www.shariaty.com

درباره من  /   تماس با من    نوشته ها ي من    كارهاي صوتي    كارهاي  تصويري       عكس ها     توليدات     پشتيباني   Youtub          

صفحه ويژه افسانه

نجوم

ا دبيات

تاريخ

فلسفه

رايانه

گزيده هاي تصويري

روان شناسي

طبيعت و حيوانات

علوم و فناوري

عكس

گوناگون

 فهرست مطالب جديد

داستانهاي كوتاه

سخنان كوتاه

كتابخانه      

بايگاني (آرشيو )       

فيلمهاي مستند علمي

 

 

زيبا ترين   ش ا ي ر   زندگي ام

 

هوا بشدت سرد بود  . ماشينم را  جلوي رستوراني كه اغلب به آنجا ميرفتم  نگاه داشتم  و  وارد آن  شدم  و پشت ميزي در كنار پنجره نشستم .   شومينه قشنگي هم  در كنارم روشن بود . پيشخدمت سلام كرد و منوي غذا را روي ميز گذاشت .  من  يك پيتزاي مخلوط و يك  فنجان شير كاكائو داغ سفارش دادم

سپس كامپيوترجديدم را  در آوردم  و وارد دنياي مجازي دوست داشتني ام شدم . سيگارم را هم  روشن كردم و  پيشخدمت هم  شير كاكائو داغي برايم  را آورد . سيگاري نيستم  و دود سيگار هم اذييتم  ميكنه  اما از روشن كردن سيگار و اينكه موقع كار با صفحه كليد كامپيوتر مثل هنرپشه ها سيگار لبم باشه احساس خوبي بهم دست ميده . مشغول خوندن ايملهام بودم كه  متوجه شدم پسر بچه فقيري پشت پنجره و در سمت خيابان ايستاده است  و مرا نگاه ميكند  .

خواستم با اشاره دست او را برانم كه چيزي  جلوي مرا گرفت  او مجذوب  صفحه كامپيوتر من شده بود .  خنديدم  و با اشاره از او خواستم تا به داخل رستوران بيايد .  او هم بلافاصله  به داخل رستوران  دويد .

از او خواستم تا روي صندلي كنارم بنشيند  . سپس قبل از اينكه من چيزي بگويم  او پرسيد كه اين چيه ؟

گفتم  نوت بوك 

گفت يعني چي ؟

گفتم  يك كامپيوتر كوچك و قابل حمل  كه چون سبك و راحته همه جا ميشه بردش  اين مدل جديد  اينترنت بي سيم هم داره.

پرسيد  اينترنت چيه ؟

گفتم  يعني  يك چيزي كه همه انسانها رو به هم وصل ميكنه و همه از حال هم باخبر ميشن  و ميتونن با هم حرف بزنن و حتي همديگرو ببينن

در اين موقع پيش خدمت سر رسيد و گفت  خانم  اگه مزاحمه  بندازمش بيرون .

گفتن   نه مزاحم نيست   باشه  

و بعد  شروع كردم  در حاليكه شير كاكائو ام را ميخوردم  در باره دنياي مجازي براي او  صحبت كردن  و از اينكه چطور هر روز صدها بار به هم سر ميززنن و براي هم ايميل و كامنت ميزارن  و

چطور  همه چيزشون رو باهم    شير       ميكنن    (1)  از ايميل ها و جمله هاي قشنگي كه كه براي هم ميفرستيم و از انرژي هاي مثبتي كه توي اونها وجود داره .  خلاصه  چنان سرگرم توضيح دادن   دنياي مجازي  براي آن پسرك فقير بودم كه  اصلا متوجه نشدم  كه توي دنياي واقعي و در كنار يك  پسر بچه فقير و احتمالا  گرسنه نشسته  ام   و دارم شير  كاكائوي داغم  را ميخورم .

بعد ازش پرسيدم   كجا زندگي ميكني ؟

پسر بچه گفت من و  مادرم توي يك زير پله زندگي ميكنيم   . از وقتي كه  پدرم  را بخاطر بدهي هايش  بردند زندان  ، مادرم مجبور شد كار كنه اما  خواهرم مريض شده  و دواهاش خيلي  گرون هستن و بنابراين من هم  ديگه مدرسه نميرم و با مادرم كار ميكنم    . بعد گفت مادرم آرزو ميكنه كه حال خواهرم زودتر  خوب بشه و من هم بتونم  دوباره برم مدرسه . من هم دلم ميخواهد  كه دكتر بشم و مريض ها رو بدون پول  گرفتن معالجه كنم  و حتي براشون دوا هم بخرم . همينطور كه پسرك  داشت اينها رو تعريف ميكرد و من هم بهت زده او را نگاه ميكردم  ناگهان خاكستر سيگارم افتاد  داخل ظرف شير كاكائو  افتاد  . پيشخدمت كه متوجه شد فورا ليوان شير را برداشت و گفت اشكال ندارد خانم اين را به دور ميريزم و شير ديگري برايتان مي آورم   اما تا خواست كه ليوان را بردارد پسر بچه ليوان پلاستيكي كثيفي از جيبش در آورد و گفت پس بريزش اين تو  .  پيشخدمت هم شير كاكائو را در آن ليوان ريخت . پسربچه  با خوشحالي زياد  به سرعت بلند شد و  به  سوي  خيابان دويد  سپس چند لحظه ايستاد  و فقط كمي  آن  ليوان شير را  كه بخار آن در آن هواي سرد كاملا مشخص بود ،بو كرد آنگاه  به نزديك زني كه در گوشه اي  و بر روي يك مقوا نشسته بود و جوراب ميفروخت  نزديك شد  و  ليوان شير را به او   داد  .  آن زن  آب  يك شيشه كوچك نوشابه را خالي كرد و آن شير كاكائو را درون آن ريخت و داخل ساكش  گذاشت و سپس  دستش را دور گردن پسرك انداخت و او را بوسيد .  در اين فاصله من هم به نزديك آنها رسيده بودم . پسرك  شروع كرد با  هيجان زيادي براي مادرش  از دنياي مجازي  و آدمهايش  تعريف كردن و اينكه  چگونه براي هم ايميل و كامنت ميفرستند و همه چيز را با هم ش ا ي ر ميكنند  .  

به رستوران برگشتم  و بهت زده  پشت ميزم   نشستم  . يك  ليوان شير كاكائوي داغ جديدو يك پيتزا  هم روي ميزم گذاشته شده بود .  براي اولين بار دنياي مجازي و  كامپيوترم را با خشم  خاموش كردم  .  چند ليوان شير كاكائو داخل يك بتري نوشابه و سه  تا   پينزاي  ديگر خريدم  و به آن سوي خيابان رفتم .  كنار پسرك  و مادرش نشستم و به آن پسر كوچك گفتم . كجا رفتي  تازه ميخواستم كار با كامپيوتر را يادت دهم   .بعد هم  يك ماشين دربست گرفتم و با آنها به خانه شان رفتم  تا براي اولين بار و در دنياي واقعي  مفهوم  به اشتراك گذاري  را تجربه كردم   .  و فهميدم كه شير هاي  واقعي  اونهايي هستن كه توي دنياي واقعي هم نمود داشته باشند   .

با الهام از داستان كوتاهي با  نام دنياي مجازي   كه و من  با اجازه نويسنده ناشناسش   آن را مقداري تغيير دادم  .

 ( 1)   share    = به اشتراگ گذاشتن

 

~باز گشت به صفحه اول