تقديم  به  روان پاك  همسر  نازنينم    افسانه www.shariaty.com              

Connect me      English page

نجوم

    ا دبيات    

    تاريخ  

   فلسفه

پزشكي         

درباره من    /     تماس با من  /   نظر شما

روان شناسي  

   رايانه     

علوم و فناوري  

گوناگون   

كتابخانه

  نوشته ها   /  كارهاي تصويري   /  كارهاي صوتي    /   عكس    مجموعه هاي انتخابي      پشتيباني

داستانهاي كوتاه 

   سخنان كوتاه

عكس

        فيلم  ( ويدئو )

 فيلمهاي مستند علمي

 

 آداب و اخلاق پارسيان

قساوت و بزرگواري- قانون پاكيزگي- گناهان جسماني- دوشيزگان و مردان عزب- ازدواج- زنان- كودكان- نظر پارسيان در تعليم و تربيت

آنچه ماية شگفتي مي‌شود اين است كه مردم ماد و پارس، با وجود آن ديني كه داشتند، تا چه حد بيرحم بودند. بزرگترين شاه ايشان، داريوش اول، در كتيبة بيستون چنين مي‌گويد: «فرورتيش دستگير شد و او را نزد من آوردند. گوشها و بيني و زبان او را بريدم و چشمهاي او را درآوردم. او را در دربار من به غل و زنجير كردند تا همة مردم او را ببينند. بعد او را به اكباتان بردم و به دار آويختم… و اهورمزدا ياري خود را به من عطا كرد. به ارادة اهورمزدا قشون من بر قشوني كه از من برگشته بود پيروز شد و چيترتخم را گرفته نزد من آوردند. من گوشتها و بيني او را بريدم و چشمهاي او را بركندم. او را در دربار من در غل و زنجير داشتند، و تمام مردم او را ديدند. بعد به امر من در اربل او را مصلوب كردند.» داستانهايي كه پلوتارك، در سرگذشت اردشير دوم و حوادث اعدامي كه به فرمان وي صورت گرفته، نقل مي‌كند، نمونه‌هاي خونيني از اخلاق شاهان پارس را در دورة اخير آنان نشان مي‌دهد. بر كساني كه خيانت مي‌ورزيدند هيچ گونه رحمت و شفقتي روا نمي‌داشتند: اين گونه اشخاص، و پيشوايان ايشان را به دار مي‌آويختند. پيروانشان را چون بنده مي‌فروختند و شهرهاشان را چپاول مي‌كردند و پسرانشان را اخته مي‌ساختند، و دخترانشان را به اسيري مي‌بردند و مي‌فروختند. ولي عدالت و حق مقتضي آن نيست كه، در بارة يك ملت، تنها از اعمال و رفتار شاهان آن قضاوت شود؛ فضيلت چيزي نيست كه مانند اخبار تاريخي روايت شود، و نيكان و پاكان، مانند ملتهاي خوشبخت، تاريخي ندارند. حتي شاهان نيز، در پاره‌اي از

موارد، از خود اخلاق نيك نشان مي‌دادند، و چنان بود كه ميان يونانيان پيمانشكن به درستي عهد معروف بودند. چون پيماني مي‌بستند به آن استوار مي‌ماندند، و به اين مي‌باليدند كه هرگز وعده‌اي را كه داده‌اند خلف نمي‌كنند. آنچه از تاريخ پارسيها با ستايش و تحسين بايد ذكر شود اين است كه بندرت اتفاق مي‌افتاد كه فرد پارسي براي جنگ با پارسيها به مزدوري گرفته شود؛ در صورتي كه هر كس مي‌توانست يونانيان را براي جنگ با خودشان اجير كند.1

برخلاف آنچه از خواندن تاريخ آميخته به خون و آهن اين قوم به نظر مي‌رسد، بايد گفت كه اخلاق و رفتارشان اين اندازه سختي وخشونت نداشته است. پارسيها در سخن گفتن صريح و در دوستي استوار ومهمان‌نواز و بخشنده بودند، و بر رعايت آداب معاشرت، تقريباً به اندازة مردم چين، مواظبت داشتند. چون دو نفر، كه از حيث رتبه با يكديگر برابر بودند، به هم مي‌رسيدند، يكديگر را مي‌بوسيدند؛ و اگر كسي به شخصي بلندمرتبه‌تر از خود برمي‌خورد، پشت دو تا مي‌كرد و به او احترام مي‌گذاشت. در مقابل اشخاص كوچكتر گونة خود را براي بوسيدن پيش مي‌آوردند؛ براي مردم متعارفي، تواضع مختصري كافي بود. چيز خوردن در كنار راه را سخت ناپسند داشتند؛ بيني گرفتن وآب دهن انداختن درمقابل ديگران را بد مي‌دانستند. تا زمان خشيارشا، درخوردن و نوشيدن سادگي فراوان داشتند، و جز يك بار در روز خوراك نمي‌خوردند و جز آب خالص چيز ديگري نمي‌نوشيدند. پاكيزگي را، پس از زندگي، بزرگترين نعمت مي‌دانستند، و چنان مي‌پنداشتند كه كار نيكو چون از دست ناپاك سرزند ارزشي ندارد؛ «چه انسان، اگر در برانداختن فساد [ ميكروب‌ها؟] قيام نكند، فرشتگان در جسم او منزل نخواهند كرد.» كساني را كه سبب پراكنده شدن بيماريهاي واگيردار مي‌شدند سخت كيفر مي‌دادند. در جشنها، همة مردم با لباسهاي پاك سفيدي حاضر مي‌شدند. در شريعت او، مانند دو شريعت برهمايي و موسوي، آداب و رسوم تطهير و جلوگيري از پليدي بسيار بود. در كتاب مقدس زردشت، فصلهاي مطولي است كه همه از قواعد مخصوص پاكي جسم و جان بحث مي‌كند. در آن كتاب آمده است كه چيدن ناخن و مو، و نفس كشيدن از دهان، همه، پليدي است، و ايراني فرزانه بايد از آنها پرهيز كند، مگر اينكه قبلا آنها را پاك كرده باشند.

كيفر گناهان جسماني در شريعت زردشت، مانند شريعت يهودي، بسيار سخت بود. استمناي با دست را با شلاق زدن مجازات مي‌كردند؛ كيفر لواط و زنا آن بود كه زن يا مردي را كه مرتكب چنين گونه اعمال مي‌شدند «بكشند، زيرا از مار خزنده و گرگ زوزه‌كش بيشتر مستحق كشتن هستند.» از آنچه هم اكنون از نوشته‌هاي هرودوت نقل مي‌كنيم معلوم مي‌شود كه، بنابر معهود، ميان گفتار و كردار تفاوت بوده است؛ گفتة هرودوت چنين است: «پارسيان ربودن زنان را، به وسيلة زور و قدرت، كار ناپاكان و بدان مي‌دانند؛ ولي در فكر انتقام برآمدن، پس از ربوده شدن زني، كار احمقان است؛ و آنان را از ياد بردن كار فرزانگان؛ چه واضح است كه اگر خود زنان به اين كار مايل نباشند، هرگز كسي نمي‌تواند آنان را بربايد». و در جاي ديگر مي‌گويد: «پارسيان امرد بازي را از يونانيان آموخته‌اند»؛ اگر چه نمي‌شود به آنچه اين خبرنگار عجيب آورده

اعتماد كرد، از سرزنشهاي سختي كه «اوستا» دربارة عمل لواط مي‌كند، تا حدي گفتة هرودوت تأييد مي‌شود: «اوستا» در چند جا تكرار مي‌كند كه اين گناه زشت قابل آمرزش نيست و «هيچ چيز آن را پاك نمي‌كند.»

البته شريعت زردشت چنان نبود كه بي‌شوهر ماندن دوشيزگان وزن نگرفتن پسران عزب را تشويق كند، ولي تعدد زوجات و اختيار كردن همخوابگان و كنيزكان مجاز شمرده مي‌شد؛ و اين از آن جهت بود كه در يك اجتماع، كه اساس آن بر سپاهيگري و نيروي نظامي قرار دارد، احتياج به آن هست كه هر چه ممكن است تعداد فرزندان زيادتر شود. «اوستا» در اين باره چنين مي‌گويد: «مردي كه زن دارد بر آن كه چنين نيست فضيلت دارد، و مردي كه خانواده‌اي را سرپرستي مي‌كند بر آن كه خانواده ندارد فضيلت دارد، و مردي كه پسران فراوان دارد بر آن كه چنين نيست فضيلت دارد، و ثروتمند برتر از مردي است كه ثروت ندارد؛» اينها همه مقياسهايي است كه مقام اجتماعي متعارف ميان ملتهاي مختلف را تعيين مي‌كند. خانواده در نظر آنان مقدسترين سازمان اجتماع به شمار مي‌رفت. زردشت از اهورا پرسيده بود كه:‌اي مقدس دادار گيتي جسماني، آيا دوم خوشترين جاي زمين كجاست؟ پس اهورمزدا گفت: … هر آينه جايي كه مرد مقدس خانه‌اي بسازد كه داراي آتش و گاو و گوسفند و زن و فرزند و اهل بسيار باشد. پس از آن، گاو و گوسفند بسيار و آرد بسيار علف بسيار و سگ بسيار و زنان بسيار و بچه‌هاي بسيار و آتش بسيار و اسباب زندگي خوب بسيار باشد.» حيوان، و مخصوصاً سگ، جزء لايتجزاي خانواده به شمار مي‌رفت؛ ‌همان گونه كه در قسمت آخر ده فرمان موسي نيز چنين بود. اگر جانوري آبستن بود و جايي نداشت، بر نزديكترين خانه واجب بود كه از آن پرستاري كند. اگر كسي خوراك فاسد يا بسيار داغ به سگي مي‌خورانيد، به او كيفر سخت مي‌دادند؛ هر كس «ماده سگي را، كه سه سگ با او نزديكي كرده بود، مي‌زد» با هزار و چهارصد تازيانه مجازات مي‌شد. گاو نر را، به واسطة قوة بارور كردن فراواني كه داشت، احترام مي‌كردند، و براي ماده گاو دعاها و قربانيهاي خاص داشتند.

چو ن فرزندان به سن رشد مي‌رسيدند، پدرانشان اسباب كار زناشويي ايشان را فراهم مي‌ساختند. دامنة انتخاب همسر وسيع بود، زيرا چنانكه روايت شده ازدواج ميان خواهر و برادر، پدر و دختر، و مادر و پسر معمول بوده است. كنيزك و همخوابه گرفتن عنوان تجملي داشت كه تنها مخصوص ثروتمندان بود. اعيان و اشراف، چون براي جنگ به راه مي‌افتادند، پيوسته دسته‌اي از اين همخوابگان با خود همراه مي‌بردند. شمارة كنيزكان حرم شاهي را، در دوره‌هاي متأخر شاهنشاهي، ميان 329 و 360 گفته‌اند، چه در آن زمان عادت بر اين جاري شده بود كه، جز در مورد زنان بسيار زيبا، هيچ زني از زنان حرم دوبار همخوابة شاهنشاه نمي‌شد.

در زمان زردشت پيغمبر، زنان، همان گونه كه عادت پيشينيان بود، منزلتي عالي داشتند: با كمال آزادي، و با روي گشاده، در ميان مردم آمد و شد مي‌كردند؛ صاحب ملك و زمين مي‌شدند و در آن تصرفات مالكانه داشتند و مي‌توانستند، مانند اغلب زنان روزگار حاضر، به نام شوهر، يا به وكالت از طرف وي، به كارهاي مربوط به او رسيدگي كنند. پس از داريوش، مقام زن، مخصوصاً در ميان طبقة ثروتمندان، تنزل پيدا كرد. زنان فقير، چون براي كار كردن ناچار از آمد و شد در ميان مردم بودند، آزادي خود را حفظ كردند، ولي، در مورد زنان ديگر، گوشه نشيني زمان حيض، كه برايشان واجب بود، رفته رفته ادامه پيدا كرد و سراسر زندگي اجتماعي ايشان را فرا گرفت، و اين

امر، خود، مبناي «پرده‌پوشي» در ميان مسلمانان به شمار مي‌رود. زنان طبقات بالاي اجتماع جرئت آن نداشتند كه، جز درتخت روان روپوشدار، از خانه بيرون بيايند؛ هرگز به آنان اجازه داده نمي‌شد كه آشكارا بامردان آميزش كنند؛ زنان شوهردار حق نداشتند هيچ مردي را، ولو پدر يا برادرشان باشد، ببينند. در نقشهايي كه از ايران باستان برجاي مانده، هيچ صورت زن ديده نمي‌شود و نامي از ايشان به نظر نمي‌رسد. كنيزكان آزادي بيشتري داشتند، چه لازم بود از مهمانان خواجة خود پذيرايي كنند. زنان حرم شاهي، حتي در دوره‌هاي اخير نيز، در دربار تسلط فراوان داشتند و، در كنگاش كردن، با خواجه‌سرايان، و در طرحريزي وسايل شكنجه، با شاهان رقابت مي‌كردند.1

فرزند داشتن نيز، مانند ازدواج، از موجبات بزرگي و آبرومندي بود. پسران براي پدران خود سود اقتصادي داشتند و در جنگها به كار شاهنشاه مي‌خوردند؛ ولي دختران طرف توجه نبودند، چه به خانه‌اي، جز خانوادة خود، مي‌رفتند و كساني، جز پدرانشان، از ايشان بهره‌مند مي‌شدند. از گفته‌هاي ايرانيان قديم در اين باره يكي اين است كه: «پدران از خدا مسئلت نمي‌كنند كه دختري به ايشان روزي كند، و فرشتگاه دختران را از نعمتهايي كه خدا به آدمي بخشيده به شمار نمي‌آورند.» شاهنشاهي هر سال براي پدراني كه پسران متعدد داشتند هدايايي مي‌فرستاد- تو گويي بهاي خون آن فرزندان را از پيش مي‌پرداخت. زنان شوهردار يا دوشيزگاني را كه از راه زنا باردار مي‌شدند و در صدد سقط‌جنين بر نمي‌آمدند، ممكن بود ببخشند؛ چه، بچه‌انداختن در نظر ايشان بدترين گناه بود و مجازات اعدام داشت. در يكي از تفسيرهاي زردشتي قديم، به نام «بندهشن»، وسايل جلوگيري از باردار شدن ذكر شده، ولي مردم را از توسل به آنها برحذر داشته است؛ از جمله مطالبي كه در آن كتاب آمده يكي اين است: «دربارة امر توالد و تناسل در كتاب مقدس چنين آمده است كه چون زن از حيض پاك شود، تا ده شبانروز آمادة آن است كه، چون با مردي نزديكي كند، باردار شود.»

فرزندان تا سن پنج‌سالگي به اختيار مادر، و از پنج تا هفت سالگي تحت سرپرستي پدر بودند، و در اين سن به مدرسه داخل مي‌شدند. تعليم و تربيت غالباً منحصر به فرزندان اعيان و ثروتمندان بود. و اين كار معمولا به وسيلة كاهنان صورت مي‌گرفت. يكي از اصول رايج آن بود كه محل مدرسه نزديك بازار نباشد، تا دروغ و دشنام و تزويري كه در آنجا رايج است مايه تباهي حال كودكان نشود. كتابهاي درسي، «اوستا» و شرحهاي آن بود؛ مواد درسي شامل مسائل ديني و طب و حقوق مي‌شد؛ ‌درس را از راه سپردن به حافظه فرا مي‌گرفتند، و بندهاي طويل را از بر مي‌كردند و مكرر مي‌خواندند. پسران طبقات پايين اجتماع دردسر درس خواندن نداشتند و تنها سه چيز

را مي‌آموختند: اسب‌سواري، تيراندازي، و راستگويي. تعليمات عالي تا سن بيست يا بيست و چهار سالگي ادامه مي‌يافت، و به بعضي از فرزندان اشراف تعليمات مخصوصي مي‌دادند كه براي فرمانداري استانها و تصدي مشاغل دولتي مهيا شوند؛ ولي آنچه براي همه مشترك بود فرا گرفتن فنون جنگ بود. زندگي دانشجويان در مدارس عالي بسيار دشوار بود، شاگردان صبح زود بيدار مي‌شدند، مسافت زيادي را مي‌دويدند، بر اسبان سركش سوار مي‌شدند و بسرعت مي‌تاختنند؛‌ديگر از كارهاي اين مدارس شناوري، شكار جانوران، دنبال كردن دزدان، كشاورزي و درختكاري، و طي كردن مسافتهاي درازي در گرماي شديد تابستان يا سرماي جانگزاي زمستان بود؛ آنان را چنان پرورش مي‌دادند كه بتوانند تغييرات و سختيهاي اقليم را نيكو تحمل كنند و با خوراك خشن ساده بسازند و، بي‌آنكه سلاح و لباسشان تر شود، از رودخانه‌ها بگذرند. اين گونه تعليمات بوده است كه، در لحظاتي كه فردريش نيچه مي‌توانست تنوع و درخشندگي فرهنگ و تمدن يونان قديم را فراموش كند، اسباب سرور خاطر او را فراهم مي‌آورد.1

 

بر گرفته از كتاب تاريخ تمدن     ويلدورانت   جلد اول

 

باز گشت به صفحه اول