|
تقديم
به روان پاك
همسر
نازنينم |
||||||
سفر به
روستا
روزي مرد
ثروتمندي پسر
كوچكش را به
به يك روستاي
كوچك برد تا
پسرش كه در يك
خانه بسيار
مجلل زندگي
ميكرد قدر خانه
اش را بداند و
ببيند كه مردم
ديگر چقدر در
فقر زندگي
ميكنند .
در
بازگشت مرد
از پسرش پرسيد
. خوب پسرم
حالا در باره
زندگي مردم ده
چه نظري داري
؟ پسر گفت :
ما در
خانه يك سگ
داريم اما
آنها چهار تا .
ما در حياطمان
يك فواره
داريم و لي
آنها رودخانه
اي در حياطشان
دارند . ما در
حياط خانه
شبها چند فانوس
تزئيني روشن
ميكنيم ،
اما آنها هزاران
ستاره در
آسمان دارند .
حياط ما ديوار
دارد اما
حياط آنها بي
انتهاست .