|
تقديم به روان پاك همسر نازنينم |
|||||||
|
نوشته ها / كارهاي تصويري / كارهاي صوتي / عكس مجموعه هاي انتخابي پشتيباني |
فيلم ( ويدئو ) |
||||||
تاريخ ژاپن درام ناتمامي است كه سه پردة آن اجرا شده است. اگر از قرون ابتدايي يا افسانهاي چشم پوشيم، پردة اول اين درام دورة بودايي ژاپن است(522- 1603): ژاپن ناگهان به وسيلة چين و كره به تمدن ميگرايد، و در پرتو دين، تلطيف ميشود و شاهكارهاي تاريخي ادب و هنر خود را ميآفريند. پردة دوم، دورة ملوكالطوايفي و آرامش ژاپن است (1603-1868)، عصر حكومت شوگونهاي خاندان توكوگاوا است: ژاپن خود را از همسايگان دور ميگيرد، نظري به خاك بيگانه و بازرگاني خارجي ندارد، به كشتكاري خرسند است و قرين هنر و فلسفه. پردة سوم درام، دورة جديد ژاپن است كه در 1853 با ورود ناوگان ايالات متحد امريكا آغاز ميشود: عوامل داخلي و خارجي، آن را به تجارت و صنعت و جستجوي مواد و بازارهاي خارجي وا ميدارند. پس، به منظور گسترش خاك خود، به جنگ ميرود، گرايشها و شيوههاي امپرياليستي غرب را تقليد ميكند، و تفوق نژاد سفيد و صلح جهاني را مورد تهديد قرارميدهد. به حكم سوابق تاريخي، پردة آتي چيزي جز جنگ نخواهد بود.
ژاپنيان با دقت به بررسي تمدن ما پرداختهاند تا مزاياي آن را جذب كنند و تمدني برتر از آن فراهم آورند. شايسته است كه ما نيز از سر خردمندي با همان صبر و دقتي كه ژاپنيان در مطالعة تمدن ما از خود نشان دادهاند تمدن آنان را مطالعه كنيم، تا هنگام فراآمدن بحراني كه پايانش جنگ يا تفاهم است، قادر به ايجاد تفاهم باشيم.
I – فرزندان خدايان
چگونه ژاپن به وجود آمد؟ – تأثير زلزله
چنانكه از كهنسالترين تاريخ ژاپن برميآيد، در آغاز تنها خدايان وجود داشتند. نرين و مادين بودند، به دنيا ميآمدند، و شكار مرگ ميشدند. سرانجام، خدايان سالخورد به
برادر و خواهري خدازاد، به نام ايزاناگي و ايزانامي، فرمان دادند كه ژاپن را بيافرينند. پس، آنان بر پل شناور آسمان ايستادند، نيزهاي جواهرنشان در اقيانوس فرو بردند و بركشيدند. قطراتي كه از نيزه فرو چكيد، به صورت «جزاير مقدس» درآمد. سپس، خدايان از نظارة غوكبچگان به راز تناسل پي بردند، و بر اثر آن ايزاناگي و ايزانامي درآميختند و نژاد ژاپني را زادند. از چشم چپ ايزاناگي، اماتراسو، الاهة خورشيد، زاده شد، و از نوادة آماتراسو، كه نينيجي نام داشت، سلسلة ناگسستة سلاطين داي نيپون يا ژاپن پديد آمد. از آن روزگاران تا كنون تنها يك دودمان شاهي بر ژاپن فرمانروايي كرده است.1
از نيزة جواهرنشان، 4223 قطره فروچكيد، زيرا مجمعالجزاير ژاپن مركب از 4223 جزيره است.2 از ميان اينها، ششصد جزيره قابل سكونت است، ولي فقط پنج جزيره وسعت كافي دارد. بزرگتر آنها، هوندو، يا هونشو، 1818 كيلومتر طول و 117 كيلومتر عرض دارد، و مساحت آن، كه به 205000كيلومتر مربع ميرسد، نيمي از مساحت مجمعالجزاير را تشكيل ميدهد. وضع اين جزاير، و همچنين تاريخ اخير آنان، به اوضاع انگليس ميماند: دريا ژاپنيان را از حملههاي خارجي محافظت كرده است، زندگي در امتداد سواحلي به طول 22000 كيلومتر قومي دريانورد به بار آورده است، و ضرورتهاي جغرافيايي و تجارتي، آنان را بر درياها مسلط گردانيده است. بادهاي گرم و جريانهاي جنوبي با هواي سرد قلهها آميخته و ژاپن را، مانند انگليس، از آب و هوايي پر ابر و بارانآور و رودهايي كوتاه و پرشتاب برخوردار ساخته، و صاحب رستنيها و مناظر گوناگون كرده است. صرفنظر از شهرها و برزنهاي مخروبة آنها، سرزمين ژاپن در موسم باز شدن شكوفه ها به بهشت عدن ماننده است، و كوهها، به جاي سنگ و خاك، از گلها و گياههاي دل انگيز پوشيده شدهاند، چنانكه كوه فوجي نمونة جمال و انتظام هنري است.3
ترديدي نيست كه زلزله، و نه قطرات نيزة خدايان، جزاير ژاپن را به وجود آورده است. شايد، غير از امريكاي جنوبي، هيچ سرزميني دستخوش چنين زلزلههاي موحشي نشده
باشد. در سال 559، زمين لرزيد و روستاها را به كام كشيد، ستارههاي دنبالهدار درخشيدن گرفتند و شهابها فروافتادند، و راهها در دل تيرماه از برف پوشيده شدند. سپس خشكسالي و قحطي پديد آمد، و هزاران هزار ژاپني به هلاكت رسيدند. در 1703، زلزله، تنها در توكيو، 32000 تن را به قتل رسانيد. در 1885، بار ديگر پايتخت بر اثر زمينلرزه ويران شد و هزاران تن در شكافهاي زمين فرو رفتند و شمار مردگان به حدي رسيد كه اجساد را در گاريها توده ميكردند و گروه گروه به خاك ميسپردند. در 1923، زلزله و طغيان آب و آتش در كيوتو 100,000، و در يوكوهاما و اطراف آن 37000 انسان را كشت، و شهر كاماكورا، كه به بودا- پارساي هندي- مهر فروان داشت، تقريباً سراسر نابود شد، و فقط مجسمة عظيمي از بودا، كه در آنجا نصب بود، با اندكي شكستگي، در ميان ويرانهها باقي ماند و گويي به زبان حال، اين درس بزرگ تاريخ را ابلاغ كرد كه خدايان ميتوانند، با داشتن زبانهاي بسيار، خاموش بمانند! البته اينهمه شقاوت در سرزميني كه خدايان خود خالق و حاكم بيواسطة آن بودند، مردم را مبهوت ساخت. با اين وصف، ژاپنيان بدبختيهاي بزرگ خود را معلول جنبش ماهي عظيمي كه در زيرزمين خفته است و گاهي چرتش پاره ميشود و تكاني به خود ميدهد، دانستهاند و ظاهراً هيچگاه به فكر ترك زادگاه پرخطر خود نيفتادهاند. حتي، روزي پس از آخرين زلزلة بزرگ، كودكان گچهاي فرو ريخته را به جاي مداد در دست گرفتند و آجرهاي برهمافتادة خانههاي خود را لوح انگاشتند و به نوشتن درسهاي خود پرداختند! اين ملت تازيانة حوادث را با شكيبايي تحمل كرده و، براثر تيرهروزيهاي مكرر، پشتكاري يأسناپذير و شهامتي خوفآور يافته است.
II - ژاپن قديم
اختلاط نژادي- تمدن ابتدايي- دين – آيين شينتو- آيين بودايي- منشأ هنرها- اصلاح بزرگ
اصل ژاپنيان، همانند منشأ اقوام ديگر، مورد اختلاف است. در اين باره نظريههاي گوناگون آوردهاند. سه عنصر در نژاد ژاپني راه دارند: عنصر سفيد ابتدايي، كه در عصر نوسنگي، با هجرت قوم آينو از اطراف رودآمور، به ژاپن راه يافت؛ عنصر زرد يا مغولي، كه در حدود قرن هفتم قم از كره يا از طريق كره داخل ژاپن شد؛ و عنصر قهوهاي- سياه، كه از شبهجزيرة مالايا و اندونزي برخاست و از جزاير جنوبي به ژاپن رسيد. در اين كشور، همانند كشورهاي ديگر، صدها سال گذشت تا، از اختلاط نژادها، قوم يگانهاي كه داراي زباني خاص و تمدني جديد بود، ظهور كرد. اما اين اختلاط هيچگاه به پايان نرسيد، چنانكه هنوز اشراف بلندبالا و لاغر پيكر و درازسر از تودة كوتاه قد و درشت جثه و پهن سرمتمايزند.
در سالنامههاي قرن چهارم چين آمده است كه ژاپنيان «مردمي پستقامتند و نه گاو دارند و نه جانوران وحشي. هر مردي، به فراخور پايگاه اجتماعي خود، نقشهاي معيني بر چهرة خود خالكوبي ميكند، جامههايي يك تكه بر تن ميپوشاند، نيزهها و كمانها و تيرهايي با ناوكهايي از آهن يا سنگ به كار ميبرد، كفش نميپوشد، پايبند نظم و قانون است، چند همسري را خوش دارد، نوشابههاي پرمايه ميآشامد، دراز عمر است. … زنان رنگ سرخ بر پيكر خود ميمالند.» به گواهي سالنامه، در ژاپن، به هنگام شروع تمدن، «دزدي وجود ندارد، و ستيزه اندك است.» لافكاديو هرن ژاپن اين دوره را بهشتي ميشمارد كه هنوز به لوث استثمار يافقر آلوده نشده است، و فنولوسا كشاورزان اين دوره را مردان مستقلي ميداند كه در عين حال سرباز نيز هستند. در سدة سوم ميلادي، صنايع دستي از كره به ژاپن رسيد، و بزودي اصناف پديد آمدند. گذشته از پيشهوران آزاد، طبقة بردگان، كه از اسيران جنگي و زندانيان تشكيل ميشد، نيز وجود داشت. سازمان اجتماعي از جهاتي براساس ملوكالطوايفي، و از جهاتي موافق نظام ايلي بود. جمعي از كشاورزان، رعاياي اشراف زميندار به شمار ميرفتند، و زندگي هر طايفه به دست رئيسي رتق و فتق مييافت. حكومت، ابتدايي و سست و ضعيف بود.
جانگرايي و توتمپرستي و نياپرستي و پرستش دستگاه جنسي نيازهاي ديني ژاپنيان نخستين را بر ميآورد. اينان عقيده داشتند كه ارواح در همه جا هستند- در سيارات و ثوابت آسماني، درگياهها و حشرات مزارع، و در درختان و حيوانات و مردم. به نظر آنان، خدايان بيشمار برفراز خانهها و ساكنان آنها شناور بودند و در شعله و پرتو چراغها رقص ميكردند. باسوزاندن استخوان گوزن يا كاسة سنگپشت، و مطالعة خطوطي كه بر آنها ظاهر ميشد، به غيبگويي ميپرداختند و، به قول مورخان چيني، به اين وسيله «به سعد و نحس پيميبردند و زمان مناسب براي سير و سفر را ميشناختند.» از مردگان ميترسيدند و به پرستش آنان مبادرت ميكردند. معتقد بودند كه در جهان بسا شقاوتها از ارادة اموات ميزايند. از اين سبب، براي رام كردن آنان اشياي گرانبها در قبور مينهادند- مثلا در گور مردان شمشير، و در گور زنان آيينه ميگذاشتند. همچنين، هر روز در برابر الواح نياكان دعا ميخواندند. براي بازداشتن باران زيانبخش يا دوام عمارت يا ديوار، به قرباني كردن انسان دست ميزدند، و گاهي كه بزرگي درميگذشت، ملازمانش را نيز با او به خاك ميسپردند تا در سفر آخرت هم ملازم و مدافع او باشند.
شينتو- قديمترين دين ژاپن كه هنوز هم زنده است- از نياپرستي سرچشمه گرفت. «شينتو» يا «طريق خدايان» سه صورت داشت: پرستش اجداد خانواده، پرستش نياكان عشيره، و پرستش سلاطين و خدايان قوم. پادشاه يا نمايندگان او هر ساله هفت بار از نياي آسماني دودمان شاهي ياد ميكردند و در مواردي كه كشور به عمل مقدسي، مانند تصرف شانتونگ (1914)، ميپرداخت، به نام او دعا ميخواندند. دين شينتو مشتمل بر اعتقادات و مراسم پيچيده و قوانين اخلاقي و كاهنان مخصوص نبود و با تلقين اصل خلود و وعدة بهشت سرمدي، دلها را تسلا نميداد. فقط مؤمنان را
موظف ميگردانيد كه گاهگاه به زيارت جاهاي متبرك بشتابند و، با زهد و تقوا، به گذشته و نياكان و پادشاه حرمت گذارند. اين دين، چون از مؤمنان توقعات بسيار نداشت و نويدهاي بزرگ نميداد، چندگاهي منسوخ شد.
آيين بودا پانصد سال پس از ورود خود به چين، در سال 522، به جزاير ژاپن راه يافت و، چون با دو عامل- نيازهاي ديني مردم و نيازهاي سياسي دولت ژاپن- موافق مينمود، رواج گرفت. پوشيده نيست كه دين اصيل بودا، كه آييني لاادري و بدبين و بيآلايش و فناانديش بود، به هيچ روي به ژاپنيان نرسيد، بلكه صورت بعدي آن، كه همانا مذهب «مهايانه» است، به ژاپنيان عرضه شد. اين مذهب بر محور خداياني رئوف مانند آميدا بودا و كوانون ميگشت، تشريفاتي بهجتآور داشت، دم از خلود روح ميزد، و مدعي بود كه، در جهان، كثيري بودي ستوه يا بوداي بالقوه وجود دارند و به انسانها ياري ميرسانند. از اين رو، با ظرافت، فضايلي چون قناعت و مسالمتطلبي و انقياد را، كه عوامل مناسبي براي تسليم جامعه به حكومتند، به مردم ستم كشيده تلقين ميكرد و آنان را به تحمل زندگاني نارواي خود برميانگيخت. به بيان ديگر مذهب مهايانه نثر خشن زندگي مشقتبار روزانه را، با شعر لطيف دعا و افسانه و مراسم رنگارنگ ديني، لطافت ميبخشيد و ژاپنيان را به وحدت فكري- كه، در نظر كشورداران، ماية نظم اجتماعي و ركن قدرت ملي است- ميكشانيد.
معلوم نيست كه سياست يا تقوا- كدام يك دين بودايي را در ژاپن رواج داد. در سال 586 ميلادي، كه امپراطور يومي درگذشت، دو خاندان، كه هر دو از لحاظ سياسي به دين جديد عنايت ميورزيدند، برسرجانشيني او مسلحانه به رقابت پرداختند. سرانجام شاهزادة مقتدر، شوتوكوتايشي، كه، بنابر شايعات، به هنگام زادن نشاني قدسي در دست داشت، ملكه سويكو را بر تخت نشانيد و خود مدت بيست و نه سال (592- 621) به عنوان نايبالسلطنه بر ژاپن سلطه ورزيد. وي به تقويت آيين بودا همت گمارد؛ مبالغي هنگفت به معابد بودايي كمك كرد؛ به ياري دين پيشگان بودايي برخاست؛ به اخلاق بودايي جنبة رسمي داد؛ و بر روي هم راهي را كه امپراطور آشوكه در هند رفته بود، پيمود. هم او حمايت هنرها و علوم را برعهده گرفت، هنرمندان و صنعتگران را از كره و چين به ژاپن خواند، تاريخ نوشت، به نقاشي پرداخت، و برساختمان معابد هورييوجي، كه كهنترين شاهكارهاي هنري موجود ژاپن به شمار ميروند، نظارت كرد.
با وجود خدمات شوتوكو و فضايلي كه دين بودايي به مردم آموخت، يك نسل پس از مرگ آن مرد تمدن دوست، بحراني شديد ژاپن را فرا گرفت. يكي از اشراف جاهطلب، به نام كاماتاري، به كمك امير ناكا شورشي به راه انداخت و تحولي عظيم، كه در تاريخ سياسي ژاپن «اصلاح بزرگ» خوانده ميشود، به بار آورد (645). در اين تحول، وارث مسلم سلطنت را كشتند، پيرمردي زبون را به سلطنت برداشتند، و اميرناكا را نخست وليعهد گردانيدند و عاقبت، به نام امپراطور تنچي، به جاي پيرمرد نشاندند. در تمام اين مدت، كاماتاري، در نقش وزير اعظم، زمام امور را در كف داشت و حكومت ژاپن را به صورت سلطنتي قاهر درآورد: امپراطور، كه تا آن زمان فقط رئيس عشيرة اصلي كشور بود، مالكالرقاب كشور گرديد و اقتدارات فوقالعاده يافت. او بود كه همة حكمرانان را برميگزيد، همة خراجها را دريافت ميكرد، و همة كشور را از آن خود ميدانست. بدينترتيب، ژاپن بشتاب از مرتبة اجتماع سست چند عشيره و چند دستة نيمه فئودال بيرون آمد و به دولت سلطنتي منسجمي مبدل شد.
دورة امپراطوري
امپراطوران- اشراف- نفوذ چين- عصر طلايي كيوتو- انحطاط
از آن مرحله به بعد، هرسلطاني القاب بزرگ مييافت. گاهي او را تنچي يعني «فرزند خدا» و معمولا تن نو يعني «سلطان آسماني» ميناميدند و در مواردي نادر به او ميكادو يعني «باب عالي» لقب ميدادند. سلطان. پس از مرگ، نامي غير از نام دوران حيات خود ميگرفت و با آن نام داخل تاريخ ميشد. حق داشت به قصد صيانت سلالة شاهي، هر چه ميخواهد، همسر يا همبستر بگيرد. فرزند اول سلطان لزوماً به جاي او نمينشست. بلكه يكي از زادگانش، كه به نظر او يا متنفذان زمان شايستهتر مينمود، جاي او را ميگرفت. در عصري كه شهر كيوتو كانون عظمت ژاپن به شمار ميرفت، سلاطين به تقوا مايل بودند، و برخي از آنان از شاهي كناره ميگرفتند و در سلك راهبان بودايي درميآمدند. حتي يكي از ايشان ماهيگيري را ممنوع ساخت، زيرا عقيده داشت كه اشتغال به اين حرفه توهيني است به بودا. سلطان يوزي را بايد مستثنا دانست. همة مخاطراتي كه ممكن است از يك سلطان مستبد فعال سرزند، از وجود همايونش صادر شد: مردم را واميداشت كه از درختان بالا روند؛ آنگاه ايشان را به تير ميزد. در معابر عام، دوشيزگان را ميربود و با سيمهاي عود ميبست و به بركهها ميانداخت، و نيز از سوار شدن و در خيابانهاي پايتخت گشتن و مردم را به تازيانه بستن لذت تام ميبرد. سرانجام، مردم به كاري كه در تاريخ ژاپن نادر است، دست زدند: شوريدند و او را خلع كردند. در سال 794، مركز حكومت از نارا به ناگائوكا و سپس به كيوتو انتقال يافت. كيوتو، كه معني آن «پايتخت صلح» است، مدت چهار قرن (794-1192) مركز ژاپن ماند، و اين دوره را بيشتر مورخان عصر طلايي ژاپن ميخوانند. در 1190، جمعيت كيوتو به نيم ميليون رسيد و از جمعيت همة شهرهاي اروپا، جز قسطنطنيه و قرطبه، بيشي گرفت. در يك قسمت شهر، كوخها و ويرانخانههاي مردمي كه ظاهراً با سرخوشي فقر را تحمل ميكردند، قرار داشت، و در قسمت ديگر، كه كاملا مجزا بود، باغها و كاخهاي اشراف و خانوادة سلطنتي برپا بود. درباريان، موافق حال خود، «ابرنشينان» ناميده ميشدند. در آن زمان، ژاپن، مانند كشورهاي ديگر، براثر پيشرفت تمدن و صناعت، به مرحلهاي رسيد كه تمايزات اجتماعي افزايش يافت و نابرابري، كه جبراً از توزيع ثروت براساس قدرت و شخصيت و امتيازات ميزايد، جاي برابري نخستين را گرفت. خاندانهايي بزرگ مانند خاندانهاي فوجيوارا و تايرا و ميناموتو و سوگاوارا پديد آمدند و در عزل و نصب سلاطين مداخله نمودند و، به شيوة بهيمي بزرگان ايتاليا در عصر رنسانس، به جان يكديگر افتادند. يكي از مردان خاندان سوگاوارا، كه ميچيزانه نام داشت، با حمايت خود از ادب، مورد اعزاز ژاپنيان قرار گرفت و اكنون، به عنوان خداي ادب، پرستيده ميشود، و در بيست و پنجم
هر ماه، مدارس را به ياد او تعطيل ميكنند. از خاندان ميناموتو، سرداري به نام سانهتومو برخاست. وي، در آستانة قتل خود، با نابترين شيوة ژاپني، ترانة سادهاي سرود و، در پرتو آن، خود را نامدار ساخت:
اگر ديگر نيايم،
اي درخت آلوي كنار در،
فراموش مكن كه در بهاران
از روي وفا شكوفان شوي.
بر اثر حمايت خاندان فوجي وارا، بزرگترين سلطان ژاپن، كه مردي روشنانديش به نام دايگو بود، به روي كار آمد. در عهد او ژاپن همچنان در جذب فرهنگ و تجمل عصر تانگ، كه در مراحل كمال خود بود، كوشيد و سپس در آن زمينهها رقيب چين گرديد. ژاپن نه تنها از دين، بلكه از خوراك، پوشاك، تفننات، خط، شعر، دستگاه اداري، موسيقي، هنرها، گلپروري، و معماري چيني بهره گرفت و حتي پايتختهاي خود، يعني نارا و كيوتو، را همانند شهر چيني چانگان آراست. اين كشور، همانطور كه در عصر حاضر فرهنگ اروپايي و امريكايي را جذب كرد، در حدود هزار سال پيش، فرهنگ چيني را به خاك خود كشانيد. در هر دو مورد، نخست شتاب ورزيد و سپس، با احتياط و بدقت، شيوههاي جديد را به خدمت مقاصد ديرين خويش گمارد و ويژگيهاي خود را محفوظ داشت.
ژاپن، چون به نيروي همساية بزرگ خود به تكاپو افتاد و، در ساية حكومتي بيگسست، از نظم برخوردار شد، در فاصلة سالهاي (901-922) به دورة «انگي»، يعني اوج عصر طلايي خود رسيد.1 ثروت متراكم شد و زندگي با چنان تجمل و ظرافت و فرهنگي، كه جز در دربارهاي خاندان ايتاليايي مديچي و سالونهاي ادبي فرانسه در عصر روشنگري نظير نيافت، آميخت. كيوتو به صورت پاريس و ورساي درآمد: در شعر و پوشش مظهر ذوق بود، در آداب و هنرها غوطه ميخورد، و سرمشق قريحه و دانش همة جامعه به شمار ميرفت. در آنجا هرگونه سبك يا سليقه، آزاد و در حد كمال بود. خوراكهاي متنوع در دسترس شكمپرستان قرار داشت، و زناكاري گناهي بس كوچك تلقي ميشد. پارچههاي ابريشمين خوشرنگ و نگار بر تن زنان و مردان بزرگزاده موج ميزد. موسيقي و رقص زينتبخش زندگي معبدها و دربار بود. سراهاي زيباي اشرافي با چشم اندازهاي دلكش و سازو برگ تجملآميز ساخته ميشد
و با مفرغ و مرواريد و عاج و طلا و چوبهاي منقش آرايش مييافت. بازار ادب، پررونق و دكان اخلاق، كاسد بود.
اين گونه دورههاي خيرهكننده معمولا كوته عمرند، زيرا براثر تراكم ثروت به وجود ميآيند و با نوسانات تجارت و خشم استثمار شدگان يا درگرفتن جنگ به پايان ميرسند. رفته رفته، جاهطلبي دربار ژاپن بنية دولت را ضعيف كرد، و سنگيني بار فرهنگ موجب شد كه شاعركان نالايق بر مشاغل دولتي دست يابند و، براثر محيط عطرآگين خود، بوي فساد جامعه را، كه روز به روز شديدتر ميشد، استشمام نكنند. كار دولت به جايي رسيد كه خود مشاغل را به مزايده ميفروخت. تجمل دربين خداوندان مكنت، و جنايت در ميان مستمندان شايع شد. راهزنان و دريازنان، جادهها و درياها را آشفتند و، به تساوي، به جان مردم و سلطان افتادند و حتي بزرگان را، هنگامي كه به دربار شاه خراج ميبردند، غارت كردند. هم در ولايات و هم در خود پايتخت، دستههاي راهزن تشكيل شد، و مخوفترين جنايتكاران ژاپني، مانند جانيان بزرگ جامعة امريكايي، به ناز و نعمت رسيدند، و كسي را ياراي بازداشت آنان نبود. فضايل و عادات نظامي فراموش شد، و سازمانهاي دفاعي به ضعف افتادند و، درنتيجه، حكومت در برابر يغماگران گستاخ بيپناه ماند. خانوادههاي بزرگ، هر يك، سپاهي گرد آوردند و براي عزل و نصب امپراطور به جنگ پرداختند. امپراطورها خود روز به روز بيچارهتر شدند، و رؤساي ايلها بار ديگر استقلال يافتند. باز هم تاريخ در ميان دولت مركزي نيرومند و دستگاه بيتمركز ملوكالطوايفي به نوسان درآمد.
IV – حكام مستبد
شوكونها- حكومت باكوفو- دستگاه نيابت سلطنت هوجو- حملة قبلاي قاآن- شوگوني خاندان آشيكاگا- سه دزد دريايي
اين وضع، قشري از طبقة حاكم را، كه شامل سپهسالاران يا شوگونها بود، به واكنش برانگيخت. اينان در بخشهاي متفاوت مجمعالجزاير ژاپن قدرت تام يافتند و سلطان را چيزي جز نماد آسماني ژاپن نشمردند، و بر آن بودند كه وي نبايد بر شانة ملت سنگيني كند. كشاورزان، چون در مقابل راهزنان از حمايت پاسبانان و سربازان حكومت برخوردار نميشدند، خراج خود را به شوگونها ميپرداختند و اعتقاد داشتند كه دفع شر راهزنان تنها از عهدة شوگونها برميآيد. رژيم ملوكالطوايفي، به همان دليلي كه در اروپا چيره شد، در ژاپن استقرار يافت، به اين معني كه چون دولت مركزي از تأمين نظم و امنيت بازماند، حكومتهاي دورافتادة محلي زمام قدرت را در كف گرفتند.
در حدود سال 1192، يكي از افراد خاندان ميناموتو، به نام يوريتومو، جمعي از
سربازان و رعايا را گرد آورد و در كاماكورا حكومت مستقلي به نام «باكوفو» تشكيل داد. اين حكومت، چنانكه از نام آن برميآيد، ماهيتي نظامي داشت. يوريتوموي بزرگ ناگهان در 1198 درگذشت،1 و پسران نالايقش به جاي وي برتخت نشستند. اما مثل ژاپني «مرد بزرگ خلف ندارد»، در آن مورد نيز صدق كرد، و يكي از خاندانهاي مخالف توانست در 1199، به عنوان نيابت سلطنت، سازماني به نام هوجو به وجود آورد. اين سازمان مدت 134 سال بر شوگونها تسلط ورزيد، همچنانكه شوگونها بر امپراطوران مسلط بودند. در اين حين، مردم زرنگ كره، كه از حملة ففغور چين- قبلايقاآن- به خاك خود بيمناك بودند، ژاپن را به عنوان كشوري بسيار دلپذير بدو معرفي كردند و او را به فتح آن برانگيختند. قبلاي قاآن هم، چون ديد كه نيروهاي ژاپن به سه بخش- دربار سلطان و دستگاه شوگون و دستگاه نايبالسلطنه- منقسم و دچار تفرقه بودند، فرمان به ساختن ناوگاني عظيم داد. شاعران چيني در عظمت اين ناوگان به مبالغهها گراييده و گفتهاند كه از بس درختان را براي ساختن كشتي بريدند، كوهها از عرياني جنگلها سوگوار شدند! ژاپنيان ميهندوست تعداد اين كشتيها را 70,000 تخمين زده اند، ولي مورخان معتدل گويند كه بيش از 3500 كشتي و 100,000 مرد به ژاپن نرفتند. اين ناوگان عظيم در اواخر سال 1291 به سواحل ژاپن رسيد. جزيرهنشينان دلير با ناوگان نسبتاً كوچكي به مقابلة آن شتافتند. در اين ميان، بادي بزرگ، كه هميشه در خاطرهها خواهد ماند، وزيدن گرفت و كشتيهاي فغفور مقتدر چين را به صخرهها كوبيد و درهم شكست.2 پس، 70,000 تن از دريانوردان چيني غرق شدند، و بقيه به اسارت ژاپنيان درآمدند.
در 1333، سازمان هوجو از ميان رفت. زيرا رهبران آن، به نوبة خود، از زهر قدرت سرشار شدند، و براثر آن، اقتدارات موروثي هوجو از دست ناكسان و برجستگان به بزدلان و ابلهان انتقال يافت. تاكاتوكي، كه آخرين فرد اين خاندان بود، به سگ ميلي غريب داشت و، به جاي ماليات، از مردم سگ ميگرفت! از اين رو، چهار تا پنج هزار سگ گرد آورد و فرمان داد تا آنها را در لانههايي مزين به طلا و نقره نگاه دارند و به آنها مرغ و ماهي بخورانند و در تخت روان بنشانند و به گردش برند. امپراطور معاصر او، گودايگو از انحطاط سازمان هوجو و سرگرمي نايبالسلطنه تاكاتوكي سود جست و در صدد كسب قدرت برآمد. خاندانهاي ميناموتو و آشيكاگا او را ياري دادند و رهبري نيروهاي او را برعهده گرفتند. سرانجام،
دستگاه نايبالسلطنه از هم پاشيد، و تاكاتوكي و 870 تن از ملازمان و افسرانش به معبد رفتند و آخرين جام ساكي يا شراب برنج را نوشيدند و دست به هاراكيري زدند. يكي از ايشان، هنگامي كه با دست خود رودههايش را از شكم بيرون ميآورد، گفت: «اين كار به شراب چاشني خوبي ميدهد!»
بزودي تاكائوجي كه به خاندان آشيكاگا تعلق داشت و در قدرت يافتن امپراطور گو دايگو كمك كرده بود، برضد او برخاست و با خدعه و مهارت، سپاهيان امپراطور را سركوبيد. سپس مردي ناتوان به نام كوگون را به جاي او نشانيد، مقام شوگوني را به خاندان خود اختصاص داد، و كوگون را بازيچة خود گردانيد. خاندان آشيكاگا مدت 250 سال عهدهدار شوگوني بود. در اين دورة طولاني، سپهسالاران آشيكاگا از شهر كيوتو كشور ژاپن را اداره ميكردند. ولي ژاپن هيچ گاه از جنگ و هرج و مرج آسوده نبود، و اين پريشاني عمدتاً معلول فرهنگدوستي و هنر پرستي شوگونهاي آشيكاگا بود. يكي از آنان، به نام يوشي ميتسو، دلزده از جنگ، به پيكرنگاري روي نمود و از نقاشان معتبر زمان خود شد. سپهسالار ديگر، يوشيمازا با نقاشان دوستي كرد، هنرهاي گوناگون را در كنف حمايت خود گرفت و چنان در گردآوردن آثار هنري همت گمارد كه اكنون گردآوردههاي او در شمار رشكآورترين آثار هنري قرار دارد. بيگمان در اين ميان فن حكمراني به فراموشي سپرده شد، و شوگونهاي ثروتمند و امپراطورهاي بينوا هيچكدام از عهدة حفظ امنيت و آرامش جامعه برنيامدند.
در ساية هرج و مرج كشور و نياز ملت به رهبراني قادر به برقراري نظم، سه دزد دريايي، كه در تاريخ ژاپن شهرهاند، پاپيش گذاردند. آوردهاند كه اين سه دزد دريايي درجواني مصمم به اعادة وحدت ژاپن شدند و سوگند خوردند كه هركدام به زمامداري رسد، مطاع دو يار ديگر باشد. يكي از آن سه، نوبوناگا، كوشيد و به مقام رسيد. ديگري، هيدهيوشي، به مجاهده پرداخت، ولي پيش از احراز موفقيت تام درگذشت. اما سومي، اييهياسو، توانست در فرصتي مناسب شوگوني را به خاندان توكوگاوا انتقال دهد و يكي از درازترين دورههاي آرامش و درخشانترين اعصار هنري تاريخ بشر را آغاز كند.
V- ميمون سيماي بزرگ
فرمانروايي هيدهيوشي- حمله به كره- كشمكش با مسيحيت
همچنانكه ژاپنيان با اصرارتوضيح ميدهند، هيدهيوشي بزرگ معاصر اليزابت، ملكة انگليس، و اكبر، شاه هندوستان، بود. وي فرزند كشاورزي بود و دوستانش و سپس اتباعش او را سارومن كانجا يعني «ميمونسيما» ميناميدند، زيرا حتي كنفوسيوس هم در زشتي به پاي او نميرسيد! پدر و مادرش استطاعتي نداشتند و او را به يك مدرسة رهباني سپردند. اما،
هيدهيوشي چنان به ريشخند روحانيان بودايي پرداخت و چندان جنجال به راه انداخت كه از مدرسه بيرونش راندند. نزد پيشهوران گوناگون شاگرد شد، و سيو هفت بار اخراجش كردند. چندي دزدي پيشه گرفت، سپس بر اين عقيده شد كه حربة قانون بيش از حربة قانونشكني به كار يغماگري ميخورد. پس، به ملازمت يكي از افراد صنف ساموراي (شمشيردار)، كه معمولا در خدمت طبقة حاكم بودند، درآمد. چون در موردي جان خداوندگار خود را نجات داد، حق شمشيربندي يافت. سپس به نوبوناگا پيوست و، بافراست و شجاعت خود، او را ياري كرد و، پس از مرگ او (1582)، رهبري ياغيان متمردي را كه كمر به تسخير وطن خود بسته بودند، پذيرفت. در ظرف سه سال، فرمانرواي نيمي از كشور شد و مورد ستايش امپراطوران ناتوان قرار گرفت. سرانجام، خود را براي بلع كره به حد كفايت نيرومند يافت و با خضوع به فرزند آسمان اعلام داشت: «قصد دارم با سپاهيان كره، در ظل هيمنة والاي همايوني، تمام چين را زير فرمان آورم. آنگاه سه كشور [چين و كره و ژاپن] يگانه خواهند شد. با همان سهولتي كه حصيري را لوله ميكنند و زير بغل ميگذارند و ميبرند، اين مهم را جامة عمل خواهم پوشاند!» تلاشي عظيم كرد. اما يك تن كرهاي نابكار موفق به اختراع يك نوع زورق جنگي فلزي شد و كشتيهاي پر از سرباز را، كه هيدهيوشي به كره فرستاد، يكي پس از ديگري منهدم ساخت (1592). هفتاد و دو كشتي در يك روز فرو رفتند، و دريا خونين شد. چهل و هشت كشتي ديگر، كه ژاپنيان به ساحل كره برده و ناگزير رها كرده بودند، به وسيلة فاتحان كرهاي به آتش سوخت، و ژاپنيان، پس از پيروزيها و شكستهاي متناوب، فكر گشودن كره و چين را تا قرن بيستم به تعويق انداختند. شاه كره دربارة هيدهيوشي چنين گفته است: «وي كوشيد تا اقيانوس را با زورقي كاغذي بپيمايد!»
هيدهيوشي سازماني براي نيابت سلطنت برپا داشت و خود زمام آن را در كف گرفت. سيصد زن در حرمسرايش گرد كرد، اما به همسر روستايي خود، كه مدتها پيش تركش گفته بود، مكنتي قابل بخشيد و به جستجوي پيشهوري كه سالها پيش نزدش شاگردي كرده بود، همت گماشت و عاقبت او را يافت و پولي را كه از او دزديده بود، با سودي شايان، بدو باز گردانيد! وي از امپراطور براي خود لقب شوگون نخواست. در عوض، معاصرانش او را به تايكو يعني «ولينعمت بزرگ» (كه بعداً، بر وفق تطورات مرموز زبانشاسي، دگرگون شد و به صورت تايكون- Tycoon – در زبان انگليسي راه يافت) ملقب كردند. هيدهيوشي، چنانكه يك مبلغ مسيحي در وصف او ميگويد، «با شدتي باورنكردني، محيل و مكار بود.» به بهانة ساختن دايبوتسو يعني مجسمة كلان بوداي بزرگ در توكيو، مردم را واداشت كه همة حربههاي فلزي خود را براي اين منظور عرضه دارند. به اين ترتيب، با ظرافت، همگان را خلعسلاح كرد. گويا هيچ اعتقاد ديني نداشت و فقط دين را وسيلة فزونجويي و كشورداري ميانگاشت.
آيين مسيحي به وسيلة يكي از شريفترين مبلغان يسوعي يعني فرانسيس گزاويه در 1549 به ژاپن رفت، و چنان بسرعت پيشرفت كرد كه، در طي يك نسل، هفتاد راهنماي ديني و 150,000 نفر مسيحي در ژاپن پديد آمدند. مسيحيان در ناگازاكي چندان فراوان بودند كه اين بندر تجارتي، شهري مسيحي به شمار ميرفت و حاكم آن، امورا، خود را از ترويج آيين نو ناگزير ميديد. هرن مينويسد كه «آيين بودايي در خطة ناگازاكي كاملا فرو نشست و دين پيشگان آن تعقيب و طرد شدند.» هيدهيوشي، كه از اين هجوم معنوي ميهراسيد و آن را به نقشههاي سياسي مربوط ميدانست، پيكي نزد رهبر يسوعيان ژاپن فرستاد و آمرانه پاسخ سؤالات زيرين را از او خواست:
1. چرا و به چه مجوزي او و دستگاهش اتباع ژاپن را به قبول مسيحيت مجبور كردهاند؟
2. چرا شاگردان و پيروان خود را به انهدام معابد انگيختهاند؟
3. چرا روحانيان بودايي را آزار رساندهاند؟
4. چرا آنان و ساير اتباع پرتغال به خوردن گوشت حيواناتي مانند گاو، كه به بشر خدمت ميكنند، پرداختهاند؟
5. چرا سوداگران كشور خود را مجاز گذاردهاند كه مردم ژاپن را بخرند و در جزاير هند شرقي به بردگي بگمارند؟
چون پاسخ رهبر يسوعيان رضايتبخش نبود، هيدهيوشي، در سال 1587، اين فرمان را صادر كرد:
از رايزنان امين خود شنيدهايم كه دينياران بيگانه به خطة ما آمده و به تعليم شريعتي مخالف نواميس ژاپن پرداخته و جسارت را به جايي رسانيدهاند كه ]معابد خدايان بومي ما[ كامي و هوتوكه را ويران كردهاند. اين بيحرمتي سزاوار شديدترين كيفر است. ولي، چون قصد ترحم داريم، امر ميكنيم كه اينان در ظرف بيست روز ژاپن را ترك گويند، و گرنه خون خود را به گردن خود گيرند. در طي اين مدت، هيچگونه آزاري به ايشان نخواهد رسيد. اما، اگر پس از پايان مهلت، كساني از آنان در ممالك ما يافت شوند، فرمان ميدهم كه به عنوان بزرگترين بزهكاران دستگير گردند و به مجازات رسند.
هيدهيوشي، اين دزد دريايي بزرگ، در ميان گرفتاريها فرصت يافت كه هنرمندان را مورد تشويق قرار دهد و خود در نمايشهاي «نو» نقشهايي ايفا كند. به وسيلة چايسالار، ريكيو، مراسم چاي نوشي را به صورتي كه ماية ترقي چينيسازي ژاپن و يكي از زينتهاي زندگي ژاپني شود، درآورد و در 1598 درگذشت. پيش از آن، از اييه ياسو قول گرفت كه در يدو (توكيوي كنوني) پايتخت جديدي بسازد و فرزند او را، كه هيدهيوري نام داشت، وارث دستگاه نيابت سلطنت بداند.
شوگون بزرگ
جلوس اييه ياسو- فلسفة او- اييهياسو و مسيحيت- مرگ اي يهياسو- شوگوني خاندان توكوگاوا
پس ازمرگ هيدهيوشي، اييهياسو اظهار داشت كه در وقت سوگند خوردن، برخلاف رسم صنف ساموراي، انگشت يا لثة خود را خونين نكرده، بلكه از خراشي در پشت گوش خود، خون جاري ساخته است، از اين رو سوگند وي بياعتبار است! وي، در جنگي كه به بهاي جان 40,000 تن تمام شد، نيروهاي برخي ازمخالفان خود را درسكيگاهارا درهم شكست. در ابتدا با هيدهيوري، فرزند هيدهيوشي، مدارا كرد، ولي وقتي كه هيدهيوري به سن كمال رسيد و وجودش خطرناك شد، او را به اطاعت خواند و، چون از او مخالفت و ملامت ديد، مقر او- قلعة عظيم اوزاكا- را محاصره و اشغال كرد. پس، هيدهيوري ناگزير دست به هاراكيري زد، و اييهياسو، براي تضمين اقتدار خود، همة كودكان مشروع و نامشروع هيدهيوري را كشت. سپس، با همان كفايت و قساوتي كه در ادارة دستگاه جنگي بروز داده بود، صلح را سامان بخشيد و با چنان لياقتي ژاپن را اداره كرد كه ژاپنيان، تا هشت نسل بعد، از سلطة اعقاب و همچنين اصول او سر نتافتند.
اي يهياسو صاحب افكاري خاص خويش بود و در ضمن كار، موافق مقتضيات، براي خود اصولي اخلاقي ترتيب ميداد. چون زني به او شكايت برد كه يكي از صاحبمنصبان، به قصد تصاحب او، شوهرش را كشته است، فرمان داد كه افسر شكم خود بدرد، و زن به حرمسراي خود او رود. مانند سقراط، دانش را يگانه فضيلت ميدانست و برخي از شيوههاي دانشوري را در «ميراث»، يا وصيتنامة حكيمانهاي كه به هنگام مرگ براي خاندان خود باقي گذاشت، نشان داد:
زندگي به مسافرتي ميماند با باري سنگين. آهسته و استوار گام بردار، تا به سر در نيايي. بپذير كه نقص و زحمت حصههاي مقسوم انسان فاني است، براي ناخشنودي و نوميدي موردي نيست. هنگامي كه هوسهاي تند در قلبت برميخيزد، مضايق گذشته را به يادآور. خودداري ريشة آرامش و طمأنينة دايم است. خشم را دشمن خود شمار. واي برتو اگر فقط پيروزي را بشناسي و معني شكست را درنيابي- روزگارت تباه خواهد شد! به جاي عيبجويي از ديگران، بر خود خرده بگير.
اييهياسو، پس از آنكه به زور سلاح به قدرت رسيد، ديگر ژاپن را محتاج جنگ نديد و خود را وقف حفظ صلح و مزاياي آن كرد. براي آنكه صنف ساموراي را از شمشير زني باز دارد، آنان را به آموختن ادب و فلسفه و آفريدن هنر برانگيخت. پس، فرهنگ شكوفان شد و جنگجويي پژمرد. اعلام داشت كه «مردم شالودة امپراطوري هستند» و جانشينان
خود را به رعايت حال ارامل و ايتام و بيكسان خواند. اما مزاجي دموكراتيك نداشت و نافرماني را بزرگترين جنايت ميپنداشت. معتقد بود كه اگر كسي پاي از گليم خود بيرون كشد، بايد بيدرنگ كوبيده شود، و اگر كسي سر به طغيان بردارد، بايد همة كسانش به هلاكت رسند. در نظر او، نظامملوكالطوايفي بهترين نظام اجتماعي بود، زيرا بين قدرتهاي مركزي و محلي توازني مقرون به خرد پديد ميآورد و سازمانهاي اجتماعي و اقتصادي را بر شالودهاي طبيعي و موروثي استوار ميساخت و باعث ميشد كه جامعه، بيآنكه محكوم استبداد شود، به حيات خود ادامه دهد. بايد گفت كه اييهياسو كاملترين صورت حكومت ملوكالطوايفي را برپا داشت.
اين مرد، مانند اكثر زمامداران، دين را يكي از وسايط حفظ نظام اجتماع ميشمرد و تأسف ميخورد كه تنوع اديان باعث خصومت مردمان ميشود و نيمي از فوايد اجتماعي دين را از ميان ميبرد. به بركت طبع سياستانديش خود، دريافت كه دين قديم ژاپن، يعني مخلوط درهمريختهاي از آيين شينتو و آيين بودا، عامل گرانبهايي براي ايجاد وحدت معنوي و نظام اخلاقي و ميهندوستي مردم است. با آنكه در آغاز، مانند اكبرشاه هندي، با ديدة تسامح به مسيحيت مينگريست و از اجراي فرمانهاي خشن هيدهيوشي خودداري ميكرد، بزودي وجود مسيحيت را مانع مقاصد خود يافت. زيرا مسيحيت بسيار سختگير بود و دين قديم را به عنوان بتپرستي طرد ميكرد، و نودينان مسيحي نه تنها با مخالفان خود كشمكش ميكردند، بلكه ميان خود نيز اختلاف داشتند. از اين گذشته، اييهياسو متوجه شد كه مبلغان مسيحي گاهي به منزلة طلايع فاتحان بيگانهاند و بر ضد دولت ژاپن توطئه ميكنند.1 پس، در 1614، تبليغ آيين مسيحي و اجراي مراسم آن را ممنوع كرد و به همة مؤمنان مسيحي دستور داد كه يا از دين نو دست بشويند يا ژاپن را ترك گويند. بسياري از كشيشان از اين فرمان سرپيچيدند و بعضي دستگير شدند. اما تا زماني كه او زنده بود، هيچ يك از ايشان به قتل نرسيدند. پس از مرگ او، كارگزاران حكومتي، كه نسبت به مسيحيت خشمگين بودند، وحشيانه به جان مسيحيان افتادند و كاري كردند كه عملا منجر به زوال مسيحيت در ژاپن شد. در سال 1638، بقيةالسيف مسيحيان، كه به 37000 تن ميرسيدند، در شبه جزيرة شيمابارا گرد
آمدند و براي تأمين آزادي ديني به ساختن استحكامات پرداختند. اي يهميتسو، نوادة اييهياسو، نيروي مسلح عظيمي به سركوبي آنان فرستاد، و اين نيرو استحكامات آنان را مدت سه ماه در محاصره گرفت، سپس آنها را در هم شكست و همه را، به استثناي يكصد و پنج تن، در خيابانها به زجر كشت.
اييه ياسو در سال مرگ شكسپير (1616) درگذشت، و مقام شوگوني را با اندرزي چند براي فرزند خود، هيدهتادا، به ارث گذاشت. اندرزهاي او چنين بود: «پاسدار مردم باش. در تقوا بكوش. از حفظ كشور بازنايست.» وي بزرگان دولت را نيز، كه در بستر مرگ او حاضر بودند، به شيوة كنفوسيوس و منسيوس پند داد: «فرزند من به سن رشد رسيده است، و من از آيندة كشور اضطرابي ندارم. اما هر گاه جانشين من در حكومت گرفتار خطايي فاحش شود، حكومت را خود به دست گيريد. كشور، يك تن نيست، از آن همة ملت است. اگر اخلاف من، به سبب بدكرداري، قدرت خود را از كف دهند، از آن تأسفي نخواهم داشت.»
اعقاب او بهتر از آنچه در طي زماني دراز از سلاطين انتظار ميرود، رفتار كردند. هيدهتادا مردي معتدل و بيآزار بود. اي يهميتسو طبعي قويتر داشت و نهضتي را كه براي اعادة قدرت از كفرفتة امپراطوران برپا شد، بشدت درهم شكست. يكي ديگر از اعقاب اييهياسو، تسونايوشي نام داشت و از اهل ادب و همچنين از مكتبهاي دوگانة نقاشي-كانو و توسا- كه با يكديگر رقابت ميورزيدند، و هر دو زينتبخش عصر گنروكو (1688-1703) بودند، سخت حمايت كرد. يكي ديگر از اعقاب اييهياسو به نام يوشيمونه، در هنگامي كه خزانهاش تهي بود، مانند بسياري از سلاطين ديگر در رفع فقر همت گماشت. از طبقة بازرگان وامهاي كلان گرفت؛ زيادهروي اغنيا را مورد حمله قرار داد؛ از سرخويشتنداري، از هزينههاي حكومت خود كاست؛ و حتي پنجاه تن از زيباترين زنان دربار را اخراج كرد. خود لباس پنبهاي ميپوشيد، در بستري از پوشال ميخوابيد، و خوردنيهاي بسيار ساده ميخورد. فرمان داد در مقابل كاخ دادگاه عالي صندوقي نصب كنند تا مردم شكايتهايي را كه از حكومت و مأموران آن دارند، بنويسند و در صندوق اندازند. مردي به نام ياماشيتا ادعانامهاي برضد حكومت تنظيم كرد و تمام دستگاه را به وجهي زننده به باد انتقاد گرفت، و يوشيمونه دستور داد تا ادعانامة او را به بانگ بلند در ميان مردم بخوانند و درمقابل صداقت نويسنده، هدية بزرگي به او بدهند.
به نظر هرن، «دورة شوگونهاي توكوگاوا سعادتبخشترين دورة تاريخ طولاني اين ملت است»، و تاريخ، با آنكه هيچگاه قادر به درست شناختن گذشته نيست، اين نظر را تأييد ميكند. كسي كه ژاپن كنوني را ميبيند، چگونه ميتواند تصور كند كه، تنها يك قرن پيش، در اين جزاير، مردمي بينوا ولي خرسند به سر ميبردند و، زير سلطة نظاميان، از صلحي طولاني برخوردار بودند و، در انزواي خود، والاترين غايات ادب و هنر را دنبال ميكردند؟
مباني سياسي و اخلاقي
آزمايشي در ژاپنشناسي
اگر بخواهيم از ژاپني كه در 1853 از پادر آمد تصويري به دست دهيم، بايد به ياد آوريم كه شناختن ژاپنيان مانند جنگيدن با آنان دشوار است: اين مردم هشت هزار كيلومتر دور از ما امريكاييان به سر ميبرند و، در زبان و رنگ و حكومت و دين و آداب و اخلاق و رفتار و آرمان و ادب و هنر، از ما متفاوتند. هرن، كه بيش از همة محققان غربي عصر خود با ژاپن آشنايي داشت، ميگويد: «دريافت چيزهايي كه در زير سطح زندگي ژاپني وجود دارد، سخت دشوار است.» يك نويسندة خوشمشرب ژاپني به مغرب زمين يادآوري ميكند: «آگاهيهاي شما دربارة ما، اگر از داستانهاي بياساس سياحان به دست نيامده باشد، از ترجمههاي نارسايي كه از ادب عظيم ما كردهاند، ناشي شده است. … تارو پود شگفتآوري كه از حقيقت و افسانه در پيرامون ما آسياييان تنيدهاند، غالباً ما را به ترس مياندازد و تكان ميدهد. پنداشتهاند كه غذاي ما عطر نيلوفر است، اگر نه موش و سوسك!» بنابراين، آنچه در اين مقام در زمينة ژاپن به ميان ميآيد، پژوهشي آزمايشي است براي شناسايي تمدن و انسان ژاپني، براساس اطلاعات مستقيم بسيار ناچيز. بر محققان است كه اين پژوهش را با آزمايشهاي شخصي طولاني تصحيح كنند. آخر، مگر نه اين است كه درس اول فلسفه، قبول خطاپذيري انسان است؟
I – صنف ساموراي
ناتواني امپراطوران- اقتدارات شوگونها- شمشير ساموراي- قوانين ساموراي- هاراكيري- چهل و هفت «رونين»- حكم تخفيف يافته
قاعدتاً، امپراطور، كه جنبهاي الاهي داشت، تارك ملت شمرده ميشد. شوگونها يا سپهسالاران، كه عملا بر كشور فرمان ميراندند، امپراطور و دربار اورا مجاز ميگذاشتند كه
سالانه معادل 25000 دلار امريكايي براي سلطة اسمي ولي پرجلال خودخرج كند.1 اما بسياري از وابستگان دربار، براي معيشت خود، ناگزير از تعهد شغلي غيردرباري بودند و چه بسا چتر، ميلة غذاخوري، خلال دندان، يا ورق بازي ميساختند و ميفروختند. سياست شوگونهاي توكوگاوا اين بود كه براي امپراطور هيچ قدرتي باقي نگذارند، او را از مردم دور نگاه دارند، با زنان احاطهاش كنند، و به كاهلي و ظرافت و سستي بكشانند. اعضاي خاندان امپراطور هم محترمانه از قدرتهاي خود چشم ميپوشيدند و به اين خرسند بودند كه كارهايي مانند تعيين سبك جامة اشراف با ايشان باشد.
در اين ميانه، شوگونها، با ثروت ژاپن كه آهسته آهسته افزون ميشد، عيش ميكردند و امتيازاتي را كه معمولا به امپراطور تعلق داشت، به خود ميبستند. موقعي كه شوگونها با تخت روان انسانكش يا ارابة گاوكش از خيابانها ميگذشتند، داروغهها مردم را وا ميداشتند كه درها و پنجرههاي خانههاي خود را ببندند. ميبايست در چنين هنگامي سگها و گربهها محبوس و آتشها خاموش شوند، و مردم در كنار راهها به زانو درآيند، دستها را روي خاك گذارند و سر را برپشت دستها نهند. شوگون ملازمان فراوان داشت. از آن ميان، چهار دلقك و هشت بانوي آراسته همواره در حفظ نشاط او ميكوشيدند. در كارها دوازده تن شوگون را ياري ميكردند، يكي از آنان «مهتر بزرگ» خوانده ميشد، پنجتن «شوراي مهتران» يا وزيران را تشكيل ميدادند و بقيه «شوراي كهتران» را به وجود ميآوردند. دولت ژاپن نيز، مانند دولت چين، اعمال كارگزاران حكومتي و ملوكالطوايف را به وسيلة هيئتي مورد نظارت و تفتيش قرار ميداد. اميران زميندار، كه دايميو نام گرفته بودند، رسماً خود را رعيت امپراطور ميدانستند. برخي از آنان، چون بزرگان خاندان شيمادز و، كه برساتسوما فرمان ميراندند، توانستند قدرت شوگونها را محدود كنند و سرانجام سلطة آنان را براندازند.
پايينتر از اين اميران، خانها، و پس از ايشان، ملاكان بودند. در حدود يك ميليونتن ساموراي در خدت اميران به سر ميبردند. ژاپنيان در اين اعتقاد جازم بودند كه هر مرد شريفي سرباز است، و هر سربازي مردي شريف. چين آرامش دوست، كه شرافت مردمي را در علم، و نه در جنگ، ميجست، از اين جهت با ژاپن اختلاف فاحش داشت. افراد صنف ساموراي، هرچند كه به داستانهاي پرحادثة چيني و از آن جمله داستان سه ملك علاقه نشان ميدادند و از آنها متأثر ميشدند، دانش محض را نكوهش ميكردند و اصحاب ادب را كودناني كتابپرست ميشمردند. افراد ساموراي از امتيازات فراوان نصيب ميبردند: از خراج دادن معاف بودند. ازمخدومان خود جيرهاي از برنج ميگرفتند، و كاري نداشتند جز آنكه، در وقت لزوم، در راه وطن بميرند. عشق را بازي شيريني بيش نميدانستند، و «رفاقت
يوناني» را به آن ترجيح ميدادند! قمار باختن، همچون جنجال انگيختن، كار عادي آنان بود، و گاهي، براي تمرين وظايف خود، به دژخيمان پول ميپرداختند تا بريدن سر محكومان را به ايشان واگذارند. شمشير ساموراي، كه اييهياسو آن را «روح ساموراي» ميناميد، با وجود دورههاي طولاني صلح و صفا، كراراً مجال خودنمايي مييافت. اييهياسو به هر فرد ساموراي حق داده بود كه به محض مشاهدة جسارتي از مردم طبقات پايين، سر از تن آنان جدا سازد. ساموراي چون شمشيري نو به دست ميآورد، به قصد آزمايش آن، گدا يا سگي را برميگزيد. لانگفرد مينويسد: «شمشيرزن نامداري شمشير نويي يافت و به سوي نيهونباشي (پل مركزي يدو) رفت تا شمشير را بيازمايد. زارع فربه مست و سرخوشي از آنجا ميگذشت. شمشيرزن با ضربت «گلابي شكاف» يا «ناشيوار»ي پيكر او را چنان از سر تا كمر به دو نيم كرد كه زارع اصلا متوجه نشد و به راه خود ادامه داد تا بالاخره به حمالي برخورد و به دو شقة مساوي تقسيم شد!» آري، اختلاف ميان «واحد» و «كثير»، كه فيلسوفان را سخت به پيچ و تاب انداخته است، چنين نتايج ناچيزي دارد!
افراد صنف ساموراي گذشته از هنر اصلي خود، كه عمر محدود آدميان را به ابديت تبديل ميكرد، هنرهاي ديگري هم داشتند. اينان فرمانبردار قوانين شرافتآميزي بودند كه قانوندان ژاپني، ايناتسو نيتوبه، آن را بوشيدو يعني «شيوة دلاور» ناميده است. فضيلت، محور اين قانون است و چنين تعريف شده است: «قدرت تصميم دربارة روش كار بروفق عقل و بدون تزلزل، مردن به هنگام مناسب، و كشتن در وقت خود.» افراد ساموراي، مطابق قوانين خود، كه از قوانين عمومي سختتر بود، محاكمه ميشدند. امور و منافع دنيوي را خوار ميداشتند؛ از وام گرفتن و وامدادن و حساب پول نگاه داشتن اجتناب ميورزيدند؛ بندرت پيمان ميشكستند؛ جان خود را براي هر كس كه از آنان بحق ياري ميجست، به خطر ميانداختند؛ و با رضايت ميزيستند. روزي يك وعده غذا ميخوردند و از آنچه مييافتند، خرسند بودند. هر رنجي را بآرامي بر خود هموار ميكردند، عواطف را سر ميكوفتند، و به زنان خود ميآموختند كه هنگام شنيدن خبر شهادت آنان، به شادي بپردازند. جز وفاداري نسبت به مخدومان، براي خود وظيفهاي نميشناختند؛ در عرف آنان، اين وظيفه از وظايف پدري و فرزندي نيز شامختر بود. بسياري از افراد ساموراي پس از مرگ مخدوم، خود را ميكشتند تا در دنياي ديگر هم كمر به خدمت او بندند. شوگون اييه ميتسو، چون در 1651 به حال احتضار افتاد، وظيفة جونشي يعني «پيروي درمرگ» را به ياد وزير اعظم خود، هوتتوآورد. پس، هوتتو،بيآنكه سخني برزبان آورد، خود را به قتل رسانيد، و چند تن ديگر نيز از او پيروي كردند. چون امپراطور موتسوهيتو در 1912 به نياكان خود واصل شد، سردار نوگي و همسرش، به نام وفاداري، خود را كشتند. حتي بهترين جنگجويان روم هم، در شهامت و سختيكشي وخودداري، به افراد ساموراي نميرسيدند.
آخرين قانون «شيوة دلاور» هاراكيري يعني خودكشي از راه شكم دريدن بود. موارد تجويز هاراكيري چندان فراوان بود كه ژاپنيان همواره براي اين كار شمشيري كوتاه با خود برميداشتند و از شنيدن اخبار خودكشيها تهييج نميشدند. اگر مرد بلندپايهاي به مرگ محكوم ميشد و مورد مرحمت امپراطور بود، مجازش ميگذاشتند كه با شمشير كوتاهش شكم خود را، اول از چپ به راست و سپس از بالا به پايين، بدرد. اگر مردي در جنگ شكست ميخورد يا تن به تسليم ميداد، بر همين شيوه، هاراكيري ميكرد. ژاپنيان كلمة هاراكيري را خوش ندارند و به جاي آن، كلمة سپوكو را به كار ميبرند. در 1895، كه ژاپن تسليم فشار اروپاييان شد و ليائوتونگ را ترك گفت، چهل مرد نظامي، به عنوان اعتراض، دست به هاراكيري زدند. در جنگ 1905، بسياري از افسران و سربازان ژاپني خود را كشتند تا به اسارت ارتش روسيه درنيايند. اگر فرد ساموراي شريف از مولاي خود خفتي ميديد، در مقابل خانة او خودكشي ميكرد. فنسپوكو، يعني آداب شكافتن شكم، يكي از اصول ابتدايي آموزش و پرورش جوانان ساموراي به شمار ميرفت. هنگامي كه مردي به فكر خودكشي ميافتاد، آخرين محبتي كه دوستانش نسبت به او ميورزيدند اين بود كه بالاي سر او ميايستادند تا، پس از آنكه شكم خود را دريد، سرازتنش جدا كنند. بياعتنايي سرباز ژاپني به مرگ تا اندازهاي زادة اين تربيت يا سنت است.1
در ژاپن فئودال، ديگركشي گاهي مانند خودكشي جنبة قانوني پيدا ميكرد. همچنانكه روحانيان بودايي كه بونزه خوانده ميشوند، با نفوذ خود از وفور جنايت جلوگيري ميكردند، عموم مردم، با داشتن حق انتقامگيري، از نياز جامعه به دستگاه مجري قانون ميكاستند. حق انتقامگيري، كه موضوع نيمي از داستانها و نمايشنامههاي ژاپني است، مجازات قاتل را وظيفة پسر يا برادر مقتول ميشمرد. با اينهمه، هرگاه فرد ساموراي براي مصالح شخصي كسي را ميكشت، خود را ناگزير از هاراكيري مييافت. در 1703، چهلوهفت رونين يعني «مرد موجآسا» يا «ساموراي وارسته»، كه شهرتي بسزا دارند، كوتسوكه نو سوكه را، به كين قتل يك تن، با اعزاز و اعتذار تمام سربريدند، سپس با وقار كامل به محلي كه شوگون مقرر داشت، شتافتند و خودكشي كردند. روحانيان سر كوتسوكه را به كسانش رسانيدند و اين رسيد ساده را گرفتند:
يادداشت
قانون
نخستين قوانين- مسئوليت جمعي- كيفرها
دستگاه قانوني ژاپن، كه بر محور انتقامگيري خصوصي ميگرديد، از عرف قديم مردم ژاپن و قوانين قرن هفتم چين سرچشمه ميگرفت. هنگامي كه علوم و هنرهاي چين در ژاپن رخنه كرد، قانون و دين نيز ملازم آن بودند. تنچي تننو تدوين قوانين را فرمان داد، و اين
كار در عصر امپراطور خردسال موممو به پايان آمد. اين قوانين، و همچنين ساير قوانين دوران امپراطوري، در عصر ملوكالطوايفي از رواج افتاد، و هر خاننشيني براي خود قوانين خاصي وضع كرد. افراد ساموراي نيز اساساً به قانوني جز اوامر مخدومان خود اعتنا نمينمودند.
تا سال 1721، رسم بر اين بود كه همة اعضاي خانواده جمعاً مسئول اعمال يكديگر باشند. در بيشتر نواحي، هر خانواده را جزو يك گروه متشكل از پنج خانواده قرار ميدادند كه همه مسئوليت يكديگر را به عهده داشتند. قانون اگر دارزدن يا سوزاندن پدري را مقرر ميداشت، پسران بالغ او را نيز شريك سرنوشت او ميگردانيد و فرزندان نابالغ را هم، پس از رسيدن به سن رشد، نفي بلد ميكرد. براي اثبات گناه يا بيگناهي متهم، دست به مراسم ور يا اوردالي ميزدند، يعني متهم را مورد آزمايشهاي سخت و حتي شكنجه قرار ميدادند. شكنجههاي خفيف تا عصر جديد دوام آوردند. ژاپنيان، به تقليد دستگاه تفتيش عقايد اروپا، گاهي براي مجازات برخي از مسيحيان، به كشيدن اعضاي بدن آنان ميپرداختند. ولي معمولا از شيوههايي ظريفتر سود ميجستند. مثلا محكوم را به وضعي دردناك، كه هر لحظه طاقتفرساتر ميشد، طنابپيچ ميكردند. تازيانه زدن كيفر تخلفات كوچك بود، و مجازات مرگ نيز به جرايم بسيار تعلق ميگرفت. امپراطور شومو (724-756) كيفر مرگ را ملغا ساخت و آيين دادرسي را برشفقت نهاد. اما پس از او برشمار جنايات افزوده شد، و امپراطور كونين (770- 781) نه تنها كيفر مرگ را مجدداً برقرار ساخت، بلكه دستور داد كه دزدان را درمنظر عام چندان به تازيانه زنند تا به هلاكت رسند. مجازات اعدام انواعي داشت: خفهكردن، سربريدن، دارزدن، چارشقهكردن، سوزندان، و در روغن جوشانيدن. اييهياسو، به لغو دو مجازات كهنسال فرمان داد: يكي اين بود كه محكوم را به دو گاو ميبستند و، با راندنگاوها به دو سو، بدن، او را دو شقه ميكردند؛ مجازات ديگر آن بود كه محكوم را در منظر عام به تيري ميبستند و از رهگذران ميخواستند كه بنوبت بدن او را اره كنند. اييهياسو اعلام داشت كه وجود كيفرهاي شديد نشانة تباهي و ناشايستگي دستگاه حكومت (و نه فساد مردم) است. شوگون يوشيمونه با انزجار بسيار دريافت كه زندانها وسايل بهداشتي ندارند، و زندانياني هستند كه حتي شانزدهسال در انتظار محاكمه در زندان خوابيدهاند و در اين مدت اتهامات آنان فراموش شده است و گواهان درگذشتهاند. اين شوگون روشنفكر زندانها را اصلاح كرد، دستگاه دادرسي را نظم و سرعت بخشيد، مجازات يك خانواده را در مقابل جرم يكي از اعضاي آن ناروا شمرد، و سالها كوشيد تا توانست، در 1721، نخستين قوانين منظم عصر ملوكالطوايفي را پديد آورد.
ژاپن نو
I-انقلاب سياسي
انحطاط حكومت شوگوني- پيشتازي امر امپراطور- غربگرايي ژاپن- تجديد سازميكا- اعادة اقتداراتان سياسي جامعه- قانون اساسي جديد- قوانين- ارتش- جنگ با روسيه- نتايج سياسي آن
مرگ تمدن يك جامعه بندرت معلول علل برونمرزي است. پيش از آنكه نفوذ يا حملة خارجي بتواند جامعه را دگرگون يا منهدم كند، بايد انحطاط داخلي تاروپود جامعه را از هم گسيخته باشد. در يك جامعه، هيچ دودمان حاكمي نميتواند مطابق مقتضيات زمانه قابل انعطاف و انطباقپذير باشد و جواني و شادابي خود را محفوظ دارد. معمولا بنيادگذار يك دودمان نيمي از نيروي دستگاه خود را تحليل ميبرد، و اعقاب ميانه حال او عهدهدار باري ميشوند كه تنها نوابغ از عهدة حمل آن برميآيند. شوگونهاي خاندان توكوگاوا، پس از اييهياسو، كمابيش بخوبي حكومت كردند. اما، گذشته از يوشيمونه، شخصيت بزرگي از ميان آنان برنخاست. چون هشت نسل از اييه ياسو گذشت، اميران، با شورشهاي خود، دستگاه شوگوني را به زحمت انداختند و از پرداخت ماليات استنكاف نمودند. پس، خزانة يدو خالي شد و از تأمين امنيت و دفاع بازماند. صلح طولاني، كه بيش از دو قرن دوام آورده بود، طبقة ساموراي را نرم و راحتطلب ساخته و مردم را از سختي كشي و فداكاري بركنار كرده بود. از اين رو، رفتهرفته سادگي زاهدانة عصر هيدهيوشي از ميان رفت و لذتجويي رواج يافت. هنگامي كه ژاپن در معرض خطر خارجي قرار گرفت، ملت براي پاسداري آن آمادگي مادي و معنوي نداشت. در چنين وضعي، فرهنگيافتگان ژاپني، كه بر اثر جدايي و گسيختگي از دنياي خارج احساس محدوديت ميكردند، با كنجكاوي تسكينناپذير، اخبار تمدنهاي متنوع و ثروت روز افزون اروپا و امريكا را ميشنيدند؛ آثار مابوچي و موتواوري را ميخواندند و در نهان شوگونها را غاصب ميناميدند؛ ميگفتند كه شوگونها پيوستگي رشتة سلطنت را از ميان برده و سلاطين خدازاد را به مغاك ضعف و فقر انداختهاند. رسالاتي كه در نهانگاههاي يوشي وارا و جاهاي ديگر نوشته ميشد، سيلوار، شهرها را فرا ميگرفتند و مردم
را به برانداختن حكومت شوگوني و بازگردانيدن قدرت امپراطور ميخواندند.
در اين هنگام (1853)، دستگاه درماندة شوگوني خبر يافت كه يك ناوگان امريكايي قوانين ژاپن را نقض كرده و داخل خليج اوراگا شده است. پري، فرماندة ناوگان، با آنكه چهاركشتي جنگي و پانصد و شصت جنگاور داشت، يادداشت احترامآميزي براي شوگون اييهيوشي فرستاد و اعلام كرد كه حكومت امريكا چيزي نميخواهد، مگر اين كه چند بندر ژاپني به روي سوداگران امريكايي گشوده شود و دريانوردان امريكايي، كه گاهي به سبب كشتي شكستگي به سواحل ژاپن ميرفتند، مورد حمايت ژاپن قرار گيرند. براثر شورش تايپينگ، پري به پايگاه خود در آبهاي چين بازگشت. اما در 1854، با نيروي بيشتري به ژاپن آمد و هديههاي بسيار، از قبيل عطر و ساعت و بخاري و ويسكي، براي امپراطور و ملكه و شاهزادگان برد. شوگون جديد، اييهسادا، در رسانيدن هديهها به خانوادة سلطنتي مسامحه نمود، ولي با امضاي معاهدة كاناگاوا، كه به منزلة قبول درخواستهاي امريكا بود، موافقت كرد. پري پذيرايي مردم جزاير ژاپن را ستود و با بصيرتي نارسا اعلام داشت كه «اگر ژاپنيان به ايالات متحدة امريكا بروند، آبهاي آن كشور را براي كشتيراني خود آزاد خواهند يافت و حتي در معادن طلاي كاليفرنيا هم مانعي در مقابل خود نخواهند ديد.» اين معاهده، و معاهدههاي بعدي، بنادر مهم ژاپن را به روي بازرگانان خارجي گشود، عوارض گمركي را محدود و معين كرد، وحق محاكمة اروپاييان و امريكايياني را كه در خاك ژاپن مرتكب جنايتي شوند، به كنسولهاي بيگانه واگذارد. همچنين، ژاپن وعده داد كه از آن پس مسيحيان را نيازارد، و ايالات متحده تعهد كرد كه به ژاپن سلاح و كشتي جنگي بفروشد و، به وسيلة اهل فن و افسران خود، فنون جنگ را به آن ملت صلحجو بياموزد.
ژاپنيان در ابتدا از اين معاهدهها به شرمساري افتادند، ولي بزودي رخنة بيگانگان را به عنوان عامل سرنوشت و وسيلة تكامل پذيرفتند. بعضي از مردم برآن بودند كه بايد برضد بيگانگان به جنگ برخاست و از شر آنان رهيد و به زندگي فلاحتي عصر ملوكالطوايفي بازگشت. برخي ديگر تقليد از غربيان را لازم ميدانستند و ميگفتند كه تنها با آموختن صنايع و فنون جنگي غرب ميتوان از غلبة نظامي و اقتصادي اروپا، كه چين را درهم شكسته بود، خلاصي جست. رهبران جنبش غربگرايي، با لياقتي حيرتآور، نخست اميران را به سرنگون كردن دستگاه شوگونها و بازگردانيدن قدرت امپراطوران برانگيختند، و سپس قدرت امپراطور را براي برچيدن حكومت ملوكالطوايفي و ترويج صناعت غربي به كار گرفتند. در 1867، آخرين شوگون، كيكي، در زير فشار اميران، مجبور به كنارهگيري شد. وي اعلام كرد: «تقريباً همة فعاليتهاي اداري از كمال بركنار است، و من با شرمساري اقرار ميكنم كه وضع نامطلوب كنوني معلول نقايص و بيكفايتي من است. اينك كه دامنة حشر و نشر ما با بيگانگان روز به روز وسعت ميگيرد، اگر حكومت به يك مقام مركزي تفويض نگردد، مباني دولت در هم
خواهد شكست.» امپراطور ميجي بدو پاسخي موجز داد: «پيشنهاد توكوگاواكيكي براي بازگردانيدن اقتدارات اداري دربار سلطنتي مورد قبول است.» و در روز اول ژانوية 1868، عصر جديدي به نام عصر ميجي رسماً آغاز شد. پس، آيين كهنة شينتو مورد تجديد نظر قرار گرفت و مردم، به نيروي تبليغات، پذيرفتند كه امپراطور منشئي الاهي دارد، دانش او آسماني است، و بايد فرمانهاي او را مانند مشيت خدايان واجب الاطاعه دانست.
غربگرايان ژاپن، به ياري امپراطور، با سرعتي معجزهآسا كشور را دگرگون ساختند. دو تن از اشراف ژاپن به نام ايتوهيروبومي و اينويهكائورو سد انزوا را شكستند و به اروپا رفتند و پس از مطالعة صنايع و مؤسسات و راهآهنها و كشتيهاي مسافري و جنگي و تلگراف و جز اينها بازگشتند و، با شوقي وطنپرستانه، در غربيشدن ژاپن كوشيدند. حكومت ژاپن به استخدام كارشناسان غربي پرداخت. انگليسيان را مأمور ساختن راهآهن و تلگراف و نيروي دريايي كرد، فرانسويان را به تجديد نظر در قوانين و تربيت اعضاي ارتش گمارد، تأمين بهداشت عمومي را به آلمانيان واگذاشت، تعليم و تربيت عمومي را به امريكاييان سپرد، و حتي ايتالياييان را به ژاپن آورد تا فنهاي مجسمهسازي و نقاشي جديد را به ژاپنيان بياموزند. البته كهنهپرستان از اين تحولات سريع و مصنوعي خرسند نبودند. از اين رو، گاه به گاه مردم را به واكنش- حتي واكنشهاي خونين- برميانگيختند. با اين وصف، سرانجام، ماشين راه خود را گشود، و انقلاب صنعتي ژاپن شروع شد.
اين انقلاب، كه تنها انقلاب حقيقي تاريخ جديد است، الزاماً طبقة جديدي را به ثروت و قدرت اقتصادي رسانيد. طبقة بورژوا، يعني صاحبان صنايع و بازرگانان و سرمايهداران، كه در ژاپن قديم پستترين طبقة اجتماعي به شمار ميرفتند، آرام آرام رمق گرفتند و، با پول و نفوذ خود، در وهلة اول به سركوبي دستگاه ملوكالطوايفي پرداختند، و در وهلة دوم امپراطور را از اقتدارات اساسي خود محروم گردانيدند. در 1871، حكومت ژاپن اميران را به ترك مزاياي ديرين خود خواند و زمينهاي آنان را گرفت و، در عوض، آنان را در كارهاي انتفاعي دولتي سهيم كرد.1 به اين طريق، اشراف، به وسيلة منافع جديد خود، به دولت پيوند خوردند؛ صادقانه به آن خدمت كردند؛ و باعث شدند كه دولت قرون وسطايي ژاپن، بدون خونريزي، به صورت دول عصر جديد درآيد. ايتو هيروبومي، پس از سفر دوم خود به اروپا، به تقليد از آلمانيان، اشراف ژاپن را به پنج گروه ممتاز تقسيم كرد: شاهزاده، ماركي، كنت، ويكونت، و بارون. صاحبان اين درجات از امتيازاتي بهرهور ميشدند، ولي ديگر در شمار اميران فئودال و دشمنان رژيم صنعتي نبودند، بلكه مستخدم مزدور حكومت به شمار ميآمدند.
ايتو كوششهاي خستگيناپذيري مبذول داشت تا حكومت ژاپن را بر نظامي شايسته استوار كند. ميخواست حكومت به شكلي درآيد كه، به قول او، از افراطهاي دموكراسي مصون ماند و در عين حال استعدادهاي هرطبقه را در خدمت تكامل صنعتي به كار اندازد. در 1889، اولين قانون اساسي ژاپن با نظارت او تدوين شد. مطابق اين قانون، امپراطور در رأس دولت قرار داشت و خداوندگار همة كشور و ماية وحدت و استمرار عظمت ژاپن به شمار ميآمد. اما مقرر شد كه، با رضايت امپراطور، قدرت قانونگذاري، تا زماني كه امپراطور تغيير رأي دهد، به «مجلس اعيان» و«مجلس نمايندگان مردم» يا «دييت» تفويض شود. امپراطور وزيران را تعيين ميكرد. وزيران، همانند فرماندهان نيروهاي زميني و دريايي، در مقابل او مسئول بودند. مردمي كه داراييهاي آنان به حدي معين ميرسيد، حق انتخاب نماينده داشتند. شمار اينان در آن زمان 460,000 بود، ولي، به بركت قوانين بعدي، در 1928 به 13,000,000 سرزد. البته در ژاپن هم، به موازات پيشرفت دموكراسي، فساد دستگاههاي اداري فزوني يافت.
در جريان اين تحولات سياسي، قوانين عمومي كشور دگرگون شد (1881). به اقتضاي قوانين جديد، كه مبتني بر «قوانين ناپلئون» و بمراتب از قوانين ژاپن عصر ملوكالطوايفي انسانيتر بود، همة افراد از حقوق مدني- آزادي گفتن و نوشتن و تجمع و دين- بهرهورند؛ نامهها و منازل، جز به حكم قانون، مورد بازرسي قرار نميگيرند؛ و بازداشت يا مجازات افراد موكول به تشريفات قانوني است.1 ظاهراً اعضاي همة فرقهها و طبقات از لحاظ قانون برابرند. شكنجهها و آزمايشهاي سختي كه سابقاً براي اثبات بيگناهي صورت ميگرفت، از اعتبار افتاد. وضع زندانها بهبود يافته است. زندانيان در مقابل كاري كه انجام ميدهند مزد ميگيرند و، پس از رهايي، براي شروع زندگي، دستماية مختصري از دولت دريافت ميدارند. با وجودي كه اين قوانين ملايمند، اكنون هم مانند گذشته، بزهكاري بندرت اتفاق ميافتد. اگر حفظ و مراعات قانون را يكي از نشانههاي تمدن بدانيم، بايد اعتراف كنيم كه ژاپن يكي از متمدنترين دولتهاي كنوني است.
در قانون اساسي ژاپن، براي نيروهاي زميني و دريايي، فرماندهاي جز امپراطور پيشبيني نشده است، و اين يكي از اختصاصات مهم اين قانون است. ژاپن، كه هيچگاه خفت سال 1853 را فراموش نميكند، خواسته است بدين وسيله بر ارتشي كه كشور را از هر تعرضي ايمن دارد و، از اين گذشته، بر شرق مسلط شود، دست يابد. دولت ژاپن نه تنها براي ارتش خود دست به سربازگيري ميزند، بلكه در مدرسهها هم جوانان را با فنون نظامي آشنا ميكند و شور ملي را در آنان برميانگيزد. در نتيجه، ژاپنيان، به بركت انضباط و انضباطپذيري
خود، در مدتي كوتاه از عهدة تجهيز خود و مقابله با «وحشيان بيگانه» برآمدند و حتي، مانند دولتهاي اروپا، خواب تصرف چين را ديدند. در سال 1894، دولت چين، كه سرزمين كره را جزو قلمرو خود ميدانست، براي سركوبي شورشيان كره، نيرويي به آنجا فرستاد. اين امر بر ژاپنيان گران آمد. پس، دولت ژاپن به معلم ديرين خود اعلان جنگ داد و با سرعتي كه دنيا را حيران كرد برچين چيره شد و آن را وادشت كه كره را كشوري مستقل بشناسد، و 200,000,000 تائل غرامت بپردازد و جزيرة فرمز و بندر پورتآرتور، واقع در شبه جزيرة ليائوتونگ، را به ژاپن واگذارد. اما، در اين هنگامه، روسيه پابه ميان نهاد و به ژاپن «اندرز داد» كه از پورت آرتور چشم بپوشد، و در مقابل آن 30,000,000 تائل ديگر از چين بگيرد. چون آلمان و فرانسه هم «اندرز» روسيه را مورد تأييد قرار دادند، ژاپن چارهاي جز پذيرش نديد. اما عزم كرد كه هر چه زودتر در مقابل روسيه به تلافي برخيزد.
از اين زمان بود كه ژاپن براي جنگ با روسيه بسيجيده شد- جنگي كه، از لحاظ توسعة امپرياليستي دو كشور، اجتنابناپذير بود. انگليس چون ميترسيد كه روسيه به سوي هند پيشروي كند، با ژاپن معاهدهاي بست. به موجب اين معاهده، كه بيش از هرمعاهدة ديگر به آزادي عمل انگليس لطمه زد، دو دولت پذيرفتند كه، در دورة اعتبار معاهده (1902-1922)، اگر يكي از آن دو با كشور ثالثي وارد جنگ شود و كشور رابعي در آن جنگ مداخله كند، ديگري بيدرنگ به ياري متحد خود بشتابد. در 1904،جنگ ژاپن و روسيه شروع شد. بانكداران امريكايي و انگليسي مبالغ هنگفتي براي چيرگي ژاپن بر تزار روس به ژاپن وام دادند. سردار ژاپني، نوگي، پورت آرتور را گرفت، و به هنگام مناسب به شمال راند و در موكدن به پيكاري كه در تاريخ پيش از جنگ بينالمللي اول خونينترين كشتارهاست تن در داد. ظاهراً آلمان و فرانسه ميخواستند از لحاظ سياسي يا نظامي به كمك روسيه بروند. اما تئودور روزولت، رئيس جمهور ايالات متحدة امريكا، اعلام كرد كه، در آن صورت، ايالاتمتحده «فوراً به ژاپن خواهد پيوست.» روسيه، براي آنكه در آبهاي ژاپن با ژاپنيان دست و پنجه نرم كند، ناوگاني مركب از بيست و نه كشتي جنگي از راه جنوب افريقا به سوي ژاپن گسيل داشت. درياسالار ژاپني، توگو، در تنگة تسوشيما آمادة مقابله شد. روز 27 مه 1905 كشتيهاي روسي پس از طي مسافتي طولاني، كه تا آن زمان هيچ ناوگان جنگي نپيموده بود، با ناوگان توگو برخورد كرد. در اين جنگ دريايي، براي اولين بار، راديو مورد استفاده قرار گرفت، به اين معني كه توگو به وسيلة راديو از مسير ناوگان روسي خبردار شد و به فرماندة هر يك از كشتيهاي ژاپني اين پيام را فرستاد: «حيات و ممات امپراطوري به اين جنگ بستگي دارد.» از ژاپنيان 116 تن كشته و 538 تن مجروح شدند. ولي 4000 روسي به هلاكت رسيدند، 7000 تن به اسارت درآمدند، و همة كشتيهاي روسي، غير از سه كشتي، يا به اعماق دريا فرو رفتند يا به دست دشمن افتادند.
اين جنگ، كه «جنگ درياي ژاپن» خوانده ميشود، يكي از نقاط تحول تاريخ جديد بود، و نه تنها از توسعة روسيه در خاك چين جلو گرفت، بلكه اساساً به سلطة اروپا در شرق خاتمه داد و رستاخيز آسيا را، كه مهمترين حادثة سياسي قرن ما خواهد بود، اعلام داشت. غلبة امپراطوري كوچك ژاپن بر مقتدرترين دولت اروپايي، سراسر آسيا را تكان داد: چين در صدد انقلاب برآمد، و هند خواب آزادي ديد. اما ژاپن، به جاي توسعة آزادي آسيا، به بسط قدرت همت گماشت؛ روسيه را به تأييد نفوذ ژاپن در كره واداشت؛ و سپس، در 1910، رسماً آن خطة متمدن باستاني را به كشور خود منضم كرد. امپراطور ميجي، پس از سالها سلطنت و شاعري و هنرآفريني، در 1912 درگذشت و شايد براي پدران آسماني قوم ژاپني خبر برد كه ملت آسماني ژاپن، كه در آغاز حكومت او جز بازيچهاي در دستهاي ناپاك غرب نبود، اكنون تارك مشرق زمين شده، و چشم به راه است تا محور تاريخ گردد.
II- انقلاب صنعتي
صنعتي شدن ژاپن- كارخانهها- دستمزد- اعتصاب- فقر- نظر ژاپنيان
ژاپن در طي نيم قرن همة وجوه حيات را دگرگون كرد. برزگران، با آنكه از شر فقر نرستند، آزاد شدند. هر برزگر ميتوانست، با پرداخت مالالاجاره يا ماليات ساليانه به حكومت، صاحب زمين كوچكي شود. اگر برزگري ميخواست مزرعة خود را رها كند و براي كار به شهر رود، ممانعتي نميديد. شهرهايي بس بزرگ در امتداد سواحل به وجود آمد. توكيو يا «پايتخت خاوري» داراي قصرهاي سلطنتي و اشرافي و باغهاي وسيع و حمامهاي شلوغ عمومي شد؛ از لحاظ جمعيت، هيچ يك از شهرهاي جهان، جز لندن و نيويورك، با آن برابري نميكرد.1 به جاي قلعه و دهكدة اوزاكا، كه در قديم محلي براي ماهيگيري بود، اينك مركز صنايع ژاپن، شهر اوزاكا، با كلبهها و كارخانهها و آسمانخراشهاي خود به چشم ميخورد. در اسكلههاي بسيار مجهز يوكوهاما و كوبه، كشتيهاي بازرگاني فراواني كه دومين ناوگان تجارتي جهان را تشكيل ميدادند پهلو ميگرفتند.
حكومت ژاپن، براي گذر از مرحلة ملوكالطوايفي به مرحلة سرمايهداري، با سهولتي بيسابقه، از هر كمكي استقبال كرد. در نتيجه، در ظرف پانزده سال از استادان خارجي بينياز شد. حقوق بيگانگان را پرداخت و آنان را به كشورهاي خود گسيل داشت. به تقليد حكومت آلمان، ادارة پست و تلگراف و راهآهن را خود برعهده گرفت، ولي به مؤسسات صنعتي
خصوصي وامهاي كلان داد و، با بستن عوارض سنگين بر واردات، به حمايت صنايع داخلي برخاست. غرامتي كه چينيان پس از جنگ 1894 به ژاپن پرداختند به صنعتي شدن اين كشور كمك كرد، چنانكه آلمان با غرامتي كه در 1871 از فرانسه گرفت بر سرعت جريان صنعتي شدن خود افزود. ژاپن معاصر، مانند آلمان يك نسل پيش، با ماشينهاي نو و انضباط عصر ملوكالطوايفي، صنايع خود را به راه انداخت، در صورتي كه رقباي اروپايي با سابقة آن گرفتار ماشينهاي فرسوده و كارگران شورشطلب بودند. كارگران ژاپني دستمزدي اندك ميگرفتند و از كارفرمايان خود صميمانه فرمان ميبردند. از اين رو، ديرزماني، وضع قوانين كار براي حكومت لزوم نيافت. حتي هنگامي كه حكومت دست به وضع قوانين كار زد، در اجراي آنها سختگيري نكرد. در 1933، يك دختر ژاپني در اوزاكا بيست و پنج دستگاه ريسندگي را اداره ميكرد، ولي يك مرد انگليسي در لنكشر تنها ادارة شش دستگاه را برعهده داشت.
تعداد كارخانهها در سال 1918 دو برابر تعداد آنها در 1908 بود. در فاصلة سالهاي 1918 و 1924، كارخانهها دو برابر شد. كارخانههايي كه در 1931 به وجود آمد، معادل نيمي از كارخانههاي موجود ژاپن بود، در حالي كه اروپا در اعماق بحران دست و پا ميزد. از پنج ميليارد متر پارچة پنبهاي كه در 1933 در جهان به مصرف رسيد، حدود دو ميليارد آن به ژاپن تعلق داشت. در نتيجه، ژاپن بزرگترين صادركنندة منسوجات به شمار رفت. دولت ژاپن چون در 1931 معيار (استاندارد) طلا را رها كرد و پول خود، ين، را به چهل درصد از ارزش بينالمللي پيشين آن تنزل داد، توانست در سالهاي 1932 و 1933 معادل پنجاه درصد بر فروش خارجي خود بيفزايد و بازرگاني خارجي و نيز تجارت داخلي خود را رونق بخشد. در آن زمان، برخي از خانوادههاي تجارتپيشه، مانند ميتسويي و ميتسوبيشي، چنان ثروتي اندوختند كه مردم را برآشفتند. پس، نظاميان، هماهنگ با طبقة مزدگير، نظارت حكومت را بر صنعت و تجارت خواستارشدند. در حيني كه براثر توسعة تجارت، طبقة ميانهحال مرفهي پديد ميآمد، كمي دستمزدها، كه شرط لازم تهية كالاهاي ارزانبها و غلبه بر رقباي اقتصادي ژاپن بود، كارگران را به جان آورد. به طور متوسط، در 1931، مزد روزانة يك كارگر 1,17 دلار امريكايي، و مزد روزانة يك زن
كارگر 0.48 دلار بود. زنان 51درصد كارگران را تشكيل ميدادند، و 12 درصد آنان كمتر از 16 سال داشتند.1 در 1931، با آنكه همكاري و هماهنگي ملت لزوم تام داشت، كراراً اعتصاب روي ميداد و كمونيسم نيرو ميگرفت. از اين رو، حكومت برخي از افكار سياسي را، به عنوان «افكار خطرناك»، غيرقانوني خواند و محدوديتهايي براتحاديههاي كارگري، كه هيچگاه جاني نگرفتند، تحميل كرد. زندگي كارگران رقتآور بود. جمع كثيري از مردم اوزاكا و كوبه و توكيو در ويرانخانهها به سر ميبردند. به طور متوسط، در توكيو، پنج نفر در يك زاغة كوچك، كمي بزرگتر از يك تختخواب دونفري، ميزيستند. در زاغهها و آلونكهاي كوبه، بيستهزار گدا و جنايتكار و عليل و روسپي ميلوليدند و بيرحمانه شكار امراض واگيردار ميشدند. در اين كوخها، مرگ و مير اطفال چهار بار بيش از كودك ميري در ساير نواحي ژاپن بود. كمونيستهايي مانند كاتاياما و بعضي از سوسياليستهاي مسيحي از قبيل كاگاوا، براي اصلاح اين اوضاع، گاهي با خشونت و گاهي با ملايمت مبارزه كردند. سرانجام، حكومت براي انهدام زاغهها و آلونكها به كارهاي بزرگي كه در تاريخ نمونه ندارد دست زد.
يك نسل پيش، هرن با تلخي از رژيم جديدژاپن چنين ياد كرد:
بر اثر اوضاع جديد، فقري كه هيچگاه در تاريخ اين قوم ديده نشده است، پديد ميآيد. براي دريافت شدت اين فقر بايد به خاطر آورد كه تعداد كساني كه در توكيو قادر به پرداخت ماليات مسكن نيستند، سر به 50,000 ميزند، حال آنكه اين ماليات فقط 20 «سن» (10/1 دلار امريكايي) است. پيش از تراكم ثروت در دستهاي اقليت، هرگز چنين فقري درهيچ يك از بخشهاي ژاپن وجود نداشت- مگر به طور موقت، آن هم به علت جنگ.
«تراكم ثروت در دستهاي اقليت» بدون شك همه جا با تمدن قرين وملازم بوده است. كارفرمايان ژاپني مدعي هستند كه سطح مزدها، نسبت به عدم مهارت كارگران ژاپني و نازل بودن هزينة زندگي ژاپن، چندان پايين نيست. معتقدند كه پايين بودن دستمزد براي پايين بودن هزينه لازم است، و پايين بودن هزينه براي ربودن بازارهاي خارجي ضرورت دارد، و ربودن بازارهاي خارجي براي حفظ صناعاتي كه به واردات سوختي و معدني نيازمندند بايسته است، و حفظ صناعات براي معيشت جمعيت روزافزون جزايري كه فقط دوازده درصد مساحت آن قابل كشت است، حياتي است. ژاپن، اگر ميخواهد براي دفاع خود در مقابل غربآزمند ثروت و ساز وبرگ كافي به دست آورد، بايد صنعتي باشد.
انقلاب فرهنگي
تجدد در پوشش- تجدد در آداب- شخصيت ژاپني- تحول اخلاق و زناشويي- دين- علم- پزشكي ژاپن- هنر و ذوق- زبان و آموزش و پرورش- داستانهاي ناتوراليستي- شعر جديد
آيا انقلاب صنعتي ژاپن مردم آن سرزمين را هم دگرگون كرده است؟ در اين زمينه پارهاي تغييرات خارجي به چشم ميخورد: اكثر مردان شهري به پوشيدن لباسهاي اروپايي عادت كردهاند، اما زنان همچنان جامههاي رنگين گشاد ميپوشند و شالهاي زربفت به كمر ميبندند و سر شالها را به صورت گرههاي بزرگ درميآورند و از پشت ميآويزند.1 به موازات اصلاح راهها، به پا كردن پايبندهاي چوبي از رواج ميافتد، و بازار كفش رونق مييابد. با اين وصف، هنوز كثيري از مردان و زنان با پاهاي برهنه راه ميروند. در شهرهاي بزرگ، هر نوع لباس بومي اروپايي و مختلط ديده ميشود و از تحول سريع و ناتمام اين كشور خبر ميدهد.
رفتار ژاپنيان نمونة ادب و مردمداري است، اگر چه مردان هنوز به رسم ديرين، به هنگام عبور و دخول و خروج، بر زنان سبقت ميگيرند. سخنگفتن بسيار مؤدبانه است، و الفاظ تند بندرت به كار ميرود. فروتني ظاهري نقابي برمناعت شديد مردم زده، و پردة ادب قيافة سختترين دشمنيها را پنهان داشته است. شخصيت ژاپني، و برروي هم شخصيت هر انسان، معجوني است از خوهاي متمايز. انسان، در لحظات متفاوت حيات، با حوادث متنوع برخورد ميكند و به ناگزير به واكنشهاي گوناگون ميپردازد: گاهي خشونت ميكند و گاهي ملايمت؛ دمي سبك و بيبند و بار ميشود و دمي سنگين و پروقار؛ زماني صبوري و زماني گستاخي پيش ميگيرد؛ وقتي به خضوع سرفرود ميآورد و وقتي به غرور گردن ميفرازد. در اين صورت، نبايد از تضادهاي روحي ژاپنيان دلزده شويم: هم خيالباف و هم واقعبين، هم حساس و هم خويشتندار، هم پرشور و هم سرد، هم پرهيجان و هم آرام. درعين شادابي و شوخي و لذتجويي، به خودكشيهاي پرآب و تاب گرايش دارند. با آنكه معمولا به حيوانات و ندرتاً به زنان مهرباني ميورزند، در مواردي نسبت به حيوانات و مردان با سنگدلي رفتار ميكنند.2 ژاپني اصيل
واجد سجاياي جنگجويان است- دلاور و آمادة مردن است؛ با اين وصف، روحش به هنرمندان ميماند- حساس و تأثرپذير و خوشذوق؛ از خودنمايي بركنار، متين، معتدل، ساعي، كنجكاو، سختكوش، وفادار، و شكيباست- نيز باريكبين و خودكار؛ مانند بيشتر مردمكوتهبالا، زيرك و زرنگ است؛ هوشي زودياب دارد؛ در عالم فكر، چندان مبتكر و خلاق نيست، اما بسهولت با مقتضيات سازگار ميشود و، در پهنة كردار، از خود قابليت نشان ميدهد. شخصيت ژاپني مركب است از نشاط و نخوت فرانسوي، شهامت و احتياط انگليسي، گرمي و هنردوستي ايتاليايي، پشتكار و كاسبمآبي امريكايي، و حساسيت و زيركي يهودي.
تماس با مغربزمين از جهاتي در اخلاق ژاپني مؤثر افتاده است، هرچند كه سنت درستكاري1 اساساً هنوز برقرار است. دموكراسي و رقابت بازرگاني كنوني با خود پولدوستي و سختدلي و دسيسهبازي را هم به ژاپن آورده است. «بوشيدو» يعني آداب و اخلاق صنف ساموراي كه هنوز در بين نظاميان والامقام رواج دارد، در برابر مفاسد سوداگري و سياست جز مانعي ضعيف نيست. باوجود متانت و قانوندوستي مردم متعارف، تروريسم شايع شده است. تروريسم ژاپني، برخلاف انتظار، واكنشي در مقابل استبداد و ارتجاع نيست، بلكه وسيلة تقويت ميهنپرستي پرخاشگر ژاپن است. بيش از چهل سال است كه «انجمن اژدهاي سياه» به رهبري توياما، براي انگيختن كارگزاران حكومت ژاپن به فتح كره و منچوري، دست به آدمكشي زده و اين فن شريف را در خدمت سياست گمارده است.2
هرج و مرج اخلاقي، كه با تحول عميق بنياد اقتصادي جامعه ملازمت دارد، ژاپن را نيز مانند غرب فراگرفته است. جنگ ابدي نسلها- طغيان جوانان تندرو بر نسل احتياطكار سالخورده- در ساية رشد دستگاه صنعتي جديد و ضعف ايمان ديني، شدت يافته است. غلبة زندگي شهري بر حيات روستايي و استقلال و اعتبار فرد و سست شدن خانواده، اقتدارات پدران را از ميان برده و آداب و اخلاق كهنسال را محكوم قضاوت شتابآميز جوانان كرده است. ديگر، در شهرهاي بزرگ، زناشويي جوانان به ارادة پدران و مادران صورت نميگيرد، و زن و شوهر جوان، برخلاف پيش، درخانة پدر شوهر سكونت نميگيرند، بلكه براي خود خانه يا آپارتمان مستقلي فراهم ميآورند. بسط سريع صنعت، زنان را از امور خانگي به كارهاي صنعتي كشانيده است. ژاپن در عرصة طلاق به ايالات متحدة امريكا رسيده است. طلاق ژاپني بسيار ساده است: كافي است كه زن و شوهر دفتري را امضا كنند و فقط معادل يك دهم دلار بپردازند و جدا شوند. متعهگيري غيرقانوني به شمار آمده است، ولي كساني كه ميتوانند قانون را ناديده گيرند، هنوز عملا از وجود متعه متمتع ميشوند.
در ژاپن نيز، مانند همهجا، ماشين دشمن روحانيان است. آثار سپنسر و استوارت ميل به
همراهي صناعت انگليسي به ژاپن رفت و ناگهان به سلطة فلسفة كنفوسيوس پايان داد. در 1905، چمبرلين اظهار داشت: «بوضوع ميتوان ديد كه نسل امروزي مدرسهرو هواخواه ولتر است.» علم، كه در عصر جديد همواره با صنعت ملازمت دارد، در ژاپن سخت اهميت يافته و موجد گروهي از دانشمندان فداكار و بسيار بزرگ شده است.1 پزشكي ژاپني، كه در اكثر مراحل خود وابستة چين يا كره بود، به تحريك و هدايت اروپا، مخصوصاً آلمان، سخت پيشرفته است. تاكامينه داروي آدرنالين را كشف، و دربارة ويتامينها تحقيق كرد. كيتاساتو دربارة بيماريهاي كزاز و ذاتالريه و پادزهر خناق به بررسي نتيجهبخشي پرداخت. كارهاي اينان، مخصوصاً تحقيقات معروف هيدهيو نوگوچي در مورد بيماريهاي تب زرد و كوفت (سيفليس)، نشان ميدهد كه ژاپنيان دورة شاگردي را گذرانده و خود معلم جهانيان شدهاند.
نوگوچي، در 1876، در يكي از جزاير كوچك ژاپن زاده شد. خانوادة او چنان تهيدست بود كه پدرش، چون دانست كه بزودي فرزندي جديد مييابد، خانواده را رها كرد و رفت. كودك بينوا روزي در مجمر آتش افتاد و، براثر آن، دست چپش كاملا سوخت و دست راستش نيز سخت صدمه ديد و تقريباً از كار افتاد. در مدرسه به قدري از آن جراحات و عوارض سرافكنده بود كه در صدد كشتن خود برآمد. اما جراحي به دهكدة او وارد شد و دست راستش را معالجه كرد. نوگوچي از اين خدمت جراح بسيار تكان خورد، شيفتة پزشكي شد، و گفت: «من ناپلئوني خواهم بود كه، به جاي كشتن، به نجات مردم خواهم پرداخت. هم اكنون توانستهام هر شب به چهار ساعت خواب بسنده كنم.» در داروخانهاي مشغول كار شد و به كمك صاحب داروخانه به تحصيل طب همت گماشت. وقتي كه تحصيلاتش پايان يافت، به ايالات متحدة امريكا رفت و، براي به دستآوردن هزينة تحصيل خود، در بيمارستان نظامي واشينگتن شغلي پذيرفت. شعبة تحقيقات پزشكي بنياد راكفلر آزمايشگاهي در اختيار او گذاشت. نوگوچي آغاز تحقيق كرد و براي اولين بار توانست ميكروب سيفليس را بپروراند، تأثير سيفليس را در فلج عمومي و بينظمي حركات دست و پا تشخيص دهد، و بالاخره، در 1918، انگل تب زرد را باز شناسد. كامكار و نامدار، به ژاپن بازگشت؛ مادر پير خود را گرامي داشت؛ و به نام سپاسگزاري، در مقابل صاحب داروخانه كه وسايل تحصيل او را فراهم ساخته بود، زانو زد. سپس براي مطالعة تب زرد، كه در ساحل طلا بيداد ميكرد، به افريقا رفت. خود به تب زرد دچار شد و متأسفانه در 1928 به سن پنجاه و دو درگذشت.
ترقي علوم در ژاپن، مانند ترقي علوم در مغربزمين، به تنزل هنرهاي سنتي انجاميده است. با برافتادن اشراف سابق، كانونهاي پرورش ذوق كهن از ميان رفت، و اكنون هرنسلي ناگزير براي خود موازين ذوقي جديدي ميآفريند. هجوم خريداران بيگانه به ظرفهاي ژاپني باعث شد كه سفالگران ژاپني از طرفي كميت را به جاي كيفيت مطمح نظر گردانند، و از طرف ديگر، مانند چينيان، به تقليد از ظروف قديمي بپردازند و فراوردههاي خود را به عنوان مصنوعات عتيق به فروش رسانند. پس از رخنهكردن غربيان در ژاپن، تنها كلوازونه بود كه از پيشرفت باز نماند. هرج و مرج ناشي از تبديل صنايع دستي به صنايع ماشيني و نفوذ ذوق وسليقة بيگانه و قدرت و ثروت تمدن جديد، مباني ادراك زيبايي و ذوق ژاپنيان را بر هم زده است. ژاپن، كه اكنون شمشير را برگزيده است، احتمالا به سرنوشت روم دچار خواهد آمد: در هنر مقلد خواهد شد، ولي در جنگ و كشورداري چيرگي خواهد ورزيد.1
مدت يك نسل است كه حيات عقلي امپراطوري جديد ژاپن مطابق شيوههاي غربي جريان دارد. واژههاي اروپايي به زبان ژاپني راه يافتهاند، روزنامهها به سبك غربي درآمدهاند، و مدارسي نظير مدارس امريكا برپا شده است. ژاپن عزم جزم كرده است كه در زدودن بيسوادي از همة كشورهاي زمين پيش افتد، و در اين كار توفيق يافته است: در سال 1925، درست 99.4 درصد كودكان ژاپني به مدرسه ميرفتند، و در 1927، 93 درصد مردم خواندن ميتوانستند. دانشجويان با شوري ديني به علوم جديد دل دادهاند، و صدها تن از آنان در راه علم سلامت خود را باختهاند. دولت براي رونق دادن به هرگونه ورزش و بازي- از كشتي «جوجيتسو» يعني «فن ملايم»، تا بازي بيسبال- كوشيدهاست. آموزش و پرورش ژاپني بيش از تعليم و تربيت اكثر كشورهاي اروپايي از دين و نظارت اهل دين دور شده است. پنج دانشگاه سلطنتي و چهل و يك دانشگاه ديگر به وجود آمده و هزاران دانشجوي مشتاق را گرد آوردهاند. در سال 1931، دانشگاه سلطنتي توكيو 8064 دانشجو، و دانشگاه كيوتو 5552 دانشجو داشت.
ادب ژاپني در ربع آخر قرن نوزدهم مقلد سبكهاي غربي بود. ليبراليسم انگليسي، واقعپردازي روسي، فردگرايي نيچه پسند آلماني و پراگماتيسم امريكايي بنوبت در ذهنهاي درسخواندگان ژاپني ولوله افكندند. عاقبت ناسيوناليسم ژاپني بارديگر ظاهر شد و نويسندگان ژاپني را به سبكها و موضوعات بومي كشانيد. زن جواني به نام ايچييو، كه بيش از بيست و چهار سال عمر نكرد و در 1896 درگذشت، با تشريح احوال پريش زنان ژاپني، داستاننويسي ژاپني را به سبك ادبي اروپايي، طبيعتگرايي (ناتوراليسم)، كشانيد و نهضتي برپا داشت. در 1906، شاعري به نام توسون كه در سنداي معلمي ميكرد، داستان دراز هاكاي يا «پيمانشكني» را با نثري شاعرانه نوشت و سبك طبيعتگرايي را به اوج خود رسانيد. قهرمان اين داستان يك معلم است: پسري درخردي به پدر قول ميدهد كه هرگز راز
اصل خود را فاش نكند و به هيچ كس نگويد كه خانوادة او از طبقة نجس (اتا) برخاسته است. پسر درس ميخواند، معلم ميشود، و به منزلت اجتماعي ميرسد. به دختري آراسته، كه از مراتب بالاي جامعه است، دل ميبازد و، از سر درستكاري، او را از اصل خود آگاه ميگرداند و سپس معشوق و موطن را ترك ميگويد و از ژاپن خارج ميشود. توسون با اين داستان توانست مردم را تكان دهد و به رهانيدن طبقة اتا از مذلت برانگيزد.
شعر ژاپني بازپسين عاملي بود كه به نفوذ غرب تمكين كرد. انواع شعري تانكا و هوككو تا چهل سال پس از اعادة اقتدار امپراطور دوام آوردند، ولي بتدريج بيروح و متصنع شدند. در 1897، توسون دفتر شعر خود را در مقابل پانزده دلار به يك ناشر واگذاشت. اين اشعار، كه از لحاظ درازي با سنن شعر ژاپني مطابقت نداشتند، انقلابي به راه انداخت كه از انقلاب دستگاه حكومتي آرامتر نبود. مردم كه از لطايف شعر كهن به تنگ آمده بودند، از اشعار توسون استقبال كردند و ناشر را به تمول رسانيدند. پس، شاعران ديگر پي توسون را گرفتند، و در نتيجه سلطة هزار سالة تانكا و هوككو به پايان آمد.
با وجود ترقي شعر جديد، هنوز هرساله دربار ژاپن مسابقة ديرينة شعر را برپا ميدارد. امپراطور موضوعي معين ميكند و، با سرودن چكامهاي دربارة آن، نمونهاي در برابر شاعران مينهد. پس از او، ملكه نمونهاي به دست ميدهد آنگاه بيست و پنج هزار ژاپني مختلفالحال شعرهايي ميسازند و به ادارة شعر كاخ سلطنتي ميفرستند. والاترين شعرشناسان ژاپن اين اشعار را ميخوانند و ده قطعه را برميگزينند. اين ده قطعه براي امپراطور و ملكه خوانده ميشود و روز اول سال در جرايد ژاپن انتشار مييابد. اين رسم، رسمي ستايشانگيز است و انديشه را لحظهاي از سوداگري و جنگ منصرف ميكند و از اين گذشته به اثبات ميرساند كه، در بين پرشورترين ملت عصر حاضر، هنوز ادب عاملي زنده است.
IV- امپراطوري جديد
مباني متزلزل تمدن جديد- علل امپرياليسم ژاپن- مطالبات بيست و يكگانه- كنفرانس واشينگتن- قانون مهاجرت 1924- حمله به منچوري- كشور جديد- ژاپن و روسيه- ژاپن و اروپا- آيا بايد امريكا با ژاپن بجنگد؟
ژاپن جديد، باوجود ترقي سريع خود، پا بر مباني متزلزلي دارد. جمعيت آن، كه در عهد شوتوكو تايشي در حدود 3000,000 بود، در عصر هيدهيوشي، 17000,000 و در زمان يوشيمونه به 30,000,000 و در پايان سلطنت ميجي، يعني در 1912، به 55000,000 رسيد.1 به اين ترتيب، جمعيت ژاپن در مدت يك قرن دو برابر شده و مشكلات فراواني براي
اين كشور كوهستاني، كه زمينهاي قابل كشت فراوان ندارد، به بار آورده است: جمعيتي برابر نصف جمعيت ايالات متحدة امريكا بايد در خاكي كه بيش از يك بيستم خاك ايالات متحده نيست زندگي كند. ژاپن، براي تأمين معاش خود، به توليد صنعتي گراييده است. ولي متأسفانه از حيث مواد معدني و سوختني، كه براي صنايع ضرورت دارند، فقير است. ميتوان از رودهاي كوهستاني نيروي برق به دست آورد. اما اين منابع، حتي اگر مورد استفادة كامل قرار گيرند، بيش از يك ثلت بر نيروي برق كنوني نخواهد افزود، و بنابراين، براي آيندة ژاپن كافي نخواهند بود. در جزيرة كيوشو و جزيرة هوككايدو، رگههاي دورافتادة زغالسنگ يافت ميشود، و در جزيرة ساخالين نفت موجود است. اما ژاپن از آهن، كه شالودة صنعت به شمار ميرود، تقريباً محروم است. از اينها بالاتر، در نتيجة پايين بودن سطح زندگي ژاپنيان، توليد ژاپن همواره بيشتر از مصرف آن كشور است، و كارخانهها، كه روز به روز مجهزترميشوند، اضافه توليد فراوان دارند و اجباراً دنبال بازار فروش ميگردند.
در چنين وضعي الزاماً امپرياليسم پديد ميآيد. امپرياليسم تلاش يك نظام اقتصادي است براي تسلط- به وسيلة عامل خود حكومت- بر نواحي بيگانهاي كه، از لحاظ مواد و سوخت و بازار و سود، نيازهاي آن نظام اقتصادي را برآورده ميكنند. ژاپن در كجا ميتواند نيازهاي خود را برآورد؟ ژاپن نميتواند به هندوچين يا هند يا استراليا يا فيليپين چشم طمع بيندازد، زيرا اين سرزمينها زير سلطة دول غربي قرار دارند و قوانين گمركي آنها به سود اربابان سفيدپوست و به زيان ژاپن وضع شده است. اما در چين، كه همساية ژاپن است، وضع آن گونه نيست. از اين رو، ژاپن كشور چين را كه در نواحي گوناگون خود، مخصوصاً منچوري، منابع غنيزغالسنگ و آهن و گندم، و نفوسي فراوان براي كار و جنگ و مالياتپردازي دارد، حصة مقسوم خود ميداند. اما به چه حقي؟ به همان حقي كه انگليس هند و استراليا را گرفته، فرانسه هندوچين را ربوده، آلمان شانتونگ را ضبط كرده، روسيه پورت آرتور را از آن خودشمرده، و امريكا فيليپين را به خود بسته است. حاجت اقويا خود نوعي حق محسوب ميشود! كشورگشايي بهانه لازم ندارد، فقط قدرت و فرصت ميخواهد. جهاني كه بر تنازع بقاي دارويني استوار است، براي تحصيل موفقيت، به كار بردن هرگونه وسيله را مشروع ميشمارد. جنگجهاني اول و، پس از آن، بحرانهاي اقتصادي بزرگ اروپا و امريكا مجالي
،
مناسب براي ژاپن فراهم آوردند. ژاپن در طي جنگ جهاني اول توانست، مانند ايالات متحدة امريكا، مقدار توليد خود را بالا ببرد، زيرا بر بازارهاي خارجي اروپا، كه در چنگال جنگ دست و پا ميزد، تسلط يافت. بالاتر از اين، چون جنگ جهاني اروپا را ناتوان ساخت، دست ژاپن كمابيش در شرق باز شد. پس، در 1914 به شانتونگ حمله برد و، در سال بعد، چين را با مطالبات بيست و يكگانة خود زير فشار گذاشت. بيگمان، اگر اين مطالبات تحقق مييافت، چين به صورت مستعمرة خاص ژاپن درميآمد.
قسمت اول اين مطالبات ايجاب ميكند كه چين تسلط ژاپن را بر شانتونگ به رسميت شناسد. قسمت دوم متضمن امتيازات صنعتي و حقوق خاص ژاپن در منچوري و مغولستان خاوري است. در قسمت سوم، پيشنهاد شده است كه بزرگترين مؤسسة استخراج معدن سرزمين چشن مشتركاً به وسيلة مقامات ژاپني و چيني اداره شود. قسمت چهارم تلاش ايالات متحدة امريكا را براي ايجاد يك مركز زغالگيري در نزديكي فوچو خنثي ميكند و از چين ميخواهد كه هيچ جزيره يا بندر يا لنگرگاهي را در اختيار دولت ثالثي قرار ندهد. قسمت پنجم مقرر ميدارد كه مشاوران ژاپني براي دستگاههاي سياسي و اقتصادي و نظامي چين تعيين شوند، در شهرهاي بزرگ چين، مقامات چيني و ژاپني مشتركاً سازمان پليس را اداره كنند، و چين حداقل نصف مواد جنگي مورد حاجت خود را از ژاپن بخرد، و به ژاپن حق بدهد كه در چين سه راهآهن مهم بسازد و در ايالت فوكين آزادانه به تأسيس بندر و راهآهن و استخراج معدن بپردازد.
ايالات متحدة امريكا به ژاپن اعتراض و اعلام كرد كه برخي از اين مطالبات ناقض تماميت خاك چين و خلاف اصول «سياست درهاي باز» است. پس، ژاپن از قسمت پنجم مطالبات چشم پوشيد و بقيه را، با تغييراتي، در روز هفتم مه 1915، همراه با اتمام حجتي، به حكومت چين تسليم داشت. روز بعد، حكومت چين اتمام حجت ژاپن را پذيرفت. چينيان مصرف كالاهاي ژاپن را تحريم كردند، اما ژاپن وقعي نگذاشت، زيرا مطمئن بود كه چينيان، دير يا زود به اقتضاي سودجويي خود و ارزاني كالاهاي ژاپني، دست از تحريم خواهند كشيد. در 1917، رجل خوش مشرب ژاپني، ويكنت ايشياي، به امريكا رفت و وضع ژاپن را براي مردم امريكا شرح داد و رابرت لنسينگ، وزير امور خارجة امريكا، را راضي كرد كه با ژاپن معاهدهاي ببندد و بپذيرد كه «ژاپن در چين، مخصوصاً در قسمتي كه مجاور مستملكات آن است، منافع خاصي دارد.» در 1922، هيوز، وزير امور خارجة ايالات متحدة امريكا، در كنفرانس واشينگتن نمايندگان ژاپن را موافق گردانيد كه آن كشور اصل «سياست درهاي باز» را در مورد چين به رسميت بشناسد و نيروي دريايي خود را تنها به شصت درصد نيروي دريايي انگليس يا امريكا برساند.1 در پايان اين كنفرانس، ژاپن موافقت كرد كه قسمتي از شانتونگ
را كه در حين جنگ جهاني از چنگ آلمان بيرون آورده بود، به چين بازگرداند. ضمناً اتحاد انگليس و ژاپن گسيخت و امريكا مجدوب رؤياي صلح ابدي شد.
امريكا، در نتيجة خوشبيني عظيم خود نسبت به آينده، مرتكب قصور سياسي بسيار مهمي شد. تئودور روزولت، رئيس جمهوري امريكا، كه امريكاييان سواحل اقيانوس كبير را از مهاجرت مداوم ژاپنيان به كاليفرنيا ناراحت يافت، با حسن نيتي كه در پس ظاهر پرجوش و خروش خود داشت، در 1907 با ژاپن پيماني بست و ژاپن را متعهد گردانيد كه از مهاجرت كارگران خود به ايالات متحده جلوگيري كند. اما توليدمثل ژاپنيان ساكن امريكا به قدري زياد بود كه همچنان ايالات باختري امريكا را به زحمت انداخت. پس، برخي از ايالات باختري، با وضع قانون، اتباع بيگانه را از حق تملك زمين محروم كردند. كنگرة امريكا هم در 1924 درصدد محدود كردن تعداد مهاجران بيگانه برآمد. قانوني كه از تصويب كنگره گذشت، مهاجرت مردم آسيا را به ايالات متحده ممنوع شمرد، ولي براي تعيين سهمية مهاجران كشورهاي غير آسيايي فورمولي تنظيم كرد.1 اين تفكيك نژادي ضرورتي نداشت، زيرا فورمول كنگره چنان بود كه اگر بيتبعيض در مورد همة قارهها يا نژادها به كار بسته ميشد، باز ميتوانست راه را بر مهاجران آسيايي ببندد. از اين رو، پس از تصويب آن قانون، وزير امور خارجه به كنگره اعتراض كرد و اظهار داشت كه «براي مقصود موردنظر، وضع چنين قانوني لازم نيست.» ولي هواخواهان آتشين قانون مهاجرت يادآور شدند كه، چون سفير ژاپن دم از «عواقب وخيم» اين قانون زده و به اين وسيله امريكا را تهديد كرده است، كنگره بايد حتماً آن را بگذراند. چنين نيز شد.
ژاپنيان قانون مهاجرت را در حكم اهانتي نسبت به خود دانستند، و برآشفتند. تظاهراتي برپا و نطقهاي بسيار ايراد شد. حتي يك ميهندوست، در مقابل منزل ويكنت اينويه، به عنوان ابراز شرمندگي ملت ژاپن، دست به هاراكيري زد. اما، چون ژاپن در سال 1923 از زلزله آسيب فراوان ديده و ناتوان شده بود، رهبران كشور آرامش را حفظ كردند و، به انتظار روزي كه اروپا و امريكا به ضعف گرايند و مجال انتقام پيشآيد، شكيبايي پيش گرفتند.
بحران اقتصادي عظيمي كه پس از جنگ جهاني اول در امريكا درگرفت، ژاپن را از فرصت مناسبي براي اجراي نقشههاي ديرين خود در خاور دور برخوردار كرد. حكومت ژاپن ميترسيد كه چينيان راهآهن و ساير مؤسسات ژاپني را در منچوري به مخاطره اندازند. پس، در سپتامبر 1931، به عذر اينكه مقامات چيني منچوري با سوداگران ژاپني بدرفتاري
كردهاند، به ارتش خود اجازه داد كه به منچوري بتازد. چين، كه در آن موقع به سبب انقلاب و جدايي ايالات از يكديگر، و وجود سياستبازان قابل خريد، سخت آشفته بود، كاري جز تحريم كالاهاي ژاپني نتوانست؛ تحريم كالاها به ژاپن بهانه داد كه به شانگهاي نيرو بفرستد (1932). در مقابل اين عمل ژاپن، تنها بخشي از چين به دفاع برخاست. اعتراضات امريكا هم نتايجي فوري نداد. دول اروپايي، كه فقط به منافع بازرگاني خصوصي خود ميانديشيدند، با احتياط، اعتراض امريكا را «از لحاظ اصولي» مورد موافقت قرار دادند. ولي در برابر وضع اسفآوري كه به اقتدار سفيدپوستان در خاور دور خاتمه ميداد، اقدام مشتركي نكردند. هيئتي، به رياست ارلليتن، از طرف جامعة ملل مأمور بررسي موضوع شد و ظاهراً از روي بيطرفي كامل به موضوع رسيدگي كرد و گزارشي «به جامعة ملل» تقديم داشت. اما ژاپن، مانند امريكا، كه در 1935 از دادگاه جهاني كناره گرفته بود، جامعة ملل را ترك گفت و، همچون امريكا، دليل آورد كه ميل ندارد مورد قضاوت دشمنان خود قرار گيرد. در فاصلة اوت 1932 و مه 1933، صادرات ژاپني، به علت تحريم چينيان، به چهل و هفت درصد مقدار سابق رسيد. اما در همين هنگام، ژاپن تجارت فيليپين و مالايا و جزاير اقيانوس كبير را از چنگ چين بيرون آورد. در 1934، سياستبازان ژاپن، به كمك متنفذان چين، توانستند حكومت چين را به تهية قوانين گمركي جديدي برانگيزند. اين قوانين ورود كالاهاي ژاپني را تسهيل كرد و به صادرات دول غربي لطمه وارد ساخت.
در مارس 1932، ژاپنيان در منچوري دولت دستنشاندة منچوكوئو را به وجود آوردند و هنري پويي، وارث دودمان چيني منچو، را رئيس جمهور آن گردانيدند و سپس در دو سال بعد وي را كانگته ناميدند و امپراطور شمردند. كارگزاران امپراطور منچوكوئو يا ژاپني يا از چينيان تابع ژاپن بودند، و هر كارگزار چيني يك مستشار ژاپني داشت. در حيني كه اصل «سياستدرهاي باز» محفوظ بود، ژاپنيان براي در دستگرفتن بازرگاني و منابع منچوكوئو كوششها كردند. با آنكه مهاجرت ژاپنيان به منچوري شيوع نيافت، سرمايههاي ژاپني سيلوار به آن سرزمين ريخت. براي اغراض تجارتي يا نظامي، جاده و راهآهن ساختند و، براي خريد راهآهن شرقي كه در اختيار حكومت اتحاد جماهير شوروي بود، آغاز مذاكره كردند. ارتش پيروز و تواناي ژاپن نه تنها حكومت جديد منچوكوئو را بنياد نهاد، بلكه در سياست حكومت ژاپن نيز مداخله كرد. از اين گذشته، ايالت جهول را براي پويي تسخير كرد و تقريباً تا پكن پيش رفت، اما، از سر بزرگواري و در انتظار فرصت مناسب، عقبنشست.
در اين هنگامه، نمايندگان ژاپن در نانكينگ تلاش ميورزيدند كه حكومت چين به رهبري اقتصادي و سياسي كامل ژاپن سرفرود آورد. ژاپن قصد داشت، پس از مقهور ساختن چين از طريق غلبة نظامي يا به وسيلة وامهاي اقتصادي، با دشمن ديرين خود، امپراطوري روسيه، كه اكنون به صورت اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي در آمده بود، دست و پنجه نرم كند. ارتش
ژاپن ميتوانست به راهآهن تك خط سراسري سيبري، كه مانند ستون فقرات اهميت داشت و چين و ولادي وستوك و ناحية بايكال را به پايتخت روسيه پيوند ميداد، بتازد و دست به قطع آن بزند. براي اين منظور، قادر بود كه از سراسر راه كاروانرو مغولستان به كالگان و اورگا، يا از راه مرزي منچوكوئو به چينا، يا صدها نقطة حساس ديگر منچوكوئو كه بر آن راهآهن تسلط داشتند، استفاده كند. به اين مناسبت، روسيه، با التهاب و جسارت، خود را براي كشمكش پرهيزناپذير آينده آماده كرد: در كوزنتسك و ماگنتوگورسك به استخراج معادن زغالسنگ و تأسيس كارخانههاي فولادسازي، كه ميتوانست در زمان جنگ به صورت كارخانههاي اسلحهسازي درآيد، مشغول شد؛ در ولادي وستوك، عدة كثيري زيردريايي براي مقابله با ناوگان ژاپن گردآورد؛ همچنين، به قصد تخريب مراكز توليد و راهها و شهرهاي تختهاي ژاپن، صدها هواپيماي بمبافكن مهيا كرد.
در پشت اين صحنة ناخجسته، دولتهاي اروپايي، كه رام و سربهزير شدهاند، قرار دارند: امريكا، به علت از دست دادن بازارهاي چين، به خود ميجوشد؛ فرانسه به آتية خود در هندوچين اطمينان ندارد؛ انگليس از آيندة استراليا و هند بيمناك، و از رقابت ژاپن در چين و سراسر امپراطوري شرقي خود آشفته است؛ با اين وصف، فرانسه به جاي مخالفت با ژاپن، به آن كمك مالي ميدهد؛ انگليس حيلهگر، با شكيبايي بيسابقه منتظر ميماند تا رقباي تجارتي او در آسيا به جان يكديگر بيفتند و بار ديگر دنيا را به او واگذارند. تصادم منافع دول روز به روز شديدتر، و لحظة ستيزة علني نزديكتر ميشود. ژاپن اصرار ميورزد كه شركتهاي نفت بيگانهاي كه به ژاپن نفت ميفروشند در خاك ژاپن مخازن بزرگي بسازند و هميشه مصرف شش ماه ژاپن را ذخيره كنند. منچوكوئو براي تأمين نفت مورد حاجت خود تنها با ژاپن به معامله ميپردازد. پارلمان كشور اوروگه به ژاپن اجازه ميدهد كه بر ريودولاپلاتا بندر آزادي بسازد و، بدون پرداخت عوارض، كالاهاي خود را به اوروگه وارد كند. رئيسجمهور اوروگه مخالفت مينمايد، و بانگ اعتراض امريكاييان برميخيزد. با اينهمه، ژاپن با سرعت فوقالعاده، بشتاب تجارت امريكاي جنوبي را ربوده و به افروختن آتش جنگ بينالمللي و شركت امريكا در آن كمك كرده بود. اكنون كه نفوذ ژاپن، تندتر و تيزتر از نفوذ آلمان، در امريكاي لاتين توسعه مييابد و خاطرات جنگ بينالمللي فراموش ميشود، مقدمات جنگ ديگري فراهم ميآيد.
آيا بايد امريكا با ژاپن بجنگد؟ نظام اقتصادي ما امريكاييان از ثروتي كه به بركت علم و سازمانهاي اداري و كار زاده شده است، سهم عظيمي به طبقة سرمايهدار ميبخشد. اين سهم چنان بزرگ است كه براي تودة توليدكننده چيز قابلي باقي نميماند. از اين رو، تودة امريكايي قدرت خريد كالاهاي توليدي خود را ندارد. پس، قسمتي از كالاها در داخل كشور
ژاپن ميتوانست به راهآهن تك خط سراسري سيبري، كه مانند ستون فقرات اهميت داشت و چين و ولادي وستوك و ناحية بايكال را به پايتخت روسيه پيوند ميداد، بتازد و دست به قطع آن بزند. براي اين منظور، قادر بود كه از سراسر راه كاروانرو مغولستان به كالگان و اورگا، يا از راه مرزي منچوكوئو به چينا، يا صدها نقطة حساس ديگر منچوكوئو كه بر آن راهآهن تسلط داشتند، استفاده كند. به اين مناسبت، روسيه، با التهاب و جسارت، خود را براي كشمكش پرهيزناپذير آينده آماده كرد: در كوزنتسك و ماگنتوگورسك به استخراج معادن زغالسنگ و تأسيس كارخانههاي فولادسازي، كه ميتوانست در زمان جنگ به صورت كارخانههاي اسلحهسازي درآيد، مشغول شد؛ در ولادي وستوك، عدة كثيري زيردريايي براي مقابله با ناوگان ژاپن گردآورد؛ همچنين، به قصد تخريب مراكز توليد و راهها و شهرهاي تختهاي ژاپن، صدها هواپيماي بمبافكن مهيا كرد.
در پشت اين صحنة ناخجسته، دولتهاي اروپايي، كه رام و سربهزير شدهاند، قرار دارند: امريكا، به علت از دست دادن بازارهاي چين، به خود ميجوشد؛ فرانسه به آتية خود در هندوچين اطمينان ندارد؛ انگليس از آيندة استراليا و هند بيمناك، و از رقابت ژاپن در چين و سراسر امپراطوري شرقي خود آشفته است؛ با اين وصف، فرانسه به جاي مخالفت با ژاپن، به آن كمك مالي ميدهد؛ انگليس حيلهگر، با شكيبايي بيسابقه منتظر ميماند تا رقباي تجارتي او در آسيا به جان يكديگر بيفتند و بار ديگر دنيا را به او واگذارند. تصادم منافع دول روز به روز شديدتر، و لحظة ستيزة علني نزديكتر ميشود. ژاپن اصرار ميورزد كه شركتهاي نفت بيگانهاي كه به ژاپن نفت ميفروشند در خاك ژاپن مخازن بزرگي بسازند و هميشه مصرف شش ماه ژاپن را ذخيره كنند. منچوكوئو براي تأمين نفت مورد حاجت خود تنها با ژاپن به معامله ميپردازد. پارلمان كشور اوروگه به ژاپن اجازه ميدهد كه بر ريودولاپلاتا بندر آزادي بسازد و، بدون پرداخت عوارض، كالاهاي خود را به اوروگه وارد كند. رئيسجمهور اوروگه مخالفت مينمايد، و بانگ اعتراض امريكاييان برميخيزد. با اينهمه، ژاپن با سرعت فوقالعاده، بشتاب تجارت امريكاي جنوبي را ربوده و به افروختن آتش جنگ بينالمللي و شركت امريكا در آن كمك كرده بود. اكنون كه نفوذ ژاپن، تندتر و تيزتر از نفوذ آلمان، در امريكاي لاتين توسعه مييابد و خاطرات جنگ بينالمللي فراموش ميشود، مقدمات جنگ ديگري فراهم ميآيد.
آيا بايد امريكا با ژاپن بجنگد؟ نظام اقتصادي ما امريكاييان از ثروتي كه به بركت علم و سازمانهاي اداري و كار زاده شده است، سهم عظيمي به طبقة سرمايهدار ميبخشد. اين سهم چنان بزرگ است كه براي تودة توليدكننده چيز قابلي باقي نميماند. از اين رو، تودة امريكايي قدرت خريد كالاهاي توليدي خود را ندارد. پس، قسمتي از كالاها در داخل كشور
فروش نميرسند، و براي فروش آنها بايد بر بازارهاي خارجي دست يافت. اگر فتح بازارهاي خارجي ميسر نشود، يا بايد از توليد كاست يا در بسط مصرف داخلي كوشيد. وضع نظام اقتصادي ژاپن از وضع نظام ما وخيمتر است. زيرا ژاپن نه تنها، براي فروش كالاها و حفظ ثروت متمركز خود، از فتح بازارهاي بيگانه ناگزير است، بلكه بايد سوخت و مواد خامي را هم كه براي صنايع لزوم حياتي دارد از خارج تأمين كند. وضع ژاپن در برابر امريكا نمودار يكي از طنزهاي نيشدار تاريخ است: امريكا در 1853 ژاپن را بيدار كرد و از زندگي آرام فلاحتي به صنعت و بازرگاني كشانيد. اكنون، همين ژاپن تمام قدرت و بصيرت خود را به كار انداخته است تا، با ارزانفروشي و تفوق سياسي و غلبة نظامي، همان بازارهايي را كه امريكا بهترين فروشگاههاي محصولات اضافي خود شمرده است، بربايد! در تاريخ بشر، هرگاه دو ملت براي ضبط بازارها به رقابت پردازند، معمولا آن ملتي كه در عرصة رقابت اقتصادي شكست خورد، اگر از لحاظ منابع و تجهيزات جنگي نيرومند باشد، دست به اسلحه ميبرد!1
برگرفته از كتاب تاريخ تمدن ويل دورانت جلد اول از انتشارات علمي فرهنگي