|
تقديم به روان پاك همسر نازنينم افسانه www.shariaty.com |
|||||
|
نوشته ها / كارهاي تصويري / كارهاي صوتي / عكس مجموعه هاي انتخابي پشتيباني |
فيلم ( ويدئو ) |
||||
كوروش داستاني- سياستهاي روشن وي- كبوجيه- داريوش بزرگ- حمله به يونان
كوروش يكي از كساني بود كه گويا براي فرمانروايي آفريده شدهاند و، به گفتة امرسن، همة مردم از تاجگذاري ايشان شاد ميشوند. روح شاهانه داشت و شاهانه به كار برميخاست؛
در ادارة امور به همان گونه شايستگي داشت كه در كشور گشاييهاي حيرتانگيز خود؛ با شكستخوردگان به بزرگواري رفتار ميكرد و نسبت به دشمنان سابق خود مهرباني ميكرد. پس، ماية شگفتي نيست كه يونانيان دربارة وي داستانهاي بيشمار نوشته و او را بزرگترين پهلوان جهان، پيش از اسكندر، دانسته باشند. ماية تأسف آن است كه از نوشتههاي هرودوت و گزنوفون نميتوانيم اوصاف و شمايل وي را طوري ترسيم كنيم كه قابل اعتقاد باشد. مورخ اول، تاريخ وي را با بسياري داستانهاي خرافي درهمآميخته، و دومي كتاب خود كوروپايديا (=تربيت كوروش) را همچون رسالهاي در فنون جنگ نوشته، و در ضمن آن خطابهاي در تربيت و فلسفه آورده است؛ گزنوفون چندين بار در نوشتة خود كوروش را با سقراط اشتباه كرده و احوال آن دو را با هم آميخته است. چون اين داستانها را كنار بگذاريم، از كوروش جز شبح فريبندهاي باقي نميماند. آنچه به يقين ميتوان گفت اين است كه كوروش زيبا و خوشاندام بوده، چه پارسيان تا آخرين روزهاي دورة هنر باستاني خويش به وي همچون نمونة زيبايي اندام مينگريستهاند؛ ديگر اينكه وي مؤسس سلسلة هخامنشي يا سلسلة «شاهان بزرگ» است، كه در نامدارترين دورة تاريخ ايران بر آن سرزمين سلطنت ميكردهاند؛ ديگر آنكه كوروش سربازان مادي و پارسي را چنان منظم ساخت كه به صورت قشون شكستناپذيري درآمد؛ بر سارديس و بابل مسلط شد؛ و فرمانروايي اقوام سامي را بر باختر آسيا چنان پايان داد كه، تا هزار سال پس از آن، ديگر نتوانستند دولت و حكومتي بسازند؛ تمام كشورهايي را كه قبل از وي در تحت تسلط آشور و بابل و ليديا و آسياي صغير بود ضميمة پارس ساخت، و از مجموع آنها يك دولت شاهنشاني و امپراطوري ايجاد كرد كه بزرگترين سازمان سياسي قبل از دولت روم قديم، و يكي از خوش ادارهترين دولتهاي همة دورههاي تاريخي به شمار ميرود.
آن اندازه كه از افسانهها برميآيد، كوروش از كشورگشاياني بوده است كه بيش از هر كشورگشاي ديگر او را دوست ميداشتهاند، و پايههاي سلطنت خود را بر بخشندگي و خوي نيكو قرار داده بود. دشمنان وي از نرمي و گذشت او آگاه بودند، و به همين جهت در جنگ با كوروش مانند كسي نبودند كه با نيروي نوميدي ميجنگد و ميداند چارهاي نيست جز اينكه بكشد يا خود كشته شود. پيش از اين- بنا به روايت هرودوت- دانستيم كه چگونه كرزوس را از سوختن درميان هيزمهاي افروخته رهانيد و بزرگش داشت و او را از رايزنان خود ساخت؛ نيز از بخشندگي و نيكي رفتار او با يهوديان سخن گفتيم. يكي از اركان سياست و حكومت وي آن بود كه، براي ملل و اقوام مختلفي كه اجزاي امپراطوري او را تشكيل ميدادند، به آزادي عقيدة ديني و عبادت معتقد بود؛ اين خود ميرساند كه بر اصل اول حكومت كردن بر مردم آگاهي داشت و ميدانست كه دين از دولت نيرومندتر است. به همين جهت است كه وي هرگز شهرها را غارت نميكرد و معابد را ويران نميساخت، بلكه نسبت به خدايان ملل مغلوب به چشم احترام مينگريست و براي نگاهداري پرستشگاهها و آرامگاههاي
خدايان، از خود، كمك مالي نيز ميكرد. حتي مردم بابل، كه در برابر او سخت ايستادگي كرده بودند، در آن هنگام كه احترام وي را نسبت به معابد و خدايان خويش ديدند، بگرمي برگرد او جمع شدند و مقدم او را پذيرفتند. هر وقت سرزميني را ميگشود كه جهانگشاي ديگري پيش از وي به آنجا نرفته بود، با كمال تقوا و ورع، قربانيهايي به خدايان محل تقديم ميكرد؛ مانند ناپلئون، همة اديان را قبول داشت و ميان آنها فرقي نميگذاشت؛ و با مرحمتي بيش از ناپلئون به تكريم همة خدايان ميپرداخت.
وي از لحاظ ديگري نيز به ناپلئون شبيه بود، چه مانند وي، قرباني بلندپروازي فراوان خويش شد. هنگامي كه از گشودن همة سرزمينهاي خاور نزديك آسوده شد، درصدد بر آمد كه ماد و پارس را از هجوم بدوياني كه در آسياي ميانه منزل داشتند خلاص كند؛ و چنان به نظر ميرسد كه در اين حملههاي خود، تاكنار نهر سيحون در شمال، و تا هندوستان درخاور پيش رفته باشد؛ در همين گيرودارها، و در آن زمان كه به منتهاي بزرگي خود رسيده بود، در جنگ با قبايل ماساگت، كه از قبايل گمنام ساكن در سواحل جنوبي درياي خزر بودند، كشته شد. كوروش نيز، مانند اسكندر، امپراطوري بزرگي را به چنگ آورد، ولي پيش از اينكه فرصت سازمان دادن به آن پيدا كند، اجل آن امپراطوري را از چنگش بيرون آورد.
نقص بزرگي كه بر خلق و خوي كوروش لكهاي باقي گذاشته آن بود كه گاهي بيحساب قساوت و بيرحمي داشته است. اين بيرحمي به پسر نيمه ديوانة وي كبوجيه به ارث رسيد، } متاسفانه نويسنده كتاب مثالي از اين قساوتها و بي رحمي ها ارائه نكرده است ! }بيآنكه از كرم و بزرگواري پدر چيزي به او رسيده باشد. وي پادشاهي خويش را با كشتن برادر1 و رقيب خويش، به نام برديا (به يوناني،: سمرديس)، آغاز كرد؛ پس از آن، به طمع رسيدن به ثروت فراوان مصر، به آن سرزمين هجوم برد و حدود امپراطوري پارس را تا رود نيل پيش برد. در اين كار كامياب شد، ولي چنانكه ظاهر است سلامت عقل خويش را بر سر اين كار گذاشت. در راه رسيدن به شهر ممفيس با دشواري فراوان روبهرو نشد، ولي قشوني كه براي تسخير واحة عمون فرستاده بود، همه، در بيابان تلف شدند؛ نيز قشوني كه براي گرفتن (كارتاژ) قرطاجه فرستاده بود دچار شكست شد؛ اين از آن جهت بود كه ناويان ناوگان پارس، كه همه از مردم فنيقيه بودند، از حمله كردن به مستعمرة فنيقي سرباز زدند. كبوجيه كه چنين ديد از جا در رفت و فرزانگي و گذشت پدر را فراموش كرد. دين همه مصريان را ريشخند كرد، و با خنجر خويش گاو مقدسي را كه مصريان ميپرستيدند (آپيس) از پاي درآورد. به اين كار نيز بس نكرد، بلكه نعشهاي موميايي شدة شاهان را از گورها بيرون كشيد و به لعنتهاي قديميي كه براي نبش كنندگان قبور شده بود هم توجهي نكرد؛ معابد را با پليدي آلود و فرمان داد
تا بتهايي را كه در آنها بود بسوزانند. گمان وي آن بود كه با چنين كارها مردم مصر از بند خرافات و اوهام رهايي خواهند يافت. چون دچار حملة بيماري شد- كه شايد آن بيماري نوبههاي صرعي بوده است- براي مصريان شكي نماند كه اين بيماري كيفري است كه خدايان به او دادهاند؛ از آن پس ديگر هيچ مصريي در راستي و درستي ديني خويش شك نداشت. كبوجيه، براي آنكه زشتيهاي حكومت مطلقه را هر چه بيشتر آشكار سازد، همان كاري را كرد كه ناپلئون بر اثر حملههاي دلدرد سخت خويش انجام ميداد؛ به اين معني كه خواهر و همسر خود ركسانه را كشت و پسر خود پركساسپس1 را به تير زد، و دوازده نفر از بزرگان پارسي را زنده به گور كرد، و به كشتن كرزوس فرمان داد و پس از آن پشيمان شد، و چون دانست كه حكم او را اجرا نكردهاند خوشحال شد، ولي كساني را كه از اجراي آن تن زده بودند كيفر داد. در آن هنگام كه به پارس باز مي گشت خبر يافت كه غاصبي بر تاج و تخت دست يافته و در همه جا مردم، با افروختن آتش انقلاب، از اين مدعي تخت و تاج حمايت ميكنند. از اين لحظه نام كبوجيه در تاريخ پنهان ميشود؛ بنا به بعضي از روايات، چون اين خبر به وي رسيد، خودكشي كرد. آن غاصب مدعي بود كه همان برديا برادر شاه است كه با معجزهاي از خشم برادرش كبوجيه و كشته شدن رهايي يافته است. ولي حقيقت امر اين است كه وي يكي از روحانيان متعصب و از پيروان دين مجوسي قديم بود كه ميخواستند آيين زردشتي را، كه دين رسمي دربار پارس بود، از ميان بردارند. پس از آن، شورش ديگري در سرزمين پارس برپا شد كه در نتيجه آن مرد غاصب از تخت سلطنت فرو كشيده شد؛ كساني كه در اين شورش دست داشتند هفت نفر از بزرگان كشور بودند؛ پس از آن از ميان خود يكي را، به نام داريوش پسر هيشتاسپ، به سلطنت برگزيدند؛ پادشاهي بزرگترين شاهنشاهان پارس با همين خونريزي آغاز شد.
در كشورهاي خاور زمين، پيوسته وراثت تاج و تخت با فتنه و آشوب در كاخ سلطنتي همراه بود، چه هر يك از بازماندگان شاه درگذشته در آن ميكوشيد كه خود زمام سلطنت را به دست گيرد؛ در عين حال، در مستعمرهها نيز انقلاباتي رخ ميداد، زيرا كه مردم اين نواحي فرصت اختلافات داخلي را غنيمت ميشمردند و درصدد بازيافتن آزادي از دست رفتة خود برميآمدند. غصب شدن تاج و تخت سلطنت، و كشته شدن بردياي غاصب، دو فرصت گرانبهايي بود كه ولايتهاي تابع شاهنشاهي پارس در برابر خود داشتند؛ به همين جهت فرمانداران مصر و ليديا طغيان كردند، و در آن واحد شوش و بابل و ماد و آشور و ارمنيه و سرزمين سكاها و
بسياري از ولايات ديگر سر به شورش برداشتند. ولي داريوش همه را به جاي خود نشانيد و در اين كار منتهاي شدت و قساوت را به كار برد. از جمله، چون پس از محاصرة طولاني بر شهر بابل دست يافت، فرمان داد كه سه هزار نفر از بزرگان آن را به دار بياويزند، تا ماية عبرت و فرمانبرداري ديگران شود؛ داريوش با يك سلسله جنگهاي سريع توانست ولاياتي را كه شورش كرده بودند، يكي پس از ديگري، آرام كند. چون دريافت كه اين شاهنشاهي وسيع هر وقت دچار بحراني شود بزودي از هم پاشيده خواهد شد، زره جنگ را از تن بيرون كرد، و به صورت يكي از مدبرترين و فرزانهترين فرمانروايان تاريخ درآمد و سازمان اداري كشور را به صورتي درآورد كه تا سقوط امپراطوري روم پيوسته به عنوان نمونة عالي از آن پيروي ميكردند. با نظم و ساماني كه داريوش مقرر داشته بود، آسياي باختري به چنان نعمت و آرامش خاطري رسيد كه تا آن زمان، در اين ناحية پرآشوب، كسي چنان آسايشي را به خاطر نداشت.
آرزويش آن بود كه پس از آن با صلح و صفا بر آنچه در اختيار دارد فرمان براند، ولي سنت و مقدر چنان است كه در امپراطوريها هرگز آتش جنگ مدت درازي فرو ننشيند؛ دليل اين مطلب آن است كه بلاد تسخير شده بايد مكرر در مكرر از نو مسخر شود، و پيروزمندان، در ملت خود، هنر جنگيدن و در اردو و ميدان جنگ به سر بردن را زنده نگاه دارند؛ چه در هر آن ممكن است زمانه نقشي تازه برآرد و امپراطوري تازهاي در برابر امپراطوري موجود قيام كند. در چنين اوضاع و احوال، اگر جنگي خود به خود پيش نيايد، ناچار بايد آن را بيافرينند؛ به همين جهت بر نسلهاي متوالي واجب است كه بر دشواريهاي جنگ و خونريزي خو كنند، و از راه تمرين و تجربه دريابند كه چگونه از كفدادن جان و مال در راه نگاهداري ميهن را آسان شمارند.
شايد تا حدي همين دليل بود كه داريوش را بر آن داشت كه از تنگة بوسفور و رود دانوب بگذرد، در جنوب روسيه تا رود ولگا پيش براند و به تأديب سكاهايي كه پيوسته در اطراف شاهنشاهي وي تاخت و تاز ميكردند بپردازد؛ يا اينكه بار ديگر از افغانستان و دهها سلسله جبال عبور كند و به درة رود سند برسد و صحنههاي پهناوري را، با جمعيت فراوان و مال بيشمار، برشاهنشاهي خويش بيفزايد. ولي، براي حملة وي به يونان، بايد در جستجوي دليلي قويتر از اين باشيم. هرودوت ميخواهد به ما بقبولاند كه علت حمله و اقدام به اين كار بدون نتيجه و زيانبخش وي آن بود كه يكي از زنان او به نام آتوسا در بستر او را فريفت و به اين كار واداشت؛ ولي بهتر آن است كه چنان باور داشته باشيم كه، شاهنشاه پارس از آن نگران بود كه ممكن است، از ميان كشور- شهرهاي يونان و مستعمرات آن، يك امپراطوري فراهم شود، يا ميان آنها پيماني بسته شود و تسلط پارس را بر باختر آسيا در خطر اندازد. در آن هنگام كه ايالت يونيا سر به شورش برداشت، و از اسپارت و آتن به آن كمك رسيد، داريوش، با آنكه به جنگ خرسندي
نداشت، ناچار دست به كار جنگ شد. همه داستان گذشتن وي از درياي يونان (اژه)، و شكست خوردن قشون او در جلگة ماراتون، و بازگشت نوميدانة وي به پارس را ميدانند. چون بار ديگر خود را آمادة حملة به يونان كرد و خواست ضربة ديگري به آن وارد كند، ناگهان دچار بيماري شد و ناتوان گشت و ديده از اين جهان فرو بست.
بر گرفته از كتاب تاريخ تمدن ويلدورانت جلد اول