تقديم به روان پاك همسر نازنينم    

   افسانه

www.shariaty.com     

Connect me      English page

نجوم

    ا دبيات    

    تاريخ  

   فلسفه

پزشكي         

درباره من     /    تماس با من    پشتيباني

روان شناسي

رايانه

علوم و فناوري

گوناگون

كتابخانه  /  فرهنگ نامه

نوشته ها       عكس      كارهاي صوتي  

كارهاي تصويري

داستانهاي كوتاه

   سخنان كوتاه

عكس

مجموعه هاي انتخابي

 فيلمهاي مستند علمي

مشاهده آگهي توليدات

 

سفر به روستا

 

روزي مرد ثروتمندي پسر كوچكش را به به يك روستاي كوچك برد تا پسرش كه در يك خانه بسيار مجلل زندگي ميكرد قدر خانه اش را بداند  و ببيند كه مردم ديگر چقدر در فقر زندگي ميكنند .

 در بازگشت  مرد از پسرش پرسيد . خوب پسرم حالا در باره زندگي مردم ده چه  نظري داري ؟ پسر گفت :

ما در خانه يك سگ داريم   اما آنها چهار تا .  ما در حياطمان يك فواره داريم و لي آنها رودخانه اي در حياطشان دارند . ما در حياط خانه شبها  چند فانوس تزئيني روشن ميكنيم ،    اما آنها  هزاران ستاره در آسمان دارند . حياط ما ديوار دارد  اما حياط آنها بي انتهاست .

 

 

 

 

 

 

 

باز گشت به صفحه اصلي