و در برخي ديگر پنهان؛ در همة آنها عنصر روحاني و عنصر مادي، هر دو، موجود است، و همين آميزش روح و ماده است كه سر عميق وجود را تشكيل مي‌دهد…. عالم پر از خداست! از هر ستاره و از هر تخته سنگ وجودي تجلي مي‌كند و ما را به دريافت نيروهاي فراواني كه با نيروهاي خدايي شباهت دارد موفق مي‌سازد؛ بعضي از اينها نيرومند است و بعضي ديگر ناتوان؛ پاره‌اي باشكوه است و پاره‌اي ناچيز؛ ولي همه چيز در ميان آسمان و زمين به طرف يك مقصد اسرارآميز حركت مي‌كند.

معبودهاي مختلف ديني

تاريخ تمدن  ويلدورانت   جلد اول

 

 

باز گشت به صفحه اول