|
تقديم به روان
پاك همسر نازنينم |
||||||
|
فيلم ( ويدئو ) |
||||||

استيون هاوكينگ
من خوشبخت بوده ام ، و زندگي من نشان ميدهد كه نبايد
اميد را از دست داد .
جهان از كجا آمده است و چرا ؟
يكي از بزرگترين دانشمندان فيزيك جهان در زمينه كيهان شناسي كه قادر به
حركت انگشتان دست نيز نميباشد .
در 21 سالگي به يك بيماري غير قابل علاج دچار شد و به او گفتند بيش از دو سال
زنده نخواهد ماند اما او تاكنون با وجود بيماري بسيار خطرناكش كه تقريبا همه
جاي او را از حركت انداخته است به زندگي و تفكر در مورد جهان ادامه ميدهد .
او در 1942 در آكسفورد انگلستان به دنيا امد . در 9 سالگي به مطالعه علوم
بسيار علاقمند شد . پدرش ميخواست او زيست شناس بشود ولي هاوكينگ
به او ميگويد كه زيست شناسان واقعيت ها را مشاهده و توصيف ميكنند اما
نميتوانند توضيحي در سطح بنيادي براي مسائل بدهند . لذا در 14 سالگي رياضي
را انتخاب كرد .در 15 سالگي به شدت مجذوب موضوع درك ماوراي حسي شد . و مانند ديگر
دوستانش سعي ميكرد در ذهن خود انداختن طاس را كنترل كند . اما وقتي در يك
كنفرانس علمي مطالبي در مورد اين پديده شنيد علاقه اش به نفرت بدل شد و
دانست كه اين انديشه يك نوع كلاهبرداري بيش نبوده است . و ميگويد افرادي كه
هنوز چنين مي انديشند در همان دامي گير كرده اند كه من در 15 سالگي گير كرده
بودم .
ورود به آكسفورد در آن زمان
كاري بسيار دشوار بود و پدر استيون نگران بود كه پسرس نتواند وارد آن
دانشگاه بشود . اما استيون بقدري در فيزيك درخشيد كه به راحتي در 17 سالگي
وارد آكسفورد شد .
در سال سوم تحصيل در آكسفورد در حركات
هاوكينك تغييراتي روي داد و چند بار ناگهاني به زمين خورد و كم كم حتي نميتوانست
بند كفش خود را ببندد و حرف زدن
هم برايش دوار شده بود .
هاوكينگ به يك بيماري بسيار نادر و
خطرناك مبتلا شده بود . اسكلروز جانبي آميو تروفيك كه موجب از
هم پاشيدگي تدريجي سلولهاي عصبي و مغز و نخاع ميشود . ماهيچه ها ضعيف
ميشوند قدرت صحبت كردن از بين ميرود و پس از دو تا سه سال بيمار كه ديگر تنفس هم
برايش مشكل ميشود از بين ميرود اما مغز سالم ميماند .هاوكينگ ميگويد :
اطلاع ازاينكه من به يك يك
بيماري درمان نشدني مبتلا هستم كه در دو يا سه سال مرا ميكشد برايم يك
ضربه روحي بزرگ بود . چرا بايد چنين شود ؟ اما در بيمارستان كه بستري بودم
پسري را ديدم كه در اثر ابتلا به سرطان خون جان داد و من متوجه شدم كه كساني
نيز هستند كه وضعشان از من وخيم تر ميباشد . و حداقل من در وضعيتي نبودم كه احساس
بيماري بكنم . در زندگي هر وقت براي خودم ناراحت ميشوم به ياد آن پسر مي
افتم و آن را فراموش ميكنم .
هاوكينك در ابتدا به افسردگي شديدي
مبتلا ميشود . او ميگويد :
قبل از اينكه بيمار شوم زندگي برايم
خسته كننده شده بود و به نظرم مي آمد هيچ كاري ارزش انجام دادن را ندارد ولي اولين
روزي كه از بيمارستان بيرون آمدم خواب ديدم كه ميخواهند مرا اعدام كنند .
ناگهان متوجه شدم كه اگر حكم اعدام مرا به عقب بيندازند ميتوانم خيلي كارها انجام
دهم . چند بار اين خواب را ديدم و با خود گفتم اگر من بايد بميرم بهتر است كه كارهاي خوبي انجام دهم .
بيماري هاوكينگ برخلاف انتظار پزشكان
با سرعت بسيار پيش ميرفت . اما ناگهان نيز سرعت پيشرفت
بيماري كم شد . و در اين زمان او تصميم گرفت كه حالا كه حكم مرگ
او كمي به تاخير افتاده است رساله دكترايش را تمام كند . او با يك
دختر جوان ازدواج ميكند . همسر او جين ميگويد من ميخواستم يك معني به
زندگي خودم بدهم و اين معني را در مواظبت از استيون پيدا كردم . آنها عاشق يكديگر
بودند . استيون ميگويد اين ازدواج زندگي مرا عوض كرد . جين
مرا به زندگي اميدوار كرد و بدون او اراده اي براي زندگي نداشتم . اينك
استيون هاوكينك به زندگي بر گشته بود و به تحصيل خود ادامه داد .او
تصميم گرفت خود را خوشبخت بداند و حتي اگر بيماري همه بدن او را از كار بيندازد او در ذهن خودش زندگي كند . و به اين ترتيب
فيزيك نظري در ذهن هاوكينگ تبديل به زندگي شد .
هاوكينك ميگويد :
انسان تنها با بالا رفتن
سن متوجه ميشود كه زندگي عادلانه نيست و بايد در هر وضعي كه هستيد بهترين كاري را
كه از عهده شما بر مي آيد انجام دهيد .
چهار سال از زماني كه پزشكان براي مرگ
استيون پيش بيني ميكردند گذشت و او اينك او علاوه بر اينكه پدر شده است
به عنوان يك انشتين ديگر در جهان مطرح شده است .
بيماري هاوكينك گرچه به كندي ، اما پيش ميرفت . همچنان دست بردار
نبود . يك بار كار او به خفگي رسيد و پزشكان براي نجاتش مجبور شدند ناي او را
ببرند . والبته صداي او از بين رفت .و پس از آن او از
يك سوراخ در گلوي خود نفس ميكشد . و براي ارتباط با ديگران فقط ميتوانست به
نوشته هايي كه نشانش ميدهند با حركت ابرو و چشم پاسخ دهد . در 1980 مجبور
شدند براي او پرستار استخدام كنند . اما او به پرستاري تمام وقت نياز داشت
كه هزينه آن از عهده او و همسرش ساخته نبود . اينك
استيون به پاياني كه مدتها پيش در انتظارش بود نزديك شده بود . اما اين چيزي
از تلخي اين لحظه نمي كاست . همسرش ميگفت :
خيلي وقتها ما با بحران روبرو ميشديم اما اغلب چيزي در
ميان بحرانها به نجات ما مي آمد .
همسر هاوكينك
به ناچار از آمريكا كمك ميخواهد و و يك مركز نيكوكاري در آمريكا به او كمك
كرد و يك متخصص كامپيوتر در كاليفرنيا هم برنامه اي مخصوص براي
هاوكينگ درست ميكند و از آن پس او با كامپيوتر مخصوصي ميتوانست صحبت
كند و كم كم توانست تا ده كلمه در دفيقه به كمك اين كامپيوتر
حرف بزند . واژها روي صفحه نمايشگر حركت ميكنند و هر گاه واژه مورد
نظر هاوكينگ ظاهر شود او كليد ي كه در دست دارد فشار ميدهد و كامپيوتر آْن واژه را
تلقظ ميكند .. استيون هاوكينك به همين صورت براي علاقمندان دانش سخن ميگويد و
دانشمندان تشنه شنيدن كلمات او . براي مطالعه نيز همسر هاوكينك كتاب
را روبروي او ميگيرد و برايش ورق ميزند . كتاب بسيار پر فروش - از
مهبانگ تا سياه چاله ها - به همين ترتيب نوشته شد و تنها در آمريكا فروشش از
مرز يك ميليون گذشت . كتاب تاريخچه زمان او تا 1990 هشت ميليون فروش
داشت .

هاوكينگ دانشمندي كه روي صندلي چرخ
دار زندگي ميكند و به سختي فقط انگشت خود را حركت ميدهد و با يك كامپيوتر سخن
ميگويد ، صاحب عميق ترين افكار موجود در زمينه فيزيك و كيهان شناسي در
جهان كنوني است .
منبع كيتي فرگوسن ترجمه دكتر رضا خزانه
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|