تقديم به روان پاك همسر نازنينم    

   افسانه

www.shariaty.com     

Connect me      English page

نجوم

    ا دبيات    

    تاريخ  

   فلسفه

پزشكي         

درباره من     /    تماس با من    پشتيباني

روان شناسي

رايانه

علوم و فناوري

گوناگون

كتابخانه  /  فرهنگ نامه

نوشته ها       عكس      كارهاي صوتي  

كارهاي تصويري

داستانهاي كوتاه

   سخنان كوتاه

عكس

مجموعه هاي انتخابي

 فيلمهاي مستند علمي

مشاهده آگهي توليدات

 

زني كه به شدت با زن ديگري   نزاع داشت به سراغ  پير مرد  دارو فروشي رفت  و از او خواست يك سم قوي به او بفروشد  تا به آن زن بدهد . مرد داروساز به او گفت كه بهتر است سم ضعيفي را هر روز در غذاي او بريزي تا آهسته آهسته او را بكشي و كسي به او  مشكوك نشود .  دختر جوان پذيرفت و هر روز كمي از آن سم را در غذاي آن زن  ميريخت  و  سپس  آن غذا را با مهرباني به او ميداد  تا همه آن را بخورد .و در طول غذا خوردن نيز با او با مهرباني گفتگو ميكرد . مدتها گذشت تا اينكه  يك روز اين دختر شتابزده نزد پير مرد دارو فروش رفت و با حالتي گريان  از او خواست كه يك پاد زهر قوي به او بدهد زيرا كه ديگر نميخواهد آن زن را بكشد و اينك آنها بسيار با هم دوست شده اند . پير مرد دارو فروش لبخندي زد و به او گفت كه آنچه به عنوان سم به او ميداده است چيزي جز كمي آرد نبوده است .

 

 

 

 

 

باز گشت به صفحه اصلي