|
تقديم
به روان پاك
همسر
نازنينم |
||||||
عقابي كه مرغ زندگي كرد
مردي تخم
عقابي را پيدا
كرد و آن را در
لانه مرغ هايش
گذاشت . جوجه
عقاب بدنيا
آمد و با مرغ
ها بزرگ شد . و
هر كار كه
آنها ميكردند
او نيز ميكرد .
اومانند
مرغان براي
پيدا كردن
غذا زمين را
نوك ميزد و
كرم ها و
حشرات را
ميخورد ، قد
قد ميكرد و
گاهي هم با
دست و پا زدن
چند وجبي
مانند مرغان
به هوا ميپريد
.
سالها
گذشت و عقاب
پير و فرتوت
شد .
روزي
پرنده عظيمي
را در آسمان
مشاهده كرد
كه با شكوه
تمام بر فراز
آسمان پرواز
ميكرد . عقاب
پير بهت زده
پرسيد كه او
ديگر چه
موجودي است .
مرغي
گفت :
اين عقاب
است سلطان
پرندگان . او
متعلق به آسمان
است و ما را با
او كاري نيست .
عقاب پير
ناگهان متوحش
شد و با سختي
تمام خودش را
به كنار حوض
آب خانه رساند
و تصوير خود
را در آن ديد
و از شباهت
ظاهري خودش به
عقاب متعجب شد
. به ياد آورد
كه سالها پيش
مرغ پيري در
اين مورد
چيزهايي به او
گفته بود ولي
او از حرفهايش
چيزي متوجه
نشده بود .
چند روز
بعد جنازه
عقاب پير را
در حوض خانه
يافتند . و
هيچكس
نميدانست كه
چرا او چند
روز آخر عمر
خود را در
كنارآن حوض
آب گذراند .