تقديم به روان پاك همسر نازنينم    

     افسانه    

www.shariaty.com     

Connect me      English page

نجوم

    ا دبيات    

    تاريخ  

   فلسفه

پزشكي         

درباره من    /     تماس با من  /   نظر شما

روان شناسي  

   رايانه     

علوم و فناوري  

گوناگون   

كتابخانه

  نوشته ها   /  كارهاي تصويري   /  كارهاي صوتي    /   عكس    مجموعه هاي انتخابي      پشتيباني

داستانهاي كوتاه 

   سخنان كوتاه

عكس

        فيلم  ( ويدئو )

 فيلمهاي مستند علمي

 

برگهايي پراكنده از تاريخ جهان

 

 علم در عصر گاليله

1558- 1648

I- خرافات

مذهبها ممكن است به وجود آيند و از بين بروند، ولي خرافات جاودانيند. تنها خوشبختها ميتوانند بدون اساطير زندگي كنند. بيشتر ما از لحاظ روحي و جسمي بيماريم، و موثرترين داروي مسكن طبيعت مقداري چيز فوق طبيعي است. حتي كپلر و نيوتن علم خود را با اساطير ميآميختند: كپلر معتقد به جادوگري بود، و نيوتن درباره علم كمتر از مكاشفه نوشت.

خرافات مردمپسند از شمار بيرون بود: وقتي كه درباره ما سخن ميگويند، گوشمان زنگ ميزند; ازدواجهايي كه در ماه مه صورت ميگيرند عاقبت خوشي ندارند; زخمها را ميتوان با تدهين سلاحي كه آنها را به وجود آورد معالجه كرد; جسد در حضور قاتل شروع به خونريزي ميكند; پري، جن، غول، روح، جادوگر، و ديو همه جا در كمينند; بعضي از طلسمها (مانند آنهايي كه نزد كاترين دو مديسي پس از مرگ او يافت شدند) خوشبختي را تضمين ميكنند تعويذها باعث رفع چروك، ناتواني جنسي مردان، و دفع چشم زخم و طاعون ميشوند; تماس پادشاه خنازير را معالجه ميكند; عددها، كانيها، گياهان، و جانوران داراي خاصيت و قوه سحرآميزند; هر واقعهاي علامت خشنودي يا غضب خداوند، يا نشان عمل شيطان است; حوادث را ميتوان با مشاهده شكل سر يا خطوط دست پيش بيني كرد; تندرستي، نيرو، و توانايي جنسي با بزرگ و كوچك شدن ماه تغيير ميكند; ماهتاب باعث جنون ميشود و زگيل را بهبود ميبخشد; ظهور ستاره‌هاي دنبالهدار مصيبت است; دنيا (همان طور كه بارها گفتهاند) به آخر ميرسد.

علم احكام نجوم، با آنكه به طور روزافزون به وسيله باسوادان رد شده بود، هنوز عموميت داشت. در سال 1572 تعليم آن در دانشگاه بولونيا متوقف شد; در سال 1582 دستگاه تفتيش افكار در اسپانيا از آن انتقاد كرد; در سال 1586 پاپ سيكستوس پنجم

كاتوليكها را از آن بر حذر داشت; اما در دانشگاه سالامانكا تعليم آن احيانا تا سال 1770 ادامه يافت. اكثريت عظيم مردم، و گروه زيادي در طبقات بالا، از تنظيم كنندگان زايجه ميخواستند كه آينده آنان را با مشاهده وضع ستارگان پيشگويي كنند. زايجه هر كودكي كه داراي اهميتي بود به مجرد تولد او معين ميشد. نزديك اطاق آن دتريش در موقع تولد لويي چهاردهم يك نفر عالم احكام نجوم مخفي شده بود. هنگامي كه گوستاووس آدولفوس به دنيا آمد، پدرش شارل نهم از تيكوبراهه خواست كه زايجه او را تنظيم كند، و اين منجم در كمال احتياط پيش بيني كرد كه آن كودك به سلطنت خواهد رسيد. كپلر نسبت به علم احكام نجوم بدگمان بود، اما براي آنكه ناني براي خود تهيه كند، گفت: ((از آنجا كه طبيعت به هر جانوري وسيلهاي براي به دست آوردن روزي داده است، به منجم هم علم احكام نجوم را ارزاني داشته است تا او را قادر به كسب معاش كند.)) والنشتاين در سال 1609 مبلغي صرف زايجهاي مساعد كرد، و هميشه نيز منجمي با خود ميبرد; و شايد غرض او از اين كار تشويق سپاهيانش بود. كاترين دو مديسي و درباريانش پيوسته با منجمان مشورت ميكردند. جان دي در علم احكام نجوم شهرت داشت، و قضا را روزي دريافت كه موقعيت كواكب اقتضا ميكند يكي از شاگردانش زن خود را با زن او عوض كند.

اعتقاد به جادوگري بتدريج كمتر ميشد، اما يك استثناي خونين وجود داشت: اين دوره اوج اعدامات قضايي به سبب جادوگري بود. زجردهنده و زجربيننده هر دو معتقد بودند به اينكه ميتوانند با افسون، جادو، و نيرنگهاي مشابه از كمكي فوق طبيعي بهرهمند شوند. مردم از خود ميپرسيدند اگر شفاعت شخص مقدسي با دعا امكان پذير است، چرا با عطف توجه به شيطان از او استمداد نكنند در كتابي كه در سال 1585 تحت عنوان عقايد مسيحيان درباره جادو در هايدلبرگ انتشار يافت، به طوري بديهي نوشته شده بود: ((سراسر جهان، چه داخل چه خارج از آن، آب و هوا، همه پر از شيطان و ارواح خبيث و نامرئي است.)) همگي را عقيده بر آن بود كه شيطان ميتواند به بدن افراد بشر حلول كند. در سال 1593 ((اهالي شهر كوچك فريدبرگ را وحشتي ناگهاني فراگرفت، زيرا گفته ميشد كه شيطان به بدن بيش از شصت نفر حلول كرده و آنان را به طرزي مخوف زجر داده است. ... حتي خود كشيش ... ضمن وعظ گرفتار شيطان شده است.)) در ماجراي ديوانه‌هاي سرزمين جدريان (انجيل متي 8. 28-34) ذكر شده است كه عيسي چگونه ديوها را از بدن ديوانگان بيرون رانده است; مگر نه اين است كه وي به پيروان خود قدرت داده است كه ديوها را به نام او برانند (انجيل مرقس، 15. 17)؟ مردم از كشيشان ميخواستند كه انواع افسونها را، مثلا براي طرد آفتها از دشت، آرام كردن طوفان، بيرون راندن ارواح خبيث از ساختمانها، و تطهير كليساهاي مقدس، بخوانند. در سال 1605 پاپ پاولوس پنجم كتابچهاي براي استفاده كشيشان در آن موارد انتشار داد. نويسندگان پروتستان افسون خواندن كشيشان را نوعي جادوگري ميدانستند، ولي

كليساي انگلستان افسون خواندن را جزو تشريفات شفا دهنده محسوب ميداشت. در اينجا، مانند تشريفات بسيار ديگر، تاثير رواني آن عمل خوب بود.

همان طور كه مردم در طلب ورد و افسون پيشقدم ميشدند، به همان نسبت خواهان تعقيب ((جادوگران)) بودند.

بيم از قدرت جادوگران همگاني بود. در رسالهاي مورخ 1563 چنين نوشته شده بود: ((رابطه يافتن با شيطان، دسترسي به او به وسيله انگشتري يا بلور، احضار او با افسون، متحد شدن با او، و اجراي صدها جادوگري به كمك او امروزه در ميان وضيع و شريف، و عالم و جاهل، بيش از همه وقت شيوع يافته است.)) ((كتابهاي جن يابي))، مربوط به نحوه دسترسي به ديوهاي مفيد، عموميت داشتند. در سال 1568 مردي هزار و دويست و بيست نسخه از آن را در دو نمايشگاه صنعتي فروخت. در بعضي موارد، كارمندان دستگاه تفتيش افكار رم به كشيشان كليساهاي بخش توصيه ميكردند كه ((مردم را از بيهودگي جادوگري آگاه كنند)) و از اعتقاد به ((سبت جادوگران)) باز دارند; گذشته از اين، تذكر ميدادند كه اگر كشيشي اتهامات مربوط به جادوگري را باور كند، بايد از كار بر كنار شود.

پاپ گرگورپوس پانزدهم (1623) اشخاصي را كه در نتيجه جادوگري خود باعث مرگ افراد ميشدند محكوم به اعداد ميكرد. اما اوربانوس هشتم (1637) از كارمندان كاتوليك دستگاه تفتيش افكار ((به سبب تعقيب مستبدانه و ظالمانه جادوگران، گرفتن اعترافات بيهوده، و تسليم آنان به دست محاكم غير مذهبي بدون دليل موجه)) انتقاد كرد. امپراطور ماكسيميليان دوم فرمان داد (1568) كه اگر كسي محكوم به جادوگري شود، بايد بنابر اعترافات خود در ملا عام به جادوگري بپردازد; شديدترين مجازات، پس از سه بار محكوميت، تبعيد بود. اما عوام وحشتزده خواهان سختگيري در بازجويي و شتاب در اعداد بودند.

مراجع كشوري يا كليسايي كه خود از جادوگري بيم داشتند، يا ميخواستند از وحشت و نگراني ناشي از آن بكاهند، متهمان را به انجام دادن آزمايشهاي بسيار دشوار وا ميداشتند و غالبا، براي گرفتن اعتراف، به شكنجه متوسل ميشدند. در نوردلينگن، انجمن شهر يك دسته آلات شكنجه داشت كه به جوامع مجاور قرض ميداد و ميگفت: ((خداوند با اين وسايل، مخصوصا به وسيله اشكلك،1 غالبا اراده فرموده است كه حقيقت را، اگر نه در مرحله اول، در هر صورت در مرحله آخر، آشكار سازد.)) شكنجه با جلوگيري از خواب از روشهاي معتدل به شمار ميرفت. معمولا اعترافات مورد نظر به وسيله شكنجه گرفته ميشد، و قضات فقط گاهي به بياساسي اين گونه اعترافات توجه ميكردند.

در اسپانيا زجر و تعقيب از همه جا كمتر بود. در ايالت لوگرونيو دستگاه تفتيش افكار پنجاه و سه نفر را به جرم جادوگري محكوم به اعدام كرد (1610); در غير اين مورد،

اتهامات معمولا واهي يا ناشي از انتقامگيري به شمار ميآمدند، و اعدام به علت جادوگري نادر بود. در سال 1614 رهبر دستگاه مذكور به كارمندان خود دستور داد كه اعترافات مربوط به جادوگري را توهمات عصبي بدانند و در مجازاتها سختگيري نكنند.

در سال 1609 بيم از جادوگري جنوب خاوري فرانسه را فراگرفت. صدها نفر خود را تحت اختيار شيطان ميدانستند; بعضي ميپنداشتند كه به صورت سگ درآمدهاند، و از اين رو پارس ميكردند. هيئتي از پارلمان بوردو، كه مامور محاكمه مظنونان شدند، براي كشف محلهايي كه شيطان از آنجا وارد بدن ميشد روشي ابداع كردند، بدين معني كه چشمان متهم را ميبستند و سوزن به بدنش فرو ميكردند، اگر در نقطهاي احساس درد نميكرد، آن محل را جاي ورود شيطان ميدانستند. مظنونان، به اميد بخشيده شدن، به يكديگر تهمت ميزدند. هشت نفر محكوم شدند، پنج نفر فرار كردند، سه نفر ديگر در آتش افكنده شدند. تماشاگران بعدها سوگند خوردند كه عدهاي شيطان را به صورت قورباغه ديدند كه از سر قربانيان بيرون ميجهيد. در لورن هشتصد نفر ظرف شانزده سال، و در ستراسبورگ صد و سي و چهار نفر در چهار روز (اكتبر 1582) به جرم جادوگري در آتش افكنده شدند. در شهر لوسرن كاتوليك، شصت و دو نفر بين سالهاي 1562 و 1572 اعدام شدند; در شهر برن كاتوليك، سيصد نفر در دهه آخر قرن شانزدهم، و دويست و چهل نفر در دهه اول قرن هفدهم از بين رفتند.

در آلمان، كاتوليكها و پروتستانها در سوزاندن جادوگران با يكديگر رقابت ميكردند. به طرزي باورنكردني از منبعي موثق نقل شده است كه اسقف ترير صدوبيست نفر را در پنالتس در سال 1590، به بهانه آنكه باعث افزايش روزهاي سرد شدهاند، در آتش افكند. يك آفت گله در ناحيه شونگاو به جادوگران نسبت داده شد; شوراي دولتي باوير در مونيخ به بازرسان چنين نوشت: ((در اقدامات خود جديت و خشونت بيشتري نشان دهيد)); در نتيجه شصت و سه نفر از جادوگران را سوزاندند و خويشان قربانيان را مجبور كردند كه مخارج دادرسي را بپردازند. در هاينبورگ، در اتريش، هشتاد نفر را به جرم جادوگري ظرف دو سال اعدام كردند (1617-1618). ميگويند كه بين سالهاي (1627-1629) اسقف وورتسبورگ نهصد جادوگر را در آتش انداخت. در سال 1582، ناشران پروتستان، با تصويب خود، كتاب چكش جادوگران را دوباره منتشر كردند.

ياكوب شپرنگر، مامور دستگاه تفتيش افكار و عضو فرقه دومينيكيان، اين كتاب را در سال 1487 به منظور كشف و تعقيب جادوگران منتشر كرده بود. آوگوستوس، برگزيننده ساكس، فرمان داد (1572) كه جادوگران را بسوزانند، ولو آنكه آنها به كسي آسيب نرسانده باشند. در الينگن هزار و پانصد جادوگر در سال 1590، و در الوانگن صد و شصت و هفت نفر در 1612، در وسترشتتن سيصد نفر ظرف دو سال طعمه آتش شدند. در اوسنابروك 1588، در نوردلينگن در 1590، و در وورتمبرگ

موارد مشابهي ديده شدند. اما آمار اخير از روزنامه‌هاي معاصر كه به عدم دقت مشهور بودند اقتباس شده است.

محققان آلماني تخمين ميزنند كه در حدود صد هزار نفر در آلمان در قرن هفدهم به جرم جادوگري اعدام شدند.

تنها عده معدودي بودند كه مردم را به پيروي از خرد دعوت ميكردند. در جاي ديگر از اعتراضات يوهان وير و رجينالدسكات سخن به ميان آورديم، و ديديم كه مونتني چگونه با طنز و شكاكيت خود به آن وضع جنونآميز، ضمن مقاله ((لنگ يا فالج))، حمله برد و گفت: ((درنظر من چقدر طبيعيتر و محتملتر است كه ببينم دو نفر دروغ ميگويند، تا اينكه مردي در دوازده ساعت از شرق به غرب برده شود، ... [يا] اينكه يكي از ما سوار بر جاروبي از ميان دودكشي بيرون برود.)) كسي كه به اين موضوعات معتقد است احتياج به دارو دارد، نه مرگ.

((هنگامي كه همه كارها انجام گرفته است، اگر مردي را زنده زنده بسوزانند، نشانه آن است كه به حدس و گمانهاي خود ارزش بيشتري ميدهند.)) كورنليوس لوس، استادي كاتوليك در ماينتس، در كتاب خود تحت عنوان درباره جادوگري حقيقي و تقلبي به عمل جادوگريابي حمله كرد (1592)، اما پيش از آنكه آن كتاب را منتشر كند، زنداني و مجبور به انكار عقايد خود شد. فريدريش فون شپي، يسوعي متورع، پس از آنكه به عنوان كشيش نزد دويست نفر از متهمان به جادوگري بود، كتابي دليرانه تحت عنوان كوتيوكريميناليس عليه زجر و تعقيب جادوگران نوشت (1631). وي منكر وجود جادوگران نبود، ولي از توقيفهاي بياساس، نامنصفانه بودن محاكمات، و شكنجه‌هاي بيرحمانهاي كه ((علما و اسقفهاي كليسا)) را مجبور به اعتراف به همه چيز ميكرد تاسف ميخورد.

در برابر هر مخالفي مانند او، ده دوازده نفر مدافع بيدادگر يافت ميشدند. عالمان پروتستان مانند توماس اراستوس در سال 1572، و عالمان كاتوليك مانند اسقف پطربينسفلد در سال 1589 در اين مطلب همداستان بودند كه جادوگري وجود دارد و جادوگران بايد در آتش افكنده شوند. اسقف مذكور موافق شكنجه بود، ولي توصيه ميكرد كه جادوگران پشيمان شده را بايد قبل از سوزاندن خفه كنند. ژان بودن، وكيل و فيلسوف كاتوليك، از كشتن جادوگران در كتاب جنون جن دفاع كرد (1580). سال بعد، يوهان فيشارت، شاعر پروتستان، اين كتاب را با شوق و ذوق ترجمه و تفسير كرد و با ژان بودن در اين عقيده موافق شد كه بايد سختگيري بيرحمانهاي صورت گيرد.

با وجود اين، جنون جادوگركشي كمتر شد. پس از 1632، هنگامي كه جنگ سي ساله علنا جنبه سياسي به خود گرفت، مذهب ديگر در دل پرخشم مردم جايي نداشت. صنعت چاپ رونق گرفت، كتاب زياد شد، و مدرسه اهميت ديرين خود را بازيافت. دانشگاه‌هاي جديدي به وجود آمدند. هر سال، زحمتكشان شكيبا سنگي به هرم روز افزون علم افزودند، و درصدها شهر، افراد فرضيه را با تجربه آزمودند. بتدريج حيطه عقايد فوق طبيعي محدودتر شد، و دامنه

مطالب طبيعي و غير مذهبي گسترش يافت. اين خود تاريخ ملال آور و غير شخصي و جزئي و در عين حال بزرگترين درام دوران جديد است.

II- انتقال علم

نخستين قهرمانان مديران چاپخانه‌ها بودند، كه كتاب منتشر ميكردند و وسايلي فراهم ميساختند كه علم از شخصي به شخص ديگر و از نسلي به نسل ديگر انتقال يابد. بنگاه طبع و نشر استين در ژنو به وسيله هانري استين دوم، و در پاريس به وسيله روبر استين سوم به كار خود ادامه داد. در ليدن ((سلسله)) مشابه ديگري در حدود 1580 به وسيله لويي الزوير تشكيل شد. پنج پسر، نوه‌ها، و نبيره‌هاي اوكار را دنبال كردند و نام خود را به نوعي حروف چاپي دادند. در زوريخ، كريستوفر فروشاور، در نتيجه طبع دقيق ((كتاب مقدس))، جايي در تاريخ چاپ و استادي براي خود باز كرد.

كتابخانه‌ها محلهاي جديدي براي گنجينه‌هاي قديم بودند. از كتابخانه بودليان در آكسفرد، كتابخانه اسكوريال، و كتابخانه زيباي آمبروزيان در ميلان (1606) نامي به ميان آوردهايم. كاترين دو مديسي نسخه‌هاي خطي و كتابهاي بسياري به آنچه كه امروزه كتابخانه ملي (در پاريس) ناميده ميشود افزود. در نظر اول، كتابخانه جديد سيكستوس پنجم در واتيكان (1588) ((عاليترين، مجللترين، و زيباترين كتابخانه جهان)) بود.

روزنامه‌ها بتدريج جوانه ميزدند. حتي در سال 1507 روزنامه‌هاي تك صفحهاي گاه گاه در آلمان انتشار مييافتند. تا سال 1599، هشتصد و هفتاد و هفت نوع از اين گونه انتشارات، كه همگي نامنظم بودند، وجود داشتند. قديميترين نشريه منظمي كه ميشناسيم عبارت است از مجله هفتگي ((آويزا رلاسيون اودر تسايتونگ)) كه در آوگسبورگ در 1609 به وجود آمد، و حاوي گزارشهاي نمايندگاني بود كه در سراسر اروپا از طرف بازرگانان و متخصصان امور مالي معين شده بودند. مجله ((فرانكفورت اوبرپست آتسايتونگ)) از 1616 تا 1866 همچنان انتشار مييافت. مجلات منظم مشابهي در وين در سالهاي 1610 و 1611 منتشر شدند. پس از مدتي، فيشارت شروع به انتقاد از مردمي كرد كه به مطالب روزنامه اعتقاد داشتند و آن را با حرص و ولع و زودباوري ميخواندند. انتقال ناقص و مغرضانه اخبار، و انتشار پرمنفعت مطالب بيمعني، مردم را به طور كلي از شركت عاقلانه يا دسته جمعي در سياست بازداشت و دموكراسي را غير ممكن ساخت.

مميزي انتشارات در جهان مسيحي، خواه كاتوليك و پروتستان، خواه امور كليسايي و غيرمذهبي، معمول و رايج بود. در سال 1571 كليسا هيئتي را مامور كرد كه مومنان را از مطالعه كتابهاي مخالف آيين كاتوليك بر حذر دارد. پروتستانها به شدت كاتوليكها مطبوعات را مميزي نميكردند، ولي به همان اندازه مراقب بودند. اين وضع در انگلستان، اسكاتلند، اسكانديناوي، هلند، آلمان، و سوييس وجود داشت. تعداد فرقه‌ها در كشورهاي مختلف باعث شد كه بدعتگذاران تا اندازهاي از مميزي انتشارات جلوگيري كنند، بدين ترتيب كه كتابهاي خود را در خارج به چاپ ميرساندند و نسخه‌هايي از آنها را مخفيانه وارد ميكردند. قسمتي از طنز و ظرافت ادبيات جديد مرهون آن مميزي است.

كتاب مقدس))، كه به زبانهاي مختلف ترجمه شده ولي هميشه كلام خدواند به شمار آمده بود، به منزله محبوبترين كتابها و با نفوذترين اثرها از لحاظ اصول، زبان، و حتي رفتار محسوب ميشد، زيرا در توجيه بيرحمانهترين اقدامات آن عصر، يعني جنگها و زجر و تعقيبها، از ((كتاب مقدس)) نقل ميكردند. به همان نسبت كه رنسانس اومانيست از اصلاح ديني عقب ماند، پرستش آثار كلاسيك جاي خود را به پرستش ((كتاب مقدس)) داد.

هنگامي كه دانشمندان دريافتند كه ((انجيل)) به زبان يوناني كلاسيك نيست، بلكه به زبان كوينه 1 عوام نوشته شده است، آشوبي به پا شد. اما عالمان دين گفتند كه روحالقدس از لهجه معمولي براي فهم عوام استفاده كرده است.

دردسر ديگر اين بود كه لويي كاپل پروتستان، استاد زبان عبري و علوم الاهي در سومور، به اين نتيجه رسيده بود كه حركات و نقطه‌هاي حرف مصوت در متن عبري ((عهد قديم))، كه مورد قبول كليساست، عبارت از ملحقاتي است كه به وسيله كليميان ماسورايي ناحيه طبريه در قرن پنجم ق‌م يا پس از آن افزوده شده است، و اينكه حروف مربع در متن مورد قبول عبارت از حروف آرامي است كه به جاي حرف عبري گذاشتهاند. يوهان بوكستورف كهين، كه بزرگترين عبريشناس زمان خود بود، از كاپل تقاضا كرد كه اين نظريات را از مردم پنهان دارد، زيرا آنان معتقد بودند به اينكه ((كتاب مقدس)) لفظاالهام شده است، و حال آنكه گفته‌هاي او به اين اعتقاد آسيب ميرساند. با وجود اين، كاپل نظريات خود را انتشار داد (1624). يوهان بوكستورف كهين كوشيد كه گفته‌هاي او را رد كند، و دليل آورد كه حركات و نقطه‌ها از طرف خداوند الهام شدهاند. اين مباحثه در سراسر قرن ادامه داشت; كليسا عاقبت آن نظريات را پذيرفت و قدم كوتاهي در اين راه برداشته شد كه ((كتاب مقدس))، به منزله بيان يك قوم، اثري عالي است.
 بعضي از مشهورترين تاريخنويسان در اين دوره ميزيستند، يوستوس ليپسيون،كه بين انتخاب لوون و ليدن، و آيين پروتستان و كاتوليك، مردد بود، در نتيجه تصحيح آثار تاسيت، پلاوتوس، وسنكا در اروپا شهرت يافت، و با نوشتن كتابي(
1635)2 همه دستور زبانها را كه سابقا نوشته بود تحت الشعاع خود قرار داد. وي بر زوال قريبالوقوع تمدن اروپايي افسوس ميخورد، و خود را در پرتو ((خورشيد امپراطوري تازهاي در غرب [امريكا])) گرم ميكرد. ژوزف ژوست سكاليژر، ((شايد متبحرترين استاد معلومات عمومي در جهان))، از پدر خود ژول سزار سكاليژر تخت و تاج استادي را به ارث برد. وي در آژن، در جنوب فرانسه، منشي پدر خود بود و دقيقهاي از كسب معلومات غافل نميماند. ظرف سه هفته موفق به خواندن آثار هومر شد و نوشته‌هاي شاعران، تاريخنويسان، و سخنرانان معروف يوناني را مطالعه كرد. همچنين عبري، عربي، و هشت زبان ديگر را آموخت و به فراگرفتن رياضيات، نجوم و ((فلسفه)) (كه شامل فيزيك و شيمي و زمين شناسي و زيست شناسي بود) پرداخت و مدت سه سال به تحصيل حقوق سرگرم شد. كارآموزي قضايي ممكن است حس انتقاد او را تيزتر كرده باشد، زيرا هنگامي كه آثار كاتولوس، تيبولوس، پروپرتيوس، و ساير نويسندگان كلاسيك را تصحيح ميكرد، نقد متون را، كه با حدس

ابزارها و روشهاي علمي

نخست ميبايستي ابزارهاي علمي وجود داشته باشند. چشم آدمي قادر نبود كه اشيا را از دور يا بوضوح مشاهده كند يا آنها را دقيقا ببيند. بدن قادر نبود كه فشار، گرما، و وزن اشيا را با دقت لازم احساس كند; فكر قادر نبود كه فضا، زمان، كميت، كيفيت، و جرم مخصوص را دقيقا دريابد. ميكروسكوپ، تلسكوپ، دماسنج، هواسنج، آبسنج، ساعتهاي بهتر، و ترازوهاي دقيقتر مورد احتياج بود.

جامباتيستا دلاپورتا در كتاب خود (1589)1 چنين مينويسد:)) اشيا با يك عدسي مقعر كوچكتر ولي واضحتر به نظر ميآيند; با يك عدسي محدب آنها را بزرگتر ميتوان ديد، ولي واضحتر نيستند. اما اگر بتوانيد هر دو نوع را با يكديگر به كار بريد، ميتوانيد دور و نزديك را واضح و درشت ببينيد.)) اين خود اصل ميكروسكوپ، دوربين صحرايي، دوربين اپرا; دوربين نجومي، و تعدادي اختراع است، و بافت شناسي از همين جا رونق گرفته است. ميكروسكوپ معمولي، يعني يك عدسي محدب، مدتها شناخته شده بود. اختراعي كه زيست شناسي را زير و رو كرد عبارت از ميكروسكوپ مركب يعني تركيبي از چندين عدسي همگرا بود. صنعت تراش و صيقل عدسي مخصوصا در هلند تكامل يافته بود اسپينوزا عمر خود را بر سر اين كار گذاشته بود. در حدود سال 1590 شخصي به نام زاخارياس يانسن، كه در ميدلبورگ پيشه عينك سازي داشت، يك عدسي محدب الطرفين و يك عدسي مقعر الطرفين را با هم به كار برد و ظاهرا نخستين ميكروسكوپ مركب را ساخت. زيست شناسي و پزشكي جديد از همين اختراع ناشي شدهاند.

استعمال ديگر اين اصول باعث تغييراتي در نجوم شد. در دوم اكتبر 1608، عينك ساز ديگري به نام هانس ليپرشاي در ميدلبورگ نامهاي به نام اتاژنرو هلند (كه هنوز با اسپانيا در جنگ بود) نوشت و ابزاري را براي ديدن اشياي دور شرح داد. ليپرشاي يك عدسي محدب الطرفين (نقش گير) را در يك سرلوحه و يك عدسي مقعر الطرفين (ديدگر) را در سر نزديكتر آن گذاشته بود. قانونگزاران ارزش نظامي اين اختراع را دريافتند و مبلغ 900 فلورن به ليپرشاي انعام دادند. در هفدهم اكتبر، هلندي ديگري به نام پاكوبوس متيوس اظهار داشت كه مستقلا ابزار مشابهي ساخته است.

گاليله پس از شنيدن اين اخبار شخصا چند دوربين نجومي در پادوا، در سال 1609، ساخت كه تا سه بعد را بزرگ نشان ميداد اينها ابزارهايي بودند كه باعث شناخت جهان شدند. در سال 1611 كپلر اظهار داشت كه با عوض كردن جاي عدسيهاي گاليله، يعني با گذاشتن عدسي محدب به جاي ((ديدگر)) و عدسي مقعر به جاي ((نقش گير))، نتيجه بهتري ميتوان به دست آورد; و بين سالهاي 1613-1617، كريستوف شاينر، كشيش يسوعي، دوربين نجومي بهتري بر طبق اين طرح ساخت.

در اين ضمن، بر اساس اصولي كه هرون اسكندراني در قرن سوم ق م، يا قبل از اين تاريخ، با آنها آشنا بود، گاليله دماسنجي اختراع كرد (حد 1603). وي سر باز يك لوله شيشهاي را، كه در سر ديگر آن يك حباب شيشهاي خالي بود، در ظرف آبي گذاشت و آن را با دست خود گرم كرد هنگامي كه دست خود را برداشت، حباب خنك شد و آب در لوله بالا آمد. جوواني ساگردو، دوست گاليله، اين لوله را به صد درجه تقسيم كرد(1613).

يكي از شاگردان گاليه به نام اوانجليستا توريچلي سر يك لوله در از شيشهاي را بست، آن را با جيوه پر كرد، و سر باز آن را در ظرفي پر از جيوه فرو برد; جيوهاي كه در لوله بود به ظرف نريخت طبق فيزيك مدرسي، اين وضع مربوط به ((تنفر طبيعت از خلا)) بود. توريچلي آن را مربوط به فشار هواي اطراف بر جيوه داخل ظرف دانست. وي اظهار داشت كه اين فشار خارجي ميتواند جيوه داخل ظرف را در يك لوله خالي كه بدون هوا باشد بالا ببرد. تجربه صحت گفتار او را ثابت كرد، وي نشان داد كه به وسيله تغييرات ارتفاع جيوه در لوله ميتوان به تغييرات فشار هوا پي برد. از اين رو در سال 1643 نخستين هواسنج را ساخت، كه هنوز ابزار اساسي علم آثار جوي يا كاينات جو به شمار ميرود.

دانشمندان، با اين ابزارهاي تازه، از رياضيات براي روشهاي بهتري از محاسبه و اندازهگيري و عدد نويسي استمداد كردند. نپر و بورگي، چنانكه گفتيم، لگاريتم را ساختند و اوترد خط كشي محاسبه را ساخت. اما با در كار آمدن سيستم اعشاري قدم بزرگي برداشته شد. طبق معمول، پيشنهادهاي آزمايشي زمينه را فراهم ميكردند. غياث الدين جمشيد كاشاني، معروف به سمرقندي (فت' 1436، 832 ه .ق) نسبت محيط دايره را به قطر آن 732 1415926535898 دانست، كه عددي اعشاري است و در آن از فاصله به جاي مميز استفاده شده است. فرانچسكو پلوس، اهل نيس، از مميز استفاده كرد. سيمون ستوينوس روش جديد را در رسالهاي بسيار مهم به نام اعشار شرح داد (1585) و در آن نوشت كه ميتواند ((ثابت كند كه چگونه ممكن است هر گونه محاسبهاي را با اعداد صحيح و بدون كسر انجام داد.)) در سيستم متريك در اروپا (غير از انگلستان) از عقايد او درباره طول، حجم، و پول استفاده شده است; اما در دايره و ساعت، كه تقسيمات آنها بر مبناي شمار ستيني (شصت تايي) است، از عقايد رياضي بابليها مدد گرفتهايم.

ژرار دزارگ در سال 1639 رسالهاي كلاسيك درباره قطوع مخروطي انتشار داد. فرانسوا ويت پاريسي، با استعمال حروف به جاي معلوم و مجهول، جبر را احيا كرد و پيش از دكارت جبر را در هندسه به كار برد. دكارت در يك لحظه الهامبخش اظهار داشت كه اعداد و معادلات را ميتوان با اشكال هندسي و بالعكس نشان داد (بدين ترتيب، بيارزش شدن تدريجي پول را در طي زمان ميتوان به عنوان يك نمودار آماري ثابت كرد)، و بدين وسيله هندسه تحليلي را بنياد نهاد; همچنين اظهار داشت كه از يك معادله جبري، معرف يك شكل هندسي، نتايجي جبري ميتوان گرفت كه از لحاظ هندسي درست باشند; از اين رو، از جبر ميتوان براي حل مسائل هندسي استفاده كرد. دكارت از كشفيات خود چنان مشعوف شد كه پنداشت اهميت هندسه او نسبت به هندسه پيشينيان مانند فصاحت سيسرون نسبت به الفباي كودكان است. هندسه تحليلي او، تقرير ((اصل قسمت ناپذيرها)) توسط كاواليري (1629)، ((تربيع دايره)) به طور تقريب توسط كپلر، و ((تربيع چرخزاد)) توسط روبروال، توريچلي،

و خودش زمينه را براي كشف حساب ديفرانسيل و انتگرال به وسيله نيوتن و لايبنيتز فراهم ساخت.

در اين هنگام، رياضيات هدف و ابزار لازم دانشمندان به شمار ميرفت. كپلر عقيده داشت كه فكر هرگاه قلمرو كميت را ترك كند، گرفتار تاريكي و ترديد ميشود. به گفته گاليله، ((فلسفه، به معني فلسفه طبيعي يا علم)).

در اين كتاب بزرگ، كه پيوسته در برابر ما باز است، نوشته شده است. اما آن را نميتوان فهميد، مگر آنكه نخست زبان را بياموزيم و كلمات آن را بخوانيم. اين كتاب به زبان رياضيات نوشته شده است.

دكارت و اسپينوزا مايل بودند كه ما بعدالطبيعه را به صورت رياضي در آورند.

در اين هنگام علم خود را از جفت مادرش، يعني فلسفه نجات داد. از قيد ارسطو رهايي يافت، از ما بعدالطبيعه به طبيعت پرداخت، روشهاي متمايزي از خود به وجود آورد، و به مصرف اصلاح زندگي بشر در روي زمين رسيد. اين نهضت با مركز عصر خرد پيوستگي داشت، ولي به ((خرد محض ))، يعني به خرد فارغ از تجربه و آزمايش، متكي نبود. غالبا چنين استدلالي با موهومات آميخته بود. در اين زمان، خرد، همچنين سنت و منابع موثق، با مطالعه و ضبط حقايق معمولي، تحت رسيدگي قرار ميگرفت; و بر خلاف آنچه ((منطق)) ميگفت، عالمان فقط آن قسمت را ميپذيرفتند كه از لحاظ كمي قابل اندازهگيري، از لحاظ رياضي قابل بيان، و از لحاظ آزمايش قابل اثبات باشد.

IV- علم و ماده

در طي تاريخ جديد، علوم به طرز منطقي پيش رفت: رياضيات و فيزيك در قرن هفدهم، شيمي در قرن هجدهم، زيست شناسي در قرن نوزدهم، و روانشناسي در قرن بيستم.

در فيزيك اين دوره گاليله مقامي ارجمند دارد، اما دانشمندان ديگري نيز شايسته ذكرند. ستوينوس در تدوين قوانين قرقره واهرم كوشيد و مطالعات با ارزشي درباره فشار آب، مركز ثقل، متوازي الاضلاع نيروها، و سطح مورب انجام داد و در دلفت، در حدود سال 1690، پيش از آزمايش گاليله در پيزا، نشان داد كه، برخلاف عقيده ديرين، هنگامي كه دوشي ((مشابه)) با سنگيني متفاوت از ارتفاعي رها ميشوند، در يك زمان به زمين ميافتند. دكارت اصل جبر را اعلام داشت، و آن اينكه ((جسمي كه از تاثير نيروي خارجي بركنار باشد يا ساكن است، يا حركت متشابه مستقيم الخط دارد.)) وي به اتفاق گاسندي نظريه مولكولي حرارت را پيش بيني كرد، گذشته از اين، رساله شهابهاي او اگر چه متكي بر اصل كيهانشناخت است،

كه امروزه مورد قبول نيست، در پيشرفت علم آثار جوي تاثيري بسزا داشته است. توريچلي (1642) از مطالعه درباره فشار جوي به مكانيك بادها پرداخت; به عقيده او بادها جريانهاي يكنواخت كنندهاي هستند كه در نتيجه اختلافات محلي در جرم مخصوص هوا به وجود ميآيند. گاسندي كشيش، كه در همه علمها دست داشت، آزمايشهايي براي اندازه گرفتن سرعت صوت انجام داد و در نتيجه سرعت آن را 9,448 متر در ثانيه دانست. يكي از دوستان او، كه راهب بود و مارن مرسن نام داشت، اين آزمايش را تكرار كرد و گزارش داد كه سرعت صوت 6,420 متر در ثانيه است، كه به رقم 331 متر نزديكتر است. مرسن در سال 1636 همه صداهاي فرعي را كه از يك زه لرزنده به وجود ميآيند اندازه گرفت.

تحقيق در نور شناخت بيشتر درباره مسائل مربوط به انعكاس و انكسار نور بود، مخصوصا به طرزي كه در رنگين كمان ديده ميشود. در حدود سال 1591، ماركو آنتونيو د دومينيس، اسقف اعظم سپالاتو، رسالهاي منتشر كرد1(1611) و در آن توضيح داد كه تشكيل رنگين كمان اوليه (كه عموما تنها رنگين كمان مرئي است) ناشي از دو انكسار و يك انعكاس نور در قطرات آب موجود در ابر، و رنگين كمان ثانوي (كماني از رنگها، بترتيب معكوس، كه گاهي به طور ضعيف در خارج از رنگين كمان ديده ميشود) ناشي از دو انكسار و دو انعكاس نور است. در سال 1611 كپلر در كتاب خود تحت عنوان ديوپتريس انكسار نور به وسيله عدسيها را مورد مطالعه قرار داد. ده سال بعد، ويلبرورد سنل، اهل ليدن، قوانين انكسار را با دقتي به دست داد كه حساب دقيقتر عمل عدسيها بر روي نور و ايجاد ميكروسكوپها و دوربينهاي نجومي را ممكن ساخت. دكارت اين قوانين را در مورد محاسبه مكانيكي زاويه‌هاي تشعشع در رنگين كمان به كار برد. علت ترتيب رنگها تا زمان نيوتون مجهول ماند.

بحث بسيار مهم گيلبرت درباره مغناطيس زمين يك سلسله فرضيه و آزمايش به وجود آورد. فاميانوس سترادا، از فرقه يسوعي، امكان تلگراف را گوشزد كرد، بدين ترتيب كه دو نفر ميتوانند از دور با يكديگر مخابره كنند. طرز عمل اين است كه بايد از ميل طبيعي دو سوزن مغناطيسي، كه همزمان با يكديگر متوجه يك حرف الفبا ميشوند، استفاده كرد.

يسوعي ديگري به نام نيكولو كابئو (1629) براي نخستين بار از دفع الكتريكي سخن به ميان آورد (1629). شخص سومي از همان فرقه، به نام آتانازيوس كرشر، در كتاب خود تحت عنوان مغناطيس (1641)، طريقه اندازهگيري مغناطيس را شرح داد، بدين معني كه آهنربايي را از يك كفه ترازو آويزان كرد و در كفه ديگر براي تعادل ترازو وزنه‌هايي آويخت. دكارت مغناطيس را ناشي از به هم خوردن ذراتي ميدانست كه به عقيده او از حلقه بزرگي كه جهان از آن به وجود آمده است خارج ميشوند.

كيمياگري، مخصوصا به عنوان وسيلهاي كه توسط پادشاهان براي بيارزش كردن پول به كار ميرفت،1 هنوز مورد توجه بود. امپراطور رودولف دوم، اميران برگزيننده ساكس، براندنبورگ، و پالاتينا، دوك برونسويك، و لاندگراف هسن، همگي عدهاي كيمياگر براي ساختن طلا و نقره استخدام ميكردند. بر اثر اين آزمايشها، بر اثر نيازمنديهاي فلزكاران و رنگرزان، و بر اثر اهميت دادن پاراسلسوس به داروهاي شيميايي، علم شيمي تكامل يافت. اندرئاس ليباويوس نماينده اين تحول است. كتاب او تحت عنوان دفاع از تبديل كننده عناصر كيميا به منزله ادامه تجسس ديرين بود (1604). كتاب ديگرش به نام كيميا (1597) نخستين رساله اصولي درباره شيمي علمي بود. وي كلرور قلع را كشف كرد، نخستين كسي بود كه سولفات آمونيوم را ساخت، و از نخستين كساني بود كه انتقال خون را به منزله درمان مفيد دانست. آزمايشگاه او در كوبورگ از عجايب اين شهر به شمار ميرفت. يان پاتيستافان هلمونت، مرد متمولي كه عمر خود را وقف علم و خدمت به بينوايان از لحاظ پزشكي كرد، با تشخيص گاز از هوا و تجزيه تركيب و انواع آن، از بنيانگذاران شيمي شد. هم او بود كه كلمه شيمي را از كلمه يوناني خائوس اقتباس كرد. وي در رشته مخصوص خود اكتشافات بسياري، از گازهاي قابل انفجار باروت گرفته تا امكان اشتعال پذيري باد انساني، به عمل آورد. همچنين استعمال قليا را براي معالجه ترشي بيش از اندازه دستگاه گوارش توصيه كرد. يوهان گلاوبر سولفات دوسود بلوري را ((دارويي عالي براي استعمال داخلي و خارجي)) دانست، و ((نمك گلاوبر)) هنوز به عنوان مسهل به كار ميرود. هم او و هم هلمونت براي سرگرمي خود به كيمياگري پرداختند.

همه اين ((علوم طبيعي)) در پيش بردن محصولات صنعتي و افزايش كشتگان جنگ سهم بسزايي داشتند.

متخصصان فن اطلاعاتي را كه درباره حركت و فشار به دست آورده بودند در مورد مايعات و گازها، تركيب نيروها، قوانين آونگ (پاندول)، مسير پرتابه‌ها، و تصفيه فلزها به كار بردند. از باروت براي منفجر كردن معدنها استفاده كردند (1613). در سال 1612، سيمون شتور تفنت روشي براي تهيه زغال كك كشف كرد، بدين ترتيب كه زغال سنگ را حرارت داد تا آن را از عناصر فرار جدا كند. اين كك، كه در فلز كاري به مصرف ميرسيد (زيرا اشياي ناخالص زغال در آهن تاثير دارند)، جاي زغال چوب را گرفت از نابودي جنگلها جلوگيري كرد.

ساختن شيشه با بهاي كمتري انجام گرفت، و از اين رو جامهاي پنجره در اين زمان متداول شدند. با پيشرفت صنعت، اختراعات مكانيكي افزايش يافتند. اين اختراعات كمتر به سبب تحقيقات دانشمندان، و بيشتر مرهون صنعتگراني بودند كه ميخواستند در وقت صرفهجويي كنند. از اين روست كه اول بار خبر ساخت دستگاه خراطي را در سال

1578، دستگاه كشبافي در 1589، صحنه گردان در 1597، ماشين خرمنكوبي و قلم خودنويس را در 1636 ميشنويم.

مهندسان كارهاي مهمي انجام ميدادند كه حتي امروزه در خور تمجيدند. ديديم كه چگونه دومنيكو فونتانا، با كار گذاشتن مسله (ستون هرمي شكل سنگي) كاليگولا در ميدان سان پيترو، غوغايي در رم برپا كرد. ستوينوس، با عنوان مهندس در خدمت موريس ناسويي، نوعي دريچه براي نظارت بر سدها، كه محافظ جمهوري هلند بودند، به وجود آورد. با دمهاي عظيم، معدنها را تهويه ميكردند; و با پمپهاي پيچيده آب را روي برجها بالا ميبردند تا به خانه‌ها و آبنماها در شهرهايي مانند آوگسبورگ، پاريس، و لندن آب برسانند. بر روي چوب بست، پلهايي بر اساس اين اصل هندسي ميساختند كه مثلث، بدون تغيير طول يك ضلع. خراب نخواهد شد.

در سال 1624، يك زير دريايي مسافت سه كيلومتر را زير رودخانه تمز پيمود. جرونيمو كاردان، جامباتيستا دلاپورتا، و سالومون دوكوس فرضيه ماشين بخار را به وجود آوردند; كوس در سال 1615 ماشيني را براي بالا بردن آب به وسيله نيروي قابل انبساط بخار عرضه داشت.

دانش زمين شناسي هنوز به وجود نيامده بود، حتي سخني از آن در ميان نبود. بررسي زمين معدن شناسي نام داشت، و به خاطر احترام به ماجراي آفرينش، منقول در كتاب مقدس، كسي جرئت نميكرد در مورد آفرينش گيتي فرضيهاي بياورد. برنارپاليسي بدعتگذار شناخته شد، زيرا اين نظريه پيشينيان را كه سنگواره‌ها بقاياي سنگ شده موجودات مردهاند دوباره ذكر كرده بود. دكارت بجرئت اظهار داشت كه سيارات، شامل زمين، روزگاري مانند خورشيد توده‌هاي مشتعلي بودهاند، و بتدريج كه زمين خنك شد، جرمي از مايعات و اجسام بر روي آتش مركزي به وجود آمد و بخارهاي حاصل از آن باعث چشمه‌هاي آب گرم كوه‌هاي آتشفشان و زمينلرزه‌ها شدند.

به همان نسبت كه مبلغان مذهبي، جهانگردان و بازرگانان براي تعميم مذهب، افزايش دانش، و بالا بردن مقدار فروش ميكوشيدند، جغرافيا تكامل مييافت. دريانوردان اسپانيايي در درياهاي جنوب به اكتشافات پرداختند و ]جزيره[ گودالكانال و ساير جزاير سليمان را كشف كردند. اين جزيره‌ها از آن رو به اين اسم ناميده شدند كه دريانوردان انتظار داشتند گنجينه‌هاي سليمان را در آنجا بيابند. پچوپائس، يكي از مبلغان پرتغالي كه در سال 1588 در حبشه اسير شده بود، از نيل ازرق (آبي) ديدن كرد و نشان داد كه طغيانهاي متناوب رود نيل مربوط به فصل باراني مرتفعات حبشهاند. و بدين ترتيب معمايي ديرينه را حل كرد. ويلم يانسون ظاهرا نخستين فرد اروپايي بود كه به استراليا رسيد (1606)، و آبل تاسمان زلند جديد، تاسماني (1642)، و جزاير، فيجي را كشف كرد (1643). پيشهوران هلندي وارد سيام، برمه، و هندوچين شدند. اما اطلاعات درباره اين سرزمينها و چين به طور كلي به وسيله مبلغان يسوعي

تهيه شدند. ساموئل شامپلن، به دستور لويي چهاردهم پادشاه فرانسه، در ساحل نووا سكوتيا (اسكاتلند جديد) به اكتشاف پرداخت، از طريق رودخانه سن لوران تا حدود مونتر آل پيش رفت، شهر كبك را بنيان نهاد، و نقشه درياچه اي را كه به نام او مشهور است كشيد.

نقشه سازان ميكوشيدند كه از جهانگردان زياد عقب نمانند. گراردوس مركاتور (گرهارد كومر) در لوون به تحصيل پرداخت و در آنجا دكاني براي نقشه سازي، ابزارهاي علمي، و كره‌هاي آسماني باز كرد. وي در سال 1544 به جرم عقايد بدعت آميز دستگير شد و آزارها ديد، اما از عواقب وخيم آن نجات يافت. با وجود اين صلاح در آن دانست كه دعوت دانشگاه دوسبورگ را بپذيرد; و در آنجا نقشه ساز دوك دو يوليش كليوز شد (1559). وي ضمن هشتاد و دو سال عمر خود به طرزي خستگي ناپذير كوشيد كه نقشه فلاندر، لورن، اروپا، و زمين را بكشد. كتاب مشهور او1 ((نقشه‌هاي مركاتور)) را معمول ساخت كه دريانوردي را تسهيل كرد، بدين معني كه همه نصف النهارها را با يكديگر موازي، و همه مدارات را با خطوط مستقيم، و هر دو دسته خط را عمود به يكديگر نشان داد. در سال 1585 شروع به انتشار اطلس بزرگ خود كرد (اين كلمه به وسيله او معمول شد)، پنجاه نقشه منطقهاي را با درستي و دقت بيسابقهاي منتشر ساخت، و سراسر زمين را، به صورتي كه در آن هنگام شناخته بود، شرح داد. دوست او به نام آبراهام اورتليوس با انتشار كتاب كاملي2 با او به رقابت پرداخت (آنورس 1570). اين دو نفر جغرافيا را از انقياد هزار ساله بطلميوس رها ساختند و آن را به صورت جديد درآوردند. به سبب خدمات اين مردان بود كه هلند تقريبا انحصار نقشه سازي را تا يك قرن حفظ كرد.

V- علم و زندگي

هنوز دو قرن به دوره عظمت زيست شناسي باقي مانده بود. گياه شناسي، در نتيجه مطالعات پزشكي درباره گياهان دارويي و ورود گياهان خارجي به اروپا، بتدريج ترقي كرد. مبلغان يسوعي پوست درخت پرو (گنه گنه)، وانيل، وريوند (ساقه برگ ريواس) را با خود آوردند. در حدود سال 1560، سيب زميني از پرو به اسپانيا آورده شد و از آنجا به سراسر اروپا راه يافت. پروسپروآلپيني، استاد گياهشناسي در پادوا، پنجاه گياه خارجي را كه در اروپا كشت شده بودند شرح داد. وي از مطالعات خود درباره درخت خرما به اين نتيجه رسيد كه گياهان نيز از راه جنسي تكثير مييابند; اين نظريه را تئوفراستوس در قرن سوم ق م شرح داده بود. آلپيني عقيده داشت كه ((درخت خرماي ماده ثمر نخواهد داد، مگر آنكه شاخه‌هاي درختان نر

و ماده را در هم ريزند، يا آنكه طبق معمول گردهاي را كه در غلاف نر يا گل نر است روي گلهاي ماده بپاشند.)) لينايوس بعدا گياهان را بر اساس روش توالد و تناسل آنها رده بندي كرد. اما در اين ضمن (1583) آندرئاچزالپينو، اهل فلورانس، براي نخستين بار هزار و پانصد گياه را به طور اصولي و بر اساس دانه‌ها و ميوه‌هاي آنها رده بندي كرد. گاسپاربوئن، اهل بال، در كتاب عظيم خود (1623)1 شش هزار گياه را پيش از لينايوس از حيث جنس و نوع رده بندي كرد. بوئن مدت چهل سال را به نوشتن كتاب جدول جهان گياهي گذرانيد، و يك سال پيش از انتشار آن درگذشت. اين كتاب مدت سه قرن به منزله متن درسي بود.

هرباريوم (مجموعه گياهان خشك)هاي خصوصي پزشكان در اين هنگام به صورت باغهاي گياهشناسي درآمدند، و دانشگاه‌ها يا دولتها براي استفاده مردم پرداخت هزينه آنها را تقبل كردند. قديميترين آنها، كه در پيزا در 1543 تاسيس شد، تحت نظارت چزالپينو قرار داشت; در زوريخ در سال 1560، و سپس در بولونيا، كاسل، لايدن، لايپزيگ، برسلاو، بال،هايدلبرگ، و آكسفورد، از اين گونه باغها ساخته شد. گي دو لا بروس، پزشك لويي سيزدهم، باغ معروف گياهان دارويي را در پاريس در سال 1635 به وجود آورد. باغ وحشهاي بسيار براي سرگرمي مردم در چين (حد 1100 ق م)، در روم قديم و در مكزيك در دوره آزتك (حد 1450) ساخته شده بودند. نوع جديد آن در درسدن در سال 1554 و در ورساي در زمان لويي سيزدهم به وجود آمد.

جانورشناسي كمتر از گياهشناسي مورد توجه بود، زيرا، جز در پزشكي خرافاتي، مصرف علاج بخشي نداشت.

در سال 1599، اوليس آلدروواندي شروع به انتشار سيزده جلد بزرگ درباره تاريخ طبيعي كرد، ولي پس از چاپ شش جلد آن درگذشت; سناي بولونيا هفت جلد باقيمانده را از روي دستنوشته‌هاي او و به خرج ملي چاپ كرد. پس از اين اثر، تنها تاريخي طبيعي بوفون (1749-1804) انتشار يافت. آتانازيوس كيرشر، علامه يسوعي، بافت شناسي را با كتاب خود (1646)2 رايج ساخت. وي در اين كتاب ((كرمهاي)) ريزي را شرح داد كه آنها را با ميكروسكوپ خود در مواد فاسد ديده بود. عقيده به توليد خود به خود موجودات زنده از گوشت گنديده يا حتي از لجن هنوز رايج بود، و هاروي پس از چندي آن را در كتاب خود (1651)3 رد كرد. جانورشناسي از آن لحاظ ترقي نكرد كه فقده عده معدودي از متفكران جانوران را نياكان بشر ميدانستند. اما در سال 1632 گاليله در نامهاي خطاب به مهيندوك توسكان چنين نوشت: ((اختلاف ميان بشر و ساير جانوران اگرچه بسيار زياد است، بدرستي ميتوان گفت كه از اختلاف ميان خود افراد بشر بيشتر نيست.)) فكر مردم در دوره

جديد بتدريج به مرحلهاي ميرسيد كه دو هزار سال پيش يونانيان به آن رسيده بودند.

تشريح، پس از زحمات وساليوس در اين راه، متوقف مانده بود. عدهاي مانند هوخو گروتيوس هنوز با كالبد شكافي جسدها مخالفت ميكردند، ولي ((درسهاي تشريح)) بيشمار، كه انعكاس آنها را در هنر هلنديها ميبينيم، نشان ميدهند كه اين عمل مورد قبول مردم قرار گرفته بود. در اينجا، همچنين در جراحي، نام بزرگي يعني جيرولامو فابريتسيو د/آكواپندنته به چشم ميخورد كه شاگرد فالوپيوس و استاد هاروي بود. در روزگار استادي او در دانشگاه پادوا، سالن تشريح بزرگي در آنجا ساخته شد كه تنها ساختماني است كه هنوز از آن عصر به طور كامل باقي مانده است. كشف دريچه‌هاي سياهرگها توسط او، و مطالعاتش درباره تاثير شريان بندها، باعث شد كه هاروي بتواند گردش خون را نشان دهد. اطلاع بر گردش مايعات بدن بوسيه گاسپارو آسلي افزايش يافت. اين دانشمند كشف كرد كه رگهاي لنفي، كيلوس را، كه شبيه شير است از روده كوچك بيرون ميبرند. در حقيقت آسلي، علي رغم نام خود (((خر كوچك)))1 جريان خون را شش سال پيش از انتشار فرضيه هاروي شرح داد. آندرئاچزالپينو اين فرضيه مهم را در سال 1571، نيم قرن پيش از هاروي، تفسير كرده بود; او هنوز اين عقيده قديمي را داشت كه قسمتي از خون از طريق جدار قلب ميگذرد، اما بهتر از هاروي بيان كرد كه چگونه خون از سرخرگها به سياهرگها راه مييابد. در صدها جبهه، عاليترين لشكرها در بزرگترين نبردها پيش ميرفتند.

VI- علم و تندرستي

در آن جنگ كه به خاطر فتح دانش برپا ميشود، نبرد مهم ميان مرگ و زندگي صورت ميگيرد، نبردي كه در آن مساعي فردي هميشه شكست ميخوردند و كوشش جمعي به طور معمول پيروز ميشود. پزشكان و بيمارستانها، در مبارزه عليه بيماري و رنج، دشمنان انساني بسياري داشتهاند: ناپاكي افراد، كثافت اجتماعي، زندانهاي زيان آور، پزشكان نيرنگباز با داروهاي سحرآميز، رازوران ((دانشمند))، معالجه كنندگان فتق، آب كنندگان سنگهاي بدن، معالجه كنندگان آب مرواريد، دندانكشان، و ادرار شناسان تفنني; اين بيماريهاي تازه با درمانهاي تازه مسابقه ميدادند.

برص از ميان رفته بود و اختراعات حفاظي باعث كم شدن سيفيليس شده بودند. فالوپيوس غلافي كتاني براي جلوگيري از اين بيماري اختراع كرده بود. اين وسيله پس از چندي به عنوان ضد آبستني استعمال شد و به وسيله سلمانيها و دلاله‌ها به فروش رفت. اما بيماريهاي

واگيردار تيفوس، تيفوئيد، مالاريا، اسكوربوت (اسقربوط)، انفولانزا، آبله، و اسهال خوني در چندين كشور اروپايي، مخصوصا آلمان، در اين دوره ديده شدند. رقمهايي كه شايد اغراقآميز باشند نشان ميدهند كه در شهر بال چهار هزار نفر در نتيجه ابتلا به دمل، بين سالهاي 1563-1564، در گذشتند; بيست و پنج درصد از اهالي فرايبورگ ايم برايسگاو بر اثر طاعون در سال 1564 تلف شدند; در روستوك نه هزار نفر، در فرانكفورت ان در اودر پنج هزار نفر، در سال 1565، در هانوور چهار هزار نفر، و در برونسويك شش هزار نفر در سال 1566 نيز در نتيجه طاعون از ميان رفتند. اهالي وحشتزده بعضي از بيماريها را ناشي از مسمويتهاي عمومي ميدانستند. در فرانكنشتاين، واقع در سيلزي، هفده نفر به اتهام ((سمپاشي)) اعدام شدند. در سال 1604، طاعون خياركي به اندازهاي در فرانكفورت ام ماين شديد شد كه براي دفن مردگان به اندازه كافي آدم به دست نمي آمد. اينها اغراقگوييهاي محسوسي هستند، اما در منابع موثق آمده است كه در يك مورد طاعون خياركي در ايتاليا، بين سالهاي 1629-1631، هشتاد و شش هزار نفر در ميلان و ((در حدود پانصد هزار نفر در جمهوري و نيز تلف شدند.

... بين سالهاي 1630-1631 در حدود يك ميليون نفر در شمال ايتاليا بر اثر ابتلا به طاعون درگذشتند.)) باروري زنان بزحمت جلو كارداني مرگ را ميگرفت. زايمان، در نتيجه بيهودگي مكرر آن، بيشتر دردآور شد. دو پنجم همه كودكان پيش از رسيدن به دو سالگي ميمردند. افراد خانواده‌ها زياد و جمعيتها كم بودند.

بهداشت عمومي بهتر شد و بيمارستانها افزايش يافت. تعليمات پزشكي به صورت جديتري درميآمدند اگر چه هنوز طبابت بدون درجه علمي معمول بود: در پادوا، بال ليدن، مونپليه، و پاريس دانشكده‌هاي پزشكي وجود داشتند، و دانشجويان از همه كشورهاي اروپايي به سوي آنها روي ميآوردند. سانكتوريوس مدت سيسال، با تجربه‌هاي بسيار، كوشيد كه فرايندهاي فيزيولوژيكي را به صورت اندازه گيري كمي درآورد، و اين خود نمونه مخصوصي از تحقيقات پزشكي صبورانه است. اين دانشمند قسمت اعظم تحقيقات خود را در برابر ميز بزرگي انجام داد. وي تغييرات وزن خود را كه ناشي از دخول و خروج مايعات و مواد در بدنش بود ضبط كرد، و حتي مقدار عرق خود را به دست آورد، و بدين نتجيه رسيد كه بدن آدمي روزانه چندين پوند عرق خارج ميكند، و آن را نوع بسيار لازمي از دفع دانست. وي يك دماسنج پزشكي و يك نبض سنج براي تشخيص بيماريها اختراع كرد (1612).

معالجه به وسيله وزغ به صورت معالجه به وسيله زالو درآمد. بعضي از پزشكان مشهور توصيه ميكردند كه براي گرفتن و جذب هواي آلوده، كه در مناطق طاعونزده در اطراف شخص يافت ميشود، بايد تعدادي وزغ را خشك كنند و آنها را در كيسهاي بدوزند و روي سينه بياويزند. پس از حجامت و استعمال زالو، مقدار زيادي آب به بيمار ميدادند و تصور ميكردند كه قسمتي از اين آب به صورت خون تازه سالم درخواهد آمد. براي معالجه بيماران

دو مكتب وجود داشت: يكي ناشي از تعليمات دكارت بود كه ميگفت همه مراحل بدني مكانيكي هستند; ديگري مبني بر عقيده پاراسلسوس بود كه هلمونت آن را تكميل كرده بود و بر اين اساس قرار داشت كه هر گونه عمل فيزيولوژيكي، شيميايي است. معالجه با آبهاي معدني معمول بود. در باث (انگلستان)، سپا(هلند)، پلونبير(فرانسه)، و چندين محل ديگر در ايتاليا و در كنار راين، بيماران آب معدني مينوشيدند. چنانكه ديديم، مونتني اين آبها را آزموده بود و ضمن سفر سنگ ميانداخت. داروهاي تازه، مانند سنبل الطيب (حد 1580)، سرمه (حد 1603)، ايپكا (1625) و گنه گنه (1632) به اروپا آورده شدند. در كتاب فارما كوپهاي كه در 1618 در لندن انتشار يافت، هزار و نهصد و شصت دارو ذكر شده بود. مونتني از داروهاي مخصوصي كه چند تن از پزشكان به بيماران صبور تجويز ميكردند نام ميبرد:

پاي چپ سنگ پشت، ادرار مارمولك، مدفوع فيل، جگر موش كور زيرزميني، خون بال راست كبوتر سفيد، و براي ما كه سنگ داريم ... مدفوع خشك و ساييده موش صحرايي; و ساير چيزهاي نادان فريبي كه بيشتر شبيه جادوگري و طلسم است تا علم جدي.

چنين چيزهاي لذيذي بسيار گران بودند، و مردم در قرن هفدهم از پولي كه داروفروشان مطالبه ميكردند بيش از نسخه پزشك شكايت داشتند.

دندانسازي كار سلمانيها بود و تقريبا هميشه به دندانكشي ميانجاميد. در اين زمان ((سلمانيهاي جراح)) شامل پزشكان ماهري بودند مانند آمبروازپاره، فرانسوا روسه كه عمل سزارين را احيا كرد، و گاسپارو تاگليا كوتتسي متخصص در جراحي پلاستيك گوش و دهان و بيني. دانشمندان علم اخلاق او را به سبب دخالتش در كار خداوند محكوم كردند. از اين رو مردم جسدش را از زمين وقف شدهاي بيرون كشيدند و آن را در جاي غير مقدسي به خاك سپردند. ويلهلم فابري، ((پدر جراحي آلماني))، نخستين كسي بود كه توصيه كرد عضو بالاي محل زخم را قطع كنند، و جوواني كوله اهل پادوا قديميترين شرح انتقال خون را به دست داد(1628).

بيماران، چنانكه در هر زماني مرسوم بوده است، نميخواستند حق الزحمه پزشكان را بپردازند، بازيگران نمايشهاي خندهدار جامه بلند، كفش قرمز، و ابهت آنان را در كنار بستر بيمار مسخره ميكردند. اگر هجويه‌هاي آن زمان را قبول داشته باشيم، موقعيت اجتماعي پزشكان بالاتر از موقعيت آموزگاران نبوده است. اما هنگامي كه تابلو درس تشريح اثر رامبران را ملاحظه ميكنيم، ميبينيم كه پزشكان در جامعه مقامي محترم دارند و حتي ميتوانند براي شركت در تصوير بزرگي پول نسبتا زيادي بپردازند. دكارت، بزرگترين فيلسوف آن دوره، كه مانند همه ما در فكر آينده بهتري براي بشر بود، اين را مربوط به اصلاح اخلاق بشر ميدانست، و پزشكي را به احتمال قوي عامل اساسي اين انقلاب ميشمرد. وي ميگويد: ((حتي

فكر به اندازهاي مربوط به طبيعت و وضع اندامهاي بدن است كه اگر امكان داشته باشد روشهاي بيابيم كه بدان وسيله بشر به طور كلي عاقلتر و با كفايتتر بشود... به عقيده من بايد آن را در علم پزشكي جستجو كنيم.))

VII- از كوپرنيك تاكپلر

نجوم را در مرحله آخر مورد بررسي قرار ميدهيم، زيرا قهرمانان آن در پايان اين دوره ظاهر ميشوند. و قسمت اساسي موضوع بحث ما را تشكيل ميدهند.

همان كليسايي كه گاليله را خاموش كرد زمينه را براي اقدام مهمي در نجوم جديد فراهم ساخت، و آن اصلاح تقويم بود. سوسيگنس در اصلاحي كه بر طبق دستور قيصر در سال 46 ق م در تقويم به عمل آورده بود، سال را يازده دقيقه و چهارده ثانيه بيشتر حساب كرده بود. بنابراين، در حدود سال 1577، تقويم يولياني قريب دوازده روز از هر فصلي عقبتر بود، و جشنهاي كليسايي با فصلهايي كه مورد نظر بودند ديگر تناسب نداشتند. چندين بار اقداماتي براي اصلاح تقويم صورت گرفت (در دوره‌هاي كلمنس ششم، سيكستوس چهارم، و لئودهم)، اما به سبب مخالفت مردم و عدم اطلاعات نجومي لازم، اشكالاتي به ميان آمده بود. در سال 1576 تقويمي را كه به وسيله لويجي جيليو اصلاح شده بود به گرگوريوس سيزدهم تقديم كردند. پاپ آن را به هيتي از عالمان دين، حقوقدانان، و دانشمندان، شامل كريستوفركلاويوس، كشيش يسوعي اهل باوير كه در رياضيات و ستاره شناسي شهرت داشت، سپرد. طرح نهايي ظاهرا كار او بود. براي جلب موافقت اميران و اسقفها، مذاكرات مفصلي صورت گرفت. ولي آنها بدان كار اعتراض كردند، و كليساهاي شرقي آن را نپذيرفتند. در بيست و چهارم فوريه 1582، گرگوريوس سيزدهم فرماني را امضا كرد و به موجب آن تقويم گرگوري را در كشورهاي كاتوليك مرسوم ساخت، به منظور تساوي تقويم قديم با واقعيتهاي نجومي، قرار شد كه در اكتبر 1582 ده روز حذف شود (يعني روز بعد از 4 اكتبر را 15 اكتبر تلقي كنند) و براي محاسبه ربح و ساير روابط بازرگاني، ترتيبات پيچيدهاي داده شود. همچنين قرار شد، براي جبران اشتباه در تقويم يولياني، تنها سنواتي داراي بيست و نه روز در فوريه باشند كه به عدد چهار صد قابل تقسيم باشند.1 ملتهاي پروتستان با اين تغيير موافق نبودند. مردم در فرانكفورت آم ماين و بريستول، به خيال اينكه پاپ ميخواهد ده روز از آنها بدزدد، آشوب به پا كردند. حتي مونتني، كه به دنيا علاقه زيادي داشت، شكايت كنان ميگفت: ((پنهان شدن يا كم شدن ده روز، كه پاپ اخيرا موجب آن بوده است، به اندازهاي باعث

ناراحتي من شده است كه به سختي ميتوانم به حال اول بازگردم.)) اما بتدريج، تقويم جديد، كه تا 3333 ديگر احتياج به اصلاح نداشت، مورد قبول واقع شد: ايالات آلماني در سال 1700، انگلستان در 1752، سوئد در 1753، و روسيه در 1918 آن را پذيرفتند.1 تاخير مشابهي در قبول اصول نجوم كوپرنيكي روي داد. در ايتاليا امكان داشت كه اين اصول را به عنوان يك فرضيه و نه حقيقتي مسلم، بررسي كنند و بياموزند. جوردانوبرونو از آن دفاع ميكرد، و كامپانلا تعجب كنان ميگفت كه شايد ساكنان سيارات ديگر، مانند آدميان، خود را مركز و هدف همه چيزها بدانند. به طور كلي، عالمان فرقه پروتستان در انكار روش جديد با كاتوليكها هم چشمي ميكردند. بيكن و بودن نيز آن را نپذيرفتند. عجب آنكه بزرگترين منجم در نيم قرني كه پس از مرگ كوپرنيك گذشت آن را رد كرد(1543).

تيكو براهه در سال 1546 در ايالت سكانيا، كه در آن هنگام از متصرفات دانمارك بود و اكنون در منتهي اليه جنوبي سوئد قرار دارد، تولد يافت. پدرش از اعضاي شوراي دولتي دانمارك، و مادرش نديمه ملكه بود. يورگن، عم متمول او، كه از نداشتن بچه ناراحت بود، او را ربود، پدر و مادرش را با اين كار موافق كرد، و هر گونه وسيله تربيت را در اختيار آن كودك نهاد. تيكو در سيزده سالگي وارد دانشگاه كپنهاك شد. به گفته گاسندي، تيكو هنگامي به نجوم رغبت يافت كه استادي وقوع كسوفي را در آينده پيش بيني كرد. وي كسوف را همچنانكه استاد گفته بود مشاهده كرد و از علمي كه قادر به آن گونه پيش بيني بود به شگفتي افتاد. سپس نسخهاي از كتاب المجسطي اثر بطلميوس را خريداري كرد و به اندازهاي در مطالب آن فرو رفت كه ساير درسها را از ياد برد و هرگز از نظريه زمين مركزي، كه در اين كتاب در قرن دوم ميلادي نوشته شده بود، دست برنداشت.

در شانزده سالگي او را به دانشگاه لايپزيگ انتقال دادند، و او در آنجا روزها حقوق ميخواند و شبها به مطالعه ستارگان ميپرداخت; در اين مورد به او اخطار كردند كه اين روش باعث فرسودگي جسم و اعصاب خواهد شد. اما تيكو نپذيرفت و پولهاي زيادي خود را صرف خريد ابزارهاي نجومي كرد. در سال 1565 عمش درگذشت و ثروتي بيكران به جاي گذاشت. تيكو، پس از تسويه امور تجاري خود، به ويتنبرگ شتافت تا بيشتر به تحصيل رياضيات و علوم نجوم بپردازد. ولي بر اثر طاعون از اين شهر گريخت و به روستوك رفت. در اينجا قسمتي از بيني خود را در نتيجه دوئل از دست داد، و ناچار بيني ((درخشان)) تازهاي از طلا و نقره ساخت و تا پايان عمر آن را به كار برد. براهه اوقات آسايش خود

را به علم احكام نجوم ميگذرانيد، و روزي مرگ قريب الوقوع سليمان قانوني، سلطان عثماني، را پيش بيني كرد، ولي با كمال تعجب دريافت كه وي پيش از آن مرده است. پس از مسافرتهاي فراوان در آلمان، به دانمارك بازگشت و خود را با شيمي سرگرم كرد; و چون ستاره تازهاي در صورت فلكي ذات الكرسي مشاهده كرد، دوباره به نجوم پرداخت (1572). مشاهدات او درباره اين ستاره زودگذر، و شرحي كه در نخستين كتاب خود موسوم به درباب اختري جديد داد، باعث شهرت او در اروپا شد، اما بعضي از بزرگان دانمارك كه نويسندگي را نوعي خودنمايي و مخالف اشرافيت ميدانستند به وحشت افتادند. ازدواج تيكو با دختري روستايي آنان را بيشتر مبهوت ساخت. ظاهرا وي چنين احساس ميكرد كه يك كدبانوي ساده بهترين همسر براي يك ستاره شناس مجذوب و بهترين زن براي مردي ((بيني طلايي)) است.

براهه، كه از نقص ابزارهاي نجومي در كپنهاگ ناراضي بود، به كاسل رفت. در اينجا لاندگراف ويليام چهارم نخستين رصدخانه را با سقف گردان ساخته (1561)، و يوست بورگي ساعتي پاندول دار درست كرده بود كه با دقت بي سابقهاي وقت مشاهده ستارگان و حركات آنها را به دست ميداد. تيكو با شوق و ذوق تازهاي به كپنهاگ بازگشت و فردريك دوم را بر آن داشت كه رصدخانهاي بسازد. پادشاه جزيره ون (ونوس) واقع در سوند را به او داد و مستمري متناسبي برايش معين كرد. تيكو با اين وسايل و به هزينه خود قصري با باغ در آنجا ساخت و آن را اورانيبورگ (قلعه آسمانها) ناميد، و محلهايي براي سكونت، كتابخانه، آزمايشگاه، چندين رصدخانه، و كارگاهي براي تهيه ابزارهاي خود ساخت. وي تلسكوپ در اختيار نداشت; بيست و هشت سال به اختراع اين وسيله مانده بود; با وجود اين، مشاهدات او بودند كه باعث شدند كپلر به اكتشافات بسيار مهمي نايل آيد.

تيكو و شاگردانش ضمن بيست و يك سال اقامت درون اطلاعاتي به دست آوردند كه تا آن تاريخ از لحاظ وسعت و دقت سابقه نداشت. وي چندين سال حركت ظاهري خورشيد را هر روز يادداشت كرده، و از نخستين منجميني بود كه انكسار نور و امكان اشتباه كردن رصادها و ابزارها را تذكر داد، از اين رو هر رصدي را بارها تكرار ميكرد. گذشته از اين، تغييرات حركت ماه را كشف كرد و آن را به صورت قانون درآورد. همچنين، بر اثر تعقيب دقيق ستاره دنبالهداري در سال 1577، به نتيجهاي رسيد كه امروزه مورد قبول همگان است، و آن اينكه ستارگان دنبالهدار، به جاي آنكه در فضاي زمين به وجود آيند، اجسام آسماني واقعي هستند كه در مسيرهاي ثابت و منظمي حركت ميكنند. تيكو هنگامي كه فهرستي از هفتصد و هفتاد ستاره انتشار داد و آنها را با دقت بسيار در روي كرهاي آسماني واقع در كتابخانه خود مشخص كرد، به ثبوت رساند كه زندگانيش به عبث نگذشته است.

در سال 1588 فردريك دوم درگذشت. پادشاه جديد يازده سال بيش نداشت. اشخاصي كه نيابت سلطنت را عهدهدار بودند، برخلاف فردريك، نميتوانستند غرور، خلق و خو، و

زيادهرويهاي براهه را تحمل كنند. پس از چندي، كمكهاي مالي تقليل يافتند و در سال 1597 متوقف شدند. تيكو از دانمارك بيرون آمد و در قصر بناتك، نزديك پراگ، به عنوان مهمان امپراطور رودولف دوم، كه از وي انتظار پيشگويي با علم احكام نجوم را داشت، اقامت گزيد. سپس ابزارها و دفترهاي خود را از ون به آنجا انتقال داد و به فكر يافتن دستياري افتاد. يوهان كپلر نزد او آمد(1600) و به طور نامنظم، ولي صادقانه، به استاد سختگير خود خدمت كرد. در همان اوقات كه براهه آرزو داشت اطلاعات فراهم آورده خود را به صورت فرضيه معقولي در مورد آسمانها در آورد، در كنار ميز دچار عارضه مثانه شد. وي يازده روز ديگر در رنج و عذاب گذرانيد و در هنگام مرگ (1601) افسوس ميخورد كه كار خود را به پايان نرسانده است. كسي كه بر سر جسدش نطقي ايراد كرد چنين اظهار داشت كه او ((آرزومند چيزي جز وقت نبود))

VIII- كپلر: 1571-1630

رفتن تيكو به پراگ به سود علم تمام شد، زيرا در آنجا بود كه كپلر از مشاهدات او بهره برد و از آنها قوانين مربوط به سيارات را، كه به فرضيه جاذبه نيوتن انجاميد; استنتاج كرد. اساس علم نجوم جديد بر پايه اقدامات براهه، كپلر، نيوتن، و كوپرنيك استوار است.

كپلر در وايل، نزديك شتوتگارت، ديده به جهان گشود. پدرش افسري بود كه بارها به جنگ رفته بود و اين عمل را بر خانه ماندن ترجيح ميداد. وي، پس از بازگشت، ميخانهاي باز كرد، و يوهان در آنجا به كار پرداخت. ولي كودك عليل بود، زيرا آبله دستهايش را فلج كرده و به قوه بينايي او آسيب رسانده بود. دوك ووتمبرگ عقيده داشت كه او كشيش خوبي خواهد شد، و وسايل تربيتش را فراهم ساخت. در توبينگن، ميخائل مستلين، كه استاد علم نجوم بطلميوسي بود، كپلر را در نهان به فرضيه كوپرنيك معتقد ساخت، و آن جوان به اندازهاي به ستارگان علاقه پيدا كرد كه از فكر هر گونه خدمت در كليسا منصرف شد.

كپلر، پس از پايان تحصيل، در مدرسهاي در گراتس، ستيريا، آموزگار شد و، در ازاي 150 گولدن در سال و محل اقامت مجاني، به تدريس لاتيني، معاني و بيان، و رياضيات پرداخت. گذشته از اين، قرار شد با انتشار سالانه يك تقويم نجومي 20 گولدن نيز دريافت دارد. در بيست و پنج سالگي با زن بيست و سه سالهاي ازدواج كرد كه شوهر اول خود را به خاك سپرده و از دومي طلاق گرفته بود. اين زن دختر خود را ضمن جهيز با خود آورد و كپلر، با گذشت روزگار، داراي شش فرزند شد. يك سال پس از ازدواج، او را مجبور كردند كه، به سبب پيروي از آيين پروتستان، از گراتس خارج شود، زيرا فرديناند، مهيندوك جديد ستيريا،

كاتوليك متعصبي بود كه به همه روحانيان و آموزگاران پروتستان دستور داد كه از ستيريا بيرون بروند. كپلر، با انتشار ميستريوم كوسمو گرافيكوم (اسرار كيهان نگاري) و تمجيد از روش كوپرنيك (1596) باعث رنجش نيز شده بود. وي نسخه‌هايي از آن را با اميد فراوان نزد براهه و گاليله فرستاد. پس از آنكه يك سال در فقر و نوميدي به سر برد، تيكو او را به پراگ دعوت كرد و بدين وسيله وي را از بيچارگي نجات داد. اما معاشرت با تيكو كار آساني نبود; بر سر نان درآوردن و مذهب اشكالاتي بروز كرد; زنش دچار صرع شد. پس از مرگ تيكو، كپلر با 500 فلورن سالانه به جانشيني او انتخاب شد.

براهه يادداشتهاي خود را براي او به جا نهاده بود، نه ابزارهايش را. كپلر، كه قادر به خريد بهترين ابزارها نبود، خود را مجبور ديد كه مشاهدات براهه را مورد مطالعه قرار دهد و از خود چيزي بر آنها نيفزايد. وي مانند نيوتن نميگفت كه ((من فرضيه به وجود نميآورم)); بر عكس، فكر او پر از فرضيه بود. در اين باره ميگفت: ((ذخيره فراواني از توهمات دارم.)) استعداد مخصوص او در امتحان كردن فرضيات بود; و اگر نتايجي كه از آنها ميگرفت مخالف پديده‌هاي رصد شده بود، آن فرضيات را عاقلانه رد ميكرد. ضمن جستجو در تهيه نقشه مدار مريخ، هفتاد فرضيه را در چهار سال مورد رسيدگي قرار داد.

سرانجام (1604) به كشف اساسي و بسيار مهمي نايل آمد، و آن اينكه مدار مريخ به دور خورشيد بيضي است، نه دايره چنانكه منجمين از افلاطون گرفته تا كوپرنيك (به انضمام خود اين دانشمند) چنين پنداشته بودند; تنها يك مدار بيضوي با رصدهاي مكرر براهه و ديگران سازگاري داشت. كپلر، كه داراي انديشهاي نيرومند بود، بيدرنگ اين سوال را از خود پرسيد: ((آيا ميتوان گفت كه مدارهاي كليه سيارات بيضي هستند)) براي بررسي اين موضوع، همه رصدهاي ضبط شده را آزمايش كرد و دريافت كه سوال مذكور تقريبا به طور كامل با آن مشاهدات هماهنگي دارد. در رسالهاي به زبان لاتيني، كه درباره حركات مريخ نوشت،1 دو قانون از ((قوانين كپلر)) را انتشار داد: 1- مدار هر سياره به گرد خورشيد بيضيي است كه خورشيد در يكي از كانونهاي آن جاي دارد. 2- شعاع حامل هر سياره (خط واصل ميان خورشيد و سياره)، در زمانهاي مساوي، سطوح مساوي ميپيمايند. از قانون اخير چنين مستفاد ميشود كه شعاع حامل سياره با سرعت ثابتي [مانند عقربه ساعت] نميچرخد، بلكه سياره هر چه به خورشيد نزديكتر باشد، بنابر فرمول لايتغيري، سريعتر حركت خواهد كرد. كپلر اختلافات سرعت سيارات را چنين توجيه كرد: هر سيارهاي ضمن نزديك شدن به خورشيد، بيشتر تحت تاثير انرژي آن قرار ميگيرد. در اين مورد، از گيلبرت عقيدهاي مربوط به جذب مغناطيسي را كه بسيار شبيه فرضيه جاذبه نيوتن بود اقتباس كرد.

هنگامي كه امپراطور رودولف در گذشت (1612)، كپلر به لينتس رفت و دوباره با تدريس معاش خود را تامين كرد; و از آنجا كه زنش مرده بود، دختر يتيم و بينوايي را به زني گرفت. ضمن آنكه براي خانه تازه خود شراب تهيه ميكرد، شيفته اندازه گيري محتويات چليك، كه پهلوهايي منحني دارد شد. مقالهاي كه درباره اين مسئله انتشار داد زمينه را براي كشت حساب بينهايتيك فراهم ساخت.

كپلر پس از آنكه ده سال مشغول مطالعه نسبت ميان سرعت سياره و اندازه مدار آن بود، در كتاب خود تحت عنوان هماهنگي جهان، سومين قانون خود را انتشار داد: نسبت مربعات زمانهاي حركت انتقالي هر دو سياره به يكديگر، مساوي است با نسبت مكعبات فواصل متوسط آنها از خورشيد. (مثلا زمان حركت انتقالي مريخ به طرزي قابل اثبات 1,88 بار بيشتر از حركت انتقالي زمين است; مربع آن 3,53 است; جذر مكعب اين عدد 1,52 است; يعني فاصله متوسط مريخ از خورشيد 1,52 بار بيشتر از فاصله متوسط زمين از خورشيد است.) كپلر از اينكه توانسته بود حركات سيارات را تحت نظم و قانون درآورد چنان مشعوف شد كه هر سرعت مداري را به نتي در روي گام موسيقي تشبيه كرد، و نتيجه گرفت كه حركات مركب ((هماهنگي كرات)) را به وجود ميآورند، كه فقط ((روح)) خورشيد آن را درك ميكند. كپلر رازوري را با علم درآميخت و، مانند گوته، جوانمردانه گفت كه عيوب افراد همانا عيوب زمان است، و حال آنكه محسناتشان متعلق به خود آنان است.

اين گفته غرور آميز كپلر را در كتاب هماهنگي جهان ميتوانيم ببخشيم:

آنچه در عنوان اين كتاب به دوستانم وعده دادم ... آنچه را كه شانزده سال پيش به منزله نكتهاي قابل تجسس دانستم چيزي كه به خاطر آن به تيكو براهه پيوستم... و بهترين قسمت عمرم را صرف آن كردم همه را سرانجام به اثبات رساندم... هيجده ماه بيش نيست كه خورشيد بيحجاب به من جلوه كرد. هيچ چيز جلو مرا نميگيرد; از ديوانگي مقدس خود لذت ميبرم... اگر مرا ببخشيد، شادي ميكنم، اگر به خشم آمدهايد ميتوانم تحمل كنم. كار از كار گذشته است، كتاب نوشته شده است، اگر در اين زمان يا در آينده خوانده شود، مهم نميدانم; شايد هم يك قرن بگذرد تا خوانندهاي پيدا شود، چنانكه خداوند شش هزار سال براي كاشفي صبر كرد!

در خلاصهاي از نجوم كوپرنيكي، كپلر نشان داد كه چگونه قوانينش روش كوپرنيك را تاييد، ايضاح، و اصلاح ميكنند. وي ميگويد: ((من آن را در ضميرم به عنوان واقعيتي شناختم، و زيبايي آن را با لذتي باور نكردني و فريبنده مشاهده ميكنم.)) اين رساله جزو كتابهاي ممنوع اعلام شد، زيرا در آن نوشته شده بود كه فرضيه كوپرنيك به ثبوت رسيده است. كپلر، كه پروتستاني پارسا بود، نگران نشد. تا مدتي از سعادت و شهرت برخوردار بود.

حقوق او به عنوان ((منجم امپراطوري)) معمولا پرداخت ميشد. جيمز اول از انگلستان دوردست وي را دعوت كرد كه دربار انگلستان را به قدوم خود مزين كند; ولي كپلر نپذيرفت و گفت مايل نيست

در جزيرهاي زنداني شود.

كپلر، مانند اكثر مردم، به سحر و جادو عقيده داشت. مادرش را به جادوگري متهم كردند، و گواهان گفتند كه گله يا خود آنها به سبب تماس خانم كپلر بيمار شدهاند. يكي از آنها سوگند خورد كه دختر هشت سالهاش بر اثر جادوگري خانم كپلر بيمار شده است، و تهديد كرد كه اين ((جادوگر))، اگر دخترش را معالجه نكند، بيدرنگ كشته خواهد شد. مادر كپلر همه اين اتهامات را رد كرد، اما او را گرفتند، به زندان فرستادند، و در غل و زنجير گذاشتند. كپلر در هر مرحلهاي از اين جريانات به خاطر او جنگيد. دادستان پيشنهاد كرد كه با شكنجه از آن زن اعتراف بگيرند. از اين لحاظ او را به اطاق شكنجه بردند و ابزارها را به او نشان دادند، ولي او همچنان خود را بيگناه معرفي ميكرد. پس از سيزده ماه حبس; سرانجام از زندان بيرون آمد، اما ظرف مدت كوتاهي درگذشت(1622).

اين واقعه غمانگيز، و تاثير جنگي كه دامنه آن پيوسته گسترش مييافت، سالهاي آخر عمر كپلر را تيره كردند. در سال 1620، لينتس به تصرف قواي امپراطوري درآمد، و مردم آن نزديك بود از گرسنگي تلف شوند. در طي آنهمه هرج و مرج، وي همچنان مشاهدات براهه، ديگران، و خود را به صورت قانون درآورد و زيجهاي رودولفي را تنظيم كرد و فهرست و نقشه‌هاي هزار و پنج ستاره را در آن جا داد. اين زيجها مدت يك قرن از مراجع مهم به شمار ميرفتند. كپلر در سال 1626 به اولم رفت. حقوقي كه از امپراطور ميگرفت به تعويق افتاده بود، و او براي معاش خانواده خود سخت به پول احتياج داشت. از اين رو والنشتاين، خواست كه او را به عنوان منجم استخدام كند. والنشتاين اين تقاضا را پذيرفت و او چند سال در دنبال! اين سردار حركت كرد، او را از اوضاع كواكب آگاه ساخت، و تقويمهاي نجومي انتشار داد. در سال 1630 به رگنسبورگ رفت تا از ديت مواجب عقب مانده خود را مطالبه كند. اين كوشش آخرين نيروهاي جسمي او را تحليل برد; به تب مبتلا شد و پس از چند روز، در پنجاه و نه سالگي، درگذشت (15 نوامبر 1630).

هرگونه اثر گور او در نتيجه جنگ از ميان رفت.

وظيفه او، در تاريخ نجوم، ميانجيگري ميان كوپرنيك و نيوتون بود. وي با تعيين مدارهاي بيضوي به جاي مدارهاي مدور، با فلكهاي خارج از مركز و اپيسيكلها1، و با قرار دادن خورشيد در يك كانون بيضي، و نه در مركز يك دايره، از كوپرنيك فراتر رفت. بر اثر اين تغييرات، روش فلكهاي تدوير را از اشكالات بسياري كه باعث طرد آن از طرف تيكو براهه شده بودند رها ساخت; همچنين كاري كرد كه نظريه مربوط به خورشيد مركزي در اين هنگام به سرعت قبول واقع شد. وي آنچه را كه حدسي عالي بود به صورت فرضيهاي با جزئيات

جالب رياضي درآورد. همو بود كه قوانين مربوط به سيارات را براي نيوتن به جاي گذاشت و باعث فرضيه جاذبه عمومي شد. ضمن آنكه ايمان مذهبي خود را پرشور و كامل نگاه داشت، جهان را به منزله دستگاه قانون و دنياي منظمي دانست كه در آن يك سلسله قوانين بر زمين و ستارگان حاكم است. وي گفت:((آرزو دارم خدايي را كه در جهان خارج و در درون خود مييابم بتوانم مشاهده كنم))

IX- گاليله: 15641642

1- فيزيكدان

گاليله در پيزا در روزي كه ميكلانژ درگذشت (18 فوريه)، و در سالي كه شكسپير به دنيا آمد (1564)، ديده به جهان گشود. پدرش فلورانسي با فرهنگي بود كه يوناني، لاتيني، رياضيات، و موسيقي را مانند ساير استادان به او آموخت. بيجهت نبود كه گاليله تقريبا از هر حيث معاصر مونتوردي بود; موسيقي يكي از وسايلي بود كه مخصوصا در روزگار پيري و كوري او هميشه خاطرش را تسلي ميدادند. وي ارگ را نسبتا خوب و عود را با مهارت مينواخت.

رسم و نقاشي را دوست داشت و گاهي افسوس ميخورد كه چرا نميتواند معبدي طرح كند، مجسمهاي بتراشد، تصويري بكشد، شعري بسرايد، آهنگي بسازد، و كشتياي رهبري كند. دلش ميخواست كه همه اين كارها را انجام دهد; و ما با مشاهده او احساس ميكنيم كه وي فقط وقت نداشت. چنين شخصي در شرايط مختلفي ميتوانست در هر رشته مرد بزرگي بشود. خواه به اتفاق، در كودكي به ساختن ماشينهاي مختلف و بازي كردن با آنها پرداخت.

در هفده سالگي او را به دانشگاه پيزا جهت تحصيل پزشكي و فلسفه فرستادند. سال بعد براي نخستين بار كشفي علمي كرد، و آن اين بود كه نشان داد نوسانات آونگ، قطع نظر از دامنه آنها، داراي زمانهاي مساوي هستند. با بلند يا كوتاه كردن بازوي آونگ توانست ميزان نوسان را كند يا تند كند، تا آنكه با نبض او همزمان بشود. با اين وسيله بود كه توانست ضربان قلب خود را دقيقا اندازه بگيرد.

مقارن اين حال بود كه پي به وجود اقليدس برد. روزي شنيد كه معلم سرخانهاي به پيشخدمتهاي مهيندوك توسكان هندسه ياد ميدهد. منطق رياضيات در نظر او به مراتب از فلسفه ارسطو و مدرسي، كه در مدرسه آموخته بود، عاليتر آمد. از اين لحاظ، كتاب اصول هندسه اثر اقليدس را به دست آورد و پنهاني آنچه را كه معلم سرخانه به پيشخدمتها ياد ميداد فرا گرفت. آن آموزگار به او علاقهمند شد و به طور خصوصي به تعليم او پرداخت. در سال 1585 گاليله، بيآنكه دانشنامهاي بگيرد، دانشگاه پيزا را ترك گفت و تحت راهنمايي آن معلم سرخانه با شوق و ذوق بسيار به فراگرفتن رياضيات و مكانيك پرداخت. سال بعد ترازوي آبي

مبتني بر اصول ئيدروستاتيك را براي اندازه گيري وزنهاي نسبي فلزات در آلياژ اختراع كرد و، با نوشتن مقالهاي درباره مركز ثقل اجسام جامد، مورد تقدير كلاويوس يسوعي قرار گرفت. در اين ضمن پدرش تهيدست شد، و گاليله خود را مجبور ديد كه معاش خود را شخصا تهيه كند. از اين لحاظ در پيزا، فلورانس، و پادوا در صدد يافتن كاري برآمد، ولي او را به سبب آنكه زياد جوان بود نپذيرفتند. در سال 1589، هنگامي كه به اتفاق دوستي ميخواست به قسطنطنيه برود، شنيد كه كرسي رياضيات در پيزا خالي مانده است. از اين رو نوميدانه تقاضا كرد كه اين شغل را به او بدهند. گاليله در اين زمان بيست و پنج سال بيش نداشت. كاري كه به او دادند براي مدت سه سال با سالانهاي ناچيز بود كه براي معاشش كفايت نميكرد، اما او ميتوانست، استعداد خود را نشان دهد.

گاليله مردي نسبتا سركش بود، زيرا از روي كرسي استادي خود بيدرنگ جنگي را عليه فيزيك ارسطو آغاز كرد.

بنابر گفته اين دانشمند يوناني، ((حركت تودهاي از طلا و يا سرب، يا هر جسم وزين ديگري، به طرف پايين، به نسبت حجم آن سريعتر است.)) لوكرتيوس و لئوناردو داوينچي همان عقيده را داشتند، حتي در روزگار باستان (حد 130 ق م)، هيپارخوس عقيده ارسطو را ((در مورد اجسامي كه بر اثر وزن به طرف پايين كشيده ميشوند)) مورد ترديد قرار داده بود; و يوآنس فيلوپونوس (533 م)، ضمن تفسير گفته ارسطو، به اين نتيجه رسيده بود كه اختلاف زمان سقوط دو جسمي كه يكي از آنها دو برابر ديگري وزن دارد ((يا هيچ يا غير محسوس است.)) در اينجا به قصهاي مشهور و قابل بحث ميرسيم كه براي نخستين بار در يك شرح حال گاليله به قلم دوستش و يوياني در سال 1654 (يعني دوازده سال پس از مرگ گاليله) نوشته شده است و، بنابر ادعاي او، متكي بر گفته خود گاليله است:

علي رغم وحشت همه فيلسوفان، بسياري از نتيجه‌هاي ارسطو توسط او (گاليله) در نتيجه آزمايشها و برهانهاي واقعي رد شدند. ... يكي از آنها اين بود كه اگر اجسام متحركي كه از يك ماده و داراي وزنهاي مختلف باشند از يك محيط بگذرند، سرعت خود را نسبت به وزن خود، بنابر گفته ارسطو، نگاه نميدارند، بلكه همگي با سرعت واحد حركت ميكنند; وي اين موضوع را با آزمايشهاي فراوان، از بالاي برج پيزا، در حضور ساير استادان و فيلسوفان و همه دانشجويان بارها به اثبات رسانيد. ... وي منصب استادي خود را با چنان شهرتي حفظ كرد كه بسياري از فيلسوفان، يعني رقيبانش، كه به او حسد ميبردند، به مخالفت با او برخاستند.

در نوشته‌هايي كه از گاليله به جاي ماندهاند، خود او سخني از آزمايش بر فراز برج پيزا به ميان نميآورد. دو تن از معاصرانش، كه در سالهاي 1612 و 1641 با انداختن اشياي مختلفالوزن از فراز برج مذكور آزمايشهايي كردند و آنها را گزارش دادند، از آزمايش گاليله سخني نميگويند. بعضي از دانشمندان آلماني و امريكايي قصه و يوياني را افسانه

دانستهاند.1 مطلبي كه درباره حسادت استادان همكار او در پيزا گفته شده است نيز مسلم نيست. گاليله آن دانشگاه را در تابستان 1592 ترك گفت، شايد كرسي عاليتري با حقوق بيشتري به او پيشنهاد كرده بودند. در سپتامبر همان سال ميبينيم كه گاليله در دانشگاه پادوا مشغول تدريس هندسه، مكانيك، و ستاره شناسي است; خانه خود را به صورت آزمايشگاهي درآورده است، و دانشجويان و دوستانش به ديدن آن ميروند. گاليله از ازدواج احتراز كرد، ولي معشوقهاي گرفت كه براي او سه كودك آورد.

وي در اين هنگام تحقيقات و آزمايشهايي به عمل آورد و آنها را فقط در اواخر عمر خود در كتابي تحت عنوان گفتگو درباره دو علم جديد، يعني دو مبحث سكون و حركت، نوشت. گاليله فناناپذيري ماده را تاكيد كرد.

همچنين اصول اهرم و قرقره را به صورت قانون درآورد، و نشان داد كه سرعت اجسامي كه به طور آزاد سقوط ميكنند به ميزان يكنواختي افزايش مييابد. با سطحهاي مورب آزمايشهاي بسياري كرد، و اظهار داشت كه اگر جسمي از روي سطحي به طرف پايين بغلطد، در روي سطح مشابهي، تا ارتفاعي مساوي با اندازه سقوطش بالا خواهد رفت، مگر آنكه مقاومتي بر اثر اصطكاك يا موانع ديگر در ميان باشد; و قانون جبر را به دست آورد كه نخستين قانون حركت است و به اسم اوست، و آن اين است كه جسمي كه از تاثير نيروهاي خارجي بر كنار باشد ساكن است يا حركت مستقيم الخط متشابه دارد. سپس نشان داد كه اگر جسمي در جهت افقي پرتاب شود، تحت تاثير سرعت اوليه و وزن خود، بر مسيري سهمي شكل حركت، و به زمين خواهد افتاد. گذشته از اين، نتهاي موسيقي را طولهاي موج هوا دانست، و نشان داد كه كوتاهي و بلندي يك نت مربوط به تعداد ارتعاشات زه مرتعش شده در زمان معيني است. به عقيده او نتها هنگامي همصدا و هماهنگ شنيده خواهند شد كه نوسانهاي آنها با نظمي موزون به گوش بخورند. تنها خواصي از ماده مربوط به مادهاند كه مانند امتداد، وضع، حركت، و جرم مخصوص از لحاظ رياضي قابل اندازه گيري باشند. همه خواص ديگر، مانند صدا، مزه، بو، و رنگ ((فقط با هوشياري رابطه دارند; اگر موجود زنده از ميان برود، همه اين خواص از ميان خواهند رفت.)) وي اميدوار بود كه اين ((خواص ثانوي)) به موقع خود به خواص فيزيكي ابتدايي ماده و حركت تجزيه شوند و از لحاظ رياضي قابل اندازه گيري باشند.

اين اكتشافات كمكهاي اساسي و ثمربخشي به علم كردند، ولي مانع آنها نقص ابزارها بود; مثلا گاليله عامل مقاومت هوا را در سقوط اشيا و پرتابه‌ها چنان كه بايد و شايد در نظر نگرفت. اما از زمان ارشميدس به بعد، هيچ كس تا آن اندازه به فيزيك خدمت نكرده بود.

2- منجم

گاليله در اواخر اقامت خود در پادوا بيشتر وقت خود را صرف نجوم كرد. در نامهاي خطاب به كپلر (كه هفت سال از او جوانتر بود) از وي به سبب ارسال اسرار جهان نگاري تشكر كرد و به او چنين نوشت:

از اينكه در كاوش خود، براي درك حقيقت، متفق بزرگي چون شما دارم، خشنودم. من اثر شما را از آن لحاظ با رغبت بيشتري خواهم خواند كه خودم سالها طرفدار نظريه كوپرنيك بودهام، و از آن رو كه رساله شما علل پديده‌هاي طبيعي بسياري را برايم فاش ميكند كه با فرضيه‌هاي مورد قبول مردم بكلي غير قابل فهم خواهند بود; براي رد اين فرضيه‌ها; دليلهاي فراواني جمع كردهام، ولي آنها را منتشر نميكنم، زيرا از سرنوشت استاد خودمان كوپرنيك بيم دارم; و اگر چه او و تني چند شهرتي جاوداني به دست آوردند، عده بيشماري رامسخره و محكومش كردند. (زيرا تعداد نادانان بيشمار است.) اگر افرادي مانند شما وجود داشتند، در آن صورت جرئت ميكردم كه عقايد خود را انتشار دهم.

گاليله در يكي از سخنرانيهاي خود در پيزا در سال 1604 ايمان خود را به كوپرنيك اعلام داشت. در سال 1609 نخستين دوربين نجوم خود را ساخت، و در 21 اوت آن را به متصديان ونيز نشان داد. در اين باره مينويسد:

بسياري از اشراف و سناتورها، اگر چه بسيار مسن بودند، بيش از يك بار برفراز بلندترين كليساي ونيز ]سان ماركو[ رفتند تا بادبانها و كشتيهايي را ببينند كه به سبب دوري دو ساعت طول ميكشيد تا، بدون دوربين من، ديده شوند. ...

زيرا تاثير ابزار من به اندازهاي است كه چيزي را در هشتاد كيلومتري طوري بزرگ نشان ميدهد كه گويي در هشت كيلومتري قرار دارد. ... سنا چون ميدانست كه هفده سال به آن در پادوا خدمت كردهام... دستور داد كه مرا مادام العمر به استادي بپذيرند.

گاليله دوربين نجومي خود را به اندازهاي تكميل كرد كه اشيا را هزار بار بزرگتر نشان ميداد. آنگاه به سوي آسمانها روي آورد و از كشف دنياي تازهاي از ستارگان، كه ده برابر آنچه كه تصور ميرفت بيشتر بود، غرق در حيرت شد. در اين هنگام صورتهاي فلكياي ديده شدند كه شامل تعداد زيادي ستاره بودند و، كسي بدون دوربين نميتوانست آنها را ببيند. از اين رو ثريا مجموعهاي از سي و شش ستاره در عوض هفت ستاره، جوزا هشتاد ستاره به جاي سي و هفت ستاره، و كهكشان نه به منزله تودهاي ابري، بلكه جنگلي از ستارگان بزرگ و كوچك به نظر رسيد. ماه ديگر عبارت از سطحي هموار نبود، بلكه شامل كوه‌ها و

دره‌هاي چين خوردهاي بود; و معلوم شد كه مختصر روشنايي يك نيمه بدون آفتاب آن تا حدي مربوط به نوري است كه از زمين به آن ميتابد ]زمين تاب[. در ژانويه 1610 گاليله چهار قمر از نه قمر مشتري را كشف كرد، و در اين باره چنين نوشت: ((اين كرات تازه در پيرامون ستاره بسيار بزرگ ديگري ميچرخند، به همان ترتيب كه عطارد، زهره، و شايد سيارات شناخته شده ديگري به دور خورشيد ميگردند.)) در ژوئيه حلقه زحل را كشف كرد و به اشتباه آن را سه ستاره دانست. منتقدان كوپرنيك گفته بودند كه اگر زهره در اطراف خورشيد ميچرخد، بايد مانند ماه اهلهاي داشته باشد، يعني داراي تغييراتي از لحاظ روشنايي و شكل ظاهري باشد; و ادعا ميكردند كه نشاني از چنين تغييراتي وجود ندارد. اما دوربين نجومي گاليله در ماه سپتامبر چنين اهلهاي را آشكار كرد و او به اين نتيجه رسيد كه اين تغييرات را تنها با گردش آن سياره به دور خورشيد ميتوان بيان كرد.

گاليله در نامهاي خطاب به كپلر مينويسد كه استادان در پادوا حاضر نشدند كه اكتشافات او را بپذيرند، حتي نخواستند با دوربين او به آسمان نگاه كنند، و اين موضوع به نظر باور نكردني ميآيد. گاليله، كه از پادوا خسته شده و آرزومند محيط عقلاني بهتر فلورانس بود (كه از هنر به علم ميپرداخت)، اقمار مشتري را به افتخار كوزيمو دوم، مهيندوك توسكان، ((سيدرامديچئا)) ناميد. در مارس 1610 رسالهاي تحت عنوان پيك آسمان به كوزيمو تقديم كرد، كه اكتشافات نجومي خود را در آن به اختصار شرح داده بود. در ماه مه نامهاي به منشي دوك نوشت كه، مانند نامه لئوناردو داوينچي خطاب به دوك ميلان در سال 1482، پر حرارت و غرور آميز بود. وي موضوعاتي را كه مطالعه ميكرد و كتابهايي را كه اميدوار بود نتايج خود را در آنها شرح دهد ذكر كرده، و پرسيده بود كه آيا ممكن است از طرف ارباب خود كاري دريافت دارد كه مستلزم وقت كمتري براي تدريس باشد و فرصت بيشتري براي تحقيق به دست دهد. در ماه ژوئن، كوزيمو او را ((نخستين رياضيدان دانشگاه پيزا، و نخستين رياضيدان و فيلسوف در خدمت مهيندوك)) ناميد و، بيآنكه او را مجبور به تدريس كند، سالانه 1000 فلورن در حق او مقرر داشت. در سپتامبر، گاليله بدون معشوقه خود به فلورانس رفت.

گاليله اصرار داشت كه او را هم فيلسوف و هم رياضيدان بدانند، زيرا ميخواست در فلسفه نيز مانند علم تغييري بدهد. وي نظير راموس، برونو تلزيو، و ديگران در روزگار گذشته، و بيكن در همان سالها، عقيده داشت كه فلسفه (كه به نظر او عبارت از بررسي و تغيير طبيعت در همه جنبه‌هاي آن بود) با ارسطو دفن شده، و هنگام آن فرا رسيده است كه از اين چهل جلد كتاب يوناني بگريزند، به دنيا با چشم و روح باز بنگرند و خود را از چنگ مقولات [عشر] برهانند. شايد او زياد به خرد اعتماد داشت، و ميگفت: ((به منظور اثبات نتايجم براي مخالفانم، مجبور شدهام كه آزمايشهاي متنوعي انجام دهم، در حالي كه

براي اقناع خودم هرگز لازم ندانستهام كه آزمايشي صورت گيرد.)) گاليله غرور و جنگجويي بدعتگذاران را داشت، و حال آنكه خود بارها با حجبي عاقلانه ميگفت: ((هرگز مردي ولو بسيار نادان را نديدهام كه از وي چيزي نتوانسته باشم بياموزم)) وي جدلي پرشوري بود و ميتوانست قلب دشمني را با جملهاي سوراخ كند، يا او را از خشم بسوزاند. در حاشيه كتابي اثر آنتونيو روكو، كه در دفاع از هيئت بطلميوسي نوشته شده بود، گاليله چنين نگاشت: ((نادان، فيل، احمق، كودن... خواجه.)) اما اين وضع هنگامي پيش آمد كه يسوعيان مانند ديگران او را محكوم كردند. گاليله پيش از آنكه در برابر دستگاه تفتيش افكار حاضر شود، دوستان بسياري در فرقه يسوعي داشت. كريستوفر كلاويوس رصدهاي گاليله را شبيه رصدهاي خود دانست; يسوعي ديگري او را بزرگترين منجم عصر شمرد; هيئتي از دانشمندان يسوعي، كه توسط كاردينال بلارمينو براي تحقيق در اكتشافات گاليله تعيين شده بود، درباره همه مطالب گزارش موافق داد. هنگامي كه در سال 1611 به رم رفت، يسوعيان در كولجوم رومانوم از او پذيرايي كردند. وي در نامهاي چنين نوشت: ((نزد كشيشان يسوعي ماندم; آنها وجود واقعي سيارات جديد را تاييد، و مدت دو ماه تمام آنها را رصد كرده بودند، و دريافتم كه رصدهاي آنها دقيقا با رصدهاي من برابرند.)) بزرگان كليساي رم به او خير مقدم گفتند، و پاپ پاولوس پنجم او را از حسن نيت تغيير ناپذير خود مطمئن ساخت.

در آوريل، نتايج رصدهاي خود را به نخست كشيشان و دانشمندان رم عرضه، و ثابت كرد كه بر روي خورشيد لكه‌هايي [كلف] وجود دارند كه به عقيده او لكه‌هاي ابرند. ظاهرا گاليله نميدانست كه يوهانس فابريكيوس كشف آنها را در كتاب كلفهاي خورشيد (ويتنبرگ، 1611) اعلام داشته و پيش از او گفته است كه تناوب كلفها دليل گردش خورشيد است. در 1615 كريستوف شاينر، استاد يسوعي رياضيات در اينگولشتات، سه نامه خطاب به ماركوس ولسر، قاضي كل آوگسبورگ، نگاشت و در آنها ادعا كرد كه كلفها را در آوريل 1611 ديده است. گاليله، پس از مراجعت به فلورانس، نسخهاي از نوشته‌هاي شاينر را توسط ولسر دريافت داشت، و در سه نامه درباره كلفهاي خورشيد، كه به وسيله ((فرهنگستان تيزبين)) در رم منتشر شد (1613)، آن نوشته‌ها را مورد بحث قرار داد. گاليله مدعي بود كه كلفها را در سال 1610 كشف كرده و آنها را به دوستان خود در پادوا نشان داده است. در اختلافي كه بر سر حق تقدم در كشف كلفها پيش آمد، دوستي ميان گاليله و يسوعيان به سردي گراييد.

گاليله، كه اطمينان داشت اكتشافاتش تنها بر اساس نظريه كوپرنيكي قابل شرح خواهند بود، چنان سخن ميگفت كه گويي آن نظريه ثابت شده است. منجمين يسوعي اعتراضي نداشتند به اينكه آن را فرضيهاي بدانند. شاينر اعتراضات خود را در مورد عقيده كوپرنيك همراه نامهاي آشتي جويانه نزد گاليله فرستاد. وي در اين نامه نوشته بود: ((اگر شما دلايل مخالفي

اقامه ميكنيد، ما به هيچ وجه از اين كار نخواهيم رنجيد، برعكس، آنها را به اميد بررسي خواهيم كرد كه در راه ايضاح حقيقت موثر باشند.)) بسياري از عالمان دين احساس ميكردند كه هيئت كوپرنيكي چنان مباينت آشكاري با كتاب مقدس دارد كه، در صورت انتشار، باعث خواهد شد كه كتاب مقدس از اعتبار بيفتد و خود مسيحيت آسيب ببيند.

مسيحيان از خود ميپرسيدند كه بر سر اين عقيده اساسي چه خواهد آمد كه خداوند زمين را به منزله خانه انساني خود برگزيده است زميني كه از اين به بعد تفوق و شان خود را از دست داد، و همگي آن را كرهاي خواهند دانست كه در ميان كرات بسيار بزرگ ديگر و ستارگان بيشمار سرگردان است

3- در دادگاه

گاليله به طرزي آشتي ناپذير اين مسئله را مورد بررسي قرار داد، و در نامهاي خطاب به كشيش كاستلي (21 دسامبر 1613) چنين نوشت: ((اگر چه كتاب مقدس مستلزم تفسيري است كه با معناي فوري كلمات مباينت دارد (مانند مواردي كه سخن از خشم، تنفر، پشيماني، دستها، و پاهاي خداوند به ميان ميآورد)، به نظر من در مباحث رياضي مرجعيت زيادي ندارد. ... به عقيده من جريانات طبيعي را كه خواه با مشاهده دقيق، خواه با برهان متقاعد كننده درك ميكنيم با ذكر عبارتي از كتاب مقدس نميتوان رد كرد.)) كاردينال بلارمينو از اين سخنان به وحشت افتاد، به وسيله دوستان مشترك اخطار كنايهداري براي گاليله فرستاد، و ضمن نامهاي خطاب به فوسكاريني، شاگرد آن منجم، چنين نوشت: ((به نظر من بهتر است شما و گاليله [درباره نجوم جديدي كه به اثبات رسيده] به طور قاطع حرف نزنيد، بلكه با حدس و گمان صحبت كنيد، چنانكه اطمينان دارم خود كوپرنيك نيز چنين ميكرد.)) در 21 دسامبر 1614، كشيشي از فرقه دومينيكيان به نام توماسوكاتچيني حمله را آغاز كرد و اين جناس عالي را به عنوان متن خود برگزيد: ((اي مردان جليلي، چرا ايستاده به سوي آسمان نگرانيد (كتاب اعمال رسولان، 1101)، و كوشيد ثابت كند كه فرضيه كوپرنيك با كتاب مقدس اختلاف صريح و بارز دارد. مخالفان بياهميت ديگري به دستگاه تفتيش افكار شكايت كردند. و در بيستم مارس 1615 كاتچيني نامهاي رسمي و اتهام آميز به دستگاه تفتيش افكار نوشت. عاليجناب ديني نامهاي به گاليله نوشت و به او تذكر داد كه اگر چند جملهاي در انتشارات خود بگنجاند و اعلام كند كه نظريه كوپرنيك فرضيهاي بيش نيست، كسي با او كاري نخواهد داشت. اما گاليله نپذيرفت، زيرا به قول خودش نخواست كه حرف كوپرنيك را ((تعديل)) كند. در نامهاي خطاب به همسر مهيندوك توسكان، كه در سال 1615 منتشر شد، با وضوحي جسارت آميز چنين نوشته بود: ((درباره ترتيب قسمتهاي جهان، معتقدم كه خورشيد به طور ثابت در مركز حركت انتقالي كرات آسماني قرار دارد، در صورتي كه زمين بر محور خود و دور خورشيد ميچرخد.)) سپس بدعت بيشتري نهاد:

طبيعت ... بيرحم و تغيير ناپذير است; هرگز قوانيني را كه بر او تحميل شده است نقض نميكند، و هيچ گاه اهميت نميدهد كه مردم دلايل غامض و روشهاي او را بفهمند. به اين علت ظاهرا نبايد هيچ چيز مادياي را كه حس و تجربه در برابر ديدگان ما مينهد، يا وجود آن به وسيله برهانهاي لازم ثابت ميشود، بنا به شهادت عبارتهاي ((كتاب مقدس)) كه شايد كلمات آن داراي معني پوشيدهاي باشند، مورد ترديد قرار دهيم يا محكوم كنيم.

با وجود اين قول داد كه از كليسا تمكين كند:

بدين وسيله اعلام ميكنم (و صداقت من آشكار خواهد شد) كه نه تنها قصد دارم آزادانه خود را تسليم كنم و از هر خطايي كه ممكن است بر اثر عدم اطلاع از قضاياي مربوط به مذهب در اين مورد مرتكب شده باشم دست بردارم، بلكه حاضر نيستم در اين قضايا با كسي بحث كنم. ... تنها هدف من اين است: اگر در خطاهايي كه ضمن اين ملاحظات، كه با پيشه من مباين است، موضوعي وجود دارد، كه ميتواند در تصميم گيري كليساي مقدس درباره اصول كوپرنيك موثر واقع شود، بزرگتران ميتوانند به بهترين وجهي كه ميدانند از آن استفاده كنند. در غير اين صورت، كتابم را پاره كنيد و بسوزانيد، زيرا نه قصد و نه ادعاي آن دارم كه ثمري از آن به دست آورم كه پرهيزكارانه و كاتوليك نباشد.

اما افزود: ((خود را موظف نميدانم كه باور كنم همان خدايي كه به ما حس و خرد و هوش ارزاني داشته است از ما خواسته باشد كه از استعمال آنها چشم بپوشيم.)) در سوم دسامبر 1615، گاليله، دلگرم از نامه‌هاي دوستانه مهيندوك خطاب به نخست كشيشان متنفذ و سفير كبير فلورانس در واتيكان، به دلخواه خود به رم رفت و در صدد برآمد كه فرد فرد روحانيان را با عقيده خود موافق سازد و در هر مورد از اصول كوپرنيك دفاع كند. طولي نكشيد كه ((هر كس)) در رم به بحث درباره ستارگان پرداخت. در بيست و ششم فوريه 1616، دستگاه تفتيش افكار به كاردينال بلارمينو دستور داد كه ((گاليله مذكور را نزد خود بخواند و به او اخطار كند كه دست از عقايد مذكور بشويد، و در صورت امتناعش ... با حضور سردفتر و گواهان، به او دستور دهد كه از تعليم يا دفاع از عقايد مذكور يا حتي از بحث درباره آنها خودداري كند; و اگر نپذيرفت، به زندان افكنده شود.)) در آن روز گاليله نزد كاردينال بلارمينو حضور يافت و آمادگي خود را براي قبول آن دستور اعلام داشت. در پنجم مارس، دستگاه تفتيش افكار فرمان تاريخي خود را بدين مضمون انتشار داد:

فكر اينكه خورشيد به طور بيحركت در مركز جهان قرار دارد احمقانه، از لحاظ فلسفي غلط، و كاملا بدعت آميز است، زيرا مخالف ((كتاب مقدس)) است. اين عقيده كه زمين مركز جهان نيست و حتي داراي حركت انتقالي روزانه است از لحاظ فلسفي غلط و لااقل فكري نادرست است.

در همان زمان هيئت ناظر بر كتابهاي ممنوع از انتشار يا قرائت هر كتابي كه درباره اصول رد شده بود جلوگيري كرد. اما از انتشار كتاب درباره انقلابات كره آسماني، اثر

كوپرنيك، تا ((زمان تصحيح)) آن، جلوگيري كرد; و در سال 1620 به كاتوليكها اجازه داد چاپهايي را بخوانند كه نه جمله درباره واقعيت فرضيه وي در آنها حذف شده بودند.

گاليله به فلورانس بازگشت و در ويلاي خود، بلوس گواردو، در عزلت مشغول كار شد، و تا سال 1622 از بحث احتراز كرد. در 1619 ماريو گويدوتچي مقالهاي شامل فرضيه گاليله (كه امروزه مورد قبول نيست) انتشار داد مبني بر اينكه ستارگان دنبالهدار از جو زمين ناشي ميشوند، و بشدت به نظريات گراسي حمله كرد. اين كشيش يسوعي، كه خشمگين شده بود، انتقادي با نام مستعار عليه گاليله و پيروانش انتشار داد. در سال 1622 گاليله دستنبشته خود تحت عنوان عيارگير را، كه در جواب گراسي بود و در علم هر ثقه و مرجعي را جز رصد، خرد، و آزمايش رد ميكرد، نزد عاليجناب چزاريني در رم فرستاد. ((فرهنگستان تيزبين))، با موافقت نويسنده، بعضي از عبارات آن را تعديل كرد. پاپ اوربانوس هشتم اين اثر را، كه به او تقديم شده بود، پذيرفت و موافقت خود را با انتشار آن اعلام داشت (اكتبر 1623). اثر مذكور درخشانترين نوشته گاليله، شاهكار نثر ايتاليايي، و نمونه مهارت در جدل به شمار ميرود. ميگويند پاپ از خواندن آن لذت برد، و يسوعيان بسيار پريشان شدند.

گاليله، كه بدين ترتيب تشويق شده بود، دوباره به سوي رم حركت كرد (اول آوريل 1624)، و اميدوار بود كه بتواند پاپ را با عقايد كوپرنيك موافق سازد. اوربانوس او را صميمانه پذيرفت، شش ملاقات طولاني با او به عمل آورد، هداياي بسياري به او بخشيد، به دلايل كوپرنيكي گوش داد، اما حاضر نشد كه تحريم دستگاه تفتيش افكار را از ميان بردارد. گاليله به فلورانس بازگشت، و خشنود بود از اينكه اوربانوس اين پيام را براي مهيندوك فرستاده است ((مدت مديدي است اين مرد بزرگ را، كه شهرتش در آسمان ميدرخشد و صيتش بر روي زمين جاري است، مشمول عنايات پدرانه خود ساختهايم.)) در سال 1626 گاليله از اينكه بندتو كاستلي، شاگرد او، به عنوان رياضيدان در خدمت پاپ استخدام شده، و نيكولوريكاردي، شاگرد ديگرش، به عنوان مميز عمده مطبوعات منصوب شده است دلگرم شد. گاليله در اين هنگام درصدد بر آمد كه اثر عمده خود را، كه شرحي درباره اصول كوپرنيك و مخالفان او بود بشتاب تكميل كند. در ماه مه دستنبشته خود را به رم برد، آن را به پاپ نشان داد، و از كليسا اجازه انتشار آن را گرفت، به اين شرط كه موضوع مذكور به عنوان فرضيه به شمار آيد. گاليله، در بازگشت به فلورانس، در كتاب خود تجديد نظر كرد و آن را تحت عنوان مطولي كه به گفتگو معروف شده است انتشار داد (فوريه 1632).

عنوان كتاب چنين است: گفتگوي گاليلئو گاليلئي... در انجمن چهار روزه، كه در آن دو نظام عمده جهان بطلميوسي و كوپرنيكي مورد بحث قرار گرفتند و، بينتيجه، دلايل فلسفي و طبيعي برله هر يك از اين دو نظام عرضه شدند.

اگر به سبب آغاز و انجام آن كتاب نبود، گاليله گرفتاري و شهرت كمتري داشت. در ديباچه آن، خطاب به ((خواننده بصير))، چنين آمده بود:

چند سال پيش، فرمان سودمندي در رم انتشار يافت كه، به منظور برطرف ساختن تمايلات خطرناك عصر ما، از شيوع عقيده فيثاغورس به طرزي معقول جلوگيري ميكرد. عدهاي بي شرمانه گفتند كه اين فرمان ناشي از تحقيقي عادلانه نيست، بلكه متكي بر خشم و غضب و حاكي از بياطلاعي است. شكاياتي شنيده شدند مبني بر آنكه مشاوراني كه كاملا در امر رصدهاي نجومي مهارت ندارند نبايد با ممنوعيت و تحريمهاي عجولانه جلو اشخاص هوشمند و متفكر را بگيرند.

اين مطلب در حقيقت براي آن بود كه خواننده بداند كه شكل گفتگو براي فرار از چنگ دستگاه تفتيش افكار اتخاذ شده است. در اين گفتگو دو نفر، يعني سالوياتي و ساگردو نام دو تن از صميميترين دوستان گاليله از اصول كوپرنيك دفاع ميكنند. نفر سومي به نام سيمپليسيو آن را با سفسطهاي ظاهري رد ميكند. در پايان كتاب، گاليله مطلبي را تقريبا كلمه به كلمه در در دهان سيمپليسيو ميگذارد كه اوربانوس هشتم در افزودن آن اصرار ورزيده بود، و آن اين بود كه ((خداوند قادر كل است، بنابر اين بر هر كاري تواناست; از اين رو نميتوان گفت كه امواج دليل لازم حركت دوگانه زمينند، زيرا مخالف دانش بيپايان خداوند است.)) سالوياتي در اين باره به طرزي طعنه آميز ميگويد: ((عجب دليل قابل تحسين و واقعا آسمانياي!)) يسوعيان، كه چند تن از آنان در گفتگو مورد حمله قرار گرفته بودند (عقايد شاينر ((غرور آميز و احمقانه)) خوانده شده بود)، به پاپ گفتند كه حرفهايش در دهان شخصي گذاشته شده كه در سراسر كتاب ساده لوح معرفي شده است.

اوربانوس هيئتي را مامور بررسي آن كتاب كرد. هيئت مذكور گزارش داد كه گاليله اصول كوپرنيك را نه فرضيه، بلكه حقيقت دانسته و اجازه طبع را با توجيهاتي غير واقعي به دست آورده است. سپس يسوعيان با دور انديشي چنين گفتند كه اصول كوپرنيك و گاليله از همه بدعتهاي لوتر و كالون براي كليسا خطرناكترند. در اوت 1632، دستگاه تفتيش افكار از ادامه فروش گفتگو جلوگيري به عمل آورد و دستور توقيف همه نسخه‌هاي باقيمانده را صادر كرد. در بيست و سوم سپتامبر، گاليله را نزد نماينده خود در رم فرا خواند. هر چه دوستانش گفتند كه او شصت و هشت ساله و عليل است، سود نداشت. دخترش، كه در اين هنگام راهبهاي شده بود، نامه‌هاي رقت انگيزي به او نوشت و از وي خواست كه از كليسا تمكين كند. مهيندوك به او توصيه كرد كه سر از اطاعت كليسا نپيچد، و تخت روان خود را در اختيار او نهاد، و به سفير كبير فلورانس دستور داد كه او را در ساختمان سفارت جاي دهد. گاليله در سيزدهم فوريه 1633 به رم رسيد.

دو ماه گذشت تا دستگاه تفتيش افكار او را به كاخ خود فرا خواند (12 آوريل). گاليله را متهم كردند به اينكه قول خود را در مورد اطاعت از فرمان مورخ بيست و ششم فوريه 1616 نقض كرده است، و از او خواستند كه به جرم خود اعتراف كند. گاليله نپذيرفت و اعتراض كنان گفت كه نظريه كوپرنيك را فقط به عنوان فرضيهاي ذكر كرده است. آنگاه او را تا سيام آوريل در كاخ دستگاه تفتيش افكار زنداني كردند. در اينجا بود كه بيمار شد; و اگر چه او را شكنجه ندادند، ممكن است با ارائه آلات شكنجه او را مرعوب كرده باشند. در ملاقات دوم با ماموران، وي خاضعانه اعتراف كرد كه آنچه درباره كوپرنيك گفته است بيشتر به نفع تا به ضرر اين دانشمند بوده است، و حاضر شد كه اين نكته را در گفتگوي ديگري اصلاح كند. سپس به او اجازه دادند كه به خانه سفير كبير باز گردد. در دهم مه باز مطالبي از او پرسيدند، و او حاضر شد كه توبه كند، و خواهش كرد كه سالخوردگي و بيماري او را از نظر دور ندارند. در بازجويي چهارم (بيست و يكم ژوئن)، گاليله اظهار داشت كه پس از فرمان 1616، ((از هر ترديدي رهايي يافتم و معتقد شدم به اينكه عقيده بطلميوس درباره سكون زمين و حركت خورشيد كاملا درست و مسلم است.)) ماموران تفتيش افكار ميگفتند كه گفتگوهاي گاليله دليل قبول نظريه كوپرنيك است; گاليله اصرار داشت كه بگويد از سال 1616 به بعد با كوپرنيك مخالف شده است. پاپ از بازجوييها آگاهي يافته، ولي شخصا در آنها شركت نكرده بود. گاليله اميدوار بود كه اوربانوس هشتم به كمك او بيايد، ولي پاپ حاضر به مداخله نشد. در بيست و دوم ژوئن، دستگاه تفتيش افكار او را به بدعتگذاري و نافرماني متهم كرد، ولي حاضر شد كه، در صورت انصراف كامل گاليله از فرضيات خود، او را تبرئه كند.

ضمنا او را تا آنگاه كه بعدها دستگاه صلاح بداند به زندان محكوم كرد، و مقرر داشت كه گاليله هفت زبور توبه آميز را هر روز تا سه سال به عنوان مجازات از بر بخواند. سپس او را مجبور كردند كه زانو بزند و فرضيه كوپرنيك را انكار كند و بگويد:

با خلوص قلب و ايماني راسخ سوگند ياد ميكنم كه از اين عقيده غلط، از اين كفر و زندقه، و از هر گونه بدعت و پندار ناصوابي كه مخالف و مغاير با اصول و تعليمات كليساي مقدس رم باشد ابراز انزجار و بيزاري كنم; و سوگند ميخورم كه در آينده نيز، چه كتبا و چه شفاها، از بيان و اظهار هر مطلبي كه باعث توليد چنين سوظني در حق من شود خودداري كنم. و ضمنا چنانچه در آينده به زنديقي برخوردم يا كسي را مظنون به كفر و الحاد بدانم، او را به اين دادگاه مقدس يا اعضاي والامقام آن ... معرفي نمايم. ... بنابراين، بشود كه خداوند مرا ياري و نصرت عطا فرمايد، و بكند كه ((انجيل)) مقدسي كه اينك آن را با دستان خود لمس ميكنم مرا كمك كند.

اين حكم به امضاي هفت كاردينال رسيد، ولي پاپ آن را تصويب نكرد. ميگويند گاليله پس از خروج از دادگاه ]با پا به زمين اشاره كرد[ و گفت: ((با اين حال، تو ميچرخي)). اما اين افسانه را پيش از سال 1761 در جايي نميتوان ديد. گاليله، پس از گذراندن

سه روز در زندان دستگاه تفتيش افكار، از طرف پاپ اجازه يافت كه به ويلاي مهيندوك در ترينيتاديي مونتي در رم برود. هفته بعد، او را به جاي راحتي در قصر اسقف اعظم آسكانيوپيكولوميني، كه از شاگردان سابق او بود و در سينا ميزيست، بردند. در دسامبر 1633 به او اجازه دادند كه به ويلاي خود در آرچتري، نزديك فلورانس، برود. به اصطلاح، هنوز زنداني بود و نميتوانست به خارج از زمينهاي خود برود، اما اجازه داشت كه مطالعات خود را دنبال كند، درس بدهد، كتاب بنويسد، و ميهمان بپذيرد در اينجا بود كه ميلتن در سال 1638 از او ديدار كرد. دختر راهبهاش نيز نزد او آمد، در ويلاي او اقامت گزيد، و جريمه از بر خواندن زبورها را به عهده گرفت.

4- شيخ دانش

ظاهرا گاليله دلشكسته شده و از كليسايي كه خود را محافظ ايمان و اميدها و اخلاق بشر ميدانست شكست خورده و جريحهدار شده بود. وي سوختن برونو را در سي و سه سال پيش از اين واقعه به ياد داشت; و اگر پس از ماه‌ها حبس و روزها بازجويي، كه روحيه و اراده جنگجوي جواني او را از ميان برد، عقايد خود را انكار كرد، بايد مورد اغماض قرار گيرد. در حقيقت او شكست نخورده بود. كتابش به چندين زبان ترجمه شد و در سراسر اروپا انتشار يافت، و اين كتاب عقايد او را رد نكرد! در سينا و آرچتري، براي تسليت خود و تا آنجا كه جسما قادر بود، شروع به نگاشتن كتاب عمده ديگري تحت عنوان گفتگو درباره دو علم جديد كرد. از آنجا كه در نتيجه محكوميت نميتوانست كتاب خود را در ايتاليا انتشار دهد، پنهاني با ناشران خارجي مكاتبه كرد، و سرانجام شركت الزوير آن كتاب را در ليدن در سال 1638 منتشر كرد. دانشمندان از اين اثر تمجيد كردند و گفتند كه علم مكانيك را به پايه بي سابقهاي رسانده است. گاليله پس از انتشار اين كتاب، گفتگوهاي ديگري تهيه كرد و در آنها مكانيك برخورد اشيا را مورد بررسي قرار داد و زمينه قانون دوم نيوتن را فراهم ساخت. نخستين زندگينامه نويس او ميگويد: ((در آخرين روزهاي عمر و در ميان رنج و عذاب جسمي، فكرش پيوسته مشغول مسائل مكانيك و رياضي بود.)) در سال 1637، اندكي پيش از نقص بينايي خويش، آخرين كشف نجومي خود را كه عبارت از رقص محوري ماه بود اعلام داشت; مقصود از آن تغييراتي است كه در آن قسمت ماه كه هميشه به طرف زمين است روي ميدهند. گاليله در سال 1641، اندكي پيش از مرگ، نقشهاي را براي فرزند خود به منظور ساختن يك ساعت پاندول دار شرح داد.

تصويري كه سوسترمانس از او در آرچتري كشيد (و اكنون در گالري پيتي مضبوط است) نشانه نبوغ مجسم است: پيشاني بلند، لبهاي مبارز طلب، بيني جستجو كننده، و چشمان نافذ; اين خود يكي از شريفترين چهره‌هاي شريف تاريخ است. چشمان او بينايي خود را در سال

1638، و شايد بر اثر خيره نگريستن زياد، از دست دادند، وي با اين مطلب خود را تسلي ميداد كه از زمان آدم ابوالبشر تا آن عهد كسي آن قدر نديده بود، و ميگفت: ((اين جهاني كه من آن را هزار بار بيش از آنچه كه هست بسط دادم ... اكنون منقبض شده و به صورت حدود باريك بدن من درآمده است. از آنجا كه خداوند چنين ميخواهد، من نيز بايد اين وضع را دوست داشته باشم.)) در سال 1639، در حالي كه از بيخوابي و صدها ناراحتي ديگر رنج ميبرد، از طرف دستگاه تفتيش افكار اجازه يافت كه، تحت نظارت دقيق، براي ديدن پزشك و شركت در مراسم قداس به فلورانس برود. در بازگشت به آرچتري، مطالب خود را براي ويوياني و توريچلي املا كرد; تا زماني كه قوه شنواييش تقليل نيافته بود، به نواختن عود پرداخت; و در هشتم ژانويه 1642، تقريبا در هفتاد و هفت سالگي، در ميان بازوان شاگردانش، چشم از جهان فرو بست.

گروتيوس او را ((بزرگترين متفكر همه اعصار)) دانست. البته در اخلاق او عيبهايي مانند غرور، تندخويي، و خودخواهي ديده ميشدند كه در واقع نقايص يا بهاي محاسن او، يعني مداومت، شجاعت، و ابتكارش بودند.

وي اهميت محاسبات كپلر را در مورد مدارهاي سيارات قبول نداشت، براي عقايد معاصران خود ارزش چنداني قايل نبود، و به دشواري درك ميكرد كه چه مقدار از اكتشافات او در مكانيك قبل از او انجام گرفته بودند (بعضي از آنها توسط فلورانسي ديگري، يعني لئوناردو داوينچي، صورت گرفته بودند.) نظرياتي كه به سبب آنها آزار ديد دقيقا شبيه عقايدي نيستند كه امروزه منجمان دارند; او مانند بيشتر شهيدان از پايمال شدن حق رنج ميبرد. اما به درستي احساس ميكرد كه ديناميك را به صورت علم كاملي درآورده و افق فكر و نظر بشر را، با نشان دادن عظمت وحشت انگيز جهان، به طرزي بيسابقه وسيع كرده است. وي مانند كپلر عقايد كوپرنيك را رايج كرد و مانند نيوتن نشان داد كه آسمانها عظمت قانون را اعلام ميدارند، و مانند يكي از دست پروردگان رنسانس بهترين نثر زمان خود را نوشت.

نفوذ او اروپا را فراگرفت. محكوميت او پايه علم را در كشورهاي شمالي اروپا بالا برد، در صورتي كه آن را در اسپانيا پايين آورد. تفتيش افكار نتوانست علم را در ايتاليا از بين ببرد: توريچلي، كاسيني، بورلي، ردي، مالپيگي و مورگانيي مشعل علم را به دست ولنا، گالواني، و ماركوني دادند. اما دانشمندان ايتاليايي، با توجه به سرنوشت گاليله، از گرفتاريهاي فلسفي علم احتراز كردند. پس از سوختن برونو و مرعوب شدن دكارت بر اثر ناراحتيهاي گاليله، فلسفه در اروپا به انحصار پروتستانها درآمد.

در سال 1835، كليسا آثار گاليله را از فهرست كتابهاي ممنوع حذف كرد: آن پير دلشكسته و شكست خورده بر قويترين دستگاه تاريخ پيروز شده بود.

                                                                                                                                                 

بر گرفته از كتاب تاريخ تمدن ويل دورانت  جلد  هفتم   انتشارات علمي و فرهنگي  

باز گشت به صفحه اول