درباره من

 

تماس با من

صفحه شخصي مظفر شريعتي

پايگاهي علمي ، فرهنگي و ادبي

تقديم به روان پاك همسر نازنينم افسانه

www.shariaty.com

 

همكاري با اين پايگاه

 

صندوق نيكوكاري

 

 

نوشته هاي من

 

ساخته ها

 

افسانه شريعتي

 

اعضاء

نجوم

ادبيات

تاريخ

فلسفه

پزشكي

روان شناسي

رايانه

گوناگون

سخنان كوتاه

داستانهاي كوتاه

كتابخانه

  عكس

موسيقي

فيلم

شادي

بازارچه

فيزيك 

شيمي

رياضي

آمار

زيست شناسي

جغرافي

الكترونيك

نانو تكنولوژي

 طبيعت

حيوانات

بخش     گوناگون  

 

 

درد و دل های یک گربه

 

من يک گربه هستم.گربه اي که هرروز در برابر آماج حمله هاي انساني مي ايستد و مبارزه ميکند.براي ما کلمه پيشت ديگر معني خاصي نميدهد.اين کلمه بدين معني است که انسانها آنقدرخودخواه هستند که دوست ندارند ما را ببينند.هرگاه يک انسان يک گربه را ميبيند,هرچقدر با او فاصله داشته باشد او را پيشت ميکند.و ما ميدانيم اگر فرار نکنيم جوابمان سنگ يا لنگه کفش خواهد بود.

 

 

 

اي انسانها!آيا تابحال سردتان نشده است؟پس چرا نميگذاريد در زيرزمين خانه هايتان و يا درون ماشينتان

 

 بخوابيم؟مگر ما حق زندگي نداريم؟درست است که نژاد ببريان از نژاد ابوالبشر پشمالو تر است.اما آيا اين

 

 دليل بر اين ميشود که ما سرما را حس نکنيم؟مگرمن چه گناهي کرده بودم که وقتي در زيرزمين حسن کله

 

 پز بودم,چند بچه تخس جلوي در تجمع کردند و بعد از پيدا کردن من حسابي کتکم زدند؟يا چرا يکي از

 

 دوستان مرا ۲ هفته در يک زير زمين حبس کرديد؟آيا پناه آوردن به شما جوابش اينست؟

 

  

ما گربه ها از آب بدمان ميايد.آنوقت شما روي ما آب جوش ميريزيد؟مگرمريضيد؟مگر درد دارید؟خوب است روي

 

 خودتان آب جوش بريزند؟اين چه ظلمي است که ميکنيد؟

 

 

ما ملتمسانه از شما خواهش ميکنيم بچه هاي خود را خوب تربيت کنيد.چرا بايد هر وقت از کنار يکي از آنها رد

 

 بشويم شروع به سنگ اندازي به ما بکنند.روزي از کنار پسري ردشدم.بادستانش اشاره اي کرد.من چون دور

 

 بودم فرار نکردم.ناگهان ناراحت شد و از اين جسارت من آنقدر عصباني شد که دو کوچه دنبالم دويد.آيا ما

 

 وظيفه داريم تا ما را پيشت مي کنيد يا به ما نگاه چپ ميکنيد فرار کنيم؟اين چه فلسفه ايست؟مگر شما

 

 رواني  هستيد؟

 

 

زني از انسانها ميخواست زايمان کند.سريع او را به بيمارستان رساندند و در برابر جيغ و داد او نه تنها چيزي

 

 نگفتند,بلکه قربان صدقه او نيز رفتند.اما ما گربه ها هرگاه ميخواهيم زايمان کنيم و از شدت درد فرياد

 

 بکشيم.چنين جوابي مي شنويم.



-اي مرگ.


-سکينه آب جوش بذار.


-باز اين گربه ها آمدند اينجا بچه شان را بزايند.


-اصغر يادت باشه فردا بريم بچه هاشو بدزديم.

 

 

آري.اين سرنوشت ماست که بايد تا زايمان ميکنيم بچه هايمان را از ما جدا کنند و هرکدام را يک نفر


بزرگ کند.مگر آنها بچه هاي شما هستند.


آيا ميدانيد جدا کردن کودکي از مادرش چه گناهي دارد؟

 

منبع :   ايميلي   از يك دوست  بدون ذكر نام نويسنده      -      با اندكي تغيير و تخليص  

 

باز گشت به صفحه اصلي