|
تقديم به روان پاك همسر نازنينم افسانه www.shariaty.com |
|||||
|
نوشته ها / كارهاي تصويري / كارهاي صوتي / عكس مجموعه هاي انتخابي پشتيباني |
فيلم ( ويدئو ) |
||||
چگونه ملتي ميميرد- خشيارشا- فصلي از آدمكشي- اردشيردوم- كوروش كوچك- داريوش (يا داراي) اصغر- علل سياسي و نظامي و اخلاقي انحطاط- فتح پارس به دست اسكندر، و پيشروي او در هندوستان
شاهنشاهيي كه داريوش تأسيس كرده بود يك قرن بيشتر نپاييد. استخوان بندي مادي و
معنوي پارس با شكستهاي ماراتون و سالاميس و پلاته در هم شكست؛ شاهنشاهان كار جنگ را كنار گذاشته، در شهوات غوطهور شده بودند، وملت به سراشيب فساد و بيعلاقگي به كشور افتاده بود. انقراض شاهنشاهي پارس در واقع نمونهاي بود كه بعدها سقوط امپراطوري روم مطابق آن صورت گرفت: در هر دو مورد، انحطاط و تدني اخلاقي ملت با قساوت شاهنشاهان و امپراطوران و غفلت ايشان از احوال مردم توأم بود. به پارسيان همان رسيد كه پيش از ايشان به ماديان رسيده بود، چه، پس از گذشتن دو سه نسل از زندگي آميخته به سختي، به خوشگذراني مطلق پرداختند. كار طبقة اشراف آن بود كه شكم خود را با خوراكهاي لذيذ پر كند؛ كساني كه پيشتر در شبانروز بيش از يك بار غذا نميخوردند- و اين آييني در زندگي ايشان بود- اينك به تفسير پرداخته، گفتند مقصود از يك بار غذا، خوراكي است كه از ظهر تا شام ادامه پيدا كند؛ خانهها و انبارها پر از خوراكهاي لذيد شد؛ غالباً گوشت بريان حيوان ذبحشده را يكپارچه و درست نزد مهمانان خود برخوان مينهادند؛ شكمها را از گوشتهاي چرب جانوران كمياب پر ميكردند؛ در ابتكار خوردنيها و مخلفات و شيرينيهاي گوناگون، تفنن فراوان به خرج ميدادند. خانة ثروتمندان پر از خدمتگزاران تباهشده و تباهكار بود، و ميخوارگي و مستي ميان همة طبقات اجتماع رواج داشت. به طور خلاصه بايد گفت كه: كوروش و داريوش پارس را تأسيس كردند، خشيارشا آن را به ميراث برد، و جانشينان وي آن را نابود ساختند.
خشيارشاي اول، از لحاظ ظاهر، پادشاهي به تمام معنا بود؛ قامت بلند و تن نيرومند داشت و، بنا به مشيت شاهانه، زيباترين فرد شاهنشاهي خود بود. ولي جهان هنوز مرد خوشگلي كه گول نخورده باشد به خود نديده؛ همان گونه كه مرد مغرور به نيروي خودي را كه اسير سرپنجة زني نشده باشد كمتر ميتوان يافت. خشيارشا معشوقههاي فراوان داشت، و بدترين نمونة فسق و فجور براي رعاياي خود بود. شكست وي، در سالاميس، شكستي بود كه از اوضاع و احوال نتيجه ميشد، چه آنچه از اسباب بزرگي داشت تنها اين بود كه بزرگنمايي خود را دوست داشت، و چنان نبود كه، هنگام رو كردن سختي و ضرورت، بتواند مانند پادشاهان حقيقي به كار برخيزد. پس از بيست سال كه در دسيسههاي شهواني گذراند و در كار ملكداري اهمال و غفلت ورزيد، يكي از نزديكان وي به نام ارتبان يا اردوان او را كشت، و جسد او را با شكوه و جلال شاهانه به خاك سپردند.
تنها آنچه در دربار روم زمان تيبريوس صورت گرفته با كشتارها و خونريزيهاي وحشتآوري كه در دربار ايران قديم اتفاق افتاده، قابل مقايسه است. كشندة خشيارشا را، اردشير اول، كه پس از پادشاهي درازي خشيارشاي دوم به جاي او نشست، كشت. وي را، پس از چند هفته، نابرادريش سغديان كشت، كه خود، شش ماه پس از آن، به دست داريوش دوم كشته شد؛ اين داريوش، با كشتن تريتخم، و پارهپارهكردن زن و زنده به گور كردن مادر و
برادران و خواهران وي، فتنهاي را فرو نشاند. به جاي داريوش دوم، پسرش اردشير دوم به سلطنت نشست كه ناچار شد، در جنگ كوناكسا، با برادرش كوروش كوچك، كه مدعي پادشاهي بود، سخت بجنگد. اين اردشير مدت درازي سلطنت كرد و پسر خود داريوش را كه قصد او كرده بود كشت و، آنگاه كه دريافت پسر ديگرش اوخوس نيز قصد جان او دارد، از غصه دق كرد. اوخوس، پس از بيست سال پادشاهي، به دست سردارش باگواس مسموم شد؛ اين سردار خونريز پسري از وي را، به نام ارشك، به تخت نشانيد و، براي اثبات حسننيت خود نسبت به وي، برادر او را كشت؛ چندي بعد، ارشك و فرزندان خرد وي را نيز به ديار عدم فرستاد و دوست مطيع و مخنث خود كودومانوس را به سلطنت رسانيد؛ اين شخص هشت سال سلطنت كرد و لقب داريوش سوم به خود داد؛ هموست كه در جنگ با اسكندر، هنگامي كه سرزمين و پادشاهي او در حال احتضار بود، كشته شد. در هيچ دولتي، حتي در دولتهاي دموكراسي امروز، كسي را سراغ نداريم كه در فرماندهي از اين شخص بيكفايتتر بوده باشد. طبيعت دستگاههاي امپراطوري و شاهنشاهي چنان است كه هرچه زودتر مضمحل شود، چه نيرويي كه در مؤسسان آن بوده ديگر در كساني كه آن را به ميراث بردهاند وجود ندارد؛ و اين درست هنگامي است كه ملتهاي سر كوفته نيروهاي خود را تجديد كرده و درصدد آنند كه آزادي از دست رفته را بازيابند. نيز اين طبيعي نيست كه ملتهايي كه از حيث زبان و دين و اخلاق و سنن با يكديگر اختلاف دارند، مدت درازي به يكديگر پيوسته بمانند و صورت وحدت خود را حفظ كنند. چنين وحدتي بنيان و شالودهاي ندارد كه بتواند مانع از بين رفتن آن باشد؛ ناچار بايد هرچند يك بار، با به كار بردن نيرو، اين پيوستگي و وحدت ساختگي را حفظ كنند. پارسيها، در دورة دويست سالة شاهنشاهي خود، كاري نكردند كه از تباين و اختلاف ميان ملتهاي زير فرمان ايشان بكاهد، يا از تأثير بد نيروهاي گريز از مركزي كه سبب از هم پاشيده شدن شاهنشاهي بود جلوگيرد؛ به اين قانع بودند كه برآميختهاي از ملتها حكومت كنند، و هرگز در صدد آن بر نيامدند كه از آنها دولت حقيقي واحدي به وجود آورند. به اين جهت، نگاهداري وحدت شاهنشاهي پارس سال به سال دشوارتر مي شد؛ هر چه از سختي شاهنشاهان ميكاست، بر طمع فرمانداران محلي ميافزود و جرئتشان بيشتر ميشد و كساني را كه از طرف شاه، براي اشتراك در حكومت، به ولايات فرستاده شده بودند يا با ترساندن بنده و مطيع خود ميساختند يا به سيم و زر ميفريفتند. آنگاه اين فرمانداران به ميل خود به هر جا ميخواستند لشكر ميكشيدند و مال فراوان به دست ميآوردند و گاه به گاه بر ضد شاه قيام ميكردند. شورشها و جنگهاي متوالي سبب از بين رفتن مردان زندة پارس شد؛ مردان محتاط و ترسو بر جاي مانده بودند، و اين ترتيب روح زندگي و نشاط در قشون شاهنشاهي فسرده بود؛ و آنگاه كه با اسكندر رو به رو شدند، معلوم شد كه جز گروهي بزدل نيستند. كسي در بند
تمرين دادن به قشون و بهبود بخشيدن به سلاح جنگي ايشان نبود؛ سرداران سپاه از تازههاي فنون جنگي آگاهي نداشتند. چون آتش جنگ افروخته شد، اين سرداران بزرگترين خبطها را مرتكب شدند، و سپاه غير متجانس پارس، كه بيشتر افراد آن تيرانداز بودند، هدف خوبي براي نيزههاي بلند مقدونيان و دستههاي زرهدار به هم پيوستة آن شد. اسكندر نيز به لهو و لعب ميپرداخت، ولي اين پس از آن بود كه پيروز شد؛ اما فرماندهان قشون پارس كنيزكان خود را همراه آورده بودند، و كمتر كسي در ميان ايشان يافت ميشد كه به جان و دل به جنگ آمده باشد. تنها سربازان واقعي در قشون پارس مزدوران يوناني بودند.
از همان روز كه خشيارشا در سالاميس شكست خورد، معلوم بود كه روزي يونانيان دولت پارس را به مبارزه خواهند كشيد. يك طرف راه بزرگ بازرگانيي كه باختر آسيا را به مديترانه ميپيوست در تصرف پارس بود، و طرف ديگر آن را يونانيان در اختيار داشتند؛ و آنچه از قديم در طبع آدمي بوده، و وي را به طمع كسب مال ميانداخته، خود سبب آن بوده است كه روزي چنين جنگي بين يونان و پارس درگير شود. به محض اينكه يونانيان كسي چون اسكندر را پيدا كردند، كه بتوانند در زير پرچم او متحد شوند، به اين كار برخاستند.
اسكندر، بيمقاومتي، از هلسپونت (= داردانل) گذشت، چه آسياييان قشون مركب از 30,000 پياده و 5000 سوارة وي را به چيزي نميگرفتند.1 سپاهي 40,000 نفري از پارس كوشيد تا اسكندر را در مقابل رود گرانيكوس متوقف سازد؛ در اين نبرد، از يونانيان 115 مرد، و از پارسيها 20,000 كشته شد. اسكندر تا مدت يك سال رو به جنوب و خاور پيش ميآمد و بعضي شهرها را ميگرفت، و پارهاي ديگر در برابر وي سر تسليم فرود ميآوردند. در اين اثنا، داريوش سوم اردويي 600,000 نفري از سربازان و ماجراجويان براي خود فراهم ساخته بود؛ براي عبور كردن چنين سپاهي، از پلي كه با كشتيها بر روي فرات بسته بودند، پنچ روز وقت لازم بود؛ دستگاه سلطنت را ششصد استر و سيصد شتر حمل ميكرد. چون دو لشكر در ايسوس به يكديگر برخوردند، با اسكندر بيش از 30,000 مرد جنگ نبود، و داريوش، از تيرهبختي و ناداني، ميداني را براي جنگ برگزيده بود كه جز معدودي از سپاه بيشمار وي نميتوانستند به كارزار برخيزند و باقي سربازان بيكار ماندند؛ چون آتش جنگي فرو نشست، معلوم شد كه يونانيان 450 كشته دادهاند و از ايرانيان 110,000 كشته شده، كه بيشتر ايشان هنگام فرار از ترس به اين پايان سياه و ننگين رسيده بودند. اسكندر سخت در پي فراريان افتاد و به قولي، بر پلي كه از كشتگان ساخته شده بود، از نهري گذشت. داريوش زن و مادر و دو دختر و ارابه و چادر مجلل خود را به جا گذاشت و
ننگ فرار را تحمل كرد. اسكندر با بانوان پارسي چنان برزگوارانه رفتار كرد كه مورخان يوناني درشگفتي ماندهاند؛ به اين بس كرد كه يكي از دختران داريوش را به زني بگيرد. اگر به گفتة كوينتوس كورتيوس باور داشته باشيم، بايد بگوييم كه مادر داريوش به قدري اسكندر را دوست داشت كه چون از مرگ او با خبر شد آن اندازه چيز نخورد تا مرد.
پس از آن، فاتح جوان، براي آنكه سلطه و نظارت خود را بر سراسر آسياي باختري مستقر كند، با فراغ خاطري كه متهورانه مينمود آرام گرفت؛ نميخواست پيش از آنكه پيروزيهاي خود را سروساماني بدهد و خط ارتباطي مطمئني براي خويش فراهم كند، از جايي كه رسيده بود پيشتر برود. مردم بابل، مانند اهالي اورشليم، به شكل دسته جمعي، براي خوشامد گفتن به اسكندر، از شهر خود بيرون آمدند و شهر را، با هر چه طلا داشتند، به وي تقديم كردند. اسكندر با خوشرويي پيشكشيهاي ايشان را پذيرفت و دستور داد معابد ايشان را، كه خشيارشا از روي بيتدبيري خراب كرده بود، تعمير كنند؛ اين خود، ماية خوشحالي و خرسندي مردم شد. داريوش به وي پيغام فرستاد و پيشنهاد صلح كرد و وعده داد كه اگر مادر و زن و دو دخترش را به وي بازگرداند، ده هزار تالنت طلا1 به اسكندر بدهد، و يكي از دخترهاي خود را به او تزويج كند و تسلط وي را بر تمام نواحي واقع درمغرب فرات به رسميت بشناسد؛ درمقابل، چيزي از اسكندر نميخواهد، جز اين كه از جنگ دست بازدارد و با او دوست باشد. پارمنيون، فرماندة دوم قشون يونان، با شنيدن اين پيشنهادها گفت كه «اگر من به جاي اسكندر بودم با كمال خرسندي اين پيشنهادهاي عالي را ميپذيرفتم و با كمال شرافتمندي خود را از تصادف شكست مصيبتباري كه ممكن است پيش بيايد دور نگاه ميداشتم». اسكندر كه اين سخن را شنيد، گفت: «اگر من هم پارمنيون بودم چنين ميكردم.» ولي، چون وي پارمنيون نبود و اسكندر بود، در جواب داريوش گفت كه پيشنهادهاي او معني ندارد، چه وي، (يعني اسكندر) فعلا آنچه را داريوش پيشنهاد ميكند در تصرف دارد، و هر آن بخواهد ميتواند دختر شاهنشاه را به همسري خويش انتخاب كند. داريوش چون دانست كه اميدي به بسته شدن صلح با چنين مرد زبانآور بيملاحظهاي نيست، از روي كمال بيميلي، به گرد آوردن سپاهي پر شمارهتر از سپاه نخستين برخاست.
تا آن زمان اسكندر بر صور مسلط شده و مصر را به املاك خويش افزوده بود؛ پس از آن متوجه شاهنشاهي بزرگ شد و رسيدن به شهرهاي دور آن را وجهة همت خويش قرار داد. لشكريان وي، بيست روز پس از بيرون آمدن از بابل، به شهر شوش رسيدند، و اسكندر، بي مقاومتي،، بر آن مستولي شد؛ سپس چنان بسرعت به جانب پرسپوليس به راه افتاد كه نگاهبانان خزاين مملكتي فرصت آن پيدا نكردند كه اموال موجود را در جاي امني پنهان كنند.
در اينجا اسكندر كاري كرد كه در زندگي پر از كارهاي باشكوه وي لكة ننگي بر جاي گذاشت؛ و آن اينكه، براي فرو نشاندن آتش هوس يكي از معشوقههاي خود، به نام تائيس، در كاخهاي پرسپوليس آتش زد.1 به سپاهيان خود پروانة غارت كردن شهر را داد و به اندرز پارمنيون، براي خودداري كردن از چنين كار زشتي،، گوش نداد. پس از آنكه دل لشكريان خود را با مالهاي غارتي و عطاياي خود به دست آورد، رو به شمال به راه افتاد تا براي آخرين بار با داريوش رو به رو شود.
داريوش از ولايات پارس، و بالخاصه ولايات خاوري، قشوني به شمارة يك ميليون نفر فراهم آورده بود، كه مركب بود از: پارسيان، ماديان، بابليان، سوريان، ارمنيان، كاپادوكياييان، باكترياييان، سغديان، آراخوسياييان، سكاها، و هندوان. افراد اين قشون ديگر تنها به تير و كمان مسلح نبودند، بلكه زوبين و نيزه و زره نيز داشتند و بر اسب و فيل سوار بودند،و به چرخهاي ارابههاشان داسهايي بسته شده بود تا دشمنان را مانند گندم مزرعه درو كند؛ آسياي پير، با اين نيروي عظيم، آخرين تلاش خود را ميكرد كه در مقابل اروپاي جوان از هستي خويش دفاع كند. اسكندر با 7000 سوار و 40,000 پياده در گوگمل2 با اين مخلوط ناهمرنگ بينظام برخورد، و نبرد درگرفت؛ او، با برتري سلاح و شجاعت و فرماندهي صحيح خويش، توانست در ظرف مدت يك روز شيرازة سپاه داريوش را از هم بگسلد. داريوش بار ديگر در صدد گريختن از ميدان جنگ برآمد، ولي فرماندهان وي اين فرار دوم را ناخوش دانستند و وي را ناگهاني، درسراپردهاش كشتند. اسكندر، از كشندگان شاه پارس هر كه را به دست آورد، كشت و نعش داريوش را با احترام به پرسپوليس فرستاد، تا مانند شاهان هخامنش به خاك سپرده شود؛ و اين خود بيشتر سبب شد كه پارسيها نيكخويي و جوانمردي او را بپسندند و زير پرچمش گرد آيند. اسكندر كارهاي پارس را به سامان رسانيد و آن را يكي از استانهاي دولت مقدونيه ساخت، و پادگان نيرومندي براي نگاهداري آن بر جاي گذاشت؛ آنگاه به جانب هند رهسپار شد.
بر گرفته از كتاب تاريخ تمدن ويل دورانت جلد اول