تقديم به روان پاك همسر نازنينم    

   افسانه

www.shariaty.com     

Connect me      English page

نجوم

    ا دبيات    

    تاريخ  

   فلسفه

پزشكي         

درباره من     /    تماس با من    

روان شناسي  

   رايانه     

علوم و فناوري  

گوناگون   

كتابخانه

  نوشته ها                  پشتيباني

داستانهاي كوتاه 

   سخنان كوتاه

عكس

        فيلم  ( ويدئو )

 فيلمهاي مستند علمي

نظر  شما

عكس

كارهاي تصويري 

كارهاي صوتي  

مجموعه هاي انتخابي

آگهي توليدات

 

اين صفحه با موسيقي همراه است .  براي شنيدن موسيقي بايد اجازه استفاده از Active x   را داده باشيد .  راهنمايي

خامنه

شهر  افسانه   ،  شهر خاطره هاي خوش من

يكي دو ماهي بود كه ازدواج كرده بوديم . افسانه پيشنهاد كرد كه براي مسافرت به شهر آنها خامنه برويم . خانه پدري كوچكي در آنجا داشتند  كه معمولا خالي بود و فقط چند بار در سال اعضاي خانواده به آنجا ميرفتند .  افسانه خودش بعد ها تعريف ميكرد كه از نحوه بر خورد من با اين شهر خيلي نگران بوده و  ميترسيده است كه نكند من از اين شهر خوشم نيايد .و براي همين برنامه ريزي كرده بود كه اگر به هر دليل من احساس خوبي نسبت به آن شهر نداشتم فورا باز گرديم .  راستش را بخواهيد خود من هم تمايلي نداشتم كه به يك شهرستان كوچك برويم و بيشتر دوست داشتم تا به شمال ايران سفر كنيم . در هر صورت ما به اين سفر رفتيم و بر خلاف انتظار  او  و هم من ، اين شهر به شدت مرا جذب كرد  چرا كه تقريبا مشابه شهرستاني بود كه من دوران كودكي ام را در آنجا گذرانده بودم . شهري خلوت و آرام با مردمي نجيب و مهربان . هوايي مطبوع  و موقعيتي مناسب از نظر راه  و امكانات سفري .  شب به منزل خاله و دايي افسانه دعوت  شده بوديم كه در آن شهر ساكن بودند  . اما من آنقدر شيفته شهر و مناظر آن شده بودم كه دلم نميخواست جايي برويم  . دلم ميخواست تا صبح در خيابانهاي آن شهر قدم ميزدم  چرا كه به شدت مرا به ياد شهر دوران كودكي ام مي انداخت .  اما به هر حال ميبايست به آنجا ميرفتيم . شب از طريق كوچه هايي درست مشابه آنچه از   سالهاي كودكي در ياد داشتم ، با تيرهاي برق چوبي  و چرغهايي  كم سو در بالاي آنها  و در ميان صداي   جير جيركها  و بوي نم آب پاشي هاي جلوي برخي منازل ،   به خانه   دايي افسانه رفتيم  . اما فضاي خانه   با آن حوض كوچك وسط ، گلكاريهاي اطراف  و عطر دلاويز لاله عباسي ها ، آشپزخانه سنتي متروك  گوشه  حياط  و چراغ برق كوبيده شده بر ديوار كاه گلي اش ، تخت خوابي   چوبي در گوشه  باغچه  درست مطابق آنچه در كودكي و از خانه خودمان به ياد داشتم  و نيز آسمان سياه و پرستاره  ، همه و همه   باعث شد تا در پاسخ اولين تعارف اهل خانه  براي ماندن شب  در منزل آنها ،بدون كوچكترين وقفه اي پاسخ مثبت بدهم . بطوري كه افسانه هم دچار حيرت شده بود  . آن شب در حياط منزل خاله افسانه  در كنار آن حوض و در ميان عطر گلهاي  باغچه بويژه لاله عباسي  و و شمع داني ها ،   در زير آسمان پر ستاره  شهر  براي افسانه از ستاره قطبي و دب اكبر و اصغر و  نحوه پيدا كردن شمال  و داستان خلقت جهانئو كهكشانها ميگفتم  و  بي صبرانه  نيز انتظار  صبح را ميكشيدم تا پس از شستن دست و روي در  آب حوض وسط خانه ، صبحانه  وعده داده شده را شامل  نان محلي ، پنير ،  سرشير ،عسل و  تخم مرغ را صرف كنيم   .  و بدين ترتيب آن شب  به   يكي از زيباترين شب هاي زندگي من  تبديل شد  .  پس از آن تقريبا هر سال به خامنه ميرفتيم  به عشق حياط  خانه  ي  خاله افسانه و محبت هاي  ساكنان آن خانه  ، به عشق خريد  ماست محلي ، پنير و مغز گردو از بقالي سر كوچه  با آن ترازوي قديمي و پاكتهاي زرد رنگ كاغذي ، چهارشنبه بازار خامنه و پنج شنبه بازار شبستر  ، ساحل زيبا اما رو به مرگ  درياچه اروميه ، باغهاي ميوه با هلوهايي به اندازه طالبي  و  بلاخره به عشق چايي دودي  وسط  باغ دايي . خيلي دلم ميخواست حداقل در يكي از اين سفرها خانواده هاي هر دوي  ما نيز حضور داشتند .  در هر صورت چيزي نگذشت كه روزگار بد طينت حسود ،همين شادي يك  فنجان چاي  دودي  را نيز نتوانست بر ما ببيند  و به صورتي بس  ناگهاني و غير منتظره ، دايي  و زن دايي افسانه را در  فاصله  چند ماه   از  كودك چهار ساله شان  كه هنوز مفهوم واژه مرگ را نيز  نميدانست  جدا كرده  به  سراي پر رمز و راز  مرگ كشاند .  آنهم در شرايطي كه  نه خاله افسانه  كه اينك   به تنهايي ميبايست بار پدري  و مادري  را براي كودك خردسال برادرش به دوش كشد ميتوانست براي ديدن افسانه به تهران بيايد  و نه ما مي توانستيم  به دليل شيمي درماني افسانه  و ضعف بيش از حد او عازم  خامنه بشويم  .   و تنها  چند ماه بعد  ، افسانه نيز مرا ترك كرد  و به پدر و مادر ، دايي و زن دايي خود  در آن سوي رودخانه مرگ  پيوست .  من ميتوانستم حداقل براي از دست دادن افسانه گريه كنم . اما ميدانستم كه خاله مهربان افسانه در مقابل كودكي چهار ساله اين امكان را نيز نداشت .

از آن سال تا كنون من هيچگاه در خود توان رفتن به شهر افسانه ، خامنه ، را نديدم  و تصور نيز نميكنم به اين زوديها چنين تواني را در خود بيابم . اما امسال پس از گذشت چهار سال عكس هاي آن مسافرتهاي به ياد ماندني را باز كرده  ورق زدم و به ياد  آن شهر زيبا و كوچه باغهاي با عطر سنجدش  و به ياد همه خاطره هاي خوبي كه از آن شهر دارم ، اين صفحه را به روح نازنينم افسانه ، دايي و زن دايي اش  تقديم ميكنم . و همه آنهايي كه در گذشته در اين شهر و هر شهر ديگري  خاطره اي خوش ضميمه پرونده زندگي شان كردند ، شعر ي براي زندگي شان سرودند و رفتند . شهر ها و آدمها مي آيند و ميروند  . اما خاطره آنها در ذهن ميماند .

زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست                هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود        صحنه پيوسته به جاست             خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد .

 و بزرگي گفته است " لحظات شاد در زندگي چون  جرقه هاي كوتاهي هستند  كه در شبي تاريك ، براي لحظه اي  زندگي انسان را روشن ميكند ."  و   چارلي چاپلين هم گفته است " خوشبختي فاصله اين بدبختي است تا بدبختي بعدي "

آيا قدر اين لحظات بس كوتاه  را ميدانيم ؟! لحظاتي كه روزي به ياد آوردن شادي هاي آن ، تلخ ترين غمي خواهد بود كه تجربه خواهيم كرد .

(خاطره شادي هاي ديروز ، تلخ ترين غمي است كه امروز داريم !)

مظفر شريعتي   مرداد 88

 

khamene 1.jpg

ميدان اصلي شهر خامنه

khamene 13.jpg

 

khamene 11.jpg

khamene 12.jpg

khamene 2.jpg

 

khamene 5.jpg

 

afsane and me.jpg

 

afsane and daei 2.jpg

افسانه و دايي اش  كه هر دو به فاصله چند ماه  چشم از اين جهان بربستند .

khamene 6.jpg

a1.jpg

a2.jpg

افسانه و مادرش ، دايي  افسانه و همسرش      اكنون همه باهم  هستند و من بدون همه آنها  . اين است زندگي  و ديگر هيچ  !

k7.jpg

چاي دودي  كه به قول افسانه  تخصص و عشق من  بود  در  سفر . اما بعد از او  اين كتري ديگر رنگ آتش را نديد .

kh 6.jpg

khamene 15.jpg

براي آنهايي كه نميدانند  اين كيسه ها بر ديوار چيست  . اين كيسه ها در آشپزخانه هاي قديم  كار كابينت ها و ظروف مخصوص نگهداري آشپزخانه هاي امروزي را ميكردند . 

kh 7.jpg

 

khamene 3.jpg

khamene 14.jpg

اي كاش ميشد كه عطر درخت هاي سنجد را نيز ضميمه ميكردم

 

kk1.jpg

آن شب ها من داستان ستاره ها را براي افسانه ميگفتم و اينك ستاره ها – اگر ببينمشان -  داستان افسانه ها را براي من

 

khamene 9.jpg

 

2.jpg

3.jpg

 

khamene 10.jpg

kk2.jpg

درياچه اروميه  ، ساحل شرفخانه ، خامنه

 

khamene 7.jpg

زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست                هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود       صحنه پيوسته به جاست             خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد .

 

و خيام چه زيبا  دسته كوزه را دستي ديده است كه بر گردن ياري بوده است .

 بشنويد  گزيده اي از  رباعيات خيام را

 

پايگاه اينترنتي شهرداري خامنه

                                                                                                                                                                                   باز گشت به صفحه اول