|
تقديم
به روان پاك
همسر
نازنينم |
||||||
زني
كه به شدت با
زن ديگري
نزاع داشت به
سراغ پير
مرد دارو
فروشي رفت و
از او خواست
يك سم قوي به
او بفروشد تا
به آن زن بدهد .
مرد داروساز
به او گفت كه
بهتر است سم
ضعيفي را هر
روز در غذاي
او بريزي تا
آهسته آهسته او
را بكشي و كسي به او مشكوك
نشود . دختر
جوان پذيرفت و
هر روز كمي از
آن سم را در
غذاي آن زن
ميريخت و
سپس آن غذا را
با مهرباني به
او ميداد تا
همه آن را
بخورد .و در
طول غذا خوردن
نيز با او با
مهرباني گفتگو
ميكرد . مدتها
گذشت تا اينكه
يك روز اين
دختر شتابزده
نزد پير مرد
دارو فروش رفت
و با حالتي
گريان از او
خواست كه يك
پاد زهر قوي
به او بدهد
زيرا كه ديگر
نميخواهد آن زن
را بكشد و
اينك آنها
بسيار با هم
دوست شده اند .
پير مرد دارو
فروش لبخندي
زد و به او گفت
كه آنچه به
عنوان سم به
او ميداده است
چيزي جز كمي آرد
نبوده است .