تقديم به روان پاك همسر نازنينم    

   افسانه

www.shariaty.com     

Connect me      English page

نجوم

    ا دبيات    

    تاريخ  

   فلسفه

پزشكي         

درباره من     /    تماس با من    پشتيباني

روان شناسي

رايانه

علوم و فناوري

گوناگون

كتابخانه  /  فرهنگ نامه

نوشته ها       عكس      كارهاي صوتي  

كارهاي تصويري

داستانهاي كوتاه

   سخنان كوتاه

عكس

مجموعه هاي انتخابي

 فيلمهاي مستند علمي

مشاهده آگهي توليدات

 

 

بابا ساعتي چند حقوق ميگيري ؟

 

پدري  هميشه  دير وقت و خسته به خانه باز ميگشت . و پسر پنج ساله اش  هميشه در خواب بود و پدرش را نمي ديد  . روزي پسر كوچولو سعي كرد تا بيدار بماند تا پدرش به خانه برسد . وقتي كه پدر  دير وقت و  خسته  به خانه رسيد پسرش را ديد كه  هنوز نخوابيده . با عصبانيت به  او گفت كه چرا هنور بيدارمانده و پسر كوچولو  به پدرش گفت كه براي اينكه از او سوالي دارد .  پدرش گفت بسيار خوب بپرس و برو بخواب . پسر سوال كرد كه او ساعتي چند حقوق ميگيرد . پدر كه از اين سوال پسرش هم  عصباني و هم تعجب كرده بود با عصبانيت به  او گفت . اينهمه بيدار ماندي تا حالا از من اين را بپرسي . اصلا به تو چه ارتباط دارد كه من چقدر مزد ميگيرم تو اگر باز هم پول ميخواهي تا اسباب بازي بخري بگو تا به تو پول  بدهم . پسر كوچولو به پدر گفت   نه   اسباب بازي نميخواهم  فقط ميخواهم بدانم  ساعتي چقدر مزد ميگيري ؟ پدر گرچه دليل اين سوال پسرش را نميفهميد ولي  چون خيلي خسته بود و حوصله بحث كردن با او را نداشت به او گفت ساعتي  دو هزار تومان .  پسر كوچولو دويد و به اتاقش رفت و پس ازمدتي با خوشحالي پيش پدرش بر گشت و دو هزار تومان پول به صورت سكه و يا اسكناسهايي كه معلوم بود از قلك خارج شده اند  را به او داد و گفت بيا اين هم دو هزار تومان . حالا لطفا فردا يك ساعت زود تر بيا خانه چون دوست دارم با تو شام بخورم .

 

 

 

 

باز گشت به صفحه اصلي