|
تقديم
به روان پاك
همسر
نازنينم |
||||||
كوهنورد
ي كه سقوط كرد
كوهنوردي
كه همواره
تنها سعود
ميكرد شبي تاريك
در زمستاني
سرد ، در
هنگام
بالارفتن از
كوه پايش ميلغزد
و از ارتفاع
بسيار بالايي
سقوط ميكند . در
زماني كه در
هوا معلق بود
و با سرعت به
سوي زمين سقوط
ميكرد . در
همين هنگام
ناگهان طناب كوله
پشتي اش به
محلي گير
ميكند و در
هوا آويزان
ميشود . همه جا
را تاريكي
مطلقي فرا
گرفته بود و
تمام بدن
كوهنورد از
وحشت ميلرزيد
. با تمام وجود
خدا را به كمك
ميخواند. صداي
ميشنود كه به
او ميگويد
آيا اطمينان
داري كه من
ميتوانم
كمكت كند ؟
كوهنورد
ميگويد بله .
صدا ميپرسد
آيا واقعا
اطمينان داري
؟ كوهنورد
ميگويد بله
مطمئن هستم .
صدا ميگويد
پس طناب كوله
پشتي ات را با
چاقو قطع كن !
كوهنورد بر
وحشتش افزوده
ميشود و با
تمام قدرت
طناب را نگاه
ميدارد .
وقتي
كه هوا روشن
ميشود .
كوهنوردان
در پايين كوه
، جنازه
كوهنوردي را
پيدا ميكنند
كه در فاصله
بسيار كمي از
زمين به طناب
كوله پشتي اش
آويزان در هوا
معلق بوده و
از شدت سرما
يخ زده است .