www.shariaty.com

Connect me      English page

نجوم

    ا دبيات    

    تاريخ  

   فلسفه

پزشكي

درباره من     /    تماس با من    پشتيباني

روان شناسي  

   رايانه     

طبيعت و حيوانات  

علوم و فناوري

  گوناگون

نوشته ها       عكس      كارهاي صوتي  

كارهاي تصويري

داستانهاي كوتاه 

كتابخانه

   سخنان كوتاه

فرهنگ نامه

عكس

مجموعه هاي انتخابي

 فيلمهاي مستند علمي

مشاهده آگهي توليدات

 

داستان تله موش

 

موش از شكاف ديوار سركشيد تا ببيند داستان چيست .  مرد مزرعه دار از شهر آمده بود و يك  بسته كه تازه خريده بود به زنش داد . زن با خوشحالي جعبه را باز كرد . موش هم خوشحال شد و گفت خدا كند غذاي خوشمزه اي باشد .  اما همينكه زن مزرعه دار بسته را باز كرد  ، رنگ از چهره موش پريد .  در جعبه يك تله موش بود .

موش به سرعت به مزرعه رفت تا اين خبر را به حيوانات ديگر بدهد .    اول مرغ را ديد و ماجرا را به او گفت . مرغ گفت   : آقا موش جان خبلي خيلي برات متاسفم . لطفا خيلي مواظب خودت باش . به هر حال تله موش با ما مرغها كاري ندارد و ما مرغها هم با تله موش . اما من برايت دعا ميكنم .

ميش ها و بزها هم وقتي اين خبر را شنيدند  همين حرفها را زدند .    موش بيچاره كه انتظار همدردي و كمك داشت نا اميد و ناراحت  به سراغ گاو رفت .   اما گاو هم همان حرفها را زد و گفت : تا حالا كي ديده كه  تله موش براي گاو خطر ناك باشه .  و رفت سراغ چرا كردن .  خلاصه موش بيچاره ن اميد و هراسان به خانه بر گشت . نصفه هاي شب بود كه ناگهان صدايي از انبار مزرعه بلند شد . زن مزرعه دار بلند شد و به سوي انباري دويد  تا موشي را كه در تله افتاده بكشد  اما   چند لحظه بعد صداي  فرياد وحشتناك او بلند شد و صاحب خانه به سرعت به انبار رفت .  اما آنچه در تله موش افتاده بود  دم يك مار سمي بود . و زن بيچاره وقتي وارد انبار شد ه بود  آن مار پاي او را نيش زده بود  . صاحب مزرعه فورا زنش را به شهر و بيمارستان برد  و بعد از چند روز او را به خانه آورد .  همسايه ها كه ماجرا را شنيده بودند براي عيادت او به مزرعه آمدند .  و زن همسايه پيشنهاد كرد كه براي تقويت او  سوپ مرغ برايش درست كند . مزرعه دار هم كه زنش را خيلي دوست داشت فورا رفت و مرغ را به اشپزخانه آورد .   چند روزي گذشت اما حال زن بهتر نشد و تب شديدي كرد  و چون تعداد زيادي از همسايگان مرتب براي عيادت او به خانه آنها مي آمدند  مزرعه دار ميش خودش را هم به آشپزخانه فرستاد .   اما متاسفانه حال زن او روز به روز بدتر ميشد تا اينكه يك روز آن زن بيچاره مرد .   حالا ديگر افراد بسيار زيادي براي شركت در مراسم تدفين  زن او شركت ميكردند و صاحب مزرعه مجبور شد تا گاو خودش را هم هزينه اين مراسم كند .   بعد از اين اتفاقات  اينك موش و خانواده اش تنها در مزرعه زندگي ميكنند  و آن موش هم هر وقت در مزرعه قدم ميزند به ياد حيواناتي مي افتد كه  ظاهرا كاري به كار تله موش نداشتند و هراسي از آن به دل راه نميدادند . 

 

آيا بسياري از وقايعي كه براي ما رخ ميدهند  همينگونه نيستند ؟

گاه كه از كنار كودكان  خياباني بي سرپرست عبور ميكنم با خود مي انديشم  دزدي كه  روزي خانه ما را  سرقت ميكند ، و يا قاتلي كه شايد روزي خود ما و عزيزان ما را بكشد ،  شايد همين كودكي باشد  كه اكنون در خيابان  براي  زنده ماندن  و به دور از  تربيت و شرايط مناسب رشد  و اسير در دست صاحباني كه چه بسا او را خريده و يا اجاره كرده باشند  مراحل رشد منفي خود را طي ميكند . و ما چه بي تفاوت از كنار آنها و سرنوشت ْآنها ميگذريم . سرنوشتي كه خود سرنوشت ما را نيز تعيين ميكند .

با تشكر از  خانم  ف-  ش  براي ارسال اين داستان زيبا

باز گشت به صفحه اول