|
تقديم به روان پاك همسر نازنينم |
|||||||
|
نوشته ها / كارهاي تصويري / كارهاي صوتي / عكس مجموعه هاي انتخابي پشتيباني |
فيلم ( ويدئو ) |
||||||
اينجا و آنجا در ميان هندوان محترم، مسلمانان بياعتنا و جهانگردان متحير، مرتاضان يا جوكيهايي نشستهاند كه دين و فلسفه در آنان آخرين و عجيبترين تجلي خود را يافته است. در جنگلها و كنار راهها به تعداد كمتري از آنان بر ميخوريم، كه ساكت و مجذوب نشستهاند. بعضي پير و برخي جوانند، جمعي مرقعي بر دوش افكنده، گروهي فوطهاي به ميان بسته؛ عدهاي خاكسارند و به سراپا و به موي ژوليدة خود خاكستر ميپاشند. دستهاي چارزانو و بيحركت نشسته، به نوك بيني يا به نافشان چشم دوختهاند. اينان ساعتها و روزها صاف به خورشيد نگاه ميكنند و كم كم كور ميشوند؛ آنان در گرماي نيمروز بر آتش مينشينند؛ يكي پابرهنه در آتش ميرود، يا آتش روي سرش خالي ميكند؛ ديگري، برهنه، سي و پنج سال روي بستر ميخكوب ميخوابد؛ سه ديگر هزاران فرسنگ ميغلتد تا به زيارتگاه برسد؛ بعضي خود را به درخت زنجير ميكنند، يا خود را در قفسي زنداني ميكنند، تا بميرند؛ برخي خود را تا گردن در خاك دفن ميكنند و سالها، يا تمام عمر، به همين شكل ميمانند؛ جمعي سيمي از دو گونهشان ميگذرانند و باز شدن آروارهها را ناممكن ميكنند، و خود را به خوردن فقط مايعات محكوم ميكنند؛ جمعي ديگر دستشان را مشت ميكنند و آن قدر نگاه ميدارند كه ناخنهايشان از پشت دستشان بيرون آيد؛ عدهاي يك دست يا يك پايشان را بلند ميكنند تا خشك شود و از كار بيفتد. دستهاي جايي آرام مينشينند، و شايد سالها به برگ و بادام و مانند اينها كه مردم برايشان ميآورند، ميسازند، و بدقت هر حسي را از كار مياندازند، و بر هر انديشهاي متمركز ميشوند، به اين قصد كه معرفت را دريابند. خيلي از آنها از روشهاي نمايشي ميپرهيزند، و حقيقت را در گوشة خلوت خانههايشان ميجويند.
ما
[در غرب] در
قرون وسطي
چنين مرداني
داشتيم، اما
امروزه بايد
در گوشه و
كنار اروپا و
امريكا سراغ
آنان را گرفت.
هند 2500 سال است
كه چنين
مرداني داشته
است –
احتمالاً از
دوران ماقبل
تاريخ – شايد
آنها دشمنان
قبايل وحشي
بودند. نظام
تفكر
مرتاضانه، كه
به يوگه2
معروف است، در
عصر ودايي
وجود داشت.
اوپانيشادها
و مهابهاراتا
آن را
پذيرفتند؛ در
عصر بودا رونق
داشت؛ و حتي
اسكندر، كه از
توانايي اين
«برهنه
فيلسوفان»
در
تحمل خاموش
درد به حيرت
افتاده بود،
متوقف شد كه
در حال آنان
تحقيق كند، و
يكي از آنان
را دعوت كرد
كه بيايد و با
او زندگي كند.
آن جوكي اين
پيشنهاد را به
همان صلابت
ديوجانس1 رد
كرد و گفت
چيزي از او
نميخواهد،
چون به همان
هيچي كه دارد
خرسند است. مرتاضان
ديگر به اين
آرزوي
كودكانة اين
مرد مقدوني كه
ميخواست
جهانگيري كند
خنديدند و به
او گفتند هركس
را، خواه زنده
باشد و خواه
مرده، فقط دو
ذرع خاك بس
است. فرزانة
ديگري، كالانوس
نام (326 قم)،
همراه اسكندر
به ايران آمد
و در آنجا
بيمار شد و از
او رخصت خواست
كه بميرد، گفت
كه مرگ را بر
بيماري ترجيح
ميدهد؛ و
بآرامي بالاي
تلي از آتش
رفت و سوخت و مرد،
بي آنكه صدايي
از او برخيزد.
اين امر
يونانيان را
به حيرت
انداخت، چه
هرگز از اين
گونه
دلاوريهاي
بدون خونريزي
نديده بودند.
دو قرن بعد (در
حدود 150 قم)
پتنجلي اعمال
و سنتهاي اين
نظام را در
يوگه – سوترههاي
مشهور خود جمع
كرد. اين
سوترهها
هنوز از بنارس
تا لوس آنجلس
به عنوان كتاب
معتبر پيروان
يوگه مورد
استفاده است.
يوانگ چوانگ،
در قرن هفتم
ميلادي، در
وصف اين نظام
گويد «هزاران
سرسپرده
دارد».
ماركوپولو،
در حدود 1296، شرح
زندهاي از آن
به دست ميدهد؛
امروزه، بعد
از گذشت
قرنها،
پيروان تندروتر
آن، كه
تعدادشان به
يك تا سه
ميليون نفر ميرسد،
هنوز خود را
ميآزارند تا
به دريافت
معرفت نايل
شوند. يوگه يكي
از نمودهاي
بسيار مؤثر و
متأثر كنندة
تاريخ بشر
است.
يوگه
چيست؟ يوگه در
لغت به معني
«يوغ» است، نه آنكه
يوغ يا اتحاد
و اتصال روح
با وجود
متعال، بلكه
يوغ تربيت
مرتاضانه و
ضبط نفس كه
مشتاق يوگه
بدان تن در ميدهد
تا روحش را از
هرگونه قيود
مادي پاك كند
و به ادراك و
قدرتهاي
فراتر از
طبيعي برسد.
ماده، ريشة
ناداني و رنج
است؛ از اين
رو يوگه جوياي
رهانيدن روح
از همة
نمودهاي حسي و
همة علايق
جسماني است؛
كوششي است در
رسيدن به روشن
شدگي [يعني
اشراق] و
رستگاري در يك
زندگي، كه از
طريق پس دادن
كفارة همة
گناهان
تناسخهاي
گذشتة روح در
يك وجود صورت
ميگيرد.
البته
يكباره نميتوان
به چنين
اشراقي رسيد،
بلكه سالك
بايد قدم به
قدم به سوي آن
رود؛ و هيچ كس
نميتواند به
مقامي از اين
مقامات برسد،
الا آنكه مقام
پيش از آن را
طي كرده باشد؛
حصول يوگه
تنها با پژوهش
طولاني و
صبورانة [در خود]
و با تربيت
نفس ممكن است.
مقامات «يوگه»
هشت است:
I- «يمه» يا مرگ
آرزو و كام؛
در اين مقام
روح دو خويشتنداري
اهيمسا و
برهمه چاري را
[كه
پاكدامني
و تجرد است] ميپذيرد،
ارضاي نفس را
رها كرده، خود
را از همة علايق
مادي و
خواهشها
آزاد، و براي
همه چيز آرزوي
نيكي ميكند.
II- «نيمه»، به
جا آوردن
مؤمنانة برخي
از دستورات مقدماتي
يوگه، يعني
پاكيزگي،
خرسندي، تصفيه،
پژوهش [در خود]، و ورع.
III- «آسنه»، وضع
و حالت تن؛
مراد از آسنه
اين است كه هر
حركت و نيز هر
احساسي را
آرام كند؛
بهترين آسنه
براي اين
مقصود
چارزانو
نشستن است،
يعني گذاشتن
پاي راست روي
ران چپ، و پاي چپ
روي ران راست،
و صليب كردن
دستها و گرفتن
دو شست پا، و
چسباندن چانه
به سينه، و
چشم دوختن به
نوك بيني.
IV-
«پرانايامه»،
حبس دم و
تنظيم تنفس:
سالك با اين تمرينات
همه چيز، جز
خو تنفس، را
فراموش ميكند،
و به اين طريق
ذهن را براي
تهيت نقش پذير،
كه مقام پيش
از جذبه است،
صافي ميكند؛
در همان حال
بايد بياموزد
كه به كمترين
مقدار هوا
زندگي كند، و
روزهاي بسيار
در خاك مدفون
باشد بيآنكه
دستخوش خطري
شود.
V-
«پرتياهاره»،
تجريد؛ در اين
مقام ذهن همة
حواس را به
فرمان دارد، و
خود را از همة
موضوعات حسي
بركنار ميدارد.
VI- «دارنا» يا
تمركز، يعني
يگانه كردن يا
انباشتن ذهن و
حواس با يك
انديشه، يا با
يك موضوع، و بريدن
از ماسوا.1 تمركز
بر هر چيزي كه
به اندازة
كافي دوام
داشته باشد روان
را از هر
احساسي، هر
انديشة خاص و
هر آرزوي خودخواهانهاي،
آزاد ميكند؛
بعد، ذهن، كه
از چيزها مجرد
شده، آزاد خواهد
بود كه جوهر
غيرمادي
حقيقت را
احساس كند.2
VII- «ديانه»،
نگرش يا
نظاره، اين يك
حالت تقريباً هيپنوتيسم
مانند است كه
از دارنا
نتيجه ميشود؛
پتنجلي ميگويد
اين حالت از
ذكر مدام هجاي
مقدس «اوم» حاصل
ميشود.
سرانجام
مرتاض در اوج
يوگه به مقام
يكدلي يا «سمادي»
ميرسد.
VIII- «سمادي»،
يكدلي يا
نظارة در جذبه
است، در اين
مقام حتي آن
آخرين انديشه
هم از ذهن
زدوده ميشود.
ذهن كه تهي
است خودآگاهي
را، در مقام
وجودي جداگانه،
از دست ميدهد؛
ذهن با جامعيت
ميآميزد، و
به اين
اندريافت
سعادتآميز و
خداگونه ميرسد
كه همه چيز را
در احد بنگرد.
هيچ سخني نميتواند
شرح اين حال
را به
نامحرمان
بازگويد؛ هيچ
خرد يا استدلالي
نميتواند آن
را بيابد، يا
نظمي به آن
ببخشد؛ «يوگه
را هم از راه
يوگه بايد
شناخت.»
با
اينهمه، چيزي
كه جوكي جوياي
آن است خدا،
يااتحاد با
خدا، نيست؛ در
فلسفة يوگه،
خدا (ايشوره)
آفريدگار يا
نگاهدار
جهان، يا
پاداش و
پادافرهده
انسانها
نيست، بلكه از
جمله مواضيع
متعددي است كه
روح ميتواند
آن را واسطة
نيل به تمركز
و روشن شدگي به
شمار آورد.
آشكار است كه
غايت آن
انفصال ذهن از
جسم، و ستردن
همة علايق
مادي از ضمير
است، تا بدين
وسيله ادراك و
ظرفيت مافوق
طبيعي براي
روح فراهم
شود. اگر روح
از بند تن
آزاد شود، با
برهمن يگانه
نخواهد شد،
بلكه او خود
برهمن خواهد
شد؛ زيرا
برهمن دقيقاً
همان بنيان
معنوي نهاني،
و آن روح عاري
از خود و غير
مادي است كه،
چون آدمي هرگونه
تعلقات حسي را
از ميان
بردارد، باقي
ميماند. هر
قدر روان
بتواند
خويشتن را از
محيط جسماني و
زندانش آزاد
كند، به همان
اندازه برهمن
ميشود، و هوش
و قدرت برهمن
را به كار ميگيرد.
در اينجا باز
بنياد جادوي
دين آشكار ميشود.
و كمابيش ذات
خود دين را،
كه همانا
پرستش نيروهاي
فراتر از
انسان باشد،
تهديد ميكند.
در
روزگار
اوپانيشادها،
يوگه را زوري
بود، يعني
كوششي بود به
ادراك هماني
روان و خدا. در
افسانة هندي
آمده است كه
در روزگاران
قديم هفت
فرزانه، يا
ريشي، بودند
كه، با رياضت
و تفكر، به
دانش كامل همه
چيز رسيدند. در
تاريخ متأخر
هند، يوگه با
جادوگري تباه
شد، و بيشتر
به قدرت
معجزات ميانديشيد
تا به آرامش
ادراك. جوكي
يقين دارد كه
با يوگه خواهد
توانست هر
بخشي از تنش
را، با تمركز
بر آن بخش، از
كار بيندازد و
به فرمان خود
درآورد؛ ميتواند
اراده كند كه
غيب شود؛ يا
چنان برجاي بماند
كه نتوانند او
را از جا
بجنبانند، يا
طيالارض
كند؛ يا چندان
كه بخواهد عمر
كند؛ يا گذشته
و آينده را،
وبسياري از
ستارگان دور
دست را،
بشناسد.
شكاكان
بايد بپذيرند
كه در اين
كارها هيچ چيز
ناممكن نيست؛
ابلهان ميتوانند
بيش از آن
فرضيه ببافند
كه فيلسوفان قادر
به رد كردن
آنها باشند؛ و
فيلسوفان
اغلب در اين
بازي خود به
آنان ميپيوندند.
خلسه و توهمات
را ميتوان از
راه روزه و
خودآزاري
پديد آورد،
تمركز ميتواند
حساسيت شخص را
به درد، چه از
نظر موضعي و
چه به طور
كلي، از ميان
ببرد؛ راستي
كه چه نيروها
و تواناييهاي
اندوختهاي
در ذهن
ناشناختة
آدمي نهفته
است. اما
بسياري از
جوكيان
گداياني بيش
نيستند كه به
اميد زر، كه
آن را از آمال
غربيان فرض
كردهاند، يا
به اشتياق جلب
توجه و تحسين
مردم، رياضت
ميكشند.1
رياضت كشي
مخالف شهوت
پرستي است،
يا، به بيان
ديگر، كوششي
است براي مهار
كردن اين شهوت
پرستي؛ اما
خود اين
كوشش در زمرة
يك نفسپرستي
خود آزارانه
قرار دارد كه
مرتاض در آن از
درد خود
تقريباً يك
لذت شهواني ميجويد.
برهمنان
بخردانه از
اين كارها
دوري جسته و
به پيروان خود
سفارش ميكردهاند
كه تكاليف
معمولي زندگي
را آگاهانه به
جا آورند و به
تقدس از اين
راه دست
يابند.
آمدن
اروپاييان-
پيروزي
بريتانيا-
شورش سپاهيان-
سود و زيانهاي
حكومت
بريتانيا
آنگاه
كه كلايو و
هيستينگز
ثروت هند را
كشف كردند،
تمدن هند، از
چند لحاظ، خود
از پيش مرده بود.
از يك سو
سلطنت طولاني
و شقاقآور
اورنگ زيب، و
از سوي ديگر
آشوب و جنگهاي
داخليي كه به
دنبال آن آمد،
بار ديگر هند
را آمادة
آماج
كشورگشايي
كرد؛ و تنها
سخن در اين بود
كه كدام يك از
قدرتهاي نوين
اروپايي ميبايست
افزار اين
«سرنوشت مسلم
و آشكار» بشود.
فرانسويان
كوشيدند، و
ناكام شدند؛
در روسباخ و
واترلو، هم
هند از كفشان
رفت و هم
كانادا.
انگليسيها
كوشيدند، و
كامگار شدند.
در سال
1498، واسكو د
گاما، پس از
يك سفر يازدهماهه
از ليسبون، در
كاليكات لنگر
انداخت. راجة
هندي مالابار
او را بگرمي
پذيره شد، و
نامة مؤدبانهاي
براي پادشاه
پرتغال به دست
او سپرد، به
اين مضمون كه
«واسكو د
گاما،
بزرگزادهاي
از خاندان
شما، از قلمرو
من ديدار، و
مرا بسيار
شادمان كرده
است. در ملك من
دارچين،
ميخك، فلفل، و
سنگهاي
گرانبها
فراوان است.
آنچه من از
كشور شما ميخواهم
زر و سيم،
مرجان، ماهوت
قرمز است.»
اعليحضرت
مسيحي در پاسخ
او مدعي شد كه
هند، بنا به دلايلي،
مستعمرة پرتغال
است. و راجه،
عقب ماندهتر
از آن است كه
اين دلايل را
بفهمد.
پرتغال، براي
آنكه مسئله را
جنبة عملي
بخشد،
ناوگاني به
هند فرستاد،
با اين دستور
كه مسيحيت را
در هند اشاعه
دهند و جنگ
كنند. در قرن
هفدهم، هلنديها
از راه رسيدند
و پرتغاليها
را بيرون راندند؛
در قرن هجدهم
فرانسويها و
انگليسيها
آمدند و هلنديها
را بيرون
كردند. تنها
نبردي
اوردالي گونه
ميتوانست
تعيين كند كه
كدام يك بايست
هنديان را متمدن
كند و از آنان
خراج بستاند.
در سال
1600، كمپاني
هندشرقي در
لندن تأسيس
شده بود كه
محصولات هند و
هندشرقي
را
ارزان بخرد و
در اروپا
بسيار گران بفروشد.1
در آغاز سال 1686 ،
كمپاني اعلام
داشت كه هدفش
آن است كه «يك
قلمرو
انگليسي بزرگ
مستحكم
مطمئن، براي
ابد، در هند
مستقر كند.» در
مدرس، كلكته،
و بمبئي مراكز
تجاري پيافكند؛
مستحكمشان
كرد؛ سرباز
آورد؛ مصافها
به عمل آورد؛
رشوه داد و
رشوه ستاند؛ و
دست به ساير
كارهاي حكومت
زد. كلايو، با
اتكا به
تفنگهايش، با خوشحالي
«هدايا»يي به
مبلغ 170,000 دلار
از فرمانروايان
هند پذيرفت؛
وانگهي،
سالانه خراجي
به مبلغ140,000 دلار
از آنان به
جيب ميزد؛ با
گرفتن 6000,000
دلار،
ميرجعفر را
نواب بنگال كرد؛
نواب و صوبهداران
را به جان هم
ميانداخت و
بتدريج
سرزمينهايشان
را به عنوان ملك
كمپاني هند
شرقي تصرف ميكرد؛
افيوني شد،
پارلمنت
انگليس او را
به بازجويي
كشاند، و
تبرئهاش
كرد، و او (به
سال 1774) خود را كشت.
وارنهيستينگز،
كه مردي با
جرئت، دانا، و
توانا بود،
مبلغ 250,000 دلار
از حكام محلي
گرفت و به
صندوق كمپاني
ريخت؛ رشوه ميگرفت
كه ديگر چيزي
به زور
نستاند، اما
بيشتر ميستاند،
و ايالاتي را
كه نميتوانستند
باج بدهند به
نفع كمپاني
تصرف ميكرد.
با سپاهش اوده
را اشغال كرد،
و اين استان
را به مبلغ 2500,000
دلار به يكي
از اميران
فروخت - فاتح و
مفتوح در
عقيده فروشي و
دنائت با
يكديگر چشم و
همچشمي ميكردند.
آن قسمتهايي
از هند كه تحت
سلطة كمپاني
بود، به
پرداخت بهرة
مالكانهاي
به ميزان نصف
محصول، و
مطالبات
ديگري، موظف
و مجبور
بودند، به
طوري كه، از
شدت سختي و
فشار، دو سوم
جمعيت فرار
كردند، در
حالي كه
ديگران
فرزندانشان
را ميفروختند
تا از عهدة
پرداخت
مالياتهاي رو
به افزايش
برآيند. مكولي
ميگويد «ثروت
هنگفت بود كه
بسرعت در
كلكته انباشته
ميشد، در
حالي كه سي
ميليون انسان
به خاك سياه
افتاده بودند.
آنان به زندگي
تحت ظلم و ستم
خو گرفته
بودند، اما
هيچگاه تا
اين حد دستخوش
بيدادگري
نشده بودند.»
تا
سال 1875، جنايات
كمپاني چنان
شمال شرقي هند
را به خاك
سياه نشانده
بود كه مردم
به قيامي نوميدانه
برخاستند.
حكومت
بريتانيا در
موضوع دخالت
كرد؛ «شورش» را
در هم شكست؛
سرزمينهاي
متصرفي
كمپاني را به
عنوان
مستعمرة
سلطنتي تحويل
گرفت؛
سخاوتمندانه،
پولي به شركت
پرداخت، و
قيمت خريد را
هم به بدهي
عمومي هند
افزود. فتح
سادهاي بود،
كه شايد نبايد
آن را با
معيار ده فرماني
كه در غرب
سوئز خوانده
شد، مورد
قضاوت قرار
داد، بلكه
بايد آن را با
اصطلاحات و
مفهومات ذهني
داروين و نيچه
فهميد: به اين
معنا كه ملتي
كه توانايي
حكومت برخود،
يا توسعة
منابع طبيعي
خويش، را از
دست داده
باشد، ناگزير،
طعمة ملتهايي
خواهد شد كه
از فرط قدرت و
حرص رنج ميبرند.
اين
فتح براي هند
فوايدي هم
داشت. مرداني
مثل بنتينك،
كنينگ، مانرو،
الفينستن، و
مكولي اندكي
از آن آزاديخواهي
سخاوتمندانهاي
را كه به سال 1832
بر انگليس
حاكم بود، در
ادارة
ايالات تحت
تسلط
بريتانيا به
كار گرفتند.
لرد ويليام
بنتينك به
ياري و انگيزة
مصلحان هنديي
چون رامموهنروي
به رسم ساتي و
كارهاي تگها
پايان داد.
انگليسيها،
پس از آن، با
پول و سربازان
هندي صد و
يازده بار در
هند جنگيدند
تا فتح هند را
كامل كنند.
سرانجام در
سراسر اين شبهجزيره
صلح برقرار
كردند؛ راهآهن،
كارخانه، و
مدرسه
ساختند؛ در
كلكلته،
مدرس، بمبئي،
لاهور، و اللهآباد
دانشگاه
تأسيس كردند؛
علم و صنعت را
از انگلستان
به هند
آوردند،
آرمانهاي
دمكراتيك غرب
را به شرق
الهام بخشيدند،
و در شناساندن
ثروت فرهنگي
گذشتة هند به جهان
سهم برجستهاي
به عهده
داشتند. بهاي
اين كارهاي
نيك يك استبداد
مالي بود كه
نسلي از
فرمانروايان
موقتي، مقارن
با بازگشت خود
به شمال هند،
كه هميشه موجد
قدرت و
نيروبخش بود،
تمامي ثروت
هند را ميبلعيدند؛
يك استبداد
اقتصادي، كه
صنايع هند را
ويران كرد و
ميليونها
صنعتگر آن را
به كار كشاورزي
كم مايه
بازگرداند؛
يك استبداد
سياسي، كه
بلافاصله پس
از استبداد سخت
اورنگ زيب
برقرار شد، و
روحية مردم
هند را براي
مدت يك قرن
درهم شكست.
II – پارسايان
متأخر
مسيحيت
در هند - «برهما –
سمج» - اسلام –
راماكريشنا –
ويويكاننده
در
چنين اوضاع و
احوالي،
طبيعي و قهري
بود كه هند،
براي تسلاي
خويش، به دين
پناه برد.
مدتي از ته دل
مسيحيت را
پذيرفت و در
آن آرمانهاي
اخلاقي بسياري
يافت كه
هزاران سال
آنها را گرامي
داشته بود؛
دوبوا، كشيش
صريحاللهجه،
در اين مورد
ميگويد: «پيش
از آنكه خوي و
رفتار
اروپاييان
براي اين مردم
شناخته شود،
امكانپذير
مينمود كه
مسيحيت در
ميان اين مردم
ريشه بدواند.»
در سراسر قرن
نوزدهم،
مبلغان ديني
سختكوش سعي
كردند تا صداي
مسيح بيش از
غرش توپ كشور
گشايان به
گوشها برسد؛
مدارس و
بيمارستانها
ساختند و آنها
را مجهز
كردند؛ و
اولين بار
آنان بودند كه
نجسها را هم
انسان تلقي
كردند. اما تضاد
ميان تعاليم
مسيحي و اعمال
مسيحيان، هنديان
را به شك و طنز
كشاند. آنان
خاطرنشان ميكردند
كه زنده كردن
اليعازر1
موضوع قابل
توجهي نيست؛
چندان شقالقمري
هم نبود؛ در
دين آنان
معجزاتي، به
مراتب جالبتر
و حيرتآورتر
از اين،
فراوان بود؛ و
امروزه
از
هر يوگي حقيقي
چنين معجزاتي
بر ميآيد،
حال آنكه گويا
معجزات
مسيحيت با مرگ
عيسي پايان
يافته است.
برهمنان
مغرورانه
استوار ماندند
و، در مقابل
درستپنداريهاي
غرب، يك شيوة
فكري بسيار
نغز، عميق، و
باور نكردني
عرضه كردند.
سر چارلز اليت
ميگويد:
«پيشرفت
مسيحيت در هند
ناچيز بوده
است.»
با
اينهمه سيماي
جذاب مسيح
بسيار بيش از
آن در هند
تأثير داشته
است كه بشود،
در مقام
ارزيابي، گفت
كه مسيحيت، در
سيصد سال، شش
درصد از جمعيت
هند را به آن
كيش در آورده
است. اولين
علايم آن نفوذ
در بهاگاواد –
گيتا ظاهر شد؛
آخرين تأثير
هم در گاندي و
تاگور.
روشنترين
مثال در
سازمان اصلاحي
معروف به
برهما – سمج1
است؛ که در
سال 1828 توسط رامموهنروي
تأسيس شد. هيچ
كس نميتوانست
جديتر از او
به تحقيق در
دين روي آورد. وي
زبان
سانسكريت
آموخت تا
وداها را
بخواند؛ پالي
آموخت تا
[مجموعة] سه سبد
بودايي را
بخواند؛
فارسي و عربي
آموخت تا با
اسلام و قرآن
آشنايي حاصل
كند؛ عبري ياد
گرفت تا در
عهد عتيق تبحر
پيدا كند؛ و
يوناني آموخت
تا كه عهد
جديد را
بفهمد؛ بعد
انگليسي ياد گرفت،
و به اين زبان
چنان روان و
زيبا مينوشت
كه جرمي بنتم
آرزو ميكرد
كه كاش جيمز
ميل از او
سرمشق ميگرفت.
روي در سال 1820
اثر خود موسوم
به تعاليم عيسي:
راهنماي صلح و
سعادت را چاپ
كرد، و اعلام
داشت: «به نظر
من تعاليم
مسيح بيش از
هر چيزي كه از آن
آگاهم راهبر
اصول اخلاقي،
و مناسب احوال
مردم عاقل
است.» او به
هموطنان
آزرده از دين
خود دين نويي
پيشنهاد كرد،
كه در آن شرك،
چندگاني، نظام
طبقاتي،
ازدواج در
خردسالي،
ساتي، و بتپرستي
اثري نيست، و
بايد يك خدا،
يعني برهمن، را
بپرستند. او
هم، مثل
اكبرشاه، اين
رؤيا را در
سرداشت كه هند
بايد با يك
دين ساده وحدتي
پيدا كند؛ و
هم مثل اكبر
رواج عام
خرافات را دست
كم ميگرفت.
برهما – سمج،
پس از يكصدسال
تلاش مفيد،
اكنون در حيات
هند نيرويي
خاموش است.
مسلمانان
قدرتمندترين
و جالبترين
اقليتهاي
ديني هندند؛
اما مطالعة
دين آنان
موضوع مجلد
ديگري از اين
مجموعه است.
اينكه دين
اسلام، با
وجود كمكهاي
فوقالعادة
اورنگ زيب،
موفق نشد كه
هند را به
تسخير خود
درآورد، جاي
شگفتي نيست؛
معجزه آن است
كه اسلام در
هند تسليم
آيين
هندو نشد.
بقاي اين
توحيد ساده و
مردانه،
درميان جنگلي
از شرك، صلابت
روح اسلامي را
ميرساند؛
تنها با توجه
به جذب شدن آيين
بودا در آيين
هندو، قدرت
اين پايداري و
ميزان اين
دستاورد روشن
ميشود.
اسلام،
اكنون، در
هند حدود 70,000,000
پيرو دارد.
فرد
هندو در اديان
بيگانه چندان
آسايش و آرامشي
نيافته است؛ و
چهرههايي كه
در قرن نوزدهم
بيش از همه
وجدان مذهبي
او را ملهم
ساختند كساني
بودند كه اصول
نظريات و
معتقداتشان
در شرايع
باستاني آن
مردم ريشه
داشته است.
راما كريشنا،
كه برهمن
تهيدستي از
مردم بنگال
بود، يك چند
مسيحي شد و
جاذبة مسيح را
حس كرد؛1
موقعي ديگر
مسلمان شد، و
به انجام
عبادات سخت
اسلامي
پرداخت؛ اما
ديري نگذشت كه
قلب
پرهيزگارش او
را به آيين
هندو
بازگرداند،
حتي به كالي
وحشتانگيز
روي آورد و
روحاني او شد
و از او براي
خود يك الاهة
مادر ساخت كه
از ظرافت و
عشق سرشار بود.
او راههاي خرد
را رها و
بكتي–يوگه، يا
راه عشق، را
موعظه كرده،
ميگفت «شايد
معرفت به
خداوند را
بتوان به مرد
مانند كرد،
اما عشق
خداوند
همانند زن
است. معرفت
فقط راه به
اطاقهاي
بيروني
خداوند دارد؛
و هيچ كس را جز
عاشق، راه به
اسرار دروني
او نيست.» راماكريشنا،
به خلاف رامموهنروي،
در تربيت خود
رنجي به خود
نميداد؛ نه
سانسكريت
آموخت و نه
انگليسي؛
چيزي هم ننوشت،
و از هر گونه
بحث استدلالي
پرهيز كرد.
روزي يك منطقي
خودخواهي از
او پرسيد
«شناخت
چيست؟»،
شناسنده چه،
و شناخته شده
كدام؟» وي
پاسخ داد: «اي
مرد خوب، من
از اين دقايق
باريك علم
مدرسي هيچ نميدانم،
من فقط مادر
خداي خويش را
ميشناسم و ميدانم
كه پسر اويم.»
او به پيروانش
آموخت كه همة اديان
خوبند؛ هر يك
راهي است به
سوي خداوند، يا
منزلي در راه،
كه فراخور جان
و دل جوينده
است. از اين
دين به آن دين
گرويدن از
ابلهي است؛
انسان بايد
فقط راه خود
را ادامه دهد،
و به جوهر دين
خويش برسد.
«همة رودها به
اقيانوس ميريزند؛
جاري شو، و
ديگران را هم
جاري كن!» در برابر
شرك تودة
مردم، از سر
همدردي،تساهل
روا مي داشت،
و وحدت
فيلسوفان را
با فروتني ميپذيرفت؛
اما، در مذهب
خاص خود او،
خدا روحي بود
مجسم در همة
انسانها، و
تنها پرستش
حقيقي خدا خدمت
عاشقانه به
بشريت بود.
بسياري
از مردم روشن
ضمير، توانگر
و درويش،
برهمن و نجس،
او را به
عنوان گورو
برگزيدند، و
فرقه و هيئتي
تبليغي به نام
او تشكيل
دادند. پر
تلاشترين اين
پيروان، جوان
مغروري بود از
طبقة كشتريه،
به نام
نارندرنات
دوت، كه با
ذهني سرشار از
انديشههاي
سپنسر و
داروين،
نخست
نزد
راماكريشنا
آمده، خود را
زنديقي معرفي
كرد كه از
زندقة خويش
ناشاد بود،
كه در اسطورهها
و خرافات به
ديدة تحقير مينگريست
و آنها را
همان دين ميدانست.
نارن
(نارندرنات)
مغلوب مهر
صبورانة راماكريشنا
شده، به صورت
پرشورترين شاگردان
استاد جوان
درآمد. او خدا
را «مجموعة همة
روانها» تعريف
ميكرد، و
همراهان خود
را فرا خواند
كه نه از طريق
رياضت و نظارة
بيهوده، بلكه
از راه عشق
مطلق به
انسانها، در
راه دين گام
بردارند.
خواندن
«ويدانته» و
تمرين نظاره
را براي زندگي
بعدي بگذار.
بگذار اين تن
كه اينجاست در
خدمت ديگران
باشد!…
والاترين
حقيقت اين
است: خدا در
همة موجودات
حاضر است. آنان
همه صور متكثر
اويند. خداي
ديگري نيست تا
به طلبش
برخيزيم. تنها
آن كس به خدا
خدمت ميكند
كه خادم
ديگران باشد؛
نامش را
از نارندرناتدوت
به
ويويكاننده
تغيير داد، از
هند درآمد تا،
در خارج از
كشور، براي
رسالت راماكريشنا
پولي فراهم
كند. در سال 1893
خود را در شيكاگو
يافت، مفلس و
تهيدست. روز
بعد در مجلس
اديان، در
بازار مكارة
جهان، ظاهر شد
و در مقام نمايندة
آيين هندو در
آن اجتماع
سخنراني كرد.
وي با شخصيت
باشكوه، و
بشارتش براي
وحدت همة
اديان، و اصول
سادة اخلاقيش
– كه ميگفت
خدمت به خلق
بهتر از عبادت
خالق است – همة
حاضران را
مفتون خود
ساخت؛ به
افسون بلاغت و
فصاحت او،
الحاد به صورت
مذهبي شريف
تلقي شد، و كشيشيان
درستپندار
به «كافري»
احترام مينهادند
كه ميگفت
خدايي جز
روانهاي موجودات
زنده وجود
ندارد. چون به
هند بازگشت،
به هموطنانش
شريعتي عرضه
كرد كه از
زمان وداها تا
آن زمان هيچ
هندويي چنين
شريعتي عرضه
نداشته بود:
ما ديني
ميخواهيم
انسانساز… اين
رازوريهاي
ناتوان را رها
كنيد، و
نيرومند
باشيد… . تا
پنجاه سال
آينده… چيزهاي
ديگر، و خدايان
بيهوده را از
ضميرتان
بزداييد. اين
تنها خدايي
است كه بيدار
است، [يعني]
نژاد خود ما،
كه دست، پا، و
گوشهايش همه
جا پيداست؛
همه چيز را در
بر ميگيرد….
نخستين
پرستش،
پرستش كساني
است كه
پيرامون ما
هستند…. اينها همه
خدايان ما
هستند –اين
انسانها و اين
جانوران؛ و
نخستين
خداياني كه ما
بايد بپرستيم
هم ميهنان خود
ما هستند.
از
اينجا تا
گاندي بيش از
يك گام فاصله
نبود.
برگرفته
از كتاب تاريخ
تمدن
ويل دورانت جلد
اول از
انتشارات
علمي فرهنگي