|
تقديم به روان پاك همسر نازنينم افسانه www.shariaty.com |
|||||
|
نوشته ها / كارهاي تصويري / كارهاي صوتي / عكس مجموعه هاي انتخابي پشتيباني |
فيلم ( ويدئو ) |
||||
بودا
از خود اوپانيشادها پيداست كه درهمان زمان هم شكاكهايي بودند. گاهي فرزانگاني برهمنان را به ريشخند ميگرفتند، چنانكه چاندوگيه اوپانيشاد برهمنان درستي پندار آن زمان را به يك دسته سگ مانند ميكند كه هر يك دم ديگري را چسبيده، مؤمنانه ميگويند «اوم1 ، بخوريم؛ اوم، بنوشيم.» سوسنويد اوپانيشاد ميگويد نه خدايي هست، نه بهشتي، نه دوزخي، نه تناسخي، و نه جهاني؛ وداها و اوپانيشادها كار ابلهاني خودبين است؛ انديشهها موهوم، و كلمات همه دروغ است؛ مردمي كه گول اين حرفهاي پرآب و تاب را خوردهاند به خدايان و معابد و «مردان مقدس» ميچسبند، گر چه در واقعيت ميان ويشنو و سگ هيچ فرقي نيست. در باب ويروچنه گفته شده كه سي و دو سال شاگرد خود خداي بزرگ، پرجاپتي، بود، و دربارة «آن خودي كه از بدي، پيري، مرگ، اندوه، گرسنگي، و تشنگي آزاد است، و آرزويش حقيقت است» تعليم بسيار گرفت، و بعد ناگهان به زمين بازگشت و اين تعليم بسيار پر هياهو را موعظه كرد «خود انسان بايد در اين جا روي زمين نيكبخت شود؛ بايد به خود رسد؛ آن كه خود را اين جا روي زمين نيكبخت ميكند، آن كه خود به ميرسد، هر دو جهان را داراست: اين جهان و آن ديگري را.» شايد برهمنان خوبي كه تاريخ سرزمينشان را حفظ كردهاند ما را كمي دربارة همسازي رازوري و تورع هندو فريفته باشند.
در واقع، از آن چند چهرهاي كه دانشمندان در فلسفة پيش از بوداي هند كشف كردهاند – كه از اقدام كمتري هم برخوردار بودهاند – تصويري شكل ميگيرد كه در آن، همراه با پارساياني
كه دربارة برهمن تفكر ميكنند، اشخاص گوناگوني را ميبينيم كه همة برهمنان را خوار ميشمرند؛ در همةخدايان شك روا ميدارند؛ و بيهيچ هراسي نام ناستيكه، يا نه – گو، نيهيليست (هيچ باور) بر خود دارند. سنجيه، لاادري (آگنوستيك) بود، يعني زندگي پس از مرگ را نه ميپذيرفت و نه انكارش ميكرد؛ او در امكان شناسايي شك ميكرد، و فلسفه را محدود به جستجوي آرامش ميدانست. پورنهكاشپيه قبول فرقهاي اخلاقي را رد ميكرد، و تعليمش اين بود كه روان آدمي بردة پذيراي بخت و تصادف است. مشكرين گشاله بر اين عقيده بود كه تقدير تعيين كنندة همه چيز است، و به نيكيهاي انسانها توجهي ندارد. اجيته كيسه كمبلين انسان را ساختة (چهار عنصر) خاك، آب، آتش، و باد ميدانست، و ميگفت: «ابله و فرزانه، به هنگام زوال تن، يكسان از ميان مي روند؛ نابود ميشوند؛ و ديگر، پس از مرگ، هستي ندارند.» مؤلف رامايانا، برهمن جابالي را در هيئت يك شكاك نمونه نشان ميدهد. جابالي، راما (قهرمان رامايانا) را، كه ميخواهد دست از پادشاهي بردارد تا سوگندش را نشكسته باشد، ريشخند ميكند.
جابالي، برهمن دانا و سوفسطايي خوشبيان و سخنآور،كه در ايمان و آيين و وظيفه ترديد روا ميداشت، با پسر جوان شاه آيودهيا1 چنين گفت:2
«دلم به حال آنهايي ميسوزد كه از كامهاي دنيايي رو ميگردانند، و به جستجوي نيكي براي نيكبختي اخروي ميشتابند و در مرگي نابهنگام فرو ميروند.
غم ديگران را نميخورم. مردم هر ساله خوراك و چيزهاي گرانبهاي ديگر را در راه نياكان از دست رفتة خود پيشكش كرده، آنها را از ميان ميبرند. اي راما، آيا هيچگاه شده است كه مرده غذا بخورد وديگري پرورده شود، پس آنهايي كه به سفر ميروند نيازي به زادراه ندارند. خويشان آنها ميتوانند به نام آنها در خانه به برهمني غذا بدهند!
اي رامهچندره، اين اوامر و نواهي كتاب مقدس را آموختگاني آوردهاند كه در واداشتن ديگران به بخشش و پيدا كردن دستاويزهاي ديگر ثروتاندوزي چربدست بودند. از اينرو سادهدلان را فرمانبردار خويش كردهاند. تعليمشان اين است: «بدهيد؛ ببخشيد؛ دستگيري كنيد؛ خود را مقدس سازيد؛ رياضت بكشيد؛ مرتاض شويد.» اي راما، فرزانه باش، يقين بدان كه جز اين جهاني نيست! از آنچه هست بهرهمند شو و هر چه ناخوشايند است، آن را به دور افكن! اصلي را بپذير كه براي همه پذيرفتني باشد.»
وقتي بودا به سن مردي رسيد تالارها، خيابانها، و جنگلهاي شمال هند را پر از غلغلة بحثهاي فلسفي ديد، كه بيشترش رنگ و روي الحاد و مادهگري داشت. اوپانيشادهاي متأخر
و كهنترين كتابهاي بودايي پر است از اشارات به اين مرتدها. دستة بزرگي از اين سوفسطاييان دورهگرد، يعني پريباجكا، بهترين ايام سال را، در شمال هند، از ناحيهاي به ناحية ديگر ميرفتند. و پي شاگرد فلسفه، يا دنبال مخالفان خود ميگشتند. برخي از آنها منطق را فن اثبات هر چيزي ميدانستند و آن را تعليم ميدادند و صاحب القابي مثل «موشكاف» و «مارماهي لولنده» شده بودند؛ برخي ديگر نيستي خدا، و بيحاصلي فضيلت اخلاقي را نشان ميدادند. گروه انبوهي جمع ميشدند كه به اين گونه گفتارها و مناظرات گوش بدهند؛ براي آنها تالارهاي بزرگي ساخته بودند؛ و گاهي فرمانروايان هم به كسي كه از ميان اين مبارزان معنوي پيروز بيرون آمده باشد، پاداش ميدادند. عصر حيرتآور انديشة آزاد، و عصر هزاران آزمون فلسفي بود.
از اين شكاكان چندان چيزي به دست ما نرسيده است، و ياد آنها كمابيش منحصراً از خردهگيري دشمنانشان باقي مانده است. قديميترين اين نامها بريهسپتي است، اما سوترههاي نيهيليستي او از ميان رفته است؛ و تمام چيزي كه از او به جا مانده شعري است كه، با زبان عاري از هر گونه ابهام ناشي از مسائل مابعدالطبيعه، به برهمنان خرده ميگيرد:
آتش داغ و آب سرد است، نسيم بامدادي لطافت
فرحبخشي دارد؛ اين گوناگوني از چه كسي آمد؟
از سرشت خاص خود آنها زاييده شد.
و همة اينها را هم بريهسپتي گفته است1 -
نه بهشني هست، نه رهايي غايي،
نه رواني، نه جهاني ديگر، و نه شعاير طبقاتي…
سه ودا، خويشتنداري سه گانه
و تمام خاك و خاكستر توبه2 -
اينها دستاويز معاش مرداني است
كه از عقل و مردي عاري هستند…
چگونه اين تن، هنگامي كه خاك شود،
زمين را باز ميبيند؟ و اگر روحي بتواند
به جهانهاي ديگر برود، چرا آن دلبستگي نيرومندي كه مرده
به بازماندگانش دارد او را به زندگي باز نميگرداند؟
آن آداب پر خرجي كه برهمنان براي كساني كه ميميرند تجويز ميكنند
چيزي جز وسيلة معاشي نيست كه ساخته و پرداختة زيركي برهمنان است –
همين و بس…
تا زندگي دوام دارد، آن را در آسايش و شادي سپري كن؛
بگذار مرد از دوستانش پول قرض كند، و نانش در روغن باشد.
از اين كلمات قصار بريهسپتي، سراسر، يك مكتب مادي هندي پديد آمد، كه، به اعتبار نام يكي از اين ماده گرايان، آن را چارواكه ناميدند. آنان به اين فكر كه وداها را حقيقتي ميداند كه از آسمان نازل شده ميخنديدند؛ بنا بر استدلال آنها، حقيقت را هرگز نمي توان شناخت، مگر از راه حواس، حتي به عقل هم نبايد اعتماد كرد، زيرا صحت هر استنتاجي نه فقط به مشاهدة درست و استدلال صحيح بستگي دارد، بلكه به اين فرض هم موكول است كه آينده چون گذشته عمل خواهد كرد؛ و در اين باره، چنانكه ديويدهيوم گفته است، يقيني در كار نيست. هوا خواهان مكتب چارواكه ميگفتند چيزي كه حواس آن را درك نكند، وجود ندارد؛ پس روح، كه حواس آن را درك نميكند، يك فريب است، و آتمن هم نيرنگي بيش نيست. ما، نه در تجربه و نه در تاريخ، اثري از داخلة نيروهاي فراتر از طبيعي را در جهان نميبينيم. تمام نمودها طبيعي هستند؛ فقط سادهلوحان آنها را به اهريمنان يا خدايان نسبت ميدهند. ماده تنها واقعيت است؛ تن تركيبي از اتمهاست؛ ذهن صرفاً مادة انديشنده است؛ تن است كه حس ميكند، ميبيند، ميشنود، فكر ميكند، نه روح. «چه كسي روح را ديده كه در حالتي جدا از تن وجود داشته باشد؟» نه خلودي در كار است، و نه دوباره زاييده شدني. دين، گمراهي، بيماري، يا نيرنگ است؛ فرض خدا براي روشنگري يا فهم جهان بيفايده است. مردم دين را لازم ميدانند، فقط به اين دليل كه به آن خو گرفتهاند و، هنگامي كه رشد دانش اين ايمان آنها را نابود كند، كمبود و پوكي آزار كنندهاي احساس ميكنند. اخلاق هم طبيعي است؛ يك قرارداد اجتماعي و يك وسيلة آسايش است، نه يك فرمان الاهي، طبيعت به بد و خوب، به عيب و هنر كس اعتنايي ندارد، و ميگذارد كه خورشيد، بيهيچ تبعيضي، بر بدكاران و پارسايان بتابد؛ اگر طبيعت يك صفت اخلاقي داشته باشد همان بياخلاقي فراتر از تجربة آن است. چه حاجت كه به غريزه و ميل خود لگام بزنيم، چون اينها را طبيعت به انسان آموخته است. فضيلت خطاست؛ مقصود از زندگي، زيستن است، و تنها فرزانگي سعادت و نيكبختي است.
اين فلسفة انقلابي چارواكه به عصر وداها و اوپانيشادها پايان داد. چنبرة برهمنان را بر ذهن هند سست كرد، و جامعة هندي را در خلئي گذاشت كه تقريباً رشد دين نويي را ناگزير كرد. اما اين ماده گرايان كارشان را چنان كامل عيار انجام داده بودند كه هر دو دين نويي كه براي جايگزيني ايمان ودايي عرضه شد، پرستشي بدون خدا بود. هر دو به جنبش ناستيكه يا نيهيليسم تعلق داشتند؛ و هر دو را دو تن از طبقة جنگجويان (كشتريه) بنياد نهاده بودند، نه برهمنان، و از واكنش به آداب و تشريفات و خداشناسي برهمنانه پيدا شده بودند.1 با آمدن
از اين كلمات قصار بريهسپتي، سراسر، يك مكتب مادي هندي پديد آمد، كه، به اعتبار نام يكي از اين ماده گرايان، آن را چارواكه ناميدند. آنان به اين فكر كه وداها را حقيقتي ميداند كه از آسمان نازل شده ميخنديدند؛ بنا بر استدلال آنها، حقيقت را هرگز نمي توان شناخت، مگر از راه حواس، حتي به عقل هم نبايد اعتماد كرد، زيرا صحت هر استنتاجي نه فقط به مشاهدة درست و استدلال صحيح بستگي دارد، بلكه به اين فرض هم موكول است كه آينده چون گذشته عمل خواهد كرد؛ و در اين باره، چنانكه ديويدهيوم گفته است، يقيني در كار نيست. هوا خواهان مكتب چارواكه ميگفتند چيزي كه حواس آن را درك نكند، وجود ندارد؛ پس روح، كه حواس آن را درك نميكند، يك فريب است، و آتمن هم نيرنگي بيش نيست. ما، نه در تجربه و نه در تاريخ، اثري از داخلة نيروهاي فراتر از طبيعي را در جهان نميبينيم. تمام نمودها طبيعي هستند؛ فقط سادهلوحان آنها را به اهريمنان يا خدايان نسبت ميدهند. ماده تنها واقعيت است؛ تن تركيبي از اتمهاست؛ ذهن صرفاً مادة انديشنده است؛ تن است كه حس ميكند، ميبيند، ميشنود، فكر ميكند، نه روح. «چه كسي روح را ديده كه در حالتي جدا از تن وجود داشته باشد؟» نه خلودي در كار است، و نه دوباره زاييده شدني. دين، گمراهي، بيماري، يا نيرنگ است؛ فرض خدا براي روشنگري يا فهم جهان بيفايده است. مردم دين را لازم ميدانند، فقط به اين دليل كه به آن خو گرفتهاند و، هنگامي كه رشد دانش اين ايمان آنها را نابود كند، كمبود و پوكي آزار كنندهاي احساس ميكنند. اخلاق هم طبيعي است؛ يك قرارداد اجتماعي و يك وسيلة آسايش است، نه يك فرمان الاهي، طبيعت به بد و خوب، به عيب و هنر كس اعتنايي ندارد، و ميگذارد كه خورشيد، بيهيچ تبعيضي، بر بدكاران و پارسايان بتابد؛ اگر طبيعت يك صفت اخلاقي داشته باشد همان بياخلاقي فراتر از تجربة آن است. چه حاجت كه به غريزه و ميل خود لگام بزنيم، چون اينها را طبيعت به انسان آموخته است. فضيلت خطاست؛ مقصود از زندگي، زيستن است، و تنها فرزانگي سعادت و نيكبختي است.
اين فلسفة انقلابي چارواكه به عصر وداها و اوپانيشادها پايان داد. چنبرة برهمنان را بر ذهن هند سست كرد، و جامعة هندي را در خلئي گذاشت كه تقريباً رشد دين نويي را ناگزير كرد. اما اين ماده گرايان كارشان را چنان كامل عيار انجام داده بودند كه هر دو دين نويي كه براي جايگزيني ايمان ودايي عرضه شد، پرستشي بدون خدا بود. هر دو به جنبش ناستيكه يا نيهيليسم تعلق داشتند؛ و هر دو را دو تن از طبقة جنگجويان (كشتريه) بنياد نهاده بودند، نه برهمنان، و از واكنش به آداب و تشريفات و خداشناسي برهمنانه پيدا شده بودند.1 با آمدن
آيين جين و آيين بودا دوران جديدي در تاريخ هند آغاز شد.
مهاوير و جين
قهرمان بزرگ – اعتقادنامة جين – چند خدايي الحادي – رياضت كشي – رستگاري از راه خودكشي – تاريخ متأخر آيين جين
در حدود اواسط قرن ششم قم پسري در خانوادة بزرگزادة توانگري از طايفة ليچهوي، در حومة شهر ويشالي، يعني در جايي كه حالا ايالت بهار است، زاييده شد.1 والدينش اگر چه ثروتمند بودند، به فرقهاي تعلق داشتند كه دوباره زاييدن شدن را نفرين، و خودكشي را امتياز خجستهاي ميدانست. هنگامي كه پسرشان به سي و يك سالگي رسيد، آن دو، به اختيار خود، تن به گرسنگي دادند و درگذشتند. جوان، به اعماق روحش رو آورد؛ و دامن از جهان و راه و رسم آن فرو پيچيد؛ جامه از تن بيرون كرد؛ و مرتاضوار، به جستجوي صفا و فهم خويش، در بنگال باختري راه بيخانگي در پيش گرفت. پس از سيزده سال انكار نفس،جمعي از شاگردانش او را جينه يا «پيروز» ناميدند، يعني يكي از آن آموزگاران بزرگي كه، بنابر عقيدة آنها، سرنوشت مقدر كرده است كه در فواصل منظمي ظهور كرده، مردم هند را بيدار و روشن كنند. سپس رهبرشان را مهاوير2 ناميدند، يعني «پهلوان بزرگ»، و از برجستهترين عقيدهشان، نام جين را برخود نهادند. مهاوير براي پيروان زن و مردش انجمن رهباني بنا نهاد و، هنگامي كه درهفتاد و دو سالگي در گذشت، چهاردههزار پيرو به جا گذاشت.
بتدريج، اين فرقه يكي از عجيبترين مجموعههاي تعليمات تمام تاريخ دين را تكامل بخشيد. آنان با يك منطق واقعيتگرا آغاز كردند، كه، بنابر آن، شناسايي محدود است به دو نوع نسبي و زماني، يا موقتي. بنابر اين تعليم، هيچ چيز حقيقي نيست، مگر از يك ديدگاه، كه احتمالا اگر از ديدگاههاي ديگري ديده شود غلط خواهد بود. در توضيح عقيدة خود، عموماً حكايت آن شش مرد كور را نقل ميكردند كه به قسمتهاي متفاوت فيل دست ميكشيدند تا آن را بشناسند؛ آن كه دستش به گوش فيل رسيده بود فكر ميكرد كه اين حيوان بادبزن بزرگي است؛ آن كه پا را گرفته بود ميگفت اين جانور ستون گرد عظيمي است.3 پس، كلية داوريها
محدود و مشروط است؛ حقيقت مطلق را فقط رهانندگان ادواري يا جينهها در مييابند. از وداهاكاري ساخته نيست؛ آنها وحي خدايي نيستند، چونكه خدايي در كار نيست. جينها ميگفتند فرض «آفريدگار» يا «علت اول» فرض لازمي نيست؛ هر بچهاي ميتواند آن فرض را رد كند، به اين معني كه نشان دهد فهميدن «آفريدگار» نيافريده يا «علت» بيعلت، همان قدر دشوار است كه فهميدن يك جهان بيعلت يا نيافريده. اين عقيده كه بگوييم جهان قديم است و تغييرات و تحولات نامحدودش ناشي از نيروهاي ذاتي طبيعت است، نه ناشي از دخالت يك خدا، خيلي منطقيتر به نظر ميرسد.
اما اقليم هند با يك عقيدة موافق با اصول طبيعي پايدار سازگار نيست. جينها، كه آسمان خدا را خالي كرده بودند، بزودي آن را با پارسايان خدا گشتة تاريخ و افسانة فرفة خود پركردند. اينها را با عشق و آيينهاي خاص ميپرستيدند، اما حتي اينها را هم دستخوش تناسخ و زوال ميدانستند، و اينها به هيچ وجه آفريدگار يا فرمانروايان جهان نبودند. جينها مادهگرا هم نبودند؛ آنان در همه چيز يك تمايز دوگانة ذهن و ماده را ميپذيرفتند؛ در نظر آنان همه چيز، حتي سنگ و فلز هم، روحي داشت. هر روحي كه به زندگاني بيملامت برسد پرمآتمن، يعني برترين خود، يعني والاترين روح ميشود، و چندي از تناسخ رهايي مييابد؛ اما چون پاداش اين روح با نيكيش برابر شد، باز به تن باز ميگردد. فقط برترين و كاملترين ارواح ميتوانند به «رهايي» كامل برسند؛ اينها ارهتها يا ارزندگان و ارجمنداني هستند كه، چون خدايان اپيكوري، در سپهري دور و در قلمرو ظلي زندگي ميكنند، و از تأثير دركارهاي انسانها ناتوانند، اما، شادمانه، از هر گونه امكان تولد مجدد خلاص شدهاند.
جينها ميگويند راهرهايي، رياضت كشيدن و اهيمساي كامل است- يعني خويشتنداري از آزردن زندگان. هر مرتاض جين بايد پنج سوگند ياد كند: جانداري را نكشد؛ دروغ نگويد؛ چيزي را كه به او ندادهاند نگيرد (دزدي نكند)؛ پاكدامن باشد؛ و ترك لذت از چي
بيروني كند. آنان ميانديشند كه لذت جسماني هميشه گناه است؛ كمال مطلوب روگرداندن از رنج و راحت است و بينيازي از همة چيزهاي بيروني. براي جينها كشت و زرع حرام است، چون در زراعت خاك را ميشكافند و حشرات يا كرمها را له ميكنند. جين خوب از عسل هم چشم ميپوشد، چون آن را حيات زنبور ميداند؛ آب را صاف ميكند تا مبادا وقت نوشيدن موجوداتي را كه در آن پنهان است از ميان ببرد؛ پرده بر دهانش ميكشد كه به هنگام تنفس موجودات زندة هوا را فرو ندهد و نكشد؛ گرد چراغ پرده ميكشد تا حشرات را از شعله دور بدارد؛ و زمين پيش پايش را جارو ميكند تا پا بر زندهاي نگذارد و جانش را نگيرد. جين هرگز نبايد جانوري را گردن بزند يا قرباني كند؛ و اگر مؤمن دقيقي است، بيمارستاني يا آسايشگاهي، چنان كه در احمدآباد هست، براي چارپايان پير و آسيبديده ميسازد. تنها جاني را كه ميتواند بگيرد همان جان خود اوست. كيش او خودكشي را بسيار تأييد ميكند، خصوصاً اگر از راه گرسنگي كشيدن آرام باشد، زيرا اين بزرگترين پيروزي روح بر ارادة كور زيستن است. بسياري از جينها به اين طريق جان خود را از دست دادهاند؛ ميگويند رهبران اين فرقه، حتي امروزه هم، با گرسنگي كشيدن جهان را ترك ميكنند.
ديني كه بر چنين شك و انكار عميق زندگي نهاده شده، در كشوري كه زندگي هميشه در آن سخت بوده، از حمايت عمومي برخوردار ميشده است؛ اما رياضتكشي افراطي گيرايي آن را، حتي در هند هم، محدود كرده است. جينها از آغاز اقليت برگزيدهاي بودند، و اگر چه يوانچوانگ (زاير چيني) در قرن هفتم، آنها را بيشمار و نيرومند يافته بود، اين اوج، در سير آرام اين فرقه، امر موقتي و گذرندهاي بوده است. در حدود سال 79 ميلادي بر سر مسئلة برهنهبودن يا نبودن شكاف بزرگي در اين فرقه افتاد؛ از آن زمان به بعد جينها به دو فرقة بزرگ شويتامبره، يا سپيدجامگان، و ديگمبره، يا آسمان پوشان، يعني برهنگان، تقسيم شدند. امروز هر دو فرقه لباس مرسوم محل و زمان خود را ميپوشند؛ فقط افراد سالخورده در خيابانها برهنه ميگردند. اين دو فرقه، خود، به فرقههاي كوچكتري تقسيم ميشود: «ديگمبرهها» چهار فرقه، و «شويتامبرهها» هشتادو چهار فرقه ميباشند؛ رويهمرفته از جمعيت 320 ميليوني1 فقط 1,300,000 نفر پيرو آيين جين هستند. گاندي، كه سخت تحتتأثير فرقة جين است، اهيمسا را شالودة راه سياسي و زندگاني خود كرده است؛ به فوطهاي خرسند است؛ و تا پاي مرگ روزه ميگيرد.2 جينها ميتوانند او را يكي از جينههاي خود بدانند، يعني تجسد ديگر روح بزرگي كه هر چند يكبار به تن باز ميگردد تا جهان رابرهاند.
افسانة بودا
زمينة آيين بودا- تولد شگفتآور- جواني- رنجهاي زندگي- گريزاز خانه- سالهاي رياضتكشي- روشنفكري- بينش نيروانه
امروز، از وراي 2500 سال، پيبردن به چگونگي آن شرايط اقتصادي، سياسي، و اخلاقيي كه دينهايي چون دين بودا و آيين جين را چنين رياضت پيشه و تلخكام كرده دشوار است. بيشك از زمان استقرار حكومت آرياييها در هند پيشرفت بسياري حاصل شده بود: شهرهاي بزرگي چون پاتليپوتره و ويشالي ساخته شده بود؛ از صنعت و تجارت، ثروت و از ثروت فراغت پديد آمده بود، و فراغت هم دانش و فرهنگ را شكوفا كرده بود. احتمالا ثروت هند بود كه لذتطلبي و مادهگرايي قرون هفتم و هشتم قم را به وجود آورده بود. دين در ثروت و غنا نميبالد؛ حواس از تنگناهاي پارسايانه آزاد ميشود، و فلسفههايي عرضه ميدارد كه آزادي آنها را تصديق كند. در هند روزگار بودا، مانند چين در زمان كنفوسيوس و يونان در عهد پروتاگوراس- از روزگار خودمان حرفي نميزنيم-، زوال معنوي دين كهن شكاكيت در اخلاق و هرج و مرج اخلاقي را به وجود آورده بود. آيين جين و بودا، گرچه از الحاد ماليخوليايي يك عصر پندار زدوده و بيدار آبستن بودند، خود واكنشهاي دينيي بودند كه روياروي عقايد لذتجوي يك طبقة «آزاد شده» و فراغبال دنيا دوست ايستاده بودند.1
سنت هندي شودودنه، پدر بودا، را مرد دنيا و عضو طايفة گئوتمه از قبيلة مغرور شكيه، و فرمانروا يا شاه كپيله وستو، شهري دردامنة سلسله جبال هيمالايا، وصف ميكند. اما ما چندان چيز مسلمي دربارة بودا نميدانيم؛2 و اگر در اينجا داستانهايي نقل ميكنيم كه پيرامون نام او گرد آمده، نه به اين دليل است كه اين داستانها تاريخي است، بلكه به اين اعتبار است كه اينها يك بخش اساسي ادبيات هند و دينآسيايي را تشكيل ميدهد. دانشمندان زمان تقريبي تولد او را 563 قم ميدانند و ديگر جز اين چيزي نميگويند؛ افسانه ماجرا را دنبال ميكند و به شيوههاي غريبي آن را باز ميگويد. يكي از آنها داستانهاي جاتكه3 است. گويند در آن روزگار:
در شهر كپيلهوستو جشنوارة بدر نيمة تابستان آغاز ميشد، و مردم در كار جشنآرايي بودند. هفت روز پيش از بدر ملكه مهامايا (مادر بودا) در آراستن جشن، كه از شرابهاي مستيآور تهي و سرشار از حلقههاي گل و بويهاي خوش بود، شركت ميكرد. در روز هفتم، سحرگاه، بانومهامايا از خواب برخاست؛ در گلاب شستشو كرد؛ و پيشكشها داد… سپس جامهاي بس باشكوه به تن كرد؛ ازخوراك برگزيده خورد؛ سوگندهاي روز مقدس1 را ياد كرد و به خوابگاه اندروني شاهي، كه با شكوهيتمام آراسته بودند، رفت و بر بستري شاهانه خوابيد. به خواب رفت، و در خواب ديد كه: چهار شاه بزرگ بسترش را به كوهستان هيمالايا برده، بر فلات منوسيلا، به پهناي شصت فرسنگ، قرار دادند، و در گوشهاي ايستادند. آنگاه همسران چهار شاه آمدند و او را به درياچة انوتته راهنمايي كردند و بر آنش داشتند كه شستشو كند تا از همة آلايشهاي انساني پاك شود. جامههاي آسماني بر او پوشاندند، بويهاي خوش بر او افشاندند و گلهاي آسماني بر او آويختند. سيمينتپه، با كاخ زرينش، چندان از آنجا دور نبود. آنجا برايش بستري آسماني، رو به خاور، گسترده او را بر آن نهادند. آنگاه بودي ستوه2، كه گويي به شكل پيلي سپيد و والا به زرينتپه، كه چندان از آن دور نبود، رفته بود فرودآمد و از سيمينتپه بالا رفت. از سوي شمال نزديك ميشد و درخرطوم سيمگونش نيلوفري سپيد داشت. خروشان به كاخ زرين داخل شد و سه بار گرد بستر مادرش چرخيد و پهلوي راست خود را به سوي او گرفت و پهلوي راست او را لمس كرد، يعني به درون رحم او رفت، بدينسان آبستني او در پايان جشن بدر نيمة تابستان بود.
آن بانو، چون روز بعد بيدار شد، خواب خود را بهراجه، شاه، پدر بودا، باز گفت. شاه شصت و چهار برهمن برجسته را فراخواند، آنان را بزرگ داشت و با خوراك عالي و هديههاي ديگر خشنود كرد. سپس، چون آنان از اين پذيراييها خشنود شدند، گفت تا آن خواب را باز گويند، و از آنان پرسيد كه چه خواهد شد. برهمنان گفتند «اي شاه، نگران مباش؛ ملكه آبستن شده است، نر است نه مادينه، و تو صاحب پسر خواهي شد كه اگر در خانه بماند شاه خواهد شد، شاه جهان؛ و اگر خانه را ترك، و جهان را رها كند، در جهان بودا و پردهدر [ درندة پردة جهل] خواهد شد…
بانومهامايا، بودي ستوه را، مانند روغني در سبو، ده ماه درشكم داشت، و چون هنگام زادن فرا رسيد خواست كه از خانة پدري خود ديدار كند، به شودودنه، راجة بزرگ، گفت: «سرورم ميخواهم به شهر خانوادهام، ديودهه، بروم.» راجه پذيرفت و دستور داد تا جادة ميان كپيلهوستو و ديودهه را هموار و با گلدانهاي بزرگ، گل، سبزه، و پرچم تزيين كنند. آنگاه بانو را در تخت رواني زرين نشانيد، و هزار نفر ملازم و مستخدم با او همراه كرد. در آن زمان، در ميان دو شهر، گردشگاهي پر از درختان «سال»، به نام بيشة لومبيني، بود كه به ساكنان هر دو شهر تعلق داشت… در آن موقع درختان سراسر، از ريشه تا بلندترين برگ و شاخسار، پوشيده از گل بود. آن بانو چون آنجا را ديد به وجد آمد، و اظهار تمايل
كرد تا در آن بيشه تفرجي كند… به پاي درخت سال بلندي رفت و دست به يكي از شاخههاي بلند آن برد. شاخه، چون ني نرمي خم شد، پايين آمد، و در دسترسش قرار گرفت. بانو دست دراز كرد، شاخه را بگرفت، در همين لحظه دردهاي زايمان آغاز شد. سپس ملازمان پردهاي كنفي پيرامون او كشيدند و خود به كناري رفتند. بانو در همان حال كه ايستاده بود، و شاخة درخت سال را در چنگ داشت، فارغ شد… ولي، برخلاف ديگر موجودات، كه به هنگام زادهشدن به مادة ناپاك آلودهاند، بوديستوه چنين نبود. وي، مانند واعظي كه از كرسي خطابه فرود آيد، دو دست و دو پايش را باز كرد، و نيالوده و پاك از هر آلودگيي، چون گوهري كه بر پارچة بنارس نشانده باشند، از دل مادرش خارج شد.
نيز بايد دانست كه به هنگام تولد بودا روشنايي بزرگي در آسمان پيدا شد؛ كرها شنوا شدند؛ لالها گويا؛ ولنگها راست؛ خدايان از آسمان فرودآمدند تا او را ياري كنند؛ و شاهان از دوردستها به خوشامدگويييش شتافتند. در افسانهها تصوير رنگارنگي از شكوه وناز نعمتي كه در جواني پيرامون او را گرفته بود ديده ميشود. همچون شاهزادة نيكبختي «خداوار» در سه كاخ منزل داشت؛ پدر مهربانش او را از هر گونه تماس با درد و اندوه دور نگاه ميداشت؛ چهارصد رقاصة زيباروي او را سرگرم ميكردند؛ و چون بزرگ شد پانصد بانو را به نزدش فرستاد، تا از آن ميان يكي را به همسري برگزيند. و او همچون فردي از طبقة كشتريه در فنون جنگي آموزش دقيقي ديد؛ ولي پيش پاي فرزانگان هم نشست، و در همة مكتبهاي فلسفي رايج آن روزگار استاد شد. زن گرفت، پدر خوشبختي شد، و در ثروت و آرامش و خوشنامي ميزيست.
بنابر سنن ديني، او يك روز از كاخ به خيابان و ميان مردم آمد، پيرمردي را ديد؛ روز ديگر باز از كاخ بيرون آمد و اين بار بيماري را ديد؛ روز سوم كه بيرون آمد مردهاي ديد. او، خود، چنانكه در كتابهاي مقدس شاگردانش آمده، ماجرا را به طرز مؤثري چنين شرح ميدهد:
اي رهروان، من در چنين ناز و نعمت بسيار پرورده شده بودم. آنگاه اين انديشه در من پيدا شد: «مرد معمولي نياموخته، كه خود دستخوش پيري… بيماري… و مرگ است و نميتواند بر آنها فايق آيد… آنگاه كه پيرمرد، مرد بيمار، و مردهاي را ميبيند از خطر آگاه و سرگشته ميشود؛ و رو ميگرداند و به خود هشيار ميدهد: من نيز دستخوش پيري، بيماري، و مرگم، آيا من نيز بايد… رو بگردانم؟» آن شايستة من نيست. چون اين انديشه درمن پيدا شد، مستي بادة زندگاني (جواني، ثروت…) به يكباره از سرم پريد… اي رهروان، من پيش از روشنشدگي يا بيداري، آنگاه كه هنوز بيدار نشده بودم... آنگاه كه دستخوش زاييده شدن، پيري، بيماري، مرگ، اندوه، وآلودگي بودم، چيزي را ميجستم كه آن هم، خود، دستخوش (زاييده شدن، پيري، بيماري، مرگ و اندوه) بود. آنگاه اين انديشه در من پيدا شد: «من كه خود دستخوش زاييده شدن، پيري، بيماري، مرگ، اندوه، و آلودگيم، چرا در پي چيزي باشم كه آن نيز خود دستخوش زاييده شدن… و آلودگي است؟ اكنون من به پستي دستخوشان زاييدهشدن پيبردهام. چگونه است كه
به جستجوي برترين آزادي از هربند، يعني نيروانه، كه دستخوش پيري،… و آلودگي نيست برآيم؟»
مرگ، منشأ تمام دينهاست، و شايد اگر مرگ نميبود خداياني هم نميبودند. براي بودا ديدن اين صحنهها آغاز روشن شدگي يا بيداري بود. مثل كسي كه دستخوش «ديگرگوني حال» باشد، ناگهان بر آن شد كه پدر1 ، همسر و پسر نوزادش را ترك كند، و سر به بيابان بگذارد و مرتاض شود. شبانگاه، مخفيانه و آهسته، به اطاق همسرش رفت، و براي آخرين بار نگاهي به پسرش راهوله انداخت. در كتابهاي مقدس بودايي، با سخناني كه براي همة پيروان بودا مقدس است، آمده كه درست در آن هنگام:
بودي ستوه با خود انديشيد كه اكنون كودك را خواهم ديد. از جاي برخاست و به خانة مادر راهوله رفت و در اندروني را گشود. چراغي با روغن عطرآگين در خوابگاه اندروني ميسوخت. مادر راهوله بر بستري از گل خوابيده…، و دستش زير سر كودك بود. بوديستوه پا بر آستانه نهاد، ايستاد، نگاهي كرد و با خود انديشيد: اگر دست او را تكان بدهم و كودك را بگيرم، همسرم بيدار خواهد شد و مرا از رفتن باز خواهد داشت. چون «بودا» (=بيدار و روشن) شدم، باز خواهم گشت و او را خواهم ديد. «با چنين انديشهاي از آن خانه فرود آمد و كاخ را ترك گفت.
در تاريكي صبح، سوار بر اسبش كنتكه، از شهر بيرون آمد، در حاليكه، چنه، ارابهرانش، نوميدانه به دم آن چسبيده بود. آنگاه ماره، سلطان بدي، بر او ظاهر شد تا از راه به درش كند، و امپراطوريهاي بزرگي به وي پيشكش كرد. اما بودا نپذيرفت، و همچنان، سواره، با يك جست نيرومند از رود پهناوري گذشت. ميل به ديدن زادگاهش در او پيدا شد، اما برنگشت. آنگاه زمين به گردش درآمد تا او ناگريز نباشد كه به پشت سر نگاه كند.
در محلي به نام اوروويلا ايستاد. خودش ميگويد: «فكر كردم كه آنجا براستي برايم جايي دلپذير، و جنگل زيبايي است. رود صافي روان است، و شستنگاههاي آن خوشايند است؛ پيرامونش همه مرغزار و روستاست.» او در اينجا به سختترين اشكال رياضت تن داد؛ مدت شش سال راهها و اعمال پيروان يوگه را، كه پيش از اين بر صحنة هند ظاهر شده بودند، آزمود. به تخمها و سبزه بساخت، و چندي هم سرگين چارپايان ميخورد. كم كم غذايش را به روزي يك دانه برنج رسانيد. جامهاي از موي سخت جانوران بر تن كرد؛ موي سر و ريشش را به قصد خودآزاري كند؛ چنانكه به درختي پير ميمانست. مرتب به جايي ميرفت كه جنازة انسانها را آنجا ميگذاشتند تا طمعة پرندگان و چارپايان شود؛ در ميان اجساد پوسنده
ميخوابيد. باز همو ميگويد:
آنگاه اين انديشه در من پيدا شد: اكنون چگونه است كه من، با دندانهاي به همفشرده و با زبان به كام چسبيده، به انديشة دلم چيره شوم، آن را بشكنم، و بر آن فشار آورم؟… (و چنين كردم). عرق از زير بغلم جاري شد. مثل اينكه مردي نيرومند سر مردي ناتوان را با ضربة شمشير خرد كند. من نيز دستخوش چنين ضرباتي بودم… براستي تاب و توانم بسيار، و جانم حاضر و استوار بود، ولي تنم با اين كوشش دردآور آشفته و پريشان شد. جانم چنان بود كه احساسهاي دردآوري كه در من پيدا ميشدند نتوانستند انديشهام را به خود متوجه كنند… سپس دم و بازدم دهان و بيني را حبس كردم، آنگاه، با نگاهداشتن دم و بازدم دهان و بيني، در اثر بيرون رفتن هوا، غرشي عجيب در گوشهايم پيدا شد. همانگونه براستي فريادهاي فروخوردة قورباغه غرش عجيبي به وجود ميآورد،… بدينسان دم و بازدم دهان و بيني را نگاه داشتم. با حبس دم و بازدم دهان و بيني و گوش هواهاي تند و سختي سرم را به حركت درآورد. مثل اينكه مرد نيرومندي سر خود را با نوك تيز خنجري بشكافد؛ كاملا همين گونه بود، وقتي كه من دم و بازدم دهان، بيني، و گوشهايم را نگاه داشتم، بادهاي تند سرم را تكان ميدادند… آنگاه اين انديشه در من پيدا شد: اكنون خوب است كه من بيش از پيش غذاي كمتري بخورم؛ آن قدر باقلا، نخود، و عدس، كه در كف دست جا بگيرد. پس از آن… تنم بياندازه لاغر شد؛ دست و پايم، از اين غذاي بيحد اندك، چون نيهاي خشك خشكيدند؛ سرينم، از اين خوراك بيحد اندك، چون [ كف] پاي شتران شد؛ مهرههاي درآمدة تيرة پشتم چون رشتههاي تسبيح شد؛ دندههاي تنم، چون تيرهاي بام خانة قديمي، كه تيز بيرون زده باشند، بيرون آمده بود؛ در چشمخانههاي من مردمكهاي فرورفتهام، چون ستارههاي دريايي كوچك در چاهي ژرف، بسيار ريز گشته و بسختي ديده ميشدند؛ پوست سرم چون كدوي قلياني جنگلي، كه تازه چيده و در آفتاب داغ خالي و پژمرده شده باشد، تهي و افسرده شد. چون ميخواستم دست به شكمم بكشم، دستم به تيرة پشتم ميرسيد، و چون ميخواستم به تيرة پشتم دست بكشم، دستم به شكمم ميخورد. از اين خوراك بيحد اندك، اين گونه شكمم به تيرة پشتم نزديك شده بود… براي اينكه تنم تاب و تواني پيدا كند، آن را با دست ميماليدم، و با اين كار موهايم كنده ميشد و به شكل بدي از پوستم فرو ميريخت…
بيماري، پيري و مرگ انسان چيست؟ ناگهان در او بينشي به تولدها و مرگهاي پياپي بيپايان جريان زندگي پيدا شد: ديد كه هر مرگي از تولد نويي بياثر ميشود، و هر آرامش و شاديي با آرزو و ناخرسندي، نوميدي، و اندوه و درد تازه و نويي مواجه ميشود. «با ذهني چنين مجموع، پاك، و مصفا،… دل را به شناسايي مرگ و دوباره زاييده شدن متوجه كردم. با چشمي يا بينشي خدايي، كه از چشم انسانها دست ميبرد، مرگ و دوباره زاييده شدن موجودات عالي و نجيب، زشت و زيبا، شاد و رنجور را ديدم، و فهميدم كه چگونه موجودات هميشه بر طبق كردارهاي خود (كرمه) از ميان ميروند- و اين كرمه قانوني جهاني است كه هر كردار بد و نيك، در اين زندگي، يا در كالبد بعدي روان، پاداش يا كيفر خواهد دید.1
توجه و تدقيق در اين توالي به ظاهر مسخرة مرگ و تولدها بود كه بودا را بر آن داشت كه زندگاني انسان را خوار بدارد. به خود گفت تولد، منشأ هر بدي و رنج است، و با اينهمه تولد به طور بيپاياني ادامه مييابد، و بستر رنج انسان را هميشه از نو پرآب ميكند. اگر بتوان تولد را متوقف كرد… راستي چرا تولد از حركت باز نميايستد؟2 چون قانون كرمه تناسخهاي مكرر نويي ميطلبد، تا در آن، روان تاوان كار بدي را كه در زندگيهاي گذشته كرده پس بدهد. اما اگر انسان ميتوانست زندگاني مقرون به عدل كامل، شكيبايي پايدار و مهر به همه را در پيش گيرد، اگر ميتوانست انديشههايش را به چيزهاي جاويدان، و نه به چيزهايي كه پيدا ميشوند و ميگذرند، بپيوندد- آنگاه شايد ميتوانست دوباره زاييده شدن را متوقف كند، و براي او چشمة بدي(=رنج) بخشكد. اگر انسان ميتوانست همة آرزوهاي خود را آرام كند، و فقط جوياي نيكي كردن باشد، آنگاه بر فرديت، كه اولين و بدترين فريب انسان است، غلبه مييافت و روان سرانجام در بينهايت ندانستهاي غرقه ميشد. چه آرامشي در آن دل خواهد بود كه خود را از هر آرزوي فردي پاك كرده باشد!- و آيا دلي كه پاك نشده هرگز روي آرامش را خواهد ديد؟ بنا به انديشة كفر، سعادت نه در اينجا ممكن است و نه، به خلاف آنچه بسياري از اديان ميپندارند، پس از اين امكانپذير خواهد بود. فقط يگانه آرامشي كه متصور است، آرامش كامل ميل و آرزوي به پايان رسيده، يعني نيروانه است و بس.
مرد منور و «روشني يافته» يعني بودا، پس از هفت سال تفكر، چون علت رنج انسان را دانست، به شهر مقدس بنارس رفت و آنجا در باغ گوزن، در سارنات، نيروانه را براي انسانها موعظه كرد.
تعليم بودا
چهرة استاد- روشهاي او- چهار حقيقت عالي- راه هشتگانه- پنج دستور اخلاقي- بودا و مسيح- مكتب لاادري بودا و ضديت او با تفوق روحانيون- الحاد او- روانشناسي بيروان او- معني «نيروانه»
بودا، مثل ساير آموزگاران زمانش، از راه بحث، سخنراني، و تمثيل تعليم ميداد. چون او هم مثل سقراط يا مسيح به فكرش نرسيد كه تعليمش را بنوسيد، آن را در سوتره («نخ، رشته»)هايي خلاصه ميكرد تا حافظه را به كار گيرد. اين گفتارها، كه در ياد پيروانش براي ما محفوظ مانده، ندانسته، نخستين شخصيت برجستة تاريخ هند را براي ما تصوير ميكند: مردي با ارادهاي نيرومند، خويش كام و مغرور، اما با رفتار و گفتاري آرام، و با نيكخواهي بيپايان. او مدعي «روشن شدگي» بود نه وحي؛ هرگز وانمود نكرد كه خدايي باواسطة او با بندگانش سخن ميگويد. در مناظره شكيباتر، و از هر آموزگار بزرگ بشريت ملاحظه كارتر بود. شاگردانش، كه شايد صورت آرماني او را نشان ميدادند، او را چنين مينمودند كه كاملا به اهيمسا عمل ميكند: «گوتمة2 زاهد دست از كشتن زندگان برداشته، از ويران كردن زندگاني دوري ميگزيند. او كه زماني از طبقة كشتريه بود، اينك چوب و شمشير را به سويي انداخته است؛ از خشونت شرمسار و از عطوفت سرشار است؛ و با همة موجوداتي كه جان دارند همدردي و مهرباني ميكند… گوتمه چون بدگويي را كنار نهاده، از غيبت رو ميگرداند… بدينسان او، همچون پيوندگر، كساني را كه از هم بريدهاند به يكديگر نزديك
ميكند؛ مشوق آناني است كه دوست همند؛ صلحآور، دوستدار صلح، مشتاق صلح، گويندة سخناني است كه صلح ميآورد.» او همچون لائو- تزه و مسيح آرزو داشت كه نيكي به جاي بدي، و مهر به جاي كين بازگردد؛ و در برابر نفهمي و دشنام خاموش ميماند. «اگر مردي از سرابلهي با من بد كند، من او را در پناه مهر بيكينم جاي خواهم داد؛ بد هر چه از او بيش آيد نيكي من بيش بدو باز خواهد رسيد.» وقتي سادهلوحي او را دشنام گفت، بودا، ساكت و خاموش، گوش داد؛ اما چون آن مرد از دشنام گفتن باز ايستاد، بودا از او پرسيد: «اي فرزند اگر مردي نخواهد پيشكشي را كه به او ميدهند بپذيرد، آن پيشكش از آن كه خواهد بود؟» مرد پاسخ داد «از آن پيشكش آورنده.» بودا گفت «پسرم، من نميخواهم دشنامت را بپذيرم، تمنا دارم كه آن را در خود نگاه داري.» بودا به خلاف بيشتر پارسايان طبعي طنزآميز داشت، و ميدانست كه ورود در مباحث مابعدالطبيعة بدون مزاح، نشان بيذوقي است.
روش تعليم او منحصر به فرد بود، گرچه تا حدي آن را مديون آوارگان يا سوفسطاييان سيار زمان خويش بود. از شهري به شهري ميرفت. در حالي كه شاگردان محبوبش همراه، و هزار ودويست پيرو به دنبالش روان بودند. در فكر فردا نبود، اما به اين خرسند بود كه ستايشگري از آن شهر به لقمهاي ميهمانش كند؛ وقتي درخانة روسپييي غذا خورد، پيروانش را بدنام كرد. در كنار روستايي توقف ميكرد، و در باغي يا بيشهاي يا رودكناري رحل اقامت ميافكند. بعد از ظهرها را به خويشتننگري، و شامگاه را به تعليم ميگذراند. گفتارهايش به شكل پرسشهاي سقراطي، تمثيلهاي اخلاقي، مناظرة مؤدبانه، يا سخنان كوتاه بود، و مراد از آن اين بود كه تعليمش را به صورت اختصار، آساني، و نظم درآورد. گفتار خاصش «چهار حقيقت عالي» بود كه در آن نظرش را در اين زمينه بيان ميكرد كه زندگي رنج است، و رنج از آرزوي نفس پيدا ميشود، و فرزانگي همانا در فرونشاندن هرگونه آرزوي نفس است.
1. «اي رهروان، اين است حقيقت عالي رنج. زاييده شدن براستي رنج است؛ پيري رنج است؛ بيماري رنج است؛ مرگ رنج است؛ بودن با چيزهاي ناخوشايند رنج است؛ دور بودن از چيزهاي خوشايند رنج است؛ به آرزو نرسيدن رنج است؛ سخن كوتاه، پنج بخش دلبستگي رنج است.
2. «اي رهروان، اين است حقيقت عالي خاستگاه رنج. خاستگاه رنج، آرزوي نفس است كه به دوباره زاييدهشدن ميپيوندد، و به كامراني و شهوت بسته است كامي كه اينجا و آنجا به جستجوست. آن آرزوي نفس اين است: آرزوي كام؛ آرزوي هستي؛ و آرزوي نيستي.
3. اي رهروان، اين است حقيقت عالي رهايي از رنج. رهايي از رنج همان رهايي از آرزوي نفس است، ترك آن است، روگرداندن از آن، آزادي از آن، و بريدن از آن است، تا آنجا كه هيچ نشاني از آن به جا نماند.
4. اي رهروان، اين است حقيقت عالي راهي كه به رهايي از رنج ميانجامد، آن راه در حقيقت راه هشتگانة عاليي است كه همانا شناخت درست، انديشة درست، گفتار درست، كردار درست، معيشت درست، كوشش درست، حال درست، وخلسة درست است.»
بودا معتقد بود كه در زندگي انسان كفة رنج چنان سنگينتر از شادي است كه بهتر آن ميبود كه هرگز زاده نميشد. ميگويد بيش از همة چهار اقيانوس بزرگ[در رنج مرگ عزيزان] اشك ريخته شده است. در نظر او، زهر هر شادي همان كوتاهي و زودگذري آن است. از شاگردي ميپرسد «آيا آنچه نپاينده است، رنج است يا شادي؟» پاسخ اين است: «رنج است، اي استاد.» پس شر بنيادي تنهاست (يعني، آرزوي نفس، ميل، و طلب)، نه هر ميلي، بلكه ميل خودخواهانه، ميلي كه به سوي سود جزء باشد، نه براي خير كل؛ از همة اينها بالاتر، آرزوي كام است كه به توليد مثل ميكشاند، كه اين، خود، به طور بيهدفي زنجير وجود را به رنج تازهاي ميرساند. يكي از شاگردانش، از اين تعليم استاد، چنين نتيجه ميگيرد كه بودا خودكشي را تأييد ميكند، اما بودا نظر او را رد ميكند؛ خودكشي بيفايده است، چون روان، صفا نيافته، باز در تناسخهاي ديگري زاييده ميشود تا به فراموشي كامل خود برسد.
وقتي شاگردانش از او خواستند كه مفهوم معيشت درست را روشنتر بيان كند، او براي راهنمايي آنها «پنج دستور اخلاقي» را آورد كه دستورهاي ساده و مختصري است، اما «شايد از ده فرمان موسي جامعتر، و انجام دادنش سختتر باشد»:
1. خودداري از كشتن هر موجود زنده؛
2. خودداري از برداشتن چيزي كه به شخص داده نشده است؛
3. خودداري از دروغ گفتن؛
4. خودداري از نوشابههاي مستكننده، كه بيخبري ميآورد؛
5. خودداري از زندگي غيرقدسي.1
جاي ديگري بودا عناصري را به تعلميش ميافزايد كه به طور عيني پيشگام مسيح است. «اين آييني باستاني است كه هرگز در اينجا دشمني با دشمني از ميان نرود؛ تنها با نادشمني از ميان برود.» «پيروزي به ديگران كينه به بار ميآورد؛ چرا كه شكستيافته رنج ميكشد. آن كس آرام و نيكبخت ميزيد كه انديشههاي پيروزي و شكست را رها كرده باشد.» او مثل عيسي از حضور زنان ناراحت بود، و مدتها در پذيرفتن آنان به نظام بودايي دو دل بود.
آننده شاگرد محبوبش يك بار از او پرسيد:
«استاد ارجمند با زنان چگونه بايد رفتار كنيم؟»
1. «آن طور كه گويي آنان را نميبينيد.»
2. «استاد ارجمند، اگر پيشآمد و آنها را ديديم، چگونه بايد باآنها رفتار كنيم؟»
3. «گفتگو نكنيد.»
4. «ولي وقتي كه گفتگويي پيش آمد، چگونه با آنان رفتار كنيم؟»
5. «اگر چنين شد، هشيار باشيد.»
مفهوم ذهني او از دين مفهومي كاملا اخلاقي بود؛ او در همه چيز به رفتار و سلوك توجه داشت، نه به مراسم آييني يا پرستش، ما بعدالطبيعه يا خداشناسي. وقتي برهمني به او پيشنهاد كرد كه در گايا1 غسل كند و خود را از گناهانش پاك كند، بودا گفت «اي برهمن، اينجا خويشتن را بشوي، درست همين جا. با همگان مهربان باش. اگر دروغ نگويي، اگر جان از جانداري نستاني، اگر ندادهاي را نگيري، و در انكار نفس پايدار باشي- ديگر چه حاجت به رفتن به گايا؟ هر آبي برايت آب گاباست.» در تاريخ دين، هيچ چيز عجيبتر از ديدن بودا نيست كه ديني جهاني بنياد ميگذارد، اما با اينهمه از كشيدهشدن به هر گونه بحثي دربارة ابديت، خلود، يا خدا پرهيز دارد. ميگويد بينهايت افسانه است، خيالبافتة فيلسوفاني است كه اين فروتني را نداشتهاند كه اعتراف كنند «پشه كي داند كه اين باغ از كي است.»2 او به مناظره بر سر محدود يا نامحدود بودن جهان لبخند ميزند، چنانكه گويي او اين اسطورة نجومي عبث فيزيكدانها و رياضيدانها را، كه امروزه بر سر اين مسئله بحث ميكنند، پيشبيني ميكرد. او از بيان هرگونه عقيده در اين زمينهها ميپرهيزد: آيا جهان آغازي داشته يا انجامي خواهد داشت؟ آيا روان (=زندگاني) همان تن است يا متمايز از آن؟ آيا براي بزرگترين پاكان هم در بهشتي پاداشي هست يا نه؟ او اين پرسشها را «جنگل، بيابان، خيمهشببازي، پيچوتاب خوردن، و دام بحث و انديشه» مينامد، و كاري با آنها ندارد؛ اينها فقط به بحثي تبآلود، دلخوريهاي شخصي، و اندوه ميانجامد؛ هرگز به فرزانگي و حكمت يا آرامش راه نميبرد. پارسايي و رضا در شناختن جهان و خدا نيست، بلكه تنها در زيست نيكخواهانه و دور از خودپرستي است. و آنگاه، با طنزي رسواكننده، پيشنهاد ميكند كه خود خدايان هم، اگر هستي ميداشتند، نميتوانستند به اين پرسشها پاسخ بدهند.
روزگاري، ايكيوده، در دل رهروي از انجمن رهروان در اين نكته شكي پيدا شد كه: «اكنون اين چهار عنصر بزرگ: خاك، آب، آتش، و باد كجا باز ميايستند كه نشاني از آنها به جا نميماند؟» پس، آن رهرو در حالت نظاره چنان استاد شد كه در بينش نظارة
او راه جهان خدايان روشن شد.
آنگاه، ايكيوده، آن رهرو تا سپهر چهار شاه بزرگ بالا رفت و به خدايان آنجا گفت: «اي دوستان، چهار عنصر بزرگ خاك، آب، آتش، و باد كجا باز ميايستند كه نشاني از آنها به جا نميماند؟»
چون او چنين گفت خدايان آسمان چهارشاه بزرگ گفتند: «اي رهرو، ما اين را نميدانيم. اما چهارشاه بزرگ هستند كه تواناتر و شكوهمندتر از مايند. آنان ميدانند.»
آنگاه، ايكيوده، آن رهرو نزد چهارشاه بزرگ رفت (و همان پرسش را كرد، و آنان او را با همان پاسخ به سپهر سي و سه [ خدا] فرستادند؛ آنها هم او را نزد شاهشان، سكه، فرستادند؛ وي هم او را نزد خدايان يامه فرستاد؛ آنها هم او را نزد شاهشان سويامه فرستادند؛ او هم او را نزد خدايان توسيته فرستاد؛ كه آنها هم او را نزد شاهشان سنتوسيته فرستادند؛ او هم او را نزد خدايان نيمانه- رتي فرستاد؛ كه آنها هم او را نزد شاهشان سونيمته فرستادند؛ او هم او را نزد خدايان پر- نميته و سوتي فرستاد؛ آنها هم او را نزد شاهشان وسوتي فرستادند، و او هم او را نزد خدايان جهان- برهما فرستاد.)
آنگاه، ايكيوده، آن رهرو چنان در يكدلي خود مجذوب شد كه راه جهان- برهما درجانش، كه چنين آرام شده بود، روشن شد. و او به خدايان ملازم برهما نزديك شده، گفت: «اي دوستان، چهار عنصر بزرگ خاك، آب، آتش، و باد كجا باز ميايستند كه نشاني از خود به جا نميگذارند؟»
چون او چنين گفت، خدايان ملازم برهما گفتند: اي رهرو، ما اين را نميدانيم. اما برهما هست، برهماي بزرگ، برترين، توانا، برهماي بصير، فرمانروا، سرور همه، نگهدارنده، آفريننده، سرهمه،… ديرينهسال ايام، پدر هر چه هست و هر چه خواهد بود! او تواناتر و شكوهمندتر از ماست. او آن را ميداند.»
«اكنون آن برهماي بزرگ كجاست؟»
«اي رهرو، ما نه ميدانيم كه برهما كجاست، نه چرا هست، و نه از كجاست. اما، اي رهرو، چون نشانههاي آمدنش پديدار شود، هنگامي كه روشني برآيد، و شكوه بدرخشد، آنگاه او آشكار خواهد شد. زيرا هنگامي كه روشني برآيد و شكوه بدرخشد اين نشان تجلي برهماست.»
ايكيوده، ديري نگذشت كه برهماي بزرگ نمودار شد. و آن رهرو به او نزديك شد و گفت: «اي دوست، اين چهار عنصر بزرگ خاك، آب، آتش، باد كجا باز ميايستند كه نشاني از خود به جا نميگذارند؟»
چون او چنين گفت، برهماي بزرگ گفت: «ايرهرو، من برهماي بزرگم، برترين، توانا، بصير بينا، فرمانروا، سرور همه، نگهدارنده، آفريننده، سرهمه، هر كس را به جايش گمارنده، ديرينه سال ايام، پدر هر چه هست و هر چه خواهد بود!»
آنگاه، آن رهرو به برهما پاسخ داد و گفت: «اي دوست، من از تو نپرسيدم كه تو براستي چنان كه ميگويي هستي يا نه، بلكه از تو پرسيدم كه چهار عنصر بزرگ خاك، آب، آتش، باد كجا باز ميايستند كه نشاني از خود به جانميگذارند؟»
آنگاه، ايكيوده، برهما آن رهرو را به كناري كشيد و گفت: «اي رهرو، اين خدايان ملازمان برهما براين باورند كه چيزي نيست كه من نتوانم ببينم، چيزي نيست كه من نفهميده باشم، چيزي نيست كه من در نيافته باشم. از اينرو، من در حضور آنان پاسخي ندادم. اي رهرو، من نميدانم كه آن چهار عنصر بزرگ خاك، آب، آتش، باد كجا باز
ميايستند كه نشاني از آنها به جا نميماند.»
هنگامي كه برخي از مشتاقان به يادش ميآورند كه برهمنان مدعي هستند كه راه حل اين مسائل را ميدانند، به آنان ميخندد: «اي رهروان، زاهدها و برهمناني هستند كه چون مارماهي ميلولند؛ و چون در اين يا آن مسئله از ايشان پرسشي شود، به دو پهلوگويي، به لوليدن مارماهيوار روميآورند.» اگر گاهي تندزبان است، در برابر روحانيان زمان خويش چنين است؛ او اين فرض آنها را كه وداها وحي خدايان است خوار ميشمارد، و براهمة مغرور به طبقة خود را بدين گونه ننگين ميكند كه اعضاي هر طبقه را به انجمن رهروان خويش ميپذيرد. او آشكارا نظام طبقاتي را محكوم نميكند، بلكه، بروشني، به شاگردانش ميگويد: «به همة سرزمينها برويد و اين بشارت را تعليم دهيد. به آنان بگوييد كه بينوايان و فرودستان، توانگران و فرادستان همه يكي هستند، و همة طبقات در اين آيين يگانه ميشوند، همچنان كه رودها در دريا.» او انديشة قرباني براي خدايان را رد ميكند، و نگران قرباني جانوران در اين آيينهاست؛ هرگونه آيين و پرستش موجودات فراتر از طبيعي، همة منترهها و وردها، هر رياضت و نمازي را رد ميكند. آرام و بيهيچ جدالي، ديني را عرضه ميدارد كه يكسره ازهر گونه اصول جزمي و حرفة روحانيتي آزاد است، و راه رستگاري را به همة كافران و مؤمنان يكسان عرضه ميدارد.
گاهي اين مشهورترين پارسايان هند از لاادريه به الحاد آشكار ميرسد.1 از راهش بيراهه نميرودكه خدا را انكار كند، و گاهي چنان سخن ميگويد كه گويي برهما واقعيت است نه يك آرمان؛ و پرستش عمومي خدايان را ممنوع نميكند. اما به انديشة نماز و دعا فرستادن به آن نشناختني ميخندد؛ ميگويد «اين كه ديگري بتواند سبب خوشبختي يا بدبختي ما بشود فرض ابلهانهاي است» - اينها هميشه حاصل رفتار و آرزوهاي خود ماست. او از اين رو گردان است كه دستور اخلاقي خود را بر پاية هرگونه احكام فراتر از طبيعي بگذارد؛ نه بهشتي ميآورد و نه برزخي و نه دوزخي. به رنج و كشتني كه در فرايند زيست هست بيش از آن حساس است كه آنها را خواست آگاهانة يك خداي انسان مانند بينگارد؛ او ميانديشد كه اين خطاهاي جهاني سنگينتر از نشانههاي يك قصد و نيت است. او در اين صحنة نظم و آشفتگي، بدي و خوبي، هيچ اصل پاينده، و هيچ مركزي براي واقعيت جاويدان نمييابد، بلكه فقط گردابي و جرياني از حيات سركش ميبيند كه تنها اصل بنيادين مابعدالطبيعة آن همان تغيير است.
همانگونه كه بودا الاهياتي بدون خدا عرضه ميدارد، يك روانشناسي بيروان هم پيش ميكشد؛ او جانگرايي (آنيميسم) را به هر شكلي، حتي دربارة انسان، رد ميكند. دربارة جهان با هراكليتوس و برگوسن موافق است، و دربارة ذهن با هيوم همعقيده. تمام آن چيزي كه ميدانيم همان احساسهاي ماست؛ از اينرو، تا آنجا كه ميتوان ديد، هر مادهاي نيرو، و هر جوهري حركت است. حيات، تغيير است، جريان خنثايشدن و خاموش شدن؛ «روان» اسطورهاي است كه ما، براي آسودگي مغزهاي ناتوانمان، آن را، بيهيچ دليل درستي، پشت جريان حالات خود آگاه خويش قرار ميدهيم. «اين يگانگي برتر ادراك»، اين «ذهن» كه احساسها و ادراكها را درانديشه به هم پيوند ميدهد، يك شبح است؛ تمام آنچه هست خود همين احساسها و ادراكهاست، كه به طور خودبه خود به يادها و تصورات بدل ميشود. حتي «خويشتن» گرانقدر هم وجودي متمايز از اين حالات رواني نيست؛ فقط استمرار اين حالات است كه حالات تازهتر حالات كهنهتر ارگانيسم را، همراه با عادات رواني و اخلاقي تمايلات و گرايشها، به ياد ميآورند. توالي اين حالات معلول يك «ارادة» اسطورهاي نيست كه به آنها افزوده شده باشد، بلكه نتيجة جبر وراثت، عادت، محيط و شرايط است. اين ذهن سيال كه فقط حالات رواني است، اين روان يا «خويشتن» كه فقط خوي يا پيشداوريي است كه وراثت ناگزير و تجربةناپايدار آن را ساخته، نميتواند خلودي داشته باشد، به اين معنا كه فرد همواره پايدار باشد. مردان ارزنده1، حتي خود بودا هم، پس از مرگ چون يك شخص باقي نخواهند ماند.
اما، اگر چنين باشد، مسئله تولد مجدد چگونه ممكن است؟ اگر رواني در كار نيست، چگونه ميتواند به وجودهاي ديگري برود و براي گناهاني كه در اين كالبد كرده است كيفر ببيند؟ اينجا نقطة ضعف فلسفة بوداست؛ او هرگز كاملا با اين تناقض ميان روانشناسي خردگرايانه و قبول نسنجيدة تناسخ روبهرو نميشود. اين عقيده چنان در هند عموميت دارد كه تقريباً هر هندويي آن را، چون اصل يا فرض مسلم، ميپذيرد، و بندرت به خودزحمت ميدهد كه آن را اثبات كند؛ كوتاهي عمر و كثرت نسلها، ناگزير انتقال نيروي حياتي يا، اگر از ديدگاه الاهيات
بگوييم، انتقال روان را القا ميكند. بودا اين انديشه را همراه با هوايي كه تنفس ميكرد گرفت؛ اين تنهاچيزي است كه او گويا هرگز در آن ترديد نكرده است. او چرخ دوباره زاييده شدن، يا دايرة وجود و قانون كرمه را مسلم ميدانست؛ تنها انديشهاش اين بود كه چگونه از اين دايره آزاد شود، چگونه در اينجا به «نيروانه» و پس از آن به نيستي برسد.1
اما «نيروانه» چيست؟ يافتن پاسخ غلطي براي اين پرسش دشوار است، چون «استاد» اين نكته را مبهم گذاشته و پيروانش هم هر معنايي كه زير آسمان كبود يافتهاند، به اين واژه دادهاند. به طور كلي، سانسكريت نيروانه يعني «خاموش شده»، مثل خاموش شدن چراغ يا آتش. كتابهاي بودايي آن را به اين معاني به كار ميبرند: (1) يك حالت سعادت كه از راه محو كامل اميال خود پرستانه در اين زندگي حاصل ميشود؛(2) رهايش فرد از دوباره زاييدهشدن؛ (3) فناي خود آگاهي فردي؛(4) اتحاد فرد با خدا؛(5) بهشت سعادت پس از مرگ؛ گويا در تعليم بودا نيروانه به معناي خاموشي هرگونه ميل فردي، و پاداش به يك چنين خودنپرستيدن، يعني گريز از دوباره زاييدهشدن است. در ادبيات بودايي، اين اصطلاح يك معناي دنيايي هم دارد، زيرا ارهت، يا مرد ارزنده، را مكرراً چنين وصف كردهاند كه با يافتن «هفت بخش سازندة» نيروانه به آن ميرسد. آن هفت بخش اينهاست: متانت پژوهش در حقيقت، نيرو، شوق، آرامش، جمعيت خاطر، استغناي طبع. اينها محتواي آن است، اما بندرت ميتواند علت توليدكنندة آن باشد: علت و سرچشمة نيروانه خاموشي ميل خودپرستانه است؛ و نيروانه، در غالب متون كهن، به معناي آرامش بيرنج است كه پاداش نيستي اخلاقي نفس است. بودا ميگويد «اكنون، اي رهروان، اين است حقيقت عالي رهايي از رنج. رهايي از رنج همان رهايي از آرزوي نفس است، ترك آن است، روگرداندن از آن، آزادي از آن، و بريدن از آن است، تا آنجا كه هيچ نشاني از آن به جا نماند.» - و آرزوي نفس، اين تب ميل خودجوي خودپسند. در مجموعة تعليم «استاد»، نيروانه هميشه مترادف سعادت است، يعني محتواي آرام آن روان كه ديگر نگران خود نيست. اما نيروانة كامل دربردارندة نيستي است. پاداش برترين تقدس، همانا هرگز دوباره زاييده نشدن است.
بودا ميگويد، ما سرانجام پوچي فردگرايي رواني و اخلاقي را درك ميكنيم. نفسهاي ما، كه موج ميزنند، واقعاً موجودات و نيروهاي جداگانهاي نيستند، بلكه چين و شكنهاي گذرندهاي ميباشند كه بر جريان زندگي پيدا شدهاند؛ گرههاي كوچكي هستند كه در تور دستخوش باد سرنوشت ساخته و از هم باز ميشوند. وقتي كه خود را اجزايي از يك كل ببينيم، وقتي كه خود را و تمايلاتمان را از نو به شكل يك كل بسازيم، آنگاه نوميديها و
شكستهاي شخصيمان، رنجهاي گوناگون و مرگ اجتناب ناپذيرمان، ديگر ما را همچون پيش به تلخي غمگين نميكند؛ آنها در پهنة نامحدودي گم شدهاند. وقتي كه آموخته باشيم كه، نه به زندگاني جداگانة خود، بلكه به همة انسانها و همة زندگان مهر بورزيم، آنگاه سرانجام آرامش را باز خواهيم يافت.
بر گرفته از كتاب تاريخ تمدن ويل دورانت جلد اول