|
|
|
پايگاه
علمي ، ادبي و
فرهنگي مظفر
شريعتي مكاني
براي
انديشيدن تقديم
به روان پاك
همسر
نازنينم افسانه www.shariaty.com |
|
|
|||||||||||||||
|
|
|
|
|
||||||||||||||||
نامه
چارلي چاپلين
براي دخترش
( اولين هديه
دست نويس همسر
نازنينم
افسانه
)

اين
نامه را اولين
بار همسر
نازنينم به
من
داد .
در همان
لحظاتي كه آن
را ميخواندم
ضمن اينكه بشدت
بر من تاثير
ميگذاشت بويي از
فرهنگ شرقي بويژه
در مورد
برهنگي را در
آن ميديدم كه
برايم عجيب
بود . (
البته من نه برهنگي كامل
غربي را
ميپسندم و نه
پوشيدگي كامل
شرقي را
چرا كه در هر
دو
توجه به
جنسيت را عامل
اصلي ميبينم )
. تا
اينكه مدتي
قبل فيلمي
مستند در مورد
زندگي چارلي چاپلين
مشاهده كردم و
آنجا بود كه
محتواي اين نامه
با آنچه كه در
فيلم ميديدم
نيز در تضاد
مي آمد . تا
اينكه
دوستي
ناديده
برايم
ايميلي
فرستاد و به
من تذكر داد
كه اين
نامه از چارلي
چاپلين
نميباشد . كه
باز هم از
ايشان
سپاسگزارم .
ژرالدين
دخترم
اينجا
شب است، يک شب
نوئل. در قلعه
کوچک من همه سپاهيان
بي سلاح خفته
اند.
نه
برادر و نه
خواهر تو و
حتي مادرت ،
بزحمت توانستم
بي اينکه اين
پرندگان خفته
را بيدار کنم
، خودم را به
اين اتاق کوچک
نيمه روشن، به
اين اتاق
انتظار پيش از
مرگ برسانم .
من از توخيلي
دورم، خيلي
دور...... اما
چشمانم کور
باد ،اگر يک لحظه
تصوير تو را
از چشمان من
دور کنند.
تصوير
تو آنجا روي
ميز هست .
تصوير تو
اينجا روي قلب
من نيز هست.
اما تو کجايي؟
آنجا در پاريس
افسونگر بر
روي آن صحنه
پر شکوه
"شانزليزه" ميرقصي
. اين را
ميدانم و
چنانست که
گويي در اين سکوت
شبانگاهي ،
آهنگ قدمهايت
را مي شنوم و
در اين ظلمات
زمستاني، برق
ستارگان
چشمانت را مي
بينم.
شنيده
ام نقش تو در
نمايش پر نور
و پر شکوه نقش آن
شاهدخت
ايراني است که
اسير خان
تاتار شده است.
شاهزاده خانم
باش و برقص.
ستاره باش و
بدرخش .اما
اگر قهقهه
تحسين آميز
تماشاگران و
عطر مستي
گلهايي که
برايت فرستاده
اند تو را
فرصت هشياري
داد، در گوشه
اي بنشين ،
نامه ام را
بخوان و به
صداي پدرت گوش
فرا دار . من
پدر تو هستم،
ژرالدين من
چارلي چاپلين
هستم . وقتي
بچه بودي،
شبهاي دراز به
بالينت نشستم
و برايت قصه
ها گفتم . قصه
زيباي خفته در
جنگل ،قصه
اژدهاي بيدار
در صحرا، خواب
که به چشمان
پيرم مي آمد،
طعنه اش مي
زدم و مي
گفتمش برو .
من در
روياي دختر
خفته ام . رويا
مي ديدم ژرالدين،
رويا.......
روياي
فرداي تو ،
روياي امروز
تو، دختري مي
ديدم به روي
صحنه، فرشته
اي مي ديدم به
روي آسمان، که
مي رقصيد و مي
شنيدم
تماشاگران را که
مي گفتند: "
دختره را مي
بيني؟ اين
دختر همان
دلقک پيره .
اسمش
يادته؟ چارلي
" . آره من
چارلي هستم .
من دلقک پيري
بيش نيستم.
امروز نوبت تو
است. برقص. من با
آن شلوار گشاد
پاره پاره
رقصيدم ، و تو
در جامه حرير
شاهزادگان مي
رقصي . اين رقص
ها ، و بيشتر
از آن ، صداي
کف زدنهاي
تماشاگران ،
گاه تو را به
آسمان ها
خواهد برد.
برو . آنجا برو
اما گاهي نيز
بروي زمين بيا
، و زندگي
مردمان را
تماشا کن.
زندگي
آن رقاصگان
دوره گرد کوچه
هاي تاريک را ،
که با شکم
گرسنه
ميرقصند و با
پاهايي که از
بينوايي مي
لرزد . من يکي
ازاينان بودم
ژرالدين ، و
در آن شبها ،
در آن شبهاي
افسانه اي
کودکي هاي تو
، که تو با
لالايي قصه
هاي من ، به
خواب ميرفتي،
و من باز
بيدار مي
ماندم در چهره
تو مي
نگريستم،
ضربان قلبت را
مي شمردم، و
از خود مي
پرسيدم: چارلي
آيا اين بچه
گربه، هرگز تو
را خواهد
شناخت؟
............. تو
مرا نمي شناسي
ژرالدين . در
آن شبهاي دور،
بس قصه ها با
تو گفتم ، اما
قصه خود را
هرگز نگفتم .
اين داستاني
شنيدني است:
داستان
آن دلقک گرسنه
اي که در پست
ترين محلات
لندن آواز مي
خواند و مي
رقصيد و صدقه
جمع مي کرد
.اين داستان
من است . من طعم
گرسنگي را
چشيده ام . من
درد بي
خانماني را
چشيده ام . و از
اينها بيشتر ،
من رنج آن
دلقک دوره گرد
را که اقيانوسي
از غرور در
دلش موج مي
زند ، اما سکه صدقه
رهگذر
خودخواهي آن
را مي خشکاند
، احساس کرده
ام.
با
اينهمه من
زنده ام و از
زندگان پيش از
آنکه بميرند
نبايد حرفي زد
. داستان من به
کار تو نمي
آيد ، از تو
حرف بزنيم . به
دنبال تو نام
من است:چاپلين
. با همين نام چهل
سال بيشتر
مردم روي زمين
را خنداندم و
بيشتر از آنچه
آنان خنديدند
، خود گريستم .
ژرالدين
در دنيايي که
تو زندگي مي
کني ، تنها رقص
و موسيقي نيست .
نيمه شب
هنگامي که از
سالن پر شکوه
تأتر بيرون
ميايي ، آن تحسين
کنندگان
ثروتمند را
يکسره فراموش
کن ، اما حال
آن راننده
تاکسي را که
تورا به منزل
مي رساند ،
بپرس ، حال
زنش را هم
بپرس.... و اگر
آبستن بود و
پولي براي
خريدن لباس
بچه اش نداشت
، چک بکش و
پنهاني توي
جيب شوهرش بگذار
. به نماينده
خودم در بانک
پاريس دستور داده
ام ،فقط اين
نوع خرجهاي تو
را، بي چون و چرا
قبول کند . اما
براي خرجهاي
ديگرت بايد
صورتحساب
بفرستي .
گاه به
گاه ، با
اتوبوس ، با
مترو شهر را
بگرد . مردم را
نگاه کن، و
دست کم روزي
يکبار با خود
بگو :" من هم
يکي از آنان هستم ." تو
يکي از آنها
هستي - دخترم ،
نه بيشتر ،هنر
پيش از آنکه
دو بال دور
پرواز به آدم
بدهد ، اغلب
دو پاي او را
نيز مي شکند .
و وقتي
به آنجا رسيدي
که يک لحظه ،
خود را برتر از
تماشاگرانرقص
خويش بداني ،
همان لحظه صحنه
را ترک کن ، و
با اولين
تاکسي خود را
به حومه پاريس
برسان . من
آنجا را خوب مي شناسم
، از قرنها
پيش آنجا ،
گهواره بهاري کوليان
بوده است . در
آنجا ، رقاصه
هايي مثل خودت
را خواهي ديد .
زيبا تر از تو
، چالاک تر از
تو و مغرورتر
از تو . آنجا از
نور کور کننده
ي نورافکن هاي
تآتر "
شانزليزه "
خبري نيست .
نور
افکن رقاصگان
کولي ، تنها
نور ماه است
نگاه کن ، خوب
نگاه کن . آيا
بهتر از تو
نمي رقصند؟ اعتراف
کن دخترم .
هميشه کسي هست
که بهتر از تو
مي رقصد .
هميشه
کسي هست که
بهتر از تو مي
زند .و اين را
بدان که
درخانواده
چارلي ، هرگز
کسي آنقدر
گستاخ نبوده است
که به يک
کالسکه ران يا
يک گداي کنار
رود سن ،
ناسزايي بدهد .
من
خواهم مرد و
تو خواهي زيست
. اميد من آن
است که هرگز
در فقر زندگي
نکني ، همراه
اين نامه يک چک
سفيد برايت مي
فرستم .هر
مبلغي که مي
خواهي بنويس و
بگير . اما هميشه
وقتي دو فرانک
خرج مي کني ،
با خود بگو : "
دومين سکه مال
من نيست . اين
مال يک فرد
گمنام باشد که
امشب يک فرانک
نياز دارد ."
جستجويي
لازم نيست .
اين
نيازمندان
گمنام را ،
اگر بخواهي ،
همه جا خواهي
يافت .
اگر از
پول و سکه با
تو حرف مي زنم
، براي آن است که
ازنيروي فريب
و افسون اين
بچه هاي شيطان
خوب آگاهم، من
زماني
درازمدتي در
سيرک زيسته
ام، و هميشه و
هر لحظه،
بخاطر بند
بازاني که از
روي ريسماني
بس نازک راه
مي روند،
نگران بوده
ام، اما اين
حقيقت را با
تو مي گويم
دخترم :
مردمان بر روي
زمين استوار،
بيشتر از بند
بازان بر روي
ريسمان نا
استوار ، سقوط
مي کنند . شايد که شبي
درخشش
گرانبهاترين
الماس اين جهان
تو را فريب
دهد .آن شب،
اين الماس ،
ريسمان نا
استوار تو
خواهد بود ، و
سقوط تو حتمي
است
.
شايد روزي
، چهره زيباي
شاهزاده اي تو
را گول زند،
آن روز تو بند
بازي ناشي
خواهي بود و
بند بازان
ناشي ، هميشه
سقوط مي کنند .
دل به زر
و زيور نبند،
زيرا
بزرگترين
الماس اين
جهان آفتاب
است و
خوشبختانه ،
اين الماس بر گردن
همه مي درخشد .......
.......اما اگر
روزي دل به
آفتاب چهره
مردي بستي ،
با او يکدل
باش ، به
مادرت گفته ام
در اين باره
برايت نامه اي
بنويسد . او
عشق را بهتر
از من مي
شناسد. و او
براي تعريف
يکدلي ، شايسته
تر از من است .
کار تو بس
دشوار است ،
اين را مي دانم .
به روي
صحنه ، جز تکه
اي حرير نازک
، چيزي بدن ترا
نمي پوشاند .
به خاطر هنر
مي توان لخت و
عريان به روي
صحنه رفت و
پوشيده تر و
باکره تر بازگشت
. اما هيچ چيز و
هيچکس ديگر در
اين جهان نيست
که شايسته آن باشد
که دختري ناخن
پايش را به
خاطر او عريان
کند .
برهنگي
، بيماري عصر
ماست ، و من
پيرمردم و شايد
که حرفهاي
خنده دار مي
زنم . اما به
گمان من ، تن
عريان تو بايد
مال کسي باشد
که روح عريانش
را دوست مي
داري.
بد نيست
اگر انديشه تو
در اين باره
مال ده سال
پيش باشد . مال
دوران
پوشيدگي .
نترس ، اين ده
سال ترا پير
تر نخواهد کرد.....