تقديم به روان پاك همسر نازنينم    

     افسانه    

www.shariaty.com     

Connect me      English page

نجوم

    ا دبيات    

    تاريخ  

   فلسفه

پزشكي         

درباره من    /     تماس با من  /   نظر شما

روان شناسي  

   رايانه     

علوم و فناوري  

گوناگون   

كتابخانه

  نوشته ها   /  كارهاي تصويري   /  كارهاي صوتي    /   عكس    مجموعه هاي انتخابي      پشتيباني

داستانهاي كوتاه 

   سخنان كوتاه

عكس

        فيلم  ( ويدئو )

 فيلمهاي مستند علمي

بايد گفت كه كنفوسيوس، ناشاد جان داد، زيرا فيلسوفان دوستدار وحدتند، و ملتي كه، مطابق انتظار كنفوسيوس،‌ مي‌بايست در زير لواي يك دودمان نيرومند متحد شود، تا او زنده بود، همچنان در هرج و مرج و فساد و پراكندگي باقي ماند. دير زماني پس از كنفوسيوس، شي‌هوانگ تي، وحدت بخش چين، فرا آمد و، با نبوغ نظامي و اداري خود،‌ امارات چين را يگانه ساخت و به «دورة امارات جنگاور» خاتمه داد. ولي در همان حال فرمان سوزاندن كتابهاي كنفوسيوس را صادر كرد.

اوضاع «دورة امارات جنگاور» را مي‌توانيم از خلال احوال شاعر چو پينگ دريابيم. چو پينگ پس از آنكه در شاعري و خدمات ديواني مقامي يافت، ناگهان مورد طرد قرار گرفت و به روستا رفت و در كنار جويباري آرام دربارة زندگي و مرگ به تأمل پرداخت و از عالم غيب پرسان شد:

آيا بايد همواره راه حقيقت و امانت را دنبال كنم يا شيوة يك نسل فاسد را پي‌گير شوم؟ آيا بايد همواره در مزارع با بيل و كج بيل كار كنم يا در سلك ملازمان بزرگزاده‌اي در آيم و ترقي جويم؟ آيا با كلمات آتشين خود به استقبال خطر روم يا دربارة توانگران و پايوران با لحني دروغين مداهنه كنم؟ آيا بايد به فضيلت پروري قناعت ورزم يا،‌ براي توفيق خود،‌ از زنان دلبري كنم؟ آيا بايد در عالم صفاي خود،‌ پاك و نيالوده به سر برم يا چاپلوسي چرب‌زبان و دروغزن گردم؟

چو پينگ براي حل معماي لاينحل خود راهي جز خودكشي نيافت (حدود 350 ق‌م)، و از آن پس چينيان هر ساله از او ياد مي‌كنند و در «جشن زورق اژدها» جسدش را در رودها مي‌جويند.

مردي كه به چين وحدت بخشيد،‌ در ابتدا داراي شهرت خوبي نبود. گفته‌اند كه شي‌هوانگ تي از آميزش نامشروع ملكة امارت چين با لو، وزير والاتبار، زاده شد. اين وزير هزار تكة زر بر دروازة قصر خود آويخته و ندا در داده بود كه هر كس بتواند در كلمه‌اي از منشآت او نقصاني يابد و بهتر از كلام او بياورد، ‌زر را به جايزه خواهد برد. مطابق روايت سوماچي‌ين،‌ شي،‌ كه از قريحة ادبي پدر خود بي‌بهره بود،‌ در دوازده سالگي، مادر را آزرد و پدر را مجبور به خودكشي كرد و خود بر اريكة امارت چين، كه يكي از امارات غربي بود، فرا شد. در بيست و پنج سالگي به گشودن و يگانه ساختن دولتهاي كوچك همسايه پرداخت. هان در 230 ق‌م، چائو در 228، وي در 225، چو در 223، ين در 222، و سرانجام دولت مهم چي در 211 فتح شد،‌ و سرزمين چين، پس از قرنها، و شايد براي اولين بار، زير سلطة يك فغفور درآمد. فاتح جديد، به خود لقب هوانگ تي (فغفور نخست) داد و مصمم شد كه شاهنشاهي نو را از نظامي پايدار برخوردار سازد.

تنها توصيفي كه مورخان چيني از دشمن نامدار خود كرده‌اند، اين است: «مردي با بيني بسيار پيش آمده، چشماني درشت، سينه‌اي چون سينة پرندگان شكاري، صدايي چون صداي شغال، بي‌شفقت، با دل ببر يا گرگ». وي طبعي خشن و لجوج داشت، خدايي جز خود نمي‌شناخت و، مانند بيسمارك، سر آن داشت كه سرزمين خود را با خون و آهن متحد كند. پس از ربودن تاج سلطنت، يكي از نخستين كارهايش متصل كردن و كامل ساختن ديوارهاي مجزايي بود كه از ديرگاه، براي حفظ چين از اقوام بربري، در مرزهاي شمالي ساخته بودند. وي متوجه شد كه براي ساختن ديوار – اين نشانة‌ عظمت و شكيبايي قهرماني چين – بايد از انبوه مخالفان داخلي خود سود جويد. ديوار بزرگ چين، كه دو هزارو چهارصد كيلومتر طول دارد و در امتداد آن جاي جاي دروازه‌هاي بزرگي به سبك آشور تعبيه شده، عظيمترين ساختماني است كه بشر تا كنون برپا داشته است. ولتر مي‌گويد: «اهرام مصر در كنار آن چيزي جز توده‌‌هايي سست و بي‌اعتبار نيست.» در طي ده سال، مرداني بيشمار در راه بناي ديوار جان دادند. چينيان مي‌گويند: «ماية انهدام يك نسل و ماية‌ نجات نسلهاي بسيار شد.» چنانكه خواهيم ديد، اين ديوار با آنكه نتوانست از تركتازي بربريان بخوبي جلوگيرد، از شمارة يورشهاي آنان كاست. پس هونهاي وحشي، كه راه خود را به چين مسدود يافتند،‌ به غرب رو كردند، رهسپار اروپا شدند، و به ايتاليا ريختند. آري، ساختن ديوار چين باعث فرو افتادن روم شد.!

شي هوانگ‌ تي،‌ مانند ناپلئون، پس از جنگهاي خود،‌ با خرسندي به تمشيت امور پرداخت و طرح دولت چين آينده را ريخت. به اندرز لي سو، وزير اعظم خود كه از قانون‌گرايان بود، در صدد برآمد كه عرف و خودمختاري محلي را پايمال كند و قوانين مصرح و حكومت مركزي نيرومندي به بار آورد. نيروي تيولداران را درهم شكست و گروهي از كارگزاران

خود را به جاي آنان نشاند. در هر ناحيه نيرويي نظامي به وجود آورد و آن را، در برابر حاكم ناحيه،‌ استقلال بخشيد. قوانين و مقررات يكدست برقرار ساخت. از تشريفات رسمي كاست و مسكوكات يكسان رواج داد. املاك اكثر تيولداران را تقسيم كرد و، با دادن حق مالكيت اراضي به برزگران، بنياد سعادت چين را نهاد و، براي كامل ساختن وحدت كشور، هي‌ين‌يانگ، پايتخت خود، را به وسيلة شاهراههاي بزرگي به نواحي گوناگون پيوند داد. شهر را با كاخهاي فراوان آراست و يكصد و بيست هزار خانوادة بسيار ثروتمند و مقتدر شاهنشاهي را برانگيخت كه در پايتخت،‌ در مجاورت او، به سربرند. عادت داشت كه به هيئت مبدل،‌ و بي‌سلاح،‌ به سفر و سياحت پردازد و بيمبالاتيها و بي‌نظميها را ببيند و سپس براي اصلاح آنها فرمانهاي قاطع صادر كند. آگاهانه مشوق علم شد و با فلسفه و ادب به ستيز برخاست.

شاعران و نقادان و فيلسوفان، و مخصوصاً دانشمندان كنفسيوس گراي، دشمنان سوگند خوردة او بودند. اينان از قدرت خودكامة او آسيب ديدند و برقراري حكومت نيرومند او را به منزلة پايان آزادي و گونه‌گوني فكريي كه، در بحبوحة جنگها و تشتت، عصر ادب را به پيش برد، دانستند و اعتراض كردند كه شي هوانگ تي از تشريفات باستان غفلت مي‌ورزد.

اما شي هوانگ تي آنان را با خشونت بر جاي خود نشانيد. هيئتي از ماندارينها يا ديوانسالاران از او خواستند كه دستگاه ملوك‌الطوايفي را بازگرداند و به وابستگان خود تيول دهد. گفتند: «كسي كه از سنتهاي عميق سرمشق نگيرد وخواهان بقا باشد- تا جايي كه ما مي‌دانيم- هيچ گاه موفق نشود.» لي‌سو، وزير اعظم، كه در آن موقع سرگرم اصلاح خط و تنظيم الفباي چيني كنوني بود، با سخني تاريخي، كه خوشايند اديبان چيني نبود، به اين انتقادات پاسخ گفت:

«سلاطين پنجگانه» به تكرار روية يكديگر نپرداختند و «سلسله‌هاي سلطنتي سه‌گانه» از همديگر تقليد نكردند…زيرا زمانه ديگرگون شده بود. اينك خداوند فغفور، براي اول بار، كاري بزرگ كرده و شكوهي را بنياد نهاده است كه تا ده هزار نسل پابرجا خواهد ماند. ماندارينهاي ابله از دريافت اين عاجزند. …در روزگار پيشين، چين منقسم و رنجور بود، و كسي نبود كه بتواند اتحاد آن را تكفل كند. به اين سبب، همة نجبا صاحب قدرت بودند. ماندارينها در سخنان خود از ايام گذشته دم مي‌زنند تا اين زمان را به سياهي كشند. …اينان مردم را به جعل دروغها و بهتانها برمي‌انگيزند. در اين صورت، اگر مورد مخالفت قرار نگيرند، سلطنت در چشم طبقات بالا خوار خواهد شد و سازمانهايي در ميان طبقات پايين پديد خواهد آمد. …

به نظر من، بايد همة تاريخهاي رسمي جز «يادبودهاي امارت چين» را سوزاند، و كساني را كه در نهان كردن «شي‌چينگ» و «شوچينگ»1 و «گفتارهاي صد مدرسه» مي‌كوشند، بر آن داشت كه آنها را براي سوختن به مقامات رسمي تسليم كنند.

اين فكر فغفور را خوش آمد و فرمان به اجراي آن داد. پس كتب مورخان را در همه جا به شعله سپردند تا فشار گذشته از زمان حال برداشته شود و تاريخ چين با شي‌هوانگ‌تي آغاز گردد. گويا كتب علمي و آثار منسيوس از سوختن مصون ماندند، و بسياري از كتابهاي ممنوع نيز در كتابخانة سلطنتي نگاهداري شدند تا محققان، به هنگام لزوم، بتوانند با اجازة مخصوص از آنها استفاده كنند. چون در اين زمان كتاب را روي باريكه‌هاي خيزران مي‌نوشتند و باريكه‌ها را با سنجاق به هم مي‌پيوستند، ‌هر كتاب براي خود وزني داشت. از اين رو دانشمنداني كه آهنگ نافرماني داشتند، به دشواري افتادند. آورده‌اند كه برخي از آنان را گرفتند و به ساختن ديوار بزرگ گماردند، و چهار صد و شصت تن را به قتل رسانيدند. با اين وصف، بعضي از اهل علم همة آثار كنفوسيوس را از بر كردند و شفاهاً به ديگران رسانيدند. بزودي، ‌پس از مرگ فغفور، بار ديگر اين كتابها،‌ كه ظاهراً اغلاط فراواني در آنها راه يافته بود،‌ رواج گرفتند،‌ و نتيجة پايدار كتابسوزي تنها اين بود كه كتابها جلوه‌اي قدسي يافتند و شي‌هوانگ‌تي مبغوض تاريخنويسان چين گرديد، چندان كه نسلهاي متمادي در آلودن گور او كوشيدند.

نابودي خانواده‌هاي پر قدرت و انهدام آزادي نوشتن وگفتن سبب شد كه شي‌هوانگ‌تي، در سالهاي آخر، تقريباً بي‌ياور شود. دشمنانش براي قتل او مجاهدت ورزيدند؛ ولي او توطئه‌ها را بهنگام كشف كرد و به دست خود توطئه‌گران را هلاك ساخت. چون بر تخت مي‌نشست، شمشيري بر زانوان مي‌نهاد،‌ و شب هنگام در يكي از اطاقهاي يكي از كاخهاي متعدد خود،‌ كه بر كسي معلوم نبود، مي‌خوابيد. مانند اسكندر مقدوني، براي بسط قدرت دودمانش، خود را خدا معرفي كرد، اما او هم، مثل اسكندر، در اين راه به جايي نرسيد. فرمان داد كه جانشينانش وي را «نخستين فغفور» بخوانند و شجرة ‌او را تا «فغفور ده هزارم» حفظ كنند! اما دودمان وي به پسرش ختم شد. اگر بتوانيم به اخبار مورخاني كه با او دشمني داشته‌اند اعتماد كنيم،‌ وي، ‌در مرحلة كهولت، اسير موهومات شد و در پي اكسير حيات جاويدان رنجها برد. چون در گذشت، پيكرش را نهاني به پايتخت فرستادند و، براي آنكه كسي از بوي جسد به وجودش پي نبرد، جسد را همراه كارواني حامل ماهيان فاسد روانه كردند. در روايات آمده است كه چند صد دختر جوان را زنده با جسد او به خاك سپردند تا مصاحب دايم او باشند. خلف او، كه از مرگش شاد بود، در تزيين آرامگاهش سخت به اسراف گراييد. صور بروج فلكي را بر سقف آرامگاه نقش كردند و بر كف برنجي آن نقشة شاهنشاهي را با جيوه كشيدند. در درون آرامگاه شمعهاي تناور افروختند تا كارهاي فغفور مرده و ملكه‌هاي او دير زماني در يادها ماند. همچنين، ‌دستگاهي در گنبد مقبره تعبيه كردند تا خود به خود هر كه را كه ناخوانده در آيد، به قتل رساند. از اينها گذشته، كارگراني كه تابوت را به درون مقبره بردند،‌ زنده، در كنار تابوت دفن شدند تا مبادا راز گذرگاه گور را فاش سازند.

ظهور عصر درخشان تاريخ چين معلول سه علت است: اختلاط نژادي،1 تحريك معنوي آيين بودا، و نبوغ يكي از بزرگترين فغفورهاي چين به نام تاي تسونگ (627 – 650 ميلادي). پدر تاي تسونگ، كه، مانند باني دودمان هان،‌ كائوتسو نام داشت، سلسلة تانگ را تأسيس كرد و پس از نه سال سلطنت،‌ كناره گرفت. تاي تسونگ در سن بيست و يك بر تخت نشست و به قتل برادران خود، كه به مقام او نظر داشتند، دست زد،‌ سپس،‌ با پس راندن بربرها و فتح مجدد خطه‌هايي كه يوغ سلطة چين را پس از سقوط دودمان هان از گردن برداشته بودند، ابراز لياقت كرد. ناگهان از جنگ ملول شد و به پايتخت خود، چانگان، بازگشت و روشي صلح‌آميز پيش گرفت. به خواندن و باز خواندن آثار كنفوسيوس پرداخت و امر به انتشار آنها داد و گفت: «به كمك آيينه‌اي برنجين مي‌توانيد كلاه خود را درست بر سر بگذاريد. به كمك آيينة اعصار گذشته مي‌توانيد قيام و سقوط شاهنشاهيها را پيش بيني كنيد.» از همة تجملها روي گردانيد و سه هزار بانو را كه براي سرگرمي او انتخاب شده بودند،‌ مرخص كرد. وقتي كه وزيرانش خواستار قوانيني سخت براي دفع بزهكاري شدند، به آنان گفت: «اگر از مخارج بكاهم و بار خراج را سبك سازم و تنها كارگزاران درستكار را به كار گمارم تا مردم لباس كافي به دست آورند، اينها، بهتر از كيفرهاي سخت،‌ دزدي را منسوخ مي‌كنند.»

روزي به زندانهاي چانگان رفت و دويست و نود تن را ديد كه به مرگ محكوم شده بودند. تنها به اتكاي قولي كه از آنها گرفت، در زندان را به رويشان گشود. قول دادند كه

بروند زمينها را شخم كنند و بازگردند. چنين نيز كردند، و تاي تسونگ چنان خشنود گشت كه آزادشان گردانيد. سپس مقرر داشت كه هيچ فغفوري نبايد حكم مرگ كسي را توشيح كند، مگر آنكه سه روز روزه بگيرد. پايتخت خود را به قدري زيبا ساخت كه انبوه سياحان از هند و اروپا بدانجا شتافتند. راهبان بودايي، به تعداد زياد، از هند آمدند، و بوداييان چين، مانند يوان چوانگ،‌ آزادانه به هند رفتند تا آيين جديد كشور خود را در سرچشمة آن مطالعه كنند. چون هيئتهايي براي تبيلغ آيين زردشتي و آيين مسيحيت نسطوري وارد چانگان شدند، فغفور چين، در زماني كه اروپا در فقر و ظلمت معنوي و كشمكشهاي ديني غرقه بود، همانند اكبرشاه،‌ به آنها خوشامد گفت، از آزادي و حمايت خود برخوردارشان كرد، و نيايشگاههاي آنها را از خراج معاف داشت. او خود به آيين كنفوسيوس وفادار ماند،‌ ولي از خشكي و تعصب بر كنار بود. يك مورخ مشهور مي‌گويد: «چون در گذشت، ماتم مردم را حدي نبود، و حتي فرستادگان خارجي، خود را با كارد و نيزه زخمدار كردند و خوني را كه از تن خود گرفته بودند، بر تابوت فغفور متوفا افشاندند.»

وي زمينة خلاقترين عصر تاريخ چين را تدارك ديد،‌ و چين مدت پنجاه سال از صلح و ثبات نسبي برخوردار شد و توانست برنج و گندم و ابريشم و ادوية اضافي خود را صادر،‌ و سود خود را صرف تجملي بيسابقه كند. در آن روزگار، همواره زورقهاي تفريحي مزين و منقش در درياچه‌هاي چين در رفت و آمد بود،‌ كالاهاي بازرگاني،‌ به ميانجي رودها و ترعه‌ها،‌ به هر گوشة كشور مي‌رسيد، و كشتيها و بندرهاي چين را به اقيانوس هند و خليج فارس پيوند مي‌دادند. چين تا آن زمان چنان ثروتي به خود نديده و چندان از خواروبار فراوان و خانه‌هاي آسوده و پوشاك عالي بهره نبرده بود. با آنكه در اروپا به وزن ابريشم چين، طلا مي‌پرداختند، باز نيمي از جمعيت شهرهاي بزرگ چين هميشه جامه‌هاي ابريشمين در بر مي‌كردند، و در چانگان قرن بيستم پوستهاي خز و سنجاب بر تن مردم ديده مي‌شد. در يكي از دهكده‌هاي نزديك پايتخت، در كارخانه‌هاي ابريشم‌سازي، يكصدهزار كارگر به كار اشتغال داشتند. لي پو، شاعر چيني، از آنهمه جلال در عجب بود: «چه مهمان‌نوازي پرشكوهي! چه افراط و اسرافي! فنجانهايي از يشم سرخ و خوراكهاي لذيذ كمياب، روي ميزهايي مرصع به سنگهاي گرانبهاي سبز رنگ.» از ياقوت مجسمه مي‌تراشيدند و اجساد تجملپرستان را بر بسترهايي از مرواريد مي‌خوابانيدند و دفن مي‌كردند. اين قوم بزرگ ناگهان زيبايي‌پرست شد و آفرينندگان زيبايي را سخت بزرگ داشت. نقادي چيني گويد: «در اين عصر، هر كس آدم بود، شاعر بود.» فغفورها شاعران و نقاشان را به مقامات شامخ مي‌رسانيدند، و به قول جان من ويل1، غير از «خنياگران و خوانندگان و دلقكان»،

هيچ كس جرئت آن نداشت كه فغفور را مورد خطاب قرار دهد. در قرن هجدهم ميلادي،‌ فغفورهاي منچو فرمان دادند كه از آثار شاعران تانگ گلچيني فراهم آيد. در نتيجه، مجموعه‌اي در سي جلد شامل 48900 قطعه شعر از 2300 شاعر، كه از دستبرد زمان محفوظ مانده بود، گرد آمد. از آن گذشته، شمارة كتابهاي كتاخانة فغفور هم به 54000 رسيده بود. مرداك مي‌گويد: «دراين زمان مسلماً چين در جبهة مقدم تمدن قرار داشت. قويترين، منورترين، مترقيترين امپراطوري روي زمين، و داراي بهترين حكومتها بود. اين عصر آراسته‌ترين عصر تايخ جهان است.»
مينگ هوانگ يا «فغفور مشعشع» كه،‌ با بعضي وقفه‌ها، در حدود چهل سال (713 – 756) بر چين سلطه ورزيد، بر تارك اين عصر مي‌درخشد. وي مردي بود پر از تناقضات بشري. شعر مي‌گفت و با كشورهاي دوردست مي‌جنگيد و از تركيه و ايران و سمرقند خراج مي‌خواست. وي مجازات اعدام را لغو، و زندانها و دادگاهها را اصلاح كرد؛ بي‌ترحم، بر داراييها ماليات بست؛ به تشويق شاعران و هنرمندان و دانشمندان پرداخت و در «باغ درخت گلابي» خود دانشكده‌اي براي آموزش موسيقي برپا داشت. در آغاز مانند يك زاهد سلطنت كرد، به اين معني كه كارخانه‌هاي ابريشم‌سازي را بست و بانوان درباري را از استعمال جواهر و جامه‌هاي گلدوزي شده باز داشت. ولي ديري نگذشت كه لذتجويي كامل گرديد و از هر هنر و تجملي بهره‌ها گرفت و سرانجام تاج و تخت را محض لبخندهاي دلارايي به نام يانگ‌كوي في از كف داد.

در شصت‌سالگي، با يانگ‌كوي في بيست و هفت ساله، كه از ده سال پيش يار دلارام هجدهمين فرزند او بود و پيكري تناور داشت و گيسوي مصنوعي بر خود مي‌آراست، برخورد كرد. به عشق او، كه زني لجوج و هوسران و قدرت‌طلب و گستاخ بود، دچار آمد. بانو هم، از سر لطف، ستايشگريهاي فغفور را پذيرفت و او را با پنج خانواده از كسان خود آشنا ساخت و رخصتش داد كه ايشان را، در دربار خود، منصب و مقرري دهد! مينگ‌هوانگ بانو را «بي‌آلايش بزرگ» خواند و تدريجاً فن ظريف عشرت را از او فرا گرفت. در نتيجه، ديگر چندان عنايتي به دولت و مهماتش ننمود، بلكه تمام اقتدارات حكومتي را به يانگ كوئو‌چونگ، برادر فاسد و نالايق «بي‌آلايش بزرگ»، سپرد و، در حيني كه عوامل انحطاط و انهدام در پيرامونش فزوني مي‌گرفتند، شب و روز را به عشرت گذارنيد.

يكي از درباريان او تاتاري به نام آن‌لوشان بود. وي، كه به يانگكوي في دلباخته بود، اعتماد فغفور را به خود جلب كرد و به فرمانروايي خطة شمال گمارده شد. با چالاكترين

ارتشهاي چين بدانجا رفت و ناگهان خود را فغفور چين خواند و به سوي چانگان تاخت. استحكامات شهر، كه مدتها از نظر افتاده بودند، از پا درآمدند، و مينگپايتخت را ترك گفت. سربازاني كه در ملازمت مينگ به سر مي بردند، بر او شوريدند، يانگ كوئو چونگ و اعضاي هر پنج خانواده را كشتند، و يانگ كوي في را از دستهاي سلطان بيرون كشيدند و در برابر او به هلاكت رسانيدند. فغفور سالخوردة درهم شكسته، ناگزير، از سلطنت كناره گرفت، و سپاهيان وحشي آن لوشان شهر چانگان را غارت كردند و مردم را بيدريغ از دم تيغ گذرانيدند. گفته‌اند كه، در شورش آن لوشان، سي‌و شش ميليون تن تلف شدند. اما اين شورشي بي‌ثمر بود: آن لوشان به دست پسرش، و پسرش به دست يك سردار، و سردار به دست فرزند خود كشته شد. غايله به سال 762ميلادي فرو نشست، و مينگ هوانگ با قلبي شكسته به پايتخت ويران بازگشت، و پس از چند ماه درگذشت. بر روي هم، در جريان اين مهرورزيها و تيره‌روزيها، شعر چيني نقشي چنان تابناك يافت كه پيش از آن هرگز به خود نديده بود.

هزاري

در عصر طلايي شهرستان ونيز، در حدود سال 1265، دو مرد فرتوت و يك ميانه‌سال، با قيافه‌هايي رنجديده و جامه‌هايي ژنده، غبار‌‌آلود و كولبار به دوش، به در خانه‌اي كه، به ادعاي خود، بيست و شش سال پيش از آن خارج شده بودند، رفتند و آهنگ دخول كردند. اينان، كه سرانجام بدان خانه درآمدند، مي‌گفتند كه بسا درياهاي پرخطر و كوهها و نجدهاي مرتفع را پيموده، از بيابانهاي پردزد گريخته، چهار بار از ديوار بزرگ چين گذشته، بيست سال در ختا1 به سر برده و خدمتگزار مقتدرترين سلطان عالم بوده‌اند. اينان از امپراطوري و شهرها و فرمانرواياني بزرگتر و مقتدرتر و ثروتمندتر از امپراطوريها و شهرها و فرمانروايان اروپا خبر مي‌دادند. مي‌گفتند كه «در سرزمينهاي دور دست، سنگ را براي ايجاد گرمي به كار مي‌برند، طلا را با كاغذهاي مخصوص مبادله مي‌كنند، ميوه‌هايي از نوع گردو و فندق دارند بزرگتر از سر انسان، بكارت را مانع زناشويي مي‌دانند، و زنان و دختران ميزبان، به ميل خود، به پذيرايي بيگانگان مي‌پردازند.» اما كسي سخن آنان را باور نمي‌داشت، و مردم ونيز به يكي از آنان، كه جوانتر و پرگوتر بود و، براي برشمردن مشاهدات خود، عددهاي بزرگ شگفت‌انگيز به كار مي‌برد،«ماركوي هزارهزاري» لقب دادند.

ماركو و پدر و عمويش از ديرباوري مردم نرنجيدند. سنگهاي گرانبهايي را كه از پايتخت آن كشور دورافتاده آورده بودند، فروختند و با پول آنها به نام و مقام رسيدند. وقتي كه ونيز در سال 1298 با شهرستان ژن به جنگ برخاست، ونيزيان ماركو را به فرماندهي يك كشتي جنگي گماردند. اما كشتي او اسير، و خودش مدت يك سال در ژن زنداني شد. در

زندان، براي تسلاي خود، سرگذشتهايي را كه بعداً معروفترين سفرنامه به شمار آمد، به كاتبي تقرير كرد. به شيوه‌اي ساده و دلنشين شرح داد كه چگونه پدرش نيكولو و عمويش مافئو با او كه هفده ساله بود، از عكا خارج شدند، از كوههاي لبنان گذشتند، و به بين‌النهرين و خليج فارس رفتند، در پارس و خراسان و بلخ سفر كردند و به فلات پامير رسيدند، آنگاه همراه كاروانها به كاشغر و ختن گراييدند، بيابان گوبي را پيمودند، به تنگوت درآمدند، و از ديوار بزرگ گذر كردند، به شانگتو1 پا نهادند و، به نام قاصدان اروپاي جوان، نزد فغفور چين، كه خان بزرگ مغول بود، بار يافتند.

قصد آن داشتند كه بيش از يكي دو سال در چين بمانند. اما در قلمرو قبلاي قاآن بر مشاغل پر سود دست يافتند و تقريباً ربع قرن در آن خطه دوام آوردند. ماركو ترقي كرد و حتي به مقام فرمانداري هانگچو رسيد. چنان كه ماركو در شرح خاطرات شيرين خود مي‌گويد، اين شهر از لحاظ داشتن عمارات و پلهاي عالي و زيادتي بيمارستانهاي عمومي و كوشكهاي مجلل و وسايل عشرت و معصيت و روسپيان دلربا و نظام اجتماعي پيچيده و مردمي آداب‌دان و آراسته، از همة شهرهاي اروپا فرسنگها پيشتر بود، و محيط آن از يكصد و پنجاه كيلومتر در مي‌گذشت.

خيابانها و ترعه‌ها پهناورند، و زورقها و ارابه‌ها، كه بار مايحتاج اهالي را مي‌كشند، بآساني از آنها مي‌گذرند. معروف است كه تعداد پلهاي بزرگ و كوچك شهر به دوازده هزار سر مي‌زند. پلهايي را كه روي ترعه‌هاي اصلي كشيده و به شاهراههاي شهر پيوسته است، به قدري بلند و ماهرانه ساخته‌اند كه كشتيها با دكلهاي خود از زير آنها گذر توانند كرد. در عين حال، شيب طاقهاي برآمدة پلها چنان با سطح خيابان برابر شده است كه گاريها و اسبها بسهولت از روي آنها مي‌گذرند. … در شهر، گذشته از دكانهاي بيشمار، ده ميدان يا بازار عمده وجود دارد. هر يك از اضلاع اين ميدانها بالغ بر 800 متر است، و خيابان اصلي شهر، كه با 12 متر پهنا از يك حد شهر به حد ديگر مي‌رسد، در مقابل ميدان واقع است. ترعة بسيار بزرگي به موازات خيابان اصلي كشيده‌اند و براي نگاهداري كالاهاي بازرگاناني كه از هند و ساير نواحي مي‌آيند، انبارهاي سنگي وسيعي در يك سمت ترعه ساخته‌اند. انبارها به بازارها نزديك است. هفته‌اي سه روز از چهل تا پنجاه هزار تن در هر يك از اين بازارها گرد مي‌آيند. …

خيابانها همه از سنگ و آجر پوشيده شده است… خيابان اصلي را، در هر دو سمت، به عرض سه متر هموار و مفروش كرده‌اند. در فاصلة اين دو حاشيه، شن نرم ريخته و براي بخش شني آبگذري سرپوشيده ساخته‌اند تا آب باران به ترعه‌هاي مجاور برسد و خيابان همواره خشك باشد. ارابه‌ها، كه دراز و طاقدار و داراي پرده‌ها و نازبالشهاي ابريشمين هستند و شش تن را در خود جاي مي‌دهند، پيوسته از بخش شني مي‌گذرند. مردان و زناني كه قصد تفريح دارند، اين ارابه‌ها را كرايه مي‌كنند. …

گوشت هر گونه از جانوران شكاري فراوان است. … هر روز مقدار هنگفتي ماهي

را از دريا، كه در 24 كيلومتري واقع است، به رودخانه، و از آنجا به شهر مي‌آورند. … شخص از ديدن توده‌هاي عظيم ماهي چنين مي‌پندارد كه فروش همة آنها ميسر نيست. با اين وصف، همة ماهيها در ظرف ساعاتي معدود به فروش مي‌رسند، زيرا جمعيت شهر بسيار زياد است. … خيابانهايي كه به بازارها مي‌انجامد، بيشمار است، و در برخي از آنها حمامهاي سرد متعدد با خدمتكاراني از هر دو جنس يافت مي‌شود. مردان و زناني كه به اين حمامها مي‌روند، از كودكي به استحمام سرد، كه در نظر آنان مقرون به بهداشت است، خو مي‌گيرند. در اين حمامها، براي بيگانگان كه طاقت آب سرد ندارند، حجره‌هايي با آب گرم فراهم شده است. همة مردم عادت دارند كه هر روز، مخصوصاً پيش از خوراك، خود را بشويند. …

كويهاي روسپيان در خيابانهاي ديگر قرار دارد. شمار روسپيان چندان زياد است كه جرئت گزارش آن را ندارم. … اينان زينت آلات و عطر بسيار به كار مي‌برند و در خانه‌هاي مجلل در ميان زنان خدمتكار روزگار مي‌گذرانند. … پزشكان و ستاره شماران در ساير خيابانها سكونت دارند. … در دو طرف خايابان اصلي، خانه‌هاي بزرگ ديده مي‌شود. … زنان بسيار زيبايند و به ظرافت و ملايمت رفتار مي‌كنند. ارزش لباسهاي ابريشمين و جواهرات آنان بزحمت به تصور مي‌آيد.

پكن (كه در عصر ماركوپولو، خانبالغ ناميده مي‌شد) حتي بيش از هانگچو در ماركوپولو اثر گذاشت. وي حتي با ارقام هزار هزار نيز نمي‌تواند ثروت و جمعيت آن را وصف كند. حومة پكن شامل دوازده ناحيه بود و، چون طبقة سوداگر در آنجا خانه‌هاي عالي ساخته بودند، زيباتر از شهر مي‌نمود. مهمانسراهاي بيشمار و هزاران دكان و غرفه در شهر وجود داشت. خوراكهاي گوناگون بوفور يافت مي‌شد. هر روز هزار بار ابريشم خام به شهر مي‌‌آمد و به پوشاك مبدل مي‌گرديد. خان در هانگچو و شانگتو و جاهاي ديگر كاخها داشت. ولي بزرگترين قصر او در پكن بود. ديواري مرمرين قصر را احاطه كرده و پلكاني مرمرين به كاخ كشيده شده بود، و در عمارت مركزي وسيع آن «خلق عظيمي مي‌توانستند غذا بخورند.» ماركوپولو ترتيب اطاقها، قابهاي لعابين و شفاف و ظريف پنجره‌ها، و تنوع كاشيهاي رنگين بام را مي‌ستايد و مي‌گويد كه هرگز شهري چنان دولتمند و شاهي چنان صاحب جاه نديده است. ونيزي جوان، بيگمان، خواندن و نوشتن چيني را فرا گرفت و محتملا شرح غلبة قبلاي قاآن و نياكانش را بر چين از مورخان رسمي شنيد: چون سرزمينهاي وراي مرزهاي شمال باختري چين بتدريج خشكيد و بي‌آب و علف شد، ساكنان آن نواحي، كه مغول يعني «دلير» نام داشتند، ناگزير پيش تاختند و بر زمينهاي سرسبز چين دست يافتند. ولي چنان از پيروزي خود سرمست شدند كه از پاي نشستند تا تقريباً سراسر آسيا و قسمتهايي از اروپا منكوب آنان گشت. روايت كرده‌اند كه چون رهبر آتشينخوي آنان، چنگيزخان، از مادر زاد، لخته‌اي خونين در كف دست داشت. وي از سيزده سالگي تلاش كرد كه قبايل مغول را به يكديگر پيوند دهد، و حربة بزرگ او در اين راه، خشونت و كشتار بود. اسيران را به چهار ميخ مي‌كشيد، تكه تكه مي‌كرد، در ديگ مي‌جوشانيد، يا زنده پوست مي‌كند. فغفور نينگ تسونگ

نامه‌اي بدو نوشت و او را به فرمانبرداري خواند. اما چنگيز رو به جانب «تخت اژدها»، كه مظهر اقتدار چين بود، آب دهان افكند و بيدرنگ، از راه بيابان دو هزار كيلومتري گوبي، به ولايات باختري چين تاخت. نود شهر چيني چنان با خاك يكسان شد كه سواران مي‌توانستند در تاريكي، بي‌آنكه اسبهايشان بلغزد، از ميان آنها به تاخت بگذرند. «شاهنشاه جهان» مدت پنج سال به تخريب شمال چين پرداخت و سپس چون از قران ناميمون سيارات هراسيد، رهسپار زادگاه خود شد و در راه درگذشت.

جانشينانش، اوگتاي قاآن و منگو قاآن وقبلاي، پيكار را با حدتي كه در خور بربريان است دنبال كردند، و چينيان كه قرنها سرگرم فرهنگ و غافل از جنگ بودند، با آنكه يكايك رشادت ورزيدند، جمعاً در هم شكسته شدند. در جويي نينگ فو، حاكم شهر چندان مقاومت نمود كه همة سالمندان و ناتوانان كشته و خوراك محصورين شدند و سپس جنگجويان از پا در آمدند و زنان حراست ديوارها را بر عهده گرفتند. آنگاه حاكم، شهر را آتش زد و خود را در قصرش زنده سوزانيد. سپاهيان قبلاي قاآن سرتاسر چين را در نورديدند و به آخرين مأمن دودمان سونگ، يعني كانتون، رسيدند. لوشي‌يوفو، سردار چيني، چون ايستادگي را ميسر نديد، فغفور خردسال را به دوش گرفت و به دريا جست و خود و او را غرق كرد. آورده‌اند كه يكصد هزار چيني به شيوة او خود را غرق كردند تا به اسارت درنيايند. اما قبلاي دستور داد كه پيكر فغفور را با احترام تمام به خاك سپارند. و خود دودمان يوان («اصيل») را، كه كمتر از يكصد سال بر چين حكم راند، بنياد نهاد.

قبلاي قاآن، با آنكه بنا بررسم روزگار خويش، با نيرنگ سياست مي‌باخت، خود خوي بربري نداشت و چندان قساوت نورزيد، مگر در مورد دانشوري ميهندوست به نام ون‌تي‌ين‌شيان كه، به پاس وفاداري خود به دودمان سونگ، از فرمان خان مغول سرپيچيد و كيفر سخت ديد. ون‌تي‌ين‌شيان سه سال در زندان به سر برد، اما سر فرود نياورد. خود، در قطعه‌اي كه از مشهورترين آثار ادبي چين است، سياهچال زندان را چنين وصف مي‌كند:

نور بيرون را در آن راهي نيست. دم بهاري هيچ‌گاه به دنياي تيرة تنهاييم نشاط نمي‌بخشد. … از رنج رطوبت، بارها آرزوي مرگ كردم.با اين وصف، بيماريي كه دو سال تمام بالاي سر من بال گشوده بود، نجاتم نداد، و خاك نمناك ناسالم براي من بهشتي گرديد، زيرا در من چيزي بود كه بدبختي قادر به ربودنش نبود. پس استوار ماندم و به ابرهاي سپيدي كه برفراز سرم شناور بودند خيره شدم، و غمي را كه همچون آسمان بيكران بود، بر دل هموار كردم.

سرانجام قبلاي وي را به دربار خود خواند پرسيد: «چه مي‌خواهي؟» ون پاسخ داد: «بر اثر عنايت فغفور سونگ، وزير درگاه همايونش شدم. نمي‌توانم به دو ولينعمت خدمت كنم. چيزي جز مرگ نمي‌خواهم.» قبلاي پذيرفت. هنگامي كه تيغ دژخيم به گردن او نزديك

مي‌شد، رو به جنوب سر به احترام فرود آورد، تو گويي كه در خيال او هنوز فغفور سونگ در پايتخت جنوبي، نانكينگ، سلطنت مي‌كرد!

قبلاي برتري تمدن چين را دريافت و تلاش كرد كه آداب چينيان را با رسوم مردم خود بياميزد. براي استخدام كارگزاران دولتي، از امتحان داوطلبان چشم پوشيد، زيرا سازمان دولتي بر اثر امتحانات استخدامي يكسره به دست چينيان مي‌افتاد. بيشتر كارهاي بزرگ را به مغولان واگذاشت و چند گاهي در ترويج الفباي مغولي كوشيد. بر روي هم مغولان فرهنگ چين را پذيرفتند و بزودي همانند چينيان گرديدند. قبلاي قاآن خردمندانه با اديان گوناگون چين بمدارا رفتار كرد و دين مسيحي را وسيله‌اي براي آرام كردن مردم و برقراري حكومت خود دانست و بدان روي نمود. ترعة بزرگ ميان تين تسين و هانگچو را بازسازي كرد، شاهراهها را بهبود بخشيد، و در خطة پهناور حكومت خود دستگاه نامه‌رساني چالاكي به وجود آورد.

براي جلوگيري از ضايعات خشكسالي، انبارهاي بزرگ ساخت و به اندوختن غلات پرداخت، و از خراج برزگراني كه از سيل يا خشكسالي يا حشرات زيان مي‌ديدند، درگذشت.1 دولت را به مساعدت دانشمندان فرتوت و يتيمان و عليلان واداشت، و آموزش و پرورش و ادب و هنرها را زير حمايت خود گرفت. فرمان داد كه در گاهشماري تجديد نظر كنند و «فرهنگستان سلطنتي» برپا دارند. پكن، پايتخت خود را به صورتي درآورد كه جمعيت و شكوهش بيگانگان را حيران مي‌كرد. پس، به بركت كاخهاي بزرگي كه پديد آمد، معماري چين بيش از پيش ترقي كرد.

ماركوپولو، كه خود شاهد تحولات دولت مغول چين بود و سخت به خان نزديك شد، زندگي داخلي او را جزء به جزء شرح مي‌دهد: خان گروهي زن داشت، ولي فقط چهار تن از آنان ملكه شمرده مي‌شدند. بيشتر زنانش از اونگوت بودند، زيرا وي زيبايي زنان آن ديار را بينظير مي‌دانست. دو سال به دو سال كارگزاراني صاحبدل به اين ناحيه مي‌فرستاد تا صد زن جوان را برگزينند و به خدمت او آورند. سلطان خود مشخصات زنان دلخواهش را بدقت تعيين مي‌كرد. ماركوپولو مي‌نويسد:

وقتي كه زنان به حضرت او مي‌رسند، بازرسان ديگري را به آزمايش آنان مي‌گمارد تا بار ديگر تدقيق كنند و از ميان برگزيدگان سي يا چهل تن را براي خدمت در حجرة مخصوص او بيرون كشند. … بانوان سالمند قصر نوآمدگان را يكايك مورد مراقبت قرار مي‌دهند و موظفند كه شب را با آنان گذرانند و بدقت معلوم گردانند كه آيا معايبي

نهاني دارند يا نه، و بآرامي مي‌خوابند و خرناس نمي‌كشند و نفسشان خوشايند است و هيچ يك از اندامهاي آنان بويي ناخوش ندارد. زنان، پس از آنكه از اين آزمايشها رو سپيد بيرون آيند، به دسته‌هاي پنج تني بخش مي‌شوند، و اعضاي هر دسته بنوبت سه روز و سه شب در عمارت اندروني خدايگان به سر مي‌برند و كمر به خدمت او مي‌بندند، و خان هر چه بخواهد، با آنان كند. پس از هر دسته، دستة ديگر فرا مي‌آيد. به اين ترتيب همة گروهها از نوبت خود بهره‌مند مي‌شوند، و دوباره نوبت به دستة نخستين مي‌رسد.

بيست سال پس از اقامت ماركوپولو و پدر و عمويش در چين، خان در صدد برآمد كه فرستادگاني به ايران گسيل دارد. ماركوپولو و كسانش از فرصت سود جستند و با خرج و خطري اندك روانة وطن شدند. قبلاي وسايل سفر آنان را از هر حيث فراهم ساخت و پيامي براي پاپ فرستاد. از شبه جزيرة ماله گذشتند، به هند و ايران رسيدند و از خشكي به طرابوزان در ساحل درياي سياه رفتند و بالاخره با كشتي به ونيز راندند. سفرشان سه سال به طول كشيد؛ چون پا به خاك اروپا گذاشتند، شنيدند كه خان و پاپ هر دو درگذشته‌اند.1 ماركو، با سرسختي مخصوص خود، هفتاد سال عمر كرد. دوستان وي كنار بستر مرگش به التماس از او خواستند كه، براي رستگاري روح خود، نكته‌هاي دروغين سفرنامه‌اش را پس بگيرد. ولي وي با دلي قوي پاسخ داد: «از آنچه ديده‌ام، بيش از نيمي نگفته‌ام.» از مرگ او ديري نگذشته بود كه دلقك جديدي بر دلقكهاي كارناوالهاي ونيز افزوده شد. اين دلقك با جامه‌اي مضحك ظاهر و با گزافه‌گوييهاي بيحساب خود شهريان را سرگرم مي‌گردانيد. وي را «ماركوي هزار هزاري» مي‌خواندند!

اختراع و علم

باروت – استعمال آن در آتشبازي و جنگ – قطبنما – ندرت اكتشافات صنعتي – جغرافيا – رياضيات – فيزيك – فنگ‌شوي – اختر شناسي – پزشكي – بهداشت

چينيان، با آنكه اختراعات بسيار كردند، بندرت در عمل از اختراعات خود بهره گرفتند.

باروت را در عصر دودمان تانگ اختراع كردند، ولي، از سر خرد، مدتها آن را فقط در آتشبازي به كار بردند. در عصر دودمان سونگ (1161 ميلادي) از آن نارنجك ساختند و در جنگ استعمال كردند. اعراب، بر اثر تجارت با چينيان، شوره را كه عنصر اصلي باروت است شناختند و آن را «برف چيني» خواندند. سپس آن را مورد استفادة نظامي قرار دادند و رمز آن را به غرب رسانيدند. راجر بيكن نخستين اروپايي است كه از باروت نام برده است. گويا بيكن، در نتيجة مطالعة معارف اعراب يا آشنايي با دو روب روكي كه در آسياي ميانه سياحت كرده بود، باروت را شناخت.

قدمت قطبنما از قدمت باروت بيشتر است. اگر بتوان سخن مورخان چيني را باور داشت، در عصر سلطنت فغفور چنگ وانگ (1115-1078 ق‌م)، امير چو، به قصد راهنمايي فرستادگان كشورهاي بيگانه كه به مملكت خود باز مي‌گشتند، قطبنما را اختراع كرد. گويند كه اين امير به هيئتي از اين فرستادگان پنج ارابه تقديم داشت، همه مجهز به «سوزني رو به جنوب». احتمال بسيار مي‌رود كه چينيان باستان خواص مغناطيسي سنگ آهنربا را شناخته باشند، ولي مسلماً اين سنگ فقط براي تعيين جهت ساختمانهاي معابد استعمال مي‌شد. در كتاب تاريخي قرن پنجم ميلادي، سونگ شو، از سوزن مغناطيسي نام آمده، و گفته شده است كه چانگ‌هنگ ستاره‌شناس (فت 139) آن را، كه بر گذشتگان معلوم بود، باز شناخت. در يكي از آثار اوايل قرن دوازدهم آمده است كه دريانوردان بيگانه (شايد ملاحان عرب)، كه بين سوماترا و كانتون ترددد مي‌كردند، سوزن مغناطيسي را مورد استفاده قرار دادند، و اين اولين بار است كه از سوزن مغناطيسي به عنوان يكي از وسايل دريانوردي سخن مي‌رود. در اروپا، در حدود سال 1190، براي نخستين بار در يكي از اشعار گويودو پروون از قطبنما نام به ميان مي‌آيد.

با وجود قطبنما و باروت و كاغذ و ابريشم و چاپ و ظرفهاي چيني، باز نمي‌توان چينيان را مردمي صنعتگر و مخترع شمرد. در هنر مبتكر بودند و آثاري كه از حيث ظرافت و كمال در اعصار و اقاليم ديگر نظير نداشت، به وجود آوردند. اما، تا سال 1912، به شيوه‌هاي اقتصادي و صنعتي كهنسال خود اكتفا ورزيدند. اينان نسبت به افزارها و دستگاههايي كه سرعت كار انسان را به صورتي سرسام‌آور بالا برده و نيمي از مردم را ثروتمند و نيمي ديگر را از كار بيكار گردانيده است، به ديدة حقارت مي‌نگريستند. چينيان يكي از اولين اقوامي بودند كه ذغال سنگ را براي سوخت به كار بردند. با آنكه در گذشته‌هاي دور و حتي در 122 ق‌م آن را به مقدار كم استخراج مي‌كردند، براي بهبود و تسهيل كار رنجبران كانها هيچ وسيله‌اي تعبيه نكردند و بيشتر منابع معدني را دست نخورده گذاشتند. هر چند كه شيشه‌سازي مي‌دانستند، به خريدن شيشه از همسايگان مرزهاي باختري خود خرسند بودند. نه ساعت داشتند و نه پيچ و مهره. تنها ميخهاي ناتراشيده‌اي مي‌ساختند. از شروع دودمان هان تا پايان كار دودمان منچو، يعني مدت دو هزار سال، حيات صنعتي چين دگرگون نشد، چنانكه اروپا هم از زمان پريكلس تا عصر انقلاب صنعتي، در زمينة

صنعت تغييري نكرد.

چين حكومت آرام و بيدغدغة صنعت و فرهنگ قديم را بر رشد هراس انگيز و مهيج علم و حكومت پول ترجيح داده و كمتر در ترقي فنون مادي زندگي كوشيده است. چينيان دو قرن قبل از ميلاد كتابهايي گرانبها دربارة كشاورزي و پرورش كرم ابريشم نوشتند و در جغرافيا بسيار پيش رفتند. رياضيدان، چانگ تسانگ (فت 152 ق‌م)، كه عمرش از صد گذشت، كتابي دربارة جبر و هندسه از خود باقي گذاشت. تا جايي كه ما مي‌دانيم، مفهوم كميت منفي براي اولين‌بار در اين كتاب آمده است. تسوچونگ چيه ارزش صحيح عدد پي (960;) را تا شش رقم اعشاري محاسبه، و مغناطيس يا «سوزن جنوبنما» را اصلاح كرد، و به قولي براي ساختن اشياي خودرو دست به آزمايشهايي زد. چانگ هنگ در سال 132 ميلادي زلزله‌نگار ساخت.1 با اينهمه، علم فيزيك چين در برابر خرافات «فنگ شوي» و «يانگ» و «يين» كمر خم كرد.2 رياضيدانهاي چيني ظاهراً جبر را از هنديان فرا گرفتند و خود، بر اثر نياز به پيمايش اراضي، علم هندسه را بنياد گذاردند. اخترشناسان عصر كنفوسيوس خسوف و كسوف را بدرستي محاسبه، و گاهشماري چين را تنظيم كردند. در گاهشماري چين، روز دوازده ساعت است، سال دوازده ماه، و آغاز هر ماه بر آمدن قمر. چون اين دوازده ماه قمري با فصول و سال شمسي منطبق نمي‌شد، در برخي از سالها، يك ماه بر دوازده ماه مي‌افزودند. چينيان زندگي زميني خود را با حركات آسمان وفق مي‌دادند و زمان جشنهاي خود را از روي اوضاع خورشيد و ماه تعيين مي‌كردند. نظام اخلاقي جامعه را نيز وابستة حركات سيارات و وضع ثوابت مي‌دانستند.

پزشكي چين، كه مجموعه‌اي از اطلاعات تجربي و خرافات رايج بود، قبل از اختراع خط پديد آمد و، مدتها پيش از عصر بقراط يوناني، طبيباني حاذق به بار آورد. در عهد دودمان چو، دولت، براي كساني كه قصد طبابت داشتند، هر ساله آزمايشهايي ترتيب مي‌داد و آنان را كه از عهدة امتحانات بر مي‌آمدند، بر حسب لياقتشان، از حقوقي ماهانه برخوردار مي‌گردانيد. در قرن چهارم ق‌م، يكي از حكام چين فرمان داد كه كالبد چهل بزهكار مقتول را بشكافند و تشريح كنند. ولي، بر اثر مشاجراتي نظري كه در اين باره در گرفت، كالبدشكافي ادامه نيافت و راه علم مسدود شد. در قرن دوم، چانگ چونگ نينگ در زمينة پرهيز غذايي و انواع تب به نوشتن رسالاتي پرداخت كه مدت هزار سال در مدارس به عنوان درسنامه به كار رفت. در قرن سوم، هواتو رساله‌اي در باب جراحي منتشر كرد و، با ساختن شرابي كه بيهوشي كامل مي‌آورد، عملهاي جراحي را رواج بخشيد. متأسفيم كه بر اثر حماقت تاريخ، نسخة اين شراب ناپديد شده است! در حدود 300 ميلادي، وانگ شوهو رسالة مهمي دربارة نبض انتشار داد.

در اوايل قرن ششم، تائو هونگ چينگ شرح مفصلي دربارة هفتصد و سي داروي چيني نوشت؛

صد سال بعد، چائو يوان فانگ در زمينة بيماريهاي زنان و كودكان اثر مهمي به وجود آورد. در عصر دودمان تانگ انتشار دايرة‌المعارفهاي طبي، و در عهد دودمان سونگ گزارشهاي دقيق پزشكي رواج گرفت. در دورة فغفورهاي سونگ يك دانشكدة پزشكي تأسيس شد. كساني كه نزد طبيبان شاگردي مي‌كردند، اكثراً بر رموز طبابت دست يافتند و خود طبيب مي‌شدند. داروهاي چيني بسيار متنوع و فراوان بود. سه قرن پيش، يك داروفروش روزانه هزار دلار فروش داشت. پزشكان چيني در تشخيص امراض اهتمامي مبالغه‌آميز مي‌ورزيدند و ده هزار نوع تب و بيست و چهار نوع ضربان نبض مي‌شناختند. براي درمان بيماري آبله، دست به مايه‌كوبي مي‌زدند، و شايد اين نكته را از هنديان آموخته بودند. براي معالجة سيفليس، كه احتمالا از اواخر عهد دودمان مينگ در چين شايع شده و، در نتيجه، چينيان را در مقابل پاره‌اي از عوارض وخيم خود مصونيت طبيعي بخشيده بود، جيوه به كار مي‌بردند. ولي بهداشت عمومي و پزشكي پيشگيري و جراحي در چين كمتر پيش رفتند. در شهرها، مجاري هرز آب يا اصلا وجود نداشت يا به صورتي ابتدايي بود. حتي بعضي از شهرها از تأمين آب پاك و دفع فضولات، كه از نخستين وظيفه‌هاي هر جامعة منظم است، باز مي‌ماندند.

صابون يكي از كالاهاي تجملي و كمياب بود. اما شپش و حشرات موذي بفرواني يافت مي‌شدند، و چينيان افتاده حال، از دير باز، با آرامشي كه زادة آيين كنفوسيوسي بود، خود را به خاريدن و خاراندن عادت دادند؛ علم پزشكي چين از عهد فغفور شي‌هوانگ‌تي تا عهد ملكه تزو شي، همانند طب اروپا از عصر بقراط تا عصر پاستور، پيشرفت محسوسي ننمود. مسيحيت طب اروپايي را همراه خود به چين برد، ولي بيماران چيني همواره با شيوه‌هاي كهنسال خود و گياهان دارويي در صدد معالجة بيماريها برآمده، و تنها در جراحي از روشهاي اروپايي سود جسته‌اند.

ديني كه دستگاه روحاني ندارد

خرافات و شكاكيت – جان‌گرايي – آسمان پرستي – نياپرستي – آيين كنفوسيوس – آيين تائو – اكسير زندگي – آيين بودا – تساهل ديني و التقاط اديان – آيين اسلام – مسيحيت – علل شكست آن در چين

بنياد جامعة چين علم نبود، معجون بيهمتا و غريبي از دين و اخلاق و فلسفه بود. تاريخ گواهي مي‌دهد كه هيچ قومي چنين موهوم پرست و در عين حال شكاك، چنين پرهيزگار و در عين حال عقل گراي و دنيا طلب نبوده است. چينيان از سلطة روحانيان فارغ، ولي، مانند هندوان، اسير خدايان و در عين حال بهره‌ور از بركت ايشان بودند، و از اين رو در بين اقوام ديگر نمونه‌اي نداشتند. براي توجيه اين تناقضات، بايد از طرفي براي فيلسوفان چيني نفوذي كه در تاريخ بي‌نظير است قايل شويم، و از طرف ديگر فقر مردم چين را چشمة پايان ناپذير تخيلات اميدپرور بشماريم.

دين ابتدايي چين از اديان ساير اقوام ابتدايي متفاوت نبود. چينيان جان گراي بودند و مظاهر طبيعت را جاندار مي‌پنداشتند و از سر ترس آنها را مي‌پرستيدند؛ شاعرانه، زمين و نيروي زايندة آن را حرمت مي‌نهادند و آسمان را، كه به ميانجي آفتاب و باران حيات‌بخش

خود با زمينيان تماس مي‌گرفت، با تعظيمي آميخته به خوف مي‌نگريستند؛ باد و رعد و درخت و كوه و اژدها و مار را مورد پرستش قرار مي‌دادند. ولي نيروي زايندگي و بالندگي زمين را بيش از عوامل ديگر تقديس مي‌كردند. دختران و پسران در جشنهاي بهاري مي‌رقصيدند و با هم مي‌آميختند تا مادر زمين را سرمشق باروري و زايايي باشند. در آن روزگاران، دين و دربار جدايي نداشتند و، چنانكه از گزارشهاي جانپرور مورخان سختكوش عصرهاي بعد بر مي‌آيد، شاهان پارساياني كشوردار به شمار مي‌رفتند، و قهرمانيهاي ايشان همواره با دعا همراه، و به تأييد خدايان مؤيد بود.

بنا بر الاهيات ابتدايي چين، آسمان و زمين دو نيمه از جهاني يگانه، و مانند مرد و زن، خواجه و خادم، و «يانگ» و «يين»، همبسته بودند. تكاپوي آسمان و سلوك اخلاقي انسان با يكديگر همبستگي دارند و هر دو بر نظام كلي و ضروري تائو يا صراط آسماني استوارند. قانون اخلاق، همچون نظم ستارگان، همانا هماهنگي جزء با كل است، و خداي متعال همين آسمان توانمند است، همين نظام اخلاقي است، همين انتظام آسماني است كه انسانها و چيزها را در بر گرفته و ميان فرزندان و والدين، زنان و شوهران، خادمان و خواجگان، خواجگان و فغفورها، و فغفور و آسمان مناسباتي در خور برقرار گردانيده است. چنين مفهومي از خدا، مفهومي مبهم ولي عالي است. مردم سادة چين به اين خدا، كه تي‌ين (آسمان) نام داشت، تشخص مي‌دادند و او را مي‌پرستيدند، و فيلسوفان او را مجموع نيروهاي بي‌تشخص آسمان و زمين و انسان مي‌شمردند. در جريان زمان، هر چه فلسفه پيشتر رفت، فاصلة خداي متشخص عوام از خداي بي‌تشخص خواص بيشتر شد.

از اين رهگذر است كه دين رسمي چين به دوسو گراييد: در يك سو مردم عامي در سراسر چين به پرستش نياكان خود مي‌پرداختند، و در سوي ديگر پيشوايان آيين كنفوسيوس پرستش آسمان و مردان بزرگ را تعليم مي‌دادند. برزگران و كارگران ساده‌دل هر روز خوراك يا احياناً چيزي ديگر را به عنوان ارمغاني ناچيز به نياكان در گذشتة خود پيشكش مي‌كردند و دعاهاي مخصوص مي‌خواندند تا آنان كه پس از مرگ در جايي نامشخص به سر مي بردند بر سر لطف آيند و بر زندگان رحمت آورند. مردم با فرهنگ نيز ارمغانهايي به نياكان عرضه مي‌داشتند. اما اين كار آنان صرفاً به قصد عبادت نبود. به نظر آنان، يادآوردن گذشتگان سبب مي‌شد كه زندگان در نگاهداشت و بزرگداشت سنتهاي گرامي آنان بكوشند و به شيوة آنان جامعه را بگردانند و خطة شاهنشاهي را از صلح برخوردار سازند. نياپرستي چينيان زيانهايي نيز داشت: چين از گورهاي عظيمي پوشيده بود كه حفظ آنها ضرور مي‌نمود، و اين ضرورت چينيان را از كشيدن راه‌آهن و شخم‌زدن زمينها باز مي‌داشت. با اين وصف، فيلسوفان چيني ثبات سياسي يا استمرار معنويي را كه بر اثر نياپرستي نصيب تمدن مي‌شد از هر چيز مهمتر مي‌دانستند و زيانهاي نياپرستي را به چيزي نمي‌گرفتند. مردم چين، كه بر اثر وسعت فراوان

كشور خود، و محدوديت طرق ارتباط، از وحدت مكاني برخوردار نبودند، به وسيلة نياپرستي، يعني از راه حفظ مواريث كهن، در طي نسلها بر وحدت معنوي پايداري دست مي‌يافتند. رشته‌هاي استوار سنن، نسلها را به يكديگر پيوند مي‌داد، و حيات فردي، در پرتو سرگذشت بيزمان و باشكوه قومي، از وقر و جلال بارور مي‌شد.

دين خواص، يعني دانشمندان و ديوانسالاران، دين عوام را از جهتي بال‌وپر داد و از جهتي كم دامنه گردانيد. در طي قرون، به موجب فرمانهاي فغفوري، پيوسته بر عظمت مقام كنفوسيوس افزود، تا جايي كه از همه چيز جز «آسمان» فراتر رفت. به احترام او، در هر مدرسه لوحه‌اي نصب شد و در هر شهر معبدي بالا رفت، و فغفور و بزرگان گاه به گاه به ياد او، و براي روح او كه خير اعلاي تاريخ چين بود، به نثار قرباني و بخور پرداختند. وي، در نظر چينيان هوشمند، خدا نبود. اما بسياري از چينيان او را بدل خدا مي‌شناختند. در مراسمي كه به احترام او برپا مي‌شد، ملحدان و لاادريان، با بزرگ‌داشتن او و نياكان خود نزد مردم، متقي و ديندار به شمار مي‌رفتند. يكي از اركان آيين رسمي كنفوسيوس گرايان، شناختن شانگ‌تي يا قدرت اعظم حاكم بر عالم بود، و هر ساله فغفور با تشريفات فراوان، در «مذبح آسمان»، براي اين الوهيت بي‌تشخص دست به قرباني مي‌زد. با اين وصف، در دين كنفوسيوسي از عقبا و حيات ابدي خبري نبود. لفظ «آسمان» بر مكان يا حيز دلالت نمي‌كرد، بلكه فقط ارادة خدا يا نظام عالم را مي‌رسانيد.

اين دين ساده و تقريباً خردگراي، هيچ‌گاه مردم چين را درست خرسند نساخت، زيرا خيالها و اميدها و رؤياها و خرافاتي كه زندگي روزانه را رنگ و جلا مي‌بخشيدند، در آن چندان راهي نداشتند. مردم چين نيز، مانند ساير اقوام، نثر واقعيت را با شعر مابعدالطبيعه مي‌آراستند، و چنين مي‌انگاشتند كه ارواح نيك و بد در پيرامون آنان در جنبشند، و بايد با افسون يا دعا خصومت آنها را فرونشاند و مساعدت آنها را جلب كرد. پس، به غيبگويان پول مي‌دادند تا آينده را مطابق مفاد كتاب اي‌چينگ، از روي حركات اختران يا خطوط كاسة سنگ‌پشت، بر ايشان بازنمايند. جادوگران را استخدام مي‌كردند تا به بركت آنان از نعمت آفتاب و باران بهره‌مند شوند يا به ميانجي آنان، براي ساختن خانه و گور، جهات باد و آب را دريابند. كودكاني كه در ايام منحوس چشم به جهان گشودند، به دست هلاكت سپرده مي‌شدند، و دختران غيور گاهي خود را مي‌كشتند تا پدران و مادران را دچار خوشبختي يا بلكه بدبختي گردانند. بر روي هم، چينيان، مخصوصاً چينيان جنوبي، به عرفان رغبت داشتند و، به جاي آيين عقلي و خشك كنفوسيوس، مشتاق ديني بودند كه ايشان را نيز مانند ساير ملل به حياتي جاويدان اميدوار كند و تسلا بخشد.

از اين رو برخي از لاهوتيان مردم‌پسند نگرش ابهام آميز لائوتزه را بر گرفتند و بتدريج به صورت دين درآوردند. در نظر لائوتزه و چوانگ‌تزه، تائو راه حيات و وسيلة تحصيل

آرامش فردي است. اين دو ظاهراً هيچ‌گاه تائو را واجد وجهي الاهي نمي‌شناختند و عامل خلود نمي‌شمردند. اما در قرن دوم ميلادي كساني دست به «اصلاح» اين اصول زدند و مدعي شدند كه لائوتزه اكسير حيات ابدي را به صورت نوشابه‌اي به آنان سپرده است. اين اكسير چنان مردم را خوش آمد كه، بنابر روايات، حتي چند تن از فغفورها، بر اثر افراط زاهدانه در نوشيدن آن، جان خود را از كف دادند. در سچوان، در حدود سال 148 ميلادي، مردي كه خود را از اصحاب راز مي‌انگاشت، با گرفتن پنج جعبه برنج، طلسمي مي‌داد كه به ادعاي او داروي همة دردها بود. ظاهراً بعضي از بيماراني كه به او روي آوردند، شفا يافتند، ولي آنان كه شفا نيافتند، به ضعف ايمان متهم شدند! مردم از دين جديد استقبال كردند؛ معبدها برپا داشتند و، با دستهايي گشاده، به دين پيشگان جديد مال و منال دادند و بخشي از خرافات پايان‌ناپذير خود را با آن آميختند. از لائوتزه خدايي ساختند و گفتند كه مادرش به طرزي ملكوتي آبستن شده است. دين‌پيشگان را عقيده بر اين بود كه لائوتزه مدت هشتاد سال در زهدان مادر ماند و از اين‌رو سالخورد و خردمند پا به جهان گذاشت. جهان را از شياطين و خدايان جديدي آكنده مي‌ديدند و براي گريزاندن شياطين، در صحن معابد، شادمانه ترقه مي‌تركاندند و، براي آنكه خدايان را بيدار كنند و به شنيدن اوراد مداوم خود وادارند، زنگهاي عظيم را به صدا در مي‌آوردند.

هزاران هزار تن مدت هزار سال براي آيين تائو تلاش كردند. بسا فغفورها را به آيين خود كشانيدند و براي ربودن امتيازات پيروان كنفوسيوس، كه بستن ماليات و صرف آن را حق آسماني خود مي‌دانستند، دست به دسيسه‌هاي فراوان زدند. با اينهمه، بالاخره شكست خوردند، زيرا، با آنكه منطق كنفوسيوس بر آنان غلبه نكرد، دين تازه‌اي پديد آمد كه بيش از تائوپرستي مردم ساده را تسلا مي‌بخشيد – دين بودايي. دين بودا در سدة اول ميلادي از هند به چين آمد. ولي اين دين ديگر آن آيين تيره و سخت و رياضت‌آميزي نبود كه پانصد سال پيش به وسيلة بوداي روشندل به هنديان عرضه شده بود. لاهوتيان دربار كنيشكه آن را با نيازهاي عاطفي ساده‌دلان آميخته و به صورت مذهب مهايانا درآورده بودند – مذهبي اميد بخش كه از امداد خدايان و وصال بهشت نويد مي‌داد. اين مذهب، خدايان متشخص و انسان مانند تازه‌اي به چينيان عرضه داشت، همچون آميتابا، فرمانرواي بهشت، و كوان‌يين، نرينه خداي شفقت كه بعداً ماده خدا به شمار آمد. دين بودايي به مردم آشفته و دردمند چين بشارت داد كه لوهانها يا آرهتها، كه هجده تن از حواريان بودا هستند، همواره براي دستگيري بشريت رنجور و حيران آمادة فداكاريند. از اين رو، پس از سقوط دودمان هان، در همان زماني كه روميان به مسيحيت رو مي‌بردند، چينيان، آزرده از هرج و مرج سياسي و جنگ و پريشاني، به آيين بودا گراييدند. سپس آيين تائو آغوش گشود تا آيين جديد را در بر گيرد، و بزودي اين هر دو در انديشة چينيان چنان با يكديگر عجين شد كه جدا كردن آنها از يكديگر ممكن نبود.

فغفورها به تعقيب پيروان بودا فرمان دادند، فيلسوفان از خرافات بودايي ناليدند، و كشورداران تأسف خوردند كه اين آيين، مردم چين را از كار باز مي‌دارد و به رهبانيت مي‌كشاند. اما عاقبت معلوم شد كه اين دين از حكومت نيرومندتر است. در نتيجه، فغفورها با خدايان تازه از در صلح درآمدند و به روحانيان بودايي رخصت صدقه‌گرفتن و معبدساختن دادند. آنگاه آيين كنفوسيوس ناگزير آييني اشرافي گرديد و درانحصار كارمندان رسمي و دانشوران ماند. دين جديد بسياري از زيارتگاههاي قديم را به خود بست؛ در كوه مقدس تاي‌شان، در جوار مؤسسات تائوييان، معابدي برپا داشت و رهبانان خود را در آنها گماشت. همچنين مردم را به زهد و زيارت جاهاي مقدس برانگيخت؛ به پيشرفت نقاشي، مجسمه‌سازي، معماري، ادب، و فن چاپ كمك كرد، و لطف و رقتي كه ممد تمدن بود، به جامعة چيني بخشيد؛ و سرانجام، مانند آيين تائو، انحطاط يافت: كاهنانش به فساد افتادند؛ نفوذ خدايان شوم و خرافات عاميانه در آن روزافزون شد؛ و، به هنگام احياي آيين كنفوسيوس، در عصر چوشي، دستگاه سياسي بوداييان، كه هيچ گاه قدرت چنداني نداشت، عملا از ميان رفت. در زمان ما، معابد بودايي چين متروكند و خزاينش تهي، و كسي را بدان گرايش نيست، مگر گروهي دين‌پيشة بينوا.

با اين وصف، آيين بودا در روح ملت چين رخنه كرده است و هم‌اكنون قسمتي از دين پيچيده و غيررسمي مردمان متعارف چين را تشكيل مي‌دهد. بايد دانست كه جامعة چيني، بر خلاف جامعه‌هاي اروپايي و امريكايي، به انحصار ديني نگراييده و هرگز عرصة جنگهاي ديني نشده است. اديان چين معمولا نه تنها در حيطة قدرت دولت با يكديگر كنار مي‌آيند، بلكه در قلوب مردم نيز با همديگر اختلاط مي‌يابند. از اين جهت، فرد ميانه‌حال چيني معتقدات گوناگون را در خود جمع دارد. هم مانند انسان قديم جان‌گراي است و هم تائوگراي و بوداگراي و كنفوسيوس‌گراي. فيلسوفي است افتاده‌حال، و به هيچ چيز يقين نمي‌كند: شايد سخن لاهوتيان سرانجام راست درآيد و بهشتي موجود باشد. پس، تدبير صواب آن است كه با همة اديان همراه باشيم و به كاهنان فرق مختلف پولي دهيم تا سر گور ما دعايي بخوانند! هنگامي كه چيني ميانه‌حال جهان را به كام خود يابد، چندان توجهي به خدايان مبذول نمي‌دارد، بلكه به ستايش نياكان خود مي‌پردازد و زيارت معابد لائوتزه و بودا را به كاهنان و زنان واگذار مي‌كند. در تاريخ بشر، هيچ قومي تا اين اندازه «اهل دنيا» نبوده است. چيني شيفتة حيات خويش است. وقت دعا كردن، به سعادت بهشتي نظر ندارد، بلكه به فكر تأمين منافع زميني است. اگر خداي او حاجتش را برنياورد، نخست وي را به باد ناسزا مي‌گيرد، و در آخركار، پيكر او را به رودخانه مي‌افكند. مثلي دارند چنين: «هيچ پيكرسازي خدايان را نمي‌پرستد، زيرا مي‌داند كه آنها از چه ساخته شده‌اند؟»

از اين رو چيني ميانه‌حال اسلام و مسيحيت را با شور و شوق پذيره نشد، زيرا اين دو

دين، بهشتي به همان صورت كه دين بودا قبلا بشارتش را داده بود به او عرضه مي‌كردند، حال آنكه او اساساً جوياي تضمين سعادت دنيوي بود. اكثر مسلمين چين، كه عدة آنها به پانزده ميليون مي‌رسد، چيني اصيل نيستند، بلكه بيگانه‌تبارند. نسطوريان، در حدود 636 ميلادي، مسيحيت را به چين بردند. فغفورتاي تسونگ از آن حمايت نمود و مبلغان مسيحي را از آسيب و آزار محفوظ داشت. در 781، نسطوريان چين، به نام قدرداني از روشندلي و بزرگواري او، و در آرزوي رواج كامل مسيحيت، بنايي يادمان برپا كردند. از آن زمان تاكنون، هيئتهاي تبليغي يسوعي با شور و غيرت عظيم، و مبلغان پروتستان با پول امريكا، در برآوردن آرزوهاي ديرين نسطوريان مي‌كوشند. با اين وصف، امروز در چين بيش از سه ميليون مسيحي وجود ندارد، و از اين برمي‌آيد كه در مدت هزار سال فقط يك صدم جمعيت چين به مسيحيت گرويده است!1

V- سلطة اخلاق

مقام اخلاق در جامعة چيني- خانواده- كودكان – پاكدامني- روسپيگري- روابط پيش از زناشويي- ازدواج و عشق- تكگاني و چندگاني- متعه‌گيري- طلاق- يك ملكة چيني- پدر خانواده- رقيب زن- شخصيت چيني

آيين كنفوسيوس با وجوه گوناگون خود، مخصوصاً نياپرستي، در طي بيست قرن بر آيينهاي مخالف متعدد غالب آمد، زيرا بر اخلاق كهنسالي كه بنياد جامعة چيني محسوب مي‌شد استوار بود. اخلاق كهن چيني، كه آيين كنفوسيوس به آن رنگ ديني داد، به وساطت خانواده، از نسلي به نسلي رسيد و تقريباً در بحبوحة همة هنگامه‌ها، با سلطه‌اي نامحسوس، به جامعة چيني نظم بخشيد. ولتر گفته است: «چيزي كه چينيان بهتر مي‌شناسند و بهتر پرورش مي‌دهند و به كمال اعلا مي‌رسانند، اخلاق است.» از سخنان كنفوسيوس است: «ماية ايمني جهان ساختن خانه است بر بنيادي استوار.»

چينيان بر اين باور بودند كه غرض از قوانين اخلاقي، تنظيم روابط جنسي است براي

كودك‌پروري. كودك علت وجود خانواده است. از ديدگاه چينيان، شمار كودكان هر چه بود، زياد نبود. زيرا ملت چين همواره در معرض هجوم قرار داشت و مدافعان فراوان مي‌خواست، و خاك پرماية آن از عهدة تغذية هزاران هزار برمي‌آمد. از اين گذشته، تنازع بقا در خانواده‌ها و اجتماعات انبوه سبب نابودي ناتوانان مي‌شد و فقط به افراد توانمند مجال مي‌داد تازندگي كنند، فزوني گيرند، ماية آسايش و نازش والدين سالخوردة خويش گردند، و با خلوص عقيدت در حفظ مقابر نياكان تلاش ورزند. نياپرستي از دو جهت براهميت توليد مثل مي‌افزود: مرد مي‌بايست صاحب پسران بسيار شود تا پس از مرگش براي او قرباني كنند و هم مراسم بزرگداشت نياكان را همچنان برپا دارند. منسيوس گفته است: «سه امر است كه برازندة فرزندان نيست، و اعظم آن سه، بلاعقب بودن است.»

مادران آرزوي پسرزايي داشتند، و اگر بي‌پسر مي‌ماندند، همواره شرمگين بودند، زيرا پسران بهتر از دختران در كشتزارها كار مي‌كردند و در ميدانها مي‌جنگيدند. از ديرباز، برگزاري قربانيهايي كه براي نياكان صورت مي‌گرفت، برعهدة پسران بود. دختران، همچون بار، بر دوش خانواده سنگيني مي‌كردند. مي‌بايست آنان را با شكيبايي به عرصة رشد رسانيد تا خانواده را ترك گويند و به خانة شوهر روند و در آنجا كار كنند و كارگر زايند و خانواده‌اي نو به بار آورند. در مواقع سختي، اگر دختري بر دختران متعدد خانواده افزوده مي‌شد، امكان داشت كه نوزاد بيگناه را رها كنند تا در سرماي شب بميرد يا خوراك گرازان طعمه طلب شود.

كودكاني كه از مخاطرات نخستين جان سالم به در مي‌بردند، با عطوفت تام پرورش مي‌يافتند. والدين كودكان را نمي‌زدند، بلكه با راهنمايي صحيح و ايجاد سرمشق شايسته به تأديب آنان مي‌پرداختند، و گاه و بيگاه موقتاً اطفال خود را با فرزندان خانواده‌اي آشنا معاوضه مي‌كردند تا محبت دايم والدين سبب تباهي آنان نشود. كودكان در بخش اندروني خانه نزد زنان به سر مي‌بردند و، پيش از سال هفتم عمر، بندرت به حضور مردان مي‌رفتند. در اين سن توانگران پسران خود را به مدرسه مي‌فرستادند و از دختران بشدت دور نگاه مي‌داشتند. پسران از ده سالگي، براي معاشرت با مردان و روسپيان، كمابيش مختار بودند. اما وفور همجنس‌گرايي اساساً اختياري براي پسران باقي نمي‌گذاشت!

دختران، پاكدامني را ارج مي‌نهادند و بسختي مراعات مي‌كردند، چندانكه بسياري از آنان، اگر تصادفاً براثر تماس با مردان دامان خود را لكه‌دار مي‌يافتند، دست به خودكشي مي‌زدند. اما پاكدامني مرد مجرد مهم نمي‌نمود، و حتي از او انتظار مي‌رفت، از روسپيخانه‌ها بركنار نماند. در عالم مردان، شور جفت‌جويي، مانند شور گرسنگي، حاجتي طبيعي به شمار مي‌آمد و، اگر از اعتدال بيرون نمي‌رفت، در خور اغماض بود.1 گرد آوردن زنان براي

رفع اين احتياج، از ديرباز بر اصولي استوار بود. كوان‌چونگ، وزير اعظم مشهور ايالت چي، امر كرد كه وسايلي فراهم آورند تا بازرگانان ايالات ديگر بتوانند اميال خود را اجابت كنند و براثر آن، پيش از بازگشت، منافع تجارتي خود را از كف دهند!

ماركوپولو مي‌نويسد كه، در پايتخت قبلاي قاآن، روسپيان بيشماري، كه از زيبايي بهره‌ها داشتند، تكاپو مي‌كردند. دولت به آنان جواز مي‌داد، گردشان مي‌آورد، زير نظارت خود مي‌گرفت، و زيباترين آنان را رايگان نزد سفيران بيگانه مي‌فرستاد. بعداً در چين نوع جديدي از اين گونه زنان پديد آمدند و «دختران نغمه‌پرداز» نام گرفتند. اينان، كه جوانان مجرد و شوهران آبرومند را با بحثهاي سنجيده سرگرم مي‌ساختند، معمولا از ادب و فلسفه چيزي مي‌دانستند و در موسيقي و رقص دستي داشتند.

پيش از ازدواج، مردان چنان آزاد، و زنان چنان مقيد بودند كه مجالي براي درگرفتن عشقهاي شورانگيز پيش نمي‌آمد. از اين رو، بندرت در ادب چين بازتابي از عشق رمانتيك مي‌بينيم. در عصر دودمان تانگ به چندعشقنامه برمي‌خوريم، و در قرن ششم ق‌م، در افسانة وي شنگ، جواني را مي‌بينيم كه زير يك پل چندان در انتظار معشوق مي‌ماند كه آب بالا مي‌آيد و غرقش مي‌كند. بي‌شك وي شنگ عاقلتر از آن بود كه دست به چنين كاري زند، اما عجبا: اهل هنر ترجيح مي‌دهند كه چنان نباشد! برروي هم، عشق، به صورت هيجان و پيوندي لطيف، ميان زن و مرد چيني كمتر، ولي بين مردان بوفور ديده مي‌شد. بايد گفت كه از اين حيث چينيان به يونانيان رفته‌اند!

زناشويي را با عشق چندان كاري نبود، زيرا جز دمساز كردن زن و مرد سالم و پديد آوردن خانوادة بارور هدفي نداشت. از اين رو، چينيان خانواده را مصون از آشوب عواطف مي‌خواستند. به همين سبب والدين، پسران را از دختران جدانگاه مي‌داشتند و خود براي آنان جفت مي‌گرفتند. مجرد ماندن براي مردان، حتي روحانيان، ناپسند و در حكم جنايتي نسبت به نياكان و دولت و ملت بود. در روزگار كهن، حكومت، كارگزاران مخصوص مي‌گماشت تا مردان را پيش از سي‌سالگي و زنان را پيش از بيست سالگي به زناشويي وا دارند. پدران و مادران، يا به تنهايي يا به مدد دلالان حرفه‌اي كه مي‌رن خوانده مي‌شدند، بيدرنگ بعد از بلوغ، و گاهي پيش از بلوغ و حتي پيش از تولد فرزندانشان، براي ايشان نامزدهايي برمي‌گزيدند. به هنگام انتخاب نامزد، قيود مربوط به قرابت از نظر والدين دور نمي‌ماند. همسر مي‌بايست از خانواده‌اي كاملا آشنا باشد، ولي از خويشاوندان بسيار نزديك نباشد. پدر داماد ارمغاني شايسته براي پدر عروس مي‌فرستاد، و عروس، درعوض، جهيز پرمايه‌اي

باخود به خانة داماد مي‌آورد. خانواده‌هاي عروس و داماد نيز هديه‌هايي مبادله مي‌كردند. عروس پيش از زناشويي با داماد تماس نمي‌گرفت وداماد، اگر به كمك ديگران با حيله‌اي قادر به ديدن چهرة عروس نمي‌شد، معمولا تا زمان جشن عروسي از قيافة او بيخبر مي‌ماند. در جشن عروسي به داماد شراب فراوان مي‌نوشانيدند تا مبادا گرفتار حجب شود. پس از جشن، عروس، كه مي‌بايست آزرمگين و فرمانبردار باشد، با شوهر خود در خانة پدرشوهر يا در حوالي خانة او سكونت مي‌گرفت و از آن پس موظف بود كه از بام تا شام براي شوهر و مادرشوهر خود زحمت كشد. زحمت نوعروس هنگامي به پايان مي‌رسيد كه خود صاحب پسر و عروس مي‌شد و رنجهاي خويش را تلافي مي‌كرد.

تهيدستان بيش از يك زن نمي‌گرفتند، اما چينيان، كه به زيادتي فرزندان نيرومند اعتناي فوق‌العاده مي‌نمودند، مطابق عرف خود، حق داشتند كه، علاوه بر همسر اصلي، متعه يا «همسر فرعي» نيز برگزينند. جامعه به كسي كه مي‌توانست از چند زن نگاهداري كند به ديدة اعتبار مي‌نگريست. زن اگر فرزنددار نمي‌شد، به احتمال بسيار، شخصاً شوي را به گزيدن همسري ديگر برمي‌انگيخت، و معمولا فرزند زن فرعي را فرزند خود مي‌دانست. در موارد بسيار، زنان براي آنكه شوهران خويش را پاي‌بند خانه سازند، آنان را ترغيب مي‌كردند كه دلبران خود را، به نام همسر فرعي، به خانه آورند. چينيان همسر فغفور چوانگ چو را سخت مي‌ستودند، زيرا گفته بود: «همواره زنان زيبا را از شهرهاي اطراف فراهم آوردم تا به نام متعه به خداوندگار خود عرضه دارم.» خانواده‌ها در فرستادن دختران خود به حرمسراي فغفور با يكديگر رقابت مي‌ورزيدند. فغفور براي محافظت حرمسرا و تمشيت امور آن، سه هزار خواجه‌سرا به كار گماشته بود. بيشتر اين خواجه‌سرايان پيش از سن هشت، به وسيلة كسان خود، به قصد تأمين معيشت، اخته شده بودند.

در خانوادة چيني، كه بهشت مردان به شمار مي‌رفت، متعه‌ها عملا با برده فرقي نداشتند، و زن اصلي هم چيزي جز متصدي كارخانة توليد مثل نبود، و مقام او به تعداد و جنس فرزندانش بستگي داشت. با اين وصف، چون ازكودكي براي خدمت شوهر پرورش مي‌يافت، بسهولت با محيط خود سازگار مي‌شد و از شادماني بي‌نصيب نمي‌ماند. زندگي مشترك زن و مرد چيني، با آنكه به خواست آن دو پديد نمي‌آمد، مانند حيات زناشويي زن و شوهر غربي كه معمولا پس از عشقي رمانتيك آغاز مي‌شود، آرام و هموار بود. شوهر مي‌توانست زن را به هر بهانه‌اي- از بهانة نازايي تا پرگويي- طلاق دهد. زن حق طلاق خواستن نداشت، فقط مي‌توانست به قهر از شوهر روگرداند و به خانة پدري خود بازگردد- اما اين امر بندرت روي مي‌داد. به طور كلي طلاق بفراواني روي نمي‌داد. زيرا از طرفي زن پس از طلاق به وضعي پريش گرفتار مي‌آمد، و از طرف ديگر چينيان، كه مردمي فيلسوف‌مآبند، تحمل مشقات زناشويي را لازم مي‌دانند.

احتمالا در دورة پيش از كنفوسيوس مادر كانون حيات و قدرت خانواده به شمار مي‌رفت. چنانكه ديده‌ايم، مردم كهن «مادران خود را مي‌شناختند و به پدران خودكاري نداشتند». هنوز هم، در خط چيني، علامت اصلي كلمة «زن» در علامت نام خانوادگي جاي دارد. كلمة «زوجه» در اصل به معني «برابر» بود، و زن پس از زناشويي به نام شوهر در نمي‌آمد. زنان حتي تا سدة سوم ميلادي عهده‌دار مشاغل بزرگ و از آن جمله كشورداري بودند. ملكه‌لو، كه بعدها سرمشقي براي ملكه تزوشي گرديد، از 195 تا 180 ق‌م با غلبة تمام حكومت كرد. وي، مانند كاترين دومديسي، رقيبان و دشمنان خود را با سرسختي و درشتي زهر داد و به قتل رساند، شاهان را بر تخت نشانيد و سرنگون ساخت، و معشوق نازنين شوهرش را گوش بريد و چشم درآورد و در چاه گنداب فرو انداخت. با آنكه در عصر دودمان منچو از هر ده‌هزار چيني، شايد فقط يك تن خواندن و نوشتن مي‌دانست، در روزگار قديم، زنان طبقات بالا با فرهنگ بودند و بسياري از آنان شعر مي‌سرودند. پس از مرگ مورخ پان‌كو (حدود 100 ميلادي)، خواهر او، پان‌چائو، كه زني فاضل بود، كتاب تاريخ برادر را به پايان رسانيد، و نزد فغفور منزلت بسيار يافت.

مي‌توان گفت كه استقرار حكومت ملوك‌الطوايفي در چين سبب تنزل مقام سياسي و مقام اقتصادي زنان شد و پدران را كانون پايدار خانواده‌ها گردانيد. معمولا همة پسران خانواده و همسران و فرزندان آنان در خانة پدر يا سالدارترين مرد خانواده به سر مي‌بردند. دارايي خانواده، هر چند كه ملك مشترك همة اعضاي خانواده بود، از هر جهت در اختيار پدر يا سالدارترين مرد خانواده قرار داشت. درزمان كنفوسيوس، پدران از قدرتي تقريباً مطلق برخوردار بودند، و مي‌توانستند همسران و كودكان خود را به عنوان برده بفروشند. اما اين كار، جز در مواردي كه احتياج خانواده به نهايت مي‌رسيد، اتفاق نمي‌افتاد. همچنين، پدران حق كشتن فرزندان خود را داشتند، و در اين مورد فقط آراي عمومي بازدار پدران بود. پدر هر خانواده به تنهايي غذا مي‌خورد و بندرت زن و فرزندان را به سفرة خود مي‌خواند. پس از مرگ او، ازدواج مجدد همسرش پسنديده نمي‌نمود؛ در قديم رسم چنين بود كه شوهر مردگان، براي اثبات وفاداري خود نسبت به شوهران مرده، دست به خودكشي زنند. اين گونه خودكشيها حتي تاپايان سدة نوزدهم روي مي‌داد. شوهر با همسر خود و هركس ديگر با ادب رفتار مي‌كرد، ولي از همسر سخت فاصله مي‌گرفت و باطناً زن و كودكان را همپاية خود نمي‌دانست. زنان در بخشي معين ازخانه مي‌زيستند و كمتر با مردان محشور مي‌شدند. اگر از همنشيني مردان با زنان روسپي چشم پوشيم، حيات اجتماعي چينيان، به طور دربست، حياتي مردانه بود. شوهر، همسر خود را فقط به عنوان مادر بچه‌ها مورد توجه قرار مي‌داد و به فرمانبرداري و پركاري و بسيارزايي زن- و نه زيبايي و فرهيختگي او- ارج مي‌نهاد. بانوي اديب، پان هوپان، در رساله‌اي مشهور، با فروتني، دربارة مقام زنان چنين مي‌نويسد:

آيين حكمراني چيني گيراترين وجه تمدن چين است. اگر حكومت آرماني آميخته‌اي از دموكراسي و اشرافيت (آريستوكراسي) باشد، بايد گفت كه چينيان بيش از هزار سال است كه چنين حكومتي دارند؛ و اگر بهترين حكومت، حكومتي باشد كه كمتر بر مردم مسلط باشد، بايد گفت كه حكومت چين باستاني بهترين حكومتهاست. هيچ حكومتي نيست كه مانند حكومت آن مملكت در زمان پهنه‌اي به اين وسعت بر قومي به اين كثرت سلطه‌اي به اين ملايمت ورزيده باشد.

در چين به فردگرايي يا آزادي فردي توجهي مبذول نمي‌شد. فرد به خودي خود اهميتي نداشت، بلكه جزوي از يك كل به شمار مي‌رفت. فرد در وهلة اول، به عنوان عضو خانواده، يكي از حلقه‌هاي زنجيري بود كه گذشتگان را به آيندگان پيوند مي‌داد. قانون و عرف، هر فرد را مسئول كارهاي ساير اعضاي خانوادة او مي‌دانست، چنانكه همة خانواده نيز مسئول اعمال او محسوب مي‌شد. فرد در وهلة دوم معمولا به انجمني مخفي وابسته بود و به يكي از اصناف تعلق داشت، و البته اين بستگيها از حقوق و اختيارات فردي او مي‌كاستند. شبكة رسوم كهن نيز او را مقيد مي‌ساخت، و اگر جداً اخلاق يا سنتهاي ديگر جامعه را پايمال مي‌كرد، مورد نفرت مردم قرار مي‌گرفت. چين، به بركت اين سازمانهاي اجتماعي كه خود به خود از نيازها و همكاري اختياري مردم برخاستند، توانست، علي‌رغم ضعف قانون و دولت، نظم و ثبات خود را محفوظ بدارد.

چينيان در داخل چارچوب اين سازمان اجتماعي خود به خودي، از حيث سياسي و اقتصادي، آزاد بودند. دوري شهرها از يكديگر و از پايتخت امپراطوري، وجود كوهها و بيابانها و رودهاي بي‌پل و غير قابل كشتيراني، نبودن وسايل حمل و نقل و ارتباط سريع، و عدم امكان نگاهداري سپاه عظيمي كه ارادة دولت مركزي را بر چهار صد ميليون1 انسان تحميل كند، عواملي بودند كه دولت را از تحمل خودمختاري هر ناحيه ناگزير مي‌گردانيدند.

واحد كوچك اداري، ده بود، و پيران خانواده‌ها زير نظر كدخدايي كه از طرف حكومت نامزد

مي‌شد، ده را اداره مي‌كردند. مجموعه‌اي از يك شهرك و كثيري ده، يك «هي‌ين» يا بخش پديد مي‌آورد. دو يا چند «هي‌ين»، كه زير سلطة شهري قرار داشت، يك «فو» (شهرستان) تشكيل مي‌داد. از دو يا چند «فو» يك «تائو» يا ناحيه، و از دو يا چند «تائو» يك «شينگ» يا ايالت به وجود مي‌آمد. در چين، نزديك به هزار و سيصد «هي‌ين» وجود داشت، و تعداد ايالتها در عصر دودمان منچو به هجده مي‌رسيد. دولت در هر بخش، براي برقراري نظم و خراج‌گيري و دادگستري، يك تن كلانتر بر مي‌گماشت، و براي هر «فو» و «تائو» يك صاحبمنصب، و براي هر ايالت يك قاضي و يك خزانه‌دار و يك حاكم و گاهي يك نايب‌السلطنه تعيين مي‌كرد. مأموران دولت معمولا به گرفتن باجهاي قانوني و غير قانوني بسنده مي‌كردند، و فقط در مواردي كه مناقشات مردم با حكميت مرتفع نمي‌شد، خود دخالت مي‌نمودند. ساير امور جامعه در دست خانواده و اصناف مي‌گشت. هر ايالت براي خود دولتي نيمه مستقل محسوب مي‌شد و تا زماني كه به دولت خراج مي‌داد و آرامش را حفظ مي‌كرد، از مداخلة دستگاه فغفوري مصون مي‌ماند. دولت، بر اثر نبودن وسايل ارتباط، عملا در ايالات نفوذي نداشت، و مردم با شور وطن پرستانة خود فقط به ناحيه يا ايالت خود ناظر بودند و بندرت به همة امپراطوري مي‌انديشيدند.

در دستگاه پر طول و عرض دولتي، قوانين سست و متضاد و مورد بي‌اعتنايي مردم بود. مردم ترجيح مي‌دادند كه مطابق عرف، از راه كدخدا منشي، به مشاجرات خود خاتمه دهند و پا به دادگاه نگذارند. بيزاري چينيان از محاكم قضايي در امثال پر معني آنان منعكس است: «كيك را تعقيب كن تا نيش بخوري» و «مرافعه را ببر، پول را بباز». در بسياري از شهرهاي چند هزار نفري، در طي سالها، هيچ كس به دادگاه رجوع نمي‌كرد. در عهد فغفورهاي تانگ قوانيني تدوين شد، اما اين قوانين تقريباً يكسره به بزهكاري مربوط بودند و به مسائل مدني ارتباطي نداشتند. دادرسي به طرزي ساده صورت مي‌گرفت، و از دفاع وكيلان خبري نبود. فقط در مواردي، برخي از مقامات مجاز قانوني دادخواستي از طرف متهم تنظيم مي‌كردند و در دادگاه مي‌خواندند. هيئت منصفه وجود نداشت، و قانون بندرت مي‌توانست از كسي كه ناگهان به وسيلة مقامات حكومتي دستگير، يا مخفيانه در حال توقيف نگاه داشته مي‌شد حمايت كند. متهمان مورد انگشت‌نگاري قرار مي‌گرفتند. براي واداشتن متهم به اعتراف، گاهي شكنجه‌هايي كه تا حدي از شكنجه‌هاي جوامع متمدن امروزي شديدتر بود، به كار مي‌رفت. كيفرها، كه از تراشيدن موي سر و زدن تازيانه شروع، و به تبعيد و اعدام ختم مي‌شد، سخت بود، ولي ندرتاً با مجازاتهاي وحشيانة ساير كشورهاي آسيا برابري مي‌كرد. اگر محكوم صاحب مقام اجتماعي بود، مجازش مي‌گذاشتند كه خود را بكشد. محكومان را از تخفيف مجازات برخوردار مي‌گردانيدند. صدور حكم اعدام، در شرايط متعارف، تنها در حيطة اقتدار فغفور بود. ظاهراً، همچنانكه رسم امروز ماست، همة افراد در برابر قانون برابر به شمار مي‌رفتند. بيگمان قوانين هيچ‌گاه نتوانستند از راهزني يا تباهيهاي دستگاههاي اداري و قضايي جلوگيري كنند، ولي، به كمك عرف و خانواده، چين را از چنان نظم يا امنيتي‌

بهره‌مند ساختند كه پيش از قرن حاضر در هيچ سرزميني سابقه نداشت.

سلطان در رأس جامعة انبوه چين قرار داشت و، بنا بر حقي الاهي، حكومت مي‌كرد؛ بغپور يا فرزند آسمان و نمايندة باريتعالي در روي زمين محسوب مي‌شد.1 به بركت قدرت خدايي خويش، بر فصول سلطه مي‌ورزيد و مردم را به هماهنگي با نظام آسماني عالم امر مي‌كرد. فرمانهاي او قانون به شمار مي‌رفت، و رأي او رأي نهايي بود. دولت را مي‌گردانيد و رئيس دين به شمار مي‌رفت. همة كارگزاران مهم را برمي‌گماشت، داوطلبان مشاغل عالي را مورد امتحان قرار مي‌داد، و جانشين خود را بر مي‌گزيد. عرف و قانون قدرت او را محدود و متعادل ساخته بود. مي‌بايست حكومت او بر وفق مقررات مقدس كهنسال باشد. دستگاه مقتدري كه دستگاه تفتيش نام داشت، مي‌توانست او را توبيخ كند. معمولا ناگزير از قبول اندرز رايزنان و كارگزاران بود، و اگر سخت از صلاح و انصاف رو بر مي‌تافت، مطابق عرف و با موافقت عموم، «نمايندگي آسمان» را از او سلب مي‌كردند، و معتقد بودند كه در چنين صورتي خلع و سركوبي او خلاف اخلاق و دين نيست.

دستگاه تفتيش مركب بود از هيئتي كه رسيدگي به اعمال همة كارگزاران دولت را بر عهده داشت. حتي شخص فغفور از اين تفتيش مستثنا نبود؛ در طي تاريخ چين، چند فغفور مورد توبيخ آن قرار گرفتند. در عصر فغفور چيا چينگ (1796 – 1821)، سونگ، رئيس دستگاه تفتيش، محترمانه از فغفور خواستار شد كه در معاشرت با بازيگران و صرف باده‌گساري از اعتدال بيرون نرود. چيا چينگ، سونگ را فراخواند و به خشم پرسيد كه جسارت سونگ نسبت به فغفور سزاوار چه مجازاتي است. سونگ پاسخ داد: «كشتن از طريق بند از بند جدا كردن.» فغفور به او امر كرد كه مجازات ملايمتري براي خود برگزيند. سونگ گفت: «فرمان ده تا سر از تنم جدا كنند.» باز فغفور خواستار كيفري خفيفتر شد. اين بار سونگ از خفه كردن نام برد. آنگاه، فغفور كه مجذوب شهامت او شده و خويشاوندي خود را به او به ياد‌آورده بود، حكومت ايالت ايلي را بدو داد.

دولت سازماني بسيار پر چم و خم داشت. پس از فغفور، «شوراي بزرگ» قرار داشت. اين شورا، كه معمولا به رياست يك شاهزاده و مركب از چهار وزير بود، هر روز بامداد براي رسيدگي به سياستهاي دولت تشكيل مي‌شد. شوراي ديگري به نام «وزيران داخلي»، كه از لحاظ مقام بالاتر از شوراي بزرگ، ولي از حيث قدرت اجرايي پايينتر از آن بود، نيز فعاليت مي‌كرد. مهمات ديواني زير نظارت «شش هيئت» رتق و فتق مي‌يافت. هر يك از شش هيئت به كار معيني مي‌پرداخت: امور مدني، عوايد، تشريفات، جنگ، مجازات، كار. سازمان مستعمرات، امور نواحي دور افتاده،

مانند مغولستان و سين كيانگ و تبت، را مي‌گردانيد. اما هيچ دستگاهي براي امور خارجي در ميان نبود، زيرا چين هيچ ملتي را با خود برابر نمي‌شمرد و با همان روشي كه با نمايندگان اقوام خراجگذار رفتار مي‌كرد، نمايندگان ساير اقوام را پذيرا مي‌شد.

ضعف حكومت در اين بود كه به حد كفايت، عايدات و وسايل دفاعي نداشت و از برقراري مناسبات آموزنده و سودرسان با دنياي خارج امتناع مي‌كرد. دولت چين بر اراضي ماليات مي‌بست، فروش نمك را در انحصار خود داشت و، از اين گذشته، پس از 1852، از كالاهايي كه از جاده‌هاي اصلي كشور مي‌گذشت ماليات مي‌گرفت و بدين شيوه به توسعة بازرگاني آسيب مي‌رسانيد. بر اثر فقر مردم و دشواري خراج‌ستاني و نادرستي خراج گيران، عوايد ملي تنزل كرد، و پول كافي براي هزينه‌هاي نيروهاي دريايي و زميني فراهم نيامد، و كشور در معرض يورش و شكستي شرم‌آور قرار گرفت.1 شايد بتوان كارگزاران دولتي را علت اين وضع دانست. توانايي و درستكاري ديوانيان در جريان سدة نوزدهم از ميانه برخاست، و در زماني كه نيمي از ثروت و قدرت جهان براي حمله به استقلال و منابع و مؤسسات چين به كار افتاد، ملت چين اساساً از دستگاه رهبري محروم بود.

با اينهمه، بايد گفت كه كارگزاران حكومتي چين با بهترين روشي كه جهان به خود ديده است برگزيده مي‌شدند – همان روشي كه مطلوب افلاطون بود و، با آنكه در صحنة عمل شكست خورد و منسوخ شد، هنوز انديشمندان را به تكريم چين بر مي‌انگيزد. اقتضاي اين روش، آشتي دادن آريستو كراسي با دموكراسي بود، به اين معني كه حكومت، همة مردم را براي شركت در امتحانات استخدام دولتي و اشغال مقامات ديواني فرا مي‌خواند، اما البته فقط كساني كه براي اين مهم تربيت و آماده شده بودند، توفيق مي‌يافتند. دستگاه اداري چين مدت هزار سال بر اين اساس گشت و نتايج نيكو به بار آورد.

نخستين مرحلة تربيت كارگزاران دولت در آموزشگاههاي روستايي صورت مي‌گرفت. اين گونه آموزشگاهها مؤسسات خصوصي ساده‌اي بودند: معلمي در كلبه‌اي مقدمات دانش را به فرزندان توانگران مي‌آموخت، و بي‌ترديد كودكان تهيدست بيسواد باقي مي‌ماندند. حكومت به اين آموزشگاهها كمكي نمي‌كرد، و دين‌پيشگان در آنها دخالتي نمي‌نمودند. در چين، آموزش و پرورش همانند زناشويي، از دخالت دين بر كنار بود، ولي از مراعات تعاليم كنفوسيوس غفلت نمي‌ورزيد. در مدارس بي‌پيراية روستايي، كودكان ساعات متمادي دانش مي‌آموختند و به مقرراتي خشن تن در مي‌دادند: به هنگام طلوع آفتاب، نزد معلم مي‌شتافتند و تا جاشتگاه درس مي‌خواندند، سپس لقمة‌الصباحي مي‌خوردند و درس از سر مي‌گرفتند و عصر به خانه باز مي‌گشتند. تعطيلات متعدد و طولاني نداشتند. فقط، در روزهاي تابستاني، پس از

ظهر، به جاي درس خواندن، در مزارع به كار مي‌پرداختند. با اين وصف، در موسم زمستان، براي جبران تعطيل درس در بعد از ظهرهاي تابستاني، پاسي از شبها را نيز در مدرسه به درس خواندن مي‌گذراندند. با چاشني تازيانه‌هايي كه از خيزران ساخته شده بود، آثار كنفوسيوس و اشعار عهد تانگ را آن قدر تكرار مي‌كردند و براي معلم باز مي‌گفتند كه كلمه به كلمه در ياد آنان مي‌ماند. چينيان اميدوار بودند كه، با اين شيوة بي‌نشاط بيرحمانه، حتي كودكان روستايي را به به هيئت فيلسوفان و بزرگان درآورند. كساني كه اين تعليمات را فرا گرفتند، اطلاعاتي اندك ولي فهمي بسيار مي‌يافتند. واقعيات را نمي‌شناختند، اما داراي دماغي پخته مي‌شدند.1

بر اساس اين تعليمات بود كه دولت براي استخدام كارگزاران خود، در عهد دودمان هان به طور موقت، و سپس در عصر دودمان تانگ به طور دايم، امتحاناتي ترتيب داد. مقرر داشت كه حاكمان و مديران به جاي آنكه فن حكومت را عملا به هنگام ادارة جامعه بياموزند، قبلا درس بخوانند و آمادة كار شوند. از ديدگاه دولت چين، اگر مردم متعارف نتوانند به مقامات حكومتي راه يابند، و حكومت امتياز موروثي اقليتي باشد، نكبتهاي بسيار پديد آيد. صلاح جامعه در اين است كه كارگزاران دولت، تعليم ديده و درخور مقام خود باشند. بدين ترتيب، چين، براي حل معماي قديمي و حل ناشدني آيين حكمراني، آميختن دموكراسي و آريستو كراسي را پيشنهاد كرد و اجازه داد كه همة مردم متساوياً خود را براي تصدي مقدمات حكومتي آماده كنند و كساني كه در امتحانات بر ديگران سبقت گيرند به مقامات ديواني رسند. به اين سبب، گاه به گاه در هر يك از نواحي چين مجالس امتحان برپا مي‌شد. همة مردان، پير و جوان، حق شركت داشتند. در اين گونه امتحانات، آگاهي داوطلبان از آثار كنفوسيوس و شعر و تاريخ چين، و توانايي آنان در نوشتن مقالات اخلاقي و سياسي مورد آزمايش قرار مي‌گرفت. كساني كه در يك نوبت شكست مي‌خوردند، خود را براي نوبتهاي آينده آماده مي‌كردند، و آنان كه توفيق مي‌‌يافتند، به اخذ درجة «شيوتساي» و عضويت در جرگة اديبان نايل مي‌آمدند و، در صورت امكان، مشاغل كوچك محلي را بر عهده مي‌گرفتند. از اين گذشته، گاه بدون وقفه و گاه پس از طي مراحلي، مي‌توانستند در امتحان ايالتي، كه سه سال يك بار تشكيل مي‌شد، شركت كنند. اين امتحان دشوارتر از امتحان پيشين بود، ولي در اين مورد نيز شكست خوردگان از حق شركت در امتحانهاي بعدي برخوردار بودند. گفتني است كه بسا كسان در حدود هشتاد سالگي امتحانات ايالتي را مي‌گذرانيدند، و داوطلبان بسيار عمر خود را بر سر مطالعه

كردن و امتحان دادن و رد شدن مي‌گذاشتند! كساني كه از عهدة امتحانات ايالتي بر مي‌آمدند، براي ورود به خدمات كوچك دولت مركزي و شركت در امتحان نهايي شايستگي مي‌يافتند. امتحان نهايي در تالار امتحاني پكن، كه داراي ده هزار حجرة حفره مانند بود، صورت مي‌گرفت. هر يك از داوطلبان، با لوازم نوشتن و وسايل استراحت و خوراك كافي، در يكي از حجره‌ها محبوس مي‌شد و مدت سه روز به نوشتن مي‌پرداخت؛ اين حفره سرد و ناراحت و كم نور و مخالف بهداشت بود. ولي دولت را چه باك ! آنچه براي آن اهميت داشت، انديشة اينان بود و بس. در امتحان موضوعاتي از اين قبيل طرح مي‌شد: شعري دربارة «صداي پاروها و سبز فامي كوهها و آب» انشاد كنيد، يا دربارة اين قطعه از آثار كنفوسيوس مقاله‌اي بنويسيد: «تسانگ تسه گفت: ‹توانا بودن و حال ناتوانان جستن، بسيار دانستن و احوال اندك دانان پرسيدن، داشتن و نادار جلوه كردن و پربودن و خالي نمودن.›» از علوم يا تجارت يا صنعت چيزي نمي‌پرسيدند. تنها قدرت قضاوت و قوت شخصيت، و نه وسعت اطلاعات، مورد نظر بود، و هر كس كه از آن لحاظ مايه‌ور بود بر حق اشغال شامخترين مشاغل ديواني دست مي‌يافت.

روش استخدامي چيني به مرور ايام معايبي زاد. با اينكه گاهي نادرستي ممتحن باعث اعدام او مي‌شد، باز امتحانات از نادرستي بر كنار نماند. در سدة نوزدهم جلب ممتحنان و خريدن مشاعل رواج گرفت؛‌ نوشته‌اند كه يك كارگزار دون پايه پس از آن كه بيست هزار گواهينامه فروخت، شناخته و رسوا شد. از سوي ديگر، به مرور ايام، امتحان به صورتي تشريفاتي در آمد، و داوطلبان، به جاي فهم مطالب، مراعات ظواهر و نكات صوري معيني را كافي يافتند. پس، تفكر از پيشرفت بازماند، و فرهنگ در فرمولها خلاصه شد، و مواد برنامه در جريان صدها سال تغييري نكرد. كساني كه با گذرانيدن اين امتحانات به استخدام دولت در مي‌آمدند، سخت به حفظ ظواهر و تشريفات و كاغذ بازي رغبت مي‌نمودند و متكبر و خودخواه و فاسد و گاهي خودكامه بودند، و مردم در مقابل آنان كاري نمي‌توانستند، جز آنكه گاه به گاه دست به اعتصاب زنند وتماس با كارگزاران را تحريم كنند. سخن كوتاه! معايبي كه در هر دستگاه حكومتي وجود دارد در اين دستگاه نيز راه داشت. اما اين معايب از آن دستگاه نبود، بلكه زادة آدميزاداني بود كه دستگاه را مي‌گردانيدند. با اينهمه، فساد اداري چين از فساد اداري هيچ كشور ديگري در نگذشت.1

انتخاب كارمندان رسمي از راه امتحان محاسن بسيار داشت و از بروز فجايع اداري، آنچنانكه در جامعة امريكايي ريشه دوانيده است، ممانعت مي‌كرد. در چين انتصاب «فرمايشي» صورت نمي‌گرفت، براي مسخ كردن حقيقت و عوام فريبي مبارزات مبتذل و مزورانه پيش


نمي‌آمد،ميان دو دسته يا دو حزب «جنگهاي زرگري» در نمي‌گرفت، انتخابات عمومي پر قيل و قال و پر فساد روي نمي‌داد، و كسي نمي‌توانست با كسب شهرتي روسپي‌وار، از نردبان مقامات بالا رود. حكومت گذشتة چين را بايد دموكراسي به معني حقيقي دانست، زيرا همگان در مسابقة حصول مقام، امكاناتي يكسان داشتند؛ در عين حال، بايد آن حكومت را نوعي آريستوكراسي والا انگاشت، زيرا به دست مردان توانايي مي‌گشت كه به طريق دموكراتيك از ميان همة طبقات برگزيده مي‌شدند. چنين بود كه چينيان، براي ترقي خود، به دانش گراييدند، و مردان با فرهنگ، به جاي خداوندان مكنت، قهرمانان ملي به شمار آمدند.1 چين، با واگذاردن قدرت اجتماعي و سياسي به مرداني كه پروردة فلسفه و ادب بودند، آزمايشي ستايش‌انگيز كرد، و بسي غم‌انگيز است كه نظام جامعه، يا تمدني كه راهبر آن بود، بر اثر فشار نيروهاي نرم‌ناشدني تاريخ و تكامل، سر به سر درهم شكست و نابود شد.

 

برگرفته از كتاب تاريخ تمدن  ويل دورانت  جلد اول  از انتشارات علمي فرهنگي

 

 

باز گشت به صفحه اول