تقديم به روان پاك همسر نازنينم    

   افسانه

www.shariaty.com     

Connect me      English page

نجوم

    ا دبيات    

    تاريخ  

   فلسفه

پزشكي         

درباره من     /    تماس با من    پشتيباني

روان شناسي

رايانه

علوم و فناوري

گوناگون

كتابخانه  /  فرهنگ نامه

نوشته ها       عكس      كارهاي صوتي  

كارهاي تصويري

داستانهاي كوتاه

   سخنان كوتاه

عكس

مجموعه هاي انتخابي

 فيلمهاي مستند علمي

مشاهده آگهي توليدات

 

 عقابي كه مرغ زندگي كرد

 

 مردي تخم عقابي را پيدا كرد و آن را در لانه مرغ هايش گذاشت . جوجه عقاب بدنيا آمد و با مرغ ها بزرگ شد . و هر كار كه آنها ميكردند او نيز ميكرد .  اومانند مرغان  براي پيدا كردن غذا  زمين را نوك ميزد  و كرم ها و حشرات را ميخورد ، قد قد ميكرد و گاهي هم با دست و پا زدن چند وجبي مانند  مرغان به هوا ميپريد .

سالها گذشت و عقاب پير و فرتوت شد .

روزي پرنده عظيمي را در آسمان مشاهده كرد  كه با شكوه تمام بر فراز آسمان  پرواز ميكرد .    عقاب پير بهت زده پرسيد كه او ديگر چه موجودي است .

مرغي گفت   :

اين عقاب است    سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما را با او كاري نيست .

عقاب پير ناگهان متوحش شد و با سختي تمام خودش را به كنار حوض آب خانه رساند و  تصوير خود را در آن  ديد و از شباهت ظاهري خودش به عقاب متعجب شد . به ياد آورد كه سالها پيش مرغ پيري در اين مورد چيزهايي به او گفته بود ولي او از حرفهايش چيزي متوجه نشده بود .

چند روز بعد جنازه عقاب پير را در حوض خانه  يافتند   . و هيچكس نميدانست  كه چرا او چند روز آخر عمر خود را در كنارآن  حوض آب گذراند .

 

 

 

 

 

 

 

باز گشت به صفحه اصلي