گزيده رباعيات عمر خيام

گزيده شاهنامه فردوسي

پايگاه علمي ، ادبي و فرهنگي

مظفر شريعتي

مكاني براي انديشيدن

تقديم به روان پاك همسر نازنينم افسانه

www-shariaty.com

شگفتيهاي جهان هستي

در فراق يار

از رودكي تا حافظ

جنگ  سخن   

جنگ شعر

درباره من  

نوشته هاي من

تماس  با من

ساخته ها

افسانه شريعتي

تقويم

مجموعه بزرگ فيلمهاي مستند علمي و آموزشي

نجوم

ادبيات

تاريخ

فلسفه

پزشكي

روان شناسي

رايانه

گوناگون

 

سخنان  كوتاه

داستانهاي كوتاه

فيلم

عكس

موسيقي

كتابخانه

دانستنيهاي ضروري

ديدنيهاي   YouTube

 

 

 

چاک از يک مزرعه‌دار در تکزاس يک الاغ خريد به قيمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحويل بدهد. اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ چاک آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدي برات دارم. الاغه مرد.»

چاک جواب داد: «ايرادي نداره. همون پولم رو پس بده.»

مزرعه‌دار گفت: «نمي‌شه. آخه همه پول رو خرج کردم.»

چاک گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.»

مزرعه‌دار گفت: «مي‌خواي باهاش چي کار کني؟»

چاک گفت: «مي‌خوام باهاش مزايده برگزار کنم.»

مزرعه‌دار گفت: «نمي‌شه که يه الاغ مرده رو به مزايده گذاشت!»

چاک گفت: «معلومه که مي‌تونم. حالا ببين. فقط به کسي نمي‌گم که الاغ مرده است.»

يک ماه بعد مزرعه‌دار چاک رو ديد و پرسيد: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»

چاک گفت: «به مزايده گذاشتمش. ۵۰۰ تا بليت ۲ دلاري فروختم و ۸۹۸ دلار سود کردم.»

مزرعه‌دار پرسيد: «هيچ کس هم شکايتي نکرد؟»

چاک گفت: «فقط هموني که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم!!!»

فرستنده   ف -  ش

باز گشت به صفحه اصلي