www.shariaty.com

Connect me      English page

نجوم

    ا دبيات    

    تاريخ  

   فلسفه

پزشكي

درباره من     /    تماس با من    پشتيباني

روان شناسي  

   رايانه     

طبيعت و حيوانات  

علوم و فناوري

  گوناگون

نوشته ها       عكس      كارهاي صوتي  

كارهاي تصويري

داستانهاي كوتاه 

كتابخانه

   سخنان كوتاه

فرهنگ نامه

عكس

مجموعه هاي انتخابي

 فيلمهاي مستند علمي

مشاهده آگهي توليدات

 

برنامه‌نويس و مهندس 

   

  يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک   مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر   در هواپيما نشسته بودند.  برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و  گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟

  مهندس که مي‌خواست استراحت کند   محترمانه عذر خواست و رويش را به  طرف پنجره برگرداند و پتو را روى  خودش کشيد. برنامه‌نويس دوباره  گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من

  از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما  جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به  من بدهيد. بعد شما از من يک سوال  مي‌کنيد و اگر من جوابش را  نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما  مي‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست  و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين   بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگرى  داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا  جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر

  من نتوانستم سوال شما را جواب دهم  ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين  پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و  رضايت داد که با برنامه‌نويس بازى  کند.

   

  برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح  کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر  است؟» مهندس بدون اينکه کلمه‌اى  بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵  دلار به برنامه‌نويس داد.

حالا   نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست  که وقتى از تپه بالا مي‌رود ۳ پا  دارد و وقتى پائين مي‌آيد ۴ پا؟»  برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزى کرد  و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش

  رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را  مورد جستجو قرار داد. آنگاه از  طريق مودم بيسيم کامپيوترش به  اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در  کتابخانه کنگره آمريکا را هم  جستجو کرد. از هم چيز بدرد بخورى  پيدا نکرد. سپس براى تمام   همکارانش پست الکترونيک فرستاد و  سوال را با آنها در ميان گذاشت و با  يکى دو نفر هم chat کرد ولى آنها هم  نتوانستند کمکى کنند.       بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را  از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او  داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را  گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره  بخوابد. برنامه‌نويس بعد از کمى  مکث، او را کان داد و گفت: «خوب،  جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره  بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد  دست در جيبش کرد و ۵ دلار به  برنامه‌نويس داد و رويش را  برگرداند و خوابيد ...      

  

 فرستنده مطلب   افسانه – ن

                                                                                                                                                                                   باز گشت به صفحه اول